00/ 11/ 5

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 

● امیرالمؤمنین (ع) الگویی کامل برای بشریت
● شیوه و سیره‌ی حکومت امیرالمؤمنین (ع)
● صف آرایی سه جریان در مقابل حکومت امیرالمؤمنین (ع)
● وصایا و سفارش‌های امیرالمؤمنین (ع)
● وظیفه‌ی ما در برابر شناخت و درک حکومت امیرالمؤمنین (ع)

● امیرالمؤمنین (ع) الگویی کامل برای بشریت

امیرالمؤمنین(ع) آن مقام نورانی و قدسی
يك دسته از خصوصيّات اميرالمؤمنين(ع)، خصوصيّات معنوى و ملكوتىِ آن بزرگوار است كه ما حتّى به فهميدن آنها هم دسترسى نداريم. آن مقام علمى، آن مقام نورانى و قدسيّتى كه آن بزرگوار داشت؛ آن حقايقى كه درون وجود او و در قلب نورانى او مى‏جوشيد و به صورت حكمتهايى بر زبان مباركش جارى مى‏شد؛ آن قرب به خدا و آن ذكراللّهى كه بر همه كردار او و گفتار او و حالات او حاكم بود، چيزهايى است كه مثل فطرت نورى او، براى ما به درستى قابل فهم نيست؛ اما به آنها اعتقاد داريم و افتخار مى‏كنيم؛ چون آنها را از صادق مُصدَّق شنيديم. لكن يك دسته ديگر از خصوصيّات اميرالمؤمنين است كه او را به عنوان يك الگو و يك نمونه در مدّ نظر همه انسانهاى تاريخ نگه مى‏دارد كه اينها براى پيروى كردن است. الگو يك وسيله و معيار و ميزانى است براى اين كه آن كارى كه انسان مى‏خواهد انجام دهد، با آن الگو تطبيق داده شود. اين الگو ديگر مخصوص جمعى خاص نيست؛ حتّى مخصوص مسلمانان هم نيست. اين كه مى‏بينيد چهره اميرالمؤمنين، اين قدر در تاريخ جذّاب است، به خاطر همين خصوصيّات است. لذا كسى كه دين اسلام را هم قبول ندارد يا امامت آن بزرگوار را هم تصديق نكرده است، او هم در مقابل عظمت اين خصوصيّات، در وجود خود احساس تعظيم مى‏كند و خواه ناخواه زبان به ستايش او مى‏گشايد. بنابراين، اين خصوصيّات براى همه الگوست و ما كه امروز يك حكومت اسلامى داريم و يك حكومت علوى را ادّعا مى‏كنيم، اين الگو براى ما از همه حتمى‏تر و فوري‌تر و غيرقابل اغماض‌تر است.... نمى‏شود فقط به زبان گفت «اميرالمؤمنين، على» و اظهار عشق و علاقه كرد؛ اما در عمل با رفتار او و با درسى كه با زبان و در عملِ خود به ما داده است، مخالفت كرد. بنده و امثال بنده كه كارگزاران حكومتيم وظيفه‏مان سنگين‌تر است؛ چون ما بايد عمل كنيم و از آن راهى كه او رفته است برويم. ممكن است بعضى بگويند: شما كجا، اميرالمؤمنين كجا؟ قدرت او، توانايى او، ايمان او، صبر او، آن استخوان‏بندى مستحكم روحى او؛ اينها كجا، شما كجا؟ اين حرف البته درست است. ما هيچ‏كداممان قابل مقايسه با او نيستيم. نمى‏شود گفت او بهتر است، او بالاتر است و ما پايين تريم؛ نه، اصلاً اين مقايسه غلط است. او در اوج فلك است و ما در خاك تيره، دورْ خودمان مى‏چرخيم. فاصله‏ها خيلى زياد است؛ اما جهت‌گيرى را مى‏شود انتخاب كرد؛ يعنى ما بايد خودمان را به آن سمت و به آن هدفى كه او نشان می‌داد، نزدیک کنیم .......


توازن در شخصیت امیرالمؤمنین(ع)
شما از هر طرف كه شخصيت امیرالمؤمنین(ع) را نگاه كنيد، خواهيد ديد عجايبى در آن نهفته است. اين،مبالغه نيست. اين، بازتاب عجز انسانى است كه سالهاى متمادى درباره زندگى اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام مطالعه كرده و اين احساس را در درون و وجود خود پيدا كرده است كه به على عليه‏السّلام - اين شخصيت والا - با ابزار فهم معمولى؛ يعنى همين ذهن و عقل و حافظه و ادراكات معمولى، نمى‏شود دسترسى پيدا كرد. از هر طرف شگفتيهاست!
البته اميرالمؤمنين نسخه كوچك شده پيامبر اكرم و شاگرد آن بزرگوار است؛ اما همين شخصيت عظيمى را كه در مقابل روى ماست - اگر چه در مقابل پيامبر، خود را كوچك و حقير مى‏بيند و خود شاگرد آن بزرگوار است - وقتى مى‏خواهيم با ديد بشرى نگاه كنيم، براى ما يك شخصيت فوق انسانى به نظر مى‏رسد....

نكته‏اى را درباره زندگى اميرالمؤمنين عرض كنم و آن خصوصيتى است كه من از آن به «توازن در شخصيّت اميرالمؤمنين‏عليه‏السّلام» تعبير مى‏كنم. توازن عجيبى در شخصيت آن بزرگوار است. يعنى صفات ظاهراً متضاد و ناسازگار در وجود اميرالمؤمنين، آن چنان كنار هم زيبا چيده شده كه خود يك زيبايى به وجود آورده است! انسان نمى‏بيند كه اين صفات در كسى با هم جمع شود. از اين قبيل صفاتِ متضاد، در اميرالمؤمنين الى ما شاءاللَّه است. نه يكى نه دو تا، خيلى زياد است. حال چند مورد از اين صفات متضادّى را كه در كنار هم در اميرالمؤمنين حضور و وجود پيدا كرده است، مطرح كنم:
مثلاً رحم و رقّت قلب در كنار قاطعيت و صلابت، با هم نمى‏سازد؛ اما در اميرالمؤمنين عطوفت و ترحّم و رقّت قلب در حدّ اعلاست كه واقعاً براى انسانهاى معمولى، چنين حالتى كمتر پيش مى‏آيد.... اميرالمؤمنين در ترحّم و عطوفتش، اين‏گونه است.
او به خانه بيوه زن صغيردار كه مى‏رود؛ تنورش را كه آتش مى‏كند، نان كه برايش مى‏پزد و غذايى را كه برايش برده است، با دست مبارك خود در دهان كودكانش مى‏گذارد، بماند؛ براى اين كه اين كودكان گرفته و غمگين، لبخندى بر لبانشان بنشيند، با آنها بازى مى‏كند، خم مى‏شود آنها را روى دوش خود سوار مى‏كند، راه مى‏رود و در كلبه محقّر آنها سرگرمشان مى‏كند، تا گل خنده بر لبان كودكان يتيم بنشيند! اين، رحم و عطوفت اميرالمؤمنين است، كه يكى از بزرگان آن وقت گفت: آن قدر ديدم اميرالمؤمنين با انگشتان مبارك خودش، عسل در دهان بچه‏هاى يتيم و فقير گذاشت كه «لوددتُ انى كنت يتيما»؛ ( بحارالانوار، ج 41، ص 29) در دلم گفتم، كاش من هم بچه يتيمى بودم كه على اين طور مرا مورد لطف و تفضّل خود قرار مى‏داد! اين، ترحّم و رقّت و عطوفت اميرالمؤمنين است.
همين اميرالمؤمنين در قضيه نهروان؛ آن جايى كه يك عدّه انسانهاى كج‏انديش و متعصّب تصميم دارند اساس حكومت را با بهانه‏هاى واهى براندازند، وقتى در مقابلشان قرار مى‏گيرد، نصيحت مى‏كند و فايده‏اى نمى‏بخشد؛ احتجاج مى‏كند، فايده‏اى نمى‏بخشد؛ واسطه مى‏فرستد، فايده‏اى نمى‏بخشد؛ كمك مالى مى‏كند و وعده همراهى مى‏دهد، فايده‏اى نمى‏بخشد؛ در آخر سر كه صف‏آرايى مى‏كند، باز هم نصيحت مى‏كند، فايده‏اى نمى‏بخشد؛ بنا را بر قاطعيت مى‏گذارد. اين، همان على است. چون مى‏بيند كه طرفهاى مقابلش، انسانهاى بد و خبيثى هستند و مثل كژدم عمل مى‏كنند، قاطعيت به‏خرج مى‏دهد.
«خوارج» را درست ترجمه نمى‏كنند. من مى‏بينم كه متأسفانه در صحبت و شعر و سخنرانى و فيلم و همه چيز، خوارج را به خشكه مقدّسها تعبير مى‏كنند. . اين، غلط است. خشكه مقدّس كدام است؟! در زمان اميرالمؤمنين خيلى بودند كه براى خودشان كار مى‏كردند. اگر مى‏خواهيد خوارج را بشناسيد، نمونه‏اش را من در زمان خودمان به شما معرفى مى‏كنم. گروه منافقين كه يادتان هست.......
. خوارج را درست بشناسيد: كسانى با تمسّكِ ظاهر به دين، با تمسّك به آيات قرآن، حفظ كردن قرآن، حفظ كردن نهج‏البلاغه، ... به برخى از امور دينى ظاهراً اعتقاد داشتند؛ اما با آن لُبّ و اساس دين مخالفت مى‏كردند و بر روى اين حرف تعصّب داشتند. دم از خدا مى‏زدند؛ اما نوكرىِ حلقه به گوش شيطان را داشتند. ديديد كه منافقين يك روز آن طور ادّعاهايى داشتند؛ بعد هم وقتى لازم شد، براى مبارزه با انقلاب و امام و نظام جمهورى اسلامى، با امريكا و صهيونيستها و صدّام و با هر كس ديگر حاضر بودند كار كنند و نوكريشان را انجام دهند! خوارج، اين طور موجوداتى بودند. آن وقت اميرالمؤمنين در مقابل آنها با قاطعيت ايستاد. اين، همان على است.«اشدّاء على‏الكفّار و رحماء بينهم».( فتح: 29 )
ببينيد؛ اين دو خصوصيت در اميرالمؤمنين، چطور زيبايى‏اى را به وجود مى‏آورد! انسانى با آن ترحّم و با آن رقّت، طاقت نمى‏آورد و دلش نمى‏آيد كه يك بچه يتيم را غمگين ببيند. مى‏گويد تا من اين بچه را نخندانم، از اين جا نخواهم رفت. آن وقت آن جا در مقابل آن انسانهاى كج‏انديشِ كج‏عمل - كه مثل كژدم، به هر انسان بى‏گناهى نيش مى‏زنند - مى‏ايستد.
... نمونه ديگر، ورع و حكومت آن حضرت است. چيز خيلى عجيبى است. ورع يعنى چه؟ يعنى انسان از هر چيزِ شبهه‏ناكى كه بوى مخالفت با دين از آن استشمام مى‏شود، اجتناب كند. از آن طرف، حكومت چه مى‏شود؟ آخر مگر مى‏شود كه در حكومت، انسان اين طور رعايت ورع را بكند؟ ما حالا دستمان در كار است، مى‏بينيم كه اين خصوصيت وقتى در كسى به وجود آيد، چقدر قضيه مهم است. در حكومت، انسان با مسائل به صورت كلّى مواجه است. قانونى را كه اجرا مى‏كند، سوداهاى زيادى دارد؛ ولى ممكن است در خلال اين قانون، در گوشه‏اى به يك نفر ظلم شود. مأمور انسان ممكن است در بخشى از اين دنيا و در گوشه‏اى از اين كشور، تخلّف كند. انسان چطور مى‏تواند در مقابل اين همه جزئياتِ غيرقابل احاطه، ورع الهى را رعايت كند؟ لذا به حسب ظاهر، حكومت با ورع نمى‏سازد؛ اما اميرالمؤمنين نهايت ورع را با مقتدرانه‏ترين حكومتها با هم جمع كرده است و اين، چيز خيلى عجيبى است.
او با كسى رودربايستى نداشت. اگر به نظر مباركش، حاكمى ضعف داشت و مناسب آن كار نبود، او را برمى‏داشت. محمّدبن ابى‏بكر مثل فرزند خود اميرالمؤمنين است و آن حضرت مثل فرزند خود، او را دوست مى‏داشت؛ او هم به على‏بن ابى‏طالب عليه‏السّلام مثل پدر نگاه مى‏كرد. او فرزند كوچك ابى‏بكر و شاگرد مخلصِ اميرالمؤمنين بود و در دامان آن حضرت بزرگ شده بود. اميرالمؤمنين، محمّدبن ابى‏بكر را به مصر فرستاد؛ بعد نامه نوشت كه من احساس مى‏كنم - حالا به تعبير ما - عزيزم! تو براى مصر كافى نيستى؛ تو را برمى‏دارم، مالك اشتر را مى‏گذارم. محمّدبن ابى‏بكر هم بدش آمد و ناراحت شد. بشر است ديگر. هر چند مقامش عالى است، ولى بالاخره به او برخورد. اما اميرالمؤمنين اين را توجّه نكرد و اهميت نداد. محمّدبن ابى‏بكر، شخصيت به اين عظمت كه اين قدر در جنگ جمل و در هنگام بيعت، به درد اميرالمؤمنين خورد، پسر ابى‏بكر و برادر امّ‏المؤمنين - عايشه - بود. اين شخصيت، براى اميرالمؤمنين اين قدر ارزش داشت؛ ولى آن حضرت، اهميتى به ناراحتى محمّدبن ابى‏بكر نداد. اين، ورع است؛ ورعى كه در حكومت به درد انسان و به درد يك حاكم مى‏خورد. حدّ اعلاى اين ورع، در اميرالمؤمنين است. .....
نمونه ديگر، قدرت و مظلوميت آن حضرت است. در زمان آن بزرگوار، قدرتمندتر از اميرالمؤمنين - آن شجاعت عجيب حيدرى - كيست؟ هيچ‏كس تا آخر عمر اميرالمؤمنين ادّعا نكرد كه جرأت دارد در مقابل شجاعت آن حضرت ايستادگى كند! همين آدم، مظلومترين آدمهاى زمان خودش و - بلكه آن چنانى كه گفتند و درست هم هست - شايد مظلومترين انسانهاى تاريخ اسلام است! قدرت و مظلوميت، دو عنصرى است كه با هم نمى‏سازند. معمولاً قدرتمندان، مظلوم واقع نمى‏شوند؛ اما اميرالمؤمنين مظلوم واقع شد.
نمونه ديگر، زهد و سازندگى است. اميرالمؤمنين، زهد و بى‏رغبتى به دنيايش، مَثَل است. شايد برجسته‏ترين و يا يكى از برجسته‏ترين موضوعات نهج‏البلاغه، زهد نهج‏البلاغه است. همين اميرالمؤمنين، در طول بيست و پنج سال مابين رحلت پيامبر و رسيدنش به حكومت، از مال شخصى خود، كارهاى آبادسازى مى‏كرد، باغ درست مى‏كرد، چاه حفر مى‏كرد، آب جارى مى‏كرد، مزرعه درست مى‏كرد . عجيب اين است كه همه را هم در راه خدا مى‏داد!
بد نيست بدانيم كه اميرالمؤمنين يكى از پردرآمدترين آدمهاى زمان خودش بوده است. از قول آن حضرت نقل كرده‏اند كه: «و صدقتى اليوم لو قسمت على بنى ‏هاشم لوسعهم»؛(بحارالانوار، ج 41، ص43) صدقه‏اى كه من از مال خودم خارج مى‏كنم، اگر به همه‌ی بنی‌هاشم تقسیم کنم، آنها را کفایت می‌کند....‏
عدل على‏بن ابى‏طالب، نمونه ديگر است. وقتى كه ما مى‏گوييم در على‏بن ابى‏طالب عليه‏السّلام عدالت وجود دارد، معناى ابتداييش كه هر كسى از آن درك مى‏كند، اين است كه او در جامعه، عدالت اجتماعى برقرار مى‏كرد. اين، عدل است؛ اما عدلِ بالاتر همين توازن است. «بالعدل قامت السموات و الارض». آسمان و زمين براساس عدلند؛(عوالى اللئالى، ج 4، ص 103)
يعنى همين توازن در آفرينش. حق هم همين است. عدل و حق، در نهايت يك چيزند و يك معنا و يك حقيقت دارند.در زندگى اميرالمؤمنين، خصوصيات، مظهر عدل و توازن است. همه چيزهاى خوب در جاى خود، در حدّ اعلاى زيبايى حضور و وجود دارند.
يكى ديگر از خصوصيات اميرالمؤمنين، استغفار آن بزرگوار است....دعاوتوبه و انابه و استغفار اميرالمؤمنين خيلى مهم است. شخصيتى كه جنگ و مبارزه مى‏كند، ميدانهاى جنگ را مى‏آرايد، ميدانهاى سياست را مى‏آرايد، نزديك به پنج سال بر بزرگترين كشورهاى آن روز دنيا حكومت مى‏كند( اگرامروز قلمرو حكومت اميرالمؤمنين را نگاه كنيد، مثلاً شايد ده كشور يا چيزى در اين حدود باشد) در چنين قلمرو وسيعى با آن همه كارو با آن همه تلاش، اميرالمؤمنين يك سياستمدار كامل و بزرگ است و دنيايى را در واقع اداره مى‏كند؛ آن ميدان سياستش، آن ميدان جنگش، آن ميدان اداره امور اجتماعيش، آن قضاوتش در بين مردم و حفظ حقوق انسانها در اين جامعه. اينها كارهاى خيلى بزرگى است، خيلى اشتغال و اهتمام مى‏طلبد و همه وقت انسان را به خودش مشغول مى‏كند. در اين طور جاها، آدمهاى يك بُعدى مى‏گويند، دعاو عبادت ما همين است ديگر. ما در راه خدا كار مى‏كنيم و كارمان براى خداست اما اميرالمؤمنين اين طور نمى‏فرمايد. آن كارها را دارد، عبادت هم دارد. .........

فرازی ازبيانات مقام معظم رهبرى‏ در خطبه‏هاى نماز جمعه تهران‏ 1375/11/12

● شیوه و سیره‌ی حکومت امیرالمؤمنین (ع)

شاخصه‏هایى از حكومت اميرالمؤمنين(ع)
اوّل، پايبندىِ كامل به دين خدا و اصرار بر اقامه دين الهى. اين شاخصه اوّل است. هر حكومتى كه اساس كارش بر اقامه دين خدا نباشد، علوى نيست. در وسط جنگ - آنهايى كه در دوران دفاع هشت ساله، در ميدان بودند مى‏فهمند من چه مى‏گويم - در آن بحبوحه رزم كه هر رزمنده و هر سربازى همّتش اين است ببيند چطور مى‏تواند حمله كند و چطور مى‏تواند از خودش دفاع نمايد، يك نفر نزد اميرالمؤمنين آمد و مسئله‏اى راجع به توحيد پرسيد. گفت در «قل هواللَّه احد» اين كلمه «احد» يعنى چه؟ حالا اين يك مسئله اصلى هم نيست. از اصل وجود خدا سؤال نكرد؛ يك مسئله فرعى را سؤال كرد. دوروبريهاى اميرالمؤمنين آمدند جلو كه مرد حسابى، حالا وقت اين سؤالهاست!؟ حضرت فرمود: «نه؛ بگذاريد جوابش را بدهم. ما براى همين مى‏جنگيم.» يعنى جنگِ اميرالمؤمنين، سياستِ اميرالمؤمنين، جبهه‏بندىِ اميرالمؤمنين، خون دلهاى اميرالمؤمنين و همه خطوط اصلى‏اى كه در حكومت خود انتخاب مى‏كند، براى اين است كه دين خدا اقامه شود. اين يك شاخصه است. اگر در نظام اسلامى و در جمهورى اسلامى كه به نام حكومت علوى خود را معرّفى مى‏كند، اقامه دين خدا هدف نباشد؛ مردم به دين خدا عمل بكنند يا نكنند؛ اعتقاد داشته باشند يا نداشته باشند؛ اقامه حقّ الهى بشود يا نشود و بگوييم به ما چه ربطى دارد - اگر اين طور باشد - اين حكومت علوى نيست. اقامه دين الهى، اوّلين شاخصه است و اين مادرِ همه خصوصيّات ديگرِ زندگى اميرالمؤمنين و حكومت اميرالمؤمنين است. عدالت او هم ناشى از اين است. مردم‏سالارى و رعايت مردم در زندگى اميرالمؤمنين هم مربوط به همين است.
خصوصيت دوم و شاخصه دومِ حكومت اميرالمؤمنين عدالت است؛ عدالتِ مطلق.
يعنى هيچ مصلحت شخصى و هيچ سياست مربوط به شخص خود را بر عدالت مقدّم نمى‏كند. «أتأمرونّى ان اطلب النصر بالجور لا واللَّه» . (تحف‏العقول، 185)
من حاضر نيستم پيروزى را از راه ظلم به دست آورم. ببينيد چقدر اين تابلو، تابلوِ درخشانى است؛ چه پرچم بلندى است. به شما مى‏گويند ممكن است در اين ميدان سياست، در اين ميدان مسابقه علمى، در اين ميدان انتخابات، در اين ميدان جنگ، پيروز شويد؛ اما متوقّف به اين است كه اين ظلم را انجام دهيد. كدام را انتخاب مى‏كنيد؟ اميرالمؤمنين مى‏گويد من اين پيروزى را نمى‏خواهم. من شكست بخورم عيبى ندارد، اما ظلم نمى‏كنم. همه اين حرفهايى كه راجع به اميرالمؤمنين درباره عدالت شنيده‏ايد، محورش همين عدالت‏طلبى مطلقِ اميرالمؤمنين است. عدالت براى همه و عدالت در همه شئون؛ يعنى عدالت اقتصادى، عدالت سياسى، عدالت اجتماعى و عدالت اخلاقى. اين يكى ديگر از معيارهاى حكومت اميرالمؤمنين است. تحمّلِ ظلم را نمى‏كند؛ خودش هم به ظلم تسليم نمى‏شود، ولو مصالحش از دست برود. يكى از ظلمهاى بزرگ، تبعيض است؛ چه تبعيضِ در اجراى احكام، چه تبعيضِ در اجراى مقرّرات. اينها به هيچ وجه براى اميرالمؤمنين قابل قبول نيست........
يكى ديگر از خصوصيّات و شاخصه‏هاى حكومت اميرالمؤمنين تقواست. ببينيد؛ اينها هر كدام يك پرچم است، هر كدام يك علامت است. تقوا يعنى چه؟ يعنى آن شدّت مراقبتى كه انسان در اعمال شخصى خود از راه حق هيچ تخطّى نكند؛ اين معنى تقواست. يعنى كاملاً مراقب خود باشد. در دست زدن به پول مراقبت كند؛ در دست زدن به آبروى انسانها مراقبت كند؛ در گزينشها مراقبت كند؛ در طرد كردنها مراقبت كند؛ در حرف زدن مراقبت كند كه برخلاف حق سخنى نگويد. يعنى شدّت مراقبت. شما نهج‏البلاغه را نگاه كنيد، پُر است از اين مطالب... شما نهج‏البلاغه را از اوّل تا آخر نگاه كنيد! سرتاپاى نهج‏البلاغه تحريضِ بر تقواست؛ دعوت به تقوا و پرهيزكارى است. تا انسان پرهيزكار نباشد نمى‏تواند اقامه دين خدا كند. آلوده دامانى بد دردى است. آلوده بودنِ دل انسان به گناه، نمى‏گذارد انسان حقيقت را درك كند، چه برسد به اين كه دنبال حقيقت حركت كند. تقوا يكى از شاخصه‏هاى حكومت اميرالمؤمنين، برخاسته از اراده مردم و خواست مردم است. «تغلّب» - يعنى از راه غلبه و زور بر مردم حاكم شدن - در منطق اميرالمؤمنين نيست. با اين كه خود را بر حق مى‏دانست، اما كنار نشست، تا وقتى مردم آمدند، اصرار كردند، ابرام كردند، شايد گريه كردند، التماس كردند كه آقا شما بيا زمام امور ما را در دست بگير. آن وقت آمد و زمام امور مردم را در دست گرفت. خودش گفت كه اگر مردم نيامده بودند؛ اگر مردم اصرار نمى‏كردند، اگر اين طلب جدّى مردم نبود، من علاقه‏اى به اين كار نداشتم. قدرت در دست گرفتن و اعمال اقتدار، براى اميرالمؤمنين جاذبه‏اى ندارد. قدرت‏طلبى براى كسانى جاذبه دارد كه مى‏خواهند خواهشهاى نفسانى و هواهاى نفسانى خودشان را ارضا كنند، نه براى اميرالمؤمنين. او دنبال تكليف شرعى است؛ دنبال اقامه حقّ است. مردم قدرت را به او سپردند، او هم قدرت را گرفت و بعد با اقتدار آن قدرت را نگه داشت.

فرازی از بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در ديدار با اقشار مختلف مردم به مناسبت ميلاد اميرالمؤمنين على(ع) 30/6/1381
● صف آرایی سه جریان در مقابل حکومت امیرالمؤمنین (ع)

قرار گرفتن سه جریان در مقابل امیرالمؤمنین(ع)
ماجراى اقتدارِ همراه با مظلوميت اميرالمؤمنين كه منتهى به اين شد، اين‏طور خلاصه مى‏شود: در زمان اين حكومت -حكومت كمتر از پنج سال اميرالمؤمنين - سه جريان در مقابل آن حضرت صف‏آرايى كردند: قاسطين و ناكثين و مارقين. اين روايت را، هم شيعه و هم سنّى از اميرالمؤمنين نقل كردند كه فرمود: «امرت ان اقاتل النّاكثين و القاسطين و المارقين». (دعائم الاسلام، ج 1، ص 388) اين اسم را خودِ آن بزرگوار گذاشته است. قاسطين، يعنى ستمگران. ماده «قسط» وقتى كه‏ به‏صورت مجرّد استعمال مى‏شود - قَسَط يقسِط، يعنى جار يجور، ظَلَم يظلِم - به‏معناى ظلم كردن است. وقتى با ثلاثى مزيد و در باب افعال آورده مى‏شود - اقسط يقسط - يعنى عدل و انصاف. بنابراين، اگر «قسط» در باب افعال بكار رود، به معناى عدل است؛ اما وقتى كه قَسَط يقسِط گفته شود، ضدّ آن است، يعنى ظلم و جور. قاسطين از اين ماده است. قاسطين، يعنى ستمگران. اميرالمؤمنين اسم اينها را ستمگر گذاشت. اينها چه كسانى بودند؟ اينها مجموعه‏اى از كسانى بودند كه اسلام را به‏صورت ظاهرى و مصلحتى قبول كرده بودند و حكومت علوى را از اساس قبول نداشتند. هر كارى هم اميرالمؤمنين با اينها مى‏كرد، فايده نداشت.
.... بنابراين، اينها جريانى بودند كه اساساً حكومت علوى را قبول نداشتند و مى‏خواستند حكومت طور ديگرى باشد و دست خودشان باشد؛ كه بعد هم اين را نشان دادند و دنياى اسلام تجربه حكومت اينها را چشيد. يعنى همان معاويه‏اى كه در زمان رقابت با اميرالمؤمنين، آن‏طور به بعضى از اصحاب روى خوش نشان مى‏داد و محبّت مى‏كرد، بعداً در حكومتش، برخوردهاى خشن از خود نشان داد، تا به زمان يزيد و حادثه كربلا رسيد؛ بعد هم به زمان مروان و عبدالملك و حجّاج‏بن‏يوسف‏ثقفى و يوسف‏بن‏عمرثقفى رسيد، كه يكى از ميوه‏هاى آن حكومت است. يعنى اين حكومتهايى كه تاريخ از ذكر جرائمشان به خود مى‏لرزد - مثل حكومت حجّاج - همان حكومتهايى هستند كه معاويه بنيان‌گذارى كرد و بر سر چنين چيزى با اميرالمؤمنين جنگيد. از اوّل معلوم بود كه آنها چه چيزى را دنبال مى‏كنند و مى‏خواهند؛ يعنى يك حكومت دنيايى محض، با محور قراردادن خودپرستي‌ها و خوديها؛ همان چيزهايى كه در حكومت بنى‏اميّه همه مشاهده كردند. البته بنده در اين‏جا هيچ بحث عقيدتى و كلامى ندارم. اين چيزهايى كه عرض مى‏كنم، متن تاريخ است. تاريخ شيعه هم نيست؛ اينها تاريخ «ابن اثير» و تاريخ «ابن قتيبه» و امثال اينهاست كه من متنهايش را دارم و يادداشت شده و محفوظ هم هست. اينها حرفهايى است كه جزو مسلّمات است؛بحث اختلافات فكرى شيعه و سنّى نيست.
جبهه دومى كه با اميرالمؤمنين جنگيد. جبهه‏ى ناكثين بود. ناكثين، يعنى شكنندگان و در اين جا يعنى شكنندگان بيعت. اينها اوّل با اميرالمؤمنين بيعت كردند، ولى بعد بيعت را شكستند. اينها مسلمان بودند و برخلاف گروه اوّل، خودى بودند؛ منتها خوديهايى كه حكومت على‏بن‏ابى‏طالب را تا آن جايى قبول داشتند كه براى آنها سهم قابل قبولى در آن حكومت وجود داشته باشد؛ با آنها مشورت شود، به آنها مسئوليت داده شود، به آنها حكومت داده شود، به اموالى كه در اختيارشان هست - ثروتهاى باد آورده - تعرّضى نشود؛ نگويند از كجا آورده‏ايد! ... جناب سعدبن‏ابى وقّاص از همان اوّل هم بيعت نكرد،بعضيهاى ديگر از همان اوّل بيعت نكردند؛ ليكن جناب طلحه، جناب زبير، بزرگان اصحاب و ديگران و ديگران با اميرالمؤمنين بيعت نمودند و تسليم شدند و قبول كردند؛ منتها سه، چهار ماه كه گذشت، ديدند نه، با اين حكومت نمى‏شود ساخت؛ زيرا اين حكومت، حكومتى است كه دوست و آشنا نمى‏شناسد؛ براى خود حقّى قائل نيست؛ براى خانواده خود حقّى قائل نيست؛ براى كسانى‏كه سبقت در اسلام دارند، حقّى قائل نيست - هرچند خودش به اسلام از همه سابق‌تر است - ملاحظه‏اى در اجراى احكام الهى ندارد. اينها را كه ديدند، ديدند نه، با اين آدم نمى‏شود ساخت؛ لذا جدا شدند و رفتند و جنگ جمل به راه افتاد كه واقعاً فتنه‏اى بود. امّ‏المؤمنين عايشه را هم با خودشان همراه كردند. چقدر در اين جنگ كشته شدند. البته اميرالمؤمنين پيروز شد و قضايا را صاف كرد. اين هم جبهه دوّم بود كه مدّتى آن بزرگوار را مشغول كردند.
جبهه سوم، جبهه مارقين بود. مارق، يعنى گريزان. در تسميه اينها به مارق، اين‏گونه گفته‏اند كه اينها آن‏چنان از دين‏گريزان بودند كه يك تير از كمان گريزان مى‏شود! وقتى شما تير را در چلّه كمان مى‏گذاريد و پرتاب مى‏كنيد، چطور آن تير مى‏گريزد، عبور مى‏كند و دور مى‏شود! اينها همين‏گونه از دين دور شدند. البته اينها متمسّك به ظواهر دين هم بودند و اسم دين را هم مى‏آوردند. اينها همان خوارج بودند؛ گروهى كه مبناى كار خود را بر فهمها و دركهاى انحرافى - كه چيز خطرناكى است - قرار داده بودند. بنابراين، گروه سومى كه اميرالمؤمنين با آنها مواجه شد و البته بر آنها هم پيروز گرديد، مارقين بودند. در جنگ نهروان ضربه قاطعى به اينها زد؛ منتها اينها در جامعه بودند، كه بالاخره هم حضورشان به شهادت آن بزرگوار منتهى شد. ....
بعضى خوارج را به خشكِ مقدّسها تشبيه مى‏كنند؛ نه. بحث سرِ «خشكِ مقدّس» و «مقدّس‏مآب» نيست. مقدس مآب كه در كنارى نشسته است و براى خودش نماز و دعا مى‏خواند. اين‏كه معناى خوارج نيست. خوارج آن عنصرى است كه شورش طلبى مى‏كند؛ بحران ايجاد مى‏كند، وارد ميدان مى‏شود، بحث جنگ با على دارد و با على مى‏جنگد؛ منتها مبناى كار غلط است؛ جنگ غلط است؛ ابزار غلط است؛ هدف باطل است. اين سه گروه بودند كه اميرالمؤمنين با اينها مواجه بود.

مشخص نبودن صفوف، تفاوت عمده‌ی حکومت امیرالمؤمنین(ع) با پیامبر اکرم(ص)
تفاوت عمده‌ی اميرالمؤمنين در دوران حكومت خود با پيامبر اكرم در دوران حكومت و حيات مباركش، اين بود كه در زمان پيامبر، صفوفِ مشخّص وجود داشت: صف ايمان و كفر. منافقين مى‏ماندند كه دائماً آيات قرآن، افراد را از منافقين كه در داخل جامعه بودند بر حذر مى‏داشت؛ انگشت اشاره را به سوى آنها دراز مى‏كرد؛ مؤمنين را در مقابل آنها تقويت مى‏كرد؛ روحيه آنها را تضعيف مى‏كرد؛ يعنى در نظام اسلامى در زمان پيامبر، همه‏چيز آشكار بود. صفوف مشخّص در مقابل هم بودند: يك نفر طرفدار كفر و طاغوت و جاهليّت بود؛ يك نفر هم طرفدار ايمان و اسلام و توحيد و معنويت. البته آن جا هم همه‏گونه مردمى بودند - آن زمان هم همه‏گونه آدمى بود - ليكن صفوف مشخّص بود. در زمان اميرالمؤمنين، اشكال كار اين بود كه صفوف، مشخّص نبود؛ به‏خاطر اين كه همان گروه دوم - يعنى «ناكثين» - چهره‏هاى موجّهى بودند. هركسى در مقابله با شخصيتى مثل جناب زبير، يا جناب طلحه، دچار ترديد مى‏شد. اين زبير كسى بود كه در زمان پيامبر، جزو شخصيتها و برجسته‏ها و پسر عمّه پيامبر و نزديك به آن حضرت بود. حتّى بعد از دوران پيامبر هم جزو كسانى بود كه براى دفاع از اميرالمؤمنين، به سقيفه اعتراض كرد. بله؛ «حكم مستورى و مستى همه بر عاقبت است»! خدا عاقبت همه‏مان را به خير كند. گاهى اوقات دنيا طلبى، اوضاع گوناگون و جلوه‏هاى دنيا، آن‏چنان اثرهايى مى‏گذارد، آن چنان تغييرهايى در برخى از شخصيتها به‏وجود مى‏آورد كه انسان نسبت به خواص هم گاهى اوقات دچار اشكال مى‏شود؛ چه برسد براى مردم عامى. بنابراين، آن روز واقعاً سخت بود. آنهايى كه دور و برِ اميرالمؤمنين بودند و ايستادند و جنگيدند، خيلى بصيرت به‏خرج دادند. بنده بارها از اميرالمؤمنين نقل كرده‏ام كه فرمود: «لا يحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصّبر». (بحارالانوار، ج 34، ص 249) در درجه اوّل، بصيرت لازم است. معلوم است كه با وجود چنين درگيري‌هايى، مشكلات اميرالمؤمنين چگونه بود. يا آن كجرفتارهايى كه با تكيه بر ادّعاى اسلام، با اميرالمؤمنين مى‏جنگيدند و حرفهاى غلط مى‏زدند. در صدر اسلام، افكار غلط خيلى مطرح مى‏شد؛ اما آيه قرآن نازل مى‏شد و صريحاً آن افكار را رد مى‏كرد؛ چه در دوران مكه و چه در دوران مدينه. شما ببينيد سوره بقره كه يك سوره مدنى است، وقتى انسان نگاه مى‏كند، مى‏بيند عمدتاً شرح چالشها و درگيريهاى گوناگون پيامبر با منافقين و با يهود است؛ به جزئيات هم مى‏پردازد؛ حتى روشهايى كه يهود مدينه در آن روز براى اذيّت روانى پيامبر به‏كار مى‏بردند، آنها را هم در قرآن ذكر مى‏كند؛ «لاتقولوا راعنا» (بقره: 104) و از اين قبيل. و باز سوره مباركه اعراف - كه سوره‏اى مكّى است - فصل مشبعى را ذكر مى‏كند و با خرافات مى‏جنگد. اين مسئله حرام و حلال كردن گوشتها و انواع گوشتها كه اينها را نسبت به محرّمات واقعى، محرّمات دروغين و محرّمات پوچ تلقّى مى‏كردند: «قل انّما حرّم ربى الفواحش ما ظهر منها و ما بطن»  (اعراف: 33). حرام‏ اينهاست، نه آنهايى كه شما رفتيد «سائبه» و «بحيره» و فلان و فلان را براى خودتان حرام درست كرديد. قرآن با اين گونه افكار صريحاً مبارزه مى‏كرد؛ اما در زمان اميرالمؤمنين، همان مخالفان هم از قرآن استفاده مى‏كردند؛ همانها هم از آيات قرآن بهره مى‏بردند. لذا كار اميرالمؤمنين به مراتب از اين جهت دشوارتر بود. اميرالمؤمنين دوران حكومت كوتاه خود را با اين سختيها گذراند.
در مقابل اينها، جبهه خودِ على است؛ يك جبهه حقيقتاً قوى. كسانى مثل عمّار، مثل مالك‏اشتر، مثل عبداللَّه‏بن‏عبّاس، مثل محمّدبن‏ابى‏بكر، مثل ميثم تمّار، مثل حُجربن عدى بودند؛ شخصيتهاى مؤمن و بصير و آگاهى كه در هدايت افكار مردم چقدر نقش داشتند! يكى از بخشهاى زيباى دوران اميرالمؤمنين - البته زيبا از جهت تلاش هنرمندانه اين بزرگان؛ اما درعين‏حال تلخ از جهت رنجها و شكنجه‏هايى كه اينها كشيدند - اين منظره حركت اينها به كوفه و بصره است. وقتى كه طلحه و زبير و امثال اينها آمدند صف‏آرايى كردند و بصره را گرفتند و سراغ كوفه رفتند، حضرت، امام حسن و بعضى از اصحاب را فرستاد. مذاكراتى كه آنها با مردم كردند، حرفهايى كه آنها در مسجد گفتند، محاجّه‏هايى كه آنها كردند، يكى از آن بخشهاى پرهيجان و زيبا و پرمغز تاريخ صدر اسلام است. لذا شما مى‏بينيد كه عمده تهاجم‌هاى دشمنان اميرالمؤمنين هم متوجّه همين‌ها بود. عليه مالك اشتر، بيشترين توطئه‏ها بود؛ عليه عمّار ياسر، بيشترين توطئه‏ها بود؛ عليه محمّدبن‏ابى‏بكر، توطئه بود. عليه همه آن كسانى كه از اوّل كار در ماجراى اميرالمؤمنين امتحانى داده بودند و نشان داده بودند كه چه ايمانهاى مستحكم و استوار و چه بصيرتى دارند، از طرف دشمنان، انواع و اقسامِ سهام تهمت پرتاب مى‏گرديد و به جان آنها سوء قصد مى‏شد و لذا اغلبشان هم شهيد مى‏شدند. عمّار در جنگ شهيد شد؛ ليكن محمّدبن‏ابى‏بكر با حيله شاميها به شهادت رسيد. مالك اشتر با حيله شاميها شهيد شد. بعضى ديگر هم ماندند، اما بعدها به نحو شديدى به شهادت رسيدند. اين وضع زندگى و حكومت اميرالمؤمنين است. اگر بخواهيم جمع‌بندى كنيم، اين‏گونه بايد عرض كنيم كه دوران اين حكومت، دوران يك حكومت مقتدرانه و درعين‏حال مظلومانه و پيروز بود. يعنى هم در زمان خود توانست دشمنان را به زانو درآورد، هم بعد از شهادت مظلومانه‏اش، در طول تاريخ توانست مثل مشعلى برفراز تاريخ باشد. البته خون‏دلهاى اميرالمؤمنين در اين مدّت، جزو پرمحنت‏ترين حوادث و ماجراهاى تاريخ است.

فرازی از بیانات مقام معظم رهبرى‏ درخطبه های نماز جمعه تهران‏ 1377/10/18

● وصایا و سفارش‌های امیرالمؤمنین (ع)

از وصایای امیرالمؤمنین(ع)
اوّل و آخر در كلام اميرالمؤمنين عليه‏السّلام، تقواست. مى‏فرمايد: «پسران من! مراقب خودتان باشيد؛ در راه خدا و با معيار خدايى.» «تقوى اللَّه» يعنى اين. بحثِ ترسيدن از خدا نيست؛ كه بعضى تقوا را به «خدا ترسى» معنا مى‏كنند. «خشيةاللَّه» و «خوف اللَّه» هم ارزش ديگرى است. امّا اين، تقواست. تقوا، يعنى مواظب باشيد هر عملى كه از شما سر مى‏زند، منطبق بر مصلحتى باشد كه خداى متعال براى شما در نظر گرفته است. تقوا چيزى نيست كه كسى بتواند يك لحظه آن را رها كند. اگر رها كرديم، جاده لغزنده است، درّه عميق است؛ خواهيم لغزيد وسقوط خواهيم كرد، تا باز جايى دستمان به مستمسكى، سنگى، درختى و بوته‏اى گير كند، و بتوانيم خودمان را بالا بكشيم.
«ان الذين اتقوا اذامسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذاهم مبصرون.» ( اعراف؛ آيه 201)؛ وقتى كه آدمِ با تقوا، مسِّ شيطان را احساس كرد، فوراً به خود مى‏آيد و حواسش جمع مى‏شود. شيطان كه از ما دور نمى‏شود! پس، اوّلين وصيت، تقواست.

از لوازم تقوا: دنبال دنیا ندویدن
دنبال تقوا، مطلبى ديگر است: «وان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما.» دنبال دنيا ندويد، اگر چه دنيا دنبال شما بيايد. اين هم نكته دوم. اين هم از لوازم تقواست. البته همه كارهاى نيك، از لوازم تقواست. از جمله، همين ندويدن دنبال دنيا. نمى‏گويد كه «ترك دنيا كنيد.» مى‏گويد: «لاتبغيا.» دنبال دنيا حركت نكنيد. دنيا را طلب نكنيد. در حقيقت، با تعبير فارسى ما، چنين معنى مى‏دهد كه «دنبال دنيا ندويد.» دنيا يعنى چه ؟يعنى آباد كردن روى زمين ؟ يعنى احيا كردن ثروتهاى الهى؟ اين است معناى دنيايى كه گفتند طلب نكنيد؟ نه! دنيا يعنى آنچه كه شما براى خودتان، تمتّعات خودتان و لذّات خودتان مى‏خواهيد. اين را دنيا مى‏گويند. و الّا، آباد كردن روى زمين، اگر با هدف خير و صلاح بشريت انجام گيرد، عين آخرت است. اين، همان دنياى خوب است. دنيايى كه مذمّت شده است و نبايد دنبالش برويم، دنيايى است كه ما را، نيروى ما، تلاش ما و همت ما را متوجّه خود مى‏كند و از راه بازمان مى‏دارد. خودخواهى ما، خود پرستى ما، ثروت را براى خود خواستن و لذّت را براى خود طلبيدن، دنياى مذموم و نكوهيده است.
البته اين دنيا، نوع حرام دارد، نوع حلال هم دارد.اين‏طور نيست كه براى خود خواستن، همه نوعش حرام باشد. نه! حلال هم دارد. امّا همان حلالش را هم گفته‏اند دنبالش نرويد.اگر دنيا به اين معنا شد،حلالش هم خوب نيست. هر چه بتوانيد مظاهر زندگى مادّى را در جهت خدا قرار دهيد، سود كرده‏ايد و بهره برده‏ايد. و اين معناى آخرت است. تجارت هم، اگر براى رونق دادن به زندگى مردم باشد و نه اندوختن سرمايه براى خود، عين آخرت مى‏شود. همه كارهاى ديگر دنيا، از همين قبيل است. پس، نكته دوم اين است كه دنبال دنيا ندويد و در طلب دنيا روانه نگرديد.
آنچه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در اين وصيت فرموده، خود، آيينه تمام نماى آن بوده است. زندگى آن حضرت را كه نگاه كنيد، خلاصه همين جملاتى است كه در وصيت كوتاه او آمده است. «و لاتأسفا على شئ‏منها زوى عنكما.» ديگر اين‏كه، اگر از همين دنياى به اين معنا مذموم، چيزى به‏دست شما نرسيد و از شما منع شد، تأسّف نخوريد. اين‏كه فلان ثروت را، فلان لذّت را، فلان مقام و فلان امكان رفاه را نداريد، تأسف نخوريد. اين هم جمله سوم.
جمله بعد: «و قولا بالحقّ.» يا بر طبق نسخه‏اى «و قول الحق.» فرق نمى‏كند. معنايش اين است كه «حق بگوييد.» حق را بگوييد و كتمان نكنيد. اگر چيزى به نظرتان حق بود، آن را در جايى كه بايد بيان كرد، بيان كنيد. حق را مكتوم نگه نداريد. آن وقتى كه زباندارها حق را پنهان و احياناً باطل را آشكار كردند، يا باطل را به جاى حق گذاشتند، اگر حق‏بينان و حقدانان، حق را بگويند، حقْ مظلوم نمى‏شود؛ حق به غربت نمى‏افتد و اهل باطل در نابود كردن حق طمع نمى‏بندند.
جمله بعد: «و اْعملاللاجر.» براى پاداش - يعنى پاداش الهى و حقيقى - كار كنيد. بيهوده كارنكن، اى انسان! اين كارِ تو، اين عمر تو و اين نَفَس زدن تو، تنها سرمايه اصلى توست. اين را بى‏خود از دست نده! اگر عمرى مى‏گذرانى، اگر عملى انجام مى‏دهى، اگر نَفَسى مى‏زنى و اگر قوتى را مصرف مى‏كنى، اين همه را براى پاداشى بكن. پاداش چيست؟ چند تومان پول، پاداش وجود انسان است؟! اين پاداش عمرى است كه من مصرف مى‏كنم؟! خوش آمدن فلان و بهمان، پاداش يك انسان است؟! خير! «فليس لانفسكم ثمن الا الجنّه على فلا تبيعوهابه غيرها.» (حكمت 456 نهج‏البلاغه) اين، جمله‏اى از امام‏ مى‏فرمايد: «الا حُرّ يدع هذه اللماظة لاهلها؟ انه ليس لانفسكم ثمنٌ الّا الجنّة فلا تبيعوها الّا بها»

کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً
امام على عليه‏السّلام مى‏فرمايد: «وكونا للظّالم خصماً و للمظلوم عوناً.» خصم ظالم باشيد. «خصم»، غير از «دشمن» است. يك وقت كسى دشمن ظالم است؛ يعنى از ظالم بدش مى‏آيد و دشمن اوست. اين، كافى نيست. «خصم او باش»، يعنى «مدّعى‏اش باش.» خصم يعنى «دشمنى كه مدّعى است»، «دشمنى كه گريبان ظالم را را مى‏گيرد و او را رها نمى‏كند. بشريت بعد از اميرالمؤمنين عليه‏السلام، تا امروز، به سبب نگرفتن گريبان ستمكاران، بدبخت و روسياه شد. اگر دستهاى با ايمان، گريبان ظالمان و ستمكاران را مى‏گرفتند، ظلم دردنيا اين‏قدر پيش نمى‏رفت؛ بلكه از بن برمى‏افتاد. اميرالمؤمنين اين را مى‏خواهد: «كونا للظّالم خصماً.» خصم ظالم باش. در دنيا، هرجا ظلم هست و ظالمى هست، تو كه اين‏جا هستى، خود را خصمش بدان. نمى‏گوييم «اكنون راه بيفت؛ و از اين سوى دنيا به آن سوى دنيا برو و گريبان ظالم را بگير.» مى‏گوييم «حتماً خصومت خودت را نشان بده. هروقت و هرجا فرصتى دست داد، خصم او باش و گريبانش را بگير.» يك وقت انسان نمى‏تواند نزديك ظالم برود و ابراز خصومت نمايد؛ لذا از راه دور، مخاصمه مى‏كند. ببينيد امروز، به خاطر عمل‏نكردن به همين يك كلمه وصيت اميرالمؤمنين عليه‏السّلام، در دنيا چه منجلابى ايجاد شده است و بشريت چه بدبختيهايى دارد! ببينيد ملتها و بخصوص مسلمانان چه مظلوميتى دارند! اگر به همين يك وصيت اميرالمؤمنين عليه‏السلام عمل مى‏شد، امروز بسيارى از ظلمها و مصيبتهاىِ ناشى از ظلمها، وجود نمى‏داشت.
«و للمظلوم عوناً.» هرجا مظلومى هست، به او كمك كن. نمى‏گويد «طرفدارش باش». نه! بايد كمكش كنى. هرچه مى‏توانى و به هرنحو كه مى‏توانى.
تا اين‏جا وصيت حضرت، خطاب به امام حسن و امام‏حسين عليهماالسلام است. البته اين حرفها مخصوص امام حسن و امام حسين عليهما السّلام هم نيست. خطاب به آنهاست؛ اما اختصاص به همه دارد.
جملات بعدى وصيت را، اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام، عمومى مى‏فرمايد: «اوصيكما و جميع ولدى.» به شما دو پسرم و به همه فرزندانم وصيت مى‏كنم. «و اهلى.» و به همه اهل و كسانم. « ومن بلغه كتابى.» و به هركس كه اين نامه من به او برسد.
با اين حساب، شما كه اين‏جا نشسته‏ايد و من كه اين وصيتنامه را براى شما مى‏خوانم، همه مخاطب كلام اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاة والسلام هستيم. مى‏فرمايد: «همه شما را وصيت مى‏كنم.» به چه چيز؟ باز «بتقوى اللَّه.» مجدداً «تقوا». اولين وآخرين كلمه اميرالمؤمنين، عليه‏السّلام تقواست. به‏دنبال آن: «و نظم امركم.» نظم امرتان. يعنى چه؟ يعنى همه كارهايى كه در زندگى مى‏كنيد، منظّم باشد؟ معنايش اين است؟ ممكن است معنايش اين هم باشد. نفرمود «نظم اموركم.» كارهايتان را منظم كنيد. فرمود «نظم امركم.» آن چيزى كه بايد منظم و محكوم نظم و انضباط باشد، «يك چيز» است. «نظم امور» نفرموده است. فرموده است: «ونظم امركم.» انسان مى‏فهمد كه اين نظم امر، عبارت است از امرى مشترك بين همه است. به نظر من مى‏رسد كه «نظم امركم» عبارت از اقامه نظام و حكومت و ولايت اسلامى باشد. معنايش اين است كه با قضيه حكومت ونظام، منطبق با نظم و انضباط رفتار كنيد و بلبشو نباشد.........

صلاح ذات بین و صفای میان مردم
سومين اصلى كه در بخش دوم وصيت مى‏فرمايد، «صلاح ذات بين» است. يعنى با هم خوب باشيد. دلها باهم صاف باشد. اتّفاق كلمه داشته باشيد و اختلاف و جدايى ميانتان نباشد. اين جمله را كه بيان مى‏فرمايد، يك شاهد نيز از كلام پيغمبر مى‏آورد. پيداست كه روى آنْ خيلى تكيه دارد و از آن مى‏ترسد. نه اين‏كه صلاح ذات بين، اهميتش بيشتر ازنظم امراست؛ ازباب اين‏كه صلاح ذات بين، آسيب‏پذيرتر است. لذاست كه اين عبارت را از پيغمبر نقل مى‏كند: «فانى سمعت جدكما، صلى اللَّه عليه و آله و سلم» يقول: از جدتان شنيدم كه فرمود: «صلاح ذات البين‏افضل من عامّة الصّلاة والصّيام.» صلاح ذات بين و صفاى ميان مردم از هر نماز و روزه‏اى بهتر است. نمى‏گويد «از همه نمازها و روزه‏ها بهتر است.» مى‏فرمايد «از هر نماز و روزه‏اى بهتر است.» شما مى‏خواهيد، دنبال نماز و روزه خود برويد. امّا كارى هست كه از هر دوى اينها، فضيلتش بيشتر است. آن چيست؟ آن، «اصلاح ذات البين» است. اگر ديديد جايى، در بين امّت اسلامى، اختلاف و شكافى وجود دارد، برويد آن شكاف را پركنيد. اين، از نماز و روزه، فضيلتش بيشتر است.

رسیدگی به وضع یتیمان
بعد كه اين چند جمله را بيان فرمود، كلمات كوتاه، پرمغز و جانسوزى بيان كرد: «واللَّه اللَّه فى الايتام.» يعنى «اى مخاطبين من! اللَّه اللَّه دريتيمان.» «اللَّه اللَّه» ترجمه فارسى ندارد. ما در زبان فارسى، برايش معادل نداريم. اگر بخواهيم ترجمه كنيم، بايد بگوييم «جان تو وجان خدا، در يتيمان.» يعنى «هر چه مى‏توانيد، به يتيمان برسيد. مبادا فراموششان كنيد!» خيلى مهم است. ببينيد چقدر اين انسان شناسِ خداشناسِ روانشناسِ دلسوز، نكته‏هاى ريز را مى‏بيند! بله! رسيدگى به وضع يتيمان، فقط يك ترحّم شخصى و عاطفه‏اى معمولى نيست. كودكى كه پدرش را ازدست داده، انسانى است كه يكى از اساسى ترين نيازهايش را از دست داده است و آن، نياز به پدر است. بايد به گونه‏اى جبران كنيد. گرچه نمى‏شود جبران كرد، اما بايد مواظب باشيد كه جوان، نوجوان يا كودكِ پدر از دست داده، ضايع نشود. «واللَّه اللَّه فى‏الايتام. فلا تغّبوا افواههم.» مبادا بگذاريد اينها گرسنگى بكشند! اين طور نباشد كه گاهى چيزى به اينها برسد و گاهى نرسد! «لاتغّبوا» معنايش اين است. از لحاظ وضع زندگى، به اينها برسيد. «ولايضيعوا بحضرتكم.» مبادا اينها ضايع بمانند و با بودن شما، مورد بى‏اعتنايى قرار گيرند! اگر حضور نداشته باشيد، بى‏اطّلاعيد؛ اما مبادا حضور داشته باشيد و يتيمى - هر يتيمى - مورد بى‏اعتنايى و اهمال قرار گيرد! نبايد هركسى فقط دنبال كار خودش باشد و كودك يتيم، تنها بماند.

رعایت حق همسایگان
«اللَّه اللَّه فى جيرانكم.» يعنى «اللَّه اللَّه درهمسايگانتان!» موضوع همسايگى را كوچك نگيريد. امرِ بسيار مهمى است. يك پيوند عظيم اجتماعى است كه اسلام به آن توجّه دارد و طبق فطرت انسانهاست. منتها در پيچ وخم تمدّنهاى دور ازفطرت انسانى، اين ارزشها گم شده است. ...... بايد همسايگانتان را رعايت كنيد. نه فقط از لحاظ بُعد اقتصادى و مالى - كه آن هم البته مهم است - بلكه ازهمه جهات انسانى. آن وقت ببينيد چه الفتى درجامعه به‏وجود مى‏آيد و چطور دردهاى لاعلاج، دوا پيدامى‏كند. «فانهم وصيّة نبيّكم.» اين، وصيت پيغمبر است، كه: «ما زال يوصى بهم حتى ظنّنا انه سيورّثهم.» پيغمبر آن‏قدر سفارش همسايه را كرد كه ما خيال مى‏كرديم برايشان ارث معيّن خواهدشد!

واللَّه اللَّه فى‏القرآن
اللَّه‏اللَّه در قرآن. «لايسبقكم بالعمل به غيركم.» مبادا ديگران مفاهيم قرآن را كه اعتقاد به آن ندارند، عمل كنند و جلو بيفتند و شما كه اعتقاد داريد، عمل نكنيد و عقب بيفتيد! يعنى همين امرى كه اتّفاق افتاد! آنهايى كه دردنيا جلو افتادند، با پشتكار، با دنبال‏گيرى كار، باخوب انجام دادن كار، باصفاتى كه خداى متعال آن صفات را دوست مى‏دارد جلو افتادند، نه با فسادشان، با شرب خمرشان و يا با ظلمهايى كه مى‏كنند......

خالی نماندن خانه‌ی خدا
و الله الله فی بیت ربکم
«لاتخلّوه مابقيتم.» تا هستيد، نگذاريد خانه‌ی خدا خالى بماند. «فانه ان ترك لم تناظروا.» اگر خانه‌ی خدا ترك شود، شما مهلت داده نمى‏شويد (يا امكان زندگى نمى‏يابيد). از اين عبارت، معانى مختلفى كرده‏اند.

ترک نکردن جهاد فی سبیل‌الله
«واللَّه اللَّه فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم فى سبيل‏اللَّه.» يعنى اللَّه اللَّه در جهاد. مبادا جهاد در راه خدا را با مال و جان و زبانْ ترك كنيد. اين جهاد، همان جهادى است كه امّت اسلامى تا آن را داشت، ملت نمونه دنيا بود و وقتى آن را از دست داد، ذليل شد.........
جهاد با همان شكل اسلامى‏اش - كه البته حدودى دارد - ظلم نيست. در جهاد، تعدّى و تجاوز به حقوق انسانها نيست. درجهاد، بهانه‏گيرى و كشتن اين و آن نيست. در جهاد، از بين بردن هركسى كه مسلمان نيست ديده نمى‏شود. جهاد، يك حكم الهى است كه بسيار هم با عظمت است. اگر جهاد باشد، ملتها سربلند خواهند شد.
بعد مى‏فرمايد: «وعليكم بالتّواصل و التّباذل.» با هم ارتباط داشته باشيد. به هم كمك كنيد. بذل كنيد. «واياكم والتّدابر والتّقاطع.» به هم پشت نكنيد. پيوندها را قطع نكنيد. «لاتتركوا الامر بالمعروف والنّهى عن المنكر.» امربمعروف و نهى از منكر را، هرگز ترك نكنيد كه اگر ترك كرديد «فيولّى‏ عليكم شراركم.» آن‏جا كه نيكى، دعوت كننده و بدى، نهى كننده نداشته باشد، اشرار برسركار مى‏آيند و زمام حكومت را دردست مى‏گيرند. اگر مردم به مذموم شمردن بدها و بديها عادت نكنند، بدها بر سرِكار مى‏آيند و زمام امور را در دست مى‏گيرند. «ثم تدعون.» بعد شما خوبها دعا مى‏كنيد كه «خدايا، ما را ازشرّ اين بدها نجات بده!» «فلا يستجاب لكم.» خدا دعاى شما را مستجاب نمى‏كند......

فرازی از بيانات مقام معظم رهبرى در خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 21 رمضان(1414) 13/12/1372

● وظیفه‌ی ما در برابر شناخت و درک حکومت امیرالمؤمنین (ع)

پذیرش مسئولیت تنها برای خدا
آن چيزى است كه بايد از اميرالمؤمنين درس بگيريم. اين به آن معنا نيست كه خودمان را به آن سطح برسانيم - كه هيچ كس نمى‏تواند خود را به آن سطح برساند - بلكه به اين معناست كه هركس در نظام جمهورى اسلامى، در هرجا كه مشغول كار كردن است، بايد اين تمرين را هرگز از دست ندهد و فراموش نكند و سعى كند هركارى انجام مى‏دهد، براى خدا انجام دهد؛ هر مسئوليتى قبول مى‏كند، براى خدا قبول كند و هر حركتى از او صادر مى‏شود، براى خدا صادر شود ....
. وقتى آنچه كه انسان مى‏گويد و عمل و قبول مسئوليت مى‏كند، براى خدا باشد، كارها هم برانسان آسان خواهد شد. چون براى خداست، نفْس انسان، در آن، تأثير و دخالتى ندارد. انگيزه‏هاى نفسانى، در آن طيف و ميدان، حضور ندارند. لذاست كه قبول مسئوليتْ آسان است، رها كردن مسئوليتْ آسان است، اقدام كردنْ آسان است، گفتنِ آنچه كه بايد گفت، آسان است، نگفتنِ آنچه كه نبايد گفت، آسان است، تصميم گرفتن، آسان است، نوشيدنِ جامِ زهر، آسان است، مقابله با همه دنيا، آسان است، روبه‏رو شدن با ابرقدرتها، آسان است.
آنچه كه مسائل را دشوار مى‏كند، نفْسِ ماست، هواهاى ماست، خواسته‏هاى ماست، محاسباتِ مادّىِ ماست. اگر اين طور باشيم، چه خواهد شد؟ چه ضررى مى‏رسد؟ از چه چيز باز مى‏مانيم؟ وقتى كه «من» در بين نبود، «خود» در بين نبود، «شخص» در بين نبود، «هواى نفس» در بين نبود و همه چيز براى خدا بود، همه كارهاى بزرگْ آسان مى‏شود. اگر شما مى‏خواهيد به صفحه روشن اين تجربه عظيم و درخشان نگاه كنيد، زندگى اميرالمؤمنين را ببينيد. آن روزى كه بايستى رها مى‏كرد و مثل هسته خرمايى از دهان بيرون مى‏انداخت، اين كار را كرد. آن وقتى كه احساس تكليف بود - براى تكليف؛ نه براى چيز ديگرى - به سراغش رفت و آن را قبول كرد. احساس تكليف كرد. براى حفظ دين و براى مقابله با دشمنانِ دين، دوران خلافتش را، تقريباً، به جنگ گذراند. اگر مسئله هواى نفس و ملاحظات نفسانى بود، طورِ ديگرى عمل مى‏كرد. ملاحظات نفسانى نبود. آن وقتى‏هم كه مى‏خواست جان خودش را در راه اين هدف و اين مقصود فداكند، باز هم به آسانى فدا كرد

فرازی از بيانات مقام معظم رهبرى‏ در ديدار مسئولان كشورى و لشكرى، به مناسبت «عيد غدير» 19/3/72


الگو بودن حکومت امیرالمؤمنین(ع)
حكومت اميرالمؤمنين در زمينه اقامه عدل، حمايت از مظلوم، مواجهه با ظالم و طرفدارى از حق در همه شرايط، الگويى است كه بايد از آن تبعيّت شود. اين كهنگى بردار هم نيست و در همه شرايط گوناگون علمى و اجتماعى دنيا، مى‏تواند براى خوشبختى و سعادت انسانها الگو باشد. ما نمى‏خواهيم از روش ادارى آن دوره تقليد كنيم و بگوييم اينها مشمول تحوّل زمانى است و مثلاً روزبه‏روز روشهاى نويى مى‏آيد. ما مى‏خواهيم از جهت‌گيرىِ آن حكومت كه تا ابد زنده است، تبعيّت كنيم. دفاع از مظلوم، هميشه يك نقطه درخشان است. كنار نيامدن با ظالم، رشوه نپذيرفتن از زورمند و زرمند و پا فشردن بر حقيقت، ارزشهايى است كه هيچ وقت در دنيا كهنه نمى‏شود. در شرايط و اوضاع و احوال گوناگون، اين خصوصيات هميشه باارزش است. ما اينها را بايد دنبال كنيم؛ اصول اينهاست. اين‏كه مى‏گوييم حكومت اصولگرا، يعنى پيرو و پايبند به چنين ارزشهاى ماندگارى كه هرگز كهنگى‏پذير نيست. اتّفاقاً زورگوها و قلدرهاى دنيا از همين پايبندى ناراحتند. آنها هم از همين خشمگين مى‏شوند كه چرا حكومت اسلامى در ايران طرفدار مظلومان فلسطين يا طرفدار ملت افغانستان است يا با فلان دولت قلدر و ظالم در دنيا سازش نمى‏كند. اين كه شما مى‏بينيد بنيادگرايى و اصولگرايى مثل يك دشنام، در دست و دهان دشمنان اين ملت مى‏چرخد، به خاطر همين است. اين اصول، همان چيزهايى است كه قلدرها و زورگوهاى دنيا از آن متضرّر مى‏شوند و با آن مخالفند. آن روز با اميرالمؤمنين هم بر سر همين چيزها جنگيدند. تلاش ما به عنوان حكومت بايد اين باشد........
....خود را كه شبيه فقيرترين مردم آن روزگار بود، مطرح فرمود و گفت: من كه امام شما هستم، اين‏گونه زندگى مى‏كنم. به عثمان‏بن‏حنيف فرمود: شما نمى‏توانيد مثل من زندگى كنيد؛ يعنى اين توقّع هم وجود ندارد؛ «ولكن اعينونى بورع و الاجتهاد»؛ اما از گناه پرهيز كنيد و در راه رسيدن به اين‏جا تلاش نماييد. اين همان مطلبى است كه امروز اميرالمؤمنين به ما هم مى‏گويد. از آنچه خلاف و گناه و نامشروع است، بپرهيزيد و تلاش هم بورزيد خود را نزديك كنيد؛ هرچه رسيديد و هرچه توانستيد....
براى اميرالمؤمنين اجراى عدالت و دفاع از مظلوم و سرسختى با ظالم - هركه مى‏خواهد، باشد؛ يعنى ظالم، هر كه باشد و مظلوم، هر كه باشد - مهم بود. اميرالمؤمنين براى دفاع از مظلوم، شرط اسلام را نگذاشته است. آن اميرالمؤمنينِ پايبند به اسلام، آن مؤمن درجه يك، آن بزرگترين سردار فتوحات اسلامى، براى اين‏كه از مظلوم دفاع كند، شرط مسلمانى را قرار نداده است.....
وقتى ما نام اميرالمؤمنين را گرامى مى‏داريم، بايد براى عمل كردنمان باشد. ما نمى‏توانيم مرتّب به مردم بگوييم شما مثل اميرالمؤمنين عمل كنيد. ما كه امروز در نظام جمهورى اسلامى مسئوليم، بيشترين مسئوليت را داريم و بيشترين تكليف بر دوشمان سنگينى مى‏كند. اميدوارم مسئولان جمهورى اسلامى مثل اميرالمؤمنين اين توفيق را پيدا كنند و دنبال آن راه، به خطّ و نشانِ اشاره سرانگشت آن بزرگوار حركت كنند. البته اميرالمؤمنين در اين راه، بسيار سختى تحمّل كرد. .... اميرالمؤمنين در دعاى معروف كميل - كه انشاء آن حضرت است - خطاب به پروردگار عالم مطالبى را عرض مى‏كند: «الهى و سيّدى و مولاى و مالك رقّّى». از جمله، اين خطاب به گوش و ذهن من، بسيار حسّاس كننده آمد: «يا من اليه شكوت احوالى» ( مفاتيح‏الجنان، دعاى كميل)؛ اى كسى كه من شكايتهاى خود را به او مى‏كنم. او به خدا شكايت مى‏كرد؛ دل آن حضرت پُر از درد بود. نگرانى اميرالمؤمنين، هم وضعيت جامعه و مردم بود؛ هم وضعيت مسير دين و جهت‌گيرى دينى در نظام اسلامىِ تازه‏پاى آن روز بود و هم احساس مسئوليت سنگين خودِ او. البته اميرالمؤمنين يك هزارم از اين مسئوليت را نيز كم نگذاشت.

فرازی از بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در خطبه‏هاى نماز جمعه 21 رمضان‏ 1380/9/16




مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)