newspart/index2
تاریخ بر سر کار آمدن پهلوی اول و نهضت‌های اعتراضی / کودتای رضاخان/کودتای سوم اسفند 1299/
طراحی این صفحه تغییر کرده است، برای ارجاع به صفحه‌ی قبلی اینجا کلیک کنید.
بی‌کفایتی و وابستگی سلاطین قاجار و پهلوی؛ عامل عقب‌ماندگی ایران

كشور و جامعه‌ی ما بعد از انقلاب، در تمام طول این دوران، لحظات حساسی را گذرانده است كه نقش جوانها و تأثیر حالت جوانی و استعدادهای جوانی در آن، یك نقش برجسته است. با اینكه ما ملت با استعدادی هستیم و بودیم، بر اثر تسلط سیاستهای استعماری و استبدادی و سلطنتهای موروثیِ خاندانی و حكومتهای غاصب و جائر، در طول دو سه قرن، از قافله‌ی علم جهانی عقب ماندیم.
عقب‌ماندگی علمی همراهِ خود عقب‌ماندگی اقتصادی و فرهنگی و نظامی و بقیه‌ی عقب‌ماندگی‌ها را هم به بار می‌آورد. یك كشوری كه با توجه به استعداد خود، با توجه به زمینه‌های طبیعی و انسانی خود، با توجه به جایگاه جغرافیایی خود - كه اگر به نقشه‌ی جهان نگاه كنید، توجه می‌كنید كه ایران در چه نقطه‌ی حساسی قرار دارد - با توجه به ذخائر زیرزمینی خود، باید یكی از پیشرفته‌ترین و یكی از ثروتمندترین كشورهای دنیا باشد، در دوره‌ی حكومتهای قاجاری و بعد پهلوی، تبدیل شد به حكومت عقب‌افتاده‌یِ دست‌نشانده‌یِ فقیرِ ضعیفِ توسری‌خور. این، در تاریخ ما اتفاق افتاد. گناهش به گردن كیست؟ در درجه اول به گردن آن زمامداران فاسد و بی كفایت است، كه وابسته هم شدند؛ وقتی سیاستهای استعماری غرب وارد میدان شد، وابسته هم شدند. آنها همت و حمیّت نداشتند؛ فقط به فكر زندگی و آقایی خودشان و حفظ قدرت حكومت خودشان بودند. گناه، در درجه اول بر دوش اینهاست؛ حالا حداقل این دو سلسله‌ی سلاطین قاجاری و سلاطین پهلوی.
ملت ایران حق دارد كه در روز قیامت و در پیش خدای متعال گریبان این ستمگران را بگیرد و ادعانامه‌ی عظیم و وحشتناكی را علیه اینها در دست بگیرد، بگوید اینها كسانی بودند كه یك كشورِ با استعداد، غنی، بزرگ، دارای آن سابقه‌ی فرهنگی بی نظیر را - كه چنین كشوری لااقل باید در عِداد كشورهای درجه‌ی یك جهان باشد؛ والّا اصلاً درجه‌ی یك است؛ و در بالای ستون كشورها باید قرار داشته باشد - تبدیل كردند به یك كشور درجه‌ی چندم؛ هم فقیر، هم ضعیف، هم تحقیر شده، هم توسری‌خور، هم نا امید.
بعد چه اتفاقی افتاد؟ در خلال این صد، صد و بیست سالی كه بخش آخر آن دوران سخت تا امروز. گذشته، وجدانهای بیدار و شخصیتهای بزرگی پیدا شدند كه هشدارهایی دادند؛ برق‌هایی در آسمان تاریك و ظلمانیِ زندگیِ این كشور جهاندند كه روشنی‌هایی به وجود آمد؛ بیداری‌هایی به وجود آمد كه یك نمونه‌اش مخالفت میرزای شیرازی با كمپانی رژیِ معروف بود كه در واقع همه‌ی كشور را بتدریج می‌بلعید و می‌خواست سرنوشتی مثل سرنوشت استعماری هندوستان برای ایران رقم بزند؛ یا فریادهای مرحوم آیت‌اللَّه مدرس در صحن مجلس ملی آن روز در مقابله‌ی با رضا خان و دیگران و دیگران، در مقابله با آن قرارداد خائنانه‌ای كه آن روز داشتند می‌بستند كه همه‌ی كشور را تحویل انگلیس‌ها بدهند. این‌ها برق‌هایی در این فضا روشن كرد؛ دلها را روشن كرد، عزم‌ها را محكم كرد. نهضت به وسیله‌ی پیشروان این فكر شروع شد، رهبری الهی و با عزم و اراده‌ای مثل امام، خدای متعال در اختیار ملت گذاشت؛ بازهم همین جوانها، حركت خودشان را كردند، یك تحول عظیم و بنیادی به وجود آمد؛ میله‌های زندانی كه ملت ایران در آن گرفتار بود، شكسته شد، لكن از اینجایی كه انقلاب شروع كرد، تا آنجایی كه باید ملت ایران برسد، راهِ طولانی است. این راه طولانی پر از چالشهای گوناگون است؛ همت می‌خواهد، نیرو می‌خواهد، نشاط می‌خواهد، ابتكار می‌خواهد، تراكم عظیم نیروها را می‌طلبد. این‌ها باید به وسیله‌ی جوانها، روحیه جوان، نشاط جوانی تأمین شود.1386/02/19

لینک ثابت
طراحی نظام آموزشی در زمان رضاخان بر مبنای دلبستگی به بيگانگان

در مجموعه‌ی آموزش و پرورش، البته نیروهای ستادی هستند، طراحان هستند، فكرسازان هستند، كتاب‌نویسان هستند و همه‌ی آنها در این اهمیت و ارزش سهیمند؛ اما میداندار، معلم است. همه‌ی طراحی‌ها و مدلسازی‌ها برای این است كه معلم بتواند كارش را خوب انجام بدهد. وسط میدان، معلم است؛ صف مقدم، معلم است؛ بقیه كمك‌كننده و پشتیبانی‌كننده و تدارك‌كننده‌ی به او هستند تا او بتواند این عنصر و این ماده‌ی طبیعی را كه در اختیار او قرار داده‌اند - یعنی كودك و نوجوان - با هنرمندی خود، با جهاد خود، با دلسوزی و كاردانی خود به یك ماده‌ی با ارزش تبدیل كند و ارزش افزوده‌ی او را بالا ببرد. این ارزش افزوده، دیگر قابل مقایسه با ارزش افزوده‌ی تولید هیچ مصنوع و هیچ شی‌ء دیگری نیست؛ حتی اگر ما از خاك طلا بسازیم، ارزش این از آن بالاتر است؛ اگر با استخراج معدن، انرژی هسته‌ای به‌وجود بیاوریم، این از آن بالاتر است. شما انسان تربیت می‌كنید و انسان تولید می‌كنید؛ آن هم انسانی با آن خصوصیات.
حالا اگر معلمین یك كشوری تصمیم بگیرند كه نقطه‌ی مقابل این عمل كنند؛ یعنی به جای انسان شجاع، انسان ترسو بسازند؛ به جای انسان مستقل، انسان توسری‌خور و ضعیف بسازند؛ به جای انسان عاشق میهن خود و مفاخر ملی خود، انسانِ دلبسته‌ی به بیگانگان بسازند؛ به جای انسان پاكدامن و پرهیزگار و مؤمن، انسان لاابالی و بی‌ایمان و بی‌دین بسازند؛ به جای انسانهای با استعداد و دارای اعتماد به نفس و خودباور، انسانهای بهت‌زده و دلباخته‌ی قدرتهای علمی و غیر علمیِ دیگران بسازند، شما ببینید چه فاجعه‌ای در كشور رخ خواهد داد. طراحی نظام آموزشی كشور در دوران حاكمیت طواغیت - یعنی از دوران ایجاد آموزش و پرورش جدید در زمان رضاخان - این نوع دوم بود. ممكن بود مدیرانِ مستقیم، خودشان هم ندانند چه كار می‌كنند؛ اما هدف این بود؛ طراحی این بود، تربیت شده‌های آنها هم كم و بیش همین جور شدند. البته در بین معلمین و كارمندان آموزش و پرورش، آدمهای متدین و مستقل و مؤمن و پاكدامنی وجود داشتند - كم هم نبودند - آنها كار خودشان را كردند؛ اما نقشه، این بود. در نظام اسلامی، نقشه بعكس است؛ نقشه این است كه در این كارگاه عظیم، انسانهایی با آن خصوصیاتی كه گفتم، تربیت شوند.1386/02/12

لینک ثابت
حوزه‌ی علميه‌ی دامغان؛ حوزه‌ی فعال شرق كشور بعد از قلع‌وقمع روحانيت در دوران رضا خان

من عرض بكنم از تدین و ریشه‌های ایمانی مردم این شهر[دامغان] كه بعد از قلع‌وقمع روحانیت و اهل دین در دوران رضا خان قلدر، یكی از حوزه‌های علمیه فعال در منطقه‌ی شرق كشور، حوزه‌ی علمیه‌ی دامغان بود كه مرحوم آقای ترابی (رضوان اللّه علیه)- عموی امام‌جمعه‌ی محترم فعلی- در این شهر بساط درس و علم و معرفت را گسترد. از شهرهای مختلف، از مازندران، سمنان و بخشهای مختلف، طالبانِ عشق و علم و مشتاقان حقیقت به دامغان می‌آمدند و در سه مدرسه‌ی دامغان تحصیل علم می‌كردند. امروز بعضی از متخرجان مدارس علمی آن روز دامغان،در این استان و بیرون از آن، جزو چهره‌های برجسته و معروفند. یك حوزه‌ی علمیه در یك شهر، وقتی پرورش پیدا می‌كند و كارآمد می‌شود، جدای از فضای معنوی و دینی مردم نمی‌شود آن را تحلیل كرد. وجود یك حوزه‌ی بابركت، به معنای حضور دینی و ایمانیِ عمیق و اصیلِ مردم آن منطقه است.
در مشهد هم مرحوم آیت‌اللّه دامغانی از مدرسان معروف مشهد و شخصیت برجسته‌ای در زمان جوانی ما بود. در این دوران اخیر هم كه مرد صاحبدل سالكِ خداپرست- مرحوم آقای معلم (رضوان اللّه علیه)- در این شهر زندگی می‌كرد. هر وقت من در تهران این مرد عزیز و شریف را- كه به دیدار ما می‌آمد- زیارت می‌كردم، یادِ زیباییهای معنوی دامغان در ذهنم زنده می‌شد.1385/08/19

لینک ثابت
بررسی نسخه های قلابی و بعضا خائنانه پیشرفت در زمان قاجار و پهلوی

باید راه آزاد اندیشی و نوآوری و تحول را باز گذاشت، منتها آن را مدیریت كرد تا به ساختارشكنی و شالوده‌شكنی و بر هم زدن پایه‌های هویت ملی نینجامد. این كار، مدیریت صحیح لازم دارد. چه كسی باید مدیریت كند؟ نگاهها فوراً می‌رود به سمت دولت و وزارت علوم و...؛ نه، مدیریتش با نخبگان است؛ با خود شماست؛ با اساتید فعال، دانشجوی فعال و مجموعه‌های فعال دانشجویی. حواستان جمع باشد! دنبال حرف نو و پیدا كردن حرف نو حركت كنید؛ اما مراقب باشید كه این حرف نو در كدام جهت دارد حركت می‌كند؛ در جهت تخریب یا در جهت ترمیم و تكمیل؛ اینها با هم تفاوت دارد. این وظیفه‌ای است به عهده‌ی خود شماها. امثال بنده كه مسئول هستیم؛ البته مسئولیتهایی داریم و شكی نیست در این زمینه‌ها؛ اما كار، كارِ خود شماهاست. گمان نكنید كه نهضت آزاداندیشی و حركت تحول و شجاعت در كارهای گوناگون را، به جای شما كه دانشجو هستید یا محقق هستید یا استاد هستید، ممكن است مسئولان دولتی یا بنده بیاییم انجام بدهیم؛ نه، من نقشم این است كه بیایم بگویم این كار را خوب است بكنیم.نهضت نرم‌افزاری و جنبش نرم‌افزاری و نهضت تولید علم را ما مطرح كردیم؛ الان حدود ده سال می‌گذرد و امروز یك غوغایی راه افتاده است. چه كسی این را راه انداخته؟ من كه یك كلمه بیشتر نگفتم. این كار را شما كردید؛ محقق ما، جوان ما و استاد ما؛ تحول از این قبیل است. وظیفه‌ی نخبگان فكری و فرهنگی جامعه و حوزه و دانشگاه، مدیریت این تحول است. نه باید تحولات را سركوب كرد، نه باید تسلیم هر تحولی شد. خوب، این تحول برای چیست؟ برای پیشرفت. پیشرفت چیست؟ باید آن را معنا كنیم.
اولاً این سؤال را باید از خودمان بكنیم: پیشرفت چیست؟ اگر سؤال نكنیم كه پیشرفت چیست، پیداست به فكر پیشرفت نیستیم. بنابراین، باید اول این سؤال را از خودمان بكنیم و به دنبال پاسخش حركت بكنیم تا آن را پیدا بكنیم. اینكه «پیشرفت چیست؟» حرفهای گوناگونی در سطح دنیا مطرح است. همه‌جور حرفی هست؛ نسخه‌های قلابی، توصیه‌های متناقض، عجیب و غریب و بعضاً خائنانه، كه این بلایی بود كه در آغاز شروع مدرن‌سازی كشور به جان ما ایرانیها افتاد.

اول كه نشانه‌های پیشرفت اروپایی برای ایرانیها معلوم شد، كم كم به فكر افتادند كه ببینند در اروپا، در آن طرف دنیا، چه خبراست؛ قبل از آن، اصلاً خبر نداشتند كه در دنیا چه خبر است! سلاطین قاجاری آنقدر گرفتار حرمسراها و سفره‌خانه‌ها و گرفتاریهای شخصی و مسائل بی‌ارزش خودشان بودند كه اصلاً از اینكه در دنیا چه دارد می‌گذرد، خبر نداشتند. رنسانس چه بود؟ چطور به وجود آمد؟ چرا به وجود آمد؟ نتیجه‌اش چه شد؟ اصلاً این قضایا را تا دوران فتحعلی شاه و بعد از آن ملتفت نبودند!
بعد كه جنگ ایران و روس شد و دستگاه قاجاری به واسطه‌ی سلاحهای پیشرفته‌ی روسها - كه آن روز از امكانات جدید و سلاحهایی كه برای خودشان ساخته بودند، بهره بردند - تو دهنی محكمی خورد، تازه كسانی را به اروپا فرستادند و سفرای اروپایی هم كه در ایران زندگی می‌كردند، دست و پایی باز كردند. پیغام‌آورها و مأموران ویژه‌ای هم برای زمینه‌سازی نفوذ سیاسی به ایران گسیل شدند و با روشهای خودشان به ایران آمدند.

اولین كسانی كه با موج به اصطلاح مدرنیته مواجه شدند، چه كسانی بودند؟ شاهزاده‌ها، رجال دربار قاجاری و شخصیتهای متنفذ سیاسی آن روز. عامه‌ی مردم كه خبری نداشتند، علما كه اطلاعی نداشتند و دیگران كه چیزی نمی‌دانستند. اینها هم به جز خیلی افراد معدود، عموماً - تقریباً می‌شود گفت بدون استثنا - در مواجهه‌ی با این فرهنگ و پیشرفتهای غربی مات و مبهوت شدند؛ دست و پای خودشان را گم كردند و نتوانستند ذهن و عقل خودشان را به كار بگیرند و از پیشرفت طرف مقابل، به فكر پیشرفت خود بیفتند.
نتیجه چه شد؟ نتیجه این شد كه در دوران مشروطیت و بعد از استقرار آن، روشنفكرهای درجه‌ی اول ما عقیده‌شان این شد كه اگر ایران بخواهد پیشرفت كند، باید از فرق سرتا پا غربیِ كامل بشود! این، یعنی تقلید محض. و همین‌طور هم عمل كردند و این روند تا حكومت پهلوی ادامه داشت.

حكومت پهلوی آمد این را برنامه‌ریزی كرد تا با سرعت بیشتری این كار انجام بگیرد. به آن مقداری كه در دوره‌ی قاجار بود، قانع نبودند. پهلوی را برای این سرِ كار آوردند؛ چند تا روشنفكرِ دست‌نشانده‌ی مورد اعتماد خودشان از ایرانیهای تحت تأثیر غرب را هم به عنوان عناصر فرهنگی، دور و برِ آن گذاشتند تا همین كار را بكنند. مسئله‌ی كشف حجاب، مسئله‌ی تغییر لباس و مسئله‌ی حذف كردن نشانه‌های ایرانیِ اسم: میرزا، سید، خان، آقا، دادن امتیازات فراوان در زمینه‌های نفت و آوردن مستشارهای خارجی - كه روز به روز هم بیشتر شد - از این قبیل است. بعد هم كه - انگلیسیها رضاخان را كنار گذاشتند، در دوره‌ی بعد، امریكاییها از سال 1332 همه كاره‌ی كشور شدند؛ این سرگذشت تحولات ما در دوران طاغوت است كه با همان مدیریت خطرناك كه گفتم، به سمت نابود كردن اصالتها رفت.
ای كاش در مقابل چیزی می‌گرفتند! نه، هیچ چیز هم نگرفتند. یعنی ایرانیها در طول سالهای متمادی - بیش از شصت، هفتاد سال - كه در اختیار انگلیسیها و غربیها بودند، این قدرت را پیدا نكردند كه مثلاً یك مركز تحقیقات علمی در كشور به وجود آورند كه ظرف پنجاه سال دو تا اختراع درست كند؛ دانشمندانی را تربیت كنند كه دو، سه تا كشف جدید علمی بكنند؛ یعنی اینها این اندازه از غرب استفاده نكردند. آنها چه می‌خواستند؟ مصرف كننده می‌خواستند. مصرف كننده‌ی اقتصادی‌ای كه به طور طبیعی با خودش مصرف فرهنگی و تسلیم سیاسی را هم همراه دارد. آنها این را می‌خواستند؛ اینها هم راحت تسلیم شدند و دادند.
همه‌ی این تشنجها، درگیریها و چالشهایی كه شما در دوران حكومت قاجاریه از زمان تنباكو تا دوران رضا خان و تا بعد از آن می‌بینید كه بین جبهه‌ای از مؤمنین به رهبری علما از یك طرف و حكام جائر از یك طرف انجام گرفت، نشئت گرفته از این قضیه است. در قضیه‌ی امتیاز «رژی»، میرزای شیرازی در مقابل دادن امتیازِ مفت و مجانیِ یك منبع درآمد بزرگ در كشور به غربیها و خارجیها، مخالفت كرد. در قضیه‌ی امتیاز «رویتر» همین‌طور، و در قضیه‌ی قراردادِ 99 - قرارداد معروف به «قرارداد وثوق الدوله» كه در واقع طبق آن، همه‌ی كشور را به دست انگلیسها می‌دادند - هم همین طور بود، كه مدرس، آن روحانی برجسته، مخالفت كرد. در قضیه‌ی ملی شدن صنعت نفت هم كه مرحوم آقای كاشانی (رضوان اللَّه علیه) دخالت كرد، همین طور بود. این چالشهایی كه علما با حكام دورانهای مختلف داشتند - كه مردم و بسیاری از روشنفكرها هم با اینها همراهی كردند - همه در این مرز است؛ مرز منافع ملی، و آن طرف هم كه تحول ناشی از اراده و تصمیم‌گیری قدرتهای بیگانه‌است. پس نسخه‌های پیشرفت و نسخه‌های غربی و بیگانه، بعضاً حتّی خائنانه است.1385/08/18

لینک ثابت
حرکت سیل جمعیت به سمت پاوه بعد از فرمان امام خمینی(ره)

امروز نسل جوان ما در برابر هر امتحانی مثل همان نسل جوان دوران جبهه است. بعضی با دیدن یک ناهنجاری در یک دختر یا پسری در خیابانی یا در محیطی، فوراً قضاوت می‌کنند که نسل جوان ما از بین رفت؛ نه آقا! آن وقت هم داشتیم. نسل جوان، نسل جوانِ مؤمنی است. در آزمونهای دشوار است که یک ملت را می‌توان شناخت؛ یک ملت در آزمونهای دشوار خودش را نشان می‌دهد. نخبگان یک ملت تأثیر خودشان را در سرنوشت کشورشان آن وقتی می‌توانند نشان دهند که آزمایشهای دشوار پیش بیاید.یک روز - در شهریور 1320 - چند لشگر از شرق و چند لشگر از غرب وارد کشور شدند و چند تا هواپیما در آسمانها پیدا شدند؛ نیروهای نظامی آن روزِ کشور از پادگانها هم گریختند! نه فقط در جبهه‌ها نماندند، بلکه آنهایی هم که در پادگان بودند، خزیدند تو خانه‌ها و خود را مخفی کردند! یک روز هم همین ملت ساعت 2 بعد از ظهر امام اعلام کرد که مردم بروند پاوه را از دست دشمنان خارج کنند؛ مرحوم شهید چمران به خود من گفت: به‌مجرد اینکه پیام امام از دیوار پخش شد، ما که آنجا در محاصره‌ی دشمن بودیم، احساس کردیم که دشمن دارد شکست می‌خورد. بعد از چند ساعت هم سیل جمعیت به سمت پاوه راه افتاد. من ساعت چهار و پنج همان روز در خیابان به طرف منزل امام می‌رفتم؛ دیدم اصلاً اوضاع دگرگونه است. همین‌طور مردم در خیابانها سوار ماشینها می‌شوند و از مراکز سپاه و مراکز مربوط به اعزام جبهه، به جبهه‌ها می‌روند. این همان مردمند؛ اما فکر و محتوای ذهن تغییر پیدا کرده است؛ آرمان پیدا کردند؛ به هویت خودشان واقف شدند؛ خود را شناخته‌اند. همین‌طور باید پیش برود.1385/08/18
لینک ثابت
انجام فجایع و جنایات دوران رضاشاه تحت عنوان پرچم اصلاحات

امروز اركان تصمیم‌گیری كشور - مجلس شورای اسلامی و دولت و قوه‌ی قضائیه - با مدیریت تفكر اصولی اسلام (به تعبیر رایج: اصولگرایی) اداره می‌شود كه این یكی از نعمتهای بزرگ خداست. حالا این اصولی كه از آن دم می‌زنیم، چیست؟ این، خیلی مهم است. من نمی‌خواهم حالا الان اصول راتدوین كنم؛ اما تعدادی از شاخصترین اصولی را كه به آنها پایبندیم، عرض می‌كنم.اصول‌گرایی به حرف نیست؛ اصول‌گرایی در مقابل نحله‌های سیاسی رایج كشور هم نیست. این غلط است كه ما كشور یا فعالان سیاسی را به اصول‌گرا و اصلاح‌طلب تقسیم كنیم: اصول‌گرا و فلان؛ نه. اصول‌گرایی متعلق به همه‌ی كسانی است كه به مبانی انقلاب معتقد و پایبندند و آن‌ها را دوست می‌دارند؛ حالا اسمشان هرچه باشد.
این «اصول» چه هستند؟ ... اصل هفتم، اصلاح و تصحیح روشهاست؛ اصلاحات. اصلاحات جزوِ مبانی اصول‌گرایی است. من به نظرم پارسال بود كه در سفر كرمان، با جوانها و مجموعه‌ی دانشجوها و دانشگاهی‌ها كه روبه‌رو شدم، گفتم كه اصلاحاتِ اصول‌گرایانه و اصول‌گراییِ مصلحانه در هم تنیده هستند. آن اصلاحاتی كه بخواهد با معیار امریكایی در كشور انجام بگیرد، مثل همان اصلاحات رضاخانی است. می‌دانید كه رضا خان در مهم‌ترین بخشها و سالهای سلطنتش، شعارش اصلاحات بود! همه‌ی این فجایع و جنایاتی كه شما در دوره‌ی رضا خان سراغ دارید، تحت نام و زیر پرچم اصلاحات انجام گرفته است؛ اسناد بازمانده‌ی از دوره‌ی رضا خان را بخوانید. افراد را بركنار می‌كردند؛ چون می‌گفتند این‌ها ضد اصلاحاتند؛ افرادی را سر كار می‌آوردند؛ چون می‌گفتند این‌ها مؤمن به اصلاحاتند. آن اصلاحاتی كه با معیار رضاخانی، با معیار امریكایی و با معیار فرهنگ غربی انجام بگیرد، اصلاحات نیست، افسادات است. بنده سه، چهار سال قبل، چند سخنرانی در نماز جمعه و غیر نماز جمعه در این باره كرده‌ام. اصلاحات باید ضابطه‌مند و مبتنی بر ارزشها و معیارها و خطكش‌های اسلامی و ایرانی باشد. معیار اصلاحات، قانون اساسی است؛ بر این اساس، باید ما اصلاحات كنیم؛ ما به اصلاحات احتیاج داریم. اصلاحات، تصحیح روشهای ماست؛ تصحیح هدفهای مرحله‌ای ماست؛ تصحیح تصمیم‌گیری‌های ماست؛ تعصب نورزیدن روی تصمیم‌گیری‌ها ناحق است. این، غیر از ساختارشكنی و مبارزه‌ی با قانون اساسی، مبارزه‌ی با اسلام و مبارزه‌ی با استقلال یك كشور است.1385/03/29

لینک ثابت
سیر نفوذ و دخالت انگلیس در نهضت مشروطه و تبدیل آن به استبداد رضاخان

من حالا یك نگاهی می‌كنم به حركت مشروطیت؛ یعنی از سال 1285 شمسی تا 1299؛ چهارده سال است. آقای حداد فرمودند: نوزده سال؛ به لحاظ سلطنت رضاشاه. در حالی كه آن را اصلاً به حساب نیاورید. حكومت رضاشاه از سلطنتش كه شروع نشد، از كودتای 1299 شروع شد؛ اصلاً استبداد از آن وقت شروع شد. رضاخان بود كه توانست آن استبداد قاهرِ رضاخانی را - سردار سپه بود - مثل یك میوه‌ی رسیده‌ای در دامن او بگذارد؛ والّا امكان نداشت. پس مبدأ استبداد دوم را، سال 1299 بگذارید.
این حركت انگلیسی كه فعال مایشاء در قضیه‌ی مشروطیت و مابعد مشروطیت بودند، در چه دوره‌ای از تاریخ غرب و تاریخ انگلیس واقع می‌شود؟ از وقتی كه غربی‌ها و اروپایی‌ها در اوج نشاط تمدن و پیشرفت علمی و سیاسی‌اند؛ یعنی یك حركت پُرنشاط امیدوارِ مهاجمی به همه‌ی دنیا دارند، كه شما ببینید دوران استعمار در این‌جا به اوج رسیده؛ یعنی همه‌جا، در واقع همه جای مناطق زرخیزِ عالم، تحت استعمار است و یكی از جاهایی كه باید تحت استعمار قرار بگیرد، این منطقه‌ی نفت‌خیز است. در آن زمان، نقش نفت تازه به‌مرور داشت برای غربی‌ها واضح می‌شد و شاید در آن روز مهمتر از نفت برای آنها مسأله‌ی ایجاد یك حائلی برای هندوستان بود؛ چون هندوستان برای انگلیس‌ها خیلی مهم بود و مناطق ایران و عراق حائلی بودند كه نگذارند روس‌تزاری به هندوستان دست پیدا كند. بنابراین، ایران یكی از آماج‌ها و اهداف حتمی انگلیس‌ها بود.
در آن چهارده سال اینها چه كار كردند؟ اول، فرصت‌طلبی كردند و تا این حركت عدالت‌خواهی مشروطیت را در ایران به‌وسیله‌ی عوامل‌شان از نزدیك حس كردند، خیلی ماهرانه روی این حركت دست گذاشتند و آن را در اختیار گرفتند. جزو اولین كارهایی هم كه كردند، این بود كه اركان اصلیِ جنبه‌ی دیگرِ این حركت را كه جنبه‌ی دینی و ملی باشد، از صحنه حذف كردند، بعد هم با استفاده از هرج و مرجی كه در ایران به وجود آمد - می‌توان احتمال داد كه خیلی از این موارد هرج و مرج (حوادث آذربایجان، حوادث شمال غربی كشور و مسأله‌ی ارومیه) با تحریك خود اینها بوده، كه قرائنی هم دارد. اتفاقاً «كسروی» حوادث شمال غربی كشور را خیلی خوب تشریح می‌كند و انسان می‌بیند چه اتفاقی آن‌جا افتاده - زمینه را برای یك حكومت استبدادی مطلق، یعنی همان چیزی كه مشروطه ضد او آمده بود، فراهم كردند و بعد هم در 1299 این مستبد را آوردند سر كار؛ یعنی چهارده سال طول می‌كشد تا جامعه‌ی استبدادی‌ای را كه به‌وسیله‌ی نهضت ملی و اسلامی مردم داشت مضمحل می‌شد، با مقدماتی كه خودشان انجام دادند، به یك جامعه‌ی استبدادیِ غیر قابل اضمحلال تبدیل كنند.
در این اثنا، جنگ جهانی اول هم اتفاق می‌افتد كه با پیروزیِ جبهه‌ای كه انگلیس‌ها در آن هستند، به انگلیس‌ها یك قدرت جدیدی می‌دهد و اینها می‌توانند آزادانه هر كاری بكنند. می‌دانید كه اینها در همین سال‌ها عراق را هم فتح كردند؛ یعنی مابین سال‌های 1914 و 1920؛ در واقع 1333 قمری تا 1338 قمری. اینها درباره‌ی عراق یك سلسله اقداماتی را شروع كردند كه انسان می‌فهمد كه این اقدامات، اولاً با پشتگرمی اینها به پیروزی در جنگ بوده، ثانیاً به دلیل تسلط بر ایران بوده است. اینها در 1920 توانستند عراق را قبضه كنند كه «ثورةالعشرینِ» - انقلاب 1920 - عراقی‌ها كاملاً سركوب شد و اینها حكومت را به وجود آوردند. در همان سال - یعنی تقریباً در یك سال؛ حالا شاید از لحاظ ماه‌های میلادی یك مقداری این‌ور و آن‌ور باشد - رضاخان سر كار آمده؛ در 1299 و در 1920 یا 21، ملك فیصل اول در عراق سركار آمده است و پادشاهی، كاملاً در مشت انگلیس‌ها بود و به وسیله‌ی خودِ آنها در آن‌جا به وجود آمده؛ یعنی یك حركت كاملاً حساب‌شده‌ی دقیقِ خوبی را انگلیس‌ها انجام دادند.
من البته نمی‌خواهم از اهمیت مشروطه - كه آقایان فرمودید - در تاریخ كشورمان، كه درست است، صرف‌نظر كنم؛ این چیز خیلی مهمی است و قابل انكار نیست؛ مثل خیلی از كارهایی كه دشمنان یك ملتی كرده‌اند، اما آن كار به‌مرور تبدیل شده به چیزی كه به نفع آن ملت است. حالا مشروطه را كه خود ملت ما شروع كرد، او استفاده كرد! اما مثلاً فرض كنید كه حزب كنگره‌ی هند را انگلیس‌ها به وجود آوردند، ولی استقلال هند به‌وسیله‌ی حزب كنگره انجام گرفت! یعنی خود این به‌مرور زمان تبدیل شد به پایگاهی علیه انگلیس‌ها. این، ممكن است و ایرادی ندارد.
شما به مشروطه افتخار بكنید و مشروطه را جزو نقاط عطف تاریخ ایران بدانید؛ اما حقیقت صحنه و آنچه در خارج واقع شد، این است.1385/02/09

لینک ثابت
ما نمی توانیم؛ رایجترین تبلیغات دوره پهلوی

شما می‌دانید در دوره‌ی پهلوی یكی از رایج‌ترین تبلیغات، «نمی‌توانیم» بود. همه‌ی ما از بچگی این‌طور بار آمده بودیم كه جنس ایرانی مساوی است با بد بودن، پست بودن و نامرغوب بودن؛ ایرانی مساوی است با ناتوانی در تولید جنس خوب در همه‌ی زمینه‌ها. اصلاً این فرهنگ را در ذهن ملت ما نهادینه كرده بودند. این در حالی است كه این موضوع 180 درجه با واقعیت فرق دارد. این ملت، ملتی است كه از همه جهت می‌تواند؛ می‌تواند تولید كند، می‌تواند رشد بدهد، می‌تواند ابتكار كند، می‌تواند مرزهای علم و فناوری را بشكند و جلو برود.1384/06/31
لینک ثابت
تبیین شخصیت مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه اصفهانی از لحاظ فهم سیاسی و روشنفكری

مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه انصافاً از یك نظر، قله‌ی این خاندان[نجفیون] است. ایشان از لحاظ علمی، شاگرد میرزا و اصحاب سامره است كه چند سالی در آن‌جا زندگی كرده و برگشته و شاگرد پدرش - یعنی همان مكتبِ مرحوم شیخ محمد تقی، صاحب حاشیه - است كه در اصفهان رواج پیدا كرد و مكتب علمی شد و علمای بزرگی را هم تربیت كرد.

از لحاظ فهم سیاسی هم بسیار مرد فهیم و جلوتر از زمان خودش بود؛ هم در قضیه‌ی مشروطه، انسان این مسأله را مشاهده می‌كند، هم در قضیه‌ی رضاشاه. این حركتی كه ایشان در 1345 و 1346 شروع كرد كه قم را پایگاه خودشان قرار داد و انتظاراتی را از رضاشاه مطرح كرد، كارهای خیلی بزرگی است؛ منتها آن استبداد رضاخانی و سرنیزه و قلدریِ رضاخانی نگذاشت این قضیه موج پیدا كند؛ والّا اگر یك مقدار آن فشار دیكتاتوری رضاخانی نبود، این قضیه در همه‌ی ایران موج پیدا می‌كرد و شاید نتایج بسیار مهمی را انسان می‌توانست حدس بزند كه بر آن مترتب می‌شد؛ لیكن نگذاشتند، بعد هم كه به شهادت و مسموم كردن ایشان منتهی شد. بنابراین، از لحاظ فهم سیاسی هم ایشان خیلی مهم بوده است.

