others/content
نسخه قابل چاپ

گفت‌وگو با خانم ایران ترابی؛ پرستار دوران دفاع‌مقدس

زنان پاوه پای انقلاب ایستادند

https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gifhttps://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif حضرت آیت‌‌‌الله خامنه‌ای، دفاع‌مقدس را زمینه‌ای برای به‌نمایش‌گذاشتن الگوی سومی از زن، در مقابل الگوی شرق و غرب معرفی می‌کنند: «شیرزنان انقلاب و دفاع‌مقدس نشان دادند که الگوی سوم، «زنِ نه شرقی، نه غربی» است. زنِ مسلمان ایرانی، تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود.» ۱۳۹۱/۱۲/۱۶
«ریحانه» بخش زن، خانواده و سبک زندگی پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR به همین مناسبت خاطراتی از خانم ایران ترابی، پرستار روزهای دفاع‌مقدس را از زبان ایشان منتشر می‌کند.


http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif من ایران ترابی، فرزند یدالله، متولد همدان هستم. ششم ابتدایی بودم؛ نزدیک امتحانات نهایی بود که دچار سرماخوردگی و دندان‌درد شدم و با مادرم به بیمارستان مراجعه کردیم. منتظر دکتر بودیم که خانم روستایی‌ای، بچه‌بغل، مراجعه کرد برای درمان فرزندش. این بچه ظاهراً تب بالایی داشت؛ خیلی بی‌حال و بی‌قرار بود. این خانم می‌رفت التماس پرستاری را که جلوی اتاق دکتر بود، می‌کرد و می‌گفت که تو را خدا بگویید دکتر بیاید بچه‌‌ام دارد می‌میرد. دوسه بار که این رفت‌ و آمد، پرستار ناراحت شد و این خانم را هل داد و گفت که دکتر هنوز نیامده. این خانم با بچه‌ای که در بغلش بود، خورد زمین. خیلی ناراحت شدم. با آن حالت بلند شد و شروع کرد به گریه‌کردن و پرستار را نفرین کرد و اعتراض کرد. شدیداً گریه می‌کرد. من هم خیلی ناراحت شدم. آنجا خلاصه خیلی به خودم فشار آوردم که حتماً باید درس بخوانم و وارد کار پرستاری یا شغلی شوم که بتوانم به این مردم و روستایی‌ها کمک کنم. هدفم این بود که بتوانم در هرجایی که می‌شود با شغل پرستاری، کمکی به این روستایی‌ها کنم و به همین خاطر انگیزه‌‌ای پیدا کردم. ششم ابتدایی که امتحان دادیم و تمام شد، وقفه‌ای بین تحصیلم به وجود آمد. سوم متوسطه نزدیک امتحانات بود. تویسرکان سه میدان داشت که بهشان می‌گفتند: «میدان بالا و وسط و پایین.» در میدان وسطی تخته‌ای زده بودند مثل تابلو اعلانات که اطلاعیه‌ها را رویش می‌زدند. بعد مردم اطلاعیه‌ها را نگاه می‌کردند. دیدم عبارت جالب‌توجهی روی این تخته نوشته است: «مامای روستایی می‌پذیریم.» استان همدان این کار را می‌کرد. خیلی خوش‌حال شدم رفتم تویسرکان، وسایلی را که می‌خواستم، جمع‌وجور کردم و رفتم همدان. از فردایش رفتم سر کلاس؛ چون کلاس یک هفته‌ای بود که شروع ‌شده بود. جزوات را از بچه‌ها می‌گرفتم و بعد می‌نشستم تا دیروقت به درس‌خواندن، تا خودم را به کلاس برسانم. تمام کلاس‌های تئوری و عملی تمام شد. آمدند تقسیم‌مان کردند  من روستای کارخانه را انتخاب کردم. صبح تا ظهر می‌رفتم درمانگاه و در کار تنظیم خانواده و تزریق بودم و با تأسف در کاری که به ما گفته بودند انجام دهید، مشغول بودم.

* اجبار برای اجرای برنامه‌های تنظیم خانواده
پیش از انقلاب برای تنظیم خانواده بسیار بسیار فعال بودند؛ چون برای تنظیم خانواده خیلی تأکید کرده بودند. خانه‌هایی که درست کرده بودند تحت عنوان خانه بهداشت خانه‌های بهداشت و درمانگاه‌ها و بیمارستان‌ها، خیلی فعال بودند در این قضیه که فرزند کمتر، زندگی بهتر، متأسفانه! به ما تلویزیون دوازده اینچ سیاه‌وسفیدی داده بودند، پتو داده بودند، سماور داده بودند که به هرکسی بچه‌اش کمتر باشد و جلوگیری بیشتری داشته باشد، جایزه بدهید. خب وقتی خانم‌ها و مردم مراجعه می‌کردند، وقتی می‌دیدم با فشار هفت و هشت و نه و این‌ها هستند و با آن حالت کم‌خونی‌ای که داشتند، چطور می‌توانستم بهشان قرص بدهم؟! خب بهشان هم می‌دادم، قبول نمی‌کردند. وجدانم قبول نمی‌کرد. حالا طرق دیگری هم بود که بهشان می‌گفتم. از طرفی هم خب چرا بچه نداشته باشند؟! خلاصه در این زمینه زیاد فعال نبودم. بعد هم همدان من را خواستند، خانم دکترملکی بود که بعدها متوجه شدم که ظاهراً خود خانم دکتر و شوهرشان که ارتشی بودند، عضو ساواک بودند. یکی‌دو بار به من تذکر داد با لحن خیلی تند و بی‌ادبانه‌ای، حتی به من توهین کرد که شما باید کارتان این باشد، اگر دفعه‌ی بعدی تکرار شود، جور دیگری باهاتان برخورد می‌کنم. آمدم درمانگاه. آن‌موقع آقای دکترحسینی که از بچه‌های مشهد بود و دکتر خیلی متدین و خوبی بود، گفت که خانم ترابی، من را هم خواسته‌اند و درباره‌ی شما بهم تذکر داده‌اند و من را هم موظف کرده‌اند که از امروز کار شما را دقیقاً کنترل کنم و بعد هم اگر شما این راه را همین‌ طور ادامه دهید، فکر می‌کنم که کارتان به جاهای باریک کشیده شود. حق را به شما می‌دهم، خودم بچه‌مسلمانم و می‌دانم؛ اما خب چه‌کار کنیم، الان همین است، نمی‌شود هیچ کاری‌اش کرد. گفتم که باید بروم بیرون؛ اینجا دیگر فایده‌ای ندارد، فردا ساواک می‌گیرد می‌بردم.
 
* حضور در پاوه
در سالهای نخست پیروزی انقلاب اسلامی، ضدانقلاب‌ها هم در داخل و هم در خارج، ساکت ننشستند؛ منسجم شدند برای تجزیه‌کردن خوزستان و کردستان. دوتا حزب در کردستان فعال شدند، به نام‌های حزب دموکرات و حزب کومله. تنها این دو حزب نبودند، ساواکی‌ها هم به این‌ها پیوسته بودند، فئودال‌ها هم بودند، از آن‌طرف حزب بعث هم حمایت‌شان می‌کرد، اسلحه‌‌ی بسیاری از مرزها وارد کرده بودند و دست این‌ها اسلحه بود. بعد هم در خوزستان حزب تحریری بود و آن‌ها هم برای تجزیه‌کردن خوزستان بسیار فعال بودند و از حزب بعث تغذیه می‌شدند. این‌ها همه، به سرکردگی آمریکا بود؛ چون آمریکا ژاندارم منطقه را از دست داده بود، مهره‌ای که واقعاً نوکرشان بود. برای آمریکا خیلی سخت بود. حالا این‌ها فعال شده بودند برای براندازی جمهوری اسلامی. وقتی که در کردستان آن فاجعه‌ را به وجود آوردند و به پاوه رسیدند و پاوه محاصره شد، دیگر حضرت امام رحمةالله‌علیه دستور دادند باید ظرف ۲۴ ساعت محاصره‌ی پاوه شکسته شود و اگر این‌چنین اتفاقی نیفتد و پاوه سقوط کند، فرماندهان سپاه و ارتش مقصرند و باید جواب‌گو باشند. بلافاصله تیم شش‌هفت‌نفره‌ای جمع کردیم. آقای دکتر زرکش که از بچه‌های ارتوپدمان بود، آمد، رفتیم از امداد، از آقای طالقانی، حکم گرفتیم و رفتیم برای کرمانشاه. تا آنجا رسیدیم، دیدیم چند تا خبرنگار بودند و چند نفر از بچه‌های ارتش بودند و چند نفری هم از بچه‌های بسیج بودند که تازه بسیج داشت جان می‌گرفت. گفتند که فقط می‌توانیم یک هلی‌کوپتر نیرو ببریم و آن‌هایی را که خیلی اضطراری بود، مثل ما، سوار کردند و چهارتا هلی‌کوپتر کبری هم اسکورتمان کردند و چند بار تیراندازی کردند و اوج گرفتند؛ زمینه را برای بمباران‌‌کردن مساعد دیده بودند. بعد هم در زمینی خاکی پشت ژاندارمری فرود آمدند‌. وسایلمان را گرفته بودیم بغلمان. ضدانقلاب هم داشت تیراندازی می‌کرد. به حالت نیم‌خیز خودمان را رسانیدیم مقر ژاندارمری و سپاه. وقتی آنجا رسیدیم، فقط آقای دکترچمران رحمةالله‌علیه بود، اصغر وصالی بود و هشتاد نفر از بچه‌های خانی‌آباد تهران که به دستمال‌سرخ‌ها یا دستمال‌قرمزها معروف بودند، آنجا مستقر بودند.
 
