هیئتهای خارجی وقتی برمیگشتند باید تعریف میکردند ایستادهاند روبروی چند تابوت با پرچم ایران که روی یکیشان عمامهای سیاه بوده و یکی از تابوتها خیلی کوچک بوده و کنار تابوت کوچک قاب عکس دختری چهارده ماهه و بور بوده که پستانک به دهان داشته و تمام مدتی که آنها به احترام جلوی تابوتها ایستاده بودند، دختر از توی قاب عکس نگاهشان میکرده.
چهار بار نماز خواندیم برای چهار شهید. نماز که تمام شد صفها به هم خورد. دوباره روی پنجه پا بلند شدم. زیر هر تابوت را چند نفر گرفته بودند و میبردند. یکدفعه چیزی دیدم که دلم سوخت، چشمم جوشید. تابوت دخترک را یک نفر تنهایی زیر بغل گرفته بود و میبرد.
همکاران بیت رهبری و البته مردم ایران همین حال را داشتند و دارند. آنها سنگینی این سوال را با خودشان حمل میکردند که چرا جنگ آنها را دور زده و سراغ رهبرشان رفته. تابوت مدت کوتاهی ماند و بعد از روی جایگاه جابجا شد و دوباره رفت پشت پرده.
آقا گفتند: «من این کتاب شما را خواندم، الحمدلله کتاب خوبی شده است.» من که مقداری هول شده بودم گفتم: «به زحمت افتادید.» فرمودند که: «کتاب خواندن زحمت نیست.» آنجا اشارهای هم کردند که بر این کتاب تقریظی نوشتهاند.
لطفا به منظور مشاهده بهتر سایت و مرور ایمن در اینترنت ، مرورگر خود را به نسخه بالاتر ارتقاء دهید
یا از دیگر مرورگرها استفاده کنید.