
آیتالله خامنهای؛ مسجد دانشگاه تهران: «[روز شانزدهم دی] روز شهدای هویزه است و سالگرد آن عزیزانی است که در هویزه به شهادت رسیدند که عده ای از دانشجویان هم جزو [آنها] بودند. چند نفر از این دانشجوها را که از دانشگاه شهید چمران اهواز، از دانشگاه مشهد -فکر میکنم- و ظاهرا تعدادی هم از دانشگاه های تهران بودند، خود من می شناختم، در روز [پانزدهم دی ۵۹] این عزیزان را دیدم و در نزدیکی هویزه با آنها ملاقات داشتم. مرحوم شهید علم الهدی و شهید قدوسی(۱) جزو سردمدارهای آنها بودند. عده ای که می رفتند طرف میدان های نبرد و من آخرین نگاه های عطوفت بار و محبت آمیز آنها را به خود احساس می کردم. آنها جزو دوستان من بودند. در اهواز غالباً با هم بودیم. طفلک ها رفتند و دیگر خبری از آنها نشد تا بعد که شنیدیم به شهادت رسیدند.»
۱۳۶۴/۱۰/۱۶
اجازه بدهید همین ابتدا، سرنخ این روایت را بدهم دستتان و بیمقدمه بگویم آقا، «هویت بخش» و «روح» حماسه هویزهاند. حماسهای دانشجومحور در تاریخ دفاع سربلند ۸ ساله که آفرینندگان آن جمعی از نخبگان مسلمان و آگاه به اهمیت و آینده انقلاب اسلامی بودند و امروز ۱۶ دیِ تقویمهای ما به یاد کارهای کارستان و به عبارت بهتر، عرض بلند اقدامات عمر بابرکت شان، «روز شهدای دانشجو» نامیده شده است.
اصلاً همین عنوان «حماسه» را هم که من اینجا دارم مینویسم همان اوایل بعد از شهادت بچهها، حضرت آقا وقتی که رئیسجمهور ایران اسلامی بودند در مقدمه کتابی که «حماسه هویزه» نام گرفت، مرقوم داشتند: «درسی که این خاطره حماسه آمیز و جانگداز میدهد، پیام جاودانهای برای همه ملّتها و نسل هاست...»
کمتر واقعه ای از آن ۸ فصل عاشقی را می توان یافت که در جای جای آن رد و نشان آقا تا این حد پر جلوه و جلا باشد. هویزه و هویزه آفرینان را باید از زبان آقا شناخت که مجالی مجزا میطلبد.
و شاید برای همین وقتی سال قبل برای
دیدار پیشکسوتان و فعالان دفاع مقدس و مقاومت با رهبر معظم انقلاب دعوت شدم، انگار دست هویزه و حماسههایش را در دستان ناتوانم گرفته بودم و همراه خودم سمت حسینیه میکشاندم؛ البته که درستش این است که آنها مرا... دیداری که برای من شهدای هویزه واسطهاش بودند و هنوز با گذر بیش از یک سال در حال و هوایش غرقم.
همراهی با سیّد و حاجی!
۴ مهر ۱۴۰۳ بود و من باید با یک «سیّد» و یک «حاجی» همراه میشدم؛ همان ترکیب قدیمی فیلمهای دفاع مقدس که میگویند: «دیگر جواب نمیدهد!» پُر بیراه هم نمیگویند انگار!
همان اول صبح تلفن سید در دسترس نیست. به ناچار محل قرار را برایش پیامک میکنم و با حاجی راهی میشویم. وعدهگاه در محدوده طرح ترافیک است. باید با تاکسی برویم که آن هم به سختی و در آخرین دقایق گیر میآید. با تدبیر حاجی طول خیابان فلسطین جنوبی را تا رسیدن به ورودی پیاده گز میکنیم.
صدای آب جاری در جوی خیابان، صفای صبح را سیریناپذیر میکند. دور از نگاه شهر، پا تند میکنیم به سمت اصل خودمان. در همین هیر و ویر سید که پیام را دیده با ماشین از راه میرسد و میرود پارک کند.
هرچه منتظر میشویم نمیرسد. حسینیه دارد پُر میشود. حاجی را راضی میکنم که برویم داخل.
مشتری بازیگر داریم
به اولین ورودی که میرسیم یکی از مسئولان میگوید: «آقا، مشتری بازیگر داریم.» بقیه همکارانش هم برمیگردند سمت استاد احمد نجفی. صف جمعیتی که میرسد جلوی ورودی حسینیه خیلی طولانی است! جوانی نایلون کفش میدهد دستمان. مسیر رفتِ صف در آفتاب است و مسیر برگشت، سایه. انتهای صف، آفتابی میشویم. انگار نه انگار صبح پاییز است و اینجا تهران! هوا ناز دارد و گرما میریزد. گرم صحبتیم با حاجی که همچنان چشم میچرخاند پیِ سید.
یکی از پشت سر سلام میکند. دوست دیرین، مدیر انتشارات روایت فتح است. چند سالی میشود که همدیگر را ندیدهایم. «دیدار یار غائب، دانی چه ذوق دارد؟» شوق میبارد از سر و روی هردویمان. زود سر تعریفها را باز میکنیم. در صف سایهروها با استاد «محمد مهدی رسولی» نقاش، نویسنده و فیلمساز مقابل میشویم. استاد سراپا سفید پوشیدهاند. کِی فکرش را میکردم با نویسنده «روح ریحانی» و نقاش انارها که معتقد است حتی: «چهارقد مادرش سالی یک باغ انار میدهد!» در این صف بهشتی ملاقات کنم؟ تا باشد از این صفهای پُر از غافلگیری.
تصمیم صف شکنان سمت ما این میشود که به صف سایه نزدیک شویم. نمیشدند هم زور آفتاب بهمان نمیرسید. از آقا مهدی میپرسم کو کفشهایت؟
قبل ورود به صف، تحویل کفشداری دادم.
با معاون روابط عمومی ستاد مرکزی راهیان نور کشور که در صف روبروست هم احوالپرسی میکنم. بی آنکه متوجه گذر زمان شویم میرسیم به صف برگشت و با اشاره حاجی، کفشها را به اولین قسمت کفشداری تحویل میدهیم. حاجی میگوید: «با هم هستیم.» کفشدارها اما به هر کداممان یک پلاک شمارهدار میدهند.
بزرگترهای فرهنگ پیشه دفاع
قدری که جلوتر میرویم استاد «حبیبالله والی نژاد»؛ تهیه کننده و فیلمساز را در صف آفتابیها میبینیم و بعد از آن «امیر دژاکام» مدرس و کارگردان تئاتر و جناب «سعید سعدی» دیگر تهیه کننده سینما و تلویزیون که سریال «بچه مهندس» را ساخت و سپس سردار «گلعلی بابایی» نویسنده نام آشنای دفاع مقدس. امروز در جمع بزرگترهای دفاع، فرهنگ پیشگان هم کم نیستند.
چهره همه آشنای جمع اما همچنان «امیر سرتیپ دوم غلامحسین دربندی» است که اتفاقاً از راویان خوب ارتش درباره حماسه هویزه هم هست و حسابی با همه خوش و بش میکند. همان موقع که این جمله را به آقا مهدی میگویم با جمعی از خلبانان پیشکسوت نیروی هوایی که پیش تر در جمع اساتید هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی دیدمشان مواجه میشود و گُل از گلشان میشکفد.
حجتالاسلام دکتر «علم الهدی» برادر شهید حسین علم الهدی و دکتر «نصرت الله محمودزاده»، حماسهنگار جبههها در پیاده روی مقابل قدم میزنند. آقا مهدی به شوخی میگوید:«حاج آقا که در صف نمیایستد!» میگویم غیبت کردی! باید به حاج آقا بگویم و تازه در گزارشم هم مینویسم!
خب بگو و بنویس.
بعداً تلفنی به حاج آقا میگویم ایشان هم میگویند:«ما اصلاً داخل حسینیه جا نشدیم و همان دَم در ایستادیم.» امان از قضاوت...
جوانی خوش سیما و کم سن و سال که شانه به شانه مان میآید و یکی دو باری هم ساعت را پرسیده است، وقتی حرفهای من و آقا مهدی و حال و احوال مکررمان با چهرهها را میبیند، میپرسد: «ببخشید شما از طرف کجا آمدهاید؟» آقا مهدی پیش دستی میکند که:«از طرف یک شهید!»
قبلش برایم توضیح داده که کتابی درباره شهید مدافع حرم، «سید مصطفی موسوی» به اسم «۲۰ سال و سه روز» در روایت فتح منتشر کردهاند که جزو ۶ کتاب نظر کرده و تقریظ شده اخیر حضرت رهبر است. به برکت این توجه، همراه نویسندهها دعوت شدهاند.
از طرف یک شهید دعوتم
چه قدر این پاسخ آقا مهدی درست است. من هم از طرف یک شهید دعوتم و از همان لحظهای که آمدنم قطعی شده دنبال جای خالیاش در لحظه لحظههای این سفرم.
من امروز اینجا در حسینیه امام، جای پای «سید محمد حسین علم الهدی» را میجویم؛ علم الهدایی که سیدالشهدای حماسه هویزه(۲) و شاخصی برای همه دانشجویان تاریخ ایران است؛ که به تعبیر زیبای دانشجوی پیروخط امام شهید مهدی رجب بیگی: «پرچم هدایت را بر فراز قله انقلاب انسان برافراشت.» همان که آقا دربارهاش فرمودند: «من وقتی اطلاع پیدا کردم برادرمان حسین علم الهدی شهید شده، تصویری که در ذهنم نقش بست، تصویر جنگهایی بود در صدر اسلام که حاملان قرآن و قاریان اصلی قرآن را در کام خودش میگرفت و شهیدانی از قاریان قرآن برای جامعه به جای میگذاشت؛ به خاطر اینکه این جوان جزو افرادی بود که از روی عمق اعتقاد و ایمان به اسلام معتقد بود و اطلاعات اسلامی و دینیاش هم خوب بود.»(۳)
و بالأخره سید حسینی که ۱۵ دی ۱۳۵۹ -۱۰ روز مانده تا پروازش- باعث و بانی دیداری شد از همین جنس؛ دیداری تکرار نشدنی که دل امام را شاد کرد و دشمن را بدجور ناکام.
آن روزهای حیرانی و هراس اول جنگ که جای خیلیها خالی بود! و از زمین و هوا فتنه میبارید، دشمن در بوق و کرنا کرده بود که عشایر عرب خوزستان خواهانش هستند و او برای نجات آنها از چنگال فارسها آستین بالا زده است!
هوای فتنه، غبار دارد. حق و باطل گم میشود. حسین و یارانش اما از همان سالها جهاد تبیین و آتش به اختیاری بلد بودند. به تکذیب و حرف و سخنرانی بسنده نکردند. عشایر دست تنها و شاکی را دعوت کردند و با عزت و احترام سوار قطار دربست آوردند تهران، جماران، دیدار امام.
حسینیه مثل آن روز را کمتر به یاد داشته باشد شاید. چه غلغلهای شد! چه کردند این پارههای تن ایران برای امام عزیزشان!... نقشهها نقش بر آب شد. جای تودهنی آن روز تا پایان جنگ بر صورت صدام، درد میکرد!
دیدار امام با دشداشه که نمیشود!
امروز من سخت در آن حال و هوایم. صبح که کلاهم را سر گذاشتم نمیدانستم میگذارند با کلاه وارد شوم یا نه؟ اگر نگذارند... آن روزهای اوایل دی پنجاه و نُهِ راه آهن اهواز هم همین قصه بود! سید حسین آمد ایستگاه دید برخی از «عشایرمردان» کت و شلوار پوشیدهاند!
پس کو دِشداشه و چفیههای عربی تان؟!
خدا خیرت بدهد داریم میرویم دیدار امام؛ با دشداشه که نمیشود!
حسین خندید! «خدا به شما خیر بدهد. کت و شلواری که در تهران هم زیاد است. همین چفیه و دشداشه شما دلگرمی امام میشود...»
بحث را ادامه نداد. دوید سمت شهری که خیلی مغازههایش بسته بود. بالأخره جایی را پیدا کرد. چند دست لباس محلی خرید و برگشت ایستگاه.
زود بروید عوض کنید که الان قطار راه میافتد...
صف به نزدیکیهای در ورودی رسیده است. آن جلو، ایستگاه صلواتی زدهاند، به یاد حال و هوای جبههها شربت آبلیموی تگری میدهند. فکرتان اصلاً نرود سمت شربت شهادت و این حرفها! این شهد وصال است که سر میکشیم لاجرعه!
«آن شاهد بزم دل که گلگون کفن است
از شهد وصال دوست، شیرین دهن است»
کلوچه هم هست؛ میگویم کلوچهها را تبرکی ببریم خانه. همه موافقند. کلوچهام را میدهم حاجی بگذارد در جیب کُتش. کلوچه مزه نکرده بیت رهبری، خاطره حضرت آقا از بعد از ظهر شیرین ۱۵ دی ۵۹ و ملاقات غیرمنتظره با سید حسین علم الهدی و شهیدان هویزه در گرماگرم روز اول عملیات نصر را در ذهنم زنده میکند: «حول و حوش کرخه کور پیاده شدیم که ببینیم اوضاع چگونه است. البته مطمئن بودیم که بحمدالله پیروزی به دست آمده است. ناگهان دیدم عدهای از برادران سپاه دارند پیاده میآیند... من را شناختند. چند نفرشان را میشناختم. حسین علم الهدی، محمود قدوسی، فرزند شهید قدوسی و چند نفر دیگر. من به شدت گرسنه بودم و فکر میکردم ساعت یازده یا دوازده است. بعد که پرسیدم ساعت چند است؟ گفتند: سه. آن وقت فهمیدم که چندین ساعت مشغول بودیم و متوجه نبودیم. در آن واحدی که ما بودیم هیچ غذایی نبود... مدتی که در اهواز بودم، حسین علم الهدی هر روز با کمال مهربانی برای من از خانهشان غذا میآورد... او آنجا که به من رسید گفت غذا ندارید؟ گفتم نه، اتفاقاً خیلی گرسنه هستم. فورا در میان بچه های خودشان گشت و مقداری بیسکوییت و غذا و این چیزها برای من پیدا کردند. ما هم با برادرها شروع کردیم به خوردن.»(۴)
چه لذت و حلاوتی داشته آن بیسکوییت برای آقا و همراهانشان در روزی که مهمترین ضربه از ابتدای تهاجم وحشیانه بعثیها را به پیکره دشمن وارد کرده بودیم. از استاد نصرتالله محمودزاده هم شنیدم که چند سال قبل حضرت آقا از طعم بیاد ماندنی غذای ساده آن روز یاد کرده بودند...
مسیر پُر است از سپید موهایی که جوانیشان را در جبهه نقد کردهاند.
آقا مهدی به حاجی میگوید: «شما پیشکسوتید و ما پَسکسوت!» حاجی هم شکسته نفسی میکند که: «نه خیر! ما کجا و شما جوانها...؟»
جملهای که سخت تکانم میدهد و باعث میشود خیلی زود خودم را در قیاس با جوانهای شهید هویزه ببازم؛ یاد وقتی میافتم که سید حسین علم الهدی بیقرار جای خالی «اصل ولایت فقیه» در پیش نویس قانون اساسی با گریه و پافشاری دست به دامن آیتالله موسوی جزایری (نماینده وقت مجلس خبرگان قانون اساسی) میشود که چرا کاری نمیکنید... در نهایت هم تا به سرانجام رساندن این فکر مبارک از پای نمینشیند.
ماندهام که این دانشجویان، آینده انقلاب را در چه چهارچوبی فهم میکردند؟
کاش کارت را برمیگرداند
دَرِ بزرگ ورودی، نیمه باز است. یکی ایستاده و کارت ملاقاتمان را میگیرد، چک میکند و دیگر پس نمیدهد! کاش کارت را برمیگرداند...
دوباره میروم تا ۵ دی ۵۹؛ سردار یونس شریفی (همرزم حماسه آفرینان هویزه) میگفت: «برخی پیرمردهای عشایر خوزستان، هنوز کارت آن ملاقات ماندگار با امام را نگه داشتهاند. بعد ۴۵ سال!»
چه کیفی داشت اگر من هم که به سن و سال آن پیرمردها میرسیدم، کارت امروز را داشتم! چه کیفی!
آقا مهدی با مسئول انتشارات شهید کاظمی که آنها هم یکی از کتابهایشان به تازگی همدم آقا بوده است، همراه میشود و پیشاپیش عذرخواهی میکند که باید از ما جدا شود و احتمالاً در ادامه برنامه همدیگر را نخواهیم دید. فردا عازم مشهد است. از اینجا میرود به مهمانی حضرت خورشید.
میرسم به محوطه حسینیه. قسمتهایی را جدا کردهاند. دو سه میز بزرگ پر از چفیه و سربندهایی به رنگ پرچم. دو روحانی خوش برخورد به استقبال ایستادهاند. اولی که قد بلند و هیکلیتر است با احترام حاجی را میبرد سمت میز و چفیهای بر دوشش میاندازد.
بعد هم میآید سراغ من و میگوید: این هم برای آقازاده!
امروز آقا به همه همرزمان و ستارههای دنبالهدارشان چفیه هدیه میدهند.
چند قدم آن طرفتر، طلبه دوم که عینک دارد و سیمایی خراسانی، دو سربند میگذارد کف دستمان؛ سفید با نوشته «یا امام جعفر صادق
علیه السلام» و قرمزِ «یا مهدی ادرکنی
عجل الله فرجه».
به حاجی میگوید ببندم روی پیشانیتان؟ حاجی که حسابی امام زمانی است، نوشته روی سربند را نشانم میدهد و ذوق میکند. نمیداند همان لحظه برایش خواب دیدهام!
قطره به دریا رسیدنش زیباست
بعد از حدود یک ساعت رسیدهایم به آستانه در اصلی حسینیه. قلبم تندتر میزند. «چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست...» آیه نصب شده بالا سر محل سخنرانی، اولین تصویری است که آینهبندان دلم میشود:« إِنَّ اللهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا» را با رنگ سفید بر زمینه خاکی نوشتهاند: «قطعاً خداوند از کسانی که ایمان آوردهاند، دفاع میکند.»
و این جانِ دیدار امروز است که جرعه جرعه در جام وجودم میریزد. سمت خانمها هنوز خیلی جا دارد، اما آقایان بیشترِ حسینیه را پُر کردهاند. به اندازه سه چهار صف بین نفرات جلویی و صندلیهای آخری پر از مهمان، خالی است. با حاجی مینشینیم همانجا کنار سردار جانبازی که روی ویلچر نشسته است.
هنوز چند ثانیه از جاگیر شدنم نگذشته که خنکای زیلوهای آبی و معروف حسینیه تا عمق جانم میدَود. انگار کاریزهای یزد از کویر تشنه دلم میجوشد؛ انگار کف آسمان سُر خورده است پایین. چشمانم را مِه گرفته است.
اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است!
سید حسین علم الهدی هیچ وقت اینجا نیامده بود. «حاج قاسم» اما خیلی؛ «سید ابراهیم» اما خیلی؛ حاج حسین همدانی و خیلیهای دیگر که کلمه «شهید» برای همیشه به پیشواز اسمشان ایستاده است، بارها اینجا کنار آقا بودهاند. خدایا! من کجا و آنها کجا؟ اینجا جای خیلی خیلی از ما بهتران است! این زیلوها جای پای مجاهدان همه عمر ماست؛ این زیلوها بوسیدنی است و مگر نه اینکه پیامبر
صلی الله علیه و آله، محل تمرین و حضور مجاهدان را میبوسیده است؟
میخواهم به خودم مسلط شوم که جوانی با «نوای کاروان» آهنگران را شروع میکند؛ درست مثل ۵ دی ۵۹ که «محمد صادق آهنگری»، آهنگران شد! سید حسین خواسته بود صادق همراهشان بیاید و جلوی امام نوحه بخواند. جوان محجوب خوزستانی در خیالش هم نمیدید جلوی امام بخواند و بعداً بشود «بلبل خمینی». سید حسین، اما اعتماد به نفسش را بالا برد و شد آنچه که باید میشد:
«ای شهیدان به خون غلطان خوزستان درود
لالههای سرخ پرپر گشته ایران درود...»
فیلمبردارها ضبط کردند و تلویزیون تا شب چند بار پخش کرد. صدای حاج صادق هنوز هم در حسینیه جاری است؛ حتی اگر خودش اینجا نباشد...
روحانی خوش صدایی همینطور که از کنارمان رد می شود می گوید: «به به! جمع شهدای آینده!» در دلم آمینی میگویم، اما دیگری بلندتر جوابش میدهد: خدا از زبانت بشنود.
جوانی دیگر رجز میخواند از عکسالعمل شیعه و کجا بهتر از این «مرکز عالم» برای رجزخوانی که صلابت حیدریاش چهارستون دیوها را مثل بید میلرزاند؟
مردمک چشمهایم میگردند روی در و دیوار. چهار ستون آجری اول را گونیپوش کردهاند و دو ستون زیر سقف طبقه دوم را نه!
دیوارهای بالاسر خانمها یادی از چند عملیات را زنده نگه داشته و دیوارهای سمت چپ، تصاویری از برخی یادمانها. نمیدانم هویزهِ سید حسین هم هست یا نه؟
ما را ببخش پا به رکابت نبودهایم
هر از گاهی طنین پرطراوتی جمع را به همراهی میخواند. شعارهای «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «صلوات»، «لبیک» و... . ولی شعار اختصاصی اینجا و هرجا که پای دیدار آقا وسط باشد: «ای پسر فاطمه منتظر شماییم» است که دلت میخواهد هزار هزار فریادش در مویرگهایت بدود؛ شعاری که حاضر و غایب از نظر را با هم میخواند؛ شعاری که خیلی زود مرا یاد این ابیات میاندازد:
ما را ببخش پا به رکابت نبودهایم
ما را صدا زدی و جوابت نبودهایم
وقتی که نایب تو به ما حکم میدهد
ما را ببخش اهل اجابت نبودهایم...
یکی از پشت سریها ساعت را میپرسد. استاد رسولی یکی دو صف جلوتر از ما نشسته و شعارها را زمزمه میکند. از جانباز بغل دستیام میپرسم اگر میتوانستید با آقا حرف بزنید؟!
مکث میکند و با صدای رگهای و لرزان برایم شعر میخواند:
گرچه از دست و پا فتادستم
عهد و پیمان خویش نشکستم
گرچه عضوی نمانده در بدنم
عضوی از عاشقانتان هستم
یک نفس مانده در تنم رهبر
تا نفس هست با شما هستم...
بیحرف، مژههای من هم خیس میشود. واقعش هم همین است که دشمن با همه سنگ اندازیهایش، آب در هاون میکوبد.
مثل وقتی میرویم خانه بابا
دو طرف، کیپ تا کیپ پُر است. دورتر از ما صدا و سیماییها دارند با روسپیدهای امت گپ میزنند. جز همهمههای مبهم چیزی شنیده نمیشود. بیخیال نشستهایم مثل وقتی میرویم خانه بابا و هیچ نگرانی نداریم. جلو یک دفعه فریاد میشود: «ای رهبر آزاده آمادهایم، آماده...»
شوق میبارد. گلویم می گیرد. «آقا آمدند» را با لحنی سریع و غافلگیرانه به حاجی میگویم. زود ساعت را میبینم. ۹:۲۵ است. جمعیت کَنده میشود و مَد برمی دارد به جلو. «بادا که به دریا برسد کوشش این رود...»
چهل پنجاه متر جلویمان خالی میشود. وقت پیشروی است! حالا خیلی شفافتر آقای را میبینم که مثل همیشه محکم و متکی به خدا و البته با لبخندی به نرمی دارند برایمان دست تکان میدهند.
سلام حضرت رهبر؛ سلام قرص قمر. نور از صورت آقا میریزد. بیخود نبود که «امام روح الله» به آقا سیّدعلی آقایش فرموده بود: «شما از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی میدهید.»
حضرت فرمانده مینشینند روی صندلی سادهشان. «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست!» از رگارگ حاضران میجوشد. رزمندهای با لباس کُردی، شال به کمر و چفیه بر دوش ایستاده مقابل آقا و با حرارت در حالی که عکسی در دست دارد عرض ارادت میکند. حضرت فرمانده برایش دست بلند میکنند به شیوه سلام نظامی. تصویر دشمنسوزی است گر عکاسها ماندگارش کرده باشند.
عدهای هنوز ایستادهاند. پشت سریها صدا بلند میکنند که: «آقا بنشین» جایی برای نشستن ندارند! لحظه ورودِ آقا رفتهاند جلو و پشت سریها جایشان را پُر کرده اند. خادمهای حسینیه با احترام به صفهای عقب راهنماییشان میکنند.
قاری به سبکی متفاوت آیات سوره شمس را میخواند. آقا دست بالا میآورند و «احسنت، طیبالله، زنده باشید.» را بدرقهاش میکنند. رزمندهای که پشت سرم نشسته میگوید: «ای جانم!»
به سمت قله، رهپوی جهادیم
بعد از آن نوبت «رسانه انقلاب» میرسد؛ سرودی که دختر پسرهای دانشآموز میخوانند و قبلش هم دکلمه خوانی استاد «مصطفی محدثی خراسانیِ» شاعر است.
آقا یک نظر به متن سرود -که روی کاغذ دستشان گرفتهاند- و یک نگاه به بچهها دارند. «به سمت قله، رهپوی جهادیم؛ برای عزت اسلام و ایران...» اشاره به شعار آن سال راهیان نور و هفته دفاع مقدس دارد که: «در راه فتح قلهایم».
نیم ساعت اول را خیلیها نیم خیز نشستهاند محو تماشای آقا. با اینکه دور نیستیم، اما دیدن حضرتشان راحت نیست. کم کم ولی نیم خیزها دوزانو و دوزانوها چهار زانو میشوند و حالا صحنه آنی میشود که دلمان میخواهد؛ صحنهای که سیری ندارد. «یک عمر میتوان سخن از زلف یار گفت...»
حاج مهدی سلحشور، حماسی شعر میخواند و نمکی، نوحه و روضه. به: «باید گذشت از این دنیا به آسانی»ِ معروفش که میرسد، شانهها میلرزد. خاطرات شبهای تنهاییام در هویزه زنده شده؛ چه قدر با این نوحه... نوبت به سخنرانیها میرسد. این بخش از برنامه مجری دارد که زمان را برای هرکس اعلام میکند و میخواهد از ۳ دقیقه بیشتر نشود.
۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی
خانم دکتر «نجمه کشاورز» را که معرفی میکند، هم استانی در میآید! رئیس بیمارستان فیروزآباد فارس است؛ پزشک متخصص گوش و حلق و بینی و فرزند جانباز ۷۰ درصد. از مجاهدت پزشکان در جنگ میگوید؛ از اینکه راوی دفاع مقدس است در جمع دانشجوها. از شهید دکتر «پروین ناصحی» با بیشترین تعداد عمل جراحی در جنگ تحمیلی؛ از شهید مدافع سلامت «مریم رحیمی» که همشهری ماست و کرونای لعنتی همراه فرزندی که شش ماهه باردار بود پرپرش کرد و بالأخره از استاد دکتر «ناصر تابش» با ۱۸ هزار عمل جراحی در طول جنگ تحمیلی که رکورددار عملهای جراحی در جنگهای دنیا هستند و فیلم سینمایی «انفجار در اتاق عمل» روایتگر یکی از حماسههای بی نظیر ایشان است. استاد تابش هنوز هم در خیابان نادری اهواز دل انگیز به طبابت مشغولند و بیشتر طب سوزنی انجام میدهند.
آخر سر هم انگشتر آقاجان را به تبرک برای بابایش میخواهد و میرود جلو دست بر سینه چند کلمهای با آقا صحبت میکند و کُلی خوش به حالش میشود!
دکتر «یحیی نیازی» سخنران دیگر است که آقا مهدی توی صف، ذکر خیرشان را به میان آورد و از همکاریشان در حوزه تدریس و سرپرستی تیم پژوهشی با انتشارات روایت فتح و اتفاقاً یکی از کارهای جدید مرتبط با حماسه هویزه گفت.
این زمان بگذار تا وقت دگر
حجتالاسلام «میثم صبور» که برادر شهید است و مسئول یادمان کانال کمیل و حنظله به نمایندگی از یادمانها صحبت میکند. البته بیشتر گزارش یادمان خودشان را میدهد. دورههای آموزشی و کارهایی که برای معرفی آقا ابراهیم هادی کردهاند و بیش از ۱۰۰ یادواره که به همت خدام و زائران در نقاط مختلف کشور برای شهدای کانال کمیل گرفته شده را معرفی می کند و حُسن ختام کلامش هم میشود دست نوشته معروف و ماندگار یکی از شهدای کانال کمیل:
«امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم
.
آب را جیره بندی کردهایم
.
نان را جیرهبندی کردهایم
.
عطش همه را هلاک کرده است
.
همه را جز شهدا که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیدهاند
.
دیگر شهدا تشنه نیستند
.
فدای لب تشنهات پسر فاطمه
(سلام الله علیها)»
درباره این بخش برنامه بین بچههای یادمانها حرف و حدیث زیاد بود، اما «این زمان بگذار تا وقت دگر». قبل از آمدن سخنران بعدی خانمی با صدای بلند فریاد میزند: «آقا من حرف دارم. اجازه بدهید...» آقا که متوجه میشوند سریع میفرمایند: «بعد از جلسه بیایید اینجا همه حرفهایتان را بگویید.»
سمت خانمها را آوایی از سر خوشحالی میگیرد. همه به حالش غبطه میخورند که تا چند دقیقه دیگر میتواند خیلی راحت حرفهایش را بیواسطه به آقا بگوید.
پیشکسوتی از جهاد سازندگی، یاد سنگرسازان بیسنگر را زنده و ابتکارات مهندسی جنگ جهاد در احداث شاهکارهایی مثل «پل بعثت» را مرور میکند.
دختر خانمی از فرزندان تحصیل کرده شهدا سخت و منتقد گلایه میکند از وزارت علوم. بخش پایانی بیانات آقا که: «پرچم نفوذ فرهنگی و سبک زندگی دشمن و وسوسههای خصمانهی دشمن، نباید در داخل کشور، در دستگاههای مختلف ما برافراشته بشود! باید مراقبت کرد؛ همه موظّفند. در وزارت آموزشوپرورش باید مراقبت کرد، در صداوسیما باید مراقبت کرد، در مطبوعات باید مراقبت کرد، در وزارت علوم و وزارت بهداشت ــ که محلّ تربیت جوان ها است ــ باید مراقبت کرد». شاید در همین باره بود.
در مجموع ۶ نفر (سه خانم و سه آقا) با سهم مساوی حرف میزنند که چون قلم و کاغذ نداشتم اسم همه را یادم نمیماند. نزدیک یک ساعت از آغاز برنامه در محضر فرمانده گذشته است که سردار کارگر پشت تریبون می ایستد و توضیح میدهد این پنجمین آیین ملی تجلیل و تکریم پیشکسوتان دفاع مقدس و مقاومت است. چهارمین دورهای که جمع ایثارگران محضر رهبر انقلاب هستند و علاوه بر حاضران، تعداد انبوهی هم در استانها با حضور نمایندگان ولیفقیه، استانداران، فرماندهان، فرمانداران و... از راه دور شاهد این جلسهاند. سردار اشارهای هم دارد به نمایشگاهی که آقا قبل از تشریف فرمایی به حسینیه از آن بازدید کردهاند. قبلاً اعلام شده بود که قرار است در این نمایشگاه گزارش کاری درباره فضای مجازی و اقدامات حوزه هوش مصنوعی ارائه گردد.
آخرین جمله این سرتیپ بسیجی، درخواست از حضرت فرمانده برای به فیض رساندن جمع حاضر است. رأس ساعت ۱۰:۳۰ آقا «بسم الله» میگویند. «خیلی خوش آمدید برادران عزیز، خواهران عزیز...»
خوش خط های پاک نشدنی صفحات جنگ
چقدر میچسبد این خوش آمد حضرت میزبان! تو گویی دوباره پنج دی ۵۹ است و حضرت روحالله آن بالا نشسته و میفرمایند: «شما دوستان عزیز و برادران محترم که از صفحات جنگ آمدهاید، خوش آمدید.» امروز هم اینجا خیلیها خط خوش و خوانا و صد البته پاک نشدنی صفحات جنگند که از پی ۴۴ سال، رو به روی رهبر انقلاب نشستهاند؛ تو گویی ۲۰ اسفند ۷۵ است که آقا در اولین سفر راهیان نورشان آمدهاند هویزه روی بام یادمان با مردم سخن میگویند: «خداى بزرگ و پروردگار عظیمِ کریمِ رحیم را شکرگزاریم که به ما آنقدر فرصت داد و عمر بخشید که یکى از معجزات بزرگ الهى در تاریخ را به چشم خود مشاهده کنیم
.»
در همین رفت و برگشتهایم که صدای تکبیر به خود میآوَردم. پیرمرد خوش سیمایی که با فاصله میلیمتری جلویم نشسته صورتش را برمیگرداند که: «بگو اینها تکبیر نیست. پارازیت انداختن است! عجیب است که بقیه هم همراهی میکنند.»
اتفاقی افتادهام پشت ستون چهارم حسینیه. آقا را خوب میبینم؛ دوربینها اما -با اینکه در فاصله کمی هستند- مرا نمیبینند. سید حسین علم الهدی هم با اینکه صفر تا صد دیدار عشایر با امام را همراه یارانش جفت و جور کرده بود، رفت پشت یکی از ستونهای جماران؛ مبادا دوربینی شکارش کند. فیلم آن روز را که تماشا کنی همه را میبینی جز سید حسین. «اگر برای خداست بگذار گمنام بماند.»
بازی در لیگ بالاتر
به قول دوستی، آقا در لیگی بالاتر از ادبیات امروز دنیای کوچک ابرقدرتها بازی میکنند: «ما با دنیا قهر نیستیم؛ ما با نظم سیاسی نظام سلطه مخالفیم.» حضرت فرمانده خاطره هم تعریف میکنند: «در یکی از اجلاس های عدم تعهّد، بعد که بنده آنجا سخنرانی کرده بودم، رئیسجمهور یک منطقهای در دنیا به من گفت همه از آمریکا می ترسند، جز شما؛ بعد، سرش را آورد نزدیک و گفت من هم می ترسم از آمریکا»؛ همه میخندند و خیلیها دوباره نیم خیز میشوند برای بهتر دیدن لبخند آقا. «نذر لبخند مولامون صلوات.»
این «جز شما» شامل دانشجویان پیروخط امام شهید کربلای هویزه هم هست. همانها که در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ هیمنه شکستند و «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند» امامشان را باورِ هنوز و همیشه ایران و ایرانی نمودند و مزد جگر داشتنشان هم شد شهادت در هویزه.
آقا گزارش توصیفی و گزارش تبیینی از حادثه جنگ را نیاز جوان امروز میدانند و تأکید میفرمایند: «باید روی اینها کار بشود؛ تلاش بشود.» کمی بعدتر گزارش تبیینی را مهمتر میدانند؛ کاری که بحمدالله برخی از جوانهای نخبه و دانشجو با راه انداختن مؤسسه دانشبنیان و غیره دارند انجام میدهند و در راهیان نور هم شاهدش هستیم، اما خیلی باید بیشتر شود.
تولید صد برابری و حکم قطعی شرعی
فرمان دیگر حضرت فرمانده تبدیل این دو نوع گزارش به محصولات جذاب است. میفرمایند: «من سال گذشته گفتم آن مقداری که انجام گرفته باید ۱۰۰ برابر بشود. واقعش هم همین است. ما در این زمینهها کم کار هستیم.»
آقا واقعه لبنان و فلسطین را با حوادث جنگ تحمیلی و دفاع مقدس قیاس میکنند: «یک کشور اسلامی، یعنی فلسطین، به وسیلهی خبیثترین کفّار عالم غصب شده؛ حکم قطعی شرعی این است که بر همه واجب است تلاش کنند، کمک کنند و فلسطین را به مسلمان ها، به صاحبان اصلیاش برگردانند؛ مسجدالاقصی را برگردانند.»
جوانی از دو صف جلوتر دو بار برمیگردد سمت ما و این عبارت «حکم قطعی شرعی» را با حیرت تکرار میکند. آخرهای صحبت است: «به حول و قوّهی الهی، پیروزی نهایی در این نبرد متعلّق به جبههی مقاومت و جبههی حزبالله خواهد بود
.»
حضرت فرمانده با انگشتر حدیدی که در دست دارند و در روایات برای فتح بر دشمن توصیه شده است، بشارت میدهند به پیروزی و تکبیرها، تأیید میکنند. نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ.
جمعیت دوباره روی پایش بند نیست.
آقا با انگشت نشان میدهند که چفیهشان را به چه کسی بدهند و میروند. همراه حاجی میرویم آن جلو ببینیم اسم و عکس هویزه روی دیوار حسینیه هست یا؟
هویزه ای که از قلم افتاده است!
متأسفانه نیست! فتح المبین و شلمچه و دهلاویه و قلاویزان هست و هویزه نیست! هویزهای که سنگ بنای یادمانهای دفاع مقدس و اولین مقصد راهیان نور آقاست؛ هویزهای که خودِ آقا راوی حماسه نامیرایش هستند و دوست و همرزم شهدای نامدارش، از قلم افتاده است! چه باید گفت؟ بی توجهی کردهاند دوستان! هرچه آقایان آرام خارج میشوند خانمها با انرژی شعار میدهند: «بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو»
از در اول که بیرون میآییم، کلاههای نظامی ردیف شدهاند در قفسههای چوبی. فرماندهان قبل از ورود به حسینیه کلاه از سر برداشتهاند. جوانی دعوت میکند برای پذیرایی برویم طبقه بالا. حاجی میگوید به نماز جماعت نمیرسیم. یک جایی از مسیر، صف خروج مردم و مسئولان یکی میشود. کهنه سربازهای لشکر آقا با دیدن فرماندهان حسابی عشق میکنند و بازار دیده بوسی داغ داغ است.
زود از تجمعی که به سمت طبقه بالا میرود جدا میشویم. بیرون، جوانی دیگر کنار دو سه سبد بزرگ نارنجی رنگ پر از ظرف آلومینیومی غذا ایستاده و میپرسد: شما غذا نگرفتید؟
به سبک قیمههای مجلس امام حسین (علیه السلام)
برکت امروز هم میرسد. چلو خورش قیمه داغ داغ به سبک قیمههای مجلس امام حسین
علیهالسلام. محل پر شده از سلبریتیها... به حاجی میگویم آقا را که دیده باشی همه اینها برایت عادی میشود. جوانی که در همان حوالی، تعمیرکار موتور سیکلت است؛ انگار میداند چه خبر بوده، چفیه یکی از مهمانان حسینیه را میگیرد و زود میاندازد گردنش.
همکارش میگوید: جنبه داشته باش!
گُل میشکفد روی صورتش که چفیه بیت رهبری است. میخواهی بیاورم بگذاری روی چشمانت؟
من اما هنوز از حسینیه امام خمینی(ره) دنبال ردپای سید حسینم. ردپایی که در آن دی ماه نامهربان در جماران جا ماند. ردپایی از بصیرت بالا در زمان و مکان مناسب؛ رد پای یَزله(۵) حماسی اش دست در دست عربهای دشت آزادگان و هویزه، وسط حسینیه بعد از سخنرانی امام که بدجور داغ جشنی که بعثیها در استقبال از ارتششان توسط عشایر ایرانی انتظار داشتند را به دل صدام حسین گذاشت؛ ردپای جواب سؤال برادر کوچکتر که وقتی همان روز از حسین پرسید: «سرنوشت این جنگ چه میشود؟» و «ما باید چه بکنیم؟»
شنید: «جنگ بالأخره تمام میشود؛ آنچه مهم است آینده انقلاب است. عشایر را که به هویزه رساندم، سپاه را تحویل میدهم. باید برویم در عرصه علمی و فرهنگی کار کنیم.»
پی نوشت:
۱.شهید محمد حسن (محمود) قدوسی نوه دختری علامه طباطبایی و فرزند شهید آیتالله علی قدوسی (دادستان کل انقلاب) سال ۱۳۳۶ در قم متولد شد. وی که دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه فردوسی مشهد بود در دوران دفاع مقدس در کنار شهید علم الهدی به سپاه هویزه رفت و سرانجام در ۱۶ دی ۱۳۵۹ در عملیات هویزه به شهادت رسید.
۲.حماسه هویزه در تاریخ ۱۶ دی ۱۳۵۹ با محوریت جمعی از جوانان نقاط مختلف کشور و تعدادی از دانشجویان پیروخط امام شکل گرفت در یک نیم روز از عملیات نصر شکل گرفت که طی آن سید محمد حسین علم الهدی و یارانش پس از نبردی حماسی در محاصره دشمن بعثی، مظلومانه به شهادت رسیدند. دشمن بعثی با تانک از روی پیکر های شهدا و مجروحین گذشت و خاطره عصر عاشورا را زنده کرد.
۳. بخشی از مصاحبه حضرت آیت الله خامنهای با گروه تلویزیونی سپاه به مناسبت سالگرد حماسه هویزه-۱۳۶۱/۱۰/۱۵
۴. همان
۵. یزله: نوعی شعرخوانی حماسی و دسته جمعی که معمولا با کوباندن پا بر زمین اجرا می شود و بین عشایر خوزستان رایج است.