
قرار مصاحبه از مدتها پیش و بعد از شهادت سیدحسن نصرالله گذاشته شده بود اما سیر حوادث و تنشهای سنگین لبنان و بعد هم جنگ ۱۲ روزه و جنگ تحمیلی سوم این امکان را فراهم نکرد. در نهایت سفر آقای سیّدجواد نصرالله به ایران برای حضور در تشییع رهبر شهید این فرصت را فراهم کرد تا پای صحبتهای فرزند ارشد سیدحسن نصرالله بنشینیم.
این گفتوگوی تفصیلی شامل جزئیات و ناگفتههایی از زندگی شخصی و خانوادگی شهید نصرالله و در ادامه هم روابط بین ایشان با رهبر شهید انقلاب حضرت آیتالله العظمی سیّدعلی خامنهای است. روابط و تعاملاتی که سرشار از نورانیت، معنویت، محبت و علاقۀ بین طرفین بوده است. در بخش دیگری از گفتوگو هم وضعیت فعلی مقاومت اسلامی لبنان و حزبالله سرافراز توسط آقای سیّدجواد نصرالله تشریح شده است.
آقای نصرالله! شما فرزند چندم خانواده هستید؟
بسم الله الرّحمن الرّحیم. من دوّمین فرزند خانوادهام، بعد از شهید سیّدهادی؛ بعد از من خواهرم زینب است، بعد محمّدعلی و بعد هم سیّدمحمّدمهدی.
شما متولّد چه سالی هستید؟
۲۴ مه ۱۹۸۱؛ یعنی حدود ۴۵ سال پیش.
اوّلین تصویری که از پدرتان در ذهن دارید چیست؟
یادم هست قبل از اینکه به مدرسه بروم، سری به اتاق خوابش میزدم و میدیدم خوابیده و دستش را زیر صورتش گذاشته است. جالب است که چند سال پیش، یعنی پیش از شهادت سیّد، از مادرم پرسیدم حافظهی من ضعیف است یا واقعاً در دوران کودکی و نوجوانی، روزهای زیادی را کنار پدرم نبودم؛ مادرم گفت واقعاً بیشتر وقتها ایشان خانه نبود. برای همین، من صبحها قبل از رفتن به مدرسه به اتاقش سر میزدم. ایشان همیشه در روستاها، اردوگاهها و مراکز کاری و تبلیغی بود؛ اگر هم به خانه میآمد، دیر میرسید. ما صبح به مدرسه میرفتیم و او هنوز خواب بود، بعد هم زود بیدار میشد و برای ادامهی برنامهی روزانهاش بیرون میرفت.
البتّه در کودکی گاهی این نبودن را برایمان جبران میکرد؛ مثلاً وقتی کاری بیرون از دفتر داشت، ما را هم با خودش میبرد. من هم به او میگفتم اگر کارت از این جنس است، بیشتر از این کارها داشته باش! گاهی هم به ارتفاعات بعلبک میرفتیم؛ جایی که معروف بود او و برادران در فضای باز مینشستند و جلسه میگذاشتند.
رابطهی پدر و مادرتان در خانه چگونه بود؟ مادرتان در زندگی خانوادگی چه نقشی داشتند؟
میتوانم بگویم رابطهی پدرم، سیّد، با مادرم، امّهادی، نمونهای از احترام و محبّت و ادب بود. اگر بخواهم در یک جمله خلاصه کنم، زندگی مشترکشان الگویی اسلامی، علوی و فاطمی بود. هیچ وقت صدای بلندشان را نشنیدیم و هرگز ندیدیم میانشان اختلاف، دعوا یا حتّی خدای نکرده حرف یا اشارهای باشد که بوی دلخوری بدهد؛ کاملاً برعکس بود. در تمام عمرمان نشنیدیم پدرم مادرم را جز با الفاظ «حاجیه» یا «حاجیه امّهادی» صدا بزند؛ حتّی یک بار هم او را با اسم کوچک صدا نکرد و همیشه با کنیه خطابش میکرد.
از چه زمانی و در چندسالگی متوجّه شدید که زندگی پدرتان مثل زندگی معمولی دیگران نیست و ایشان یک شخصیّت جهادی است؟ طبیعی است که چنین جایگاهی بر زندگی شخصی و خانوادگی شما اثر میگذاشت و شما هم به عنوان فرزند این خانواده از موقعیّت پدرتان تأثیر میگرفتید. دیگران ممکن است کنار پدر و مادرشان یک زندگی عادی داشته باشند، امّا شما از همان ابتدا در فضای یک زندگی جهادی بزرگ شدید. چه زمانی این را فهمیدید و چه اثری بر شما گذاشت؟
این موضوع از همان کودکی بهتدریج برایمان روشن شد؛ فکر میکنم از حدود هفتسالگی به بعد، حتّی پیش از دورهای که در بعلبک بودیم. ما سال ۱۹۸۶ برای زندگی به بیروت آمدیم، اوّل به منطقهی اوزاعی و بعد به بئرالعبد؛ پیش از آن، هنوز خیلی کوچک بودیم و حتّی به سنّ نوجوانی هم نرسیده بودیم. بااینحال، از هشدارها و مراقبتهای امنیّتی میفهمیدیم خطری وجود دارد. به ما میگفتند در را به روی کسی باز نکنید و اگر کسی در زد، از پشت در بپرسید چه کسی است. گاهی کسانی که به دشمنی شناخته میشدند، میآمدند و سراغ سیّد را میگرفتند که آیا خانه است یا نه. ما با محافظ به مدرسه میرفتیم و با محافظ برمیگشتیم. برایمان توضیح میدادند و ما میپرسیدیم چرا مثل بقیّهی بچّهها با سرویسِ مدرسه نمیرویم؛ میگفتند شما باید جلوی چشم ما باشید، چون خطر جدّی است. در دههی ۸۰ و ۹۰ میلادی، لبنان حوادث زیادی دید و خطر فقط از طرف اسرائیل نبود، بلکه گروههای مختلفی میخواستند به نیروهای اسلامی ضربه بزنند. آن زمان، آنطور که از بعضی برادران شنیدهام ــ که شماری از آنها بعدها شهید شدند ــ به این جریان «خمینیها» میگفتند؛ یعنی همان جریان دینیای که شهید سیّدعبّاس موسوی (قدّس سرّه) در لبنان رهبری میکرد.
بنابراین، از همان کودکی میدانستیم که زندگیمان عادی نیست. سیّد بیشتر وقتها خانه نبود و مادرم برایمان توضیح میداد که برای تبلیغ رفته، سر کار است، در مقرها است و چیزهایی مانند اینها. وقتی هم به خانه میآمد، از آدمهایی که به دیدنش میآمدند میفهمیدیم چه نوع مسئولیّتی دارد؛ بعضی از آنها امروز عضو شورا هستند، بعضی شهید شدند، بعضی هنوز در عرصهی سیاسی و جهادی فعّالند و بعضی هم از دنیا رفتهاند.
به خدا قسم یادم نمیآید که غر زده باشیم و بگوییم چرا بیرون نمیرویم یا چرا خانواده همیشه دُور هم نیست. البتّه هرچه سنّمان بالاتر رفت، حضور سیّد در خانه هم به دلیل انباشته شدن و سنگینتر شدن مسئولیّتهایش کمتر شد، امّا همزمان فهم و آگاهی ما هم بیشتر میشد و بهتر شرایط را درک میکردیم. نگاه ما این نبود که چرا با او بیرون نمیرویم؛ فقط از خدا میخواستیم سلامتی، عافیت و توفیقش را حفظ کند و عمرش را طولانی کند؛ همین برای ما بهشت بود. سبحانالله! خدای متعال خودش به انسان عوض میدهد و ذهنش را به چیزهای دیگری مشغول میکند. همین هم کمکی بود تا سیّد با تمرکز کامل راهش را ادامه بدهد و چیزی از طرف خانواده مانع کارش نشود یا ذهن و خاطرش را درگیر نکند.
با توجّه به نوع کار پدرتان، طبیعی بود که وقت کمتری را در خانه بگذرانند. وقتی کنار شما بودند، این کمبود حضور را از نظر عاطفی و تربیتی چگونه جبران میکردند؟
اوّل اینکه ما مثل بقیّهی بچّهها زندگی خودمان را داشتیم؛ مدرسه میرفتیم، با اقوام رفتوآمد داشتیم و سرگرمیها و کارهای خودمان را داشتیم. طبعاً، زمانهایی هم بود که سیّد در خانه حضور داشت. یادم هست فاصلهی آزادسازی سال ۲۰۰۰ تا پیش از جنگ ۲۰۰۶، دورهی طلایی زندگی خانوادگی ما بود؛ میدانستیم ایشان در خانه است، میآمدیم دُور هم غذا میخوردیم و مدّتی را با هم میگذراندیم. حتّی وقتی میان دیدارها فاصله میافتاد ــ بهویژه بعد از سال ۲۰۰۶ که دورهی دوری و دلتنگی برای سیّد شروع شد ــ همان مدّت کوتاهی که کنارش مینشستی، دلتنگیات را بیشتر میکرد؛ چون میدانستی باید بروی و معلوم نیست دیدار بعدی چه زمانی باشد. از قبل، سؤالها و موضوعاتی را که دوست داشتیم نظرش را دربارهی آنها بدانیم آماده میکردیم. البتّه تا جای ممکن وارد بحثهای سیاسی نمیشدیم، چون دوست نداشتیم وقت خانه هم صرف همان مسائل سیاسی و کاریای شود که تقریباً همهی وقتش را گرفته بود. به نظرم حتّی همان دیدارهای کوتاه پس از سال ۲۰۰۶ هم کافی بود؛ زیرا او بلد بود در همان زمان محدود، دل و روح و فکر آدم را سیراب کند.
مهمترین ویژگی ایشان به عنوان پدر، نه به عنوان یک رهبر، چه بود؟
سیّد بسیار مهربان بود و اصلاً در همه چیز شخصیّت ویژهای داشت. میدانست با بزرگتر، کوچکتر و هر سنّی چگونه رفتار کند، بدون آنکه کسی را برنجاند. میگفت همهی شما را دوست دارم، امّا با هر کدامتان متناسب با سن و ویژگیهای خودش رفتار میکنم. روحیّه، طرز فکر و خُلقوخوی تکتک ما را میشناخت. در مسائلی که پای مکروه یا حرام در میان بود اهل تعارف نبود، ولی شوخی هم میکرد و حدّومرزش را نگه میداشت. دوستداشتنی بود، معلّم بود، و یکپارچه محبّت. ما بچّهها با هم مسابقه میگذاشتیم هر چیزی را که ممکن بود لازم داشته باشد برایش بیاوریم؛ بااینحال، به ما یاد میداد کارهای شخصیاش را خودش انجام دهد. لذا واقعاً نمیتوانم یک ویژگیاش را جدا کنم و بقیّه را کنار بگذارم؛ همهی وجودش زیبا بود.
در تربیت شما بیشتر روی چه نکاتی تأکید داشتند؟
پدرم متناسب با سنّ ما قدمبهقدم جلو میآمد. البتّه پایهی اصلی تربیت در خانه، زندگی روزمرّهی ما با مادرم بود و خود سیّد هم همیشه به این موضوع اذعان داشت. حتّی وقتی دربارهی شهید سیّدهادی ــ که متأسّفانه کمتر از او یاد میشود ــ از پدرم پرسیدند، گفت اصل تربیت و پرورش هادی به مادرش برمیگردد. در مجموعهای به نام «روحالامین» هم اشاره کرده بود که بسیاری از ویژگیهای او، طبعاً، حاصل تربیت مادر بود.
امّا سیّد هم متناسب با سنّوسال ما، از همان اتّفاقهایی که در یک نشست یا در زندگی روزمرّه پیش میآمد برایمان درس میساخت. الان که از من میپرسید، اوّلین چیزهایی که به ذهنم میآید اینها است: آزار مردم ممنوع؛ بدگویی و تعرّض به مردم ممنوع؛ غیبت ممنوع؛ دستدرازی به حقوق مردم ممنوع؛ و مدارا با مردم واجب. بعدتر، وقتی پختهتر شدیم، همهی اینها را در یک اصل خلاصه میکرد: طوری زندگی کن که بدانی خدای متعال در همهی لحظهها و حرکت و سکونت، در هر حال و هر جا، با هر کس که باشی، تو را میبیند؛ حتّی یک لحظه گمان نکن خدا از تو غافل است؛ پس مراقب حرف، نگاه و رفتارت باش.
درعینحال، دین را هم سخت و پیچیده نمیکرد؛ میگفت رسیدن به رضایت خدا دشوار نیست. زیباییاش این بود که بدون کتاب و تخته، معلّمی میکرد و با رفتارش آموزش میداد. بردباریاش، صبرش، ادبش در اعتراض یا ردّ یک رفتار، و شیوهای که با آن حرام و حلال، مکروه، درست و نادرست را نشان میداد، همه برای ما درس بود. البتّه وقتی لازم بود، خشمگین میشد. مؤمن اگر در برابر خطا، حرام و گناه خشم نداشته باشد، یک جای کار میلنگد. خودش هم همین را میگفت و گاهی با ما سادات شوخی میکرد و میگفت که اگر سیّد کمی تندمزاج نباشد، باید دربارهاش تحقیق کرد!
سیّد وقتی راه میرفت مدرسه بود و وقتی مینشست هم مدرسه بود. ممکن بود اصلاً مخاطب حرفش نباشی، بلکه فقط کنار او نشسته باشی و بشنوی که تلفنی دارد مسئلهای را حل میکند؛ همان جا میدیدی چگونه با مشکل برخورد میکند. بعضیها وقتی میشنوند فلانی خطا کرده، اوّلین فکرشان این است که چطور تنبیهش کنند؛ امّا او، برعکس، میگفت وظیفهی من این است که ببینم چگونه میتوانم مردم را از راهی که به جهنّم میرسد دور کنم؛ وگرنه آسانترین کار این است که وقتی کسی خدای نکرده به لب پرتگاه جهنّم رسید و خطا کرد، یک هلش بدهی و خودت را راحت کنی. سیّد میگفت این وظیفهی ما نیست؛ وظیفهی ما همان وظیفهی پیامبران، پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله) و اهلبیت (علیهم السّلام) است: حلم، رحمت، لطف و مهربانی با بندگان خدا. این ویژگی در سالهای آخر عمرش به شکل شگفتانگیزی در وجودش پُررنگتر و متعالیتر شده بود.
با توضیحاتی که دادید، به نظر میرسد همین ویژگیها یکی از علل محبوبیّت فراوان ایشان بوده است.
این محبوبیّت و آن تشییع عجیب ــ با وجود همهی فشارها ــ کار خدای متعال بود. وقتی انسان روح و دلش را به خدا میسپرد، خود خدا محبّت و مقبولیّت او را در دل مردم میگذارد؛ همانطور که دربارهی امام خمینی و امام خامنهای (قدّس سرّهما) دیدیم. آنها برای خدا خالص شدند و حتّی خودشان را در راه خدا فانی کردند؛ فقط ذوب نشدند، بلکه همهی وجودشان را برای خدا دادند، خدای متعال هم محبّتشان را در دل بندگانش قرار داد. روایتی با این مضمون هست که وقتی خدا بندهای را دوست بدارد، محبّتش را در دل مردم میاندازد. خدا بندگان صالح را دوست دارد و این بزرگان از بندگان صالح و از ستونهای دین او بودند.
وقتی برادرتان شهید شد، در داخل و خارج لبنان اتّفاق بزرگی افتاد. خیلیها باورشان نمیشد فرزند دبیرکلّ حزبالله در خطّ مقدّم جنگیده و به شهادت رسیده باشد. محبّت پدر و مادر به فرزند هم جایگاه خاصّی دارد. لطفاً خاطرهای از رابطهی پدرتان با شهید سیّدهادی و شیوهی مواجههی ایشان با شهادت او بگویید؛ بهخصوص اگر نکتهای هست که قبلاً هیچ وقت بیان نشده.
ممکن است حرف خاصّی زده باشد، امّا الان یادم نمیآید. واقعاً هیچ وقت بابت اینکه پسرش را تقدیم کرده، نه بر خدا منّت گذاشت و نه بر مردم. بااینحال، بعضی نکاتِ ظاهراً کوچک معنای بزرگی داشت. در ماجرای تبادل، حاضر نشد فقط دربارهی هادی و جدا از دیگر شهدا و اسرا مذاکره کند؛ منظورم شهدایی است که پیکرهایشان در اسارت بود. بعد هم وقتی پیکرها بازگشت و شهید هادی به خاک سپرده شد و سالها بعد هم حاج عماد دفن شد و گلزار شهدا را سامان دادند، باز اجازه نداد قبر سیّدهادی هیچ تفاوت و امتیازی نسبت به قبر سایر شهدا داشته باشد. قاطعانه میگفت پسر من هم مثل بقیّه شهید شده؛ مبادا کسی چیزی روی قبرش بگذارد که او را از دیگر شهدا متمایز کند. حتّی در همین مسئله هم حواسش به مادران و خانوادههای شهدایی بود که به آنجا میآمدند. لذا از شدّت تواضع سیّد، هادی از سال ۱۹۹۷ تا پیش از شهادت پدرم و حتّی تا امروز، مثل بسیاری از شهدا مظلوم و کمترشناختهشده مانده است.
خبر شهادت برادرتان چگونه به شما رسید؟
ماجرا، هم خندهدار بود و هم گریهآور! هادی داشت خانهای را که قرار بود بعد از ازدواج در آن زندگی کند، آماده میکرد و مهیّای شروع زندگی مشترک میشد. کمی پیش از آن، همهی خانواده همراه سیّد به ایران آمده بودیم؛ سفری که بعد از رفتنمان در سال ۱۹۹۰، تقریباً آخرین و تنها سفر خانوادگی ما با او به ایران بود.
آن روز، اوّلین چیزی که به من فهماند اتّفاقی افتاده، وقتی بود که به اتاق نگهبانی ورودی محلّهمان رسیدم. یکی از همسایههای خوبمان به طرفم آمد و گفت اسم تو چیست؟ گفتم جواد. گفت یعنی تو هادی نیستی؟ گفتم نه، هادی نیستم. به دوستم که پشت سرم بود گفتم خدا به خیر کند؛ شاید هادی، برادر من، مثلاً پسر برادرش را زده یا کسی را اذیّت کرده! خدا میداند. بعد، به طرف خانه رفتم. سکوت نگهبانها و سؤال آن زن باعث شد کمکم حس کنم اتّفاقی افتاده است. وقتی رسیدم، خواهرم زینب در را باز کرد و اشکهایش را دیدم؛ همان جا فهمیدم خبری شده است.
وقتی وارد شدم، حاج عماد (رحمة الله علیه) جلو آمد و گفت بیا داخل سالن. در خانهی ما یک بخشی مخصوص پدرم بود؛ رفتم آنجا. اوّل گمان کردم پدرم تلویزیون نگاه میکند؛ بعد دیدم نه، حاج عماد و چند نفر دیگر در اتاق بودند و پدرم تنها در کتابخانه نشسته بود. وارد شدم، او را بوسیدم و تسلیت گفتم. بعد، حاج عماد صدایمان کرد و گفت بیایید. رفتیم دیدیم فیلمی را با دستگاه ویدئو روی تلویزیون پخش کردهاند تا پیکر شهدا را که روی زمین افتاده بودند ببینیم و تشخیص بدهیم کدام هادی است و کدام علی کوثرانی، تا بتوانند خبر را اعلام کنند.
شما میگویید بعضیها باور نمیکردند، درحالیکه حتّی پیکر شهید سیّدهادی هم به اسارت دشمن درآمد؛ یعنی اسرائیلیها پیکرش را در میدان نبرد گرفته بودند و تصویرش را منتشر کرده بودند. بااینهمه، بعضی آدمهای پست میخواستند همین مسئله را دستاویزی برای عیبجویی از سیّد قرار دهند؛ درحالیکه این فقط یک افتخار معمولی نبود، بلکه یک شرف و نشان الهی بود. با وجود این، سیّد فقط یک بار از هادی در برابر تهمتهایی که دربارهی محلّ شهادتش میزدند دفاع کرد.
بههرحال، پیکرها را شناسایی کردیم و هادی را از ابروهای بههمپیوستهاش شناختیم. اسرائیلیها پیکرش را تا زمان مبادله در سردخانه نگه داشتند و در قبرستان اعداد دفن نکردند.
سیّد، در برابر مصیبت، صبور و اهل احتساب بود. هیچ وقت حالت افراطی و ازهمگسیختهای از او ندیدیم، جز وقتی خبر رحلت امام خمینی را شنید ــ که آن لحظه را یادم هست ــ یا مثلاً وقتی به عمّهاش تسلیت میگفت. ایشان قلب بسیار نرمی داشت. یادم هست بعد از اینکه تلفنی به عمّهاش تسلیت گفت و گوشی را گذاشت، در خلوتِ خودش گریه کرد. امّا دربارهی هادی و دیگر شهدا بسیار محکم بود و خودش را در برابر مردم نگه میداشت، مگر طبعاً در عزای اباعبدالله که گریه میکرد.
وقتی پدرتان در جمع خانواده بودند، آیا حرفی دربارهی شهادت میزدند و اصلاً موضوع شهادت میان شما مطرح میشد؟
ما حرف زدن دربارهی شهادت سیّد را حتّی در خیالمان هم نمیتوانستیم تحمّل کنیم، چه برسد به اینکه میان خودمان دربارهاش صحبت کنیم. البتّه این از جنبهی عاطفی بود؛ وگرنه ما در مسیر شهدا و مقاومت زندگی میکردیم و سیّد هم همیشه در معرض ترور بود، طوری که خیلی وقتها با عجله ما را از خانه بیرون میبردند و برای چند روز یا مدّتی کوتاه در خانههایی ناشناس نگه میداشتند. البتّه این مربوط به دورهی پیش از آزادسازی است؛ از دههی ۸۰ به بعد نیز بارها عملیّات و تلاش برای ترور سیّد، یا کشف شد یا شکست خورد و خبرش بیرون آمد. همانطور که گفتم، حتّی در بعلبک هم افرادی درِ خانهمان را میزدند و خودروهای مشکوک نزدیک خانه میایستادند و رفتوآمد سیّد را زیر نظر میگرفتند. در دههی ۹۰ هم اسرائیلیها چند بار برای ترورش اقدام کردند. بنابراین، شهادت خطری بود که هر روز او را تهدید میکرد.
مثلاً روز انفجار بندر بیروت، من در خانه بودم که ناگهان دیدم زمین در ضاحیه لرزید، همه جا تکان خورد، دود آسمان را پوشاند و حتّی مردم جنوب هم لرزش را احساس کردند. از خانه پایین آمدم و دود را میدیدم، ولی از شدّت شوک نمیتوانستم فاصلهاش را درست تشخیص بدهم؛ دود آنقدر عظیم بود که خیال میکردی از پشت سه ساختمان آنطرفتر بلند شده است. در خیابان راه میرفتم و قلبم تند میزد؛ فکر میکردم سیّد را هدف قرار دادهاند. کمی بعد گفتند انفجار در بندر بوده. همان جا دلم قدری آرام شد و برگشتم تا برویم ببینیم چه اتّفاقی افتاده است. خلاصه، خیالم راحت شد که حمله متوجّه سیّد نبوده است.
طبیعتاً همیشه نگرانی و دلواپسی دربارهی جان و سلامتی سیّد وجود داشت، امّا در نهایت مؤمن بودیم و کار را به خدای متعال میسپردیم. هر کاری هم که انسان بکند، حافظ واقعی او خدا است. حتّی حاج نبیل، مسئول حفاظت سیّد، به من میگفت فکر نکن من کاری میکنم؛ من وظیفهام را انجام میدهم، امّا کسی که او را حفظ میکند خدا است. برای همین، این نگرانی به یک دغدغهی روزمرّه تبدیل نمیشد که زندگی و کارمان را متوقّف کند.
پیش از شهادت ایشان، آخرین بار چه زمانی پدرتان را دیدید؟
حدود سه ماه پیش از شهادتشان و تقریباً یک ماه بعد از فُوت مادربزرگم؛ مادربزرگم در ۲۵ مه ۲۰۲۴ از دنیا رفت.
دیدار کوتاهی بود؟
وقتی برای دیدن مادربزرگم آمد، دیدار کوتاهی بود؛ برایش سورهی یاسین خواند و دعا کرد. حدود یک ماه بعد، تقریباً یکونیم ساعت با عمّهها و عموهایم نشستیم؛ البتّه با هر کدام جداگانه، چون شرایط امنیّتی اجازه نمیداد همه یک جا جمع شویم. این آخرین باری بود که او را از نزدیک دیدم. البتّه تلفنی با او در تماس بودم و میگفتم دلم میخواهد ببینمت و دلتنگت شدهام؛ امّا تقدیر چیز دیگری بود.
بعد از آن دیدار حضوری، اتّفاق دیگری هم افتاد؟ آخرین تماس پیش از شهادت را به یاد دارید؟
هشت روز پیش از شهادتش با او حرف زدم. شنبه تماس گرفتم، امّا مشغول بود. معمولاً زمان تماس ما بعد از نماز صبح بود و آن روز بعد از نماز صبح هم سرش شلوغ بود. با حاج نبیل، شهید ابراهیم جزینی، صحبت کردم. یادم نیست یکشنبه با او حرف زده باشم؛ بعید میدانم. از دوشنبه، حوادث، یکی پس از دیگری شروع شد و ایشان هم جمعه شهید شد.
چه زمانی به طور قطعی فهمیدید پدرتان شهید شدهاند؟
لحظهی حمله، ضاحیه بهشدّت لرزید. بعضی از دوستانم بعداً فیلمهایی از داخل محلّ کارشان در اطراف ضاحیه نشانم دادند که چطور همه جا تکان خورده بود. جایی که ما بودیم هم لرزید؛ شبیه لحظهای که مجتمع امام حسن را در سال ۲۰۰۶ بمباران کردند. همان لحظه از خواب پریدم، درحالیکه خواب آشفته و کابوسمانندی میدیدم. چند ساعت بعد، اسرائیلیها اعلام کردند فلانی را هدف قرار دادهاند. میان باور و ناباوری بودیم. بچّهها آمدند و گفتند فعلاً هیچ خبری نیست و انشاءالله خیر است. هیچ چیز معلوم نبود و واقعاً چیزی نمیدانستیم.
راستش شاید نتوانم آنها را سرزنش کنم؛ هیچ کس توان رساندن چنین خبری را به دیگری ندارد، چه رسد به خانوادهی سیّد. شنبه، وقتی حزبالله بیانیّه را منتشر کرد، مطمئن شدیم. حتی بعضیها دنبال این بودند که از طریق موبایل، من را پیدا کنند تا پیش از اعلام تلویزیونی، خبر را به من برسانند و بدانند کجا هستم. اینها لحظاتی است که نه دوست دارم به یادشان بیاورم و نه دربارهشان حرف بزنم.
آیا هیچ وقت دیدار خانوادگی با رهبر انقلاب داشتید؟
نه، هیچ وقت همهی خانواده با هم خدمت آقا نرسیده بودیم؛ نه پیش از شهادت سیّد و نه بعد از آن. پدرم خیلی حیا داشت و دوست نداشت مزاحم یا سربار کسی شود. همیشه به او میگفتند خودت بیا، خانواده و بچّهها را هم بیاور، امّا قبول نمیکرد. حتّی پس از شهادتش هم پیش نیامد که همهی خانواده با هم خدمت آقا برسیم؛ شرایطی بود که ما از جزئیّاتش خبر نداشتیم.
اوّلین بار چه زمانی با رهبر انقلاب آشنا شدید؟
اوّلین بار وقتی بود که برای تشییع امام خمینی به ایران آمدیم. هشت سالم بود و به مصلّای قدیم تهران رفتیم. آن روز کسی که سخنرانی میکرد، امام خامنهای (قدّس الله نفسه الزّکیّة) بود. من جایی نشسته بودم که منبر را درست نمیدیدم؛ برای همین خودم را به سمتی رساندم که بتوانم ایشان را ببینم و هر چند لحظه یک بار، دزدکی نگاهش میکردم.
گاهی در این سالها ــ مثلاً بعد از تشییع آقا ــ با خودم فکر میکردم محبّت رهبر چگونه در دل ما کاشته شد. پدرم نقش بزرگی داشت، امّا اصلش کار خدا بود. پیش از آن دیدارها، چگونه آدم کسی را اینطور دوست دارد؟ یا چگونه امام خمینی را که اصلاً ندیده، دوست میدارد؟ این نشان میدهد که این محبّت کار خدا است.
تا جایی که یادم هست، اوّلین دیدار مستقیمم با آقا در سال ۱۹۹۹ بود. پدرم معمولاً ما را با خودش به دیدار آقا نمیبرد. ایشان مسائل شخصی و کاری را خیلی جدّی از هم جدا میکرد و اصلاً دوست نداشت این دو با هم مخلوط شوند یا کسی به خاطر او در رودربایستی قرار بگیرد. آن زمان من در ایران بودم و پدرم که آمد، دنبالم فرستاد و گفت میخواهم تو را به جای بسیار زیبایی ببرم؛ یک قرار مهم داریم. از حرفش فهمیدم منظورش دیدار آقا است. گفت فردا فلان ساعت هیچ کاری برای خودت نگذار، میخواهم همراهم باشی. وقتی وارد مجموعهی بیت رهبری شدیم، مطمئن شدم قرار است آقا را ببینیم. پدرم و همراهانش وارد جلسه شدند. جلوی سالن، باغچهی کوچکی بود که برای نماز فرش پهن کرده بودند. سیّد زودتر از آقا بیرون آمد و به همهی محافظانی که همراهش بودند ــ بعضی از آنها در جنگ ۲۰۲۴ شهید شدند ــ با دقّت تذکّر میداد که به آقا فشار نیاورید، خشن برخورد نکنید، با دست چپ دست بدهید و به دست راستش دست نزنید؛ حتّی میگفت چیزی نخواهید و حرف اضافهای نزنید. ولی من به بخش «چیزی نخواهید» عمل نکردم! لذا به آقای اختری گفتم من از آقا یک انگشتر میخواهم. من از کودکی با آقای اختری آشنا بودم؛ او را در سفارت میدیدم، به خانهی ما رفتوآمد داشت و رابطهی بسیار خوبی با پدرم داشت و او را خیلی دوست میداشت. همان موقع، آقا یک انگشتر برایم فرستاد.
آیا پدرتان در خانه دربارهی امام خامنهای صحبت میکردند یا خاطره و نکتهی خاصّی از ایشان نقل میکردند؟
ما نمیدانستیم در جلساتشان با آقا چه میگذرد؛ جلسات، کاری بود. حتّی خیلی وقتها نمیدانستیم پدرم با آقا دیدار داشته، مگر وقتی به لبنان برمیگشت یا مدّتی بعد متوجّه میشدیم به ایران رفته و دیداری داشته است. رفتوآمدها و حتّی مهمانان عادیاش در بیروت و محیط کار، کاملاً محرمانه بود؛ حتّی خیلی از کسانی که با او کار میکردند خبر نداشتند. بنابراین، این مسائل در خانه موضوع بحث و نقل نبود.
البتّه گاهی میگفت مثلاً وقتی خدمت آقا بودم، چنین اتّفاقی افتاد؛ همین نکات کوتاه هم برایمان جالب بود. میگفت در دیدارهای خصوصی، نه سالن عمومی، در کتابخانهی آقا مینشستند. یک بار وقتی در کتابخانه با هم عکس گرفته بودند، آقا به او گفته بود عدّهای منتظرت هستند و میخواهند با تو عکس بگیرند؛ یعنی دختران آقا و عروسهای ایشان. سیّد میگفت چون این درخواست خود آقا بود، پذیرفتم. او از محبّت فرزندان و خانوادهی آقا آگاه بود. خانوادهی آقا به محبّت فراوانشان نسبت به سیّد شناخته میشدند. ما هم میدانستیم پدرمان چقدر حیا و خجالت
داشت.
از گفتوگوهایشان یا مثلاً ماجرای عکسهای یادگاری چیزی نقل نمیکردند؟
نه، چیزی تعریف نمیکرد. صحبتهایشان یا کاری بود یا اگر جنبهی عرفانی داشت، اهل عرفان اهل سرّند و راز را بازگو نمیکنند. گاهی در سالهای آخر، چیزی دربارهی تعقیبات نماز یا یک استخارهی خاص برایم مینوشت و من از قرائن میفهمیدم مطلب را از آقا گرفتهاند و مدّتی پیش خدمت ایشان بودند. او نهفقط به رهبری و نگاه دقیق آقا در مسائل، بلکه به عرفان و بصیرت ایشان هم ایمان داشت.
یعنی در مسائل عرفانی هم ارتباطی میانشان وجود داشت؟
بله، حتماً. خود ما هم به عرفان آقا اعتقاد داریم. این مسئله در سال ۲۰۰۶ برای عموم مردم آشکار شد؛ وقتی آقا از پیروزی خبر دادند و گفتند حزبالله به یک قدرت منطقهای تبدیل خواهد شد، و همینطور هم شد. پدرم یک بار به کسی گفته بود وقتی آقا را داریم، چرا برای دیدن بعضی اهل سلوک، راه دور برویم. البتّه برای آنها احترام قائل بود و خودش هم گاهی به دیدارشان میرفت و با آنها صحبت میکرد؛ امّا منظورش این بود که وقتی کنار سرچشمهای روشن، نزدیک و گوارا هستی، چرا راه دور بروی. آدم گاهی نزد بعضی افراد از سؤال کردن یا توضیح خواستن خجالت میکشد، امّا پدرم با آقا راحتتر بود؛ چه در مسائل عرفانی، چه علمی، چه سیاسی و از این قبیل، چون از اوایل دههی ۸۰ میلادی رابطهای صمیمی و دیرینه با ایشان داشت. یک بار از پدرم پرسیدم علّت این رابطهی عمیق با آقا چیست، گفت رابطهی من با امام خامنهای به اوایل دههی ۸۰ میلادی برمیگردد؛ یعنی یا بعد از آنکه ایشان رئیسجمهور شدند، یا کمی پیش از آن.
بعد از شهادت پدرتان، آقا را دیدید؟
پیش از مراسم تشییع به ایران آمدم و پشت سر آقا نماز خواندم.
چه کسی همراهتان بود؟
تنها بودم و هیچ کس از خانواده همراهم نبود. آن وقت هنوز در فضای جنگ قرار داشتیم.
چند روز پیش از تشییع بود؟
حدود یک هفته پیش از تشییع اینجا بودم؛ برای نماز دعوتم کردند و آمدم. آخرین نفری بودم که منتظر مانده بود دست آقا را ببوسد. چهرهی ایشان طوری بود که آدم دوست نداشت او را در آن حال ببیند؛ خستگی و اندوه کاملاً در صورتش پیدا بود. من دیدارهای قبلی خودم را به یاد داشتم؛ هر بار که خدمتش میرسیدم، چهرهاش باز و خندان بود و دیدارش حال آدم را خوب میکرد، امّا این بار کاملاً متفاوت بود. وقتی از سالن و مجموعه بیرون آمدم، با خودم گفتم کاش نمیآمدم و آقا را در این حال نمیدیدم. سنّشان بالا رفته بود و محاسنشان کاملاً سفید بود، امّا آن روز وقتی آقا را دیدم انگار دل خودم پیر شد. خستگی و اندوه را در چهرهشان میدیدم. بیشتر از دو کلمه با هم حرف نزدیم؛ خیلی خسته بودند. دستشان را بوسیدم، حال مادرم را پرسیدند و گفتند سلام مرا برسان، بعد هم رفتند.
بار دوّم که به دیدار ایشان آمدم، بعد از تشییع بود؛ تا جایی که یادم هست، پیش از جنگ دوازدهروزه. جلسهای برگزار شد و من، برادرم سیّدمهدی و خواهرم زینب حضور داشتیم. بعد رفتیم پشت سالن و منتظر ماندیم آقا بیرون بیایند. همین که آمدند، لبخند زدند و سلام کردند؛ همان یک لبخند، همهی غم ما را کنار زد. ایشان را بوسیدم. سبحانالله! واقعاً جاذبهی عجیبی داشتند. ایشان همانطور بودند که دربارهی سیّد گفتم: وقتی مدّتی منتظر و دلتنگ بودی و بعد، یک ساعت کنارش مینشستی، بسیاری از غمها، نگرانیها و سؤالهایت از بین میرفت. آن لحظه هم که آقا از پشت درها و کنار منبر بیرون آمدند، او را بوسیدم، سلام کردم و خواستم دعایمان کند. سیّدمهدی هم همین کار را کرد. همان دیدار کوتاه برای سبک شدن بخش زیادی از غم و اندوهمان کافی بود.
حتّی مدّتی پیش، وقتی برادرم سیّدمهدی خدمت آقا رسید و ایشان عمامه بر سرش گذاشتند، به او گفتند من سیّد را فراموش نمیکنم و فراموشش نکردهام؛ درجات سیّد هر روز در بهشت بالاتر میرود. این چه نوع سخنی است؟ این جنبهی عرفانی دارد؛ آقا صرفاً برای دلگرمی، تسلیت و همدردی یک حرف عاطفی نمیزنند که بگوید درجات سیّد هر روز در بهشت بالاتر میرود.
از حزبالله بعد از شهادت سیدحسن برایمان بگویید.
اوّلاً ما وسط میدان نبردیم و جنگ هم فرازوفرود دارد؛ یک روز به نفع ما است و یک روز به نفع دشمن. در محاسبات مادّی، کشته شدن رهبر یک حرکت یا حتّی شهادت امام و رهبر ممکن است شکست تلقّی شود، امّا ما فرزندان کربلاییم؛ این عزم، ایستادگی و آمادگی برای فداکاری، از خون امام حسین (سلام الله علیه) سرچشمه میگیرد. اگر در یک حرکت جهادی و ایمانی ــ همانطور که امام خامنهای حرکت حزبالله را توصیف میکرد ــ شهادت رهبران و سادات به معنای شکست باشد یا اگر دربارهی جمهوری اسلامی که امتداد انقلاب امام خمینی و بر پایهی فرهنگ کربلا است چنین فکر کنیم، در واقع با مبنای خودمان تناقض پیدا کردهایم. امام خمینی میگفتند هرچه داریم از کربلا و عاشورای امام حسین (سلام الله علیه) است. بنابراین، اصل حرکت ما با خون، فداکاری و شهادت امام حسین زنده است. ممکن است کسانی که در این راه خون ندادهاند، این احساس را به طور کامل درک نکنند ــ البتّه شاید به آن ایمان داشته باشند ــ امّا کسی که خودش خون داده میفهمد پیوند و مشارکتش عمیقتر، جدّیتر و باارزشتر شده است. به بیان دیگر، کسی که از دشمن طلب خون دارد، در ادامهی راه مصمّمتر و استوارتر میشود.
شهادت امام خامنهای، شهادت سیّد و شهادت فرماندهانی که پیش از آنها یا میان این دو دوره رفتند، نیرو و شتاب بیشتری به حرکت میدهد و همه اثر این خون را میبینند. امروز در لبنان برای ادامه دادن و فداکاری، همین یک جمله کافی است: سیّد شهید شد؛ دیگر چه چیزی برایمان مانده؟ پس باید تا آخرِ راه برویم. ما به آخر خط رسیدهایم و گرانبهاترین داشتهمان را تقدیم کردهایم. حالا بعد از شهادت امام خامنهای، چه کسی میتواند دربارهی ماهیّت طرح مستکبرانه، ظالمانه و برتریجویانهی آمریکا و اسرائیل در منطقه، پیمانشکنی، خیانت و طمع آنها تردید داشته باشد؟ بعد از حدود ۴۵ تا ۴۷ سال فداکاری، شهادت، قربانی دادن، چالش و جنگ، چه کسی حاضر است تسلیم شود؟
پس این شهادت نهتنها حرکت را متوقّف نمیکند، بلکه انگیزهی بیشتر، پافشاری بیشتر و بصیرت بالاتری را به وجود میآورد. هر کس امروز عقب بماند، زیان کرده است. شاید یکی از برکات همین باشد که در چنین فضای سختی قرار گرفتهایم. خود سیّد میگفت این دوره دوران غربال، امتحان و جدا شدن صفها است؛ آدمها و جریانها از هم شناخته میشوند. به تعبیر سیّد، خدای متعال پیروزی را به افراد خُلَّص میدهد؛ یعنی به گروه خالص و مؤمنی که در این مسیر جز برای تقرّب به خدا قدم برنداشتهاند. این هم یکی از برکات و جنبههای مثبت ماجرا است و همه چیز تاریک نیست. وعدهی الهی همیشه این بوده که بهشت پاداش امتحان، سختی و بلاهایی است که مؤمنان در دنیا از سر میگذرانند. در سختی و آسایش، یا باید اهل ایمان باشیم، یا دین فقط لقلقهی زبانمان باشد و همهی حرفهایی که میزنیم برای رسانه و ظاهر باشد. الحمدلله ما هم در شمار خانوادههای شهدا قرار گرفتیم و کنار خانوادههای شهدا هستیم. مجاهدان و خانوادههای شهدا ثابت کردهاند اهل فداکاری، ایمان و وفاداریاند و انشاءالله شایستگانِ پیروزی و فتحِ نزدیک خواهند بود.
این روزها در بعضی رسانهها میگویند جمهوری اسلامی گروههای مقاومت را رها کرده است. نظر شما دراینباره چیست؟
اوّلاً اینها بوقهای صهیونیستی و مزدورانی هستند که پول میگیرند. جمهوری اسلامی چگونه ممکن است شما را رها کند، درحالیکه از روزهای اوّل، زمانی که خودش در ضعیفترین شرایط بود و وسط جنگ تحمیلی قرار داشت، شما را تنها نگذاشت؟ حالا چرا باید رها کند؟ رها کردن، سستی و خیانت، کار فرزندان علیّبنابیطالب، امام خمینی و امام خامنهای نیست. ما این را از داخل خانه میدانیم. من کنار پدرم مینشستم و میدیدم وجود آقا و جمهوری اسلامی چه اطمینانی به او میداد.
فقط یک نمونه میگویم. گاهی با او شوخی میکردم و میگفتم من میدانم محبّت مردم به تو چقدر زیاد و جایگاهت چقدر بالا است؛ حتّی وقتی به ایران میآیم، این محبّت را آشکارتر از لبنان میبینم، چون اینجا مردم آن را خیلی صریح نشان میدادند. یک بار کنار پدرم نشسته بودم و او با کسی تلفنی حرف میزد، میگفت این مسئله درست میشود یا چیزی شبیه آن. موضوع، جزئیّات داخلی داشت و من عمداً گوش ندادم ــ یعنی اصلاً به خودم حق نمیدادم وارد آن شوم ــ امّا یک جملهاش توجّهم را جلب کرد. ایشان گفت مشکلی نیست، هرچه میخواهد برایم بفرستد؛ من موضوع را با آقا حل میکنم، خودم از ایشان میخواهم. منظورش امام خامنهای بود.
رها کردن، ناسپاسی و خیانت، رفتاری است که امپراتورها و جبّاران با بردههایشان دارند. امّا همانطور که سیّد میگفت، ما نزد ولیّفقیه، عزیز و صاحب حرمت هستیم. میان جمهوری اسلامی و حزبالله، میان امام خامنهای و سیّدحسن، و میان ما و برادرانمان در جایگاههای مختلف، بهویژه در سپاه، رابطهای بر پایهی محبّت، شناخت و دلبستگی وجود دارد. من از روی شناخت حرف میزنم. هر کس حاج قاسم و دیگر فرماندهان و شهیدانی را که با حزبالله ارتباط مستقیم داشتند بشناسد، میداند رابطهی آنها با فرماندهان شهید پیشین و با سیّد چقدر عمیق بود. آنجا یک برادری واقعی وجود دارد؛ چیزی فراتر از فهم و تصوّر این آدمهای کوچک و مزدور. آنها اصلاً منطقی جز ناسزاگویی، شبههافکنی، بیخردی و ابتذال ندارند. متأسّفانه در لبنان به بهانهی آزادی بیان ــ آن هم فقط برای خودشان و جریان خودشان ــ به همهی مقدّسات توهین میکنند و هیچ حرمتی نگه نمیدارند. کافی است نمونهها، پیشینهی رفتاری و اخلاقی و حتّی زندگی شخصی این بوقها را بررسی کنید تا معنای «از کوزه همان برون تراود که در اوست» را بفهمید.
بههرحال، نباید بیش از حد از این حرفها ناراحت شویم. امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب (سلام الله علیه) با آن مقام و جایگاهی که همهی دنیا به آن گواهی میدهد، شصت یا هفتاد سال ناسزا شنید؛ ما که دیگر جای خود داریم. امّا تعبیر زیبای امام خامنهای این بود: درست است که مظلومیم، امّا قدرتمندیم؛ انشاءالله.
از لحظاتی بگویید که خبر شهادت امام خامنهای را دریافت کردید.
من خانهی خودم نبودم. آن شب جمع خانوادگی نداشتیم، با اینکه بهخصوص بعد از شهادت سیّد سعی میکنیم چنین دُورهمیهایی داشته باشیم. البتّه پیش از آن هم دُور هم جمع میشدیم، امّا نه با این اندازه توجّه که همهی خواهرها و برادرها حتماً سر سفرهی افطار کنار هم باشند. من آن شب خانهی یکی از بستگان افطار میکردم.
وقتی کمکم معلوم شد فضا مبهم است ــ نه خبری هست، نه تأییدی و نه تکذیبی ــ دقیقاً همان حالوهوای شب شهادت پدرم تکرار شد. مضطرب بودیم و خبر قطعی نداشتیم؛ از یک طرف، چیزی در دلمان میگفت اتّفاقی افتاده و از طرف دیگر، اسرائیلیها ادّعا میکردند و در مقابل تکذیب میشد. حتّی بچّههای ما هم در آن لحظه مطمئن نبودند. همان شب شهادت آقا (قدّس سرّه) به آن خویشاوندی که کنارم نشسته بود گفتم احساس من دقیقاً همان احساس شب شهادت پدرم است. گفتم این دوّمین شب شهادت پدرم است.
البتّه در کنار این اندوه، از یک جهت، نوعی آرامش هم بود. اینجا دوباره به بُعد عرفانی آقا برمیگردم. در فیلمها میدیدیم جوانی خدمت ایشان میرسید و میگفت برایم دعا کنید شهید شوم، آقا میگفتند انشاءالله در هفتاد، هشتاد یا نودسالگی شهید شوی؛ فعلاً برو درس بخوان و برای جامعهات مفید باش. در واقع، دربارهی خودشان هم همین را میگفتند؛ اینکه شهادتشان در سنّ بالا خواهد بود. مردی با آن عظمت، واقعاً یگانهی دوران بودند. من آدمهای زیادی دیده و شناختهام، امّا صلابت، شکوه و شخصیّت آقا، فهم و نگاهش به مسائل، فکر و نوشتههایش، همه نشان میداد در برابر انسانی متفاوت و الگویی دیگر قرار داری. اینکه خدای متعال پایان عمرش را با شهادت رقم زد، فقط یک فرجام شخصی نبود؛ باید از افقی وسیعتر دید که این خون چگونه برای حفظ جمهوری اسلامی و این مسیر به کار گرفته شد.
همانطور که گفتم، ما گرانبهاترین داشتهمان را تقدیم کردیم؛ امّا در مقابل، آنها مصداق «صَدَقوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَیه» بودند. چه سیّد و چه امام خامنهای، به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند. این برای ما و برای همهی کسانی که موهایشان رو به سفیدی رفته، انگیزهای است که هنوز فرصت داریم؛ امّا باید در برابر ترسها و وسوسهها وفادار، پیگیر و استوار بمانیم و محکمتر از گذشته این راه را ادامه بدهیم.
امّا خیلی ساده و مثل هر انسان دیگری میگویم آمدنِ آیتالله سیّدمجتبیٰ خامنهای ــ که خدا عمر شریف و مبارکش را طولانی کند ــ بخشی از غم، اندوه و سوز دل ما را آرام کرد. از دست دادن رهبری که فقط یک رابطهی رسمی با او داری یک چیز است، امّا از دست دادن رهبری که محبوب و عشق تو است حال دیگری دارد. من همیشه میگفتم برای زیارت امام رضا و دیدن امام خامنهای به ایران میآیم و همه میدانند با چه شوقی منتظر دیدار آقا بودم. روز دیدار برایم مثل عید بود؛ انگار قرار بود هدیهی یک عمرت را بگیری. انتظار و آمادگی من برای دیدن امام خامنهای چنین حالی داشت. وجود آیتالله سیّدمجتبیٰ خامنهای (اطال الله فی عمره) هم واقعاً نور چشم ما، آرامش دل و جان ما و مرهم زخمهایمان است. من همیشه این جمله را تکرار میکنم: انشاءالله او نور است، از نور است، صاحب نور، محبّت، ولایت و اطاعت است و شایستگی این جایگاه را دارد.
اعتقاد من، با توجّه به آنچه میشنویم، این است که انشاءالله این یک تدبیر الهی و زیر نظر حضرت صاحبالامر (سلام الله علیه) است. این فقط یک احساس عاطفی نیست، بلکه یک باور است. البتّه از نظر عاطفی هم سیّدمجتبیٰ واقعاً صاحب دلها است. من از خودم، خانواده و نزدیکانم حرف میزنم. همه میگویند به او برسان که ما همان جا کنار تو هستیم؛ با همان محبّت، همان اطاعت و همان ولایت، و تو همان جایگاه را در دلهای ما داری.
سبحانالله! این کار خدا است؛ وگرنه اینهمه محبّت و این نفوذ عمیق در جان مؤمنان و دوستداران از کجا میآید؟
اثر شهادت امام خامنهای را باید در واکنش ملّتهای جهان، بهویژه در واکنش مردم جهان عرب دید. من خودم واکنشها را در همان روزها در شبکههای اجتماعی دنبال میکردم. این فقط ایرانیها نبودند که از امام خامنهای عذرخواهی میکردند و میگفتند تو را نشناختیم؛ در بعضی کشورهای عربی هم مردم میگفتند ما را فریب دادند، چشممان را بستند و عمداً کاری کردند تو را نشناسیم، از تو بدمان بیاید و دوستت نداشته باشیم؛ و بعد، از او تمجید میکردند. اینها از برکات شهادت امام است.
تعبیری که به نظرم دربارهی این بزرگان درست است، این است: پیش از شهادت پدرم با خودم میگفتم خدا پیروزی سال ۲۰۰۰ و ۲۰۰۶، اینهمه محبوبیّت و این جایگاه جهانی را به او داده؛ پس با چه چیزی او را تکریم خواهد کرد؟ بعد، خدا با شهادت، او را گرامی داشت. آنجا فهمیدم بالاتر از محبوبیّت و جهانی شدن، قداست است؛ و قداست جز با شهادت کامل نمیشود.
در حدیث قدسی آمده است که «هرگاه بندهام را دوست بدارم، او را میکشم؛ و وقتی او را کشتم، خونبهایش بر عهدهی من است و خود من خونبهای او هستم.» خدا این بزرگان را دوست داشت، آنها را نزد خود برد و شهادت را به بهترین شکل نصیبشان کرد که حتّی نحوهی شهادتشان هم متناسب با مقامشان بود. خدای متعال، در همهی جزئیّات، کارشان را به عهده گرفت. لذا عمرشان برای خدا بود، زندگیشان برای خدا بود، شهادتشان برای خدا بود و خونشان هم برای خدا باقی میماند.
این چه سرمایهگذاری عظیمی است؟ ممکن است من و شما لحظاتی برای خدا خالص باشیم، بعد جایی غفلت کنیم یا بخشی از زندگیمان را از این مسیر جدا کنیم؛ امّا این بزرگان از آغاز جوانی تا پایان عمر، تا لحظهی شهادت و حتّی بعد از شهادتشان، یک سرمایهی خالص الهی بودند.
سیّد بزرگوار! از شما خیلی ممنونیم که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید. اگر نکتهای باقی مانده، بفرمایید.
خدا حفظتان کند. من واقعاً خوشحالم که این گفتوگو انجام شد. من همیشه در شبکههای اجتماعی برای معرّفی امام شهید سرسخت بودم؛ میگفتم میجنگم تا صفحات مربوط به امام شهید در فضای مجازی فعّال باشد و دیده شود. مخالفان دربارهام حرفهای بدی میزدند، امّا برایم اهمّیّتی نداشت. به نظرم ما وظیفه داریم امام شهید را به جهان بشناسانیم و به همه بگوییم او چه کسی بود. پدرم میگفت باید رهبر را معرّفی کنیم، چون مظلومترین انسان جهان است. بنابراین، من هم تلاش میکنم هر کاری از دستم برمیآید انجام دهم. این را بدانید که خیلی از جوانان لبنان هم عاشق آقا هستند.