ماجراى عاشوراى سيّدالشهداء، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام كه مظهر مقاومت و به‏ كارگيرى اراده الهى و انسانى و صف‏آرايى جنود رحمان در مقابل جنود شيطان بود.

 

دهم محرم 1428

 

 

حركت انقلاب اسلامى همسوی با قیام حسینی(ع)

نقل شده است بعد از آن‏كه امام سجاد علیه‏السّلام پس از حادثه عاشورا به مدینه برگشت - شاید از آن وقتى كه این كاروان از مدینه بیرون رفت و دوباره برگشت ده، یازده ماه فاصله شده بود - یك نفر خدمت ایشان آمدو عرض كرد: یابن‏رسول‏اللَّه! دیدید رفتید، چه شد! راست هم مى‏گفت؛ این كاروان در حالى رفته بود كه حسین‏بن‏على علیه‏السّلام، خورشید درخشان اهل‏بیت، فرزند پیغمبر و عزیزِ دل رسول‏اللَّه، در رأس و میان آنها بود..
امام سجّاد علیه‏السّلام در جواب آن شخص فرمود: فكر كن اگر نمى‏رفتیم، چه مى‏شد! بله، اگر نمى‏رفتند، جسمها زنده مى‏ماند، اما حقیقت نابود مى‏شد؛ روح ذوب مى‏شد؛ وجدانها پایمال مى‏شد؛ خرد و منطق در طول تاریخ محكوم مى‏شد و حتى نام اسلام هم نمى‏ماند.
در دوران ما حركت انقلاب اسلامى و نظام اسلامى در این راه بود. كسانى كه این حركت را شروع كردند، ممكن بود در ذهنشان بگذرد كه یك روزى بتوانند حكومت و نظامِ مورد نظر خود را تشكیل دهند؛ اما كاملاً در ذهن آنها این معنا هم وجود داشت كه ممكن است در این راه شهید شوند یا تمام عمرشان را در مبارزه و سختى و ناكامى به سر ببرند. هر دو راه وجود داشت، درست مثل حركت امام حسین علیه‏السّلام. در سال 41 و 42 و بعد سالهاى سخت و سیاه اختناق در این زندانها، تنها شعله‏اى كه دلها را گرم نگه مى‏داشت و آنها را به حركت وادار مى‏كرد، شعله ایمان به مبارزه بود؛ نه عشقِ رسیدن به حكومت. این راه، همان راه امام حسین علیه‏السّلام بود؛ منتها دو طرف دارد، شرایط زمانى و مكانى متغیّر است. یك وقت امكانات به وجود مى‏آید، حكومت اسلامى پرچمش برافراشته مى‏شود؛ یك وقت هم راه بدون این امكانات است و با شهادت تمام مى‏شود. از این قبیل در طول تاریخ زیاد داشته‏ایم.

» آرشیو مطالب قبلی : 1   2   3   4   5   6   7   8   9