newspart/index2
تاریخ عصر بعثت و دوران حیات و حکومت پیامبر (ص)
طراحی این صفحه تغییر کرده است، برای ارجاع به صفحه‌ی قبلی اینجا کلیک کنید.
بیان ماجراهای شعب ابی طالب

آیه‌ی قرآن میفرماید: «محمّد رسول اللَّه و الّذین معه اشدّاء علی الكفّار رحماء بینهم». اشداء بر كفار معنایش این نیست كه با كفار دائم در حال جنگند. اشداء، شدت، یعنی استحكام، استواری، خورده نشدن. یك فلزی زنگ میزند، خورده میشود، پوك میشود، از بین میرود؛ یك فلز هم قرنهای متمادی كه بگذرد، دچار خوردگی و زنگ‌زدگی و پوسیدگی و پوكی نمیشود. اشداء یعنی این. شدت یعنی استحكام. استحكام یك وقت در میدان جنگ است، یك جور بروز میكند؛ یك وقت در میدان گفتگوی با دشمن است، یك جور بروز میكند. شما ببینید پیغمبر در جنگهای خود، آنجائی كه لازم بود با طرف خود و دشمن خود حرف بزند، چه جوری حرف میزند. سرتا پای نقشه‌ی پیغمبر استحكام است؛ استوار، یك ذره خلل نیست. در جنگ احزاب پیغمبر با طرفهای مقابل وارد گفتگو شد، اما چه گفتگوئی! تاریخ را بخوانید. اگر جنگ است، با شدت؛ اگر گفتگو است، با شدت؛ اگر تعامل است، با شدت؛ با استحكام. این معنای اشداء علی الكفار است.
رحماء بینهم، یعنی در بین خودشان كه هستند، نه؛ اینجا دیگر خاكریز نرم است، انعطاف وجود دارد؛ اینجا دیگر آن شدت و آن صلابت نیست. اینجا باید دل داد و دل گرفت. اینجا باید با هم با تعاطف رفتار كرد.
همان ایستادگیِ اول بعثت، منجر میشود به استقامت عجیب سه سال در شعب ابی‌طالب. شوخی نیست؛ سه سال در یك دره‌ای در مجاورت مكه، بدون آب، بدون گیاه، در زیر آفتاب سوزان. پیغمبر، جناب ابی‌طالب، جناب خدیجه، همه‌ی مسلمانها و همه‌ی خانواده‌هایشان توی این تكه - شكاف كوه - زندگی كردند. راه هم بسته بود كه برای اینها غذا نیاید، خوراك نیاید. گاهی در ایام موسم - كه بر طبق سنن جاهلی آزاد بود، یعنی جنگ نبود - میتوانستند داخل شهر بیایند، اما تا میخواستند جنسی را در دكانی معامله كنند، ابوجهل و ابولهب و بقیه‌ی بزرگان مكه به نوكرها و فرزندان خودشان سفارش كرده بودند كه هر وقت آنها خواستند جنسی را بخرند، شما وارد معامله شوید، دو برابر پول بدهید، جنس را شما بخرید و نگذارید آنها جنس بخرند. با یك چنین وضعیت سختی سه سال را گذراندند. این شوخی است؟

آن استقامت اوّلی، آن عمود مستحكم این خیمه، آن دل متوكل علی اللَّه است كه چنین استقامتی را در فضا به وجود می‌آورد كه آحاد صبر میكنند. شب تا صبح بچه‌ها از گرسنگی گریه میكردند كه صدای گریه‌ی بچه‌ها از توی شعب ابی‌طالب به گوش كفار قریش میرسید و ضعفای آنها هم دلشان میسوخت؛ اما از ترس اقویا جرئت نمیكردند كمك كنند. اما مسلمان كه بچه‌اش در مقابلش پرپر میزد - كه چقدر در شعب مردند، چقدر بیمار شدند، چقدر گرسنگی كشیدند - تكان نخورد. امیرالمؤمنین به فرزند عزیزش محمد بن حنفیه فرمود: «تزول الجبال و لا تزل»؛ كوهها ممكن است تكان بخورند؛ از جا كنده شوند؛ تو از جا كنده نشو. این همان نصیحت پیغمبر است؛ این همان وصیت پیغمبر است. این است راه برخاستن امت اسلامی؛ بعثت امت اسلامی این است. این درس پیغمبر به ماست. بعثت این را به ما تعلیم میدهد.1387/05/09

لینک ثابت
اسوه بودن امیرالمومنین (ع) در همه‌ی دورانهای زندگی

در همه‌ی دورانهای زندگی، او[امیرالمومنین (علیه السلام) ] اسوه است. نوجوانهای ده‌ساله و دوازده‌ساله و سیزده چهارده‌ساله می‌توانند به علی اقتدا كنند؛ او را الگوی خودشان قرار بدهند. چرا؟ چون او در ده یازده‌سالگی، اول كسی بود كه اسلام را شناخت و پذیرفت و به دنبال پیغمبر راه افتاد. این، خیلی مهم است. یك كودك ده یازده‌ساله حقیقت را در میان آن همه دشمنی و انكار بشناسد و پای آن بایستد و برای آن سر از پا نشناسد. جوانهای بیست‌ساله و بیست‌ودوساله و بیست‌وپنج‌ساله می‌توانند امیر المؤمنین را الگوی خودشان قرار بدهند؛ چرا؟ چون او كسی بود كه در بیست و سه‌سالگی- كه پیغمبر اكرم در آن زمان از مكه به مدینه هجرت فرمود- مهم‌ترین بار این هجرت بزرگ را بر دوش گرفت و پیامبر عزیزترین شخصیتهای خاندانش یعنی «فواطم» را به او سپرد تا با خودش از مكه به مدینه بیاورد؛ وكالت خودش را در مكه به او داد كه امانتهای مردم را بدهد، قرضهای پیغمبر را ادا كند، طلبهای او را جمع‌آوری كند و در مدینه به پیامبر ملحق شود. شب هم كه بنا بود بریزند در آن خانه و پیغمبر را با شمشیرهاشان قطعه قطعه كنند، او بود كه حاضر شد جای پیغمبر بخوابد؛ خود را در معرض این خطر قرار بدهد. این شخصیت را ببینید! عظمت را ببینید! این می‌شود الگو.

وقتی پیغمبر در مدینه حكومت تشكیل داد، امیرالمؤمنین شد سرباز درجه‌ی یك پیغمبر در تمام این ده ساله؛ از بیست‌وسه سالگی تا سی‌وسه سالگی. هر جا پیغمبر مسئله یا مشكلی داشت، علی‌بن‌ابیطالب (علیه‌السّلام) اول كسی بود كه آنجا در كنار پیغمبر و برای دفاع از حقیقت پیغمبر حاضر بود. در جنگها پیشروِ جنگ، او بود؛ در گرههای مشكل و باز نشدنیِ جنگهای پیغمبر، شمشیر او گره‌گشا بود. هرجا همه عقب می‌نشستند، او جان خود را كف دست میگرفت و میرفت جلو. هیچ چیز هم برای خود نخواست؛ یكسره در راه خدا و برای خدا و در خدمت پیغمبر.

پیغمبر كه از دنیا رفت، امیرالمؤمنین حق خلافت را متعلق به خودش میدانست؛ برای این كار اقدام هم كرد، حرف هم زد، ابلاغ دعوت هم كرد؛ بعد كه دید نمیشود، بعد كه دید اگر او وارد میدان شود و كار دعوت به خود را ادامه دهد، اجتماع مسلمانان از هم میپاشد، كنار كشید. «فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجا». بیست و پنج سال، امیرالمؤمنین به خاطر وحدت امت اسلامی و انسجام جامعه‌ی اسلامی و برقراری حكومت اسلامی از حق خود - كه آن را برای خود مسلّم میدانست - هیچ نگفت. اینها شوخی است؟! اینها آسان است؟! اینهاست كه یك انسان را اینجور بر قله‌ی آفرینش بنی‌بشر مینشاند. اینهاست كه انسان را تبدیل میكند به یك خورشید فروزان در طول تاریخ بشری، كه غروب ندارد.

بعد كه بیست‌وپنج سال گذشت و امیرالمؤمنین یك مرد پنجاه و هفت هشت ساله - در سنین پیری - بود، مردم آمدند اصرار كردند، التماس كردند، گفتند باید بیائی، باید قبول كنی، دست برنمیداریم؛ امیرالمؤمنین، اول قبول نمی‌كرد، بعد وقتی دید كه از همه جای دنیای اسلام خیلی از مردم آمده‌اند و اصرار میكنند - از مصر، از عراق، از خود مدینه؛ بزرگان، مهاجرین، انصار - و میگویند یا علی! غیر از تو هیچ كس نیست كه بتواند این جامعه را اداره كند و این مشكلات را حل كند، گفت خیلی خوب، قبول میكنم؛ و قبول كرد. از لحظه‌ای كه این مسئولیت را قبول كرد، تا لحظه‌ای كه فرق مباركش در محراب عبادت شكافته شد، یك روز و یك ساعت از مطالبه‌ی آن حقی و حقیقتی كه اسلام به خاطر او بنا شده بود، دست برنداشت؛ نه رودربایستی، نه مجامله، نه ملاحظه، نه ترس، نه ضعف، مانع او نشد.

«لیقوم النّاس بالقسط». انبیاء برای اجرای عدالت آمده‌اند؛ برای نزدیك كردن مردم به خدا آمده‌اند؛ برای اجرای مقررات الهی در بین مردم آمده‌اند. و امیرالمؤمنین رسالتش در وصایت پیغمبر و خلافت اسلامی این است. یك لحظه از این راه عقب‌نشینی نكرد. در حركت، كوتاهی نكرد. رفقای قدیمی از او بریدند؛ متوقعان بهشان برخورد؛ از او جدا شدند؛ علیه او جنگهای براندازی راه افتاد. كسانی كه تا دیروز او را ستایش میكردند، عدالتِ او را كه دیدند، تبدیل به دشمن خونیِ او شدند؛ لكن ملامت ملامتگران - «لا تأخذهم فی اللَّه لومة لائم» - ذره‌ای در امیرالمؤمنین اثر نگذاشت؛ راه را محكم ادامه داد؛ بعد هم در همین راه به شهادت رسید؛ «قتل فی محراب عبادته لشدّة عدله». شخصیت امیرالمؤمنین و ظواهری كه ما می‌بینیم، اینهاست. ببینید چقدر شگفت‌آور است! چقدر این تابلو پُر از ظرافت و پُر از زیبائی و شگفتی است!1386/05/06

لینک ثابت
ازدواج پیامبر(ص) با زینب ؛ حرکتی در جهت مبارزه با خرافات

[یك چیز كه در باب روحانیت شرط و لازم مسئله] مبارزه‌ی با خرافات است. در كنار ترویج و تبلیغ معارف اصیل دینی و اسلام ناب، باید با خرافات مبارزه كرد. كسانی دارند روزبه‌روز خرافات جدیدی را وارد جامعه‌ی ما می‌كنند. مبارزه‌ی با خرافات را باید جدی بگیرید. این روش علمای ما بوده. مرحوم آقا جمال خوانساری، عالم معروف، مُحشیِّ شرح لمعه - كه حاشیه‌های او را در حواشی شرح لمعه‌های قدیم دیده‌اید. نمی‌دانم حالا هم چاپ می‌شود یا نه. پسر مرحوم آقا حسین خوانساری (كه پدر و پسر از علما و برجستگان تاریخ روحانیت شیعه‌اند) - سیصد سال پیش برای اینكه خرافات را برملا كند، كتابی به نام «كلثوم ننه» را نوشت، كه الان هست. بنده چاپهای قدیمش را داشتم و اخیراً هم دیدم مجدداً چاپ شده است، كه چاپ جدیدش را هم برای من آوردند. ایشان با زبان طنز، معروفترین خرافات زمان خودش را به زبان فتوای فقهای زنان درآورده و می‌گوید زنان پنج فقیه بزرگ دارند! یكی‌اش، كلثوم ننه است! یكی، دده بزم‌آراست! یكی، بی‌بی‌شاه زینب است! یكی، فلان است. آن وقت از قول اینها مثلاً در باب محرم و نامحرم، در باب طهارت و نجاست و در باب انواع و اقسام چیزها، مطالبی را نقل می‌كند. یعنی عالم دینی به این چیزها می‌پردازد. ما خیال می‌كنیم اگر با یك مطلبی كه مورد عقیده‌ی مردم است و خرافی و خلاف واقع است، مقاومت كردیم، بر خلاف شئون روحانی عمل كرده‌ایم؛ نه، شأن روحانی این است. همین آیه‌ای كه الان این آقای عزیزمان با صدای خوبی خواندند: «الّذین یبلّغون رسالات اللَّه و یخشونه ولا یخشون احدا الّا اللَّه و كفی باللَّه حسیباً» در مورد چیست؟ این آیه در مبارزه‌ی با یك خرافه است. «و اذ تقول للّذی انعم اللَّه علیه و انعمت علیه امسك علیك زوجك واتّق اللَّه و تخفی فی نفسك مااللَّه مبدیه و تخشی النّاس واللَّه احقّ ان تخشاه فلمّا قضی زید منها وطرا زوّجناكها لكن لا یكون علی المؤمنین حرج فی ازواج ادعیائهم اذا قضوا منهنّ وطرا»؛ این آیه مربوط به قضیه‌ی «زید» است. آیه‌ی بعدی: «سنّة اللَّه فی الذّین خلوا من قبل و كان امراللَّه قدراً مقدورا. الّذین یبلّغون رسالات اللَّه و یخشونه ولایخشون احدا الّا اللَّه» راجع به یك خرافه است. پیغمبر اكرم از طریق جبرئیل مطلع شد كه زینب (دختر عمه‌اش) كه یك روزی برای مبارزه‌ی با اشرافیگری، او را به عقد پسرخوانده‌ی آزاد شده‌ی خودش (یعنی زیدبن حارثه) درآورده بود، همسرش خواهد شد. پیغمبر زیدبن حارثه را كه غلامش بود، خرید، آزاد كرد و به عنوان پسرخوانده‌ی خودش انتخاب كرد و بعد هم دختر عمه‌ی خودش زینب را - كه جزو اشراف و خانواده‌ی قریش و بنی‌هاشم بود - به تزویج او در آورد. با هم زندگی می‌كردند. جبرئیل خبر داد كه این زینب، زن تو خواهد شد. پیغمبر سكوت كرد، «و تخشی النّاس واللَّه احبّ ان تخشاه». بعد خود زید آمد و به پیغمبر شكایت كرد كه من نمی‌توانم با این خانم زندگی كنم؛ خانم و اشراف زاده و اعیان‌زاده، و من، غلام و سابقه‌ی بردگی؛ اصرار داشت كه او را طلاق بدهد. پیغمبر اكرم سفارش كرد كه: «امسك علیك زوجك»؛ او را نگهدار. «و تحفی فی نفسك ما اللَّه مبدیه». بعد بالاخره آنچه كه تقدیر و امر الهی بود، انجام گرفت. پیغمبر هم كه مطیع امر پروردگار است. زید، زینب را طلاق داد و پیغمبر زنِ پسر خوانده‌ی خودش را خواستگاری كرد و گرفت؛ و این در حالی بود كه زنِ پسر خوانده را مثل زنِ فرزند می‌دانستند؛ خرافه یعنی این. بر حسب سنتهای قدیم جاهلی، مسلمانها هم هنوز در همان فكرها بودند كه كسی زنِ پسرخوانده‌ی خودش را نمی‌تواند بگیرد؛ اما پیغمبر زن پسرخوانده‌ی خودش را گرفت. این است كه می‌گوید: «الّذین یبلّغون رسالات اللَّه»؛ یعنی ناظر بر این قضیه است. البته كلی است؛ اما در این قضیه وارد شده؛ مبارزه‌ی با خرافات این‌قدر مهم است. در مبارزه‌ی با خرافات شجاع باشید. البته خرافه چیست؟ خود این مهم است. بعضیها هستند كه حقایق دینی را هم به عنوان خرافه انكار می‌كنند. ما كاری با آنها نداریم. آنچه كه با كتاب و سنت متقن و معتبر ثابت شده، از دین است؛ چه حالا عقول بپسندند یا نپسندند. از این حمایت و دفاع كنید. آنچه كه با دلیل معتبر ثابت نشده است و با مبانی و اصول دینی معارضه ندارد، درباره‌ی آن ساكت بمانید. آنچه كه با یكی از اصول دینی معارضه دارد و مدرك معتبری ندارد، ردش كنید. این می‌شود خرافه، و معیار خرافه این است.امروز شما ببینید مدعیان ارتباط با امام زمان و ارتباط با غیب، با شكلهای مختلف در جامعه دارند كار می‌كنند. البته این همه نشانه‌ی این است كه گرایش به دین، یك عنصر اصلی در زندگی مردم است. مردم به مسائل دینی علاقه دارند كه آدم خرافه ساز می‌رود خرافه درست می‌كند؛ چون آن كالای اصلی در اختیارش نیست، كالای تقلبی را به میدان می‌آورد تا اینكه مردم را جذب كند. این نشانه‌ی گرایش مردم به دین است. اما خوب، این خطرناك است. در مقابله‌ی با خرافات و آن چیزهایی كه از دین نیست، شجاع باشید و بگویید. ملاحظه‌ی اینكه حالا ممكن است كسی بدش بیاید یا ممكن است چه بكند، نكنید؛ كه غالباً در مواردی انسان متأسفانه می‌بیند كه این مراعاتها هست.1385/08/17
لینک ثابت
خلاصه‌ی زندگی امير المؤمنين (علیه السلام)

زندگی امیر المؤمنین، زندگیِ یك مسلمان كامل و یك انسانِ تراز عالی به شمار می‌رود؛ الگو، امیر المؤمنین است. دوره‌ی زندگی امیر المؤمنین، كودكی و نوجوانی او، در آغوش پیغمبر و تحت تربیت پیغمبر بوده است و اصلًا در دامان پیغمبر رشد پیدا كرده و با تربیت او تربیت شده است. در دوران اول جوانی و نوجوانی، مسئله‌ی بعثت و حوادث دشواری كه با بعثت پیغمبر، برای آن بزرگوار پیش آمد و امیر المؤمنین دائم متصل به پیغمبر بود و همه‌ی این حوادث را امیر المؤمنین تجربه كرد. از اول بعثت تا آن روزی كه بعثت و رسالت اعلام شد، حمله‌ها و سختیها شروع شد. خودِ امیر المؤمنین می‌فرماید: «لقد كنت اتّبعه اتّباع الفصیل اثر امه»؛ مثل برّه‌ای كه دنبال مادرش حركت می‌كند، دائم متصل به رسول خدا بودم. «یرفع لی فی كلّ یوم من اخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء به»؛ هر روز، با عمل و اخلاق خود، یك درس و دانش جدیدی به من می‌آموخت و از من می‌خواست كه به آن عمل كنم. پیغمبر این شخصیت والا و ملكوتی را تربیت می‌كرد و می‌ساخت. «و لقد كان یجاور فی كلّ سنة بحراء»؛ هر سال مدتی را در غار حراء می‌گذرانید. «فأراه و لا یراه غیری»؛ من می‌رفتم او را می‌دیدم؛ هیچ‌كس غیر از من به سراغ او نمی‌رفت و او را نمی‌دید. «و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الاسلام غیر رسول اللّه (صلّی الله علیه و آله) و خدیجة و انا ثالثهما»؛ تنها خانه‌ای كه اهل آن، مسلمان بودند، خانه‌ی ما بود؛ پیغمبر بود، خدیجه بود و من. «اری نور الوحی و الرّسالة و اشمّ ریح النّبوة»؛ نور پیغمبری را می‌دیدم؛ عطر دلپذیر نبوت را استشمام می‌كردم. امیر المؤمنین این چنین پرورش پیدا كرد.
آن وقت قضایای بعثت و سختیها پیش آمد؛ آن روزی كه پیغمبر خدا و مسلمانها را از مكه بیرون كردند و آن‌ها مجبور شدند به شعب ابی طالب- آن درّه و شكاف كوه كه متعلق به ابی طالب بود؛ جای بی‌آب و علف- پناه ببرند، امیر المؤمنین هفده سالش بود. جوان هفده‌ساله وارد شعب ابی طالب شد و بیست‌ساله بودند كه با آن روش معجزآسا بیرون آمدند. وقتی پیغمبر به طائف رفتند تا شاید بتوانند در آنجا اثری بگذارند- كه ده روز در طائف ماندند- امیر المؤمنین همراه پیغمبر بود؛ كه آنجا اشراف و ثروتمندان طائف فهمیدند كه پیغمبر اكرم به طائف آمده است، غلامان و نوكران و مردم كوچه و بازار را تحریك كردند و آن‌ها به پیغمبر سنگ زدند؛ آنجا امیر المؤمنین ایستاد و از پیغمبر دفاع كرد. آن شبی كه برای اولین بار، چند نفر از بزرگان مدینه مخفیانه به خانه‌ی قدیمیِ عبد المطّلب آمدند و برای بیعت، كنار پیغمبر نشستند و كفار قریش اطلاع پیدا كردند و آمدند اطراف آن خانه را گرفتند تا حمله كنند، آن كسانی كه آمدند دفاع كردند، امیر المؤمنین و جناب حمزه بودند. این جوان- جوان مؤمن، جوان نورانی، جوان متصل به منبع وحی، مؤمن واقعی، پرهیزكار و پاكیزه‌ی كامل- تمام این دوران سیزده‌ساله و همه‌ی وجودش را وقف دفاع از رسالت و پیغمبر كرد. سخت‌ترین كارها را هم در هنگام هجرت پیغمبر، امیر المؤمنین به عهده گرفت؛ یعنی منتقل كردن زنان (فواطم) و دادن اماناتی كه دست پیغمبر بود و بعد رساندن خود به قوا و مدینه؛ بعد در مدینه، سردار تراز اول، مؤمن تراز اول، شاگرد تراز اول پیغمبر و عبادت‌كننده‌ی تراز اول در میان همه‌ی مسلمانان، امیر المؤمنین است. در جنگ، همه‌ی چشمها به اوست؛ در مسجد و هنگام عبادت هم، همه‌ی دلها تحت الشعاعِ دل نورانی اوست. پای منبر پیغمبر هم، از همه‌ی شاگردان پذیرنده‌تر، داننده‌تر و پرسنده‌تر اوست؛ در یك روایت هست كه به حضرت عرض كردند: شما چقدر از پیغمبر زیاد نقل می‌كنید؟ فرمود: من از پیغمبر سؤال می‌كردم، جواب می‌داد؛ وقتی سؤال نمی‌كردم، خودِ او ابتدا به من می‌گفت. بنابراین، شاگرد درجه‌ی یك بود. دوره‌ی پیغمبر، این ده سال هم با همه‌ی محنتها، شُكُوه‌ها، شیرینیها و تلخی‌هایش، این‌طوری گذشت.
بعد از رحلت پیغمبر، ماجرای سقیفه و مسئله‌ی خلافت پیش آمد. خوب، معلوم بود حق با امیر المؤمنین بود و حق را متعلق به خود می‌دانست؛ اما وارد جدال و جنجال نشد. وقتی بیعت تمام شد و حضرت مجبور شد و نخواست در مقابل جماعت مردم بایستد و فتنه‌ای درست بشود، تسلیم بیعت شد. بعد هم از كار كناره گرفت و اولِ كار، یك گوشه‌ای نشست؛ به معنای اینكه هیچ‌گونه مزاحمتی برای كسانی كه در رأس كار هستند، به وجود نمی‌آورد. بعد از اندكی احساس كرد كه جامعه‌ی اسلامی به او نیاز دارد: «حتّی رأیت راجعة الناس قد رجعت ترید محو دین محمّد (صلّی الله علیه و آله)»؛ آن وقت وارد میدان شد. همكاری، مشاركت و كمك به كسانی كه مدیریت جامعه را به عهده داشتند، هدایت و دستگیری آن‌ها در آنجایی كه می‌لغزیدند؛ در آنجایی كه اشتباه می‌كردند؛ چه در زمینه‌ی علمی، چه در زمینه‌ی سیاسی، در همه‌ی زمینه‌ها؛ كه این مورد اعترافِ همه است؛ این حرفی نیست كه ما شیعیان می‌زنیم. پُر است كتب روایات و تواریخ مسلمین از شیعه و سنی از كمكهای امیر المؤمنین كه: «لو لا علی لهلك عمر»؛ كه بارها و بارها این را سنّی‌ها نقل كرده‌اند؛ این، حرف ما نیست. هدایتها و كمكهای آن بزرگوار در زمینه‌ی لشكركشی‌ها، در زمینه‌ی اجرای حدود، در زمینه‌ی مسائل سیاسی و غیره؛ مرشد كامل، محور و مركز نورافشانی در جامعه‌ی اسلامی، امیر المؤمنین بود. این بیست و پنج سال هم به همان شكلی كه معروف است و می‌دانید، گذشت.
نوبت به خلافت رسید. آن وقت معجزه‌ی مدیریت و حكومت در تمام تاریخ را امیر المؤمنین سردست آورد. این چهار سال و نه ماه، ده ماهِ حكومت امیر المؤمنین، معجزه‌ی حكومت است؛ دیگر نظیر آن، حكومتی دیده نشده است؛ حكومت عدل مطلق، شجاعت مطلق، همراه با مظلومیت مطلق. وضعی كه در زمان پیغمبر هم پیش نیامد؛ زمان پیغمبر خطوط روشن بود، فاصله‌ها معلوم بود؛ اما زمان امیر المؤمنین مشكلات بسیار پیچیده‌تر و درهم‌تنیده‌تر بود؛ آن هم با آن وسعت دنیای اسلام. زمان پیغمبر فقط مدینه و مكه بود و چند تا شهر دیگر. زمان امیر المؤمنین كشور پهناور عظیم، مردمِ تازه مسلمان و مرزهای درهم ریخته‌ی اعتقادی و مشكلات فراوان دیگر؛ در چنین جامعه‌ای، امیر المؤمنین حكومتی را برپا كرد كه افتخار همه‌ی حكومتهای باانصاف دنیا این است كه بتوانند خودشان را اندكی به آن شبیه كنند؛ و تازه نمی‌توانند و هیچ‌كس تا امروز نتوانسته است. مظهر عدالت، مظهر قداست، مظهر انصاف، مظهر رحم، مظهر تدبیر، مظهر شجاعت، مظهر رعایت حقوق انسان و مظهر عبودیت در مقابل پروردگار؛ این خلاصه‌ی زندگی امیر المؤمنین است.1385/07/21

لینک ثابت
بوسه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به دستان کارگر

نفس «كار» از نظر اسلام، عمل صالح است. این كه «انّ الانسان لفی خسر الّا الّذین آمنوا و عملوا الصالحات»؛ این عمل صالحی كه انسان را از خسران خارج می‌كند، این فقط نماز خواندن و روزه گرفتن و زیارت رفتن و ذكر گفتن نیست؛ آن‌ها هم هست؛ اما كارِ وظیفه‌ی زندگی را خوب انجام دادن هم عمل صالح است و یكی از مهم‌ترینهایش «كار» است.
در روایت وارد شده است كه اگر پیغمبر می‌دید یك آدم جوانی و قادر بر كاری نشسته است، تنبلی می‌كند و كار انجام نمی‌دهد، می‌فرمود: «سقط من عینی»؛ از چشمم افتاد. كار، عمل صالح است. شنیده‌اید، پیغمبر دست این صحابی را دید زمخت و پینه‌بسته است؛ گفت: چرا دستت این‌طور است؟ گفت: یا رسول اللّه! من با این دست كار می‌كنم. پیغمبر این دست را گرفت و بوسید و فرمود: «هذه ید لا تمسّه النار»؛ آتش، این دست را لمس نمی‌كند. عمل صالح بالاتر از این؟! این‌طوری كار كنید. وقتی به كارگاه می‌روید، وقتی به مزرعه می‌روید، وقتی به محیط كار می‌روید، از هر نوع كاری كه اسمش «كار» است؛ چه آن كارِ كارگر ماهر و متخصص سطح بالا- كه امروز بحمد اللّه كارگرانِ ماهر متخصصِ سطح بالا ما در كشور كم نداریم- چه كارگران متوسط و چه كارگر ساده- آن كارگر ساده هم عیناً همین‌طور است- وقتی پای ماشین می‌رود یا در هر نقطه‌ای از نقاط كارخانه كه می‌خواهد مشغول كار شود، بداند این كاری كه امروز او می‌خواهد بكند، كاری است كه خدای متعال برای این كار به او ثواب و اجر خواهد داد. نفس كار ارزش دارد؛ غیر از اینكه «كار» وسیله‌ی اعاشه و درآمد زندگی است؛ كه آن هم به جای خود مطلب مهم و عبادت دیگری است.1385/02/06

لینک ثابت
ترجیح رضای خداوندبرمردم توسط پیامبر(ص) در ازداوج با همسر پسرخوانده خود

درس بزرگ این است كه با اعتماد و اتّكای به نفس و استمداد از خداوند متعال و تصحیح روز به روز كارها و برطرف كردن اشكالها، راه خود را به سمت اهداف عالیه ادامه دهد و بداند كه صلاح دنیا و آخرتش در این است. این، هم خدا را راضی خواهد كرد و هم دلها و افكار مردم را به حقّانیت مجموعه‌ی قضائی متوجّه خواهد نمود. «و كفی باللّه حسیبا »؛ حسابگر و قضاوت‌كننده‌ی واقعی در مورد اعمال و رفتار انسان، خداست و همین كافی است.
شما ملاحظه كنید، خداوند متعال حبیب خود، پیغمبر مكرّم و معظّم را در امتحان دشواری قرار داد كه در آن واقعه بیشترین چیزی كه در تهدید لطمه بود، آبرو و اعتبار خود پیغمبر بود؛ قضیه‌ای كه در سوره‌ی احزاب بیان شده است: «و اذ تقول للّذی انعم الله علیه و انعمت علیه، أمسك علیك زوجك و اتّق الله و تخفی فی نفسك ما الله مبدیه ». در این حادثه، افكار و عواطف عمومی ممكن بود علیه پیغمبر تحریك شود؛ موضع، موضع تهمت بود؛ «و تخشی النّاس و اللّه احقّ ان تخشاه ». خدا به پیغمبرش می‌گوید ملاحظه‌ی حرف این و آن را می‌كنی، درحالی‌كه باید ملاحظه‌ی خدا را بكنی. و پیغمبر ملاحظه‌ی خدا را كرد و این امتحان بزرگ و بسیار دشوار را از سر گذراند. در اینجاست كه این آیه‌ی تكان‌دهنده ذكر می‌شود: «الّذین یبلّغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احداً الّا الله ». لازمه‌ی تبلیغ رسالات الهی این است. عدّه‌ای را بر اثر اشتباه یا سوء فهم یا تبلیغات خصمانه و موذیانه در مقابل انسان قرار می‌دهند؛ راه مقابله فقط این است كه انسان محاسبه‌ی خدایی را ملاك قرار دهد. لذا در پایان همین آیه می‌فرماید: «و كفی باللّه حسیبا»؛ خدا محاسبه‌كننده است؛ اوست كه قضاوت خواهد كرد كه من و شما در این راه، درست حركت كرده‌ایم یا نه. اگر خدا این‌طور قضاوت كرد، آن وقت خاصیت با خدا بودن این است كه خودِ خدای متعال متكفّل اصلاح نظر مردم هم خواهد بود: «من أصلح ما بینه و بین اللّه اصلح الله ما بینه و بین النّاس ». خدای متعال خودش این بخش قضیه را هم به عهده می‌گیرد؛ كمااینكه در قضیه‌ی پیغمبر به عهده گرفت و حقیقت را روشن كرد.
شهید عزیز ما، مرحوم بهشتی هم بزرگترین امتحانش این بود. آن مقداری كه در آن دوره به این سیّد بزرگوارِ نورانیِ ارزنده‌ی برجسته، دستهای تبلیغاتی دشمن تهمت زدند، به كمتر كسی از عناصر انقلاب در طول زمان این همه اهانت‌های خصمانه و بغض‌آلود كردند. گفتند انحصارطلب است، متكبّر است، قدرت‌طلب است، دنبال دیكتاتوری است؛ اما او راه خود را با قدرت و قوّت طی كرد. البته جان خودش را گذاشت؛ اما در واقع با استقامت در این راه، جان و حقیقت و هویّت خودش را به عرش اعلی رساند. همه‌ی این‌ها برای ما درس است.1382/04/07

لینک ثابت
ماجرای نزول سکینه الهی برای مومنین در صلح حدیبیه

«بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم. هو الّذی انزل السّكینة فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و للَّه جنود السموات و الارض و كان اللَّه علیما حكیما»
... یكی از مطالبی كه در قرآن روی آن به‌عنوان یك موضوعِ منفی تكیه شده، «مرجفون» است؛ یعنی همان كسانی كه سعی می‌كنند دلها را مضطرب، پریشان و ملتهب كنند و دلهره ایجاد نمایند. آن‌روز این آیه شریفه را برای دوستان دیگری كه این‌جا بودند، خواندم: «الّذین قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لكم فأخشوهم». در مدینه پیغمبر جنجال درست می‌كردند كه: «جمع شده‌اند و می‌خواهند پدرتان را دربیاورند! از بین رفتید، نابود شدید؛ تمام شد». آیه قرآن نازل شد كه وقتی یاوه‌گویان و هرزه‌گویان و ضعیفان چنین فضایی را ایجاد می‌كنند و این میكروب و ویروس خطرناك ترس را در فضا می‌پراكنند، مؤمنان كسانی هستند كه «فزادهم ایمانا»؛ ایمانشان بیشتر می‌شود. «و قالوا حسبنااللَّه و نعم الوكیل». این «حسبنااللَّه و نعم الوكیل» متعلّق به این‌جاست. یعنی در مواجهه با تلاطمی كه دشمن می‌خواهد به‌وسیله امواج تبلیغاتی و روانی خود ایجاد كند، آرامش دارند. همان «سكینه» است: «هو الّذی انزل السّكینة فی قلوب المؤمنین»؛ خدای متعال آرامش به دلهای مؤمنین داد: «لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم»؛ برای این‌كه ایمانشان هم تقویت شود. واقع قضیه هم همین است.
در شرایط مرعوب شدن، ترسیدن، مضطرب شدن، متلاطم شدن، حتّی باورهای قطعی انسان هم از یاد می‌رود. انسانِ مرعوب، این‌طور است. «جبن»، هم عقل را از كار می‌اندازد، هم عزم را. انسان مرعوب و جبان، نه درست می‌تواند فكر كند، نه درست می‌تواند عزم و اراده خودش را به‌كار بیندازد؛ دائم یك قدم به جلو برمی‌دارد و یك قدم به عقب. این است كه پیغمبر اكرم به امیرالمؤمنین در آن وصیت معروف خود فرمود: «ولاتشاورنّ جبانا. لأنّه یضیّق علیك المخرج»؛ با آدم جبان و ترسو در هیچ كاری مشورت نكن، زیرا كه گریزگاه و دریچه فَرَج را بر رویت می‌بندد. انسان وقتی كه مرعوب نیست، می‌تواند درست فكر كند، درست تصمیم بگیرد و از این مانع عبور كند؛ اما وقتی مرعوب شد: «یضیّق علیك المخرج»؛ به بكنم، نكنم دچار می‌شود و خود را دست بسته تسلیم می‌كند. این است كه «سكینه» خیلی مهمّ است.
تعبیر «سكینه» در سوره‌ی مباركه‌ی «الفتح»- «انا فتحنا لك فتحاً مبینا»- عجیب است كه متعلّق به این سوره است و سه مرتبه در این سوره عنوان «انزال السكینة» بر دل مؤمنین تكرار شده است. یكی از آزمایشهای تلخ و دشوار مسلمانان همین قضیه‌ی مربوط به «انّا فتحنا» بود كه پیغمبر اكرم بر مبنای سیاستی صحیح و الهی، تصمیم گرفت به سمت مكه راه بیفتد؛ مكه‌ای كه دو سال قبل از این موضوع، مدینه را محاصره كرده بود و می‌خواستند پدر مردم را در بیاورند. جنگ با آن شرایط سخت پیش آمد و به خون پیغمبر و یاران او تشنه بودند. پیغمبر فرمود ما می‌خواهیم به عمره‌ برویم. به مسلمانان هم فرمود بیایید تا برویم. عدّه‌ای ترسیدند و گفتند پیغمبر به مدینه برنمی‌گردد؛ نابود شد؛ از بین رفت. این ماجرای «انزال السكینة» مربوط به اینجاست كه خدای متعال آن‌چنان دلهای مؤمنان را آرام كرد كه رفتند و با دشمن مواجه شدند و با پیروزی كامل برگشتند. در واقع همان چیزی كه پیغمبر می‌خواست، تحقّق پیدا كرد.
«سكینه» ناشی از اعتماد و حسن ظنّ به خداست. وقتی شما هدف درستی را انتخاب می‌كنید و در راه آن هدف به تلاش می‌پردازید، خدای متعال در این‌جا وعده نصرت داده است؛ بروبرگرد هم ندارد.1382/03/07

لینک ثابت
مصداق توجه به ارزشها در سیره پیامبر (صلی الله علیه وآله)

یكی دیگر از پیامهایی كه به‌نظر من بایستی روی آن تكیه كرد، این است كه ارزش را در ذهنهای مردم باید زنده كنید. امروز تلاش می‌كنند كه ارزش را به سود تبدیل كنند: آیا فلان كار یا فلان اقدامی كه می‌خواهیم بكنیم و فلان حركت دیپلماسی یا بین‌المللی كه می‌خواهیم انجام دهیم، سود دارد یا ندارد! البته هیچ كس از سود نمی‌گذرد. سود هم وقتی شخصی نباشد و سود عمومی باشد، خودش یك ارزش است. اما سود تنها ارزش نیست؛ ارزشهای دیگری هم وجود دارد. گاهی سودی عاید انسان می‌شود؛ اما یك ارزش پایمال می‌گردد. این‌جا به ما درس داده‌اند. اوایل بعثت، نمایندگان قبیله‌ی بسیار معروفی نزد پیغمبر اكرم آمدند و گفتند: ما حاضریم با تو بیعت كنیم، اما مشروط بر این‌كه جانشینی خودت را به ما بدهی! این را در تواریخ معتبر نقل كرده‌اند و داستان نیست. پیغمبر در پاسخ آنها فرمود: نه؛ «هذا امرٌ سماویٌّ» این را من قبول نمی‌كنم؛ چون مسأله‌ی جانشینی دست من نیست؛ یك مطلب آسمانی است و من در آن‌باره نمی‌توانم تصمیم بگیرم. در حالی‌كه به حسب ظاهر می‌شد گفت كه بالاخره كاری می‌كنیم، حالا بیایید بیعت كنید. اما آن بزرگوار این كار را نكرد، و از این قبیل فراوان است. البته این با رعایت مصلحت اشتباه نشود. یك وقت انسان مصلحتی را با شیوه‌ی خاصی رعایت می‌كند. این غیر از آن‌جایی است كه در جریان داد و ستد انسان - چه داد و ستد سیاسی و چه اقتصادی - یك ارزش به‌كلّی پامال می‌شود. بنابراین مسأله‌ی زنده نگه‌داشتن ارزشها هم یكی از همین پیامهاست.1381/11/15
لینک ثابت
نظام‌سازی پیامبر(ص) در مدینه

پیغمبر وارد مدینه شد تا این نظام [اسلامی] را سرِ پا و کامل کند و آن را برای ابد در تاریخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هر کسی در هر جای تاریخ - از بعد از زمان خودش تا قیامت - توانست، مثل آن را به وجود آورد و در دلها شوق ایجاد کند تا انسانها به سوی چنان جامعه‌ای بروند. البته ایجاد چنین نظامی، به پایه‌های اعتقادی و انسانی احتیاج دارد. اوّل باید عقاید و اندیشه‌های صحیحی وجود داشته باشد تا این نظام بر پایه‌ی آن افکار بنا شود. پیغمبر این اندیشه‌ها و افکار را در قالب کلمه‌ی توحید و عزّت انسان و بقیه‌ی معارف اسلامی در دوران سیزده سال مکه تبیین کرده بود؛ بعد هم در مدینه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائماً این افکار و این معارف بلند را - که پایه‌های این نظامند - به این و آن تفهیم کرد و تعلیم داد. دوم، پایه‌ها و ستونهای انسانی لازم است تا این بنا بر دوش آنها قرار گیرد - چون نظام اسلامی قائم به فرد نیست - پیغمبر بسیاری از این ستونها را هم در مکه به وجود آورده و آماده کرده بود. یک عدّه، صحابه‌ی بزرگوار پیغمبر بودند - با اختلاف مرتبه‌ای که داشتند - اینها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سیزده‌ساله‌ی مکه بودند. یک عدّه هم کسانی بودند که قبل از هجرت پیغمبر، در یثرب با پیام پیغمبر به وجود آمده بودند؛ از قبیل سعدبن‌معاذها و ابی‌ایّوب‌ها و دیگران. بعد هم که پیغمبر آمد، از لحظه‌ی ورود، انسان‌سازی را شروع کرد و روزبه‌روز مدیران لایق، انسانهای بزرگ، شجاع، با گذشت، با ایمان، قوی و بامعرفت به عنوان ستونهای مستحکم این بنای شامخ و رفیع، وارد مدینه شدند. هجرت پیغمبر به مدینه - که قبل از ورود پیامبر به این شهر، یثرب نامیده می‌شد و بعد از آمدن آن حضرت، مدینةالنّبی نام گرفت - مثل نسیم خوش بهاری بود که در فضای این شهر پیچید و همه احساس کردند کأنّه گشایشی به‌وجود آمده است؛ لذا دلها متوجّه و بیدار شد. وقتی که مردم شنیدند پیغمبر وارد قُبا شده است - قُبا نزدیک مدینه است و آن حضرت پانزده روز در آن‌جا ماند - شوق دیدن ایشان روزبه‌روز در دل مردم مدینه بیشتر می‌شد. بعضی از مردم به قُبا می‌رفتند و پیغمبر را زیارت می‌کردند و برمی‌گشتند؛ عدّه‌ای هم در مدینه منتظر بودند تا ایشان بیاید. بعد که پیغمبر وارد مدینه شد، این شوق و این نسیم لطیف و ملایم، به توفانی در دلهای مردم تبدیل شد و دلها را عوض کرد. ناگهان احساس کردند که عقاید و عواطف و وابستگیهای قبایلی و تعصّبات آنها، در چهره و رفتار و سخن این مرد محو شده است و با دروازه‌ی جدیدی به سوی حقایق عالم آفرینش و معارف اخلاقی آشنا شده‌اند. همین توفان بود که اوّل در دلها انقلاب ایجاد کرد؛ بعد به اطراف مدینه گسترش پیدا کرد؛ سپس دژ طبیعی مکه را تسخیر کرد و سرانجام به راههای دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتوری و کشور بزرگِ آن روز پیش رفت؛ و هرجا رفت، دلها را تکان داد و در درون انسانها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ایران و روم را با نیروی ایمان فتح کردند. ملتهای مورد هجوم هم به مجردی که اینها را می‌دیدند، در دلهایشان نیز این ایمان به وجود می‌آمد. شمشیر برای این بود که مانعها و سرکرده‌های زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ والّا توده‌ی مردم، همه جا همان توفان را دریافت کرده بودند و دو امپراتوری عظیم در آن روزگار - یعنی روم و ایران - تا اعماقِ خودشان جزو نظام و کشور اسلامی شده بودند. همه‌ی اینها چهل سال طول کشید؛ ده سالش در زمان پیغمبر بود؛ سی سال هم بعد از پیغمبر.
پیغمبر به مجرّد این‌که وارد مدینه شد، کار را شروع کرد. از جمله شگفتیهای زندگی آن حضرت این است که در طول این ده سال، یک لحظه را هدر نداد. دیده نشد که پیغمبر از فشاندن نور معنویت و هدایت و تعلیم و تربیت لحظه‌ای باز بماند. بیداری او، خواب او، مسجد او، خانه‌ی او، میدان جنگ او، در کوچه و بازار رفتن او، معاشرت خانوادگی او و وجود او - هرجا که بود - درس بود. عجب برکتی در چنین عمری وجود دارد! کسی که همه‌ی تاریخ را مسخّرِ فکر خود کرد و روی آن اثر گذاشت - که من بارها گفته‌ام، بسیاری از مفاهیمی که قرنهای بعد برای بشریت تقدّس پیدا کرد؛ مثل مفهوم مساوات، برادری، عدالت و مردم‌سالاری، همه تحت تأثیر تعلیم او بود؛ در تعالیم سایر ادیان چنین چیزهایی وجود نداشت و یا لااقل به منصه‌ی ظهور نرسیده بود - فقط ده سال کار حکومتی و سیاسی و جمعی کرده بود. چه عمر بابرکتی! از اوّلِ ورود، موضعگیری خود را مشخص کرد.
ناقه‌ای که پیغمبر سوار آن بود، وارد شهر یثرب شد و مردم دور آن را گرفتند. در آن زمان، شهر مدینه، محلّه محلّه بود؛ هر محلّه‌ای هم برای خودش خانه‌ها، کوچه‌ها و حصار و بزرگانی داشت و متعلّق به قبیله‌ای بود: قبایل وابسته‌ی به اوس و قبایل وابسته‌ی به خزرج. وقتی شتر پیغمبر وارد شهر یثرب شد، جلوِ هر کدام از قلعه‌های قبایل که رسید، بزرگان بیرون آمدند و جلوِ شتر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! بیا این‌جا؛ خانه، زندگی، ثروت و راحتیِ ما در اختیار تو. پیغمبر فرمود: جلوِ این شتر را باز کنید؛ «انّها مأمورة»؛ دنبال دستور حرکت می‌کند؛ بگذارید برود. جلوِ شتر را باز کردند تا به محلّه‌ی بعدی رسید. باز بزرگان، اشراف، پیرمردان، شخصیّتها و جوانان آمدند جلوِ ناقه‌ی پیغمبر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! این‌جا فرود بیا؛ این‌جا خانه‌ی توست؛ هرچه بخواهی، در اختیارت می‌گذاریم؛ همه‌ی ما در خدمتت هستیم. فرمود: کنار بروید؛ بگذارید شتر به راهش ادامه دهد؛ «انّها مأمورة». همین‌طور محلّه به محلّه شتر راه می‌رفت تا به محلّه‌ی بنی‌النجار - که مادر پیغمبر جزو این خانواده است - رسید. مردان بنی‌النجار دایی‌های پیغمبر محسوب می‌شدند؛ لذا جلو آمدند و گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما خویشاوند توییم؛ هستی ما در اختیار توست؛ در منزل ما فرود بیا. فرمود: نه؛ «انّها مأمورة»؛ کنار بروید. راه را باز کردند. شتر به فقیرنشین‌ترینِ محلّات مدینه آمد و در جایی نشست. همه نگاه کردند ببینند خانه‌ی کیست؛ دیدند خانه‌ی ابی‌ایّوب انصاری است؛ فقیرترین یا یکی از فقیرترین آدمهای مدینه. خودش و خانواده‌ی مستمند و فقیرش آمدند و اثاث پیغمبر را برداشتند و داخل خانه بردند. پیغمبر هم به عنوان میهمان، وارد خانه‌ی آنها شد و به اعیان و اشراف و متنفّذان و صاحبانِ قبیله و امثال اینها دست رد زد؛ یعنی موضع اجتماعی خودش را مشخّص کرد؛ معلوم شد که این شخص، وابسته‌ی به پول و حیثیت قبیله‌ای و شرفِ ریاست فلان قبیله و وابسته‌ی به قوم و خویش و فامیل و آدمهای پُررو و پشت‌هم‌انداز و امثال اینها نیست و نخواهد شد. از همان ساعت و لحظه‌ی اوّل مشخّص کرد که در برخورد و تعامل اجتماعی، طرف کدام گروه و طرفدار کدام جمعیت است و وجود او برای چه کسانی بیشتر نافع خواهد بود. همه از پیغمبر و تعالیم او نفع می‌برند؛ اما آن کس که محرومتر است، قهراً حقّ بیشتری می‌برد و باید جبران محرومیتش بشود. جلوِ خانه‌ی ابی‌ایّوب انصاری، زمینِ افتاده‌ای بود. فرمود این زمین مال کیست؟ گفتند متعلّق به دو بچه‌ی یتیم است. پول از کیسه‌ی خود داد و آن زمین را خرید. بعد فرمود در این زمین مسجد می‌سازیم؛ یعنی یک مرکز سیاسی، عبادی، اجتماعی و حکومتی؛ یعنی مرکز تجمّع مردم. جایی به عنوان مرکزیّت لازم بود؛ لذا شروع به ساختن مسجد کردند. زمین مسجد را از کسی نخواست و طلب بخشیدگی نکرد؛ آن را با پول خود خرید. با این‌که آن دو بچه، پدر و مدافع نداشتند؛ اما پیغمبر مثل پدر و مدافع آنها، حقّشان را تمام و کمال رعایت کرد. وقتی بنا شد مسجد بسازند، خود پیغمبر جزو اوّلین کسان یا اوّلین کسی بود که آمد بیل را به دست گرفت و شروع به کندنِ پی مسجد کرد؛ نه به عنوان یک کار تشریفاتی، بلکه واقعاً شروع به کار کرد و عرق ریخت. طوری کار کرد که بعضی از کسانی که کناری نشسته بودند، گفتند ما بنشینیم و پیغمبر این‌طور کار کند!؟ پس ما هم می‌رویم کار می‌کنیم؛ لذا آمدند و مسجد را در مدت کوتاهی ساختند. پیغمبر - این رهبر والا و مقتدر - نشان داد که هیچ حقّ اختصاصی برای خودش قائل نیست. اگر بناست کاری انجام گیرد، او هم باید در آن سهمی داشته باشد.
بعد، تدبیر و سیاست اداره‌ی آن نظام را طرّاحی کرد. وقتی انسان نگاه می‌کند و می‌بیند قدم به قدم، مدبّرانه و هوشیارانه پیش رفته است، می‌فهمد که پشت سر آن عزم و تصمیم قوی و قاطع، چه اندیشه و فکر و محاسبه‌ی دقیقی قرار گرفته است که علی‌الظّاهر جز با وحی الهی ممکن نیست. امروز هم کسانی که بخواهند اوضاع آن ده سال را قدم به قدم دنبال کنند، چیزی نمی‌فهمند. اگر انسان هر واقعه‌ای را جداگانه حساب کند، چیزی ملتفت نمی‌شود؛ باید نگاه کند و ببیند ترتیب کار چگونه است؛ چطور همه‌ی این کارها مدبّرانه، هوشیارانه و با محاسبه‌ی صحیح انجام گرفته است.
اوّل، ایجاد وحدت است. همه‌ی مردم مدینه که مسلمان نشدند؛ اکثراً مسلمان شدند و تعداد بسیار کمی هم نامسلمان ماندند. علاوه‌ی بر اینها، سه قبیله‌ی مهمّ یهودی - قبیله‌ی بنی‌قینقاع، قبیله‌ی بنی‌النضیر و قبیله‌ی بنی‌قریظه - در مدینه ساکن بودند؛ یعنی در قلعه‌های اختصاصیِ خودشان که تقریباً به مدینه چسبیده بود: زندگی می‌کردند. آمدنِ اینها به مدینه به صد سال، دویست سال قبل از آن برمی‌گشت و این‌که چرا آمده بودند، خودش داستان طولانی و مفصّلی دارد. در زمانی که پیغمبر اکرم وارد مدینه شد، خصوصیّت این یهودیها در دو، سه چیز بود: یکی این بود که ثروت اصلیِ مدینه، بهترین مزارع کشاورزی، بهترین تجارتهای سودده و سودبخش‌ترین صنایع - ساخت طلاآلات و امثال این چیزها - در اختیارشان بود. بیشتر مردم مدینه در موارد نیاز به اینها مراجعه می‌کردند؛ پول قرض می‌گرفتند و ربا می‌پرداختند؛ یعنی از لحاظ مالی، ریش همه در دست یهودیها بود. دوم این‌که بر مردم مدینه برتری فرهنگی داشتند. چون اهل کتاب بودند و با معارف گوناگون، معارف دینی و مسائلی که از ذهن نیمه‌وحشیهای مدینه، بسیار دور بود، آشنا بودند؛ لذا تسلّط فکری داشتند. در واقع اگر بخواهیم به زبان امروز صحبت کنیم، یهودیها در مدینه یک طبقه‌ی روشنفکر محسوب می‌شدند؛ لذا مردم آن‌جا را تحمیق و تحقیر و مسخره می‌کردند. البته آن‌جایی که خطری متوجّه‌شان می‌شد و لازم بود، کوچکی هم می‌کردند؛ لیکن به طور طبیعی اینها برتر بودند. خصوصیت سوم این بود که با جاهای دوردست هم ارتباط داشتند؛ یعنی محدود به فضای مدینه نبودند. یهودیها واقعیتی در مدینه بودند؛ بنابراین پیغمبر باید حساب اینها را می‌کرد. پیغمبر اکرم یک میثاقِ دستجمعیِ عمومی ایجاد کرد. وقتی آن حضرت وارد مدینه شد، بدون این‌که هیچ قراردادی باشد، بدون این‌که چیزی از مردم بخواهد و بدون این‌که مردم در این‌باره مذاکره‌ای کرده باشند، روشن شد که رهبریِ این جامعه متعلّق به این مرد است؛ یعنی شخصیت و عظمت نبوی به طور طبیعی همه را در مقابل او خاضع کرد؛ معلوم شد که او رهبر است و آنچه می‌گوید، باید همه بر محورش حرکت و اقدام کنند. پیغمبر میثاقی نوشت که مورد قبول همه قرار گرفت. این میثاق درباره‌ی تعامل اجتماعی، معاملات، منازعات، دیه، روابط پیغمبر با مخالفان، با یهودیها و با غیرمسلمانها بود. همه‌ی اینها نوشته و ثبت شد؛ مفصّل هم هست؛ شاید دو سه صفحه‌ی کتابهای بزرگ تواریخ قدیمی را گرفته است.
اقدام بعدیِ بسیار مهم، ایجاد اخوّت بود. اشرافیگری و تعصّبهای خرافی و غرور قبیله‌ای و جدایی قشرهای گوناگون مردم از یکدیگر، مهمترین بلای جوامع متعصّب و جاهلی آن روز عرب بود. پیغمبر با ایجاد اخوّت، اینها را زیر پای خودش له کرد. بین فلان رئیس قبیله با فلان آدم بسیار پایین و متوسّط، اخوّت ایجاد کرد. گفت شما دو نفر با هم برادرید؛ آنها هم با کمال میل این برادری را قبول کردند. اشراف و بزرگان را در کنار بردگانِ مسلمان‌شده و آزادی‌یافته قرار داد و با این کار، همه‌ی موانع وحدت اجتماعی را از بین برد. وقتی می‌خواستند برای مسجد، مؤذّن انتخاب کنند، خوش‌صداها و خوش‌قیافه‌ها زیاد بودند، معاریف و شخصیتهای برجسته متعدّد بودند؛ اما از میان همه‌ی اینها بلال حبشی را انتخاب کرد. نه زیبایی، نه صوت و نه شرف خانوادگی و پدر و مادری مطرح بود؛ فقط اسلام و ایمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداکاری در این راه ملاک بود. ببینید چطور ارزشها را در عمل مشخّص کرد. بیش از آنچه که حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سیره و ممشای او در دلها اثر گذاشت.
برای آن‌که این کار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله‌ی اول، شالوده‌ریزی نظام بود که با این کارها انجام گرفت. مرحله‌ی دوم، حراست از این نظام بود. موجود زنده‌ی روبه‌رشد و نموی که همه‌ی صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر می‌کنند، قهراً دشمن دارد. اگر پیغمبر نتواند در مقابل دشمن، هوشیارانه از این مولود طبیعیِ مبارک حراست کند، این نظام از بین خواهد رفت و همه‌ی زحماتش بی‌حاصل خواهد بود؛ لذا باید حراست کند. مرحله‌ی سوم، عبارت از تکمیل و سازندگی بناست. شالوده‌ریزی کافی نیست؛ شالوده‌ریزی، قدم اوّل است. این سه کار در عرض هم انجام می‌گیرد. شالوده‌ریزی در درجه‌ی اوّل است؛ اما در همین شالوده‌ریزی هم ملاحظه‌ی دشمنان شده است و بعد از این هم حراست ادامه پیدا خواهد کرد. در همین شالوده‌ریزی، به بنای اشخاص و بنیانهای اجتماعی نیز توجّه شده است و بعد از این هم ادامه پیدا خواهد کرد.1380/02/28

لینک ثابت
دشمنان اصلی جامعه اسلامی دوران پیامبر (ص) در مدینه

پیغمبر نگاه می‌كند و می‌بیند پنج دشمن اصلی، این جامعه‌ی[اسلامی] تازه متولّد شده,[درمدینه] را تهدید می‌كنند:
یك دشمن، كوچك و كم‌اهمیت است؛ اما درعین‌حال نباید از او غافل ماند. یك وقت ممكن است یك خطر بزرگ به وجود آورد. او كدام است؟ قبایل نیمه‌وحشی اطراف مدینه. به فاصله‌ی ده فرسخ، پانزده فرسخ، بیست فرسخ از مدینه، قبایل نیمه‌وحشی‌ای وجود دارند كه تمام زندگی آنها عبارت از جنگ و خونریزی و غارت و به جان هم افتادن و از همدیگر قاپیدن است. پیغمبر اگر بخواهد در مدینه نظام اجتماعیِ سالم و مطمئن و آرامی به وجود آورد، باید حساب اینها را بكند. پیغمبر فكر اینها را كرد. در هر كدام از آنها اگر نشانه‌ی صلاح و هدایت بود، با آنها پیمان بست؛ اول هم نگفت كه حتماً بیایید مسلمان شوید؛ نه، كافر و مشرك هم بودند؛ اما با اینها پیمان بست تا تعرّض نكنند. پیغمبر بر عهد و پیمانِ خودش، بسیار پا فشاری می‌كرد و پایدار بود؛ كه این را هم عرض خواهم كرد. آنهایی را كه شریر بودند و قابل اعتماد نبودند، پیغمبر علاج كرد و خودش سراغ آنها رفت. این سریه‌هایی كه شنیده‌اید پیغمبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبیله فرستاد، بیست نفر را سراغ فلان قبیله، مربوط به اینهاست؛ كسانی كه خوی و طبیعت آنها آرام‌پذیر و هدایت‌پذیر و صلاح‌پذیر نیست و جز با خونریزی و استفاده‌ی از قدرت نمی‌توانند زندگی كنند. لذا پیغمبر سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و سر جای خودشان نشاند.
دشمن دوم، مكه است كه یك مركزیّت است. درست است كه در مكه حكومتِ به معنای رایج خودش وجود نداشت؛ اما یك گروه اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مكه حكومت می‌كردند. اینها با هم اختلاف داشتند، اما در مقابل این مولود جدید، با یكدیگر همدست بودند. پیغمبر می‌دانست خطر عمده از ناحیه‌ی آنهاست؛ همین‌طور هم در عمل اتّفاق افتاد. پیغمبر احساس كرد اگر بنشیند تا آنها سراغش بیایند، یقیناً آنها فرصت خواهند یافت؛ لذا سراغ آنها رفت؛ منتها به طرف مكه حركت نكرد. راه كاروانیِ آنها از نزدیكی مدینه عبور می‌كرد؛ پیغمبر تعرّض خودش را به آنها شروع كرد، كه جنگ بدر، مهمترینِ این تعرّضها در اوّلِ كار بود. پیغمبر تعرّض را شروع كرد؛ آنها هم با تعصّب و پیگیری و لجاجت به جنگ آن حضرت آمدند. تقریباً چهار، پنج سال وضع این‌گونه بود؛ یعنی پیغمبر آنها را به حال خودشان رها نمی‌كرد؛ آنها هم امیدوار بودند كه بتوانند این مولود جدید - یعنی نظام اسلامی - را كه از آن احساس خطر می‌كردند، ریشه كن كنند. جنگ اُحد و جنگهای متعدّد دیگری كه اتّفاق افتاد، در همین زمینه بود.
آخرین جنگی كه آنها سراغ پیغمبر آمدند، جنگ خندق - یكی از آن جنگهای بسیار مهم - بود. همه‌ی نیرویشان را جمع كردند و از دیگران هم كمك گرفتند و گفتند می‌رویم پیغمبر و دویست نفر، سیصد نفر، پانصد نفر از یاران نزدیك او را قتل عام می‌كنیم؛ مدینه را هم غارت می‌كنیم و آسوده برمی‌گردیم؛ دیگر هیچ اثری از اینها نخواهد ماند. قبل از آن‌كه اینها به مدینه برسند، پیغمبر اكرم از قضایا مطّلع شد و آن خندق معروف را كَند. یك طرف مدینه قابل نفوذ بود؛ لذا در آن‌جا خندقی تقریباً به عرض چهل متر كَندند. ماه رمضان بود. طبق بعضی از روایات، هوا بسیار سرد بود؛ آن سال بارندگی هم نشده بود و مردم درآمدی نداشتند؛ لذا مشكلات فراوانی وجود داشت. سخت‌تر از همه، پیغمبر كار كرد. در كندن خندق، هرجا دید كسی خسته شده و گیر كرده و نمی‌تواند پیش برود، پیغمبر می‌رفت كلنگ را از او می‌گرفت و بنا می‌كرد به كار كردن؛ یعنی فقط با دستور حضور نداشت؛ با تنِ خود در وسط جمعیت حضور داشت. كفّار، مقابل خندق آمدند، اما دیدند نمی‌توانند؛ لذا شكسته و مفتضح و مأیوس و ناكام مجبور شدند برگردند. پیغمبر فرمود تمام شد؛ این آخرین حمله‌ی قریش مكه به ماست. از حالا دیگر نوبت ماست؛ ما به طرف مكه و به سراغ آنها می‌رویم.
سال بعد از آن، پیغمبر گفت ما می‌خواهیم به زیارت عمره بیاییم. ماجرای حدیبیّه- كه یكی از ماجراهای بسیار پُرمغز و پُرمعناست - در این زمان اتّفاق افتاد. پیغمبر به قصد عمره به طرف مكه حركت كرد. آنها دیدند در ماه حرام - كه ماه جنگ نیست و آنها هم به ماه حرام احترام می‌گذاشتند - پیغمبر به طرف مكه می‌آید. چه كار كنند؟ راه را باز بگذارند بیاید؟ با این موفّقیت، چه كار خواهند كرد و چطور می‌توانند در مقابل او بایستند؟ آیا در ماه حرام بروند با او جنگ كنند؟ چگونه جنگ كنند؟ بالاخره تصمیم گرفتند و گفتند می‌رویم و نمی‌گذاریم او به مكه بیاید؛ و اگر بهانه‌ای پیدا كردیم، قتل‌عامشان می‌كنیم. پیغمبر با عالی‌ترین تدبیر، كاری كرد كه آنها نشستند و با او قرارداد امضاء كردند تا برگردد؛ اما سال بعد بیاید و عمره بجا آورد و در سرتاسر منطقه هم برای تبلیغات پیغمبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ اما خدای متعال در قرآن می‌فرماید: «انّا فتحنا لك فتحا مبینا»؛ ما برای تو فتح مبینی ایجاد كردیم. اگر كسانی به مَراجع صحیح و محكم تاریخ، مراجعه كنند، خواهند دید كه ماجرای حدیبیّه چقدر عجیب است. سال بعد پیغمبر به عمره رفت و علی‌رغم آنها، شوكت آن بزرگوار روزبه‌روز زیاد شد. سال بعدش - یعنی سال هشتم - كه كفّار نقض عهد كرده بودند، پیغمبر رفت و مكه را فتح كرد، كه فتحی عظیم و حاكی از تسلّط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراین پیغمبر با این دشمن هم مدبّرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دستپاچگی و بدون حتّی یك قدم عقب‌نشینی برخورد كرد و روزبه‌روز و لحظه‌به‌لحظه به طرف جلو پیش رفت.
دشمن سوم، یهودیها بودند؛ یعنی بیگانگانِ نامطمئنی كه علی‌العجاله حاضر شدند با پیغمبر در مدینه زندگی كنند؛ اما دست از موذیگری و اخلالگری و تخریب برنمی‌داشتند. اگر نگاه كنید، بخش مهمی از سوره‌ی بقره و بعضی از سوره‌های دیگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه‌ی فرهنگی پیغمبر با یهود است. چون گفتیم اینها فرهنگی بودند؛ آگاهیهایی داشتند؛ روی ذهنهای مردم ضعیف‌الایمان اثرِ زیاد می‌گذاشتند؛ توطئه می‌كردند؛ مردم را ناامید می‌كردند و به جان هم می‌انداختند. اینها دشمن سازمان‌یافته‌ای بودند. پیغمبر تا آن‌جایی كه می‌توانست، با اینها مدارا كرد؛ اما بعد كه دید اینها مدارابردار نیستند، مجازاتشان كرد. پیغمبر، بیخود و بدون مقدّمه هم سراغ اینها نرفت؛ هر كدام از این سه قبیله عملی انجام دادند و پیغمبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات كرد. اوّل، بنی‌قینقاع بودند كه به پیغمبر خیانت كردند؛ پیغمبر سراغشان رفت و فرمود باید از آن‌جا بروید؛ اینها را كوچ داد و از آن منطقه بیرون كرد و تمام امكاناتشان برای مسلمانها ماند. دسته‌ی دوم، بنی‌نضیر بودند. اینها هم خیانت كردند - كه داستان خیانتهایشان مهم است - لذا پیغمبر فرمود مقداری از وسایلتان را بردارید و بروید؛ اینها هم مجبور شدند و رفتند. دسته‌ی سوم بنی‌قریظه بودند كه پیغمبر امان و اجازه‌شان داد تا بمانند؛ اینها را بیرون نكرد؛ با اینها پیمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلاتشان وارد مدینه شود؛ اما اینها ناجوانمردی كردند و با دشمن پیمان بستند تا در كنار آنها به پیغمبر حمله كنند! یعنی نه فقط به پیمانشان با پیغمبر پایدار نماندند، بلكه در آن حالی كه پیغمبر یك قسمت مدینه را - كه قابل نفوذ بود - خندق حفر كرده بود و محلات اینها در طرف دیگری بود كه باید مانع از این می‌شدند كه دشمن از آن‌جا بیاید، اینها رفتند با دشمن مذاكره و گفتگو كردند تا دشمن و آنها - مشتركاً - از آن‌جا وارد مدینه شوند و از پشت به پیغمبر خنجر بزنند! پیغمبر در اثنای توطئه‌ی اینها، ماجرا را فهمید. محاصره‌ی مدینه، قریب یك ماه طول كشیده بود؛ در اواسط این یك ماه بود كه اینها این خیانت را كردند. پیغمبر مطّلع شد كه اینها چنین تصمیمی گرفته‌اند. با یك تدبیر بسیار هوشیارانه، كاری كرد كه بین اینها و قریش به هم خورد - كه ماجرایش را در تاریخ نوشته‌اند - كاری كرد كه اطمینان اینها و قریش از همدیگر سلب شد. یكی از آن حیله‌های جنگیِ سیاسیِ بسیار زیبای پیغمبر همین‌جا بود؛ یعنی اینها را علی‌العجاله متوقف كرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد كه قریش و همپیمانانشان شكست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مكه رفتند، پیغمبر به مدینه برگشت. همان روزی كه برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوِ قلعه‌های بنی‌قریظه می‌خوانیم؛ راه بیفتیم به آن‌جا برویم؛ یعنی حتّی یك شب هم معطل نكرد؛ رفت و آنها را محاصره كرد. بیست‌وپنج روز بین اینها محاصره و درگیری بود؛ بعد پیغمبر همه‌ی مردان جنگی اینها را به قتل رساند؛ چون خیانتشان بزرگتر بود و قابل اصلاح نبودند. پیغمبر با اینها این‌گونه برخورد كرد؛ یعنی دشمنیِ یهود را - عمدتاً در قضیه‌ی بنی‌قریظه، قبلش در قضیه‌ی بنی‌نضیر، بعدش در قضیه‌ی یهودیان خیبر - این‌گونه با تدبیر و قدرت و پیگیری و همراه با اخلاق والای انسانی از سر مسلمانها رفع كرد. در هیچكدام از این قضایا، پیغمبر نقض عهد نكرد؛ حتّی دشمنان اسلام هم این را قبول دارند كه پیغمبر در این قضایا هیچ نقض عهدی نكرد؛ آنها بودند كه نقض عهد كردند.
دشمن چهارم، منافقین بودند. منافقین در داخل مردم بودند؛ كسانی كه به زبان ایمان آورده بودند، اما در باطن ایمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگ‌نظر و آماده‌ی همكاری با دشمن، منتها سازمان‌نیافته. فرق اینها با یهود این بود. پیغمبر با دشمن سازمان‌یافته‌ای كه آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با یهود رفتار می‌كند و به آنها امان نمی‌دهد؛ اما دشمنی را كه سازمان‌یافته نیست و لجاجتها و دشمنیها و خباثتهای فردی دارد و بی‌ایمان است، تحمّل می‌كند. عبداللَّه‌بن‌ابیّ، یكی از دشمن‌ترین دشمنان پیغمبر بود. تقریباً تا سال آخر زندگی پیغمبر، این شخص زنده بود؛ اما پیغمبر با او رفتار بدی نكرد. درعین‌حال كه همه می‌دانستند او منافق است؛ ولی با او مماشات كرد؛ مثل بقیه‌ی مسلمانها با او رفتار كرد؛ سهمش را از بیت‌المال داد، امنیتش را حفظ كرد، حرمتش را رعایت كرد. با این‌كه آنها این همه بدجنسی و خباثت می‌كردند؛ كه باز در سوره‌ی بقره، فصلی مربوط به همین منافقین است. وقتی كه جمعی از این منافقین كارهای سازمان‌یافته كردند، پیغمبر به سراغشان رفت. در قضیه‌ی مسجد ضرار، اینها رفتند مركزی درست كردند؛ با خارج از نظام اسلامی - یعنی با كسی كه در منطقه‌ی روم بود؛ مثل ابوعامر راهب - ارتباط برقرار كردند و مقدّمه‌سازی كردند تا از روم علیه پیغمبر لشكر بكشند. در این‌جا پیغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدی را كه ساخته بودند، ویران كرد و سوزاند. فرمود این مسجد، مسجد نیست؛ این‌جا محلّ توطئه علیه مسجد و علیه نام خدا و علیه مردم است. یا آن‌جایی كه یك دسته از همین منافقین، كفر خودشان را ظاهر كردند و از مدینه رفتند و در جایی لشكری درست كردند؛ پیغمبر با اینها مبارزه كرد و فرمود اگر نزدیك بیایند، به سراغشان می‌رویم و با آنها می‌جنگیم؛ با این‌كه منافقین در داخل مدینه هم بودند و پیغمبر با آنها كاری نداشت. بنابراین با دسته‌ی سوم، برخورد سازمان‌یافته‌ی قاطع؛ اما با دسته‌ی چهارم، برخورد همراه با ملایمت داشت؛ چون اینها سازمان‌یافته نبودند و خطرشان، خطر فردی بود. پیغمبر با رفتار خود، غالباً هم اینها را شرمنده می‌كرد.
و اما دشمن پنجم. دشمن پنجم عبارت بود از دشمنی كه در درون هر یك از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناكتر از همه‌ی دشمنها هم همین است. این دشمن در درون ما هم وجود دارد: تمایلات نفسانی، خودخواهیها، میل به انحراف، میل به گمراهی و لغزشهایی كه زمینه‌ی آن را خود انسان فراهم می‌كند. پیغمبر با این دشمن هم سخت مبارزه كرد؛ منتها مبارزه‌ی با این دشمن، به وسیله‌ی شمشیر نیست؛ به وسیله‌ی تربیت و تزكیه و تعلیم و هشدار دادن است. لذا وقتی كه مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پیغمبر فرمود شما از جهاد كوچكتر برگشتید، حالا مشغول جهاد بزرگتر شوید. عجب! یا رسول‌اللَّه! جهاد بزرگتر چیست؟ ما این جهاد با این عظمت و با این زحمت را انجام دادیم؛ مگر بزرگتر از این هم جهادی وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان. اگر قرآن می‌فرماید: «الّذین فی قلوبهم مرض»، اینها منافقین نیستند؛ البته عده‌ای از منافقین هم جزو «الّذین فی قلوبهم مرض»اند، اما هر كسی كه «الّذین فی قلوبهم مرض» است - یعنی در دل، بیماری دارد - جزو منافقین نیست؛ گاهی مؤمن است، اما در دلش مرض هست. این مرض یعنی چه؟ یعنی ضعفهای اخلاقی، شخصیتی، هوسرانی و میل به خودخواهیهای گوناگون؛ كه اگر جلویش را نگیری و خودت با آنها مبارزه نكنی، ایمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوك خواهد كرد. وقتی ایمان را از تو گرفت، دل تو بی‌ایمان و ظاهر تو باایمان است؛ آن وقت اسم چنین كسی منافق است. اگر خدای نكرده دل من و شما از ایمان تهی شد، در حالی كه ظاهرمان، ظاهرِ ایمانی است؛ پابندیها و دلبستگیهای اعتقادی و ایمانی را از دست دادیم، اما زبان ما همچنان همان حرفهای ایمانی را می‌زند كه قبلاً می‌زد؛ این می‌شود نفاق؛ این هم خطرناك است. قرآن می‌فرماید: «ثمّ كان عاقبة الّذین اسائوا السوأی ان كذّبوا بایات اللَّه»؛ آن كسانی كه كار بد كردند، بدترین نصیبشان خواهد شد. آن بدترین چیست؟ تكذیب آیات الهی. در جای دیگر می‌فرماید: آن كسانی كه به این وظیفه‌ی بزرگ - انفاق در راه خدا - عمل نكردند، «فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا اللَّه ما وعدوه»؛چون با خدا خلف وعده كردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ برای جامعه‌ی اسلامی این است؛ هرجا هم كه شما در تاریخ می‌بینید جامعه‌ی اسلامی منحرف شده، از این‌جا منحرف شده است. ممكن است دشمن خارجی بیاید، سركوب كند، شكست دهد و تار و مار كند؛ اما نمی‌تواند نابود كند بالاخره ایمان می‌ماند و در جایی سر بلند می‌كند و سبز می‌شود. اما آن‌جایی كه این لشكرِ دشمن درونی به انسان حمله كرد و درون انسان را تهی و خالی نمود، راه منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش این است. پیغمبر با این دشمن هم مبارزه كرد.1380/02/28

لینک ثابت
توجه به حقوق مردم در سیره پیامبر(ص)

روز رحلت پیغمبر و قبل از آن، روزهای بیماری آن حضرت، روزهای سختی برای مدینه بود؛ به‌ویژه با آن خصوصیاتی كه اندكی قبل از رحلت پیغمبر پیش آمد. پیغمبر به مسجد آمد و روی منبر نشست و فرمود: هر كس به گردن من حقّی دارد، آن حق را از من بگیرد. مردم شروع به گریه كردند و گفتند یا رسول‌اللَّه! ما به گردن تو حق داشته باشیم؟! فرمود رسوایی پیش خدا سخت‌تر از رسوایی پیش شماست؛ اگر به گردن من حقّی دارید، اگر از من طلبی دارید، بیایید و بگیرید تا به روز قیامت نیفتد. ببینید چه اخلاقی! كیست كه دارد این حرف را می‌زند؟ آن انسان والایی كه جبرئیل به مصاحبت با او افتخار می‌كند؛ اما درعین‌حال با مردم شوخی نمی‌كند؛ جدّی می‌گوید تا مبادا در جایی به وسیله‌ی او، ندانسته حقّی از كسی ضایع شده باشد. پیغمبر این مطلب را دو بار، سه بار تكرار كرد. البته در تاریخ ماجراهایی را آورده‌اند كه من خیلی نمی‌دانم كدامش و چقدرش دقیق است؛ اما آن مطلبی كه غالباً نقل كرده‌اند، این است كه یك نفر بلند شد و عرض كرد: یا رسول‌اللَّه! من به گردن تو حقّی دارم. تو یك وقت با ناقه از پهلوی من عبور می‌كردی؛ من هم سوار بودم، تو هم سوار بودی. ناقه‌ی من نزدیك تو آمد و تو با عصا، هی كردی؛ ولی عصا به شكم من خورد و من این را از تو طلبكارم! پیغمبر پیرهنش را بالا زد و گفت همین حالا بیا قصاص كن؛ نگذار به قیامت بیفتد. مردم حیرت‌زده نگاه می‌كردند و می‌گفتند آیا این مرد واقعاً می‌خواهد قصاص كند؟ آیا دلش خواهد آمد؟ دیدند پیغمبر كسی را فرستاد تا از خانه، همان چوبدستی را بیاورند. بعد فرمود: بیا بگیر و با همین چوب به شكم من بزن. آن مرد جلو آمد. مردم، همه مبهوت، متحیّر و شرمنده از این‌كه نكند این مرد بخواهد این كار را بكند؛ اما یك وقت دیدند او روی پای پیغمبر افتاد و بنا كرد شكم پیغمبر را بوسیدن. گفت: یا رسول‌اللَّه! من با مسّ بدن تو خودم را از آتش دوزخ نجات می‌دهم!1380/02/28
لینک ثابت
اعتراف ابوسفیان به عزت پیامبر(ص)

آن مردمی که ده سال با او [پیامبر ص ] زندگی کردند، روز به روز محبت پیغمبر و اعتقاد به او در دلهایشان عمیق‌تر شد. وقتی در فتح مکه، ابوسفیان مخفیانه و با حمایت عبّاس- عموی پیغمبر- به اردوگاه آن حضرت آمد تا امان بگیرد، صبح دید که پیغمبر وضو می‌گیرد و مردم اطراف آن حضرت جمع شده‌اند تا قطرات آبی را که‌ از صورت و دست ایشان می‌چکد، از یکدیگر بربایند! گفت: من کسری و قیصر- این پادشاهان بزرگ و مقتدر دنیا- را دیده‌ام؛ اما چنین عزّتی را در آن‌ها ندیده‌ام. آری؛ عزّت معنوی، عزّت واقعی است؛ «و للّه العزّة و لرسوله و للمؤمنین»؛ مؤمنین هم اگر آن راه را بروند، عزّت دارند.1380/02/28
لینک ثابت
صلح حدیبه؛ نشانگر اثرگذاری نيروی ایمان و اراده انسانی در تحوّلات اجتماعی و سياسی

جمعیتی از مسلمانان در سال ششم هجری، بدون سلاح و تجهیزات لازم و بدون آرایش جنگی، در مقابل كفّار كه مسلّح و مجهّز بودند، قرار گرفتند و بنابراین بود كه مسلمانان دست به اسلحه نبرند. این در قضیه‌ی حدیبیّه بود. این قضیه را، هم «غزوه‌ی حدیبیّه» گفته‌اند، هم «صلح حدیبیّه». اگرچه جنگی واقع نشد، اما حركتی كه اتّفاق افتاد، از یك جنگ بزرگ دارای آثار بیشتری بود؛ بركات آن و كیفیّت رویارویی، یك بركت و كیفیّت استثنایی بود. در این حادثه، كفّار قریش با تجهیزات، با سلاح، با مردان جنگی و با پیش‌بینیهای لازم، به سراغ مسلمانانی آمدند كه با خودشان سلاح بر نداشته بودند و فقط به قصد مشرّف شدن به عمره و زیارت خانه‌ی خدا به راه افتاده بودند. نتیجه به جنگ نینجامید و بركات زیادی بر این رویارویی صلح‌آمیز مترتّب شد. خدای متعال به مسلمانان این‌طور می‌فرماید كه اگر سروكار شما با كفّار و مشركان، به جنگ و شمشیر هم كشیده می‌شد، شما آن‌ها را مغلوب می‌كردید. این سنّت الهی است؛ این قانون لایتخلّف پروردگار در عالم آفرینش است؛ «و لو قاتلكم الّذین كفروا لولّوا الادبار ثمّ لا یجدون ولیّا و لا نصیرا سنّة الله الّتی قد خلت من قبل و لن تجد لسنّة اللّه تبدیلا».
در اینجا اصل مهمی پدید می‌آید كه این اصل، هم در صدر اسلام مكرّر در مكرّر تجربه شد، هم در انقلاب اسلامی تجربه شد، هم در حوادث گوناگون دیگر تجربه شده است؛ توجه به آن برای ملتهایی مثل ملت ما حائز اهمیت است؛ ولی غالباً از چشم دور می‌ماند. نقش امام بزرگوار ما حضرت امام خمینی كبیر این بود كه این حقیقت را ثابت كرد. این حقیقت چیست؟ این حقیقت این است كه نیروهای اثرگذار در تحوّلات اجتماعی و سیاسی، عبارت از چیزهایی است كه به انسانها برمی‌گردد؛ مربوط به نیروهای انسانی و اراده‌ی انسانی و ایمان انسانی است. طبق این اصل، آرایش قدرتها و نیروهای اثرگذار در تحوّلات اجتماعی، غیر از آن چیزی است كه همیشه قدرت‌مداران و مستكبران عالم خواستند آن را نشان بدهند. قدرتمندان و مستكبران عالم این‌طور خواستند تفهیم و ثابت كنند كه نتایج و تحولات بزرگ، به پول و زور و شمشیر و سلطه‌ی مطلقه و تبلیغات آن‌ها مربوط است؛ كار عالم در دست آن‌هاست؛ اختیارات تحولات بشری در پنجه‌های قدرت آن‌هاست؛ اما این اصل الهی ثابت می‌كند كه بعكس؛ تحوّلات عالم، مسائل بزرگ بشری و انسانی، انقلاب‌های بزرگ، پیشرفتهای بزرگ و حركتهای عظیم، هیچ‌كدام در دست قدرتمندان و زورمداران عالم نیست؛ در اختیار سلاح و پول و تبلیغات آن‌ها نیست اگرچه آن‌ها این‌طور وانمود كنند در اختیار عوامل دیگری است. همه‌ی این عوامل به اراده‌ی انسانها، ایمان‌
انسانها، فداكاری انسانها، حركت انسانها و تجمّع انسانها برمی‌گردد كه بر سرنوشت بشر می‌تواند حكومت كند؛ می‌تواند حوادث بزرگ را به وجود بیاورد. این را قرآن مكرّر بیان كرده است؛ حوادث تاریخی، آن را تبیین و اثبات كرده است؛ ولی بسیاری از ملتها از این حقیقت غافلند و چون غافلند، عقب می‌مانند؛ مقهور قدرتهای استكباری عالم می‌شوند؛ از نیرویی كه در اختیار آن‌هاست، از امكان و ظرفیتی كه متعلّق به آن‌هاست، درست استفاده نمی‌كنند؛ قدرتمندان عالم هم از این غفلت سوءاستفاده می‌كنند و فرمان می‌رانند و مقاصد حیوانی و شهوانی و شخصی خودشان را پیش می‌برند.1379/03/14

لینک ثابت
خصوصیات اخلاق شخصی و حکومتی پیامبر اکرم(ص)

تمام خصوصیات مثبت یك انسان والا در او [پیامبراکرم(ص)] جمع بود؛ كه من بخشی از خصوصیات اخلاقی آن بزرگوار را بسیار مختصر عرض می‌كنم. اما واقعاً ساعتها وقت لازم است كه انسان در باره‌ی خصوصیات اخلاقی پیامبر حرف بزند. من فقط برای عرض ارادت و برای اینكه به گویندگان و نویسندگان، عملًا عرض كرده باشم كه نسبت به شخصیت پیامبر قدری بیشتر كار شود و ابعاد آن تبیین گردد چون دریای عمیقی است این چند دقیقه را به این مطالب صرف می‌كنم. البته در كتابهای فراوانی راجع به نبی اكرم و به‌طور متفرّق راجع به اخلاق آن بزرگوار مطالبی هست. آنچه كه من در اینجا ذكر كردم، از مقاله‌ی یكی از علمای جدید مرحوم آیت‌اللّه حاج سید ابو الفضل موسوی زنجانی است كه مقاله‌ای در همین خصوص نوشته‌اند و من از نوشته‌ی ایشان كه جمع‌بندی شده و مختصر و خوب است استفاده كردم.
به‌طور خلاصه اخلاق پیامبر را به «اخلاق شخصی» و «اخلاق حكومتی» تقسیم می‌كنیم. به عنوان یك انسان، خلقیّات او و به‌عنوان یك حاكم، خصوصیات و خلقیّات و رفتار او. البته این‌ها گوشه‌ای از آن چیزهایی است كه در وجود آن بزرگوار بود. چندین برابر این خصوصیات برجسته و زیبا در او وجود داشت كه من بعضی از آن‌ها را عرض می‌كنم. آن بزرگوار، امین، راستگو، صبور و بردبار بود. جوانمرد بود؛ از ستم‌دیدگان در همه‌ی شرایط دفاع می‌كرد. درست‌كردار بود؛ رفتار او با مردم، بر مبنای صدق و صفا و درستی بود. خوش سخن بود؛ تلخ زبان و گزنده‌گو نبود. پاك‌دامن بود؛ در آن محیط فاسد اخلاقی عربستانِ قبل از اسلام، در دوره‌ی جوانی، آن بزرگوار، معروف به عفت و حیا بود و پاك‌دامنی او را همه قبول داشتند و آلوده نشد. اهل نظافت و تمیزی ظاهر بود؛ لباس، نظیف؛ سروصورت، نظیف؛ رفتار، رفتار با نظافت. شجاع بود و هیچ جبهه‌ی عظیمی از دشمن، او را متزلزل و ترسان نمی‌كرد. صریح بود؛ سخن خود را با صراحت و صدق بیان می‌كرد. در زندگی، زهد و پارسایی پیشه‌ی او بود. بخشنده بود؛ هم بخشنده‌ی مال، هم بخشنده‌ی انتقام؛ یعنی انتقام نمی‌گرفت؛ گذشت و اغماض می‌كرد. بسیار باادب بود؛ هرگز پای خود را پیش كسی دراز نكرد؛ هرگز به كسی اهانت نكرد. بسیار باحیا بود. وقتی كسی او را بر چیزی كه او بجا می‌دانست، ملامت می‌كرد كه در تاریخ نمونه‌هایی وجود دارد از شرم و حیا سرش را به زیر می‌انداخت. بسیار مهربان و پرگذشت و فروتن و اهل عبادت بود. در تمام زندگی آن بزرگوار، از دوران نوجوانی تا هنگام وفات در شصت و سه‌سالگی، این خصوصیات را در وجود آن حضرت می‌شد دید.
من بعضی از این خصوصیات را مقداری باز می‌كنم:
امین بودن و امانت‌داری او چنان بود كه در دوران جاهلیت او را به «امین» نام‌گذاری كرده بودند و مردم هر امانتی را كه برایش بسیار اهمیت قائل بودند، دست او می‌سپردند و خاطرجمع بودند كه این امانت به آن‌ها سالم برخواهد گشت. حتی بعد از آنكه دعوت اسلام شروع شد و آتش دشمنی و نقار با قریش بالا گرفت، در همان احوال هم باز همان دشمن‌ها اگر می‌خواستند چیزی را در جایی امانت بگذارند، می‌آمدند و به پیامبر می‌دادند! لذا شما شنیده‌اید كه وقتی پیامبر اكرم به مدینه هجرت كرد، امیر المؤمنین را در مكه گذاشت تا امانتهای مردم را به آن‌ها برگرداند. معلوم می‌شود كه در همان اوقات هم مبالغی امانت پیش آن بزرگوار بوده است؛ نه امانت مسلمانان، بلكه امانت كفّار و همان كسانی كه با او دشمنی می‌كردند!
بردباری او به این اندازه بود كه چیزهایی كه دیگران از شنیدنش بی‌تاب می‌شدند، در آن بزرگوار بی‌تابی به وجود نمی‌آورد. گاهی دشمنان آن بزرگوار در مكه رفتارهایی با او می‌كردند
كه وقتی جناب ابی طالب در یك مورد شنید، به قدری خشمگین شد كه شمشیرش را كشید و با خدمتكار خود به آنجا رفت و همان جسارتی را كه آن‌ها با پیامبر كرده بودند، با یكایكشان انجام داد و گفت هركدام اعتراض كنید، گردنتان را می‌زنم؛ اما پیامبر همین منظره را با بردباری تحمّل كرده بود. در یك مورد دیگر با ابی جهل گفتگو شد و ابی جهل اهانت سختی به پیامبر كرد؛ اما آن حضرت سكوت پیشه نمود و بردباری نشان داد. یك نفر رفت به حمزه خبر داد كه ابی جهل این‌طور با برادرزاده‌ی تو رفتار كرد؛ حمزه بی‌تاب شد و رفت با كمان بر سر ابی جهل زد و سر او را خونین كرد. بعد هم آمد و تحت تأثیر این حادثه، اسلام آورد. بعد از اسلام، گاهی مسلمانان سر قضیه‌ای، از روی غفلت و یا جهالت، جمله‌ی اهانت‌آمیزی به پیامبر می‌گفتند؛ حتی یك‌وقت یك نفر از همسران پیامبر جناب زینب بنت جحش كه یكی از امّهات مؤمنین است به پیامبر عرض كرد كه تو پیامبری، اما عدالت نمی‌كنی! پیامبر لبخندی زد و سكوت كرد. او توقّع زنانه‌ای داشت كه پیامبر آن را برآورده نكرده بود؛ كه بعداً ممكن است به آن اشاره كنم. گاهی بعضی افراد به مسجد می‌آمدند، پاهای خودشان را دراز می‌كردند و به پیامبر می‌گفتند ناخنهای ما را بگیر! چون ناخن گرفتن وارد شده بود پیامبر هم با بردباریِ تمام، این جسارت و بی‌ادبی را تحمل می‌كرد.
جوانمردی او طوری بود كه دشمنان شخصی خود را مورد عفو و اغماض قرار می‌داد. اگر در جایی ستم‌دیده‌ای بود، تا وقتی به كمك او نمی‌شتافت، دست برنمی‌داشت.
در جاهلیت، پیمانی به نام «حلف الفضول» پیمان زیادی؛ غیر از پیمانهایی كه مردم مكه بین خودشان داشتند وجود داشت كه پیامبر در آن شریك بود. یك نفر غریب وارد مكه شد و جنسش را فروخت. كسی كه جنس را خریده بود، «عاص بن وائل» نام داشت كه مرد گردن‌كلفتِ قلدری از اشراف مكه بود. جنس را كه خرید، پولش را نداد. آن مرد غریب به هركس مراجعه كرد، نتوانست كمكی دریافت كند. لذا بالای كوه ابو قبیس رفت و فریاد زد: ای اولاد فهر! به من ظلم شده است. پیامبر و عمویش زبیر بن عبد المطّلب آن فریاد را شنیدند؛ لذا دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند كه از حق او دفاع كنند. بلند شدند پیش «عاص بن وائل» رفتند و گفتند پولش را بده؛ او هم ترسید و مجبور شد پولش را بدهد. این پیمان بین این‌ها برقرار ماند و تصمیم گرفتند هر بیگانه‌ای وارد مكه شد و مكی‌ها به او ظلم كردند كه غالباً هم به بیگانه‌ها و غیر مكی‌ها ظلم می‌كردند این‌ها از او دفاع كنند. بعد از اسلام، سالها گذشته بود، پیامبر می‌فرمود كه من هنوز هم خود را به آن پیمان متعهّد می‌دانم. بارها با دشمنانِ مغلوب خود رفتاری كرد كه برای آن‌ها قابل فهم نبود. در سال هشتم هجری، وقتی‌كه پیامبر مكه را با آن عظمت و شكوه فتح كرد، گفت: «الیوم یوم المرحمة»؛ امروز، روز گذشت و بخشش است؛ لذا انتقام نگرفت. این، جوانمردی آن بزرگوار بود.
او درست‌كردار بود. در دوران جاهلیت همان‌طور كه گفتیم تجارت می‌كرد؛ به شام و یمن می‌رفت؛ در كاروانهای تجارتی سهیم می‌شد و شركایی داشت. یكی از شركای دوران جاهلیتِ او بعدها می‌گفت كه او بهترین شریكان بود؛ نه لجاجت می‌كرد، نه جدال می‌كرد، نه بار خود را بر دوش شریك می‌گذاشت، نه با مشتری بدرفتاری می‌كرد، نه به او زیادی می‌فروخت، نه به او دروغ می‌گفت؛ درست‌كردار بود. همین درست‌كرداری حضرت بود كه جناب خدیجه را شیفته‌ی او كرد. خود خدیجه هم بانوی اوّل مكه و از لحاظ حسب و نسب و ثروت، شخصیت برجسته‌ای بود.
پیامبر از دوران كودكی، موجود نظیفی بود. برخلاف بچه‌های مكه و برخلاف بچه‌های قبایل عرب، نظیف و تمیز و مرتّب بود. در دوران نوجوانی، سر شانه كرده؛ بعد در دوران جوانی، محاسن و سر شانه كرده؛ بعد از اسلام، در دورانی كه از جوانی هم گذشته بود و مرد مسنی بود پنجاه، شصت سال سن او بود كاملًا مقیّد به نظافت بود. گیسوان عزیزش كه تا بناگوش می‌رسید، تمیز؛ محاسن زیبایش تمیز و معطر. در روایتی دیدم كه در خانه‌ی خود خُم آبی داشت كه چهره‌ی مباركش را در آن می‌دید آن زمان چون آینه چندان مرسوم و رایج نبود «كان یسوّی عمامته و لحیته اذا اراد ان یخرج الی اصحابه»؛ وقتی می‌خواست نزد مسلمانان و رفقا و دوستانش برود، حتماً عمامه و محاسن را مرتب و تمیز می‌كرد، بعد بیرون می‌آمد. همیشه با عطر، خود را معطّر و خوش‌بو می‌كرد. در سفرها با وجود زندگی زاهدانه كه خواهم گفت زندگی پیامبر به شدت زاهدانه بود با خودش شانه و عطر می‌برد. سرمه‌دان برمی‌داشت، برای اینكه چشمهایش را سرمه بكشد؛ چون آن روز معمول بود مردها چشمهایشان را سرمه می‌كشیدند. هر روز چند مرتبه مسواك می‌كرد. دیگران را هم به همین نظافت، به همین مسواك، به همین ظاهرِ مرتّب دستور می‌داد. اشتباه بعضی این است كه خیال می‌كنند ظاهر مرتّب باید با اشرافیگری و با اسراف توأم باشد؛ نه. با لباس وصله‌زده و كهنه هم می‌شود منظّم و تمیز بود. لباس پیامبر وصله زده و كهنه بود؛ اما لباس و سر و رویش تمیز بود. این‌ها در معاشرت، در رفتارها، در وضع خارجی و در بهداشت بسیار مؤثر است. این چیزهای به ظاهر كوچك، در باطن بسیار مؤثر است.
رفتارش با مردم، رفتار خوش بود. در جمع مردم، همیشه بشّاش بود. تنها كه می‌شد، آن وقت غمها و حزنها و همومی كه داشت، آنجا ظاهر می‌شد. هموم و غمهای خودش را در چهره‌ی خودش جلوِ مردم آشكار نمی‌كرد. بشّاش بود. به همه سلام می‌كرد. اگر كسی او را آزرده می‌كرد، در چهره‌اش آزردگی دیده می‌شد؛ اما زبان به شكوه باز نمی‌كرد. اجازه نمی‌داد در حضور او به كسی دشنام دهند و از كسی بدگویی كنند. خود او هم به هیچ‌كس دشنام نمی‌داد و از كسی بدگویی نمی‌كرد. كودكان را مورد ملاطفت قرار می‌داد؛ با زنان مهربانی می‌كرد؛ با ضعفا كمال خوش‌رفتاری را داشت؛ با اصحابِ خود شوخی می‌كرد و با آن‌ها مسابقه‌ی اسب سواری می‌گذاشت. زیراندازش یك حصیر بود؛ بالش او از چرمی بود كه از لیف خرما پر شده بود؛ قوت غالب او
نان جو و خرما بود. نوشته‌اند كه هرگز سه روز پشت سر هم از نان گندم نه غذاهای رنگارنگ شكم خود را سیر نكرد. امّ‌المؤمنین عایشه می‌گوید كه گاهی یك ماه از مطبخ خانه‌ی ما دود بلند نمی‌شد. سوار مركب بی‌زین و برگ می‌شد. آن روزی كه اسبهای قیمتی را با زین و برگهای مجهّز سوار می‌شدند و تفاخر می‌كردند، آن بزرگوار در بسیاری از جاها سوار بر درازگوش می‌شد. حالت تواضع به خود می‌گرفت. با دست خود، كفش خود را وصله می‌زد. این همان كاری است كه شاگرد برجسته‌ی این مكتب امیر المؤمنین علیه‌السّلام بارها انجام داد و در روایات راجع به او، این را زیاد شنیده‌اید. در حالی كه تحصیل مال از راه حلال را جایز می‌دانست و می‌فرمود: «نعم العون علی تقوی الله الغنی»؛بروید از طریق حلال نه از راه حرام، نه با تقلّب، نه با دروغ و كلك كسب مال كنید، خود او اگر مالی هم از طریقی به دستش می‌رسید، صرف فقرا می‌كرد. عبادت او چنان عبادتی بود كه پاهایش از ایستادن در محراب عبادت ورم می‌كرد. بخش عمده‌ای از شبها را به بیداری و عبادت و تضرّع و گریه و استغفار و دعا می‌گذرانید. با خدای متعال راز و نیاز و استغفار می‌كرد. غیر از ماه رمضان، در ماه شعبان و ماه رجب و در بقیه‌ی اوقات سال هم آن‌طور كه شنیدم در آن هوای گرم، یك روز در میان روزه می‌گرفت. اصحاب او به او عرض كردند: یا رسول الله! تو كه گناهی نداری؛ «غفر الله لك ما تقدم من ذنبك و ما تأخّر» كه در سوره‌ی فتح هم آمده: «لیغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر»این همه دعا و عبادت و استغفار چرا؟! می‌فرمود: «أ فلا اكون عبداً شكورا»؛ آیا بنده‌ی سپاسگزار خدا نباشم كه این همه به من نعمت داده است؟!
استقامت او استقامتی بود كه در تاریخ بشری نظیرش را نمی‌شود نشان داد. چنان استقامتی به‌خرج داد كه توانست این بنای مستحكم خدایی را كه ابدی است، پایه‌گذاری كند. مگر بدون استقامت، ممكن بود؟ با استقامت او ممكن شد. با استقامت او، یارانِ آن‌چنانی تربیت شدند. با استقامت او، در آنجایی كه هیچ ذهنی گمان نمی‌برد، خیمه‌ی مدنیّت ماندگار بشری در وسط صحراهای بی‌آب و علف عربستان برافراشته شد؛ «فلذلك فادع و استقم كما امرت».این‌ها اخلاق شخصی پیامبر است.
و اما اخلاق حكومتی پیامبر. آن حضرت عادل و با تدبیر بود. كسی كه تاریخ ورود پیامبر به مدینه را بخواند آن جنگهای قبیله‌ای، آن حمله كردنها، آن كشاندن دشمن از مكه به وسط بیابانها، آن ضربات متوالی، آن برخورد با دشمن عنود چنان تدبیر قوی و حكمت‌آمیز و همه‌جانبه‌ای در خلال این تاریخ مشاهده می‌كند كه حیرت‌آور است و مجال نیست كه من بخواهم آن را بیان كنم.
او حافظ و نگهدارنده‌ی ضابطه و قانون بود و نمی‌گذاشت قانون چه توسط خودش، و چه توسط دیگران نقض شود. خودش هم محكوم قوانین بود. آیات قرآن هم بر این نكته ناطق است. برطبق همان قوانینی كه مردم باید عمل می‌كردند، خود آن بزرگوار هم دقیقاً و به شدّت عمل می‌كرد و اجازه نمی‌داد تخلّفی بشود. وقتی‌كه در جنگ بنی قریظه مردهای آن طرف را گرفتند؛ خائن‌هایشان را به قتل رساندند و بقیه را اسیر كردند و اموال و ثروت بنی قریظه را آوردند، چند نفر از امّهات مؤمنین كه یكی جناب امّ‌المؤمنین زینب بنت جحش است، یكی امّ‌المؤمنین عایشه است، یكی ام‌المؤمنین حفصه است به پیامبر عرض كردند: یا رسول اللّه! این همه طلا و این همه ثروت از یهود آمده، یك مقدار هم به ما بدهید. اما پیامبر اكرم بااینكه زنها مورد علاقه‌اش بودند؛ به آن‌ها محبت داشت و نسبت به آن‌ها بسیار خوش‌رفتار بود، حاضر نشد به خواسته‌شان عمل كند. اگر پیامبر می‌خواست از آن ثروتها به همسران خود بدهد، مسلمانان هم حرفی نداشتند؛ لیكن او حاضر نشد. بعد كه زیاد اصرار كردند، پیامبر با آن‌ها حالت كناره‌گیری به خود گرفت و یك ماه از زنان خودش دوری كرد كه از او چنان توقّعی كردند. بعد آیات شریفه‌ی سوره‌ی احزاب نازل شد: «یا نساء النبی لستنّ كأحد من النّساء» ، «یا ایّها النّبی قل لأزواجك ان كنتنّ تردن الحیاة الدّنیا و زینتها فتعالین امتّعكنّ و أسرّحكن سراحا جمیلا. و ان كنتنّ تردن الله و رسوله و الدّار الآخرة فإنّ الله اعدّ للمحسنات منكنّ أجرا عظیما». پیامبر فرمود: اگر می‌خواهید با من زندگی كنید، زندگی زاهدانه است و تخطّی از قانون ممكن نیست.
از دیگر خلقیات حكومتی او این بود كه عهد نگهدار بود. هیچ‌وقت عهدشكنی نكرد. قریش با او عهدشكنی كردند، اما او نكرد. یهود بارها عهدشكنی كردند، او نكرد.
او همچنین رازدار بود. وقتی برای فتح مكه حركت می‌كرد، هیچ‌كس نفهمید پیامبر كجا می‌خواهد برود. همه‌ی لشكر را بسیج كرد و گفت بیرون برویم. گفتند كجا، گفت بعد معلوم خواهد شد. به هیچ‌كس اجازه نداد كه بفهمد او به سمت مكه می‌رود. كاری كرد كه تا نزدیك مكه، قریش هنوز خبر نداشتند كه پیامبر به مكه می‌آید!
دشمنان را یكسان نمی‌دانست. این از نكات مهم زندگی پیامبر است. بعضی از دشمنان، دشمنانی بودند كه دشمنیشان عمیق بود؛ اما پیامبر اگر می‌دید خطر عمده‌ای ندارند، كاری به كارشان نداشت و نسبت به آن‌ها آسان‌گیر بود. بعضی دشمنان هم بودند كه خطر داشتند، اما پیامبر آن‌ها را مراقبت می‌كرد و زیر نظر داشت؛ مثل عبد الله بن ابی. عبد الله بن ابی منافق درجه‌ی یك علیه پیامبر توطئه هم می‌كرد؛ لیكن پیامبر فقط او را زیر نظر داشت، كاری به كار او نداشت و تا اواخر عمر پیامبر هم بود. اندكی قبل از وفات پیامبر، عبد الله ابی از دنیا رفت؛ اما پیامبر او را تحمّل می‌كرد. این‌ها دشمنانی بودند كه از ناحیه‌ی آن‌ها حكومت و نظام اسلامی و جامعه‌ی اسلامی مورد تهدید جدّی واقع نمی‌شد. اما پیامبر با دشمنانی كه از ناحیه‌ی آن‌ها خطر وجود داشت، به شدّت سخت‌گیر بود. همان آدم مهربان، همان آدم دل‌رحم، همان آدم‌
پرگذشت و بااغماض، دستور داد كه خائنان بنی قریظه را كه چند صد نفر می‌شدند در یك روز به قتل رساندند و بنی نضیر و بنی قینقاع را بیرون راندند. و خیبر را فتح كردند؛ چون این‌ها دشمنان خطرناكی بودند. پیامبر با آن‌ها اوّلِ ورود به مكه كمال مهربانی را به‌خرج داده بود؛ اما این‌ها در مقابل خیانت كردند و از پشت خنجر زدند و توطئه و تهدید كردند. پیامبر عبد الله بن ابی را تحمّل می‌كرد؛ یهودی داخل مدینه را تحمّل می‌كرد؛ قرشی پناه‌آورنده‌ی به او یا بی‌آزار را تحمل می‌كرد. وقتی مكه را فتح كرد، چون دیگر خطری از ناحیه‌ی آن‌ها نبود، حتی امثال ابی سفیان و بعضی از بزرگان دیگر را نوازش هم كرد؛ اما این دشمن غدّار خطرناك غیر قابل اطمینان را به شدّت سركوب كرد. این‌ها اخلاق حكومتی آن بزرگوار است. در مقابل وسوسه‌های دشمن، هوشیار؛ در مقابل مؤمنین، خاكسار؛ در مقابل دستور خدا، مطیع محض و عبد به معنای واقعی؛ در مقابل مصالح مسلمانان، بی‌تاب برای اقدام و انجام. این، خلاصه‌ای از شخصیت آن بزرگوار است.1379/02/23

لینک ثابت
استفاده پیامبر(ص) از نیروی جوانان برای کارهای بزرگ

امیرالمؤمنین علیه‌السّلام را فقط به‌عنوان یك چهره‌ی دوران چهل ساله و پنجاه ساله و شصت ساله نبینید. درخشش آن حضرت در دوران جوانی، همان الگوی ماندگاری است كه همه‌ی جوانان می‌توانند آن را سرمشق خودشان قرار دهند. در دوره‌ی جوانی در مكه، یك عنصر فداكار، یك عنصر با هوش و یك جوان فعّال و پیشرو و پیشگام بود. در همه‌ی میدانها، مانعهای بزرگ را از سرِ راه پیامبر برمی‌داشت. در میدانهای خطر سینه سپر می‌كرد و سخت‌ترین كارها را بر عهده می‌گرفت. با فداكاری خود، امكان هجرت پیامبر را به مدینه فراهم كرد و بعد در دوران مدینه، فرمانده سپاه، فرمانده دسته‌های فعّال، عالم، هوشمند، جوانمرد و بخشنده بود. در میدان جنگ، سرباز شجاع و فرمانده پیشرو بود. در عرصه‌ی حكومت، یك فرد كارآمد بود. در زمینه‌ی مسائل اجتماعی هم یك جوان پیشرفته‌ی به تمام معنا بود. پیامبر اكرم نه فقط از كسی مثل علی، بلكه در دوران ده سال و چند ماه حكومت خود، از عنصر جوان و نیروی جوان حداكثر استفاده را كرده است.
پیامبر اكرم در یكی از حسّاسترین لحظات عمر خود، مسؤولیت بزرگی را به یك جوان هجده ساله داد. در جنگها خود پیامبر اكرم فرماندهی را عهده‌دار می‌شد؛ اما آن وقت كه در آخرین هفته‌های زندگی خود احساس كرد از این عالم خواهد رفت و لشكركشی به سرزمین امپراتوری روم به‌وسیله‌ی خود او امكان ندارد - چون كار بسیار بزرگ و دشواری بود؛ لازم بود نیرویی برای این كار برگزیده شود كه هیچ مانعی نتواند جلوِ آن را بگیرد - این مسؤولیت را به یك جوان هجده ساله داد. پیامبر می‌توانست یك نفر از اصحاب پنجاه ساله، شصت ساله و دارای سابقه‌ی جنگ و جبهه را بگذارد؛ اما یك جوان هجده ساله را گذاشت و او «اسامةبن‌زید» بود. پیامبر از ایمان و از سابقه‌ی فرزند شهید بودنِ او هم استفاده كرد. آن نقطه‌ای كه اسامه را فرستاد، همان نقطه‌ای بود كه پدر اسامةبن‌زید - یعنی زیدبن‌حارثه - در دو سال قبل از آن در آن نقطه به شهادت رسیده بود. پیامبر فرماندهیِ سپاهی بزرگ و گران را به آن جوان هجده ساله داد كه همه‌ی اصحاب بزرگ و پیرمرد و سرداران سابقه‌دار پیامبر در آن سپاه عضو بودند. پیامبر به او گفت تا آن محلی كه پدرت در آن‌جا شهید شد، می‌روی - یعنی در «موته» كه محلی در امپراتوری رومِ آن روز و در كشور شامِ امروز بود - و آن‌جا را اردوگاه می‌كنی. بعد دستورات جنگی را به او داد. از نظر پیامبر، نیروی جوان این‌قدر حائز اهمیت است.
ما امروز در كشورمان اسامةبن‌زیدهای زیادی داریم؛ جوانان زیادی داریم؛ دختران و پسران عظیم و جمعیت انبوهی از این مجموعه‌ها داریم كه حاضرند در همه‌ی میدانهای فعّال - در میدان درس، در میدان سیاست، در میدان فعّالیتهای اجتماعی، در میدان مشاركتهای گوناگون برای فقرزدایی، برای سازندگی، و در هر صحنه و عرصه‌ای كه برای آنها برنامه‌ریزی شود و امكان داده شود - شركت كنند. این موقعیت بسیار مهمی برای كشور ماست. این نسل، شبیه همان نسلی است كه توانست یكی از بزرگترین تجربه‌های این كشور - یعنی تجربه‌ی جنگ تحمیلی - را با قدرت و با موفّقیت به پایان ببرد. بد نیست شما برادران و خواهران عزیز بدانید؛ آن روز كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشكیل شد، بیشتر كسانی كه در این سپاه عضویت داشتند، جوانان و نوجوانان بودند. همین كسانی‌كه امروز سرداران این سپاه محسوب می‌شوند و درجات بالا دارند، آن روز یا دانشجو بودند، یا تازه فارغ‌التحصیل شده بودند و یا حتی قدم به دانشگاه هم نگذاشته بودند. آن روز كه امام فرمانده سپاه را - فرماندهی كه سالهای متمادی میدانهای جنگ را اداره كرد - به فرماندهی منصوب كردند، او در حدود بیست و شش سال سن داشت. انقلاب از این تجربه یك بار دیگر استفاده كرده و توانسته نقش عظیم و سازنده‌ی جوانان را اثبات كند. این، آن بخشی بود كه مایل بودم بزرگترها و مسؤولان به آن توجّه كنند؛ یعنی از منظر جوان به مسأله‌ی جوانی نگاه كردن؛ آرزوها، توقّعات و احساسات جوان را دیدن؛ وظایف خود را در قبال این توقّعات و خواسته‌های بحق فهمیدن. همه‌ی دستگاههای مسؤول، چه دولتی و چه غیردولتی، چه صدا و سیما، چه وزارتخانه‌های مربوط به جوانان - آموزش و پرورش و آموزش عالی - چه بخشهای مربوط به ورزش، چه بخشهای ویژه‌ی جوانان، چه بسیج، چه روحانیت و چه ارگانهای تبلیغ و ترویج دین، باید احساس كنند كه در مقابل این نسل، در مقابل این جمعیت عظیم، در مقابل این همه استعداد و این همه انرژیِ متراكم مسؤولند.1379/02/01

لینک ثابت
وجود عبد اللّه بن ابیهای منافق در ایران اسلامی

اگر ما در داخل متّحد و منسجم باشیم، اگر مردم با دولت و مسئولانشان صمیمی باشند و ارتباط داشته باشند، دشمن خارجی هیچ تأثیر سوئی نمی‌تواند بگذارد و هیچ اقدامی نمی‌تواند بكند؛ اما متأسفانه در داخل، ایادی دشمن هستند. امروز در این كشور عبد اللّه بن ابی‌های منافق هستند؛ كسانی كه حتی یك روز حكومت امام و حكومت نظام اسلامی را از بن دندان قبول نكردند! در زمان پیامبر، یكی از منافقان بسیار فعال، «عبد الله بن ابی» بود كه با یهودیها و كفّار قریش و جاسوسهای امپراتوری روم می‌ساخت و از هر وسیله‌ای استفاده می‌كرد، برای اینكه شاید بتواند حكومت پیامبر را از بین ببرد؛ چرا؟ چون قبل از آنكه پیامبر به مدینه بیاید، او تصوّر می‌كرد كه در آینده، رئیس و حاكم و پادشاه مدینه خواهد شد! پیامبر در واقع مقام او را از او سلب كرده بود. امروز در این كشور «عبد اللّه بن ابی‌هایی هستند؛ كسانی كه خیال می‌كردند اگر انقلابی در این كشور رخ دهد، حكومت وقف آن‌ها و متعلّق به آن‌هاست. كسانی كه نه فقاهت را قبول داشتند، نه امام را قبول داشتند، نه مردم را قبول داشتند، نه احساسات دینی را قبول داشتند. پیامبر با «عبد الله بن ابی» خوش‌رفتاری كرد و او را مجازات ننمود. نظام اسلامی هم با این‌ها خوش‌رفتاری كرد و به مجازاتشان نپرداخت. این‌ها امروز به برخی از پدیده‌هایی كه دست دشمن در آن‌هاست، می‌نگرند؛ خیال می‌كنند فرصتی پیدا كرده‌اند كه به نظام اسلامی ضربه بزنند. فعّالیتهای منافقانه‌ی خودشان را می‌كنند، به این امید كه بین مسئولان اختلاف باشد؛ به این امید كه بین مردم اختلاف باشد؛ به این امید كه جوانان رابطه‌شان را با نظام اسلامی قطع كنند؛ به این امید كه جوانان با دین قهر كنند!
شما جوانان عزیز بدانید، در هر جایی كه یك تظاهرات اسلامی یا انقلابی یا دینی از خودتان نشان می‌دهید - وقتی در مجالس دعا شركت می‌كنید، وقتی در مجامع اعتكاف شركت می‌كنید، وقتی در تظاهرات بیست و دوم بهمن شركت می‌كنید، وقتی در روز قدس شركت می‌كنید، وقتی مسؤولان كشور مثل رئیس جمهور و دیگران را مورد احترام قرار می‌دهید - از هر حركتتان كه نشان دهنده‌ی دینداری و علاقه‌مندی شما به انقلاب باشد، منافقین به خودشان می‌لرزند و ناراحت می‌شوند! اینها همان كسانی هستند كه با حرفهای خود، با اظهارات خود، با موضعگیریهای خود، با تبلیغات خود، احیاناً با دخالت خود در بعضی از اغتشاشها، دشمن خارجی را امیدوار می‌كنند و دشمن خارجی خیال می‌كند كه حال باید به سمت تصرّف ایران، تسلّط بر ملت ایران و در هم شكستن مقاومتِ انقلابیِ بیست و یكساله‌ی ملت ایران بیاید. در واقع اینها مقصّرند؛ اینها به دشمن روحیه می‌دهند.1379/02/01

لینک ثابت
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی