others/content
نسخه قابل چاپ

آنچه جزیره اپستین از آینده لیبرال دموکراسی می‌گوید

تاریک‌خانه‌ی تمدن غرب

 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با اشاره به ماجرای افشا شده جزیره فساد در آمریکا تأکید کردند: «هر چه درباره‌ی فساد اینها شنیده بودیم یک طرف، این قضیّه‌ی این جزیره‌ی بدنام و فاسد هم یک طرف! اینها در واقع نشان‌دهنده‌ی تمدّن غرب است. اینکه ما راجع به تمدّن غرب، راجع به لیبرال‌دموکراسی غرب حرف میزنیم، این است. دویست سال، سیصد سال حرکت میکنند، نتیجه‌اش میشود یک چنین چیزی. این جزیره یک نمونه است؛ از این قبیل حرفها خیلی زیاد است. همچنانی که این آشکار نبود و آشکار شد، خیلی چیزهای دیگر هم هست که آشکار خواهد شد.» ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
بخش بین‌الملل رسانه KHAMENEI.IR برهمین اساس در یادداشتی از حجت‌الاسلام محمدسعید بهمن‌پور، مدرس دانشگاه و رئیس سابق کالج اسلامی لندن به بررسی پرونده جفری اپستین به عنوان نشانه‌ای از لایه‌های پنهان قدرت، بحران اخلاقی و افول تمدّنی لیبرال‌دموکراسی غرب پرداخته است.

https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif تحلیل رویدادهایی مانند پرونده جفری اپستین از منظری تمدّنی، فلسفی و جامعه‌شناختی، نیازمند نگاهی فراتر از یک جرم جنایی ساده است. این دست اتفاقات، به‌ویژه زمانی که در بالاترین سطوح قدرت و ثروت رخ می‌دهند، می‌توانند نشانگر لایه‌های پنهان و ساختاری یک تمدّن باشند. برای بسط و کالبدشکافی این گزاره، باید از سطح پدیدارشناختی (آنچه در ظاهر به عنوان یک جرم می‌بینیم) عبور کنیم و به سطح هستی‌شناختی و ساختاری (علل ریشه‌ای و بستر زاینده‌ی این جرم) برسیم. وقتی می‌گوییم پرونده جفری اپستین «فراتر از یک جرم جنایی ساده» است، مقصود این است که تقلیل این فاجعه به «انحراف اخلاقی یک یا چند فرد بیمار»، در واقع سرپوش گذاشتن بر مکانیسم‌هایی است که این افراد را تولید، حمایت و بازتولید می‌کنند. در جرم‌شناسی کلاسیک، یک فرد به دلایل روانی، اخلاقی یا فقر دست به جرم می‌زند و سیستم پلیسی و قضایی او را مهار می‌کند. اما در ماجرای اپستین ما با یک «مجرم فردی» روبرو نیستیم، بلکه با پدیده‌ای به نام سندیکای نخبگانی Elite Syndicate)) مواجهیم. با توجه به این نکات ماجرای اپستین را می توان از چند منظر مورد مطالعه قرار داد.

* منظر اجتماعی
از منظر اجتماعی ماجرای اپستین  به ما می‌گوید که طبقات فوق‌ثروتمند (همان ۱%جامعه) در اروپا و آمریکا به تدریج برای خود یک «جامعه موازی» با هنجارها، قوانین و ارزش‌های مختص به خود ساخته‌اند. در این خرده‌فرهنگِ نخبگانی، به دلیل دسترسی نامحدود به پول و قدرت، آستانه تحریک و ارضای نیازها تغییر می‌کند. اتفاقات جزیره اپستین نشان داد که تجاوز و استثمار کودکان در این حلقه، نه یک «خطای پنهان»، بلکه یک «تفریح پذیرفته‌شده و شبکه‌ای» بوده است.

یک فرد نمی‌تواند سال‌ها در قلب آمریکا و اروپا چنین شبکه عظیمی از قاچاق انسان را اداره کند مگر آنکه نهادهای کلیدی (سیستم بانکی برای جابجایی پول‌های کثیف، سیستم هوانوردی برای انتقال قربانیان، پلیس فدرال برای نادیده گرفتن گزارش‌ها و رسانه‌های جریان اصلی برای مسکوت گذاشتن ماجرا) با او همدست یا در برابر او منفعل باشند. این یعنی ساختار بیمار است، نه فرد یا افراد.

* منظر جامعه شناسی سیاسی
از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، این شبکه صرفاً برای لذت‌جویی نبوده است، بلکه یک ماشین تولید «نقطه ضعف» برای کنترل سیاستمداران، دانشمندان و چهره‌های پرنفوذ و اهرمی برای کنترل و باج‌گیری سیاسی (Kompromat) بوده است. این نشان می‌دهد که در دموکراسی‌های غربی، لزوماً رأی مردم تعیین‌کننده نیست، بلکه شبکه‌های پنهانِ باج‌گیری می‌توانند جهت‌گیری‌های کلان یک کشور را تغییر دهند.

* منظر اخلاقی
وقتی در یک تمدّن، ریشه‌های اخلاقِ مطلق (که ریشه در وحی و دین دارد) قطع شود و اخلاق به یک قرارداد اجتماعی تقلیل یابد، قدرتمندان می‌توانند این قرارداد را به نفع خود بازنویسی کنند. جزیره اپستین جغرافیایی بود که در آن نسبیت اخلاقی به افراطی‌ترین شکل خود به اجرا درآمد: «اگر من قدرت و پولش را دارم که تو را بخرم، پس حق دارم با تو هر کاری بکنم.»

* منظر فلسفی
اما این قضیه لایه‌های عمیق‌تر هم دارد. اگر از منظر فلسفی به بحران نگاه کنیم،‌ ماجرای اپستین نشانگر بن‌بست اومانیسم است. فلسفه مدرن غرب بر پایه اومانیسم (انسان‌محوری) و رهایی انسان از قید و بندهای متافیزیکی و الهی بنا شد. ماجرای اپستین نقطه برخورد این فلسفه با واقعیت عریان است.

فلسفه غرب (به‌ویژه با خوانش‌های نیچه‌ای) به تدریج به سمتی رفت که در آن «قدرت» توجیه‌گر همه‌چیز شد. در ذهنیت نخبگانی مانند اپستین و مهمانانش، آن‌ها تجلی «ابرانسان» هستند؛ انسان‌هایی که به دلیل هوش مالی یا جایگاه سیاسی، خود را مافوق قوانین اخلاقی توده مردم (که از نظر آن‌ها قوانین گله‌ای است) می‌دانند.

در نگاه فلسفی حاکم بر سرمایه‌داری متأخر، انسان به یک سوژه بیولوژیک (Biopolitics) تقلیل می‌یاید. انسان دیگر موجودی دارای روح و کرامت ذاتی نیست؛ بلکه صرفاً مجموعه‌ای از سلول‌ها و غرایز است. جالب اینجاست که اپستین در کنار این جنایات، به شدت روی پروژه‌های اصلاح‌نژادی (Eugenics)، ترابشریت (Transhumanism) و فریز کردن مغز، سرمایه‌گذاری می‌کرد. او می‌خواست ژن خود را تکثیر کند. این نشان‌دهنده یک نگاه عمیقاً مادّی و تقلیل‌گرایانه به انسان است که در آن، دیگران صرفاً آزمایشگاه یا ابزاری برای جاودانگی و لذت طبقه برتر هستند.

* منظر تمدّنی
و اما مهم‌تر از همه منظر تمدّنی این ماجراست. یک تمدّن با «غایات» و «دستاوردهای نهایی‌اش» سنجیده می‌شود. تمدّن لیبرال دموکراسی با شعار آزادی، برابری، حقوق بشر و رهایی زنان از سنت‌ها ظهور کرد. اما لایه‌های پنهانی که امثال این پرونده بیرون می‌ریزند، نشان‌دهنده یک شکست تمدّنی است. غرب افتخار می‌کند که برده‌داری را لغو کرده است. اما از منظر تمدّنی، ماجرای اپستین نشان داد که برده‌داری لغو نشده، بلکه از مزارع پنبه به جزایر خصوصی و از شکل سنتی به برده‌داری جنسی و مدرن تکامل یافته است. پول در این تمدّن می‌تواند، دختران نوجوانِ طبقات فرودست را به برده‌های مدرن برای نخبگان تبدیل کند. تمدّن غرب مدعی است که قانون برای همه برابر است. اما بسته شدن عجولانه پرونده اپستین، مرگ (یا قتل) مشکوک او در امنیتی‌ترین زندان آمریکا پیش از افشای نام‌های بزرگ، و مصون ماندن صدها چهره مشهور که به این جزیره رفت و آمد داشتند، نشان داد که در هسته سخت این تمدّن، الیگارشی (حکومت اقلیت ثروتمند) حاکم است، نه دموکراسی.

بدتر از این همه ورشکستگی نهاد علم و هنر در تمدّن غرب است. یکی از تلخ‌ترین لایه‌های پنهان این پرونده، حضور پررنگ دانشمندان برنده جایزه نوبل، رؤسای دانشگاه‌های بزرگ (مانند هاروارد و ام آی تی) و هنرمندان مشهور هالیوودی در حلقه اپستین بود. این یعنی علم و هنر در تمدّن مادی غرب، به جای آنکه مانع سقوط اخلاقی شوند، خود به توجیه‌گر و شریک جرم سرمایه‌داری فاسد تبدیل شده‌اند. علم منهای تهذیب نفس، خروجی‌اش دانشمندانی می‌شود که در جزیره فساد به دنبال بودجه‌های تحقیقاتی خود می‌گردند.

بنابراین وقتی می‌گوییم این رویداد، نشانگر لایه‌های پنهان و ساختاری یک تمدّن است، بدین معناست که جزیره اپستین یک تومور سرطانی نیست که به صورت اتفاقی در یک بدن سالم رشد کرده باشد؛ بلکه میوه طبیعی درختی است که ریشه‌هایش در سرمایه‌داری لجام‌گسیخته، اومانیسم سکولار،‌ کالایی شدن انسان (Commodification of Human Beings)، لذت‌گرایی مفرط (Hedonism)، شکاف طبقاتی و مصونیت نخبگان (Elite Impunity) و فردگرایی افراطی تغذیه می‌شود. تا زمانی که این ریشه‌های فلسفی و تمدّنی پابرجا هستند، حتی با حذف فیزیکی یک فرد مانند اپستین، این ساختار در اشکال دیگر و جزایر دیگر به بازتولید خود ادامه خواهد داد. در اینجا چند مطلب دیگر باید اضافه شود.

* ۱. ماجرای اپستین: تصویر فشرده‌ای از نظام سلطه
مفهوم «نظام سلطه» در ادبیات سیاسی به ساختاری اشاره دارد که در آن قدرت‌های بزرگ با استفاده از ثروت، نفوذ سیاسی، رسانه و ابزارهای غیرشفاف، اراده خود را بر دیگران تحمیل کرده و حقوق مستضعفان را پایمال می‌کنند. از این منظر، جزیره اپستین، دقیقاً یک مینیاتور یا «تصویر فشرده» از همین نظام است که عبارت است از:
* پیوند نامشروع ثروت و قدرت: در این جزیره، مرزهای میان سیاستمداران عالی‌رتبه، بانکداران جهانی و دستگاه‌های اطلاعاتی از بین رفته بود. این همان سازوکاری است که نظام سلطه در مقیاس جهانی برای استثمار ملّت‌ها به کار می‌گیرد.

* استثمار سیستماتیک: همان‌طور که نظام سلطه منابع کشورهای ضعیف را غارت می‌کند، در این شبکه نیز افراد قدرتمند با استفاده از فقر یا ناآگاهی قربانیان (که عمدتاً دختران نوجوان و آسیب‌پذیر بودند)، آن‌ها را به صورت سیستماتیک استثمار می‌کردند.

* حق‌السکوت و شبکه‌سازی متقابل: اپستین از طریق جمع‌آوری اطلاعات و نقطه ضعف از افراد قدرتمند، یک شبکه عنکبوتی ساخته بود. این روشِ باج‌گیری و وابسته‌سازی، بازتابی از دیپلماسی پنهان و روش‌های اعمال نفوذ در نظام هژمونیک جهانی است.

* ۲. ماجرای اپستین نشانگر حقانیت اخلاق الهی و تمدّن اسلامی
در چارچوب اندیشه و تمدّن اسلامی، انسان موجودی است که نیازمند هدایت الهی است و قانون‌گذاریِ صرفاً بشری برای سعادت او کافی نیست. پرونده‌هایی نظیر اپستین از نگاه متفکران اسلامی دلالت بر حقایق زیر دارد:
* ناکامی قانون بدون تقوا: غرب دارای پیچیده‌ترین نهادهای نظارتی، حقوقی و مدنی است؛ اما این پرونده نشان داد که اگر قانون با «تقوای درونی» و «نظارت الهی» همراه نباشد، قدرتمندان به راحتی آن را دور می‌زنند. بر خلاف تمدّن اسلامی که بر پایه پیوند ناگسستنی سیاست، قانون و اخلاق وحیانی بنا شده است.

* حفاظت حقیقی از کرامت زن و خانواده: در حالی که تمدّن غرب، مدعی پرچمداری حقوق زنان است، چنین رویدادهایی نشان‌دهنده نگاه ابزاری و غریزی به زن در لایه‌های پنهان این تمدّن است. این امر، حقانیت نگاه اسلام به ضرورت حفظ حریم‌ها، عفاف و ارزش‌گذاری زن، به عنوان محور خانواده و نه ابزار لذت را برجسته می‌کند.

* نیاز بشر به معنویت: بن‌بست‌های اخلاقی در غرب نشان می‌دهد که پیشرفت تکنولوژیک و مادی نتوانسته است آرامش و سلامت روانی-اخلاقی جوامع را تضمین کند و ضرورت بازگشت به تمدّنی خدامحور بیش از پیش احساس می‌شود.

* ۳. مطالبه‌گری نظام اسلامی از غرب در حوزه حقوق زن و کودک
در حوزه روابط بین‌الملل و دیپلماسی حقوق بشری، معمولاً کشورهای غربی در جایگاه مدعی و کشورهای مستقل در جایگاه متهم یا تدافعی قرار داشته‌اند. ماجرای اپستین و موارد مشابه، فرصتی استراتژیک برای تغییر این معادله (از حالت تدافعی به تهاجمی) از طرق زیر فراهم می‌کند:
* نقد استانداردهای دوگانه: نظام اسلامی می‌تواند با استناد به این پرونده‌ها -که نقض فاحش حقوق کودکان و زنان در سیستماتیک‌ترین حالت ممکن است- صلاحیت اخلاقی غرب برای صدور قطعنامه‌های حقوق بشری را در مجامع جهانی به چالش بکشد.

* ایجاد گفتمان جایگزین: این اتفاقات به کشورهای اسلامی اجازه می‌دهد تا در سازمان ملل و نهادهای بین‌المللی، «اعلامیه حقوق بشر اسلامی» را به عنوان جایگزینی که در آن کرامت انسان درگیر سرمایه‌داری و نگاه ابزاری نمی‌شود، با قدرت بیشتری مطرح کنند.

* مطالبه‌گری حقوقی: استفاده از ظرفیت‌های حقوقی بین‌المللی برای پاسخگو کردن نهادهای غربی در قبال شبکه‌های قاچاق انسان و استثمار جنسی که با چشم‌پوشی نهادهای اطلاعاتی غربی فعالیت می‌کنند.

* ۴. سقوط تمدّنی و آینده لیبرال دموکراسی منهای دین و اخلاق
فروپاشی یک تمدّن همواره با فروپاشی فیزیکی شهرها آغاز نمی‌شود، بلکه ریشه در «فروپاشی اخلاقی و معنایی» دارد. متفکرانی مانند اُسوالد اشپنگلر یا حتی برخی جامعه‌شناسان معاصر غربی هشدار داده‌اند که زوال درونی غرب به دلایل زیر آغاز شده است.

* سقوط ارزش‌های بنیادین: وقتی نخبگان یک جامعه به چنین سطح از انحطاط می‌رسند و سیستم قضایی و رسانه‌ای در برخورد قاطع با آن‌ها ناتوان یا محافظه‌کار عمل می‌کند، اعتماد عمومی (سرمایه اجتماعی) که ستون فقرات دموکراسی است، فرو می‌ریزد.

* مسیر آینده (نیهیلیسم و فروپاشی اجتماعی): لیبرال دموکراسی اگر کاملاً از دین و اخلاق تهی شود، به سمت نیهیلیسم (پوچ‌گرایی)، از هم گسیختگی نهاد خانواده، بحران هویت و در نهایت دیکتاتوری‌های نوین حرکت خواهد کرد؛ جایی که در آن الگوریتم‌ها، ثروت و رسانه‌ها به جای مردم حکومت می‌کنند (پست‌دموکراسی).

* ۵. نشانه های افول امپراطوری آمریکا
بحث افول هژمونی یا امپراتوری آمریکا یکی از جدی‌ترین مباحث در رشته روابط بین‌الملل و علوم سیاسی امروز است. مواضع رهبر انقلاب درباره این افول، با تحلیل‌های بسیاری از استراتژیست‌های جهانی (حتی در داخل خود آمریکا مانند فرید زکریا، ریچارد هاس و دانشمندان واقع‌گرا) هم‌پوشانی دارد. اما مهمترین بخش این افول همان چیزی است که ماجرای اپستین برجسته کرد، یعنی افول قدرت نرم و مرجعیت اخلاقی. رسوایی‌هایی مانند اپستین، بحران‌های نژادی، سرکوب اعتراضات دانشجویی و حمایت از جنایات جنگی در غزّه، تصویر آمریکا به عنوان «شهر درخشان روی تپه» و مهد حقوق بشر را در افکار عمومی جهان به شدت مخدوش کرده است.

افول آمریکا به معنای نابودی فیزیکیِ یک‌شبه آمریکا نیست، بلکه به معنای از دست رفتن توانایی این کشور در کنترل بلامنازعِ تحولات جهانی، حل بحران‌های داخلی و حفظ رهبری و مرجعیت تمدّنی در سطح بین‌المللی است.
در اين رابطه بخوانید :
....
لطفاً نظر خود را بنویسید:
نام :
پست الکترونیکی :
نظر شما :
ضمن تشکر ، نظر شما با موفقیت ثبت شد.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی