
روایتی از مراسم ادای احترام مقامات و شخصیتهای کشورهای خارجی به پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب.

جمعه صبح زود قرارمان میدان هفت تیر بود. هوا گرگ و میش بود که راه افتادم. خیابانها خلوت بود، اتوبان مدرس هم. ماشینهای امدادی و انتظامی سر تقاطعها ایستاده بودند و چراغهای گردانشان روشن بود. در خنکای بعد از سحر رسیدم میدان و با اتوبوس رسانهایها رفتیم مصلا. یک حال سردرگمی عجیبی جاری بود، هیچ کس نمیدانست کجا برود و چه کند. کارهاولی غریزی پیش میرفت. کارتی داشتیم و عزمی، رفتیم و بعد از سوال و جوابی وارد شدیم. گفتیم خبرنگار هستیم و نگهبان ندانست چه بگوید. پیاده رفتیم تا شبستان اصلی. جلوتر از ما یک عده جمع شده بودند و یا حسین میگفتند. جلوتر که رفتیم دیدیم روی دستشان تابوتهایی از یک کامیون یخچالدار خارج میشود و در میان یا حسین و گریه جمع میرود داخل شبستان. جمع، جمع نگهبانها بود و تشریفاتیها و خدماتیها. همه انهایی که آنجا بودند تا برنامه دید و بازدید و ادای احترام هیاتهای خارجی را رتق و فتق کنند. شوک صبحگاهی ما بود. دیروز در بیت رهبری نزدیک دو ساعت کش مکش بود برای اینکه تابوت وارد زینبیه شود و اینجا در کمتر از دو دقیقه تابوتها جابجا شد.
ما که دوربین و تجهیزات نداشتیم رفتیم سمت در ورودی. موکت قرمز رنگ تمیزی انداخته بودند. کفشهایمان را درآوردیم و رفتیم داخل. آنهایی که داخل بودند راه نمیرفتند، یا میدویدند یا هروله میکردند. داشتند آخرین کارها را انجام میدادند.
جالب اینکه کسی موبایلهای ما را نگرفت. پشت سر ما وزیر ارشاد هم آمد. چند دقیقه سرگردان بودیم که فهمیدیم تالار بدرقه کدام طرف است و فهمیدیم نباید کفشمان را درمی آوردیم. برگشتیم و کفشها را پوشیدیم، کفشهای وزیر ارشاد را هم برایش اوردیم و رفتیم داخل تالار.
همه لباس رسمی داشتند هم معمولیها و هم نظامیها. فقط ما دو سه نفر بودیم که لباس کاملاً معمولی پوشیده بودیم و کتانی به پا داشتیم.
هر کس رد میشد نگاه عاقل اندر سفیهی میکرد که آنجا چه میکنیم و ما خودمان را میزدیم به ان راه. توی تالار بدرقه راه افتادیم و هنوز نفهمیده بودیم درست وسط آن تالار و در محراب مصلی تابوتها را چیده بودند. چهارتا و نصفی تابوت بود.
تابوت آقا بالا و سه تابوت شهدای خانواده پایین و یک تابوت کوچک که عکس نوه آقا کنارش بود.
خواب آلودگی و شوک و سرگردانی میدانی و دیدن تابوتها توی چند قدمی کامل به هم ریختمان.
خواستم بروم جلوتر سمت تابوت که کسی تشر زد: اینجا چه کار میکنید، الان مقامات می آیند.
توی دستش عمامهای سیاهرنگ بود که بعد از تشر گذاشت روی تابوت آقا.
برای اینکه بیرونمان نکنند خودمان کنجی را جوریدیم و خزیدیم کنار که مقابل چشم نباشیم.
همه چیز ساده بود، مثل همیشهی زندگی آقا، عمامه سیادت و پرچم ایران فقط.
یک گروه مارش نظامی آمد و در کناری ساز و برگش را منظم کرد. یک نظامی بلند قد جلو آمد و خیلی جدی قصد کرد بیرونمان کند. همان موقع چندتایی از عکاسها هم آمدند داخل و هیئت و هیبت گروه خبری شمایل گرفت. نظامی کوتاه آمد و گفت پس همین گوشه بایستید... ماندگار شدیم. هنوز ساعت ۶ صبح نشده بود که از تابوها عکسی گرفتم و استوری کردم، شاید اولین عکسی که از آن برنامه بیرون آمد.
فکر میکردم حالا حالاها کسی نخواهد آمد ولی اشتباه فکر کرده بودم. اولین هیئت حدود ساعت شش وارد شد. گروه موزیک نظامیها با همان طبل و سنج و شیپور موزیکی زدند و همه فرماندهان عالی رتبه کشور ادای احترام کردند.
جای تعجب داشت. همه بودند، در حالی که ما گوشی همراه داشتیم و گوشی همراهان کار میکرد.
بعد از نظامیها یک گروه خارجی آمد. گروههای صبح همهشان گروهای غیر دیپلماتیک بودند: علما، عشایر، گروهای مقاومت... بعضیشان با لباسهای دینی و سنتی، بعضیشان با شلوار شش جیب و کتانی. و البته همهشان مثل ما بودند، ناراحت و سردرگریبان، بعضی هایشان گریه کردند، گریه کردنی.
بعضی از بچههای خبرنگار هم گریه کردند. اولین بار بود با پیکر اینقدر نزدیک رودررو شده بودند.
گروهها و کشورها آنقدر زیاد شدند که آسمهایشان از دستمان دررفت. گیریم در نمیرفت، تلویزیون داشت مستقیم پخش میکرد.
بعد از ظهر هم هیئتهای دیپلماتیکتر آمدند، رئیس جمهورها، رئیس مجلسها، وزیرها...
سران سه قوه همراه آقای عراقچی و آقای حداد عادل و آقای قمی معاون بیت رهبری هم ایستادند به تشکر.
مهمانها از انتهای سالن وارد میشدند، وسط سالن روبروی تابوتها میایستادند و قاری آیهای را با صوت میخواند، بعد می آمدند سمت در خروجی و موقع بیرون رفتن با هیئت ایرانی دست میدادند و سرپایی حرفی میزدند و بیرون تالار بدرقه مصاحبهای می کردند و در دفتر یادبود چیزی مینوشتند.
اهمیت اینها با تکرار چندباره از چشممان افتاد، یک چیزی ولی برایم جالب ماند.
هیئتهای خارجی وقتی برمیگشتند باید تعریف میکردند ایستادهاند روبروی چند تابوت با پرچم ایران که روی یکیشان عمامهای سیاه بوده و یکی از تابوتها خیلی کوچک بوده و کنار تابوت کوچک قاب عکس دختری چهارده ماهه و بور بوده که پستانک به دهان داشته و تمام مدتی که آنها به احترام جلوی تابوتها ایستاده بودند، دختر از توی قاب عکس نگاهشان میکرده.
شاید عجیبترین ادای احترام دیپلماتیک عمرشان.