نكته‌ی دیگری كه در مورد ایشان هست، روشن‌بینی و روشنفكری است. ببینید این مبارزاتی كه با فرنگی‌ها و با خارجی‌ها و با نفوذ اجانب در كشور از طرف علما انجام گرفته، كه یك نمونه‌اش خودِ میرزای شیرازی است، یك نمونه‌اش دو طرف مشروطیت هستند در نجف؛ یعنی هم آسید محمدكاظم، هم آخوند ملاكاظم خراسانی، كه هر دوی اینها مخالف حضور بیگانه بودند؛ هم آن‌كه با مشروطیت مخالفت می‌كرد، از حضور بیگانه می‌ترسید؛ هم ایشان كه مشروطه می‌خواست، آن روح آزادی‌خواهی‌اش همراه با بیگانه‌ستیزی بود، و چه مرحوم آسید عبدالحسین لاری، چه مرحوم آسید عبداللَّه بلادی در بوشهر - كه او هم داستان‌های مفصلی دارد - و چه مرحوم خیابانی و دیگرانی كه در سرتاسر كشور در آن برهه بودند، منشأ مخالفت همه‌ی آنها با خارجی‌ها بود؛ یعنی صورت قضیه این بود كه كفر در مقابل اسلام است؛ چون خارجی، كافر بود؛ فرنگی، كافر بود و نمی‌خواستند كفر بیاید. صورت این قضیه، صرفاً یك جنگ مذهبی را نشان می‌دهد؛ اما وقتی انسان كاوش می‌كند، می‌بیند در اغلب اینها، بخصوص در قضیه‌ی مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، مسأله فقط یك جنگ مذهبی نیست؛ یعنی دعوای این نیست كه مسیحی‌ها می‌خواهند بیایند غلبه پیدا كنند؛ مسیحی‌ها كه در خودِ اصفهان با آنها داشتند زندگی می‌كردند؛ ارامنه‌ی اصفهان همیشه بودند و با هم زندگی می‌كردند و مشكلی هم نداشتند؛ پس دعوا، دعوای مذهبی نبود، بلكه دعوا، سر همان چیزی است كه ما امروز از مسأله‌ی استقلال می‌فهمیم؛ یعنی سلطه‌ی اقتصادی، سلطه‌ی فرهنگی، سلطه‌ی سیاسی، سلطه‌ی اجتماعی و نفوذ ویران‌كننده و خانه‌براندازی كه غرب در دنیا داشته - آن دوره، دوره‌یی بود كه غرب با نشاط و با سرزندگی داشت می‌آمد و حالت تهاجمی داشت - اینها این را می‌دیدند؛ این را می‌فهمیدند. مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه از آن شركتی كه احداث می‌كند، از آن حرفهایی كه می‌زند، از همان گفتگوهایی كه در كتاب «مسافر و مقیم» مطرح می‌كند - متأسفانه فرصت نشد كه من درست آن كتاب را نگاه كنم؛ فقط بخش‌هایی از آن را خواندم - نشان می‌دهد كه مرد بسیار روشن‌بین، بسیار آگاه و متوجه به ابعاد سلطه‌ی بیگانه است. اگر دولت انگلیس استعمارگر، اسلام را هم آورده بود و بنا بود همین كارها را بكند، ظاهراً در موضع ایشان تغییری پیدا نمی‌شد؛ فرقی نبود بین این‌كه مسیحی باشد یا مسلمان باشد. استعمارگری و سلطه‌ی فرهنگی و نفوذ در اركان حیات مدنی كشور بود كه این بزرگان را حساس می‌كرد و وادار می‌كرد به این‌كه مقابله كنند و مقاومت كنند.

با رضاشاه هم كه مقابله كردند، برای همین مسأله بود. درست است كه مبارزات مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه در دو بخش تقسیم می‌شود: بخشِ مقابله‌ی با خارجی؛ و بخشِ مبارزه‌ی با استبداد. این دو بخش، كاملاً در زندگی ایشان و در مبارزات ایشان محسوس و قابل تفكیك است؛ لیكن با رضاخان هم كه ایشان مبارزه می‌كند، گویی برایش كاملاً روشن است كه رضاخان پیش‌كرده‌ی همان خارجی است، كه آمده. این، همان چیزی است كه برای نسل امروز ما، جزو واضحات است؛ اما آن روز این قضیه جزو واضحات نبود؛ روشن نبود. آن روز حتّی كسانی با شعارهای رضاشاه جذب می‌شدند و حرف او را باور می‌كردند! من در یكی از همین نوشته‌ها - كه انسان دلش نمی‌آید از بعضی‌ها كه آدمهای خوبی هم بودند، اسم بیاورد - تعبیری دیدم كه تعبیرِ ستایش‌آمیزی از رضاشاه بود! البته اسم نیاورده بود، اما پیدا بود كه مقصودش رضاشاه است. اینها كسانی بودند كه قطعاً رضاشاه می‌خواست ریشه‌ی آنها را بِكند، و كند؛ اما از این قبیل تصورات و توهمات و اشتباهات وجود داشت؛ ولی برای ما، امروز روشن است. انسان احساس می‌كند كه مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، آن روز می‌فهمید كه مبارزه‌ی با رضاشاه، فقط مبارزه‌ی با نظام اجباری و كلاه فرنگی نیست؛ بحثِ این است كه یك آدمی بر سر كار آورده شده و بَركشیده شده، برای این‌كه اهداف انگلیس را در ایران پیاده كند. او این را حس می‌كرد و می‌خواست با آن مقابله كند؛ منتها برای مقابله‌اش شعار پیدا می‌كند؛ مثل همین شعارِ مقابله با نظام اجباری و همین چیزهایی كه ایشان وقت آمدن به قم مطرح كرده بودند. همه این‌طور نبودند. مثلاً مرحوم میرزا صادق آقا - كه البته شما سید صادق آقا نوشته‌اید، كه غلط است؛ چون ایشان سید نبوده - كه من ایشان را از روی آثارش تا حدود زیادی می‌شناسم، این‌گونه نبوده؛ انسان این را حس نمی‌كند كه او با این نگاه متجدد و روشن‌بینانه قضایا را نگاه می‌كرده؛ اما در مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، نه؛ این كاملاً محسوس است كه عمیق و نافذ فكر می‌كرده است.1384/05/15

لینک ثابت
سلطه خارجیها بر ایران ؛دلیل مخالفت علما در مشروطیت با آنان

این مبارزاتی كه با فرنگی‌ها و با خارجی‌ها و با نفوذ اجانب در كشور از طرف علما انجام گرفته، كه یك نمونه‌اش خودِ میرزای شیرازی است، یك نمونه‌اش دو طرف مشروطیت هستند در نجف؛ یعنی هم آسید محمدكاظم، هم آخوند ملاكاظم خراسانی، كه هر دوی اینها مخالف حضور بیگانه بودند؛ هم آن‌كه با مشروطیت مخالفت می‌كرد، از حضور بیگانه می‌ترسید؛ هم ایشان كه مشروطه می‌خواست، آن روح آزادی‌خواهی‌اش همراه با بیگانه‌ستیزی بود، و چه مرحوم آسید عبدالحسین لاری، چه مرحوم آسید عبداللَّه بلادی در بوشهر - كه او هم داستان‌های مفصلی دارد - و چه مرحوم خیابانی و دیگرانی كه در سرتاسر كشور در آن برهه بودند، منشأ مخالفت همه‌ی آنها با خارجی‌ها بود؛ یعنی صورت قضیه این بود كه كفر در مقابل اسلام است؛ چون خارجی، كافر بود؛ فرنگی، كافر بود و نمی‌خواستند كفر بیاید. صورت این قضیه، صرفاً یك جنگ مذهبی را نشان می‌دهد؛ اما وقتی انسان كاوش می‌كند، می‌بیند در اغلب اینها، بخصوص در قضیه‌ی مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، مسأله فقط یك جنگ مذهبی نیست؛ یعنی دعوای این نیست كه مسیحی‌ها می‌خواهند بیایند غلبه پیدا كنند؛ مسیحی‌ها كه در خودِ اصفهان با آنها داشتند زندگی می‌كردند؛ ارامنه‌ی اصفهان همیشه بودند و با هم زندگی می‌كردند و مشكلی هم نداشتند؛ پس دعوا، دعوای مذهبی نبود، بلكه دعوا، سر همان چیزی است كه ما امروز از مسأله‌ی استقلال می‌فهمیم؛ یعنی سلطه‌ی اقتصادی، سلطه‌ی فرهنگی، سلطه‌ی سیاسی، سلطه‌ی اجتماعی و نفوذ ویران‌كننده و خانه‌براندازی كه غرب در دنیا داشته - آن دوره، دوره‌یی بود كه غرب با نشاط و با سرزندگی داشت می‌آمد و حالت تهاجمی داشت - اینها این را می‌دیدند؛ این را می‌فهمیدند.1384/05/15
لینک ثابت
شيخ محمد تقی بهلول؛ زبان گويای حق‌طلبان در ماجرای خونين مسجد گوهرشاد

روحانی وارسته و پارسا مرحوم حجةالاسلام آقای شیخ محمد تقی بهلول (رحمةاللَّه‌علیه) بنده‌ی صالح و مجاهد و پرهیزگار كه عمر طولانی و پرماجرای خود را یكسره با مجاهدت و تلاش گذرانید، یكی از شگفتیهای روزگار ما بود. هفتادسال پیش در ماجرای خونین مسجد گوهرشاد، زبان گویای ستمدیدگان و حق‌طلبان شد و آماج كینه‌ی حكومت سركوبگر پهلوی گشت. بیست‌وپنج سال مظلومانه در اسارت حكومت ظالم دیگری انواع رنجها و آزارها را تحمل كرد. پس از آن سالها در مصر و عراق ندای مظلومیت ملت ایران را از رسانه‌ها به گوش مسلمانان رسانید. سالها پس از آن در ایران بی‌هیچ پاداش و توقعی به هدایت دینی مردم پرداخت. در سالهای دفاع مقدس همه جا دلهای جوان و نورانی رزمندگان را از فیض بیان رسا و صادقانه‌ی خود نشاط و شادابی بخشید، نود سال از یك قرن عمر خود را به خدمت به مردم و عبادت خداوند گذرانید. زهد و وارستگی او، تحرك و تلاش بی‌وقفه‌ی پیكر نحیف او، ذهن روشن و فعال او، حافظه‌ی بی‌نظیر او، دهان همیشه صائم او، غذا و لباس و منش فقیرانه‌ی او، شجاعت و فصاحت و ویژگیهای اخلاقی برجسته‌ی او، از این مؤمنِ صادق، انسانی استثنائی ساخته بود.1384/05/10
لینک ثابت
بیمار متولد شدن روشنفکری و تجدد در ایران

من چند سال قبل در یكی از دانشگاه‌ها گفتم روشن‌فكری در ایران بیمار متولد شد. اگر شما به تاریخچه‌ی روشن‌فكری نگاه كنید، این را تصدیق خواهید كرد. اصلًا روشن‌فكری در كشور ما از اول بیمار و وابسته به بیگانه متولد شد. الآن هم عرض می‌كنم كه مفهوم تجدد نیز در كشور ما بیمار و معیوب و معلول متولد شد. تجدد در كشور ما به چه معنا بود؟ اینكه عرض می‌كنم، مربوط به اواخر دوران قاجار است؛ بعد در دوره‌ی رضا خان و بقیه‌ی دوره‌ی پهلوی هم اوج حركتی بود كه الآن دارم می‌گویم. در قاموس متجددین كشور ما «تجدد» به معنای تقلید از غرب بود. تقلید یعنی چه؟ یعنی شما بروید لباس كهنه‌ی كسی را بخرید و در روز عید به عنوان لباس نو تنتان كنید. تفكرات قرن نوزدهمیِ فرانسه و انگلیس و بقیه‌ی مناطق اروپا وارد ایران شد. صد سال از بروز این تفكرات گذشته بود، اشكالات و خدشه‌ها و نسخ‌ها و ردهای فراوانی هم بر آن وارد شده بود؛ تازه آقایان متجدد ایرانی، آن روز رفتند سراغ همان تفكرات، همان روش‌ها و حتّی همان منش‌های شخصیتیِ ظاهری؛ یعنی لباس پوشیدن، ریش گذاشتن، سبیل گذاشتن و زلف گذاشتن. داگلاسْ نامی در یك گوشه‌ی فرنگ پیدا شده بود و سبیلش را به شكل خاصی اصلاح كرده بود؛ در ایران این سبیل شد مُد! زمان جوانی ما بیتل‌ها خط ریش كج می‌گذاشتند؛ جوانهای ما بعد از آنكه سالها از بروز چنین پدیده‌ای گذشته بود، از آن‌ها تقلید می‌كردند! این، تجدد است؟! این، قهقرا رفتن و عقبگرد است؛ اینكه تجدد نیست.
البته مخالفت‌هایی هم كه با این تجددها می‌شد، سطحی بود؛ این را هم به شما بگویم. نوع مخالفتی كه با تجدد و موج تجددگرایی در ایران پیدا شد- چه در اواخر دوران قاجار، چه در دوران پهلوی- بنده آن را نمی‌پسندم؛ از قدیم هم این‌طور عكس‌العمل‌ها را نمی‌پسندیدم؛ چون سطحی برخورد می‌كردند. آن‌ها در تقلید از غربی‌ها افراط می‌كردند، این‌ها هم در مقابل تحریم می‌كردند. زمان جوانی ما شعرهای عوامانه‌یی معروف بود. می‌گفتند:
با كارد و چنگال می‌خورند آب را
مسخره كرده‌اند همه طلاب را
چون معتقد بودند كه آن وقت مثلًا روحانیون مخالف غذا خوردن با كارد و چنگال هستند؛ این‌ها هم از لج آن‌ها می‌خواهند آب را هم با كارد و چنگال بخورند! نه آن تجدد، تجدد بود؛ نه آن مواجهه و مقابله‌ی با تجدد، صحیح و عمیق و منطقی بود.1384/03/05

لینک ثابت
مصادیق استبداد رضاخان

فقر مردم، تقصیر فرمانروایان است؛ آن‌ها هستند که موجب فقر مردم می‌شوند؛ چون آنچه را که از ثروت و منافع به‌دست می‌آید، برای خودشان می‌خواهند؛ این موجب فقر مردم می‌شود. البته یک‌وقت فرمانروایان مثل مستبدهای قدیم هستند؛ مانند رضا خان که همه چیز را می‌خواست و به حدی قانع نبود. یک عده هم از بغل او استفاده می‌کردند؛ آن‌ها هم می‌بردند. اول، سهم پادشاه بود و بعد هم بتدریج آن‌هایی که در حاشیه‌ی پادشاه قرار داشتند، هرکدام به قدر خودشان می‌بردند. استبدادهای قدیم این‌طور بود. البته شکل مدرن‌ترش در حکومت پهلوی بود؛ شکل قدیمی‌ترش را هم در کتابها، از قاجاریه و دوره‌ی ناصر الدّین شاه و بقیه خوانده‌ایم. یک شکل هم روش مدرن است؛ یعنی روش حکومتهای بظاهر دمکرات که باطن استبدادی دارند؛ امروز زمام این حکومتها به دست کمپانی‌های اقتصادی است؛ این‌ها طراح سیاستها هستند. بظاهر کاره‌یی نیستند، اما در باطن نماینده‌ی مجلس را این‌ها می‌فرستند؛ رئیس‌جمهور را این‌ها روی کار می‌آورند. رئیس‌جمهور اعوان و انصاری دارد، سفرایی دارد، وزرایی دارد، مدیران گوناگونی در رده‌های مختلف دارد؛ در واقع این مجموعه حاکمند. نوع اعمال استبداد هم مثل سابق نیست که بگوید حکم می‌کنم. وقتی رضا خان می‌خواست اعمال استبداد کند، در تهران اعلامیه داد و در آن، چهار پنج‌بار «حکم می‌کنم» آورد. امروز حاکم نمی‌گوید حکم می‌کنم؛ آن نزاکت دمکراتیک را به‌هیچ‌وجه از دست نمی‌دهد. اصلًا حکم نمی‌کند؛ اما مسیر کار، همان «حکم می‌کنم» است. یعنی قانونی که برای این کمپانی لازم است، حتماً تصویب می‌شود؛ حرکتی که برای حیات پیدا کردن این کمپانی‌ها لازم است، حتماً انجام می‌گیرد؛ و لو در حد حمله‌ی به کشوری مثل عراق. از آبادسازی عراق و نفت عراق مگر چه کسانی استفاده می‌کنند؟ حکومتهای امریکا یا انگلیس، دولت‌سالار نیستند که کمپانی و نفت و همه چیز مال آن‌ها باشد و بگوییم آن‌ها استفاده می‌کنند؛ نه، دستگاه مالیِ اقتصادیِ مسلطِ بر این کشورهاست که از هر چیز جدیدی استفاده می‌کند. البته آن‌ها هم بین خودشان رقابت‌هایی دارند، باهم دشمنی دارند، مسابقه دارند؛ اما آن دستگاه مالی است که از نفت خاورمیانه، از تسلط بر خاورمیانه، از چیزی به نام خاورمیانه‌ی بزرگ استفاده می‌کند؛ بهره‌بردار نهایی اوست. دولت و رئیس‌جمهور و وزیر خارجه و وزیر دفاع و امثال این‌ها- که البته در بسیاری از موارد این‌ها خودشان هم جزو همان مجموعه‌ی مدیران مالی و صنعتیِ اساسی کشور هستند- جبهه‌ی جلو و خط مقدمند؛ پشتیبانی می‌کنند و پشتوانه هستند؛ آن‌ها هستند که دارند اقدام می‌کنند؛ مردم هم دارند حرکت خودشان را می‌کنند . ممکن است شما بگویید مثلاً در امریکا یا انگلیس به نسبت جمعیت این کشورها فقیر وجود ندارد. این را نباید حساب کرد؛ باید نگاه کرد که دولت انگلیس در شبه‌قاره‌ی هند چقدر فقیر ایجاد کرده؛ یا فلان دولتی که استعمار آفریقا یا امریکای لاتین را داشته، آن‌جا چقدر فقر ایجاد کرده؛ یا امروز امریکا با سعه‌ی نفوذ اقتصادی‌یی که در تمام دنیا دارد، چقدر فقر و گرسنگی و محرومیت در دنیا ایجاد کرده است. ملاک، اینهاست. البته در خود این کشورها هم فقر و فقیر و فاصله‌ی طبقاتیِ بسیار زیاد وجود دارد؛ اصلاً شگفت‌آور است. گاهی در آمارهای ما متأسفانه چیزهای بی‌ربطِ ساده‌لوحانه‌ی کوته‌بینانه‌یی دیده می‌شود که مثلاً شکاف اقتصادی کشور ما از امریکا یا از فلان‌جا بیشتر است؛ اینها حرفهای ناشی از ندانستن و جهلِ به واقعیت‌هاست؛ اصلاً از واقعیت‌ها اطلاع ندارند. نخیر، دره‌ی اقتصادی در کشورهای سرمایه‌داری، وحشتناک و فوق تصور و از همه جای دنیا بیشتر است. علاوه بر این، آنها را نباید در خود آن کشورها مقایسه کرد؛ بلکه باید در همه‌ی دنیا محاسبه کرد؛ چون دامنه‌ی نفوذ و اقتدار و حرکت اینها در همه‌ی دنیاست. ما فعلاً نمی‌خواهیم در مسائل جهانی و بین‌المللی وارد شویم؛ خودمان را محاسبه کنیم. اگر می‌خواهیم دنیا آباد شود، باید خودمان را کنترل کنیم. من و شما که زمامدار و مدیر هستیم و اداره‌ی امور مالی و صنعتی و کشاورزی کشور دست ماست - یعنی گلوگاه‌های فعال کشور دست من و شماست - باید خود را کنترل کنیم. فقط شخص خود ما نیستیم؛ ما یعنی مجموعه. شما، یعنی شما و معاونان و مدیران و مسؤولانِ اثرگذارتان. البته ممکن است کسی در گوشه‌یی و در سطوح خیلی پایین خطایی بکند که قابل کنترل و پیشگیری و پیش‌بینی نباشد؛ آن بحث دیگری است؛ اما مجموعه‌یی که شما مدیر و رئیس و وزیر آن هستید، باید این خصوصیات را داشته باشد.1383/08/20
لینک ثابت
مصادیق خفقان و رعب بوجود آمده برای طلاب توسط پهلوی

وجود یك مجموعه‌ی روحانیِ عالم، روشن‌بین، روشن‌فكر، شجاع، پارسا، پاك‌دامن، دارای آگاهی وسیع و برخوردار از خشیت الهی، در جامعه‌ای كه در حال پیشرفت است، نویدبخش این است كه این پیشرفتها در جهت گمراهی و ضلالتِ هرچه بیشتر، و در فرایند تاریخی در جهت سقوط به كار نخواهد رفت؛ این نقش شما جوانهای طالب علم و محصل علوم دینی است؛ این را قدر بدانید؛ خیلی مهم است. البته مشكلاتی در سر راه شماها وجود دارد. امروز طلاب و روحانیون ما مشكلات بسیاری دارند؛ مشكلات مادی دارند، مشكلات حیثیتی دارند، سختی‌های گوناگون دارند، محرومیتهایی دارند؛ منتها این‌ها در راه این هدف بزرگ صفر است. هیچ مجموعه‌یی بدون دست و پنجه نرم كردن با مشكلات نتوانسته است یك نقش اثرگذار و ماندگار ایفا كند و به وجود بیاورد. طبیعت بشر این‌طور نیست كه با راحت‌طلبی و برخورداری از آسایشِ مطلق بتواند به‌جای والایی دست پیدا كند؛ سختی‌ها را باید تحمل كرد؛ این همان سمت‌گیری به سوی رضای الهی و نقش آفرینی در سعادت یك جامعه است. حوزه‌های علمیه امروز می‌توانند خود را آن‌چنان بسازند كه به معنای حقیقی كلمه نقش‌آفرین باشند. حوزه‌ی قم در سال 1340 قمری- یعنی تقریباً هشتاد و پنج سال قبل- توسط مرحوم حاج شیخ عبد الكریم حائری به وجود آمد و در سال 1355 قمری- یعنی پانزده سال بعد- با درگذشت مؤسس آن حوزه، بظاهر متلاشی شد؛ یعنی در اوج اقتدار و اختناق رضاخانی. وقتی مرحوم آقا شیخ عبدالكریم حائری از دنیا رفت، همان چند صد طلبه‌یی هم كه در قم بودند، متفرق شدند. گرسنه و بی‌پول و بی‌منشأ درآمد و ترسان، روزها بیرون شهر قم می‌رفتند و در باغهای اطراف قم مباحثه می‌كردند؛ شب به مدرسه‌ی فیضیه یا به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. اما در میان همان طلاب آواره‌ی پراكنده‌ی ترسانِ مرعوبِ از اقتدار دستگاه و زیر فشار شدید اقتصادی و حیثیتی و سیاسی، كسی مثل امام خمینی بیرون آمد. چهل سال بعد از تشكیل حوزه‌ی قم- یعنی در سال 1381 قمری- نهضت‌ روحانیت شروع شد؛ این‌ها خیلی معنا دارد. تازه از این چهل سال، چندین سالش با این شدت گذشته بود.
در فروردین سال 1342 شمسی كه حوادث مدرسه‌ی فیضیه و زدن طلاب و انداختن آنها از بالای پشت‌بام پیش آمد، همان روز ما منزل امام رفتیم. بنده آن‌وقت طلبه‌ی جوانی بودم در سن الان شماها. دستگاه اختناق محمدرضا علیه حوزه‌ی علمیه، شمشیر را از رو بسته بود. در خیابان ارم قم طلبه جرأت نمی‌كرد - این را من به چشم خودم دیدم - از این طرف خیابان به آن‌طرف برود! كماندوهای دستگاه شاه مثل شمر می‌ریختند سرش، كتكش می‌زدند، عمامه‌اش را برمی‌داشتند و لباسش را پاره می‌كردند. در چنین حالت رعب‌آوری، آن روز امام (رضوان‌اللَّه‌علیه) بعد از نماز مغرب و عشا به خانه‌شان رفتند - همین خانه‌یی كه الان هم در قم هست - طلبه‌ها هم رفتند، بنده هم بودم. ایشان خاطره‌ی اختناق دوران رضاخانی و رفتن طلبه‌ها به بیرون از قم را یادآوری كردند و گفتند آن‌روز ما این‌طور زندگی كردیم؛ آنها رفتند و ما ماندیم؛ حالا هم اینها خواهند رفت و شما خواهید ماند. این پیشگوییِ امام بود؛ پیشگوییِ مبنی بر وعده‌ی الهی. خدای متعال وعده كرده است كه اگر جماعتی در راه او مجاهدت و ایستادگی كنند و دارای ایمان باشند، قطعاً به هدف خواهند رسید. وعده‌ی الهی دروغ نیست. خدای متعال راه را جلوی پای انسان می‌گذارد و قدم به قدم دست انسان را می‌گیرد. وقتی هدف، خدا بود، «والذّین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا». عمده، وجود این انگیزه و این ایمان است؛ وارد میدان شدن و تلاش كردن است. هر جا این باشد، موفقیت بدون تردید حاصل خواهد شد.1383/03/22

لینک ثابت
دفاع روزنامه‌ها و مطبوعات دوره‌ی طاغوت از تغيير خط فارسی

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی- كه انقلابی براساس یك هدف تعریف‌شده‌ی فرهنگی بود- كه به مقوله‌ی فرهنگ اهمیت داده شد و به مقوله‌ی هویت ملی- كه خودِ هویت ملی یك كشور، فرهنگ است و خود این جزو مصادیق و سطور برجسته‌ی فرهنگ یك ملت است- اهتمام ورزیده شد، بركاتی بر این كار مترتب شد كه این بركات به‌هیچ‌وجه ممكن نبود در این كشور به وجود بیاید. این نوآوریها، این پیشرفتهای علمی، این جسارتِ وارد شدن در عرصه‌های نوِ علمی و تحقیقی- كه امروز در كشور ما خوشبختانه مشاهده می‌شود- به خاطر همین اعتماد به نفسی است كه از احیاء هویت ملی پیدا شده است؛ این را انقلاب به وجود آورد. قبل از انقلاب از هویت ملی و ملیت اسم زیاد می‌آوردند؛ اما به هیچ‌وجه به معنای حقیقی كلمه، هویت ملی را تقویت نمی‌كردند. البته علت هم واضح بود؛ چون آن كسانی كه ایران را برای منافع خودشان می‌خواستند و در كشور عزیز ما منافع خود را تعریف كرده بودند، می‌دانستند كه اگر هویت ملی در این كشور زنده شود، با منافع آن‌ها ناسازگار خواهد بود و آن‌ها نمی‌توانند به منافعی كه هدف گرفته‌اند، برسند. به همین دلیل، هویت ملی در آن زمان در اینجا تضعیف شد. ما در كشور خودمان در وابستگی و اضمحلال هویت در مقابل بیگانگان تا آنجا پیش رفتیم كه افراد برجسته‌ای خجالت نكشیدند و پیشنهاد تغییر زبان و خط فارسی را دادند! البته روی تغییر زبان كمتر كار كردند؛ اما برای تغییر خط فارسی- خط یك كشور یكی از نقاط برجسته و از شاخصهای مهم فرهنگی هر كشور است- در همین روزنامه‌ها و مطبوعات دوره‌ی طاغوت در كشور ما علناً و صریحاً مطلب نوشتند، دفاع كردند و حرف زدند كه ما خط فارسی را تغییر بدهیم؛ آن هم با استدلالهای كاملًا مجادله‌آمیز و مغالطه‌آمیز و خلاف واقع. آن‌ها تا این حد پیش رفتند.
كسانی كه رژیم پهلوی را روی كار آوردند، هیچ‌كدام از شاخصه‌های ملیت را حاضر نبودند تحمل كنند. البته ملیت ما از اول با اسلام آمیخته بود؛ زبانمان، آدابمان، دانشمان و دانشمندانمان با اسلام آمیخته بودند. در تاریخ می‌بینید كه دانشمندان برجسته و نام‌آور و ماندگار ما كسانی هستند كه دانشِ دین را در كنار دانشهای معمولی زندگی دارا بودند؛ یعنی همه‌ی دانشها از مجموعه‌ی دین برآمده است. البته این به آن معنا نیست كه طلاب مدرسه‌ی دینی این خصوصیت را داشتند؛ نه، جامعه، جامعه‌ی دینی بود. فرهنگ ما، دانش ما، رفتار ما و سنتهای ما با دین آمیخته است و بسیاری از آن‌ها از دین سرچشمه گرفته است. وقتی با هویت ملی و شاخصه‌های آن مبارزه می‌كردند، قهراً مبارزه‌ی با دین جزوش بود و چون دین و ایمان پشتوانه‌ی همه‌ی ارزشهای انسانی است، طبعاً با ایمان هم به‌شدت مخالفت می‌كردند. این‌ها حاضر نشدند قبول كنند كه ما حتی لباس محلی داشته باشیم. ما ایرانی‌ها با چند هزار سال سابقه، لباس بومی نداریم و لباس محلی و بومیِ‌مان را نمی‌شناسیم، درحالی‌كه خیلی از كشورهای دیگر دنیا دارند. البته لباس بومی، مانع پیشرفت هم نیست؛ اما ما نداریم؛ چون آن‌ها نگذاشتند. این، عمل به همان توصیه‌ای است كه می‌گفت ایرانی باید از فرق سر تا نوك پا فرنگی شود! ببینید خودباختگی تا كجا. اینكه من همیشه می‌گویم تهاجم فرهنگی، تهاجم فرهنگی این است.
تهاجم فرهنگی غیر از تبادل فرهنگی است؛ غیر از گرفتن برجستگی‌ها و زبده‌گزینی از فرهنگهای دیگر است؛ این، چیزی است مباح، بلكه واجب. اسلام به ما دستور می‌دهد، عقل هم به‌طور مستقل از ما می‌خواهد كه هر چیز خوب، زیبا و باارزشی را كه در هركجا می‌بینیم، آن را فرابگیریم و از آن استفاده كنیم. این جملات معروفِ متداول در زبانهای مردم ما كه «اطلبوا العلم و لو بالصین» یا «انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال»؛ نگاه نكن حرف خوب، سخن حكمت‌آمیز، دانش و معرفت را چه كسی دارد می‌گوید، اگر سخن خوب است، آن را فرابگیر، این گرفتن، گرفتنِ فرهنگی است و اخذ فرهنگی، تبادل فرهنگی و زبده‌گزینیِ فرهنگی، یك چیز لازم است و این، غیر از تهاجم فرهنگی است. من بارها گفته‌ام كه یك‌وقت هست كه یك انسان با میل خود و برطبق نیاز و اشتها و ضرورت زندگی‌اش یك نوع غذا، یك نوع دارو یا ماده‌ی لازمی را انتخاب می‌كند و آن را داخل جسم خودش می‌كند؛ این، گزینش است، كه چیز خیلی خوبی است؛ اما یك‌وقت هست كه یك نفر را می‌خوابانند و ماده‌ای را كه نه برای او لازم است و نه او به آن میل و اشتهایی دارد و نه برایش مفید است، به‌زور در حلقش می‌ریزند، یا به او تزریق می‌كنند؛ این، نامطمئن است؛ این، تهاجم فرهنگی است؛ همان كاری كه با ملت ایران در طول سالهای متمادی كردند. از سیاستمدارانی كه وابسته بودند، از آن‌هایی كه با قراردادهای مالی دهنِشان را می‌بستند، هیچ توقعی نیست؛ اما از شخصیتهای علمی و فرهنگی در آن دوران این انتظار و توقع بود كه اگر دارای هر عقیده‌یی هستند، و لو اسلام را هم قبول ندارند و ایمان اسلامی هم ندارند، برای هویت فرهنگی این ملت ارج قائل شوند؛ اما ارجی قائل نشدند؛ دروازه‌ها را باز كردند و چشمها را بستند و مجذوب و خیره شدند و ما را عقب انداختند. به خاطر همین، ما در میدان علم و فناوری عقب ماندیم. اینكه در عرف دوره‌ی جوانیِ من- كه حالا خوشبختانه آن‌طور نیست و خیلی فرق كرده- واقعاً هر كالایی به صِرف خارجی بودن، مطلوب بود و به صِرف داخلی بودن نامطلوب، فرهنگ عمومیِ آن زمانها بود و در داخل كشور هم جرأت و گستاخی كار علمی و تحقیقی و باز كردن بن‌بست‌ها و شكستن مرزهای دانش اصلًا قابل تصور نبود و كسانی كه در خودشان چنین استعدادی می‌دیدند، به هیچ راهی جز اینكه در محیطهای خارج از كشور كار كنند، فكر نمی‌كردند. اینكه ما خودمان بسازیم، خودمان تولید كنیم و خودمان ابتكار، اصلًا متصور نبود. بنده از اطلاعات و گزارشهای گوناگونی كه در اختیارم قرار گرفته، نمونه‌های عینیِ خیلی فراوانی را سراغ دارم كه شاید بعضی از شماها هم این موارد را بدانید. اما امروز نه، امروز خوشبختانه این حالت دلیری و خوداتكایی و شجاعتِ وارد شدن در میدانهای گوناگون هست. این فرهنگ را انقلاب عوض كرد. مقوله‌ی فرهنگ این است. این یك مثال و یك مصداق بود.1383/02/28

لینک ثابت
شروع وابستگی کشور از اواخر دوران قاجار و ادامه آن در حکومت پهلوی

ملت و كشور ما پس از گذراندن دوران طولانی سلطه‌های استبدادی و خاندانهای پادشاهی- كه یكی پس از دیگری آمدند و رفتند- در حالی وارد مرحله‌ی دنیای نو شد كه از طرفی عصر دیكتاتوری در آن تمام نشده بود، و از طرف دیگر دوران وابستگی در آن آغاز شده بود. اگر به مقطع اخیر تاریخی كشورتان- قبل از انقلاب- نگاهی بكنید، می‌بینید ما در حول‌وحوش این پیچ تاریخی كه انقلاب آن را برای ما به وجود آورد، در چه وضعی بودیم؛ در این صورت می‌توانیم موقعیت كنونی خود را درست تشخیص دهیم. در آن مقطع، عصر استبداد و دیكتاتوری در این كشور به عصر وابستگی تبدیل شد. البته وابستگی كشور دفعتاً پیش نیامد، بلكه از اواخر دوران قاجار بتدریج وابستگی به اقتصاد و سیاستهای جهانی و دولتهای بیگانه با دادن امتیازات پی‌درپی به خارجیها- كه به زیان ملت ایران بود- شروع شد. بعد وقتی دوران استبداد به‌خاطر نهضت مشروطیت و قضایای دیگر ضعیف گردید، ناگهان عَلَم شوم و ننگین وابستگی در حكومت پهلوی بلند شد؛ یعنی حاكمیت سیاستهای وابسته و قراردادهای تحت فرمان و حاكمان و شخصیتهای سیاسیِ دست‌نشانده و گوش به فرمان خارجی؛ البته دیكتاتوری هم در آن بود و روز به روز خطرناك‌تر و مدرنتر و سخت‌تر هم می‌شد. انقلاب در چنین شرایطی به پیروزی رسید؛ یعنی ملت ایران در آنِ واحد حركت عظیمی را شروع كرد كه هم علیه دیكتاتوری و استبداد و حكومتهای خودكامه‌ای بود كه قرنهای متمادی بر این كشور حاكم بودند، و هم این حركت بر ضدّ وابستگی، دست‌نشاندگی، گوش‌به‌فرمان بودن و تابع قدرتهای بیرونِ این مرزها قرار داشتن بود. انقلاب در مقابل این دو عارضه كه برای كشور ما بسیار عمیق و دیرین و خطرناك بود، پنجه در پنجه انداخت. لذا كار انقلاب دشوار بود.1382/07/22
لینک ثابت
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار امام مجاهد شهید حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (قدّس‌الله‌نفسه‌الزکیه) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی