«وحدت ساحات»؛ کلیدواژهای که بعد از جنگ ۱۲روزه، بیش از پیش آن را از رسانهها شنیدیم و وقتی که در روز دوم حمله آمریکاییها به کشورمان در جنگ تحمیلی سوم، پاسخ مشترک گروههای مقاومت از عراق و لبنان و یمن را دیدیم، آن را بهتر درک کردیم. ما با شبکه عظیمی روبه رو بودیم که رهبر شهید انقلاب در طول سالیان متمادی آن را بنا کرده بودند و حالا در این نبرد تمدنی موجودیتی، جدیترین حرکت هماهنگ خود را به منصه ظهور رسانده بودند. قسمت جدید رادیو نگاربا حضورآقای مسعود اسداللهی، تحلیلگر ارشد مسائل منطقه، نقش رهبر شهید انقلاب در بنای این شبکه عظیم مقاومت را مورد بررسی قرار داده است. در ادامه متن کامل این قسمت از رادیو نگار در اختیار مخاطبان قرار میگیرد.
ما در این قسمت از رادیو نگار، در خدمت آقای مسعود اسداللهی، کارشناس ارشد مسائل خاورمیانه هستیم. ضمن خوشآمدگویی به شما، به عنوان سؤال اول میخواستم یک بار از اول برای ما بفرمایید که ماجرای وحدت ساحات از کجا شروع شد؟ ما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که قانون اساسی تدوین شد، یکی از اصولی که در قانون اساسی گنجانده شد، حمایت از جنبشهای آزادیبخش بود. آن زمان، واژه و اصطلاح «گروههای مقاومت» متداول نبود و بیشتر از عنوان «جنبشهای آزادیبخش» استفاده میشد.
از همان فردای پیروزی انقلاب اسلامی، جنبشهای آزادیبخش از سراسر دنیا، نه فقط از جهان اسلام، بلکه از هر نقطهای، حتی از آمریکای لاتین، چه اسلامی و چه غیراسلامی، به ایران میآمدند. این حمایت، در چارچوب حمایت از مستضعفین مطرح بود.
بهتدریج، بهویژه پس از حمله اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲ میلادی، گروهی با عنوان «مقاومت اسلامی در لبنان» تشکیل شد که بعدها با نام «حزبالله» معروف شد.
واژه «مقاومت» از همانجا رواج پیدا کرد و کمکم همهگیر شد؛ زیرا مقاومت به یک حق مشروع اشاره داشت. البته نهضت آزادیبخش نیز همین مفهوم را در بر داشت.
بعدها، در دهه ۷۰ هجری شمسی، عملاً با صحنه فلسطین ارتباط برقرار کردیم. خیلیها تصور میکنند که این ارتباط از همان ابتدای انقلاب وجود داشت، اما اینگونه نبود. از ابتدای انقلاب، بحث حمایت از فلسطین مطرح بود؛ روز قدس برگزار میشد و در همه محافل سیاسی از فلسطین دفاع میشد.
اما در آن زمان، اولاً حماس هنوز تشکیل نشده بود. حماس در سال ۱۳۶۸ تشکیل شد. جهاد اسلامی وجود داشت، اما آن هم هنوز گروه بسیار محدودی بود.
بنابراین، میتوانیم اینگونه بگوییم که اگر بخواهیم شکلگیری تاریخی واژه «مقاومت» را بررسی کنیم، باز هم به اسرائیل برمیگردد. عبارت «المقاومة الإسلامیة فی فلسطین» از همانجا مطرح شد. این واژه، هم زیباتر و هم بلیغتر از «نهضت آزادیبخش» بود؛ زیرا نهضت آزادیبخش بیشتر به دوران استعمار و مبارزه برای استقلال مربوط میشد. بعدها که شرایط تغییر کرد، دیگر آن معنا را نداشت و ادبیات اسلامیتری پیدا کرد.
ما در دهه ۷۰ با اهل سنت فلسطین ارتباط بسیار نزدیکی برقرار کردیم. در ایران نیز، پرونده این موضوع ابتدا در سپاه و در دفتر نهضتهای آزادیبخش بود. سپس چند بار جابهجا شد؛ مدتی به وزارت امور خارجه منتقل شد و بعد، با تشکیل وزارت اطلاعات، بخشی از مسئولیت به آن وزارتخانه واگذار شد. در واقع، مرجع واحدی هم وجود نداشت؛ یعنی بخشی از کار را سپاه، بهویژه در ارتباط با حزبالله، دنبال میکرد، بخشی را وزارت امور خارجه و بخشی را نیز وزارت اطلاعات.
در نیمه دهه ۷۰ هجری شمسی، اگر بخواهم دقیق بگویم، در دیماه ۱۳۷۶، مقام معظم رهبری تصمیم بسیار مهمی اتخاذ کردند. پیش از آن نیز تصمیم مهم دیگری گرفته بودند و یک نیروی جدید را به نیروهای چهارگانه سپاه اضافه کردند. سپاه در آن زمان چهار نیرو داشت: نیروی هوایی ـ که اکنون به نیروی هوافضا تبدیل شده است ـ نیروی زمینی، نیروی دریایی و نیروی بسیج.
آقا آمدند و نیروی جدیدی به نام «نیروی قدس» تشکیل دادند. تا پیش از آن، وظیفه حمایت از گروههای مقاومت بر عهده معاونت اطلاعات سپاه بود که اکنون به سازمان اطلاعات تبدیل شده است.
با توجه به نگاه و دیدگاه بسیار عمیقی که آقا داشتند، نقش ایشان در این موضوع بسیار مهم بود. ایشان به دلیل مطالعات گستردهای که داشتند، کار با نهضتهای مقاومت را فراتر از یک فعالیت صرفاً اطلاعاتی میدیدند. این حوزه، جنبه مردمی بسیار پررنگی دارد، در حالی که کار اطلاعاتی معمولاً در حوزه اقدامات خاص تعریف میشود. اما در اینجا شما با یک جامعه سروکار دارید؛ جایی که فعالیت نظامی، اطلاعاتی، اقتصادی، فرهنگی و حتی هنری، همگی در کنار یکدیگر معنا پیدا میکنند.
آقای اسداللهی اجازه بدهید روی چند نکتهای که فرمودید تمرکز کنم. اول اینکه، مقاومت ریشه در قانون اساسی جمهوری اسلامی دارد.دوم اینکه، ساختاری که حضرت آقا طراحی و ایجاد کردند، یعنی نیروی قدس، ایده شخص ایشان بوده است؛ برای حمایت از مجموعه مقاومتی که بهتدریج در حال شکلگیری بود. و نکتهای که الان برای خودم خیلی جالب بود، این است که در شکلگیری این نیرو، یک ملاحظه جدی اجتماعی وجود داشته است. ببینید، دوستانی که در حوزه اطلاعات فعالیت میکنند، یک ویژگی دارند؛ اطلاعات جمعآوری میکنند، اما اطلاعات نمیدهند. خیلی بسته عمل میکنند و در مقیاسهای کوچک فعالیت دارند، چون همیشه نگراناند که نفوذی اتفاق نیفتد.
در حالی که کار جنبشهای مقاومت، کاری گسترده است. شما با یک گروه کوچک که قرار است صرفاً یک عملیات ویژه انجام دهد، مواجه نیستید. به این، مقاومت گفته نمیشود. مقاومت یک جنبش مردمی است که ریشه در مردم همان کشور دارد؛ مثل حماس.
الان هر کاری که حماس انجام میدهد، ریشه در مردم دارد. اصل ماجرا همین است. حزبالله لبنان هم در لبنان آنقدر ریشهدار و قدرتمند است که هر قدر هم به آن حمله میکنند، از بین نمیرود.
حضرت آقا با آن نگاه روشن، اول این مجموعه را از معاونت اطلاعات سپاه جدا کردند. سپس آن را در قالب یک نیروی مستقل، به نام «نیروی قدس»، سازماندهی کردند.
بعد هم در دیماه ۱۳۷۶، سردار سلیمانی را بهعنوان فرمانده نیرو، یا بهعبارت دقیقتر، دومین فرمانده نیروی قدس، منصوب کردند. انتخاب آقای سلیمانی بسیار عجیب بود، چون از ابتدای انقلاب، این پرونده، یک پرونده اطلاعاتی محسوب میشد. اما ایشان یک فرمانده میدانی بودند و همین موضوع برای خیلیها تعجبآور بود. این سؤال برایشان مطرح بود که چرا ایشان؟ انتظار میرفت فرمانده از میان نیروهای اطلاعاتی انتخاب شود، اما اینگونه نشد.
سردار سلیمانی پیش از آن هم مسئولیتهایی داشتند. در دوران جنگ، فرمانده لشکر ثارالله بودند. پس از پایان جنگ، به نیروی زمینی سپاه رفتند و فرمانده قرارگاه قدس جنوب شرق ایران شدند. قرارگاه قدس، سه استان کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان را در بر میگرفت و کل این منطقه زیر نظر ایشان بود.
در آنجا، چون با گروههای شرور و بعدها با گروههای تکفیری سروکار داشتیم، یکی از عوامل مؤثر در مقابله با این گروهها، کار مردمی بود.
البته کار اطلاعاتی جای خود را دارد و لازم است، اما اگر مردم را با خود نداشته باشید...
پس این نکته اول؛ یعنی کار اجتماعی، در درجه اول اهمیت قرار دارد.
انتخاب سردار سلیمانی، با آن پیشینه و ویژگیهای شخصیتی که داشتند، نشان میدهد که ایشان فهم عمیقی از کار اجتماعی و اهمیت کار مردمی داشتند.
از همان ۱۰ یا ۱۲ سالگی که از روستایشان به کرمان آمدند، در متن جامعه قرار گرفتند. برای کمک به خانواده کار میکردند و همین باعث شد تجربه ارتباط با طبقات مختلف مردم را به دست بیاورند. واقعاً یک مردمشناس بودند.
من ۲۲ سال در خدمت ایشان بودم. واقعاً عجیب بود؛ شخصیت یک نفر را ظرف یک ساعت نشست میشناخت. نه اینکه به خاطر اطلاعاتی بودن، بلکه از روی شناخت عمیق انسانی.
در آن هشت سالی هم که مسئول جنوب شرق ایران بودند، در کنار روشهای نظامی و اطلاعاتی، از شیوههای مردمی نیز استفاده کردند.
مثلاً میدانستند که این شرورها را نمیتوان فقط با سرکوب از بین برد. بالاخره این افراد وجود دارند و باید ریشههای مسئله، از جمله فقر، برطرف شود.
برای همین، سران آنها را جمع کرد و گفت: «آقا، من نمیخواهم شما را از بین ببرم. زمین در اختیار شما میگذارم، کوهها را رها کنید، از زن و بچهتان دور نباشید، بیایید اینجا کشاورزی کنید. ما کمکتان میکنیم، سپاه کمکتان میکند و امکانات در اختیارتان میگذارد.»
در واقع، این افراد را از آن گروهها جدا کرد. نتیجه این شد که آن گروهها به گروههای تروریستی محدود تبدیل شدند و بدنه اجتماعی خود را از دست دادند.
ورود آقای سلیمانی به حوزه نهضتها، یا به تعبیری که امروز به کار میبریم، حوزه مقاومت، باعث شد جنبه مردمی این کار بهطور چشمگیری گسترش پیدا کند. بعد هم حوادث مختلفی رخ داد و دامنه فعالیتها افزایش یافت.
تا دهه ۷۰ هجری شمسی، ما بیش از دو یا سه پرونده اصلی نداشتیم؛ یکی لبنان، یکی فلسطین، یکی افغانستان و در مقطعی هم، برای چند سال، بوسنی.
زمانی که ایشان مسئولیت را بر عهده گرفت، همین پروندهها مطرح بود، علاوه بر اینکه در عراق، صدام هنوز حاکم بود؛ در سوریه، نظام بشار اسد برقرار بود و اتفاق خاصی رخ نداده بود؛ در یمن هم علیعبدالله صالح بر سر کار بود.
اما وقتی آمریکا در سال ۲۰۰۳ به صدام حمله کرد، یکباره معادلات منطقه بهکلی تغییر کرد. پیش از آن هم به طالبان حمله کرده و این گروه را سرنگون کرده بود. در نتیجه، یکباره صحنههای جدیدی برای یک کار گسترده نهضتی ایجاد شد.
این واژه را باید با دقت به کار ببریم؛ کار نهضتی، نه کار اطلاعاتی. خود نهضت یعنی مردم؛ یعنی بُعد اجتماعی.
ایشان وارد این عرصه شد و گروههای مقاومت در عراق شکل گرفتند که امروز با عنوان «فصائل» یا فصائل عراقی شناخته میشوند. در افغانستان هم بسیار تأثیرگذار بود که شرح آن مفصل است. حتی پس از سقوط طالبان نیز روی این جریان کار کرد.
یعنی حشد شعبی، که در دهه گذشته شاهد شکلگیری آن بودیم، یکباره به وجود نیامد. این مجموعه صرفاً در مواجهه با داعش شکل نگرفت، بلکه پایههای آن از دهه ۸۰ هجری شمسی در عراق وجود داشت.
البته به عقبتر که برگردیم، اساس آن، لشکر بدر بود که در دوران جنگ ایران و عراق شکل گرفته بود. اعضای آن یا از معارضان و مخالفان صدام بودند که به ایران پناه آورده بودند، یا اسیرانی بودند که پس از اسارت در ایران، دیدگاهشان تغییر کرده بود و بیشتر آنها نیز شیعه بودند.
این افراد در قالب لشکر بدر فعالیت کردند. پس از سرنگونی صدام، همگی به عراق بازگشتند و سازمان بدر را تشکیل دادند؛ یک سازمان سیاسی که در رأس آن آقای عامری، ابومهدی مهندس و دیگران قرار داشتند.
ابومهدی مهندس نیز در همان چارچوب فعالیت میکرد، اما بهعنوان شخصیتی بسیار برجسته و تأثیرگذار، مستقیماً با خود حاج قاسم همکاری داشت.
همانطور که میبینید، بهتدریج دامنه فعالیتها گستردهتر شد. در فلسطین نیز، سردار سلیمانی با اقدامات بزرگی که انجام داد، این گروهها را از گروههای ساده مسلح به مجموعههایی بسیار قدرتمند، از نظر نظامی، اطلاعاتی و همچنین از نظر کار اجتماعی، تبدیل کرد.
مصاحبهکننده: ظهور و بروز این گروههای مقاومت در برابر اسرائیل چگونه بود؟
در سال ۲۰۰۰، عقبنشینی بزرگ اسرائیل از لبنان اتفاق افتاد؛ بزرگترین شکستی که اسرائیل تا آن زمان در طول تاریخ خود متحمل شده بود. در سال ۲۰۰۰، اسرائیل از لبنان، که ضعیفترین کشور عربی محسوب میشد، بدون اینکه هیچ امتیازی بگیرد، عقبنشینی کرد.
پیشتر، زمانی که اسرائیل در سال ۱۹۸۲ به لبنان حمله کرده بود، آریل شارون، وزیر دفاع وقت، گفته بود: «ما برای تصرف لبنان حتی به یگان رزمی هم احتیاج نداریم؛ اگر یک گروه مارش نظامی بفرستیم، لبنان را گرفتهایم.» لبنان تا این اندازه ضعیف بود و هنوز هم ارتش آن چندان قدرتمند نیست.
اما در همین کشور، نیرویی شکل گرفت که توانست در سال ۲۰۰۰، پس از ۱۸ سال جنگ، مناطق مرزی جنوب لبنان را آزاد کند. اسرائیل عملاً عقبنشینی کرد و از لبنان خارج شد؛ جز چند نقطه مرزی.
در آن زمان، بخشی از نیروهای حزبالله میگفتند: «خب، آقا، ما دیگر کارمان را انجام دادیم؛ هم وظیفه شرعیمان را انجام دادیم و هم وظیفه ملیمان را. دشمن صهیونیستی را از کشور بیرون کردیم و لبنان را آزاد کردیم.»
اما آقا فرمودند: «نه، اتفاقاً برعکس؛ کار شما تازه شروع شده است. از این به بعد باید به فلسطین کمک کنید.»
نکته جالب اینجاست که لبنان در اردیبهشت ۱۳۷۹، که برابر با ژوئن سال ۲۰۰۰ است، آزاد شد و تنها چهار یا پنج ماه بعد، در اکتبر همان سال، انتفاضه دوم آغاز شد. انتفاضه دوم، یک انتفاضه مسلحانه بود. انتفاضه اول را «انتفاضه الحجر» مینامند، چون مردم با سنگ مبارزه میکردند. البته این هم داستان مفصلی دارد. پس از آن گفته شد که باید کمیتهای برای کمک به فلسطینیها تشکیل شود؛ برای رساندن سلاح، امکانات، آموزش و بهطور کلی، ایجاد ارتباطی نزدیک میان فلسطین و لبنان.
پیش از آن، چنین ارتباطی وجود نداشت. خیلیها تصور میکنند که از همان ابتدا، حزبالله و گروههای فلسطینی کاملاً هماهنگ و مرتبط بودند، اما اینطور نبود.
بله، گروههای فلسطینی در لبنان و در اردوگاهها حضور داشتند. همان گروههایی که در فلسطین فعالیت میکردند، شاخههایی هم در لبنان داشتند، اما ارتباط عملیاتی یکپارچهای با داخل فلسطین وجود نداشت.
این روند از سال ۱۳۷۲ به بعد، بهتدریج شکل گرفت. حاج قاسم در سال ۱۳۷۶ مسئولیت را بر عهده گرفت و با تشکیل آن کمیسیون در سال ۱۳۷۹، این روند را نهادینه کرد. از آن زمان، دامنه فعالیتها بهطور قابل توجهی گسترش یافت.
اما در سال ۲۰۰۳، با حمله آمریکا به عراق و اشغال این کشور، یکباره عرصه دیگری شکل گرفت؛ عرصهای که در قالب وحدت ساحات، میدانهای عملیاتی را به هم پیوند داد. اینجا وقتی از «میدان» صحبت میکنیم، منظور میدان عملیاتی است.
یک میدان عملیاتی بزرگ به نام عراق شکل گرفت که شرایط آن کاملاً متفاوت بود. در این کشور، حدود ۶۰ درصد جمعیت را شیعیان تشکیل میدادند؛ یعنی حتی نسبت جمعیت شیعه در عراق از لبنان هم بیشتر بود.
آقای اسداللهی، میخواهم کمی ریزتر و جزئیتر به این پدیده نگاه کنیم. منظورم از این پدیده، نسبت میان رهبر شهید عزیزمان و ایده «وحدت ساحات» و همچنین نتیجهبخش بودن این ایده است. اولاً رهبری کل این ماجرا با آقا بود. بعداً برای آن مثالهایی هم عرض میکنم، اما ایشان یک مجری بسیار توانمند به نام حاج قاسم سلیمانی داشتند.
در واقع، این ایده رهبر انقلاب را فردی مانند حاج قاسم محقق کرد. اگر شخص دیگری بود، شاید نمیتوانست چنین کاری انجام دهد. حاج قاسم برای این کار وقت میگذاشت، ارتباط برقرار میکرد و روابط شخصی بسیار نزدیکی با فرماندهان گروههای مختلف ایجاد کرده بود.
من خودم دیده بودم که مرتب با این افراد دیدار میکرد، ساعتها گفتوگو میکرد و حتی بعضی از آنها را به کرمان، به روستای پدریاش، میبرد.
یک بار به من گفت: «احمدشاه مسعود را به روستای پدریمان بردم، داخل باغ.»
همین ارتباط نزدیک باعث شد احمدشاه مسعود، که در ابتدا نسبت به شیعیان مواضعی داشت، بعدها به یک یار بسیار بزرگ انقلاب اسلامی تبدیل شود. البته بعد هم او را ترور کردند و به شهادت رساندند. حاج قاسم بهتدریج این گروههای مقاومت را به یکدیگر متصل کرد و میان آنها ارتباط برقرار ساخت.
وقتی مسئله عراق آغاز شد، تا پیش از شکلگیری داعش، موضوع اصلی مقاومت در برابر حضور ارتش آمریکا بود. این وضعیت تا سال ۲۰۱۳ ادامه داشت و هنوز داعش تشکیل نشده بود.
در آن ده سال نخست، هدف این بود که اجازه ندهیم آمریکا عراق را به پایگاهی برای توطئه علیه ایران، سوریه، خود عراق و کشورهای همجوار تبدیل کند.
سردار سلیمانی با تکیه بر همان نیروهای بدر و دیگر جوانان عراقی که نسل جدیدی از مبارزان بودند، یک جریان مقاومت را شکل داد. آنها میخواستند در برابر اشغالگریای که به نام آزادی عراق آمده بود، اما عملاً به اشغال این کشور انجامیده بود، مقاومت کنند.
این روند آغاز شد.
در همان زمان، گروههای تکفیری نیز به بهانه حمایت از اهل سنت وارد عراق شده بودند، اما بهجای مقابله با آمریکاییها، با عملیاتهای انتحاری مردم بیگناه را در خیابانها به شهادت میرساندند.
اما گروههای مقاومتی که حاج قاسم سازماندهی کرد، فقط و فقط بر مقابله با آمریکا متمرکز بودند. آنها چنان ضرباتی به ارتش آمریکا وارد کردند که برای نخستین بار در تاریخ معاصر دیدیم یک ابرقدرت، برای حفاظت از نیروهای خود، مجبور شد امنیت نظامیانش را به یک شرکت خصوصی امنیتی واگذار کند.
آمریکا ۱۵۰ هزار نیروی نظامی، همراه با هواپیما، تانک، توپ و همه تجهیزات لازم، به عراق آورده بود؛ اما آنقدر ضربه خورد که شرکت امنیتی بدنام «بلکواتر» را به کار گرفت تا امنیت نیروهایش را تأمین کند و خودش نیروهایش را به داخل پادگانها منتقل کند. آن شرکت نیز آنقدر مرتکب جنایت شد که حیثیت و اعتبار آمریکا را خدشهدار کرد. به این ترتیب، هستههای اولیه این گروههای مقاومت شکل گرفت.
حشد الشعبی پس از تشکیل داعش به وجود آمد؛ زیرا ناگهان پدیدهای به نام داعش، متشکل از جریانهای تکفیری، ظهور کرد. اینکه خود داعش چگونه شکل گرفت، بحث مفصل دیگری است.
در آن مقطع، مرجعیت دینی فتوا داد و از جوانان شیعه، بلکه از همه جوانان عراقی، خواست که برای دفاع از کشور در برابر این دشمن خطرناک به میدان بیایند. اگر حاج قاسم نبود، این فتوا شاید فقط روی کاغذ باقی میماند.
چرا؟
داعش نخستین ضربه اساسی خود را با تصرف موصل به ارتش عراق وارد کرد. چهار لشکر ارتش عراق در موصل مستقر بودند، اما ظرف دو یا سه روز، این شهر به دست داعش سقوط کرد؛ زیرا داعش چنان فضای رعب و وحشتی ایجاد کرده بود که صرف نام آن، مردم را میترساند. پس از آن، بهسمت بغداد حرکت کرد. سامرا در معرض خطر قرار گرفت، کاظمین در خطر بود و بعد هم قصد داشتند کربلا و نجف را تصرف کنند.
در همین شرایط، مرجعیت، آن فتوای بسیار مهم را صادر کرد. جایگاه مرجعیت در عراق برای همه روشن است. پیام این بود که جوانان برای دفاع از کشور بشتابند. جوانان نیز بهسوی پادگانهای ارتش رفتند تا سلاح بگیرند و بجنگند. اما وقتی مراجعه میکردند، میدیدند نه لباس نظامی وجود دارد، نه غذا و نه امکانات لازم.
ارتشهای کلاسیک اصولاً برای پذیرش و سازماندهی چنین حجم عظیمی از نیروهای مردمی آمادگی ندارند.
حاج قاسم به عراق رفت و سه یا چهار ماه همانجا ماند؛ بهگونهای که اصلاً به ایران بازنمیگشت.
از ایران امکانات مختلفی را بسیج کرد؛ سلاح، لباس نظامی، تجهیزات و هر آنچه برای جنگ با داعش لازم بود.
سپس با سرعت این نیروها را سازماندهی کرد و مهمتر از آن، میان آنها ارتباط برقرار ساخت.
همان ماجرایی که خود آقای سید حسن نصرالله، رضوانالله تعالی علیه، نقل کردند. ایشان گفتند: «یک شب حاج قاسم به لبنان آمد و گفت همین امشب ۴۰۰ نفر از فرماندهان عملیاتی شما را لازم دارم تا با خودم به عراق ببرم.»
آقای نصرالله میگفت: «من خندیدم و گفتم تو طوری میگویی ۴۰۰ نفر، انگار چهار نفر است. من اگر بخواهم فقط ۱۴ نفر را انتخاب کنم، زمان میبرد.»
دلیلش هم این بود که در عراق مشکل زبان وجود داشت. ما میتوانستیم مستشار اعزام کنیم، اما همه نیروها عربی نمیدانستند. باید افرادی انتخاب میشدند که هم عربی بلد باشند و هم تجربه عملیاتی داشته باشند.
با این حال، همان شب به همه اطلاع دادند و ۴۰۰ نفر آماده شدند. اینجاست که ما وحدت ساحات را بهصورت عملی مشاهده میکنیم.
خلق این وحدت ساحات، فرآیندی زمانبر بود. برای شکلگیری آن، زحمات بسیار زیادی کشیده شد.
همین نیروها نقش مهمی در شکلگیری مجموعهای ایفا کردند که بعدها با نام حشد الشعبی شناخته شد.
بعد، با ادامه تحولات، نوبت به یمن رسید. اتفاقات یمن رخ داد، علی عبدالله صالح سقوط کرد و انصارالله توانست به قدرت برسد. سپس این جنبش هدف حمله ائتلاف عربستان و امارات قرار گرفت.
پیش از آن، ما ارتباط نزدیک و سازمانیافتهای با یمن نداشتیم. اما همین تحولات، عرصه جدیدی را پیش روی حاج قاسم گشود. در عین حال، حاج قاسم توان مدیریتی لازم را داشت تا در سختترین شرایط، چنین مجموعههایی را شکل بدهد و سازماندهی کند.
بالاخره عراق همسایه ما بود و رفتوآمد به آن آسانتر انجام میشد، اما یمن فاصله بسیار زیادی داشت. البته داستان شکلگیری انصارالله مفصل است و اکنون فرصت توضیح آن را ندارم.
در یمن هم این جنبش مقاومت شکل گرفت. در افغانستان نیز گروههایی حضور داشتند. بهتدریج، این مجموعهها از نظر ارتباطات، با یکدیگر مرتبط شدند.
در همین روند، اصطلاح جدیدی مطرح شد؛ «محور مقاومت».
قبل از آن، محور مقاومت را شامل ایران، سوریه، حزبالله و... میدانستند. این عبارت را ما ساختیم یا؟... ببینید، اینکه دقیقاً چه کسی این اصطلاح را ابداع کرد، واقعاً مشخص نیست.
در ابتدا، این تعابیر بیشتر از سوی دشمن به کار میرفت؛ مانند «محور شرارت» یا «محور مقاومت» که در تقابل با آن اصطلاحات مطرح میشد. اما فارغ از اینکه این عبارت را چه کسی ساخت، آنچه اهمیت دارد این است که این محور، در عمل شکل گرفت. اینطور نبود که جایی بنشینند و بگویند: «بیاییم چنین ساختاری ایجاد کنیم.» این مفهوم در جریان عمل شکل گرفت.
اما واقعاً حاج قاسم دید بسیار عمیقی داشت. آینده را خیلی خوب میدید، بسیار فکر میکرد، اندیشه میکرد و اهل مطالعه بود. بهتدریج، این محور شکل گرفت و اعضایی پیدا کرد.
این محور دقیقاً چیست؟ ما فقط با یک عنوان به نام «محور مقاومت» مواجه هستیم یا یک شورا؟... نه، اینطور نیست. اجازه بدهید توضیح بدهم.
ببینید، خیلیها ماهیت محور مقاومت را نمیشناسند. تصور میکنند چیزی شبیه ناتوست؛ یعنی همانطور که غربیها ناتو را ایجاد کردهاند، اینها هم ساختاری مشابه آن درست کردهاند، اما اصلاً اینگونه نیست.
ناتو یک سازمان و یک پیمان نظامیِ مکتوب و مدون است. از بعد از جنگ جهانی دوم تاکنون هم وجود داشته است. اساسنامه کاملاً مشخص و مکتوبی دارد. همچنین مشخص است که اعضا چه حقوق، مزایا و مسئولیتهایی دارند.
یکی از مهمترین اصول پیمان ناتو این است که هر کشوری عضو آن شود، زیر چتر حمایتی ناتو قرار میگیرد.
این یعنی چه؟ یعنی اگر کشوری خارج از ناتو به یکی از اعضا حمله کند، سایر اعضا نهتنها موظف به حمایت از آن هستند، بلکه باید مستقیماً وارد جنگ شوند؛ نه اینکه فقط تجهیزات یا مهمات در اختیارش قرار دهند.
محور مقاومت اما یک پیمان نظامی شفاهی و غیرمدون است. ما هیچ سندی مانند ناتو نداریم که بگوییم این اساسنامه محور مقاومت است؛ اینکه چه کسی عضو میشود، شرایط عضویت چیست، چگونه عضو میشود یا چگونه از آن خارج میشود. اصلاً چنین چیزی وجود ندارد.
محور مقاومت در واقع یک جبهه است.
در این جبهه، جمهوری اسلامی ایران چه میگوید؟
ایران، بهعنوان بنیانگذار این محور، میگوید: آقای حزبالله، آقای حماس، انصارالله، حشد الشعبی؛ شما آرمانی دارید. میخواهید کشورتان را آزاد کنید، یا در عراق با خطر تکفیریها روبهرو هستید، یا در یمن مورد حمله قرار گرفتهاید. من وظیفه خودم میدانم از شما پشتیبانی کنم. پشتیبانی یعنی چه؟
یعنی اگر شما درگیر جنگ هستید و به سلاح نیاز دارید، اگر در اختیار داشته باشم، در اختیارتان قرار بدهم؛ آموزش بدهم؛ اگر تجهیزات مخابراتی پیشرفته لازم دارید، آنچه در اختیار دارم، در اختیارتان بگذارم تا بتوانید آرمان خودتان را محقق کنید. اصلاً بحث، ورود مستقیم به جنگ نیست.
در محور مقاومت، چون هیچ سند الزامآوری وجود ندارد که اعضا را موظف کند به نفع یکدیگر وارد جنگ شوند، هیچ الزام و تعهدی از این نوع وجود ندارد. ممکن است هر مجموعهای داوطلبانه خودش تصمیم بگیرد وارد عمل شود، اما این تصمیم، تصمیم خود آن مجموعه است. اینکه جوانهای ما به سوریه رفتند، به معنای صدور دستور یا ابلاغ نبود. خود این جوانها علاقهمند بودند برای دفاع از حرم بروند. افراد بارها و بارها اصرار و خواهش میکردند که اجازه اعزام پیدا کنند.
حاج قاسم هم هر زمان امکانش فراهم میشد، برای آنها مأموریتی پیدا میکرد. افراد التماس میکردند که اعزام شوند. هیچ اجبار و الزامی در کار نبود. اصلاً رقابت وجود داشت. بعضیها ماهها در نوبت میماندند تا فرصت اعزام پیدا کنند. اما بحث ما درباره خود جمهوری اسلامی است.
ببینید، همیشه باید به این نکته دقت کنیم؛ چون این سؤال زیاد مطرح میشود که چرا مثلاً ایران در فلان مقطع وارد جنگ نشد؟ چرا وقتی فلان اتفاق افتاد، اسرائیل را هدف قرار نداد؟
پاسخ این است که مگر ماهیت محور مقاومت چنین چیزی است؟ از آن طرف هم سؤال میکنند که چرا وقتی حزبالله درگیر جنگ شد، ایران مستقیماً وارد نشد؟
یا برعکس، عدهای میگویند چرا وقتی به ایران حمله شد، دیگران وارد عمل نشدند؟
این برداشت ناشی از این تصور است که اینها نیروهای نیابتی ایران هستند. در حالی که اصطلاح «نیروهای نیابتی» اساساً یک تعبیر توهینآمیز است.
نیابتی یعنی فرد یا گروهی وارد جنگی شود که اساساً به خودش ارتباطی ندارد و فقط به نیابت از دیگری بجنگد؛ یعنی طرف اصلی خودش وارد میدان نشود و دیگری را جلو بیندازد؛ یا صرفاً در برابر دریافت پول بجنگد و نقش مزدور را ایفا کند. من حتی در محیطهای دانشگاهی هم به دوستانی که از این اصطلاح استفاده میکنند، گفتهام که این تعبیر بسیار توهینآمیز است. اینها نیروی نیابتی ما نیستند. فلسطینیها از سی سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در حال مقاومت بودند.
سال ۱۹۴۸ فلسطین اشغال شد و انقلاب اسلامی در سال ۱۹۷۹ به پیروزی رسید؛ یعنی حدود ۳۰ یا ۳۱ سال بعد.
در همان سه دهه نخست نیز گروههای مقاومت وجود داشتند. البته حماس هنوز تشکیل نشده بود و گروههای اسلامی به شکل امروز فعال نبودند، اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی، جریانهای اسلامی نیز از این انقلاب الهام گرفتند و وارد میدان شدند.
اما اصل مقاومت، از قبل وجود داشت.
بنابراین، تعبیر «نیابتی» هم بیاحترامی به این گروههاست و هم با ادبیات انقلاب اسلامی سازگار نیست.
در جنگ یمن، عربستان و امارات نیروهای نیابتی دارند و امروز هم از این نیروها استفاده میکنند.
بخشهایی از جامعه یمن، بهویژه در جنوب این کشور، با عربستان همکاری میکنند و بخشی دیگر با امارات.
حتی همین گروهها امروز به جان هم افتادهاند؛ چون برای پول میجنگند، نه برای آرمان.
ببینید، رهنمودی که آقا داده بودند و حاج قاسم آن را اجرا کرد، این بود که اینها گروههای مقاومت هستند. ما بدون هیچ چشمداشتی از آنها حمایت میکنیم؛ نه پولی از آنها میگیریم و نه انتظار متقابلی داریم.
اما تصمیمگیری با خودشان است؛ اینکه چه عملیاتی انجام دهند، چه زمانی انجام دهند، با چه شیوهای و با چه سطحی از نیرو وارد عمل شوند، همه اینها را خودشان باید تصمیم بگیرند. قرار نیست ما به جای آنها تصمیم بگیریم. این دقیقاً همان راهبردی بود که آقا ترسیم کرده بودند و حاج قاسم نیز عمیقاً به آن اعتقاد داشت و آن را به بهترین شکل اجرا میکرد.
یعنی میگفتند: «شما گروههای محترمی هستید، شما آزادیخواه هستید، شما انسانهای شریفی هستید؛ قرار نیست من برای شما دستور صادر کنم.»
یادم هست یک بار یکی از اعضای حماس از یکی از سرداران سپاه پرسید: «اگر یک روز حماس تصمیم به سازش بگیرد، شما چه خواهید کرد؟»
آن سردار پاسخ داد: «تا زمانی که حماس در مسیر مقاومت باشد، از آن حمایت میکنیم. اگر روزی حماس تصمیم بگیرد سازش کند، از گروه دیگری که در مسیر مقاومت باشد حمایت خواهیم کرد. برای ما اصل، مقاومت است.»
هر فرد و هر گروهی که در مسیر مقاومت باشد.
مثلاً حاج قاسم در موضوع فلسطین میگفت: «من فقط از گروههای اسلامگرا حمایت نمیکنم. هر کسی در فلسطین سلاح به دست بگیرد و با اسرائیل بجنگد، من از او حمایت میکنم؛ چه اسلامگرا باشد، چه سوسیالیست، چه قومگرا، عربگرا، پانعربیست، ملیگرا یا هر گرایش دیگری داشته باشد.»
دلیلش این بود که ما با کمبود نیرو مواجه هستیم. اگر بگوییم فقط با گروههای اسلامگرا کار میکنیم، از یک ظرفیت عظیم محروم شدهایم.
یادم هست حضرت آقا هم در یکی از سخنرانیهایشان صریحاً به همین موضوع اشاره کردند.
یعنی این مسئله هیچوقت پنهان نبود.
صریحاً فرمودند که ما از همه گروههایی که علیه اسرائیل میجنگند، حمایت میکنیم.
این مربوط به چه زمانی بود؟ طوفان الاقصی روز شنبه، هفتم اکتبر، برابر با ۱۵ مهرماه، آغاز شد. چهار روز بعد، یعنی روز سهشنبه، حضرت آقا در دیدار با نیروهای مسلح سخنرانی کردند. در آن زمان، فقط چهار روز از آغاز طوفان الاقصی گذشته بود.
ایشان فرمودند: «این عملیات را جوانان فلسطینی طراحی کردند، مقدماتش را خودشان فراهم کردند و خودشان هم آن را اجرا کردند. ما از آنها پشتیبانی میکنیم، اما تصمیم را خودشان گرفتند. ما به آنها نگفتیم این کار را انجام دهند؛ خودشان تصمیم گرفتند.»
سپس جمله بسیار مهمی فرمودند: «من دست و بازوی این جوانان فلسطینی را که این عملیات را طراحی و اجرا کردند، میبوسم.»
این جمله، واقعاً جمله بزرگی بود.
چند روز بعد نیز سید حسن نصرالله، رضوانالله تعالی علیه، به همین موضوع اشاره کرد و گفت: «بله، ما هم از این عملیات خبر نداشتیم.»
ایشان تصریح کرد: «من هم روز شنبه، همان زمانی که همه مطلع شدند، باخبر شدم.»
بعضیها از من میپرسند: «چه محور مقاومتی است که حماس میخواهد چنین عملیات بزرگی انجام بدهد، اما به هیچکس اطلاع نمیدهد؟»
این سؤال، ناشی از درک نادرست از ماهیت محور مقاومت است.
بارها گفتهام که هیچ متن مکتوبی برای محور مقاومت وجود ندارد که در آن نوشته باشد اگر حماس، حزبالله یا هر گروه دیگری بخواهد عملیاتی انجام دهد، ابتدا باید از دیگران اجازه بگیرد یا آنها را در جریان بگذارد تا آماده باشند.
اصلاً چنین چیزی وجود ندارد.
حکمت این شیوه چیست؟ چرا این ساختار را اینگونه تعریف کردهاند؟ حکمتش این است که هر عملیاتی تبعات خاص خودش را دارد. اگر فرضاً ایران به آنها گفته بود که این عملیات را انجام دهید، آن هم در فلان زمان و با فلان شیوه، اگر عملیات شکست میخورد، طبیعی بود که همه مسئولیت را متوجه ایران بدانند. آن وقت هم میتوانستند بگویند ما تحت فشار ایران این عملیات را انجام دادیم و نتیجه نگرفتیم. برای مثال، عملیات اسیرگیری حزبالله که به جنگ ۳۳ روزه منجر شد، اصلاً با هماهنگی ایران طراحی نشده بود.
البته حاج قاسم، به دلیل رابطه بسیار نزدیک و برادرانهای که با حزبالله داشت، میدانست که اصل ماجرا یک عملیات اسیرگیری است، اما جزئیات عملیات را نمیدانست. جالب اینجاست که روز قبل از عملیات در لبنان بود، اما وقتی به تهران رسید، به او اطلاع دادند که عملیات انجام شده است.
بعد هم فوراً به لبنان بازگشت و تقریباً تمام ۳۳ روز جنگ را همانجا حضور داشت؛ فقط یک روز در میانه جنگ به تهران آمد، گزارشی به آقا ارائه داد و پیامی گرفت و دوباره بازگشت. یعنی حتی حاج قاسم هم از جزئیات عملیات اطلاع نداشت. دلیلش این بود که آن مجموعهها باید خودشان از نظر شخصیتی و مدیریتی رشد کنند، خودشان تصمیم بگیرند و مسئولیت تصمیم خودشان را بپذیرند. اگر پیروز شدند، پیروزی متعلق به خودشان است؛ البته ما هم چون از آنها حمایت کردهایم، در این موفقیت سهم داریم. اما اگر موفق نشدند یا تبعات عملیات بسیار سنگین بود، دیگر نمیتوانند بگویند این تصمیم از سوی ایران به آنها تحمیل شده است.
تا امروز شنیدهاید که حماس بگوید ایران ما را مجبور کرده بود؟ رسانههای فارسیزبان معاند و رسانههای غربی تلاش زیادی میکنند چنین تصوری را القا کنند و رابطه فلسطین و جمهوری اسلامی را آنگونه که خودشان میخواهند روایت کنند، اما واقعیت این است که واقعاً از این عملیات خبر نداشتند.
خود آقای سید حسن نصرالله در یکی از سخنرانیهایش گفت: «من نمیدانستم؛ هیچکس هم نمیدانست.»
بعد اضافه کرد: «اتفاقاً خوب شد که به ما نگفتند.»
توضیح داد که وقتی موضوعی را به افراد مختلف بگویید، ممکن است خبر دستبهدست بچرخد و در نهایت عملیات لو برود.
حتی گفت: «اگر به ما هم گفته بودند، ممکن بود عملیات لو برود.»
علت غافلگیر شدن اسرائیل نیز همین بود که حتی بسیاری از اعضای شاخه سیاسی حماس هم از اجرای این عملیات اطلاع نداشتند.
ببینید، برای اینکه نشان بدهم این عدم تعهد، دوطرفه بوده است، چند مثال میزنم.
در جنگ ۳۳ روزه، آیا ایران مستقیماً به نفع حزبالله وارد جنگ شد؟ خیر.
ما همان کاری را انجام دادیم که از ابتدا گفته بودیم؛ یعنی پشتیبانی کردیم.
در تمام ۳۳ روز جنگ هم حزبالله از ما نخواست که نیرو اعزام کنیم.
اتفاقاً حزبالله به حاج قاسم گفته بود: «حتی یک نفر از نیروهایتان هم به لبنان نیاید؛ چون اگر فقط یک رزمنده ایرانی اینجا شهید شود، همانهایی که ما را متهم میکنند دستور از ایران میگیریم، خواهند گفت: "دیدید، این جنگ را ایران اداره میکند."»
بنابراین، هیچکس هم اعتراضی نکرد.
طوفان الاقصی ششمین جنگ میان غزه و اسرائیل بود. در پنج جنگ قبلی، حزبالله وارد جنگ نشد. چرا وارد نشد؟ مگر وجود نداشت؟ دلیلش همین بود؛ چون هیچ تعهدی برای ورود به جنگ وجود نداشت.
در جنگ ۳۳ روزه هم حماس به نفع حزبالله وارد جنگ نشد. وقتی بعدها برخی گروهها وارد شدند، این ورود نه از روی تعهد، بلکه کاملاً داوطلبانه و بر اساس تحلیل خودشان از شرایط جنگ بود.
مثلاً درباره سوریه، موضوع بسیار چالشبرانگیز بود. وقتی سوریه درگیر جنگ شد، حاج قاسم تصمیم گرفت مستشاران نظامی ایران را برای کمک به ارتش سوریه اعزام کند. در آن زمان، در آغاز بحران سوریه، رهبری حماس به ریاست آقای خالد مشعل در دمشق مستقر بود. دولت بشار اسد هم از آنها بهخوبی پذیرایی میکرد و در بالاترین سطوح با آنها تعامل داشت؛ هرچند بعدها، به نظر من، آنها ناسپاسی کردند. البته باید توجه داشت که آقای خالد مشعل و شاخه نظامی حماس نیز در این زمینه با یکدیگر همنظر نبودند.
اما بحث من چیز دیگری است.
وقتی حاج قاسم تصمیم گرفت مستشار به سوریه اعزام کند، نرفت به آقای خالد مشعل بگوید که مثلاً دو هفته دیگر قرار است مستشاران ایرانی وارد سوریه شوند. چنین کاری نکرد؛ چون این تصمیم، تصمیم حاکمیت جمهوری اسلامی ایران بود و ارتباطی به حماس نداشت. از آن طرف هم اعتراضی مطرح نشد که چرا ما را در جریان نگذاشتید.
البته اعتراض دیگری داشتند و آن این بود که چرا ایران وارد سوریه شده است؛ چون تصور میکردند آنچه در سوریه رخ داده، یک انقلاب مردمی است. بعدها خودشان متوجه شدند که در این تحلیل اشتباه کرده بودند؛ البته منظورم همان جناح آقای خالد مشعل است.
اما در همه مثالهایی که عرض کردم، نه حزبالله در جنگ ۳۳ روزه اعتراضی داشت و نه حماس در موضوع سوریه.
پس چرا در طوفان الاقصی، حزبالله و همچنین انصارالله وارد شدند؟ اولاً این تصمیم، کاملاً داوطلبانه بود. خود آقا سید گفتند: «همان شب، یعنی صبح که طوفان الاقصی آغاز شد، شب جلسه برگزار کردیم و به این جمعبندی رسیدیم که باید وارد جنگ شویم؛ چون این جنگ، با توجه به حجم ضربهای که حماس وارد کرده است، بسیار گسترده خواهد شد و اگر ما به کمک آنها نرویم...»
مضمون فرمایش ایشان همین بود. تصمیمی که گرفتند، تصمیمی داوطلبانه بود.
انصارالله را اصلاً کسی دعوت نکرد. هیچکس نگفت: «آقا، تو عضو این محور هستی، پس باید حمله کنی.»
انصارالله خودش، بهعنوان یک وظیفه شرعی، وارد میدان شد.
ما داریم درباره یک تعهدِ کاملاً ارزشمدار صحبت میکنیم.
ما وقتی از «وحدت ساحات» صحبت میکنیم و واژه «وحدت» را به کار میبریم، آیا این معنا به ذهن متبادر نمیشود که این وحدت، نوعی تعهد ایجاد میکند؟ اتفاقاً میخواستم به همین نکته برسم. «وحدت ساحات» در ایران، حتی از سوی برخی مسئولان، درست فهمیده نشد. وحدت ساحات چیزی شبیه ناتو نیست؛ به این معنا که اگر یکی از اعضا وارد جنگ شد، دیگران موظف باشند از او دفاع کنند، نه اینکه این اقدام داوطلبانه باشد. اصل، تصمیم و تشخیص خود آنهاست.
بسیاری از دوستان از این اصطلاح خوششان آمده بود و مدام آن را تکرار میکردند.
همان زمان من گفتم: «آقا، این واژه را به این شکل به کار نبرید؛ چون اگر معتقدید وحدت ساحات محقق شده است، پس باید همین الآن ایران مستقیماً به اسرائیل حمله کند.» دلیلش این بود که معنای دقیق این مفهوم را نمیدانستند.
پس آن چیزی که حضرت آقا از وحدت ساحات مدنظر دارند، دقیقاً چیست؟ حضرت آقا همان روز چهارم فرمودند: «ما پشتیبانی میکنیم؛ خودشان طراحی کردند، خودشان تصمیم گرفتند و خودشان اقدام کردند.»
بله، ممکن است روزی، مثلاً ۱۰ یا ۲۰ سال دیگر، محور مقاومت به جایگاهی برسد که وحدت ساحات، به معنای یک تعهد الزامآور، محقق شود.
اتفاقاً خیلی هم خوب است که آنقدر قدرتمند شویم که چنین تعهدی هم شکل بگیرد. اما امروز این مجموعهها، گروههای مقاومت هستند، نه دولتها.
حتی درباره دولت بشار اسد هم همین موضوع مطرح بود. مثلاً بعضیها میگفتند: «چرا بشار اسد اجازه نمیدهد از جولان به اسرائیل حمله کنیم؟» این مربوط به زمانی بود که ما در سوریه حضور داشتیم. من برای دوستان مثالی زدم.
گفتم فرض کنید در دوران دفاع مقدس، شرایطی پیش میآمد که مستشاران سوری برای کمک به ایران میآمدند. فرض کنید ما هم به آنها نیاز داشتیم. بعد این مستشاران، وسط جنگ ایران و عراق، میگفتند: «حالا که تا اینجا آمدهایم، برویم ترکیه را هم بزنیم.»
آیا ما چنین چیزی را میپذیرفتیم؟
طبیعی بود که به آنها میگفتیم: «شما آمدهاید به ما کمک کنید یا برای ما دردسر درست کنید؟ ما الآن درگیر جنگ هستیم.»
گفتم الآن هم سوریه میگوید: «من درگیر تکفیریها هستم.» بعد شما میگویید برویم از جولان به اسرائیل حمله کنیم؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟
خود حاج قاسم هم همین اعتقاد را داشت.
میگفت: «ما الآن نمیتوانیم همزمان در دو جبهه در سوریه بجنگیم. ابتدا باید تکلیف تکفیریها را روشن کنیم.»
بنابراین، اگر کسی امروز از وحدت ساحات برداشت داوطلبانه میکند، همین معنا درست است؛ اما اگر آن را به معنای تعهد الزامآور بداند، باید بگویم چنین چیزی هنوز محقق نشده است.
درباره همین تعهد هم نباید سوءبرداشت ایجاد شود. من خودم مخالف اصل این موضوع نیستم؛ اتفاقاً معتقدم چنین مرحلهای لازم است، اما هنوز باید به آن نقطه برسیم.
ما عملیات «وعده صادق» را چرا انجام دادیم؟ زمانی بود که به کنسولگری ما در سوریه حمله شد و سردار زاهدی و همراهانشان به شهادت رسیدند.
آن زمان برای نخستین بار مستقیماً به اسرائیل موشک شلیک کردیم. بعد هم «وعده صادق ۲» به همین ترتیب انجام شد.
بعد از آن هم جنگ ۱۲ روزه پیش آمد.
بنابراین، این واژهها را باید دقیق به کار ببریم و مفهومشان را درست تشخیص بدهیم؛ چون آن برادری که در آن سوی محور مقاومت قرار دارد، برداشت دیگری میکند.
میگوید: «ایرانیها از وحدت ساحات حرف میزنند، پس چرا وارد عمل نمیشوند؟»
همینجا سوءتفاهم ایجاد میشود.
یک نکته دیگر هم در ذهن من هست. شاید افرادی مثل من اینگونه تصور کنند که ایران خودش را اصطلاحاً پدرخوانده این نهضت یا محور مقاومت میداند. نه، اصلاً اینطور نیست. ما به معنای پدرخوانده نیستیم؛ ما امالقرای مقاومت هستیم. یعنی تکیهگاه مقاومت.
ما هر کمکی از دستمان بر بیاید انجام میدهیم، اما امر و نهی نمیکنیم؛ ابداً. اصلاً یکی از دلایلی که این مجموعهها همچنان با ما همراه ماندهاند، همین است.
ببینید، اگر حماس میخواست به سمت عربستان برود، عربستان ده برابر ما امکانات مالی دارد. پس چرا نرفت؟
چون عربستان نیروی مزدور میخواهد؛ نیروی نیابتی میخواهد. اما حماس یک گروه شریف است. آنها برای یک آرمان مقدس میجنگند.
اینکه حاضرند با ایران همکاری کنند، در حالی که کمکهای ایران از عربستان کمتر است، اما حاضر نیستند با عربستان همکاری کنند، نکته مهمی است. عربستان سنی است و ایران شیعه. همین مسئله هم برای آنها هزینه دارد؛ چون در افکار عمومی و رسانهها متهم میشوند که با «رافضیها» همکاری کردهاند. اینها نکاتی است که باید برای مردم توضیح داده شود. خیلی خوب است که روزی وحدت، به معنای دقیق کلمه، یعنی تعهد، شکل بگیرد؛ اما هنوز تا آن مرحله فاصله داریم. در شرایط فعلی، همه چیز داوطلبانه است.
مثلاً حزبالله در جنگ رمضان کاملاً داوطلبانه وارد شد. آقای شیخ نعیم قاسم چند روز قبل، وقتی مشخص بود حملهای در پیش است، اعلام کرد: «ایران خط قرمز ماست. اگر به ایران حمله شود، ما وارد جنگ خواهیم شد.»
ببینید چه موجی علیه او ایجاد شد. حتی گروههای لبنانی مخالف حزبالله، از جمله جریان ۱۴ مارس، گفتند: «شما مزدور ایران هستید.»
ایشان پاسخ داد: «این حرفها را بزنید، اما برای ما ایران امالقراست و این مسئله برای ما تفاوت دارد.»
حزبالله وارد جنگ شد و امروز هم هزینه بسیار سنگینی میپردازد، اما میگوید: «این اعتقاد ماست؛ حالا دیگران آن را خوب بدانند یا بد.»
اما اینکه بگوییم چرا حماس در جنگ رمضان به نفع ما وارد نشد، یا چرا انصارالله این بار جدیتر وارد میدان نشد، این سؤالها ناشی از همان سوءبرداشت است. خود انصارالله میگوید: «ما در جنگ رمضان با مقامات ایران هماهنگ بودیم.» حتی گفتهاند: «ما منتظر درخواست حزبالله هستیم. اگر حزبالله تشخیص بدهد و از ما بخواهد، وارد عمل میشویم.»
اما حزبالله چنین درخواستی مطرح نمیکند. چرا؟ چون همه چیز، همانطور که گفتم، داوطلبانه است.
از آن طرف هم کسانی که تصور میکنند این مجموعهها نیروهای نیابتی ایران هستند، دچار برداشت نادرست شدهاند. هر دو طرف، گرفتار افراط و تفریط شدهاند.
بنابراین، نمیتوانیم در تهران بنشینیم و بگوییم چرا فلان گروه وارد نشد، چرا آن یکی وارد نشد، چرا ما موشک نزدیم یا چرا فلان مجموعه اقدام نکرد.
در شرایط فعلی هم، ما باید از نظر اخلاقی، از نظر شرعی، از نظر تشکیلاتی به نفع حزبالله وارد عمل شویم؛ چون حزبالله تا حد زیادی به خاطر ما در معرض ضربه قرار گرفته است.
امروز حزبالله با قدرت میجنگد و مشکل اصلیاش در نیروهای رسمیاش نیست؛ مشکل، مردم غیرنظامی شیعه هستند که هدف حملات قرار میگیرند. او با تمام توان خود در حال نبرد است، اما ما باید این توان را با حمایت عملی تقویت کنیم. اصل ثابت ما این است که باید در همه جبهههای مقاومت آتشبس برقرار شود؛ بهویژه در لبنان. درست هم همین است که لبنان در اولویت قرار دارد.
اجازه بدهید مجموعه این گفتوگو را اینگونه جمعبندی کنم که ما تلاش کردیم آنچه در ذهن رهبر شهید عزیزمان بود، تا حدی تفسیر و تحلیل کنیم. درباره وحدت ساحات صحبت کردیم، درباره مدل شکلگیری هستههای مقاومت صحبت کردیم و درباره محور مقاومت هم توضیح دادیم. اگر برای جمعبندی نکتهای باقی مانده است، بفرمایید. باز هم، برای اینکه برای بعضی از افرادی که آمادگی سوءبرداشت سیاسی دارند، سوءتفاهمی ایجاد نشود، میخواهم کاملاً شفاف صحبت کنم. ببینید، تا اینجا گفتم که در محور مقاومت، تعهد الزامآوری وجود ندارد.
اما درباره وضعیت خاص لبنان، ما تعهد داریم. چرا؟ چون آنها به خاطر ما وارد جنگ رمضان شدند.
در ایران آتشبس برقرار شد، اما آنجا آتشبس فقط در ظاهر برقرار شد. بنابراین، الآن باید برای این مسئله فکری کرد. دیگر اینجا بحث داوطلبانه بودن نیست. اگر اقدامی نکنیم، به وظیفه خودمان عمل نکردهایم.