others/content
نسخه قابل چاپ

|گفت‌وگو|

زوال یک «تمدن مادی برتری‌جو»

 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با اشاره به ماجرای افشا شده جزیره فساد در آمریکا تأکید کردند: «هر چه درباره‌ی فساد اینها شنیده بودیم یک طرف، این قضیّه‌ی این جزیره‌ی بدنام و فاسد هم یک طرف! اینها در واقع نشان‌دهنده‌ی تمدّن غرب است. اینکه ما راجع به تمدّن غرب، راجع به لیبرال‌دموکراسی غرب حرف میزنیم، این است. دویست سال، سیصد سال حرکت میکنند، نتیجه‌اش میشود یک چنین چیزی. این جزیره یک نمونه است؛ از این قبیل حرفها خیلی زیاد است. همچنانی که این آشکار نبود و آشکار شد، خیلی چیزهای دیگر هم هست که آشکار خواهد شد.» ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
بخش بین‌الملل رسانه KHAMENEI.IR برهمین اساس در گفت‌وگو با دکتر حکیمه سقای بی‌ریا، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران به بررسی زوال تمدن غربی از طریق تحلیل فساد، انحطاط اخلاقی و بحران‌های درونی آن، به‌ویژه در پرونده اپستین پرداخته است.

* اگر بخواهیم به موضوع جزیره اپستین از منظر اندیشه و تمدن نگاه کنیم، این موضوع در حوزه تمدنی غرب، دلالت بر چه مقولاتی دارد؟ در واقع واضح باید به مردم جهان بگوییم که چه اتفاقی در تمدن لیبرال دموکراسی غربی در حال وقوع است؟
* قضیه اپستین را باید بسیار فراتر از افشای انحرافات صِرف یک قشر خاص، یعنی «ابرثروتمندان صاحب‌قدرت»، در نظر بگیریم؛ چه طیف غربی آن (مانند ترامپ و ایلان ماسک و بیل گیتس که سرمایه‌داران و سیاست‌مداران صاحب‌نفوذ در سیاست و اقتصاد غرب هستند) و چه طیف وابسته به نظام سلطه (یعنی آن ابرثروتمندان صاحب‌قدرتی که در کشورهای پیرامونی این نظام حضور دارند). این ماجرا در واقع فراتر از افشای انحرافات این دو گروه است؛ یعنی هم آن قشری که در «هسته سلطه» قرار دارند (سرمایه‌داران و سیاست‌مداران کلان) و هم آن‌هایی که در «بخش وابسته» به این ساختار فعالیت می‌کنند.

مشکل بسیار عمیق‌تر از این حرف‌هاست؛ شاید بتوان یک گزاره مرکزی را در اینجا مورد بحث قرار داد: بحث بر سر زوال یک «نظام تمدنی مادی برتری‌جو» است که آثار فروپاشی‌اش در این قضیه (پرونده اپستین) نمایان شده است. این همان تمدن غربی مادّی برتری‌جو و همان چیزی است که ما به آن «نظام سلطه» می‌گوییم.

بنابراین، شاید این تلقی کاملاً درست باشد که قضیه اپستین در واقع افشاکننده یک «نسخه فشرده» از نظامی است که در حال سقوط و زوال قرار دارد. ما در این نسخه فشرده، ماهیت نظام سلطه، اهداف و ابزارهای آن و البته زوالش را کاملاً مشاهده می‌کنیم. آن‌چه امروز در این پرونده می‌بینیم، در واقع نسخه‌ای کوچک اما جامع از کل نظام سلطه است.

وقتی از نظام سلطه صحبت می‌کنیم، باید توجه داشته باشیم که این نظام دارای دو بُعد است: یک «ساختار سخت‌افزاری» و یک «ساختار نرم‌افزاری». به عبارت دیگر، دنیای ابرسرمایه‌سالاران و صاحبان منابع قدرت و ثروت، به دلیل دسترسی به امکان سودجویی، لذت‌جویی و رهایی از هرگونه پاسخگویی، این دو بُعد را هم‌زمان پیش می‌برند. در کنار بعد سخت‌افزاری که در اختیار این افراد ذی‌نفوذ قرار گرفته و امکان استفاده بی‌محابا و سلطه‌جویی‌های عجیب را فراهم کرده، ما با یک نظام نرم‌افزاری روبه‌رو هستیم که در واقع همان مدل نگاه این قشر متولی تمدن غرب به جهان و نقش خودشان در آن است.

در اینجا عبارت آقای جیمز موریس (Blaut James Morris)، تاریخ‌نگار آمریکایی، معنا و مفهوم پیدا می‌کند. او کتابی دارد با عنوان  Colonizer's Model of the World The (مدل نگاه استعمارگران به جهان). افرادی که در جزیره اپستین آمد و شد داشتند، چه کسانی هستند؟ این‌ها همان عصاره ۵۳۴ یا ۵۳۵ سال استعمار غرب‌اند؛ یا خود نمایندگان استعمارگران‌اند یا نمایندگان سرسپردگان استعمار.

بر اساس دیدگاه ایشان، مدل نگاه استعمارگران به جهان مبتنی بر چند رکن است: ۱. نژادپرستی و خودبرتربینی. ۲. داروینیسم اجتماعی: یعنی اصل حق بقای قدرتمندان، حتی به قیمت حذف دیگران و نظام ارباب و مستضعفین. ۳. برتری‌طلبی غربی: دیدن جهان از دریچه برتری غرب و تلاش برای ساختن دنیا بر اساس این برتری به هر قیمتی.

نکته کلیدی اینجاست که این نظام سلطه، نه تنها باعث تعدی به «جهان پیرامون» در طول تاریخ (از طریق استعمار، استثمار، جنگ‌ها و غارت‌ها) شده، بلکه باعث تعدی و آسیب به «هسته درونی» خود نظام سلطه نیز شده است. تصور ما در طول این ۵۰۰ و اندی سال نباید این باشد که نمایندگان استعمار فقط کشورهای دیگر را غارت کردند تا جهانی آباد برای خود بسازند؛ بلکه در خود کشورهای غربی هم «هسته‌های سلطه» وجود دارد و یک ساختار «مرکز-پیرامون» داخلی حاکم است که ما امروز تجلی آن را در قضیه اپستین به وضوح مشاهده می‌کنیم.

نظام فکری که در اینجا درباره آن بحث می‌کنیم، یک نظام «برتری‌طلب» است که موجب پیدایش یک «فساد سازمان‌یافته» شده است. این تفکر، از یک سو منجر به ایجاد حس برتری‌جویی بلامنازع در میان «سرمایه‌سالاران» گشته و از سوی دیگر، در طول تاریخ آسیب‌های سازمان‌یافته‌ای را به قشرهای ضعیف جامعه تحمیل کرده است؛ که در این پرونده خاص، این آسیب‌ها در قالب قربانی کردن دختران کم‌سن‌وسال نمود پیدا کرده است. پس این نکته اول.

نکته اول این بود که قضیه اپستین تنها یک حادثه نیست، بلکه یک نشانه و نسخه فشرده‌ای از نظام سلطه است که به این سطح از انحطاط رسیده است. اکنون دیگر تصویر این نظام قابل اصلاح و دستکاری کردن نیست و به شکلی کاملاً عریان در معرض دید جهانیان قرار گرفته است. حضرت آقا در تبیین این وضعیت، از عبارت «جاهلیت مدرن» استفاده کردند و دو خصوصیت اصلی برای آن برشمرده‌اند: «شهوت بی‌منطق و بی‌مهار» و «خشونت بی‌منطق و نهادینه‌شده»؛ که ما هر دوی این ویژگی‌ها را در قضیه اپستین به وضوح مشاهده می‌کنیم.

* این زوال تمدن غرب را در صورت امکان با نگاه به مقوله جزیره اپستین بیشتر توضیح بفرمایید.
* اتفاقاً نکته دومی که باید به آن بپردازیم، همین است که پرونده اپستین نشان‌دهنده زوال تمدن غرب است. این موضوع در بیانات رهبر معظم انقلاب نیز مشهود بود؛ ایشان اشاره داشتند که این تمدن مسیری ۲۰۰ تا ۳۰۰ ساله را طی کرده و نتیجه‌اش به اینجا ختم شده است. این وضعیت، برآیند نهایی زوال تمدنی غربی است که سال‌ها استعمار، غارت، برده‌داری و انواع ظلم‌ها و زیاده‌روی‌ها را در کارنامه خود داشته و اکنون به نقطه‌ای رسیده که زوالش کاملاً عیان شده است.

البته در اینجا باید به یک نکته ظریف توجه کرد؛ هنگامی که از «زوال غرب» یا تعابیر مرسوم‌تری همچون «افول آمریکا» سخن می‌گوییم، چندین رویکرد وجود دارد که باید آن‌ها را از هم تفکیک کنیم:
* ۱. رویکرد مبتنی بر منابع قدرت (افول نسبی): در این نگاه، افول آمریکا در مقایسه با رقبا سنجیده می‌شود. برای مثال گفته می‌شود که در حوزه‌های اقتصاد، سیاست و تکنولوژی، فاصله میان آمریکا و قدرت‌های نوظهور در حال کاهش است و حتی در برخی امور، رقبا از آمریکا پیشی گرفته‌اند. بر اساس این رویکرد، گرچه آمریکا همچنان در حوزه‌های نظامی و اقتصادی ظرفیت‌های بالایی دارد، دیگر آن ابرقدرت بلامنازع سابق نیست.

* ۲. رویکرد ساختارمحور: در این دیدگاه، افول غرب به معنای ناکارآمدی ساختارهایی است که پس از جنگ جهانی دوم برای حفظ برتری و اداره جهان بر اساس منافع غرب (به پیشگامی آمریکا) ایجاد شده بودند. از سازمان ملل متحد گرفته تا نهادهای بین‌المللی دیگر، همگی کارآمدی خود را از دست داده‌اند؛ تا جایی که خود آمریکایی‌ها نیز به این عدم کارآمدی اذعان دارند و قدرت‌های دیگر در حال پی‌ریزی ساختارهای بدیل در عرصه‌های سیاسی و اقتصادی هستند.

* ۳. رویکرد پوسیدگی درونی (Decay): به نظر می‌رسد منظور اصلی از زوال تمدن غرب، این رویکرد سوم باشد. در ادبیات علمی خود غرب، گاهی به جای واژه Decline (افول) از واژه Decay (پوسیدگی) استفاده می‌شود؛ همان‌گونه که یک دندان یا یک میوه از درون دچار کرم‌خوردگی و فساد می‌شود. این اصطلاح به تمدنی اشاره دارد که از درون دچار فروپاشی شده است.

* در تحلیل رهبر انقلاب نسبت به افول آمریکا کدامیک از این مفاهیم برجسته است؟
* رهبر انقلاب نیز در تحلیل زوال غرب، عمدتاً بر این نوع از زوال یعنی «پوسیدگی از درون» تأکید دارند. ایشان در یکی از بیاناتشان با استقبال از تعبیر یکی از نویسندگان آمریکایی، از عبارت «افول موریانه‌وار» استفاده کردند. ویژگی افول موریانه‌وار این است که صدای آن دیر شنیده می‌شود؛ موریانه فونداسیون و زیربنای چوبی یک ساختمان را از درون می‌خورد و تخریب می‌کند، در حالی که ظاهر بنا ممکن است تا مدت‌ها سالم به نظر برسد اما ناگهان کل سازه فرومی‌ریزد.

قضیه اپستین دقیقاً نشانه و نمودی از این نوع زوال و انحطاط است و این زاویه از افول را در معرض دید همگان قرار می‌دهد. حضرت امام رحمه‌الله نیز هنگامی که از انحطاط غرب سخن می‌گفتند، بر همین ریشه‌ها تأکید داشتند. چنان‌که در نامه تاریخی خود به گورباچف یادآور شدند: «باید به این حقیقت رو آورد مشکل اصلی کشور شما مسئله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست، مشکل شما عدم اعتقاد واقعی به خداست.» در واقع ایشان ریشهیابی می‌کنند که این زوال از درون معطوف به چه وضعیتی است.

در ادامه می‌فرمایند: «همان مشکلی که غرب را به ابتذال و بن‌بست کشیده یا خواهد کشید، مشکل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است.» در واقع، اگر بخواهیم نقطه آغاز این زوال و انحطاط را شناسایی کنیم، باید به زمانی بازگردیم که غرب خداباوری را کنار گذاشت، آن را به حاشیه راند و به الحادگرایی روی آورد. این رویکرد الحادی در مکاتبی نظیر مارکسیسم و کمونیسم به یک شکل بروز کرد و در لیبرالیسم و سرمایه‌داری به شکلی دیگر.

حضرت امام رحمه‌الله در سطور پیشین نامه خود خطاب به گورباچف می‌فرمایند: «البته ممکن است از شیوه‌های ناصحیح و عملکرد غلط قدرت‌مندان پیشین کمونیسم در زمینه اقتصاد، باغ سبز دنیای غرب رخ بنماید؛ ولی حقیقت جای دیگری است.» ایشان در این مقطع هشدار می‌دهند که اگر بخواهید تنها گره‌های کور اقتصادی سوسیالیسم و کمونیسم را با پناه بردن به کانون سرمایه‌داری غرب حل کنید، نه تنها دردی از جامعه خویش دوا نکرده‌اید، که دیگران باید بیایند و اشتباهات شما را جبران کنند، چرا که امروز اگر مارکسیسم در روش‌های اقتصادی و اجتماعی به بن‌بست رسیده است، دنیای غرب هم در همین مسائل البته به شکلی دیگر و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است.» بنابراین، افول این مکتب و تمدن، ریشه در عدم توجه به معنویت و خلاصه کردن زندگی بشری در مادیات دارد؛ این محدودسازی زندگی در ابعاد مادی، به نوبه خود تمدن را گرفتار سلسله‌ای از مسائل و بحران‌های پیچیده دیگر کرده است.

نکته‌ای که در اینجا جلب توجه می‌کند این است که در دوران جنگ سرد، آمریکایی‌ها تلاش بسیاری داشتند تا تصویری فضیلت‌مند از خود ارائه دهند تا در برابر کمونیسم، به‌عنوان تمدنی برتر جلوه کنند. در آن مقطع، ما شاهد استفاده ابزاری از دین توسط آمریکایی‌ها هستیم؛ به عنوان مثال، احتمالاً دیده‌اید که روی اسکناس‌های یک دلاری عبارت In God We Trust (ما به خدا توکل/اعتماد داریم) نقش بسته است. این اتفاق دقیقاً در دوران جنگ سرد رخ داد؛ نوعی ظاهرسازی برای اینکه کمونیسم را به‌عنوان یک مکتب الحادی معرفی کنند و در مقابل، تمدن غربی و لیبرال دموکراسی را به عنوان تمدنی فضیلت‌مند، مبتنی بر اخلاق و نوعی دین‌داری و معنویت‌گرایی فردی جلوه دهند.

با این حال، واقعیت ماجرا چیز دیگری بود. آمریکایی‌ها پس از پایان جنگ سرد، حتی همین ظاهرسازی را هم کنار گذاشتند. اگر زمانی تلاش می‌کردند با رویکردی دینی به ملّت‌ها نزدیک شوند، پس از جنگ سرد این نقاب را کنار زده و وارد یک رویارویی مستقیم با اسلام شدند. آن‌ها به وضوح اعلام کردند که اکنون با رفع خطر کمونیسم، خطری که در مقابل آن‌هاست، اسلام است. باید توجه داشت که فروپاشی کمونیسم تقریباً ۱۰ سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی رخ داد؛ از این رو، آن‌ها رویارویی مستقیمی را با اسلام آغاز کرده و آن را به‌عنوان یک، دیگری هراس‌انگیز معرفی کردند.

* به نظر می‌رسد همین تقابل، خود یکی از عوامل انحطاط غرب بوده است.
* دقیقاً همینطور است چرا که در این مقطع، رویارویی مستقیم با دین و معنویت شکل می‌گیرد و با کنار گذاشتن تمام ظاهرسازی‌ها، تلاشی سازمان‌یافته برای گسترش انواع مظاهر فساد آغاز می‌شود. در این دوران، لیبرال دموکراسی غرب که احساس می‌کند دیگر نیازی به تظاهر به عدالت‌محوری و فضیلت‌مندی ندارد، شروع به یکه‌تازی می‌کند.

بنابراین، در سال‌های پایانی قرن بیستم و سال‌های ابتدایی قرن بیست‌ویکم مشاهده می‌کنیم که صنایع کثیف و ضدّ فرهنگی در جهان رشد عجیبی پیدا می‌کنند؛ برای نمونه، صنعت هرزه‌نگاری چنان رشدی می‌کند که سودآوری آن از بسیاری از صنایع فرهنگی دیگر فراتر می‌رود. حتی صنایعی نظیر قاچاق انسان و برده‌داری جنسی افزایش یافته و به نوعی «سلاح نرم» علیه ملّت‌های مقاوم تبدیل می‌شوند تا از طریق گسترش فساد و دین‌گریزی، آن‌ها را از پا درآورند.

این رویکرد، در حالی که به نظر می‌رسد علیه ملّت‌های مقاوم به کار گرفته می‌شود، از درون نیز در حال متلاشی کردن تمدن غرب است. برای مثال، پرونده اپستین شاید در ظاهر یک استثنا یا انحرافی بزرگ در سطح نخبگان و سران به نظر برسد اما وقتی به پیکره جامعه غربی (اعم از آمریکا و دیگر جوامع تحت تأثیر آن) نگاه می‌کنیم، می‌بینیم شکل‌های نرم‌تری از همین مسائل در سطح جامعه گسترده شده است.

رهبر انقلاب عبارت «جاهلیت مدرن» را برای توصیف این وضعیت به کار برده‌اند؛ وضعیتی که در آن «خشونت بی‌منطق و بی‌مهار» و «شهوت بی‌منطق و بی‌مهار» به تعبیر ایشان دست به دست هم می‌دهند. در واقع، زمانی که شهوت بی‌مهار در جامعه‌ای رواج یابد، خشونت بی‌مهار نیز به دنبال آن خواهد آمد، چرا که این دو کاملاً به یکدیگر مرتبط هستند. مجموع این عوامل، نشانه‌های روشنی از انحطاط تمدن غرب به شمار می‌روند.

تمامی این پدیده‌ها ریشه در سودمحوری و لذت‌جویی تمدن غرب دارد؛ تفکری که اگرچه ممکن است در برخی حوزه‌های اقتصادی و پیگیری منافع مادی به پیشرفت‌هایی منجر شده باشد اما به موازات آن، انحطاط عمیقی را نیز رقم زده است. امروزه ما شاهدیم که شبکه‌ای از صاحبان ثروت و قدرت به صورتی سازمان‌یافته در منجلابی از انواع فسادها گرفتار شده‌اند که هر یک از آن‌ها به‌تنهایی به یک صنعت پردرآمد تبدیل شده است. از این منظر، پرونده اپستین صرفاً یک رسوایی شخصی برای چند چهره سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی نیست، بلکه نشانه زوال و انحطاط تمدنی است که بر پایه سلطه بنا شده است؛ سلطه‌ای که گاه خود را در قالب «خشونت بی‌منطق و بی‌مهار» و گاه در پوشش «شهوت بی‌منطق و بی‌مهار» عیان می‌سازد. در واقع، یک‌سوی این انحطاط به نسل‌کشی، جنگ، غارت، خونریزی و برده‌داری ختم می‌شود و سوی دیگر آن، به شهوت‌رانی‌های خشونت‌آمیز و غیرقابل‌تصور. بنابراین، مواجهه با این مسئله نیازمند نگاهی بسیار عمیق‌تر است.

* با توجه به این رخداد در غرب آیا نباید در مسائل مرتبط با حقوق زنان و کودکان نسبت به غرب مطالبه‌گر باشیم؟
* باید گفت که ما حتی از مرحله مطالبه‌گری نیز عبور کرده‌ایم. واقعیت این است که فقدان اعتبار اخلاقی غرب در این حوزه‌ها به قدری آشکار شده که دیگر سخن گفتن از حقوق بشر ازسوی آن‌ها اعتباری ندارد. در این مقطع، ملّت‌های مسلمان و به‌ویژه کنشگران و دوستداران انقلاب اسلامی در سراسر جهان، نیازمند نوع دیگری از کنش‌گری هستند. ما موظفیم الگوهای بدیل و جایگزین را نظریه‌پردازی کرده و به جهان ارائه دهیم. باید از فرصت پیش‌آمده استفاده کنیم و تبیین کنیم که چگونه این عوامل انحطاط، به عنوان یک سلاح در قالب تهاجم فرهنگی علیه ما به کار گرفته شده‌اند.

این تهاجم فرهنگی که به موازات اسلام‌هراسی سازمان‌یافته پس از جنگ سرد شکل گرفت، در واقع نوعی نسل‌کشی فرهنگی تدارک‌ دیده شده بود. اگرچه بخش عظیمی از جامعه ما به‌واسطه آگاهی ناشی از این تهاجم، نسبت به تمدن غرب نوعی مصونیت پیدا کرده‌اند اما نباید نادیده گرفت که بخش‌هایی از جامعه نیز ممکن است آسیب دیده باشند. امروز فرصتی فراهم است تا ما نیز به‌صورت سازمان‌یافته کنشگری کنیم؛ برای مثال، اسنادی نظیر «سند ملّی کودک» که در سال‌های اخیر در جمهوری اسلامی تدوین شده، چرا نباید به‌عنوان یک محصول فرهنگی تراز به جامعه جهانی ارائه شود؟ روی این دستاوردها باید کار شود و برای آن‌ها کنشگری صورت گیرد.

بسیاری از مردم در خود جوامع غربی نیز از وضعیت فعلی و انحطاط حاصل از رویکردهای برتری‌جویانه خسته شده‌اند و آمادگی عبور از این ساختارها را دارند. همان‌طور که در موضوع فلسطین شاهدیم بخشی از جوانان غربی به میدان آمده و از حق دفاع می‌کنند، دور از انتظار نیست که در آینده‌ای نزدیک، بخش بزرگی از آن‌ها به انحطاط درونی تمدن و مکاتبی که سال‌ها بر آن‌ها سلطه داشته، پی ببرند.

بنابراین، نباید به این قضایا صرفاً به‌عنوان یک فرصت تبلیغاتی یا ابزاری برای عقده‌گشایی علیه دشمنان نگاه کرد؛ موضوع بسیار فراتر از تخریب چند چهره معدود است. بحث اصلی این است که جهان امروز نظاره‌گر زوال تمدنی غرب است. وظیفه ما کار رسانه‌ای و تبیینی مستمر است تا جمعیت‌های بیشتری، از جمله جوانان خودمان، از الگوهای غربی عبور کرده و به دنبال یافتن ساختارهای فرهنگی بدیل و بازگرداندن «معنویت، اخلاق و دین» به متن زندگی بشر باشند، نه اینکه دین را صرفاً پدیده‌ای حاشیه‌ای قلمداد کنند.
در اين رابطه بخوانید :
....
لطفاً نظر خود را بنویسید:
نام :
پست الکترونیکی :
نظر شما :
ضمن تشکر ، نظر شما با موفقیت ثبت شد.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی