|
بنده
تجربهام اين است كه عموماً منشأ
فسادهاى كارى ما (شايد اين، تقريباً
استثنا نداشته باشد. اگر هم باشد،
خيلى نادر است) مانند همان خالى است
كه روى دندان مىافتد و ميناى دندان
را خراب مىكند. يعنى اوّلش همان
«نَكَتَ فِى قَلْبِهِ» - «نُكْتَةٌ
نَكَتَ» - است. چنانچه آن را برطرف
نكنيم، زياد مىشود؛ مگر اينكه هر از
گاهى، به زور يا به طريق عادى و يا با
ميل و رغبتِ خود انسان، يك نفس معنوى
به انسان بخورد و او را شستشويى دهد،
و آدم را وارد ميدان كار كند. اما اگر
چنين نشود، اين نقطههاى سياه
همينطور روى هم مىآيد. آن وقت ديگر
انسان به گناه كردن عادت مىكند؛ و
گناه براى او عادّى مىشود. عادت كردن
به گناه صغيره بسيار بد است؛ چرا كه
پس از آن، انسان به گناه كبيره عادت
مىكند. اشكال كار همين جاست. درپى
آن، ديگر مراقبت از اعمال كم مىشود،
امانتدارى در كارها كم مىشود، همّت
براى پيگيرى امور ضعيف مىشود،
راستگويى از بين مىرود و اهميت خود
را از دست مىدهد. همانطور كه گفتم،
منشأ آن، از دل و باطن انسان است. ما
و مردم احتياج داريم كه اين دلمان را
تهذيب كنيم.
بيانات در ديدار اعضاى «مركز مطالعات
و پژوهشهاى فرهنگى حوزهى علميهى قم»
22/10/1380
|