others/content
نسخه قابل چاپ

روایت دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب

وقتی زبان رسمی حسینیه ترکی می‌شود!

 روایتی از دیدار مردم آذربایجان شرقی در آستانه‌ی سالگرد قیام تاریخی مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶؛ به قلم مهدی مولائی

* این همه مرد چای‌خور!
وقتی سر صبح تهران اتوبوس‌های خالی، سپر به سپر، حاشیه خیابان فلسطین به ردیف ایستاده‌اند یعنی چند کوچه پایین‌تر جماعتی از کیلومترها دورتر خود را برای دیدن کسی رسانده‌اند. این یعنی دیدار امروز، دیدار اقشار یکی از استان‌ها با رهبر انقلاب است.

داخل خیابان که می‌شوم، جمعیت شانه به شانه به سمت حسینیه جاری است. عده‌ای منتظر همراهان، بعضی مشغول گرفتن عکس‌های یادگاری و حواس‌جمع‌ترها درحال سبقت از بقیه برای زودتر رسیدن، پا تند می‌کنم از پی سبقت گرفته‌ها. از ذوق و کنجکاویشان در تماشا و سرک کشیدن به گوشه و کنار، می‌شود فهمید که بیشترشان دیدار اولی‌اند. بساط چای در گوشه‌ای برپاست و پیرمرد مهربانی با لبخند مشغول پذیرایی از مهمان‌ها. از دور که می‌بینی سبقت‌گرفته‌ها و کندترها همه پا نگه‌داشته‌اند. این همه مرد چای‌خور!


 
پای میز که می‌رسم دلیلش واضح است. اینجا همه دارند آذری صحبت می‌کنند؛ و مردان آذری مشهورند به چای‌خور بودن. خستگی راه و کوفتگی اتوبوس‌نشینی را که با جرعه‌های دست پیرمرد در می‌کنند، شوخی‌هایشان شروع می‌شود. جوان قدبلند و سرخ‌گونه‌ای با لهجه غلیظ آذری می‌گوید «دفعه بعد باید لیوان دسته‌دارهامون رو بیاریم؛ لیوان‌هاشون کوچیکه» و همه بلند می‌خندند.
 
سر صحبت را با جوانی باز میکنم و به سمت حسینیه می‌رویم. اهل شبستر است و دانشجو. ظاهر امروزی دارد. آمدنش لحظه آخری جور شده. می‌گوید ۲۲ بهمن امسال برای اولین بار به راهپیمایی رفتم؛ به شوخی به رفقایم گفتم امیدوارم آقا برایم جبران کند؛ و حالا اینجایم! مهرداد با ادبیات خودش می‌گوید «امسال تو کتم نرفت که دشمن‌شاد بشیم. باید میدیدی چه قیامتی کردیم!»


* زبان حسینیه، ترکی است!
حسینیه هنوز پُر نشده و هرکسی وارد می‌شود، با راه رفتنی که شبیه دویدن است می‌رود برای نشستن در اولین صف پشت نرده‌ها. بعضی به محض رسیدن، خم می‌شوند و زیلوهای آبی قدیمی حسینیه را می‌بوسند؛ به شکرگزاری اینکه امروز اینجا هستند. صف‌های جلو که پُر می‌شود حالا از راه آمده‌ها دنبال جایی با بهترین زاویه دید هستند. راضی به نشستن پشت ستون‌ها نمی‌شوند تا ستون‌های سنگی بلند مانع رویت ماه، در آستانه حلول هلال رمضان نشود.

امروز اینجا همه ترکی صحبت می‌کنند. از بچه‌های کوچک و جوان‌ها تا پابه‌سن گذاشته‌ها. خادم‌ها حتی به ترکی شکسته بسته‌ای، مهمان‌ها را راهنمایی می‌کنند. به‌شکل جالبی شعارهای جمعیت هم ترکی است. اگر ترکی نمی‌دانستم امروز حسابی کارم لنگ بود؛ ظاهراً امروز زبان رسمی حسینیه ترکی است!

جایی در صف‌های جلوتر می‌نشینم، به همسایگی مرد میانسالی که از تبریز آمده. آقا جواد می‌گوید سال‌ها آرزوی دیدار آقا را داشته. حالا وقتی موقعیتی برای حضور پسرش در مراسم پیش آمده، او پدر آرزومندش را به‌جای خود راهی تهران کرده. با شور و حالی وصف نشدنی و جدیتی تمام عیار، از بصیرت تبریزی‌ها می‌گوید و پُز همشهری‌هایشان را می‌دهد که دل به دل فتنه‌گران نداده‌اند و شهر، امن و امان از دل این ایّام گذر کرده. جمعیت که شعار «آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی» سر می‌دهد، چشم‌های آقا جواد برق می‌زند از اثبات ادعایش!

 

* شعاری برای همه فصول!
پسربچه هفت ساله‌ای، کلاس اولی، با یونیفرم نظامی و سربند سبز یاحسین حسابی دل از صف‌های دور و برش برده. به دستخط معوجی که مخصوص سن اوست، روی تکه‌ای کاغذ نوشته «آقا دوستت دارم» و با اخم و جدّیّت دودستی کاغذش را روی سر گرفته و نمی‌نشیند. پدرش که روحانی جوانی است می‌گوید سوادش تازه قد داده که بنویسد و هرچه مادرش اصرار کرده که بیا خودم برایت بنویسم، گفته نخیر خودم باید برای آقا بنویسم. مگه سواد ندارم؟
 
پسر نوجوان دیگری کمی آن‌طرف‌تر روی چفیه سفیدی نوشته «آمریکا و ناوهایش، خامنه‌ای و عصایش». تراکتوری‌ها هم از قافله‌ی دست‌نوشته‌ها جا نمانده‌اند. با شال‌های سرخی بر گردن پرچم بزرگ ایران را سر دست گرفته‌اند که زیرش عبارت «یاشاسین آذربایجان» نوشته شده. حسابی سوژه عکاس‌ها و خبرنگارها شده‌اند.

امروز از آن دیدارهایی است که جمعیت خودش حسابی شور و هیجان دارد و نیاز نیست کسی یخ مجلس را بشکند. مرد کوچک‌جثه‌ای که توقع صدایی چنین بلند از او نمی‌رود بین صف‌ها ایستاده و شعار می‌گیرد. جمعیت فریاد می‌زند: «آذربایجان جانباز، خامنه‌ای دن آیریلماز». می‌توانم با قاطعیت ادعا کنم که متوسط شدت صدای امروز شعارها، از شدت صدای تمام مراسم‌های سال اینجا، چندین دسی‌بل بالاتر است.

شعار «یل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز ولایت پرچمی» و شعارهایی با محوریت حضرت عباس، حال و هوای تاسوعاهای معروف آذری‌ها را به حسینیه می‌آورد و سطح شور و حماسه را تا بالاترین حد ممکن ارتقا می‌دهد. عجب شوری. گویی که وارثان لشکر ۳۱ عاشورایند. گویی که وارثان ستارخان و باقرخان. این‌ها شعارهایی است که معمولاً فقط یک روز در سال، در اینجا شنیده می‌شود. مردم ولی میان شعارهایشان، همچنان مرگ بر آمریکا را مشت می‌کنند. فرقی نمی‌کند از چه تبار و ملّیّت و قشری، مرگ بر آمریکا شعار مشترک همه آزادگان جهان است!


* باخدیم سنه آی چیخدی!
مجری مراسم پشت تریبون می‌رود و با سلام و صلواتی و با شعری، سروشکل رسمی دیدار را می‌سازد. از گروه سرودی که همگی نوجوان هستند دعوت می‌کند و آن‌ها هم شعر جالبی را اجرا می‌کنند. کمی بعد، پیرمرد خوش‌صحبتی پشت تریبون ایستاده. از نفر کناری‌ام سؤال می‌کنم ایشان را می‌شناسی؟ می‌گوید آقای ارسلانی است؛ از مبارزین و مجاهدین قیام ۲۹ بهمن‌ماه تبریز. مرد مبارز، روایت و مشاهداتش از آن روز و تعقیب و گریز مأموران را آنقدر جذاب تعریف می‌کند که انگار همین حالا مقابل چشمش است. بعد از ایشان، همسر شهید مهدی باکری چند دقیقه‌ای صحبت می‌کنند.
 
 
کاغذ شعری از بدو ورود در دست میهمان‌هاست و حالا مداح جوانی برای تمرین همخوانی شعر، به جایگاه می‌رود. شعری با ابیات فارسی و ترکی درباره وطن و درباره آمادگی و پادررکابی برای فدا کردن جان برای کشور. اشتیاق جمعیت برای دیدار با آقا، به یک بار تمرین شعر بسنده می‌کند و بعد شعار «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» را سر دست‌ها می‌اندازد. جمعیت سر از پا نمی‌شناسد برای لحظه وصال.

چشم‌ها به جایگاه است و پچ‌پچ بین صف‌ها افتاده. همه بی‌آنکه کسی بگوید، همین ثانیه‌ها منتظر ورود آقا هستند. چه ثانیه‌های کش‌داری. لحظاتی بعد، آقا در جایگاه همیشگی برای جمعیت دست بلند کرده. موج‌های بزرگ می‌زند به اقیانوس حسینیه و صف‌ها جلو و عقب می‌شود. شعارها روی هم سوار می‌شود و در هم می‌ریزد. اشک‌ شوق در چشم‌ها و دست ارادت بر سینه‌هاست. آقا نشسته ولی شور جمعیت نمی‌نشیند. بالاخره فریادها بر سر شعاری واحد به توافق می‌رسد و فریاد می‌شود. آذربایجان شرفدی؛ پهلوی بی‌شرفدی!


* ما عزاداریم!
تمام حسینیه یک‌صدا شعری می‌شود که چند دقیقه قبل تمرین کرده بود؛ و آقا تا آخرین مصرع شعر را از روی کاغذ دنبال می‌کنند. بعد امام جمعه تبریز در جایگاه قرار می‌گیرد و گزارشی از فعالیت‌های مذهبی و انقلابی مردم استان ارائه می‌کند. از استقبال فوق‌العاده جوانان از مراسم اعتکاف تا رشد دوبرابری جمعیت راهپیمایی ۲۲ بهمن تبریز نسبت به سال گذشته. به رسم ادب و احترام، جای شهید آل‌هاشم را هم خالی می‌کند. عکس‌های کوچک آیت‌الله، در دست مردم یکی یکی بالا می‌رود.

آقا بسم‌الله می‌گویند و به حاضران و بخصوص جوانان و خانواده شهدا خوش‌آمد می‌گویند. رهبر انقلاب هم در همین بدو سخن، یادی از شهید آل‌هاشم می‌کنند و مردم با صلواتی دلتنگی خود را ابراز می‌کنند. آقا این دیدار را یک دیدار استثنایی و امسال را سالی عجیب می‌نامند. بعد درباره فتنه اخیر می‌فرمایند «این‌جور نبود که فرض کنیم یک عدّه جوان یا غیر جوان در یک جایی عصبانی شدند، حرکتی کردند، اقدامی کردند، اعتراضی کردند یا اغتشاشی کردند؛ نه، بیش از این حرفها بود؛ کودتا بود، منتها این کودتا زیر پای ملّت ایران له شد.»

رهبر انقلاب بعد از تشریح نقش سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و رژیم صهیونیستی در وقایع اخیر، درباره کشته‌شدگان این واقعه گفتند «امّا خونهایی بر زمین ریخته شد. ما داغداریم، ما عزاداریم به خاطر خونهایی که ریخته شد». آقا اول حساب مفسدین و کودتاچی‌های کشته شده را جدا می‌کنند و بعد بقیه را به سه دسته تقسیم می‌کنند. نیروهای امنیت و مدافع سلامت نظام؛ رهگذرها؛ و دسته سوم هم کسانی که «فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بی‌تجربه بودند، با فتنه‌گرها همراه شدند». اقا حتی دسته سوم را هم بچه‌های ما می‌نامند و خبر از نامه‌هایی می‌دهند که بعضی پشیمان‌شده‌ها برای ایشان نوشته‌اند و از ایشان طلب حلالیت کرده‌اند. نمی‌دانم بقیه هم متوجه بغض پدرانه آقا موقع صحبت از پشیمانی این جوان‌ها شدند یا نه ولی من به این مهربانی و رابطه قلبی افتخار کردم.
 
* فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَیْکُمْ
بخش دوم صحبت‌های رهبر انقلاب به امپراطوری رو به انقراض آمریکا تخصیص پیدا کرد. آقا از نشانه‌های سقوط این تمدن گفتند. از مشکلات اقتصادی و اجتماعی تا فساد اخلاقی در آن جزیره بدنام! به تهدیدهای آمریکا علیه ملّت ایران اشاره می‌کنند و با لبخندی رندانه می‌گویند «میدانند طاقت این حرف‌ها را ندارند». تکبیر پرشور جمعیت بلند می‌شود.

آقا به سخنان رئیس جمهور آمریکا درباره قوی بودن ارتش‌شان اشاره می‌کند و با لحنی محکم می‌گویند «قوی‌ترین ارتش دنیا گاهی ممکن است آنچنان سیلی بخورد که نتواند از جا بلند شود!» هنوز تکبیر دوم جمعیت جان نگرفته که آقا ناوهای آمریکایی را هم بی‌زخم نمی‌گذارند و می‌گویند «مدام میگویند ما ناو فرستادیم طرف ایران؛ خیلی خب، البتّه ناو یک دستگاه خطرناکی است امّا خطرناک‌تر از ناو، آن سلاحی است که میتواند این ناو را به قعر دریا فرو ببرد.» غرور و هیجان چنان توی رگ‌های حسینیه می‌دود که تکبیر و تشویق جمعیت توی هم می‌ریزد. نیم جمعیت الله‌اکبر می‌گوید و نیم دیگر کف می‌زند. ناخود‌‌آگاه چشم می‌دوزم به عبارت نقش بسته بر بلندای جایگاه و با لبخندی پر از افتخار می‌خوانم «پس هرکه به شما تجاوز کرد، با او مقابله‌به‌مثل کنید». پسر نوجوان چه شعار خوبی روی چفیه‌اش نوشته بود. آمریکا و ناوهایش؛ خامنه‌ای و عصایش.
 
آقا با چندجمله‌ای خطاب به مسئولین درباره اهمیت کار مضاعف و حل مشکلات اقتصادی مردم سخنرانی خود را تمام می‌کنند.

جمعیت حالا با حماسه و اعتماد به نفسی به‌مراتب بیشتر از یک ساعت قبل، با شعارهای خود آقا را بدرقه می‌کنند و پدر شجاع امت با لبخند و مهربانی، بعد از اینکه چفیه خود را به یکی از حاضران هدیه می‌کنند، حسینیه را ترک می‌کنند.

حالا انتشار سخنان آقا بعد از این جلسه، سکینه و آرامش را به دل دوستان و خوف و دلهره را به قلب‌های لرزان دشمنان هدیه خواهد کرد. الحمدلله!
....
لطفاً نظر خود را بنویسید:
نام :
پست الکترونیکی :
نظر شما :
ضمن تشکر ، نظر شما با موفقیت ثبت شد.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی