·          حلقه مشهد 2

کرامت‌های مسجد کرامت

 

گفت‌وگو با مرتضی فاطمی قاری پیشکسوت قرآن کریم

کمیل خجسته

مرحوم پدرم و مادرم خیلی علاقه به قرآن داشتند، من را از هفت سالگی گذاشتند مکتب. قدیم‌ها در مشهد این‌طور بود؛ بچه‌ها می‌رفتند آموزش قرآن می‌دیدند؛ روخوانی و روان‌خوانی. دو ماهه روخوانی و روان‌خوانی را کامل یاد گرفتم. معلممان گفت این بچه را بردارید از کلاس؛ وقت ما را می‌گیرد، وقت خودش هم گرفته می‌شود؛ همه‌ی قرآن را بلد است. توصیه کرد بروم در جلسات قرآن شرکت کنم.

آن موقع صدایم، خوب و صاف بود. دائی‌ام استاد قرآن بود و مرحوم پدر بزرگم، آقای رضوان هم از اساتید بزرگ مشهد بود. صبح‌های جمعه جلسه‌ی قرآن داشتند؛ من هم در آن جلسه شرکت می‌کردم. با خانه‌ی پدربزرگم همسایه بودیم. سنم کم بود اما با دائی‌ام می‌رفتم به جلسات. از جمله جلسات آقای شجریان که پدر همین آقای محمدرضا شجریانِ خواننده بود. مرحوم حافظیان هم جلسه داشت؛ آن‌جا هم می‌رفتم. جلسات متعددی در سطح مشهد بود که خیلی‌هایشان را می‌رفتم. از جمله به جلسات منزل مرحوم آقای افشار که معاون تلفن خودکار بود...

·          چکیده گفت‌وگو را این‌جا ببینید

- بیایید از آغاز آشنایی‌تان با آقا شروع کنیم. اولین برخورد شما با ایشان به چه سالی برمی‌گردد؟ 

حدود سال چهل و پنج. مرحوم آقاجعفر طباطبایی- برادر مرحوم آقای قمی در مشهد- استاد قرآن و از دوستان خیلی صمیمی آیت‌الله خامنه‌ای بود. ایشان به خاطر همان رفاقتی که با آقا داشت، منزل آقای افشار هم می­آمد و گاهی هم جلسه را اداره می­کرد. استاد قوی قرآن بود و با لحن­های جدید آشنایی داشت. مصری­ها را می‌شناخت. مرحوم طباطبایی چون با آقای خامنه‌ای دوست صمیمی بودند، یک روز به ایشان می­گویند: «یکی از فامیل­های ما نوجوانی هست که صدای زیبایی دارد و قرآن را قشنگ می­خواند.» آقا هم می­گویند خب یک جلسه یا برنامه بگذاریم که من ببینمش. این را بعداً فهمیدیم. آقا جعفر طباطبایی جلسه­ای ترتیب داد که من به اتفاق مرحوم پدرم رفتیم خدمت آیت‌الله خامنه‌ای. خود آقا جعفر طباطبایی هم بود. آقا فرمودند خب تنهایی قرآن بخوان شما، خواندم و ایشان خیلی تشویق کردند.

بعد از این ماجرا یک روز آیت‌الله خامنه­ای من و پدرم و آقا جعفر را- شاید دیگران هم بودند- دعوت کردند منزلشان برای ناهار. رفتیم خدمتشان. بعد از ناهار آقا با یک ضبط- از این ضبط­های ریلی ژاپنی که با برق و باتری کار می‌کرد- صدای من را ضبط کردند. می­گفتند بخوان و صدای من را ضبط می‌کردند.

رفته رفته ما زیاد مأنوس شدیم و جلساتی که معمولاً آقا تشریف می­آوردند یا جلساتی که خود ایشون داشتند مثل جلسه‌ی مسجد امام حسن مجتبی در خیابان دانش که آنجا پشینماز بودند، ما هم می­رفتیم. بعدها مسجد کرامت هم یکی از پایگاه­های ایشان شده بود که آنجا هم نماز می­خواندند و تفسیر می­گفتند. به پیشنهاد آقا صبح­های جمعه در مسجد کرامت هم جلسه‌ی قرآن گذاشتیم.

- اول مسجد امام حسن بود؟

- مسجد امام حسن که از قبل بودند؛ در مسجد کرامت هم آقا نماز جماعت می­خواندند. در مسجد امام حسن مجتبی(ع) ابتدا پدر آقا نماز می­خواندند؛ در ادامه­‌اش آقا آمدند و آنجا هم جلساتی را داشتند. به‌خصوص یک جلسات تفسیرگونه­ای داشتند در ظهرهای ماه مبارک و بحثی را شروع فرموده بودند با عنوان «طرح کلی اندیشه­های اسلامی در قرآن» که بعدها چاپ شد. نوارش را هم خود آقا به من فرمودند که شما ضبطی تهیه کن و بیا این بحث را ضبط کن.


من دوتا از این ضبط­های بزرگ سونی خریدم؛ یکی برای خودم و یکی برای آقا. توی کار لوازم صوتی و این‌ها بودم و مغازه­ای داشتم. ضبط را بردم خدمت آقا و آن جلسات را ضبط کردم؛ بیست و هفت یا بیست و هشت نوار شد. چهارده یا پانزده روزش را من قرآن خواندم و چهارده روزش را دو نفر از دوستان دیگر؛ آقای رضایی و آقای روحانی‌نژاد. یک روز درمیان من قاری بودم.

- به همان صورت که آقا اول تفسیر آیات را می­گفتند و بعد شما قرائت می‌کردید؟

- بله. بعد نوارش را هم تکثیر می­کردم. گاهی هم خود آقا فردی را معرفی می­کردند که این نوار را به او بدهم. من آن نوارها را زیاد تکثیر کردم. در پوششی که نوار قرآن داریم ضبط می­کنیم، کارهای انقلابی می‌کردیم. دانشجوها زیاد از من نوار می­گرفتند؛ از شهرستان­ها هم زیاد می‌آمدند و از ما نوار می‌گرفتند.

- کتاب «طرح­ کلی اندیشه‌ی اسلامی» حاصل همان جلسات است؟

- بله؛ دقیقاً پیاده شده­ی همان نوارهاست. شاید یک مقداری بازنگری و کم و زیاد شده باشد، اما اصل مطلب همان است. آقا ایستاده آیات را معنی می­کردند و تفسیر می­گفتند؛ بعد ما قرآن می‌خواندیم. خیلی هم آقا تجلیل می­کردند؛ این روش برای مردم هم تازگی داشت. دانشجوها پای بحث بودند. روزهای آخر جوری شده بود که خیابان دانش را می­بستند و مردم در سواره­رو حصیر پهن می­کردند و می­نشستند. فکر می­کنم سال پنجاه و سه یا پنجاه و چهار بود.

- مسجد امام حسن(ع)؟

- بله مسجد امام حسن مجتبی. نزدیک اوج‌گیری انقلاب بود. چند روزی هم وسط خیابان بسته شد و دیگر کار از دست ساواک خارج شد. چون دانشجوها زیاد می­آمدند، ساواک حساس بود. ابتدا شاید جلسه با جمعیت زیادی شروع نشد، اما آرام آرام جمعیت خیلی زیاد شد. روزهای آخر مسجد شلوغ شد و مردم مجبور شدند در خیابان بنیشینند. خیابان بسته شد اصلاً.

انقلاب داشت شکل می­گرفت و مردم روشن شده بودند؛ به‌خصوص قشر دانشجو که حسابی وارد عمل شده بودند. جلسه عنوانش تفسیر قرآن بود و رژیم نمی­توانست به این راحتی‌ها تعطیلش کند. یک بهانه‌ی قوی لازم داشتند. البته آقا را خیلی محدود کردند. کار به جایی رسید که ایشان را ممنوع المنبر کردند. از نماز جماعت خواندن هم ایشان را منع کردند. تبعید هم شدند؛ مرتب ایرانشهر و این طرف و آن طرف؛ زندانشان کردند و شکنجه و...

- مدل برگزاری این جلسات، مردم را آن‌طور جذب کرده بود؟

- ایشان می‌ایستادند و چکیده­ای از تفسیر و مفاهیمی که در نظر داشتند را در مورد آیات می‌گفتند. نکات مهم را قبلاً توی برگه­هایی پُلی­کپی می‌کردند و پخش می‌کردند بین دانشجویان و مستمعان. یعنی افراد می­دانستند که راجع به این آیات می­خواهد این بحث‌ها بشود و یک مضمونی از آیه را در نظر داشتند؛ ترجمه‌ی تحت­اللفظی­اش را می‌دیدند و زمینه‌ای داشتند. بعد آقا پا می­شدند و این را شرح می­دادند. بعد می­فرمودند حالا که معنی این آیات را فهمیدید، این قاری عزیزمان بیاید بخواند با لحن و صدای خوش تا شما بیشتر لذت ببرید. مردم چون معنی قرآن را فهمیده بودند، راحت ارتباط برقرار می‌کردند.

ایشان برای سوق دادن مردم به مفاهیم قرآن، مجالس سنتی قرآن را تبدیل کردند به یک شکل جدید. نیامدند نفی کنند آن روش گذشته را، بلکه تغییر مثبتی ایجاد کردند در شیوه‌ی جلسه. آقا از دید مردم نگاه می­کردند به قضیه. ایشان از زمینه­ای که در جامعه بود، بهره­برداری کردند و گفتند حالا که این جلسات هست، ما بیاییم و مردم را علاقمند به مفاهیم قرآن هم بکنیم. یعنی جلسه‌ی قرائت قرآن به‌تنهایی کافی نیست، بلکه باید مقدمه‌ای باشد تا مردم با مفاهیم قرآن آشنا شوند و انس بگیرند. بذر آشنایی با مفاهیم قرآن را در بین نوجوانان و جوانان مشهد در آن دوره، ایشان پاشیدند؛ به‌خصوص بین قشری که به آن جلسات می­آمدند، آقا این انس را ایجاد کردند.

- اتفاق خاصّی هم توی آن جلسات افتاد؟ مثلاً بحثی صورت بگیرد و ساواک بریزد و...

- نه؛ اصلاً جرأت نمی­کرد ساواک. چون دانشجوها خیلی قوی آمده بودند پای کار. البته همه صنفی شرکت می­کردند در این تجمعات. چون نام مسجد و نماز رویش بود و بعد از نماز این مراسم برگزار می‌شد، قشر مذهبی شرکت می­کردند. تک و توکی هم شاید گروه‌های دیگر بودند. اگر می‌خواستند کاری بکنند، باید با مردم درگیر می­شدند. بحث خیلی جدی بود؛ خیلی عالی، علمی و دقیق. وقتی مخاطب داشجو باشد، با آن علاقمندی عجیب، خوب وضع فرق می‌کند.

این خودش مقدمه­ای شده بود که دانشجوها بروند دنبال تفسیر قرآن و نهج­البلاغه و صحیفه‌ی سجادیه و... این‌ها را واقعاً آقا در قشر جوان و نوجوان مشهد جا انداختند؛ قبلش این خبرها نبود. ما جلسات قرآن زیاد می­رفتیم؛ فقط یک قرائت قرآن بود و والسلام؛ تمام می­شد می­رفت دنبال کارش.

آقا آمدند از فرصت استفاده کردند و عوض کردند روال جلسه‌ها را تا هم جلسه‌ی قرائت قرآن باشد و هم در کنارش تفسیر و معانی قرآنی گفته شود. آیات قرآن را معنی می­کردند، بعد می­نشستند و قاری می­رفت روی منبر و همان آیات تفسیر شده را می‌خواند. آقا هم می­نشستند، گوش می­دادند و تشویق می­کردند. مردم برایشان خیلی لذت بخش بود. این‌طوری آیات، بیشتر برای مستمع جا می­افتاد و درک می‌کرد که چی دارد گوش می­دهد.

در مسجد کرامت هم ما صبح­های جمعه جلسات قرآن داشتیم؛ همان جلسات سنتی. شاید تنها فرقش با جلسات سنتی دیگر آن زمان این بود که اولاً خود آقا می­آمدند و شرکت می­کردند؛ رسماً می­آمدند و آن بالا می­نشستند کنار استاد قرآن. خب جلسه یک وزن دیگری پیدا می­کرد. دوم این‌که قشری که می­آمد، یک مقداری عوض شده بود. اگر در جلسات دیگر بیشتر پیرمردها و افراد مُسنّ بودند و جوان و نوجوان کمتر در بینشان دیده می­شد، در جلسه‌ی مسجد کرامت، خیلی مرتب و منظم و رحل­ها دورچیده می‌شد و جلسه‌‌ی خیلی با ابّهتی بود؛ بیشتر هم جوان‌ها می‌آمدند.

یکی از شاگردهای ما توی همان مسجد کرامت، شهید کاوه بود. شهید کاوه هم با پدرش می­آمد توی جلسه. من عکس این بچه­هایی را که می­آمدند توی جلسه‌مان- آن‌هایی که ثابت بودند- داشتم؛ گرفته بودم ازشان. چهار پنج سال پیش بود که پدر شهید کاوه آمد و گفت آقای فاطمی، من فکر می­کنم تو عکس پسر من را داشته باشی؛ مال آن دوران نوجوانیش که به جلسه‌تان می­آمد. گفتم بله در خانه‌مان نگه‌شان داشته‌ام. گفت ممکن است که برای ما بیاوری؟ ما عکس آن سن و سالش را نداریم. عکس را دادم به ایشان.

یک روز به آقا عرض کردم که یاد مسجد کرامت به‌خیر، آن جلسات و حال و هوا. در ضمن شهید کاوه هم از شاگردهای خودتان بود در مسجد کرامت. آقا تبسمی فرمودند و سری تکان دادند و گفتند که بله بله ایشان بود، اما فلانی هم بود! نفری بود که بعدها جزو گروهک­ها درآمد و اعدام شد.

در مسجد کرامت که من معلم قرآن بودم، آن کسی که قشنگ می­خواند و بهتر می­خواند، بیشتر اجازه می­دادند که بخواند و آن کسی که ضعیف­تر بود، کمتر. آن کسی که آقا گفتند جزو گروهک‌ها شد، همه­اش معترض بود که آقا شما عدالت را برقرار نمی­کنید. اصلاً نفهمیده بود عدالت یعنی چه؟ می‌گفتیم آن که بد می­خواند با آن که خوب می­خواند، باید مساوی هم بخوانند!؟ این عدالت نیست؛ عدالت «وضع شیء فی موضعه» است. هر چیزی را سر جای خودش گذاشتن عدالت است. آن چیزی که شما می­گویید، مساوات است؛ یعنی همه برابر هم. عدالت این است که به هر کسی در حد و حدود خودش میدان داده شود. کسی هم که بهتر می­خواند، باید بیشتر تشویق شود. آقا هم حمایت می­کردند از نظر من و می­فرمودند: "راست می­گوید آقای فاطمی. کسی که بهتر می­خواند، مردم شارژ می­شوند و کیف می­کنند و لذت می­برند، خب بگذارید بیشتر بخواند. کسی که ضعیف­تر می­خواند، در حدی بخواند که یاد بگیرد و غلط­هایش را درست کند و همین کافی است؛ خیلی وقت مردم را نگیرید."

جلسات مسجد کرامت خاطرات عجیبی داشت. اواخرش دیگر آقا هم تشریف برده بودند تهران و ما جلسه را ادامه می‌دادیم. شاید چند ماهی مانده بود به پیروزی انقلاب که من یک روز صبح رفتم، دیدم مرحوم حاج آقای غنیان که از هیئت امناء مسجد بود، خیلی نگران و ناراحت نشسته است. گفتم چی شده حاج آقا، خدا بد نده! گفت: "رئیس کلانتری آمده و از خادم مسجد اسم معلم قرآن را پرسیده. طرف- بی‌انصاف- گفته آقای فاطمی و جلسه مال فلانی است. اسم شما را برده و رئیس کلانتری هم گفته باید بیاید و خودش را معرفی کند؛ جلسه هم باید تعطیل شود."

انگار خدا به دهانم انداخت که با حال عادی، بدون نگرانی خندیدم و گفتم حالا که طوری نشده که حاج آقا، شما چقدر نگرانی؟ ایشان گفت: "نه آقا، گفته باید خودت را معرفی کنی!" گفتم: "غلط کرده که گفته خودت را معرفی کن! ما این‌جا جلسه‌ی قرآن داریم، من هم معلم قرآن هستم. این رژیم که ادعا دارد و قرآن چاپ می­کند و می‌گوید با قرآن سر جنگ ندارم، نباید ناراحت باشد. من جلسه را تعطیل نمی­کنم، او بیاید همین‌جا من را ببیند." با همین لحن گفتم من جلسه را اصلاً تعطیل نمی­کنم و او اگر مرد است، صبح جمعه چهارتا پنج‌تا پاسبان با لباس فرم بردارد و بیاورد در جلسه‌ی ما و بچه­ها را از پای قرآن بکشاند بیرون و ببرد؛ بگویند حق ندارید جلسه داشته باشید. خلاصه ما اعتنا نکردیم و او هم انگار یک سنگی انداخته بود و یک هارت و پورتی کرده بود، دیگر دنبال کار را نگرفت؛ جلسه‌ی ما هم ادامه پیدا کرد تا نزدیک پیروزی انقلاب.

یک روز راه­پیمائی بود که حمله کردند به تظاهرکنندگان. توی آن حمله یک عده پناه آوردند به مسجد کرامت. تعداد قابل توجهی جمع شدند توی مسجد. دیدیم دیگر با این وضع، جلسه‌ی قرآن نمی­تواند ادامه پیدا کند. کم‌کم- شاید سه چهار ماه مانده به پیروزی انقلاب- دیگر جلسه‌مان تعطیل شد. یعنی در مردم آمادگی برای جلسه‌ی قرآن واقعاً دیگر نبود. انقلاب و تظاهرات و راه­پیمائی‌ها هیجانی شده بود؛ ما هم همراه شدیم و گفتیم جلسه‌ی ما برای همین بوده؛ ما می­خواستیم این مقدمات را فراهم کنیم تا مردم آشنا بشوند با این مسائل؛ حالا که آشنا شده‌اند، ما دیگر مانع نشویم.

- آیت‌الله خامنه‌ای همیشه در این جلسات شرکت داشتند؟

- بله؛ تا حدود شاید یک سال به انقلاب. بعدش تبعید شدند و بعد هم آمدند به تهران. ایشان ممنوع‌المنبر شده بودند و حق نداشتند به هر عنوانی سخنرانی داشته باشند. تا قبل از این ماجرا، معمولاً آقا بعد از نماز پا می­شدند و یک مقدار صحبت می­کردند؛ تفسیری می­گفتند. بعد که ساواک ممنوع کرد، یک روز زیرکانه به من گفتند آقای فاطمی! می­دانی که من دیگر نمی­توانم صحبت کنم؛ شما گاهی به بچه­ها بسپار که یکی‌شان معنی یک آیه را از من سؤال کند تا من به این بهانه جواب بدهم! یا به این آیه که رسیدیم که بحث روز است، بگو بپرسند. نمی­گفتند تو سؤال کن؛ اگر من سؤال می­کردم، تابلو بود. چون من معلم جلسه و با آقا هماهنگ بودم. می­گفتند بچه­ها همان­طور که دور تا دور نشسته‌اند، یک دفعه یک نفر دستش را بلند کند و بگوید آقا ببخشید، همین آیه را معنیش را بفرمایید. بعد آقا شروع می­کردند به صحبت کردن درباره‌ی همان مطلب.

ایشان مرتب هر راهی را که به رویشان می­بستند، راه جدیدی باز می­کردند. با این عنوان که من در جلسه‌ی قرآن نشسته‌ام، چون روحانی هم هستم اگر کسی یک آیه‌ی قرآن از من سؤال کند، نمی­توانم جوابش را ندهم! به ساواک می­گفتند: "آبروی خود شماها می­رود اگر من بگویم ساواک من را ممنوع کرده و من حتی نباید معنی قرآن را بگویم. این که دیگر خیلی بد می­شود برای شما!" قطعاً ساواکی‌ها هم می‌آمدند اما کاری نمی‌توانستند بکنند.

بعد از پیروزی انقلاب ما جامعه‌ی قاریان قرآن را در مشهد راه‌اندازی کردیم که رهبر انقلاب هم این را تأیید فرمودند و خیلی لطف کردند به این جمع. با هم‌کاری جامعه‌ی قاریان و ارشاد، این مرکزی که الان شما در آن تشریف دارید، تأسیس شد. الان هم برنامه‌ها ادامه دارد. دانشجویان زیادی از این‌جا فارغ التحصیل شده‌اند. اکثراً هم جذب مدارس غیرانتفاعی و حتی مؤسسات آموزش قرآن شده‌اند و فعالانه کار می­کنند.

- توصیه­هایی که آیت‌الله خامنه‌ای در این جلسات داشتند، چه بود؟

- خیلی روی این‌ها تأکید داشتند که مردم وقتشان را در ماشین هم از دست ندهند. می­توانند مطالعه‌ی قرآن بکنند و قرآن جیبی کوچکی همراه داشته باشند. مقصود آقا این بود که مردم مأنوس بشوند با قرآن و قرآن منحصر نشود به جلسه‌ی قرآن آمدن و فقط در آن جلسه قرآن خواندن یا شنیدن. تأکیدشان بیشتر روی مفاهیم قرآن بود تا ضمن این که مردم انس با قرائت می­گیرند، آن را پلکانی برای یادگیری مفاهیم قرآن قرار دهند.

یک روز به من فرمودند: "آقای فاطمی! حیفت نمی­آید که مصطفی اسماعیل نمی­خوانی؟" مصطفی اسماعیل از قراء بسیار بزرگ و درجه‌ی یک مصر است. گفتم که آقا مصطفی اسماعیل مشکل است، چون لحنش خیلی گسترده و قوی است. فرمودند: "از شما خیلی بعید است! یعنی چی؟ اگر بخواهی، می­توانی." عرض کردم آقا من نوارش را هم ندارم. واقعاً هم آن موقع‌ها نبود این همه امکاناتی که در اختیار مردم هست این روزها.


آن موقع این خبرها نبود که کسی نوار قرآن را به راحتی تهیه کند. عبدالباسط را یک مقدار افراد رفته بودند و آورده بودند و صفحه­های گرامش بود، اما نوار مصطفی اسماعیل نبود. آقا فرمودند: "من خودم نوارش را دارم، به شما می­دهم." دو تا نوار از مصطفی اسماعیل به ما دادند؛ یکی نوار سوره‌ی بقره بود، یکی هم آل عمران که خیلی تلاوت­های زیبایی بود. آرام آرام تمرین کردم و کم‌کم توانستم.

آقا می­فرمودند مصطفی اسماعیل با توجه به معنی و مفاهیم می­خواند. بعضی از قراء فقط با تکیه بر صوت می­خوانند و غرضشان این است که یک لحن زیبایی پیاده کنند و مردم شارژ بشوند، اما مصطفی اسماعیل در عین این که زیبا می­خواند، مردم را به معنی توجه می­دهد؛ حتی توی وقف و ابتداهایی که انجام می­دهد هم این دیده می‌شود. بعضی وقت­ها یک وقف و ابتداهای عجیب و غریبی می­کند که واقعاً قراء دیگر نمی­کنند. این فقط با توجه به معناست. حتی نوع ادای کلماتش هم واقعاً حساب شده است؛ بعضی وقت­ها با تأکید و با صوت بلند و بعضی وقت­ها خیلی نرم و آرام.  

بعضی­ها فکر می­کنند که آقا همین‌جوری از مصطفی اسماعیل خوششان می­آید! نه، قیافه­ی مصطفی اسماعیل که مطرح نیست، حتی صدایش هم این‌طور نیست که بگوییم زیباترین صدای دنیاست. تأکید آقا این است که مصطفی اسماعیل بیش از دیگران توجه به معنی دارد و دیگران را سوق می­دهد به معنی.

آقا در مشهد، این چیزها را ترویج می­کردند و افراد را ترغیب می­کردند. مصطفی اسماعیل خیلی در مشهد جا افتاد و لحن او در محافل انقلابی ساری و جاری بود و جوان­ها را به این طرف می‌کشاند. الآن هم آقا در بیشتر سخنرانی‌ها و به بهانه­های مختلف نسبت به مسئله‌ی قرآن اشاره می‌کنند؛ حتی جلساتی که در ارتباط با قرآن هم نیست. هنوز هم تأکید دارند که صِرف قرائت مطرح نیست. قرائت قرآن را مقدمه­ای می­دانند برای انس با قرآن و مفاهیم آن. مفاهیم قرآن را هم اگر مردم بفهمند، باز کافی نیست؛ برای به مفاد آن عمل کرد. اگر مردم ما به قرآن عمل کنند، جامعه­ی ما خیلی از مشکلاتش برطرف می­شود. این نکته‌ی اساسی‌ای است که آقا رویش تأکید دارند.

- وقتی آقا تبعید شدند یا برای مبارزات رفتند تهران، شما ارتباطات خودتان را حفظ کردید؟ ایشان کار را از شما پی­گیری می‌کردند یا اصلاً فضا رفته بود سمت دیگری؟

- ارتباط من با آقا در حد افرادی نبود که تماس­های خیلی مهم و فراوانی با ایشان داشتند و در سطح بالایی درباره‌ی انقلاب کار می‌کردند. اصلاً در آن حد و قواره نبودم؛ سن و سالی هم نداشتم. آقا افراد قوی­تری را داشتند و با آن‌ها در ارتباط بودند. ارتباط من با آقا در حد همان قرائت و قرآن‌آموزی بود. البته ایشان خیلی به من محبت داشتند.

در تبعید که بودند، قرار گذاشتیم با یکی از رفقا که ماشین تویوتایی داشت، برویم ایرانشهر ملاقات ایشان. البته برنامه ردیف نشد و نتوانستیم برویم. بعد از پیروزی انقلاب مدارکی از ساواک درآمد که آقای فاطمی با آقای فلانی قرار است با ماشین تویوتای سفید رنگی بروند دیدن آقای خامنه­ای. ما نرفته بودیم؛ اگر هم می‌رفتیم، قطعاً ما را گرفته بودند. شاید هم لطف خدا بود که نمی­خواست ما درگیر و گرفتار بشویم. چون من نوار انقلابی و این‌ها پخش می­کردم؛ شاید کارهایمان کمی لنگ می‌ماند.

- بعد از پیروزی انقلاب هم این ارتباط برقرار بود و هست؟

- این چیزی است که خیلی­ها از من می‌پرسند. اول پیروزی انقلاب، افرادی به ما گفتند آقا که شماها را می­شناختند قبل از انقلاب، الان هم همان­طور تماس­ دارید؟ همان ­طور محبت دارند؟ می­گفتم محبت آقا بیشتر هست که کمتر نیست. زمانی که ایشان امام جمعه‌ی تهران بودند و بعد که به ریاست جمهوری رسیدند، افراد می­گفتند حالا چی؟ می­گفتم حالا هم همین­طور برخورد دارند.

یک‌بار من رفتم تهران خدمتشان در نهاد ریاست جمهوری، دوره‌ی اول ریاست جمهوری‌ ایشان بود، آقا فرمودند: "من تأکید کرده‌ام به دفتر و پست­های بازرسی و اطرافیان که دوستان قبل از انقلاب من وقتی می­آیند با من تماس بگیرند، برایشان محدودیت قائل نشوید تا راحت بتوانند با من تماس داشته باشند." ما واقعاً راحت می­رفتیم خدمت آقا.

سال نو همین امسال که آقا مشرف بودند مشهد و سخنرانی داشتند، قرآن قبل از سخنرانی ایشان در صحن جامع رضوی را من خواندم. اتفاقاً آقا یک کم دیرتر آمدند و به من فرمودند که حیف شد ما دیر رسیدیم قرآن شما را نشنیدیم. گفتم نه آقا اتفاقاً خوب شد و من شانس آوردم که شما دیر رسیدید؛ به خاطر این که من به هر حال پنجاه و هشت سالم هست و آن‌جا ایستادم توی جایگاه و قرآن خواندم. صحن جامع رضوی هم فضای باز است؛ سخت است واقعاً و خیلی آماده نبودم. آقا فرمودند می­گفتید که یک صندلی برای شما بگذارند. گفتم آقا جایگاه خیلی گود بود، اگر می­نشستم کسی من را نمی­دید. گفتند عجب عجب!

البته آقا فقط نسبت به من این‌طور نیستند؛ اصولاً قاریان قرآن را دوست دارند و احترام می‌کنند. من کسی نیستم، یک قاری قرآنم. ایشان دوست دارند که ما را بکشانند به وادی مفاهیم. واقعاً هم ایشان روی جامعه‌ی قرآنی کشور تأثیرگذارند. اگر قاریان با توجه به معنا بخوانند، خودشان یک مبلغند. ما وقتی به خارج اعزام می­شویم، گاهی سفرا به ما می‌گویند سفیر واقعی ما شما هستید؛ قاری قرآن اگر بفهمد که کجا چی بخواند و چه جور بخواند و چه جور برخورد کند یا حتی صحبت کند، خیلی تأثیر دارد.

آقا می­فرمودند کسی را که به عنوان قاری قرآن اعزام می­کنید به خارج از کشور، باید قوی باشد، معلوماتی داشته باشد، دو تا سؤال ازش می­کنند به تته پته نیفتد. البته تا حدود زیادی این کار دارد می­شود و قراء قوی را- چه از نظر قرائت و چه از نظر انس با مفاهیم قرآن- می‌فرستند.

مصری­ها وقتی می­آیند این‌جا، آیات را انتخاب می­کنند؛ اینجور نیست که بیاید و شانسی یک جزء قرآن را حفظ کند و شروع کند به خواندن. وقتی می­آید توی حرم امام هشتم و می­خواند، می­آید آیات راجع به «إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت» را می‌خواند؛ سوره­ی احزاب را می­خواند. دقیقاً مشخص است که این‌ها را انتخاب کرده. اگر ما یک قاری را خدای نخواسته جایی بفرستیم اما در باغ نباشد و توجه به معنی نداشته باشد- مثلاً وقف و ابتدا را خراب کند- همه می­فهمند او سوادی ندارد و فقط یک لحن و صدای قشنگی دارد؛ چیزی بلد نیست.

من رفته بودم پاکستان. آن‌جا ایالت ایالت است و هر ایالت برای خودش وزارت‌خانه­ای دارد و وزیری. وزیرش دعوت کرده بود از ما، رفتیم با رایزن فرهنگی. به ما گفتند بخوان- اتاق وزیر با آن میزهای کنفرانس بزرگ و جلوی هر کسی یک میکروفن و...- من آن‌جا آیاتی از سوره‌ی آل عمران را از حفظ خواندم. «یا أیها الّذین آمنوا اتّقوا الله حق تقاته و لاتموتنّ إلا و أنتم مسلمون. و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لاتفرقوا» طرف خیلی شارژ شد. آخر برنامه تشویق و تقدیر کرد و گفت درهای مساجد ما به روی قاریان ایران باز است، قدم شما روی چشم­های ماست.

- ملاحظات این‌گونه در قرائت، برای تأثیرگذاری بیشتر صورت می‌گیرد؟

بله؛ قاری باید حتی بداند که چقدر بخواند. باید موقع شناس باشد. اگر به مجلسی دعوتش کردند- فرض کنید مجلس شورای اسلامی- طرف خدای نخواسته برود و مثلاً آیاتی راجع به زنا را بخواند، این اصلاً معنی نمی­دهد آن‌جا؛ باید آیات مناسبی بخواند. خود آقا هم وقتی مراسمی دارند، شنیده‌ام روی افراد حساسیت دارند که مثلاً فلانی بیاد بخواند؛ گاهی خودشان تعیین می­کنند.


روزی خدمت آقا بودیم در ماه مبارک. ایشان راجع به اختلاف قرائات صحبت کردند. بعد یکی از بچه­ها آمد و از من پرسید که  آقای فاطمی مگر آقا وقف و ابتدا و قرائات مختلف هم می­دانند؟ گفتم چه می­گویی؟! قبل از پیروزی انقلاب که آقا مشهد بودند- ما جزو اولین کسانی بودیم که این لحن‌ها را می‌خواندیم و حالا جزو پیشکسوت‌ها شده‌ایم- ما اصلاً نمی­فهمیدیم اختلاف قرائت یعنی چه. حتی بعضی از قرآن‌نویسان را ما نمی­شناختیم، اما آقا این‌ها را می­شناختند و به ما می­گفتند. حالا شما می­گویی که آقا می­دانند یا نه؟!

- آشنایی آقا با این قاریان چگونه بود؟

- گویا آقا نوارشان را از رادیو قاهره می­گرفتند و گوش می­دادند. کار خودشان بود. یکی از دوستان آقا، رادیو قاهره را به چه زحمتی می­گرفت؛ سوت سوت می­زد، سر و صدا می­کرد. گاهی هم یک مسافری می­رفت و از آن طرف­ها می‌آورد. یکی از فامیل­های آقای جعفر طباطبایی بود به نام مرحوم آقای آملی؛ ایشان رفته بود مصر و یکی دوتا نوار آورده بود. آقا چون علاقه داشتند این نوارها را جمع­آوری می­کردند و گوش می­دادند.

یک جریانی را هم به خاطر دارم از آقا که خاطره­ی جالبی است. زمانی که آقای رجائی وزیر آموزش و پرورش بود. من آمدم تهران برای مسابقات قرآنی کشوری. اتفاقاً در مسابقات اول شدم. ظهر جمعه در دارالتحفیظ ابتدای خیابان ایران، جلسه بود. از جمع قاری­هایی که آمده بودند- به‌خصوص از مشهد- دعوت کرده بودند که ناهار را دور هم باشیم. من با آقا تماس داشتم، فرموده بودند که آقای فاطمی شما جمعه آنجا هستی، اولاً بیا قرآن و اذان نمازجمعه را تو بخوان، بعدش ظهر با هم یک جا دعوتیم، صبر کن با هم می­رویم. گفتم چشم.

رفتیم نماز جمعه؛ من رفتم زیر جایگاه- آن جایی که افراد می­نشینند و پذیرایی می­شوند- آقا هم نشسته بودند. به من فرمودند که آقای فاطمی فعلاً بنشین؛ من گفته‌ام سخنران پیش از خطبه­ها- که شهید رجایی بود آن روز- سخنرانی­اش را اول انجام دهد، بعد قرآن خوانده بشود. قرآن مقدمه نیست؛ اصل برنامه است! ببینید چقدر تأکید روی قرآن دارند که آقای رجائی سخنران پیش از خطبه­ها باشد، بعد قرآن خوانده شود و خطبه­ها و نماز جمعه.

شهید رجائی رفتند صحبت کردند و آمدند پایین. من رفتم بالا قرآن بخوانم؛ آقا خودشان هم آمدند بالا. بغل­های جایگاه که دیده نمی­شود، یک صندلی گذاشتند و نشستند؛ من را می­دیدند. شروع کردم به قرآن خواندن و تمام شد. وقتی خواستم بیایم پایین، آقا فرمودند: "احسنت تلاوت خوبی داشتی." بعد فرمودند که بایست، می­خواهم اذان را هم تو بگویی. گفتم چشم، من هستم. ایستادم و اذان را هم گفتم.

مراسم تمام شد. در خدمت آقا با یک ماشین بلیزر قدیمی کهنه و عجیب غریبی رفتیم. فقط شیشه­هایش را دودی گذاشته بودند. آقا عقب ماشین نشستند، بعد شهید رجائی نشست و بعد هم من نشستم. هر سه نفر کنار هم. به محض این‌که ما سوار شدیم و ماشین راه افتاد، آقا من را به آقای رجائی معرفی کردند و گفتند این آقای فاطمی از دوستان قبل از انقلاب ماست در مشهد و قاری قرآن است. بعد هم فرمودند: "آقای فاطمی! این آقای رجائی خودش هم قاری قرآن است ها!" بلافاصله هم به آقای رجائی گفتند که مسئله‌ی قرآن را توی مدارس جدی بگیرید. آقای رجایی گفت بله ما هم خودمان اصرار داریم اما الان اگر بخواهیم بخش­نامه کنیم از وزارت­خانه، برای کل کشور باید این کار را بکنیم معلم قرآن به اندازه کافی نداریم. راست می­گفت ایشان، اول انقلاب آن‌همه برای مدارس معلم قرآن نداشتیم. حالا می­بینیم مرکز حوزه به تنهایی بیش از هزار نفر را در این زمینه تربیت کرده و فرستاده برای فعالیت. آن موقع این خبرها نبود؛ تک و توکی معلم قرآن داشتیم.

آقا کوتاه نیامدند و فرمودند بالاخره باید از یک جایی شروع کرد. این که بگوییم نداریم، تکلیف را ساقط نمی­کند. شروع کردن به این معنی نیست که یک دفعه بخش­نامه کنیم و در همه‌ی ایران معلم قرآن برود سر کلاس­ها. همان‌طور که تربیت معلم داریم برای آموزش و پروش، معلم قرآن را هم پرورش دهیم.

و نکته آخر؟

تأکید آقا بر تشکل­های قرآنی مردمی، شاید روی این جنبه باشد که نهادهای دولتی قادر به ترویج قـرآن نیستند. دغدغه­ی ایشان خیلی جدی است و می­بینند که متأسفانه تشکل­های دولتی خیلی کارآیی ندارند در این زمینه. حتی تجلیل مفصلی که از جامعه‌ی قاریان قرآن فرمودند، شاید تأکید بر این باشد که خیلی دل نبسته‌اند و امیدی ندارند که تشکل­های دولتی بخواهند یا بتوانند کار قرآنی آن‌چنانی‌ای انجام بدهند؛ امید ایشان بیشتر به همین تشکل­های مردمی است.