![]()
1371/03/13
بیانات در جلسه بیست و سوم تفسیر سوره بقره
بسم الله الرّحمن الرّحیم(۱)
این جلسه، جلسهى آخر این بحث ما در این فصل است، چون بعد [از این] نوبت امتحانات شما است و بعد هم تعطیلى. از دو سه ماه دیگر به یک شکلى [جلسات را] شروع خواهیم کرد. یک نظراتى هست در باب بحث روشنفکرىِ هفتهى گذشته که براى بعضى این سؤال پیش آمده که: آیا شما فرقى بین روشنفکر دیندار و روشنفکر غربزده یا شرقزده قائل نمیشوید؟ مسئلهى ما «موضع» روشنفکرى است. روشنفکر از موضع روشنفکر اگر بخواهد حرکت کند، همینى است که گفتم. منتها روشنفکر دیندار چون باورهاى دینى، مفاهیم دینى، جهتگیرىهاى دینى برایش مطرح است، همان احساساتى و همان درکى را خواهد داشت که ما آن را به تودهى مردم نسبت دادیم. لذاست که وقتى کسى از همان مجموعهى روشنفکران جذب مجموعهى مردم میشود، شما مىبینید عیناً همان احساسات را پیدا میکند. بعد آن بینش روشنفکرى که مثل یک ابزارى است براى فهم مفاهیم و مسائل، در خدمت آن هدفها به کار مىافتد؛ مقاله مینویسند، کار میکنند، درک مردم را تعمیق میکنند، به آن عمق میدهند ــ مردم یک احساسى دارند، این را عمیق میکنند ــ این تفاوت وجود دارد، وَالّا اگر روشنفکر صرفاً از موضع روشنفکرى بخواهد حرف بزند، همانى است که آن هفته عرض کردم. حالا بپردازیم به ادامهى سؤالها. یک سؤال این است: «در ارتباط با استدراج فرمودید مقصود این است که اگر کسى در راه باطل حرکت کند، خداوند شرایط و زمینههایى را براى او فراهم میسازد تا بر ضلالت و گمراهىاش افزوده شود. حکمت این امر چیست؟» گویى از این بیان ما این جور فهمیده شده که وقتى کسى کار خلافى را انجام میدهد، خداوند هم از لج او مثلاً یک پوست خربزهاى زیر پایش مىاندازد که این عمداً زمین بخورد! بعد میگویند خب حکمت این کار چیست؟ چرا خب؟ این پوست خربزه را میشود نیندازند زیر پاى این بیچاره. این نیست قضیّه؛ قضیّه این است که یک کار خلاف به خودى خود یک تأثیراتى را در فکر او، در روح او، در جهتگیرى او به وجود مىآورد. این مثل این میماند که شما میگویید اگر کسى چشمهایش را بست و از جادّهى مستقیمى که دارد حرکت میکند منحرف شد، این انحراف، او را به انحرافهاى بیشترى میکشاند [امّا] این معنایش این نیست که تا پا را از جادّه بیرون گذاشتى، یک غول هفتسرى مىآید دست تو را میگیرد، میکشاند آن طرف! نه، نفْس جدا شدن از جادّه، یک زاویهاى به وجود مىآورد، و چون چشم شما بسته است، چون شما نمىبینید، بتدریج همین طور شما را از جادّهى اصلى دورتر میکند. هرچه دورتر شدید، گمترید دیگر. این خاصیّت پا گذاشتن بیرون از جادّهى اصلى است. طبیعت گناه این است. نه این است که خداى متعال عمداً کمین گرفته که تا کسى یک کار خلافى کرد، یک کسى یک اشتباهى کرد، فوراً او را هل بدهند، بیندازند یک طرفى؛ نه، طبیعت کار او این اقتضا را دارد؛ مجازات قهرى و طبیعىِ کار او است. مثل یک معتادِ بتدریج ــ کسى که اعتیاد پیدا میکند به یک چیز مضرّى ــ روز اوّل اندکى معتاد است، روز دوّم بیشتر از روز اوّل، و روز دهم بیشتر از آنها؛ هر روزى زمینهساز بدبختى و سیهروزى روز بعد است؛ یا یک گناهکارِ بتدریج؛ که امروز یک گناهى میکند، اندکى از رحمت و نور الهى دور میشود و از آن طرف، عامل شرآفرین یعنى همان شیطان، همان هواى نفْس، نفْس امّاره در وجود او هست و او هم دارد کار میکند. تا حالا دل روشن او یک مانعى محسوب میشد امّا این گناه که آمد، اندکى در این روشنىِ دل کدورت ایجاد کرد. پس آن عامل شرآفرین هست، مانع که آن روشنایى و نورانیّت دل باشد، مقدارى کم شده. نتیجه چیست؟ نتیجه این است که اثر گناه بعدى بیشتر، خودش بزرگتر، جرئت در آن افزونتر و تأثیرش در جدا کردن او از خطّ درست، بیشتر؛ بعد گناه دوّم انجام میگیرد؛ گناه دوّم را انسان آسانتر از گناه اوّل انجام میدهد؛ گناه سوّم را آسانتر از هر دو گناه قبلى انجام میدهد؛ زیرا آن دو گناه قبلى یک تأثیر ویرانگرى در وجود ما گذاشت و این تأثیر ویرانگر موجب شد که ما مقاومتمان در مقابل عامل شر و فساد که همان هواى نفْس است، شیطان است، وسوسهها است، کم بشود. درست مثل یک بیمارى؛ بیمارىِ اوّل، مقاومت بدن را در مقابل خود دارد. اگر در اثناى بیمارىِ اوّل، ما کارى کردیم که دچار بیمارى دیگرى شدیم، مقاومت بدن باز کمتر است؛ و به همین ترتیب. این است مسئله. هرچه انسان در وادى گناه پیشتر برود خداى نکرده، بازگشت او سختتر میشود، و آمادگى او براى گناههاى بعد بیشتر میشود. این است معناى استدراج؛ یعنى معناى آن حالتى که در استدراج هست. البتّه معناى استدراج این است که انسان نعمت الهى را کفران بکند و تنعّمى پیدا بکند که آن تنعّم، او را بیشتر دور کند. درحقیقت مصداقى و نمونهاى از این چیزى که به طور کلّى گفتم در باب گناه کردن و تأثیرات گناههاى متوالى، استدراج است؛ استدراج نعمت. یعنى درجه درجه به خطر اصلى و نهایى نزدیکتر شدن. این هم پاسخ این سؤال. یک سؤال دیگر این است که: «حزن و تأسّف متّقین نسبت به حالات روحى و اعمال و رفتار خویش و پیکار دائمى آنان با هواهاى نفسانى چه تفاوتى دارد با زندگى ناگوار و عذاب روحى که ویژهى منافقین است؟» سؤال این است که شما میگویید متّقین دائم در تأسّفند، در حزنند که چرا عقب ماندند، چرا بیشتر نرفتند ــ این هم خب یک جور ناراحتى است دیگر ــ این چه فرقى دارد با ناراحتىاى که منافق دارد، که آن هم دائماً در ناراحتى است؟ پاسخ این است که این، دو جور ناراحتى است و بکلّى با هم متفاوت است و این دو هیچ قابل مقایسهى با یکدیگر نیستند. در اوّلى آنچه مؤمن و متّقى دارد در مقابلهى با هواهاى نفْسانى، مبارزهى با نفْس است. یک پیکارى است که انسان آن را قبول کرده و دائم در انتظار ثمرات نیک و درخشان آن است. مبارزهى با نفْس این جورى است دیگر؛ ثمرات برجستهاى را به انسان برمیگرداند: به انسان یک قدرت ارادهاى میدهد، یک نورانیّتى به انسان میبخشد. انسانى که این مبارزه را میکند، به این ثمرات میرسد؛ هیچ بُرو بَرگرد ندارد. یعنى مبارزهى با نفْس تا هر وقتى که ادامه دارد، قدم به قدم این انسان متّقى را به سمت تکامل پیش میبرد. انسان هر یک قدمى هم که پیش میرود، یک وادى نویى، یک انگیزهى روشنترى، یک ایمان راسخترى پیدا میکند، به شرطى که این مبارزه ادامه داشته باشد. البتّه مصونیّت تا ابد و مصونیّت دائمى براى انسان پیش نمىآید؛ مگر در حدّ عصمت، که آن چیز دیگرى است. این جور نیست که ما خیال کنیم حالا یک مقدارى که در این راه پیش رفتیم، دیگر مصونیّت پیدا میکنیم، شیطان دیگر از ما میترسد، نزدیک نمیشود؛ نه، شیطان تا آن آخرِ آخر هم ناامید نیست از اینکه ما را برگرداند؛ و هواهاى نفسانى سرکوفته و نابودشده نیستند. گفت: نفْس اژدرهاست او کى خفته است از غم بىآلتى افسرده است(۲) لذا شما مىبینید انسانى که مقاماتى را هم طى کرده، گاهى اوقات بر اثر عدم مراقبت و عدم مبارزه و پیکار دائمى، در یک لحظه یک انحرافى پیدا میکند، گاهى گناه بزرگى هم از او سر میزند که البتّه تنزّل میکند، سقوط میکند ــ خب، حالا من این بحث سقوط را نمیخواهم اینجا مطرح کنم ــ پس در پیکار متّقى با نفْس، خشنودىِ پیشرفت هست، خشنودىِ حرکت در راه وظیفه هست؛ بروشنى میداند که دارد کار نیک انجام میدهد و خوشحال است؛ البتّه در عین حال متأسّف هم هست که چرا آنچه به دست مىآورد، کمتر از آن چیزى است که گنجایش آن را دارد؛ چون کشش نفْس بىنهایت است. اتّفاقاً هرچه جلوتر برویم، بیشتر این را میفهمیم. در وهلهى اوّل اگر روزى نیم صفحه هم قرآن خواندیم یا یک عمل مستحب انجام دادیم، خیال میکنیم که «این منم طاووس علّیّین شده»(۳) امّا در مراحل بعدى که انسان پیشتر و پیشتر میرود و میبیند که چقدر انسان میتواند به خدا نزدیک بشود، آن حالات نورانى براى انسان پیش مىآید، بیشتر شوق پیدا میکند به انجام کار نیک و به ادامهى این مبارزه و به بیشتر انباشتن خیرات و حسنات. طبعاً وقتى نمیتواند به آن حدّى که مایل است و گنجایش دارد حرکت بکند، متأسّف است؛ تأسّفى همراه با خشنودى از اصل حرکت و احساس رضایت از موفّقیّت، که طبعاً خدا را هم شکر میکند. آدم متّقى به خاطر همین تقواى خودش، دائم شاکر خدا است؛ میگوید الحمدلله؛ خدایا تو به من توفیق دادى؛ اَللهمَّ ما بِنا مِن نِعمَةٍ فَمِنکَ لا اِلـهَ اِلّا اَنت.(۴) خب، این روشن شد؟ متّقى این جورى است، یعنى در یک راه روشنى قدم گذاشته، یک مبارزهاى دارد میکند، مثل یک ورزشکارى که دارد سختىهاى ورزش را تحمّل میکند. خب، ورزش کار آسانى که نیست؛ سختى دارد، تحمّل دارد، خستگى دارد امّا هیچ ورزشکارى دیدهاید که از ورزش خودش ناراحت باشد؟ خستگىها را، فشارها را تحمّل میکند امّا با خشنودى، چون اثر قطعىاش را میداند. متّقى این جورى است؛ دائم در حال پیکار با نفْس است مثل همان کشتىگیر. کشتىگیر خیلى فشار تحمّل میکند امّا متأسّف نیست از این فشار، چون میداند که با هرچه بیشتر فشار آوردن، به موفقیّت نزدیکتر میشود. پس آن خشنودى با متّقى دائم همراه است؛ منتها حزن و تأسّفى که گفته میشود ــ که در خطبهى متّقین(۵) و جاهاى دیگر هم هست ــ به خاطر این است که میگوید اى کاش بیشتر از این، بهتر از این، با کیفیّتتر از این، سریعتر از این میتوانستم حرکت کنم. این مربوط به متّقى. حالا میرویم سراغ منافق. عذاب روحى منافق از این قبیل نیست؛ عذاب روحى منافق به خاطر آن پنهانکارى خسرانبارى است که بر خودش تحمیل کرده، بدون اینکه یک هدف روشنى هم داشته باشد. هر لحظه در انتظار رسوایى در محیط اسلامى است و میبیند که چگونه مؤمنین و متّقین در این میدان دارند تلاش میکنند با خشنودى، با امید به رسیدن به هدف، با اعتقاد به هدف؛ معتقد بودن آنها و شادى آنها و رضایت آنها را از این حرکتى که دارند میکنند، حس میکند [در حالى که] خودش از آن محروم است؛ بیچاره هیچ هدف روشنى هم ندارد، و هیچ پاداش معنوىاى براى خودش قائل نیست. هیچ اثرى، اثر روحىاى، اثر مثبتى بر این پنهانکارى خود که ناشى از هواى نفْس و ناشى از کجاندیشى و تعصّب و مانند این چیزها است مشاهده نمیکند، لذا دائم در حال احساس خسران است. احساس خسران بکلّى متفاوت است با آن احساسى که متّقى دارد. متّقى احساس خسران نمیکند؛ او از هر لحظهى حیات خودش دارد یک چیزى میگیرد؛ البتّه متأسّف است براى اینکه چرا کمتر دارد سود میبرد. بکلّى این دو احساس با هم متفاوتند و با هم ربطى ندارند. و من تأکید دارم بر روى این احساس متّقین. من نمیدانم شما برادران و خواهران آیا این خاطراتى را که جوانهاى ما در این چند سال جبهه نوشتهاند خواندهاید، یا خودتان در نوشتن آنها سهیم بودهاید یا نبودهاید. یقیناً در میان شما کسان زیادى بودند که خودشان آن حالات را حس کردند و آن مراحل را بودهاند لکن بعضى از این وصیّتنامهها و بعضى از این نوشتهها واقعاً فوقالعاده است؛ نه از باب اینکه من بخواهم حالا از یک جریان هنرى خاصّى تعریف بکنم ــ که البتّه آن به جاى خود محفوظ است ــ مسئله این است که اصلاً این برهه، این مقطع زمانى، یک مقطع زمانى استثنائى بود؛ کمااینکه الان هم در همان حالت استثنائى هستیم به یک شکل دیگر؛ خیلى غیر قابل مقایسه است با روال معمولى و رَوَند معمولى تاریخ؛ یک چیز دیگرى است؛ یک حادثهاى بود این حادثهى جنگ. انسان گاهى میبیند یک جوانى را که خام و تابع احساسات رفته به طرف جبههى جنگ، بعد آنجا خداى متعال به او توفیق داده، از فرصت استفاده کرده، سختىها را تحمّل کرده، خطرپذیرى کرده، با نفْس خودش مبارزه کرده و اینها بتدریج یک درخششهایى در روح او به وجود آورده. یعنى مثلاً بعضى از این شهدا، خاطرهى روزهاى اوّلى که رفتند ــ که من چندین مورد از این قبیل نوشتهها را دیدهام، خواندهام ــ کیفیّتش با خاطرهى روزهاى آخر خیلى متفاوت است؛ خیلى متفاوت است. این نیست مگر به خاطر اینکه این جوان در این مدّت مجاهدت کرده، تلاش کرده و خداى متعال [فرموده]: اِنّا لانُضیعُ اَجرَ مَن اَحسَنَ عَمَلًا؛(۶) اِنَّ اللهَ لا یُضیعُ اَجرَ المُحسِنین.(۷) مگر خدا ضایع میکند اجر انسان نیکوکار را؟ معلوم است که نمیکند. و پاداشش زود به او برگشته و احساس او، روح او، معنویّت او لحظهبهلحظه زیاد شده؛ کسانى به شهادت رسیدند، کسانى هم بحمدالله سالم ماندند و برگشتند؛ و البتّه آنهایى که برگشتند، در معرض خطر هستند؛ خیال نکنند که ما حالا مثلاً به مقامات روحى رسیدیم، حالا دیگر مصونیّت پیدا کردهایم؛ نه؛ یا سقوط خودشان را به گردن این و آن نیندازند. سقوط ما ــ سقوط معنوى و فروریختگى درونى خودمان ــ به گردن خودمان است؛ هر چیزى هم از خارج باشد، مجوّز سقوط ما نیست. خود ما خداى نکرده اگر کوتاهى کردیم، مقصّریم. به هر حال این مربوط به این حالات روحى و معنوى که عرض شد. یک سؤال دیگر این است که: «در یکى از جلسات اشاره شد که عقل در پارهاى از موارد دچار اشتباه میگردد، از این رو وحى باید به راهنمایى عقل بیاید ــ که البتّه ما این را در بحثهایمان گفتهایم ــ حالا سؤال این است: در این صورت چه تضمینى براى صحّت و ارزش ادراکات عقلى ــ عقل عملى و عقل نظرى ــ وجود دارد و آیا این مطلب با آنچه در برخى از روایات آمده که شریفترین مخلوق خدا عقل است، ناسازگار نیست؟» خب این هم سؤال خوبى هست. من در پاسخ عرض میکنم اینکه در روایات تعریف و تمجید زیادى شده از خود عقل، و همچنین از عقلا ــ از آدم عاقل خیلى تعریف شده ــ به خاطر این است که عقل یک وسیلهى ارزشمند است، یک ابزار بسیار کارى و ذىقیمتى است اگر درست به کار برده بشود. اگر انسان عقل را درست به کار ببرد، انسان را به تمام مقامات عالى یعنى مقامات معنوى، و به رضاى الهى و به آن کمالاتى که براى انسان وجود دارد، خواهد رساند؛ همین عقل، انسان را خواهد رساند. عقل است که انسان را غالباً به وحى میرساند. یک جاهایى البتّه عقل یک دخالت روشنى در این زمینه ندارد امّا به طور غالب، آن عقل است که انسان را به وحى میرساند، آن عقل است که انسان را به کلمات الهى میرساند؛ امّا شرطش چه بود؟ شرطش این بود که ما بتوانیم عقل را درست به کار بگیریم و این ابزار را خوب مورد استفاده قرار بدهیم. اگر این [طور] شد، هیچ چیز در ارزش، برابر عقل نیست. آن روایات هم همین را میگوید؛ چیزى بیش از این نیست. لکن یک صورت دیگرى وجود دارد و آن اینکه این ابزار، بد به کار گرفته بشود. خب، اگر ابزار را شما بد به کار گرفتید، آیا باز هم جواب خواهد داد؟ [البتّه] ارزش آن ابزار به جاى خود محفوظ است لکن درست جواب دادن آن و آن هدایتى که شما از آن انتظار دارید، متوقّف بر یک چیزهایى است؛ باید کارى کنید که این ابزار، درست به کار گرفته بشود؛ اگر غلط به کار گرفته شد، دیگر آن اثر را ندارد؛ حتّى گاهى اثر عکس دارد. [مثلاً] این رادارى که شما در ایستگاه رادار گذاشتهاید که هواپیماى دشمن را ببینید، اگر درست به کار گرفتید، هواپیماى دشمن را مىبینید، مىشناسید، هدف قرار میدهید و شلّیک میکنید [امّا] اگر شما از این رادار بلد نبودید درست استفاده کنید، هواپیماى خودى را مىبینید، خیال میکنید هواپیماى دشمن است، هدف قرار میدهید، سرنگونش میکنید؛ هواپیماى دشمن را مىبینید، خیال میکنید خودى است، هدف قرار نمیدهید، مىآید میکوبد شما را؛ یا اصلاً نمىبینید؛ صفحهى رادار سفید است، بلد نیستید آن را روشن کنید، بلد نیستید به کار بیندازید. این بدىِ رادار را نشان نمیدهد منتها باید بدانید که چگونه باید این را به کار انداخت. خب، یکى از چیزهایى که این وسیلهى روشنگرِ هدایتگرِ بهدردبخورِ ذىقیمت را مغشوش میکند چیست؟ هوا و هوس؛ هواها و هوسها عقل انسان را از کار مىاندازند؛ نه اینکه دیگر انسان عقل ندارد؛ نه، حتّى گاهى نداى عقل، نداى غلطى خواهد شد؛ آنچه انسان از عقل مىشنود، چیز غلطى مىشنود. هواها و هوسها مقابل چشم عقل را میگیرد؛ و یا تعصّبها. تعصّب یعنى به یک چیزى چسبیدن بدون اینکه هیچ گونه استدلال درستى براى این وجود داشته باشد: «حَمِیَّةَ الجاهِلِیَّة»(۸) که در قرآن هست؛ تعصّب جاهلى. البتّه تعصّب غیر جاهلى اشکالى ندارد؛ یعنى انسان به یک اعتقاد صحیح و راسخى بشدّت بچسبد و از آن دفاع کند و پایش بِایستد و پایش جان بدهد و پایش خون بدهد؛ این خیلى هم خوب است؛ این عصبیّت جاهلى نیست؛ این همان چیزى است که دشمنها هم خیلى [از آن] ناراحتند: «متعصّبین مذهبى». معناى متعصّبین مذهبى این نیست کسانى که مذهب را بد فهمیدند، یا از روى بىعلمى و به اصطلاح کجفهمى مذهب را فهمیدند؛ نخیر، حتّى آن که مذهب را خیلى خوب هم فهمیده امّا پابند به عقاید مذهبى است، از نظر ضدّمذهبها و دشمنها متعصّب مذهبى است؛ [که میگویند] «فلانى از متعصّبین مذهبى است.» حالا ممکن است خود او یک دانشمندى است، یک آدم متفکّرى است امّا از نظر دشمن اسمش متعصّب مذهبى است. من تعصّب را این جور مطلق رد نمیکنم امّا تعصّب از روى جهالت، از روى عدم علم، خب، این جلو عقل را میگیرد. خیلىها هستند یک فکر صحیحى را وقتى به آنها ارائه میدهى، آن چنان متحجّرانه در لاک یک کلمهى مذهبى، یک عنوان مذهبى میروند و همان را تکرار میکنند که بکل آن فکر صحیح را، فکر نو را، اندیشهى روشن را رد میکنند. این همان تعصّب صریح است؛ تحجّر. چه آن واژهاى که در ذیل آن این تحجّر را به خرج میدهند، یک واژهى به خودىِ خود غلطى باشد، چه یک واژهى به خودىِ خود صحیحى باشد ــ که گاهى واژه هم صحیح است و این از روى آن تحجّر و تعصّب نمیتواند کشش آن واژه را و مفهوم حقیقى آن را درک بکند ــ خب اینها جلو عقل را میگیرد و نمیگذارد که انسان از عقل استفاده بکند. خب، پس مىبینید عقل با اینکه وسیلهى خوبى و ابزار خوبى است، به خاطر این چیزها: این تعصّبها، این هوا و هوسها، گاهى جهالتها، خوب عمل نمیکند؛ جهالت هم یکى از موانع است. ممکن است کسى عاقل باشد امّا جاهل باشد به زمینههاى علمىِ لازم براى یک مسئلهاى. [مثلاً] یک انسان عاقلِ اندیشمندِ بسیار خوشفکرى است امّا زمینههاى فهم یک مسئلهاى را نمیداند؛ اطّلاعات کافى را ندارد. یا در یک مقولهى دیگرى ممکن است درس خوانده، تحصیل کرده، علم به دست آورده امّا در یک مقولهى غیر معلوم براى خودش وقتى که وارد بشود، خب اطّلاعات لازم را ندارد و یک نظر جاهلانهاى ابراز میکند. عقل او آنجا به کمک او نمىآید؛ عقل اینجا نمیتواند به او کمکى بکند، چون زمینههاى لازم را ندارد براى فهمیدن و براى درست اندیشیدن. نقش وحى اینجاها روشن میشود. وحى، عقل را هدایت میکند، یعنى به معناى درست کلمه اگر بخواهیم بگوییم، چگونگى استفاده از هدایت عقل را به ما یاد میدهد. اوّلاً جلو هوا و هوس را میگیرد. وحى موجب میشود که ما به شریعت عمل کنیم و عمل به شریعت، مقابله و پیکار با هوا و هوس است و این، عقل را روشنگرى بیشترى میبخشد؛ از طرفى وحى زمینههاى لازم را براى تفکّر عقل به ما میبخشد. لذا شما عقلتان را وقتى به کار ببندید و در مفاهیم قرآنى مطالعه کنید، خیلى استفاده خواهید کرد. یک انسان عاقل و اندیشمند از قرآن و از متون اسلامى استفادهى بیشترى میکند. این همان زمینه است که به ما میدهد. این است که ما گفتیم که وحى به کمک عقل مىآید و او را یارى میدهد و راه هدایت او را هموار میکند. این هم پاسخ به این سؤال. یک سؤال دیگرى شده: «در ارتباط با مفهوم وحى، فرمودید که بین وحى پیامبران با وحىاى که در آیهى «وَ اَوحیّْ رَبُّکَ اِلَی النَّـحل»(۹) آمده است، تفاوت وجود دارد. دلیل این مطلب چیست؟ و اگر چنین است، چرا هر دو با یک لفظ بیان شده و چرا مثلاً از تعبیر الهام استفاده نشده است؟» خب حالا دلیل این لفظ که بیان لغت و تعبیرات عرف قرآن و مانند اینها است که استدلالى لازم ندارد. من خیال میکنم این برادر یا خواهرى که این را سؤال کرده، این معنا در ذهنش باشد که چه مانعى دارد که ما بگوییم همچنان که وحى به زنبور عسل به معناى هدایت غریزى او است، وحى به پیغمبر هم یک نوع هدایت غریزى است، یک نوع هدایت عقلانى است. یعنى مثلاً عقل پیغمبر و قدرت درکش از انسانهاى معمولى بالاتر است و با عقل خودش یک چیزى را میفهمد؛ اسم این را میگذارند «وحى». ممکن است این در ذهنش باشد. اگر این باشد، نه، این درست نیست؛ وحى یک مقولهى دیگرى است. وحى پیغمبران غیر از مقولهى غریزه و غیر از مقولهى اندیشه و عقل است؛ دو مقوله است. لذا شما دانشمندان و اندیشمندان بزرگى را سراغ دارید، چه در دوران اسلامى مثل ابنسینا و فارابى و محمّد بن زکریاى رازى و دیگران و دیگران و دیگران، و چه در دوران قبل از اسلام مثل ارسطو و سقراط و افلاطون و این چهرههاى معروف، که هیچ کدام از اینها ادّعاى پیغمبرى نکردند؛ با اینکه اینها عقلهاى بزرگ دوران خودشان بودند که نه خودشان شک داشتند در عقل خودشان، نه دیگرى شک داشته. امّا یک پیغمبرى از دانش و معلومات زمان خود هیچ بهرهاى ندارد و مثلاً از محوّطهى چوپانى خودش ــ مثل حضرت موسىٰ ــ مىآید حکیمانهترین و عظیمترین حرفها را بر زبان جارى میکند و آنها را بیان میکند و با هدایت آنها دنیایى را روشن میکند، که همان دانشمندان هم از آن هدایت استفاده میکنند و به او میگروند. پس اینها اصلاً دو مقوله است و مقایسهى اینها با همدیگر درست نیست. به قول مرحوم مطهّرى (رحمة الله علیه) ــ در یکى از نوشتههاى ایشان یک وقتى دیدم؛ گمانم در نوشتهى «وحى و نبوّت» بود، حالا [اگر] خواستید، مراجعه کنید ــ که تشبیه میکند و میگوید مقایسهى وحى پیغمبر با عقل فلان دانشمند، مثل مقایسهى چشم تیز فلان بیننده با گوش شنواى فلان شنونده است. بگوییم چشم این تیزتر از گوش او است! خب این اصلاً دو تا احساس است، به هم ربطى ندارد. دو تا چشم را با هم میشود مقایسه کرد، دو تا گوش را میشود با هم مقایسه کرد، نه یک چشم و یک گوش را؛ اصلاً دو طبیعتند. وحى این جور نیست. وحى یک احساس ویژهاى است که مال پیغمبران است و با ارتباط و اتّصال مستقیم با پروردگار یا به وسیلهى فرشتهى وحى است؛ همچنان که در قرآن هم یک جا دارد که ما با پیغمبران یا مستقیماً تکلّم میکنیم یا جبرئیل را میفرستیم و مانند این راهها و وحى میکنیم به آنها. بنابراین نخیر، این از آن مقولهى دانش و بینش و این چیزهاى معمولى انسانها نیست که ما بگوییم یک سطح بالاترى دارد؛ یک نوع چیز خاصّى است وحى. و اگر شما مىبینید که با وحى به زنبور عسل با یک تعبیر آمده، ما شبیه این را در کلمات فارسى و عربى زیاد داریم. دائم از این تعبیرات ما داریم به کار میبریم؛ مثلاً میگوییم ارسال کردیم: «ارسلنا». خب ارسال، ارسال یک پاکت هم صدق میکند، ارسال یک پیام معمولى هم صدق میکند، ارسال پیغمبر هم صدق میکند. ارسال پیغمبر کجا، ارسال یک پاکت کجا! البتّه یک جهت مشترکى با هم دارند و آن جهت مشترک، مجوّز این است که این کلمه دربارهى هر دو به کار برود، ولو کاربردش بسیار با هم متفاوت باشد. و تعابیرى به طور مستمر در زبانهاى مختلف دنیا به کار میرود. اینها هم همین است؛ یک وجه مشترکى البتّه دارد؛ وجه مشترک این است که از سوى خدا به او داده شده. این هم از سوى خدا به او داده شده؛ هر دوى اینها یک احساسى است درونى امّا نوع این احساس با آن احساس بکلّى متفاوت است. این هم پاسخ این سؤال. یک سؤال دیگر که شاید سؤال آخر باشد این است که: «آیا از آیهى «فَلا تَجعَلوا لله اَندادًا وَ اَنتُم تَعلَمون»(۱۰) میتوان نتیجه گرفت که شرک جاهلان گناه ندارد؟ چون معناى آیهى «فَلا تَجعَلوا لله اَندادًا وَ اَنتُم تَعلَمون» این است که شما براى خدا، رقبا و شرکائى نگیرید، در حالى که میدانید. خب نتیجه بگیریم که پس اگر نمیدانید، اشکالى ندارد که بگیرید؛ اجازه دارید. [آیا] میشود چنین استفادهاى کرد؟» جواب این است که نه، این استفاده را نمیشود کرد. البتّه شرک اگر چنانچه از روى دانایى باشد و انسان بداند که این شرک و غلط است و در عین حال اتّخاذ بکند، این اثر مخرّب بیشترى دارد. و شرک وقتى از روى جهالت باشد، از روى بىخبرى و بىسوادى باشد و نداند چه خبر است، این البتّه اثر مخرّب کمترى دارد. اوّلى معاند است؛ دوّمى معاند نیست، جاهل است؛ البتّه این فرق را با هم دارند امّا حتّى همین جاهل هم الان که مشرک است، در راه حق دارد حرکت میکند یا راه انحرافى؟ در صراط مستقیم دارد راه میرود یا صراط کج؟ پیدا است که در راه منحرف دارد حرکت میکند. خب راه منحرف به پایان حق نمیتواند برسد؛ چیز قهرى است. پس اثر طبیعى شرک که پیمودن راه غلط و راه کج است، در هر دو وجود دارد؛ هم در آن آدمى که عالماً، عامداً شرک مىورزد در حالى که میداند این غلط است، و هم در آن آدمى که نمیداند. مثل جهّالى که هستند و من در هند دیدهام؛ مردم بیچارهى زن، مرد، عوام، بىخبر، غافل، مىآیند در آن بتخانهها، جلوى یک سنگى ــ یک هیکلى از سنگ درست کردهاند ــ آن چنان گریه میکند در مقابل او. خب این راه کج است، این راه غلطى است و راه کج که به سرمنزل نمیرسد منتها خداى متعال دیگر عذاب معاند نمیکند او را؛ چون او عنادى ندارد، غرضى ندارد. بلکه اگر این جور افرادى که بکلّى بىخبرند، در زندگى عملى خودشان کار خوب بکنند، احسان بکنند، صفات خوب به خرج بدهند، دزدى نکنند، خیانت نکنند، بدخواهى و کینورزى نکنند نسبت به دیگران، همین کارها بلاشک چون کارهاى خوبى است، به آنها کمک هم خواهد کرد؛ این کارها به آنها کمک هم خواهد کرد. حالا یا این کمک در نهایت به هدایت منتهى خواهد شد، یا اگر به هدایت هم منتهى نشود، بالاخره یک آثار خوبى دارد. امّا شرک به هر حال اثر خاصّ خودش را دارد. این هم پاسخ به این سؤال. البتّه سؤالات دیگرى هم از گذشته باقى مانده ــ چند سؤال هم از جلسهى قبل بود ــ که دیگر فرصت نیست. پس جلسهى ما امروز تعطیل میشود تا انشاءالله دوباره برادران و خواهران را خبر کنیم. والسّلام علیکم و رحمةالله
(۱ این جلسه در ادامهى جلسات توضیح و ترجمهى سورهى بقره، اختصاص دارد به پرسشهایى که به صورت کتبى از جلسات قبلى مطرح شده است.
(۲ مولوى. مثنوى معنوى، دفتر سوّم (با اندکى تفاوت)
(۳ مولوى. مثنوى معنوى، دفتر سوّم
(۴ مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، ج ۱، ص ۶۳
(۵ نهجالبلاغه، خطبهى ۱۹۳
(۶ سورهى کهف، بخشى از آیهى ۳۰؛ «... ما پاداش کسى را که نیکوکارى کرده است، تباه نمیکنیم.»
(۷ سورهى توبه، بخشى از آیهى ۱۲۰؛ «... خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند.»
(۸ سورهى فتح، بخشى از آیهى ۲۶
(۹ سورهى نحل، بخشى از آیهى ۶۸؛ «و پروردگار تو به زنبور عسل وحى [=الهام غریزى] کرد...»
(۱۰ سورهى بقره، بخشى از آیهى ۲۱
لطفاً نظر خود را بنویسید:
کدامنیتی : *
![]()
*
![]() برگزیدهها
آخرینها
|








