آمیخت محبت تو با جان عزیز
تو هدیه ی آسمان، تو مهمان عزیز
در سینه ی ما همیشه جاویدان باش
پیغام محمدی تو قرآن عزیز!
غزل
چو لطف دوست بر آن قلب نازنین ریزد
شکوفه های سزاوار آفرین ریزد
زلال دیده ی ما سبزه زار یاد شماست
خوش آن سحاب که بارانی این چنین ریزد
نگاه را چه حجابی که شوق دیدارت
مرا ز شرم حضور آب از جبین ریزد
خزان رسیده دلی را اگر تو دریابی
به مقدم تو بهاران از آستین ریزد
جهان و نیک و بدش را دو دست تقدیر است
از آن سِتاند و بر پایگاه این ریزد
عجب مدار که در گیر و دار عاطفتش
که خرمن تو بدامان خوشه چین ریزد
تو در مقام فتوت کم از درخت مباش
که سنگ میخورد و بار بر زمین ریزد
قضا به جوشش حکم ازل چو جاری گشت
غبار حادثه در چشم پیش بین ریزد
صفای صدق و محبت هزار گوهر راز
به دُرج سینه ی پاکان پاک دین ریزد