* در کنار چمران
دکتر چمران خیلی خوش‌حال شد. چهره‌هایشان خاکی بود، لب و دهانشان خشک. گفتیم که بیمارستان کجاست، گفتند که از بیمارستان نپرسید که ما اصلاً خبر نداریم. بیست‌وچهار پاسدار فرستادیم برای محافظت بیمارستان، هیچ خبری ازشان نداریم؛ بیمارستان در دست ضدانقلاب است. تنها جایی که الان هست، ژاندارمری و فرمانداری و مقر سپاه است، بقیه همه دست ضدانقلاب است؛ فقط همین سه‌تا آزاد بودند. بعد گفتیم که حالا ما چه‌کار کنیم؟! می‌توانیم ژاندارمری و مقر سپاه را به‌صورت درمانگاه تغییر بدهیم؟ گفتند که خب این خوب است. همه شروع کردند به تمیزکردن و ضدعفونی‌کردن. حتی طناب‌هایی را که لباس پهن می‌کنند، بستیم برای اینکه پایه‌ی سرم درست کنیم و سرم‌ها را آنجا وصل می‌کردیم. بعد اعلام کردند و مجروح‌ها را آوردند. همه‌ی مجروح‌هایی که تیر خورده بودند، عفونت کرده بودند و در خانه‌ها مانده بودند. جایی نبود که بروند و زخم‌هایشان عفونت کرده بود. وقتی این پوست‌های سیاه روی زخم را برمی‌داشتیم، زیر پوستشان کرم زده بود. با پنس این کرم‌ها را از روی گوشت بلند می‌کردیم و خیلی ضدعفونی می‌کردیم و برایشان دوز بالای آنتی‌بیوتیک تزریق می‌کردیم. آن‌هایی را که می‌شد می‌فرستادیم منزل که استراحت کنند و بعد بیایند برای تعویض پانسمان و آن‌هایی را که حالشان خیلی حاد بود، همان جا روی تخت می‌خواباندیم و درمان را برایشان شروع می‌کردیم.

چیزی از زنان پاوه بگویم: واقعاً هم‌رزم و پابه‌پای آقایان کار تدارکات را انجام می‌دادند. غذا درست می‌کردند، از کوه‌ها بالا می‌بردند که به شوهرهایشان، به برادرانشان، به فرزندانشان بدهند و از خود پاوه مراقبت می‌کردند؛ زمانی که وارد پاوه شدیم، گفتند چند تا از این ضدانقلاب‌ها را همین زن‌ها کشته‌اند.
 
* معجزه پیام امام(ره)
خلاصه محاصره‌ی پاوه شکسته شد و ارتش بعد از چند روز وارد پاوه شد. وقتی پرسیدیم که چطور؟ پاوه‌ای‌ها می‌گفتند تا پیام امام از بلندگو و از رادیو پخش شد، ضدانقلاب‌ها تقریباً خودشان را جمع کردند و فهمیدند که دیگر نباید اینجا بمانند و رو به عقب‌نشینی رفتند. بعد از چند روز ارتش با تمام تجهیزات وارد پاوه شد و بعد که ضدانقلاب‌ عقب‌نشینی کرد و رفت، آقای دکتر فرمود بروید به‌طرف بیمارستان، رفتیم سمت بیمارستان؛ ولی بیمارستانی نبود، وقتی وارد شدیم ببینیم مجروحی هست که بتوانیم کمک کنیم و احیا کنیم، دیدیم مجروح که نیست، تمام تخت‌ها را هم شکانده‌اند، آزمایشگاه و رادیولوژی و همه‌چیز را، تا آنجا که توانسته بودند، برده بودند و آنچه را نتوانسته بودند ببرند، خراب کرده بودند که دیگر نتوانیم ازشان استفاده کنیم و بعد هم آمدیم در بخش‌ها دیدیم هیچ مریض و مجروحی در بخش‌ها نیست. دیدیم چند تا سرم و سرنگ و خون در مسیر افتاده است. رد خون روی زمین ریخته بود، مثل کسی که او را کشیده باشند و برده باشند. مسیرش را که دنبال کردیم، دیدیم خارج از بیمارستان، زمین خاکی‌ای بود که تمام مجروحان را کشیده و برده بودند آنجا و در آنجا شهیدشان کرده بودند.
 
* مقبره شهدا
کاش فقط همین بود که شهیدشان کرده بودند! بعضی‌شان را مثله کرده بودند. در بین شهدا پیکر آن ۲۴ پاسداری که محافظ بیمارستان بودند هم مشاهده میشد. فردی به نام دکتر رشوند و یکی از پرسنل بیمارستان که از ضدانقلاب‌ها بودند، وقتی متوجه می‌شوند که آخرین فشنگ بچه‌های سپاه که در پشت‌بام بودند و داشتند از محوطه‌ی بیمارستان مراقبت می‌کردند، تمام شده است به بیرون از بیمارستان ندا می‌دهند و ضدانقلاب‌ها وارد بیمارستان می‌شوند. حتی سر چند تا از بچه‌ها را بریده بودند، بینی‌شان را بریده بودند، چشمشان‌ را درآورده بودند و مثله کرده بودند؛ وضع اسفناکی بود. بعدها دیدم در آن زمینی که ضدانقلاب مجروحین را شهید و پیکرهای شهدا را جمع کرده بود یک مقبره شهدا درست کردند.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی
ایران همدل

شرکت در پویش ایران همدل

ورود به صفحه پرداخت