others/content
نسخه قابل چاپ

روایتی از برکشیدن تا تبعید و مرگ رضاخان

آناتومی صعود و سقوط انگلیسی پهلوی اول

 چهارم مرداد، سالروز مرگ رضاخان است. امام شهید، حضرت آیت‌الله العظمی سیّدعلی خامنه‌ای درباره او چنین گفته بودند: «برای یک کشور، برای یک ملّت بیش از این سرافکندگی که در رأس کشور یک کسی باشد که حکومت انگلیس او را بیاورد سرِ کار، بعد که نپسندید و بر خلاف میلش شد، بگوید برو؛ او هم مجبور باشد برود! خیلی خب انگلیس‌ها پیغام دادند که باید تو بروی! تو اگر مَردی، اگر انسانی، اگر غیرتی در وجود تو هست، اگر یک جو غیرت داری، بگو نمیروم؛ بگذار تو را بکشند؛ نخیر، بلند شد رفت خانه محمّدعلی فروغی که دلّال و عامل انگلیس‌ها بود و واسطه بود، گفت که بله، بنده آماده هستم بروم؛ ماشین در اختیارش گذاشتند، رفت اصفهان و از طریق راه‌های مختلف رفت تا دَم دریا و سوار کشتی‌اش کردند و بردند. برای یک ملّت، ننگ از این بالاتر؟»(۱)
به بهانه سالروز این پایان رقت‌بار سازش، بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR به بازخوانی روایت برکشیدن تا تبعید و مرگ رضاخان پرداخته است.
 
https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif چهارم مرداد ۱۳۲۳، رضاخان، سه سال پس از کناره‌گیری از سلطنت، در حالی که دوران تبعید خود را در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی سپری می‌کرد، در ۶۶ سالگی مرد. او که هیچ سابقه سیاسی نداشت و به دلیل فرمان‌پذیری همراه با قدرت نظامی، با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ وارد عرصه قدرت شده بود، با حمایت بریتانیا در ادامه سلسله پهلوی را اعلام کرد اما به دستور همان حامیانش، واپسین سال‌های زندگی خود را دور از ایران گذراند. دوران حکومت او، که با تمرکز قدرت و استقرار دیکتاتوری همراه بود، نهایتاً در پی تحولات جنگ جهانی دوم به فروپاشی سریع، استعفا و مرگ در تبعید انجامید.
 
* کودتای ۱۲۹۹
در سوم اسفند ۱۲۹۹، نیروهای قزاق به فرماندهی رضاخان میرپنج وارد تهران شدند و با کمترین مقاومت، مراکز حساس دولتی را اشغال کردند. (۲) اسناد تاریخی نشان می‌دهد که ژنرال ادموند آیرونساید، فرمانده نیروهای بریتانیا در ایران، پیش از کودتا با رضاخان دیدار کرده و چراغ سبز پیشروی به تهران را به او داده بود.(۳)

بریتانیا در آن مقطع برای جلوگیری از نفوذ بلشویسم و حفظ منافع خود در ایران، نیازمند یک قدرت نظامی اما فاقد شناخت سیاسی بود. 

از سوی دیگر، سید ضیاءالدین طباطبایی، روزنامه‌نگار نزدیک به سفارت انگلیس، به‌عنوان چهره سیاسی کودتا در نظر گرفته شد تا کابینه جدید را با حمایت مستقیم هرمن نورمن، وزیر مختار بریتانیا در تهران، تشکیل دهد.(۴) در همین راستا نیکلسون، رایزن سفارت بریتانیا نوشت:«رضاخان صعود خویش را به قدرت، تا حد زیادی به سفیر بریتانیا مدیون بود.»(۵)
 
* خلع قاجار
پس از کودتا، رضاخان با حذف گام‌به‌گام رقبا از جمله سید ضیاء، موقعیت خود را تثبیت کرد. از او خواسته شد در ابتدا با الگوبرداری از آتاتورک، نظام جمهوری را مستقر کند، اما پس از ناکامی در این مسیر، موضوع برکناری سلسله قاجار را در دستور کار قرار داد. عصاره ماجرای جمهوری‌خواهی را عین السلطنه چنین بیان می‌کند: «در این نغمه جمهوریت، بابی‌ها برای آزادی خود (که البته در جمهوری بیش از مشروطه می‌شود) و برای انتقام از قاجاریه، جد و جهد وافی دارند، چنانچه از بذل جان و مال مضایقه ندارند. بیشتر این هنگامه به توسط آنهاست. جهودها هم مسرورند. در میتینگ‌ها و اجتماع‌ها از همه زیادتر جمع می‌شوند.»(۶)

سرانجام با وجود مخالفت‌های جدی چهره‌هایی چون آیت‌الله سیدحسن مدرس، در نهم آبان ۱۳۰۴، مجلس شورای ملّی تحت فشارهای سیاسی و نظامی، ماده واحده خلع قاجاریه را تصویب کرد و سلطنت موقت به رضاخان سپرده شد.(۷) سخنران اولین دیدار رسمی شاه جدید در کسوت پادشاهی پرسی لورن، وزیرمختار انگلیس بود. پیش از ظهر ۲۵ آذر ۱۳۰۴، وقتی رضاشاه برای نخستین بار در تالار برلیان کاخ گلستان با علماء، نمایندگان مجلس شورای ملّی، اعضاء مجلس مؤسسان و نمایندگان سیاسی دول مقیم تهران به عنوان شاه دیدار کرد، پرسی لورن، وزیرمختار انگلیس «جلوس میمنت‌مأنوس اعلیحضرت اقدس شهریاری به تخت سلطنت سه هزار ساله ایران، که در نتیجه تظاهر اراده ملّت به وسیله نمایندگان وی در مجلس مؤسسان صورت گرفته» را تبریک گفت(۸) تا حمایت رسمی انگلیس را به سمع و نظر همه فعالان حاضر در مجلس رسانده باشد.

کل این فرآیند از کودتا تا اعلام پادشاهی در سایه دو امر رخ داد، نخست تنازع داخلی فعالان مشروطه و دیگر بازیگری فعال استعمار پیر؛ امام شهید درباره این حادثه چنین فرمودند: « بعد از آنکه مشروطه سرپا شد و درست شد، گرفتاری‌های علاقه‌مندان به مشروطه و مسئولان و دلسوزان و دنبال‌گیران مشروطه متوجّه مسائل داخل کشور شد ــ کشمکش‌ها و درگیری‌های این با آن و آن با این ــ از بیرون غفلت کردند. از اینکه ممکن است یک وقت سیاست انگلیس اقتضا کند یک رضاخانی را بیاورد که مشروطه و غیر مشروطه و همه را جارو کند بریزد دور، غفلت کردند و این بلا سرشان آمد. غفلت از امکان دخالت انگلیس موجب شد که ناگهان صبح کردند ــ به تعبیر رایج ــ در حالی که دیدند یک رضاخانی قلدر و زورگو آمده سر کار؛ اوّل شد سردار سپه، بعد هم شد شاه. در خاطرات یکی از وابستگانشان خواندم که از قول رضاشاه می‌گوید: «اگر می‌دانستیم شاه شدن این‌قدر آسان است، زودتر شاه می‌شدیم!» یعنی غفلت کردند دیگر؛ افراد غفلت کردند، این‌ها آمدند سر کار؛ انگلیس‌ها دخالت کردند، آوردندش سر کار. ببینید، سر کار آمدن رضاخان پانزده سال بعد از مشروطه است؛ زمان زیادی نگذشته. در ظرف پانزده سال، داخل کشور چه ابتلائاتی داشت که موجب شد غفلت کنند.»(۹)

با استقرار پادشاهی پهلوی، حکومت به‌شدت به سمت تمرکزگرایی حرکت کرد. در این مسیر، سرکوب نیروهای اجتماعی، به‌ویژه روحانیت و نهادهای مذهبی، در دستور کار قرار گرفت. منتقدان، این سرکوب‌های بی‌سابقه را هم‌سو با سیاست‌های بریتانیا برای تضعیف بنیان‌های اجتماعی و مذهبی ایران - به‌عنوان مانعی در برابر استعمار - ارزیابی می‌کنند.(۱۰)
 
* درهم‌تنیدگی منافع
حکومت رضاشاه از همان ابتدا بر پایه حمایت‌های بریتانیا شکل گرفت و در طول دو دهه، این درهم‌تنیدگی منافع حفظ شد. بریتانیا که کنترل شریان‌های اقتصادی ایران، به‌ویژه «شرکت نفت ایران و انگلیس» را در دست داشت، از ثبات و امنیت ناشی از دیکتاتوری رضاشاه برای تضمین استخراج بلامانع نفت بیشترین بهره را می‌برد.(۱۱)

همچنین در این دوران، ارتش مدرنی که رضاشاه با صرف بخش عظیمی از بودجه‌های کشور ساخت، بیش از آنکه کارکردی در برابر تهدیدات خارجی داشته باشد، به ابزاری برای سرکوب قیام‌های داخلی، عشایر و مخالفان سیاسی تبدیل شد. بریتانیا با دقت این روند را رصد و حمایت می‌کرد؛ چرا که یک دولت مرکزی مستبد، بهترین حافظ منافع امپراتوری در مرزهای هندوستان به شمار می‌رفت. این امر گاهی پیچیدگی خاص، از جنس حیله انگلیسی داشت. از جمله در سال‌های پایانی حکومت رضاشاه، با چراغ سبز بریتانیا ایران شاهد حضور فزاینده تکنسین‌های آلمانی در ایران بود تا مانع توسعه کمونیسم در آلمان شود.

ماجرا از آنجا آغاز شده بود که پس از جنگ جهانی اوّل یک بیم بزرگ برای لندن باقی بود. آلمان که پس از معاهده ورسای با غرامت‌های سنگین، تورم مزمن و بیکاری گسترده دست‌وپنجه نرم می‌کرد، به عنوان «زمینه‌ای مستعد برای انقلاب سرخ» ارزیابی می‌شد. لندن ترجیح می‌داد آلمانی قدرتمند اما «غرب‌گرا» در برابر شوروی سد ایجاد کند تا آلمانی فروپاشیده و در آغوش کمونیسم. در همین چارچوب بود که «توسعه روابط اقتصادی آلمان با ایران» با تشویق بریتانیا صورت گرفت، زیرا این روابط به معنای تزریق سرمایه و فناوری آلمانی به منطقه‌ای بود که قرار بود مانعی در برابر نفوذ شوروی باشد، اما آلمان وایمار پس از معاهده ورسای با غرامت‌های سنگین و بیکاری گسترده دست‌وپنجه نرم می‌کرد.(۱۲)

با روی کار آمدن هیتلر در زمستان ۱۳۱۱، روابط وارد فاز تازه‌ای شد. خصومت فوق‌العاده نازی‌ها با بلشویک‌ها و تبدیل سریع آلمان به یک قدرت نظامی، مورد تحسین رضاشاه قرار گرفت.(۱۳) بزرگترین دغدغه آن روز در ایران نیز ممانعت از ورود کمونیسم از مرز شمالی بود. کما اینکه رضاشاه به سفیر آلمان گفته بود «حکومت مبتنی بر قدرت در این زمان تنها نوع ممکن حکومت شمرده می شود؛ در غیر این صورت ملّتها به دامن کمونیسم می افتند».(۱۴)

منافع اقتصادی آلمان اما با ملاحظات بریتانیایی بود؛ مثلا در انعقاد قرارداد تهاتری که در آبان ۱۳۱۴ بسته شد و آلمان را به یکی از بزرگترین شریکهای تجاری ایران تا شش سال پس از آن تبدیل کرد، ارز آلمان وارد تجارت ایران نمی‌شد و بر اساس این قرارداد تهاتر کالا با کالا رخ می‌داد، ایران کالاهایی مانند فلزات، پشم، پنبه، غلات، میوه‌های خشک و خاویار را به آلمان صادر می‌کرد و در مقابل، آلمان محصولاتی نظیر منسوجات، ماشین‌آلات، تجهیزات الکتریکی، کامیون و لوازم خانگی به ایران عرضه می‌کرد.

اما حملات هیتلر با آغاز جنگ جهانی دوم معادلات انگلیسی را تغییر داد. اگرچه دولت ایران بلافاصله پس از آغاز جنگ تمام اتباع آلمان را از مناطق نفتی بیرون کرد(۱۵) و این امر را با اخراج تدریجی آلمان‌ها ادامه داد، اما حضور مستشاران آلمانی در ایران، بهانه خوبی برای اقناع افکار عمومی بود.

اول تیر ۱۳۲۰، سه میلیون سرباز آلمانی و متحدانش در یک جبهه به طول هزاران کیلومتر، از دریای بالتیک تا دریای سیاه، به شوروی حمله‌ور شدند. اگرچه این اقدام در ایران، مترادف حذف خطر بود، چنانچه وزیر مختار آمریکا در تهران درباره آن می‌نویسد: «واکنش محافل دولتی ایران به حمله آلمان به روسیه این بود که به طور کلی خیال همگان راحت شد که خطر فوری تهاجم شوروی از بین رفته است. دیگر یک ناظر سیاسی شمشیر داموکلس را بر سر ایران آویزان نمی‌بیند.»(۱۶) اما از دریچه انگلیسی، این اقدام مسکو را در خطر سقوط قرار می‌داد و خطر هیتلر را غیرقابل تحمل می‌ساخت. از این تاریخ مکاتبات مستقیم استالین و چرچیل برای هماهنگی بیشتر آغاز شد که در نهایت، به راه حل «ایجاد کریدور تدارکاتی به شوروی» از طریق خاک ایران منتهی شد. از این رو، همان رابطه دستوری خود به رضاشاه را بهانه‌ای برای فشار بر حکومتی قرار دادند که دیگر کارکرد پیشین خود را برای متفقین از دست داده بود.(۱۷) شرایط جنگ، اقتضای استیلای بیشتر و در نتیجه حذف هر گونه عنصری را داشت که نماد حکومت ملّی محسوب شود تا دست نظامیان متفقین در خاک ایران برای هر اقدامی کاملاً باز باشد. اینچنین اشغال خاک ایران در دستور قرار گرفت. ساعت سه و نیم بعداز ظهر سوم شهریور ۱۳۲۰، مجلس شورای ملّی به درخواست دولت جلسه فوق‌العاده تشکیل داد و «علی منصور» از آغاز حمله متفقین به خاک ایران به‌رغم اعلام بی‌طرفی کشورمان گزارش داد. علی منصور کسی بود که سال اول جنگ جهانی، روزگاری که رضاشاه با احساس خطر درباره خبرهای کار شده در رسانه‌های انگلیسی پیرامون مسأله حضور آلمانی‌ها در ایران، او را نخست وزیر کرد تا نشانه‌های بیشتری از وفاداری به انگلیس نشان دهد و هر گونه شائبه‌ای را برطرف کند. وابستگی او به انگلیس در حدی بود که ساواک بعدها درباره کارنامه او دقیقا با این کلمات گزارش داده است: «از عمال درجه اول سیاست انگلیس است.»(۱۸)

منصور در ادامه به مجلس از «اخراج قسمت عمده از آلمانی‌هاى مقیم ایران» که «مراتب مکرر چه در طهران و چه در مسکو و لندن به مقامات مربوطه دولت انگلستان و شوروى خاطر نشان و آنچه ممکن بود براى حصول اطمینان و روشن ساختن نظریه آنها کوشش گردیده» گزارش داد و گفت این پذیرش دستورات آنها افاقه نکرده و منجر به حضور نمایندگان شوروى و انگلیس ساعت ۴ صبح آن روز در منزل نخست وزیر شده است که به وی یادداشت‌ اخطار توسل به اقدام نظامى در صورت عدم همکاری داده‌اند، در حالی که مطابق گزارش‌هایى که به وی رسیده؛ در همان لحظات نیروى نظامى آنها از مرزهاى ایران تجاوز نموده و به بمباران شهرهاى مسکونی پرداخته بودند.(۱۹)
 
* فروپاشی
با آغاز تهاجم نیروهای شوروی و بریتانیا، ضعف‌های بنیادین ساختار نظامی کشور آشکار شد. ارتشی که در دوران رضاشاه به عنوان اصلی‌ترین ستون قدرت حکومت پایه‌گذاری شده بود، به «ترک مقاومت» اقدام کرد.

در این میان، تنها لشکر یازدهم گیلان بود که برای مدتی کوتاه در برابر نیروهای روس ایستادگی کرد. بعدها آشکار شد که در همان روز نخست تهاجم، لشکر آذربایجان - همان لشکری که در سال‌های ۱۳۰۵ تا ۱۳۱۲ شمسی، با سرکوب خشونت‌بار عشایر و غارت اموال و دارایی‌های آنان، سابقه‌ای سیاه از خود به جای گذاشته بود - عملاً از هم فروپاشید. جالب آنکه همین غارت‌ها پیش‌تر به مشاجره‌ای لفظی میان «میلسپو» و رضاشاه بر سر سرنوشت طلاها و نقره‌های به یغما رفته انجامیده بود. در جریان تهاجم، این لشکر به‌سرعت تسلیم شد و راه را برای اشغال تبریز و دیگر شهرها در کمتر از یک روز هموار کرد. (۲۰)

فرمانده لشکر آذربایجان، امیرلشکر «ایرج مطبوعی»، به همراه استاندار وقت، در همان ساعات اولیه، پست‌های خود را رها کرده و گریختند؛ روایت‌های تاریخی حاکی از آن است که آنان حتی پیش از حفظ امنیت منطقه، کامیون‌های ارتش را صرف انتقال اسباب و اثاثیه شخصی، از جمله بوقلمون‌های فرمانده، به نقاط امن کردند.(۲۱)

در چنین بزنگاه حساسی که کشور بیش از هر زمان دیگری به مدیران خود نیاز داشت، قریب به اتفاق مقامات دولتی - از بخشداران تا استانداران - از ترس خشم مردمی که پیش‌تر با آنان رفتاری خشن و غارتگرانه داشتند، و یا از بیم نیروهای مهاجم، مراکز خدمت خود را ترک کردند. گزارش‌های بعدی نشان داد که در طول تهاجم روس‌ها، تنها دو استاندار در پست‌های خود باقی ماندند. با تعطیلی نهادهای دولتی و انتظامی، اقتدار مرکزی در استان‌ها یک‌شبه فرو ریخت. بدین ترتیب، با در نظر گرفتن نارضایتی عمیق عمومی و فساد گسترده در بدنه مدیریتی کشور، سقوط سریع رژیم رضاشاه نه امری حیرت‌آور، بلکه پیامدی منطقی به نظر می‌رسید.(۲۲)

رضاشاه که ریاست دولت منصور را برای ابراز همراهی با انگلستان کافی ندید؛ به بهانه عیادت به منزل محمد علی فروغی رفت و او را برای پذیرش نخست وزیری مأمور کرد به امید آنکه او واسطه نجاتش شود.(۲۳)
 
اما تلخ‌ترین بخش این ماجرا، آنجا است که سخنرانی معارفه فروغی در مجلس، آشکار کرد که این ترک مقاومت، اقدامی ابلاغ شده از سوی رضاشاه بوده است. فروغی در نطق خود افزود: «در این موقع که از جانب دو دولت شوروی و انگلستان اقدام به عملیاتی شده که ممکن است موجب اختلال صلح و سلامت گردد، [...] به قوای نظامی کشور هم‌اکنون دستور می‌دهد که از هرگونه عملیات مقاومتی خودداری نمایند تا موجبات خون‌ریزی و اختلال امنیت مرتفع شود و آسایش عمومی حاصل گردد.»(۲۴)

به عبارت دیگر، آنچه ایران را در معرض اشغال، قتل و غارتی تلخ قرار داد؛ «فقدان اراده حاکم کشور برای دفاع» بود؛ امری که با توجه به اتکای او به بریتانیا به جای مردم، غیرقابل انتظار نیز نبود.

اما آن ارتش که گوش به فرمان قوای متخاصم بود و این مذاکرات و دستور به ترک مقاومت، نه تنها امنیت را برقرار نکرد و کشور را از جنگ مصون نداشت؛ بلکه مسبب قریب به پنج سال اشغال نظامی و برای سال‌ها تسلط کامل متفقین بر منافع کشور گشت و عجیب‌تر آنکه حتی برای رضاشاه پس از این همه «تسلیم محض» شدن نیز سودی نبخشید.
 
* استعفا
با گسترش بحران و پیشروی نیروهای شوروی و بریتانیا، موقعیت سیاسی رضاشاه روزبه‌روز دشوارتر شد. حکومتی که در طول دو دهه بر پایه تمرکز قدرت و اتکای گسترده بر ارتش شکل گرفته بود، با شرایطی روبه‌رو شد که ادامه آن امکان‌پذیر نبود. در این مقطع، بریتانیا که پیش‌تر حامی روی کار آمدن او بود، از طریق بخش فارسی رادیو بی‌بی‌سی کارزاری تبلیغاتی علیه رضاشاه به راه انداخت. این رادیو با پخش اظهارات زندانیان سیاسی سابق و تمرکز بر ثروت‌اندوزی و غصب املاک توسط شاه، نقش مهمی در فروپاشی مشروعیت او نزد افکار عمومی ایفا کرد.(۲۵) لوئیس دریفوس (وزیر مختار آمریکا در ایران)، در این باره می‌نویسد: «مبارزه با شاه در برنامه فارسی رادیو لندن دیشب به اوج خود رسید. در این برنامه گفته شد که شاه بخش عظیمی از املاک ارزشمند کشور را بدون پرداخت هیچ پولی و یا با پرداخت کسر کوچکی از ارزش آن‌ها دزدیده است؛ اینکه صاحبان این املاک را با تهدید به مرگ، حبس و یا بی‌آبرویی ناچار به فروش املاک‌شان کرده‌اند و کشاورزان فلاکت‌زده باید با عرق جبین خود جیب‌های شاه را پر از طلا بکنند».(۲۶)

هم‌زمان با فشارهای رسانه‌ای، تلاش‌های دیپلماتیک رضاشاه برای بقا نیز به بن‌بست رسید. گزارش‌های دیپلماتیک، از جمله تلگرام‌های دریفوس، نشان می‌دهد که رضاشاه شخصاً از طریق واسطه‌هایی چون ابراهیم قوام، در پی پناهندگی به سفارت بریتانیا در تهران برآمده بود، اما بریتانیا که تصمیم قطعی برای حذف او گرفته بود، این درخواست را نپذیرفت. دریفوس گزارش می‌دهد که: «شاه، ابراهیم قوام را که پدر دامادش هم بود نزد وزیر مختار بریتانیا فرستاد تا مراتب نگرانی او را از تأخیر [آتش‌بس] و ادامه خصومت‌ها ابراز کند. قوام همچنین سعی کرد مزه دهان وزیر مختار را درباره پناه بردن شاه به سفارت بریتانیا از ترس روس‌ها بفهمد، ولی گویا وزیر مختار چندان دلگرمش نکرده بود.»(۲۷)

سرانجام با نزدیک شدن قوای روس به تهران، در صبحگاه ۲۵ شهریور ۱۳۲۰، رضاشاه برای حفظ نهاد سلطنت در خاندان پهلوی و جلوگیری از فروپاشی کامل ساختار سیاسی، استعفانامه خود را امضا کرد.

اما این امر نیز، حاصل تسلیم محض او بود. آنچنان که فروغی در یادداشت‌هایش نوشته است ۲۴ شهریور، سه هفته پس از تسلیم کامل رضاشاه در برابر سلطه گران، «وزیر مختار انگلیس آمد و در کار شاه و ولیعهد گفتگو کرد. عصر وزرا آمدند کار کردم و بنا گذاشتیم که فردا برویم و شاه را به استعفا واداریم.» و اینچنین همان روز دستور اطاعت شد و فردای ملاقات فروغی با سفیر انگلیس، پرونده حیات سیاسی رضاشاه بسته شد. «خود شاه هم تلفون کرد و بنا شد شهر بیاید. فورا رفتم و استعفا از او گرفتم و روانه اصفهان شد. به سفارت انگلیس و روس هم رفتم. بعد رفتیم مجلس استعفای شاه و نصب شاه جدید را اعلام کردیم.»(۲۸) 

رضا پهلوی در این متن، دلیل کناره‌گیری خود را «ناتوانی جسمی» و لزوم سپردن امور به «قوه‌ای جوان‌تر» عنوان کرد.(۲۹) امام شهید درباره این برکشیدن و عزل فرمودند: «رضاشاه را انگلیس‌ها سر کار آوردند و هر چه آنها خواستند انجام گرفت؛ هم در باب سیاست، هم در باب فرهنگ، هم در باب نوع اداره کشور، همان که آنها می‌خواستند در کشور اتفاق افتاد: منابع ملّی به غارت رفت؛ قرارداد ظالمانه نفت که در شُرُف انتها بود، سی سال اضافه شد؛ با مردم سخت‌گیری و سرکوب انجام گرفت؛ با دین و دین‌داری و روحانیت که عامل مهمی در حرکت مردم بود، صریحاً و علناً مبارزه شد؛ بعد هم در اواخر دوره، [...] با شروع جنگ جهانی دوم و حرکت‌های آلمان که نشان می‌داد دارد پیش می‌رود، یک گرایشی پیدا کرده بود، همین انگلیس‌هایی که او را سر کار آورده بودند، آمدند دست او را گرفتند گفتند که اخراج! او را تبعید کردند و پسر نالایق او را به جای او نشاندند و همان سیاست‌ها ادامه پیدا کرد. [..] بعدها که کتاب‌های خاطرات خود خانواده پهلوی و کسانشان و نزدیکانشان منتشر شد، دیدیم همین حرف‌هایی که ما می‌دانستیم و می‌گفتیم، آنها خودشان به این حرف‌ها اقرار می‌کنند ــ تعیین نخست‌وزیر با هدایت بیگانگان، با اراده بیگانگان؛ تعیین نوع خرید تسلیحات، نوع فروش نفت، قیمت هر کدام و بقیه مسائل عمده اداره کشور به عهده و تابع اراده بیگانگان، و فشار بی‌دریغ بر مردم.»(۳۰)
 
* تبعید
پس از استعفا، دولت بریتانیا هدایت مسیر تبعید شاه مخلوع را بر عهده گرفت. او ابتدا به جزیره موریس که از مستعمرات انگلیس در اقیانوس هند بود، فرستاده شد.

امام خمینی این موضوع که انگلستان رسماً اعلام کرد که رضاخان را خودمان آوردیم و خودمان هم بردیم را در چند نوبت از سخنان خود مورد اشاره قرار دادند. از جمله در ۱۹ مهر ۱۳۵۷ در جمع ایرانیان مقیم پاریس‌، درباره تبعید رضاخان به جزیره موریس گفتند: «در رادیو دهلی گفتند که (من خودم شنیدم) ما رضا شاه را آوردیم و لیکن خیانت کرد بردیمش! آن وقتی که بردند او را به جزیره کذا، در رادیو دهلی- که مربوط به انگلیسها بود- گفتند که ما رضا شاه را آوردیمش سر کار و بعد از اینکه خیانت کرد او را بردیم!»(۳۱)

امیر اصلان افشار، آخرین رئیس کل تشریفات محمدرضا شاه پهلوی در خاطرات خود با اشاره به اینکه شاه پس از آنکه سفیر آمریکا در قاهره به او اطلاع داد امکان پذیرش او در آمریکا نیست، از محمدرضا پهلوی چنین نقل می‌کند: «این‌ها با پدر من هم همین کار را کردند. پدرم مایل بود که در هند و نزدیک ایران باشد و این وعده را هم داده بودند، ولی در بمبئی انگلیسی‌ها اجازه ندادند که پدرم حتی از کشتی پیاده شود و از آنجا او را به جزیره موریس بردند. من اشتباه کردم که به این‌ها اعتماد کردم و به اسوان آمدم.»(۳۲)

دربار ایران بارها به دلیل شرایط نامناسب آب‌وهوایی و اعتراضات مکرر رضاشاه، از متفقین درخواست کرد که او را جابجا کنند. در فروردین ۱۳۲۱ با انتقال او به ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی - منطقه‌ای که همچنان تحت نفوذ کامل بریتانیا بود - موافقت کردند.(۳۳)

سرانجام در ۲۹ فروردین ۱۳۲۱، رضاخان و همراهانش به شهر «دوربان» رسیدند. پس از ناکامی در یافتن خانه‌ مورد انتظار به ژوهانسبورگ منتقل شدند.(۳۴)

دوران اقامت در ژوهانسبورگ، با فروپاشی سریع جسمی و روانی رضاخان همراه بود. سفیر آمریکا در قاهره با ارسال تلگرامی به واشنگتن نوشت: «در ارتباط با گزارش‌های اخیر درباره بیماری شاه سابق ایران خبر موثق دارم که به‌رغم تلاش‌های مجدانه برای معالجه‌اش بعید است که بیشتر از شش ماه دیگر زنده بماند».(۳۵)

رضاخان که در ژوهانسبورگ نیز مغموم و مستأصل بود، در نامه‌ای که هفده روز پیش از مرگش برای محمدرضا نوشت، بر اساس پیامد رفتارهایش، او را به لزومِ «جرأت و پایداری» در تمامی امور نصحیت کرد و ضمن ابراز نگرانی از آینده، هشدار داد که حتی یک خطا یا یک تزلزل نه تنها دودمان پهلوی را بر باد خواهد داد، بلکه می‌تواند سرنوشت ایران را نیز دگرگون سازد.(۳۶) پندهایی که چندان شنیده نشد.
 
* مرگ
با وجود تمام تلاش‌های پزشکی، رضاشاه که از نظر روحی به‌شدت در هم شکسته بود، سرانجام در ۴ مرداد ۱۳۲۳ در اثر حمله قلبی طعم مرگ را چشید.(۳۷)

پس از مرگ رضاشاه، انتقال و تدفین پیکر او برای محمدرضاشاه به چالشی پیچیده تبدیل شد. شرایط سیاسی حاکم بر ایران در آن زمان، اجازه بازگرداندن و دفن پیکر وی در کشور را نمی‌داد. از سوی دیگر، دفن او در آفریقای جنوبی به‌عنوان سرزمینی غیرمسلمان نیز از نظر سیاسی و عرفی مناسب به نظر نمی‌رسید. در نهایت، پیکر مومیایی‌شده رضاشاه به مصر منتقل و به‌طور موقت در مسجد رفاعی قاهره به خاک سپرده شد. گفته می‌شود هزینه انتقال و دفن پیکر رضاشاه در مصر، مبلغی بالغ بر پنج هزار پوند بود.(۳۸)

پس از گذشت چند ماه شاه به این نتیجه رسید که زمان آوردن جسد رضاخان به ایران فرا رسیده است. البته، بسیاری در ایران با این کار مخالف بودند. حتی کابینه وقت مخالف این کار بود و از واکنش بالقوه منفی مردم به این حرکت ابراز نگرانی کرد. با این حال، شاه در نامه‌ای به دولت، برخورد آن‌ها به مسئله بازگرداندن جسد پدرش را سخت اهانت‌آمیز خواند و اتمام حجت کرد که چنین بی‌احترامی‌هایی را برنمی‌تابد. به‌رغم مخالفت دولت، شاه بر تصمیم خود پافشاری کرد و قرار شد جسد را به ایران بازگردانند.(۳۹)

پروژه بازگرداندن پیکر رضاشاه در اردیبهشت ۱۳۲۹ کلید خورد. نخستین مانع، دولت مصر بود. با تیره شدن روابط میان شاه و فوزیه، ملک فاروق نیز دیگر تمایل چندانی به همکاری با شاه و خاندان پهلوی نداشت. گفته می‌شد دولت مصر حاضر نیست هیچ‌گونه مراسم رسمی برای بازگرداندن پیکر رضاشاه به تهران برگزار کند. علاوه بر این، در اسناد سفارت بریتانیا درباره این ماجرا، اشاره‌های مفصلی به موضوع خنجر مرصعی شده است که گفته می‌شد در تابوت رضاشاه قرار داشته و پس از انتقال پیکر، مفقود شده بود. طرف ایرانی مدعی بود که این خنجر در مصر به سرقت رفته است، در حالی که مقام‌های مصری وجود چنین خنجری را اساساً انکار می‌کردند و معتقد بودند چنین شیئی در تابوت وجود نداشته است.(۴۰)

پس از انتقال جسد به ایران، محمدرضا در ابتدا قصد داشت پدرش را در محوطه کاخ سعدآباد دفن کند. اما مشاورانش با پیشنهاد دادند در جوار مقابر ائمه یا اماکن مقدسه صورت پذیرد. با طرح این موضوع، دربار تلاش کرد تا زمینه دفن رضاشاه را در مشهد یا قم فراهم کند، اما این تصمیم با ایستادگی قاطع روحانیون مواجه شد. مخالفت علما اعتراضی اصولی به کارنامه رضاشاه در هتک حرمت اماکن مذهبی بود. روحانیت و مردم، با یادآوری سرکوب خونین مردم در تحصن مسجد گوهرشاد و همچنین سابقه ورود توهین‌آمیز و نظامی شاه به صحن حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها، دفن او را در جوار این حریم‌های مقدس جایز ندانستند. سرانجام در پی این مخالفت‌های گسترده، مقبره‌ای مجزا به سیاق آرامگاه ناپلئون در شهر ری و در فاصله با حرم حضرت عبدالعظیم بنا شد و جسد رضاشاه در آنجا دفن شد.(۴۱) مقبره‌ای که با پیروزی انقلاب اسلامی، مردم آن را تخریب کردند تا اثری از این خاطره تلخ بر جای نماند.

مرحوم صادق خلخالی که رهبری گروه مردمی تخریب‌گر را بر عهده داشت، با اشاره به مخالفت برخی مسئولان به ویژه بنی‌صدر، رئیس‌جمهور وقت با این اقدام، در خاطرات خود می‌نویسد: «این ایام مصادف بود با ورود مجدد شاه به مصر. سادات با پناه دادن به شاه می‌خواست او را در بازگشت به ایران کمک کند؛ ولی ما می‌خواستیم به او و یارانش نشان دهیم که دیگر در ایران هیچ‌گونه ریشه و پایه و خانه‌ای ندارد. یکی از انگیزه‌های ما در خراب کردن مقبره پهلوی همین بود و نیز می‌خواستیم طرفداران او در ایران که همچون ستون پنجم عمل می‌کردند، به کلی مأیوس شوند. [...] ما در حدود دویست نفر با هم جمع شدیم و با بیل و کلنگ، به طرف حضرت عبدالعظیم به راه افتادیم و [در ادامه]‌ مردم بسیج شدند.»(۴۲)
 
 
بیانات رهبر شهید در دیدار معلمان و فرهنگیان، ۱۳۹۸/۲/۱۱
بشارتی، علی‌محمد (۱۳۸۰). از انقلاب مشروطه تا کودتای رضاخان، ج۲، تهران: انتشارات سوره مهر، ص۲۴۶.
رستمی، فرهاد (۱۳۸۴). پهلوی‌ها، ج۱، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ص۱۶.
آبراهامیان، یرواند (۱۳۸۹). ایران بین دو انقلاب، ترجمه احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی، تهران: نی، صص ۱۴۶-۱۴۸.
زرگر، علی‌اصغر (۱۳۷۲). تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، تهران: پروین، ص ۸۶.
سالور، قهرمان میرزا (۱۳۷۹) روزنامه خاطرات عین‌السلطنه، ج۹، تهران: اساطیر، ص ۶۸۰۸
نظرپور، مهدی (۱۳۸۵). تاریخ سیاسی معاصر ایران،‌ قم: زمزم هدایت، ص۸۳.
بهبودی، هدایت‌الله (۱۴۰۲) رضاخان تا رضاشاه: از بخت جمهوری‌خواهی تا تخت شاهنشاهی، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص ۵۲۸
بیانات در دیدار اعضای ستاد برگزاری کنگره بین‌المللی شهدای مقاومت و مدافع حرم، ۱۴۰۳/۳/۳۰
(۱۰ از انقلاب مشروطه تا کودتای رضاخان، ص۲۵۳.
(۱۱ تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ص۸۵-۸۸.
(۱۲) Dudaiti, A K (۲۰۲۱) Iran’s Foreign Policy in ۱۹۳۳-۱۹۳۹: Problems of Diversifying Relations with Leading World Powers, Nauchnyy Dialog, ۱۲, pp ۳۰۹-۳۲۶
(۱۳ زرگر، علی‌اصغر (۱۳۷۲) تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه کاوه بیات، تهران: پروین - معین، ص ۳۷۵
(۱۴ همان، ص۳۷۴.
(۱۵ مجد، محمدقلی (۱۳۹۶) شهریور ۱۳۲۰: اسرار حمله متفقین به ایران، ترجمه علی‌اکبر رنجبر کرمانی، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ص ۲۶۹
(۱۶ همان، ص ۲۷۶
(۱۷ مجد، محمدقلی (۱۳۸۹). رضاشاه و بریتانیا، ترجمه مصطفی امیری، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ص۴۷۳.
(۱۸ مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات (۱۳۸۴) کابینه حسنعلی منصور به روایت اسناد ساواک، ج۱، تهران: انتشارات مرکز بررسی اسناد تاریخی، ص ۴۱
(۱۹ مشروح مذاکرات مجلس ملى، دوره‌۱۲، جلسه: ۱۰۹
(۲۰ همان، ص۴۷۵.
(۲۱ همان.
(۲۲ همان.
(۲۳ عمیدی نوری، ابوالحسن، یادداشتهای یک روزنامه نگار، به کوشش: مختار حدیدی، جلال فرهمند و فرهاد رستمی پویا، تهران، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ۱۳۹۵، ج۱، ص ۳۹۶
(۲۴ مشروح مذاکرات مجلس ملى، دوره‌۱۲، جلسه: ۱۱۰
(۲۵ مکی، حسین (۱۳۶۶). تاریخ بیست ساله ایران، ج۸، تهران: علمی، ص۱۳۲-۱۳۵.
(۲۶ رضاشاه و بریتانیا، ص۴۷۵.
(۲۷ همان.
(۲۸ خاطرات محمدعلی فروغی به همراه یادداشت های روزانه از سال های ۱۲۹۳ تا ۱۳۲۰، به کوشش محمد افشین وفایی، پژمان فیروزبخت، انتشارات سخن، ۱۳۹۶، ص ۶۴۱
(۲۹ مروارید، یونس (۱۳۷۷). از مشروطه تا جمهوری (نگاهی به ادوار مجالس قانونگذاری در دوران مشروطیت)، تهران: اوحدی، ص۲۲۶-۲۲۸.
(۳۰ بیانات در مراسم تنفیذ حکم چهاردهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۱۴۰۳/۵/۷
(۳۱ مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (۱۳۹۹) صحیفه امام خمینی، ج۳، تهران: نشر عروج، ص ۵۰۸
(۳۲ میرفطروس، علی (۲۰۱۲) خاطرات دکتر امیراصلان افشار، مونترال: نشر فرهنگ، ص ۵۱۵
(۳۳ فردوست، حسین (۱۳۹۵). ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج۱، تهران: اطلاعات، ص۱۱۴.
(۳۴ میلانی، عباس (۱۳۹۴). نگاهی به شاه، تورنتو: پرشین سیرکل، ص۱۲۴.
(۳۵ رضاشاه و بریتانیا، ص۴۸۳.
(۳۶ نگاهی به شاه، ص۱۲۴.
(۳۷ روزنامه اطلاعات، ۱۳۲۳/۵/۷، ص ۱
(۳۸ نگاهی به شاه، ص۱۲۴.
(۳۹ همان.
(۴۰ همان، ص۱۲۵.
(۴۱ همان.
(۴۲ صادقی گیوی، محمدصادق (۱۳۷۹) خاطرات آیت‌الله خلخالی، تهران: سایه، صص ۳۴۱-۳۴۳

....
لطفاً نظر خود را بنویسید:
نام :
پست الکترونیکی :
نظر شما :
ضمن تشکر ، نظر شما با موفقیت ثبت شد.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار امام مجاهد شهید حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (قدّس‌الله‌نفسه‌الزکیه) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی