![]() عبرتهای عاشورا -
تعداد فیش :
7 ،
تعداد مقاله :
3 هيچ وقت نبايد امت اسلامى و جامعهى اسلامى ماجراى عاشورا را به عنوان يك درس، به عنوان يك عبرت، به عنوان يك پرچم هدايت از نظر دور بدارد. قطعاً اسلام، زندهى به عاشورا و به حسينبنعلى (عليهالسّلام) است. همان طور كه فرمود: «و انا من حسين»؛ بنا بر اين معنا، يعنى دين من، ادامهى راه من، به وسيلهى حسين (عليهالسّلام) است. اگر حادثهى عاشورا نبود، اگر اين فداكارى عظيم در تاريخ اسلام پيش نمىآمد، اين تجربه، اين درس عملى، به امت اسلامى داده نميشد و يقيناً اسلام دچار انحرافى ميشد از قبيل آنچه كه اديان قبل از اسلام دچار آن شدند و چيزى از حقيقت اسلام، از نورانيت اسلام باقى نميماند. عظمت عاشورا به اين است. البته مصيبت در عاشورا سنگين است، خسارت بزرگ است، جان كسى مثل حسينبنعلى (عليهالسّلام) به همهى آسمان و زمين مىارزد، جانهاى پاك و طيب و طاهر آن اصحاب، آن جوانان، آن اهلبيت، قابل مقايسهى با جان هيچ كسْ ديگر نيست؛ اينها در اين ميدان به خاك و خون غلتيدند، فداكارى كردند، فدا شدند، حرم معزز پيغمبر و اميرالمؤمنين به اسارت افتادند؛ اين حوادث خيلى سنگين است، خيلى تلخ است، خيلى سخت است، اما آنچه كه بر تحمل اين حوادث تلخ و سخت مترتب شد، آنچنان بزرگ است، آنچنان باعظمت و ماندگار است كه تحمل اين حوادث سخت را بر كسى مثل حسينبنعلى (عليهالسّلام) و ياران او و خانوادهى او آسان ميكند. اين را بزرگان نقل كردهاند، مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى ملكى (رضوان الله عليه) در مراقبات - كه حرف ايشان سند است، حجت است - تأكيد ميكنند كه در روز عاشورا هرچه مصيبتها سنگينتر ميشد، چهرهى حسينبنعلى (عليهالسّلام) برافروختهتر، آثار شكفتگى در آن بزرگوار بيشتر آشكار ميشد. اين حقايق پرمغز، پر راز و رمز، اينها بايد دائماً در مقابل چشم ما باشد. در خطبهى اوّل، بحثى دربارهى ماجراى عاشورا عرض مىكنم. اگرچه در اين زمينه، بسيار سخن گفته شده است و ما هم عرايضى كردهايم؛ اما هرچه اطراف و جوانب اين حادثهى عظيم و مؤثّر و جاودانه بررسى مىشود، ابعاد تازهتر و روشنگريهاى بيشترى از آن حادثه آشكار مىشود و نورى بر زندگى ما مىتاباند. در مباحث مربوط به عاشورا، سه بحثِ عمده وجود دارد: يكى بحث علل و انگيزههاى قيام امام حسين عليهالسّلام است، كه چرا امام حسين قيام كرد؛ يعنى تحليل دينى و علمى و سياسى اين قيام. در اين زمينه، ما قبلاً تفصيلاً عرايضى عرض كردهايم؛ فضلا و بزرگان هم بحثهاى خوبى كردهاند. امروز وارد آن بحث نمىشويم. بحث دوم، بحث درسهاى عاشوراست كه يك بحث زنده و جاودانه و هميشگى است و مخصوص زمان معيّنى نيست. درس عاشورا، درس فداكارى و ديندارى و شجاعت و مواسات و درس قيام للَّه و درس محبّت و عشق است. يكى از درسهاى عاشورا، همين انقلاب عظيم و كبيرى است كه شما ملت ايران پشت سر حسين زمان و فرزند ابىعبداللَّه الحسين عليهالسّلام انجام داديد. خود اين، يكى از درسهاى عاشورا بود. در اين زمينه هم من امروز هيچ بحثى نمىكنم. بحث سوم، دربارهى عبرتهاى عاشوراست كه چند سال قبل از اين، ما اين مسأله را مطرح كرديم كه عاشورا غير از درسها، عبرتهايى هم دارد. بحث عبرتهاى عاشورا مخصوص زمانى است كه اسلام حاكميت داشته باشد. حداقل اين است كه بگوييم عمدهى اين بحث، مخصوص به اين زمان است؛ يعنى زمان ما و كشور ما، كه عبرت بگيريم. ما قضيه را اينگونه طرح كرديم كه چطور شد جامعهى اسلامى به محوريّت پيامبر عظيمالشّأن، آن عشق مردم به او، آن ايمان عميق مردم به او، آن جامعهى سرتاپا حماسه و شور دينى و آن احكامى كه بعداً مقدارى دربارهى آن عرض خواهم كرد، همين جامعهى ساخته و پرداخته، همان مردم، حتّى بعضى همان كسانى كه دورههاى نزديك به پيامبر را ديده بودند، بعد از پنجاه سال كارشان به آنجا رسيد كه جمع شدند، فرزند همين پيامبر را با فجيعترين وضعى كشتند؟! انحراف، عقبگرد، برگشتن به پشت سر، از اين بيشتر چه مىشود؟! زينب كبرى سلاماللَّهعليها در بازار كوفه، آن خطبهى عظيم را اساساً بر همين محور ايراد كرد: «يا اهل الكوفه، يا اهل الختل و الغدر، أتبكون؟!». مردم كوفه وقتى كه سرِ مبارك امام حسين را بر روى نيزه مشاهده كردند و دختر على را اسير ديدند و فاجعه را از نزديك لمس كردند، بنا به ضجّه و گريه كردند. فرمود: «أتبكون؟!»؛ گريه مىكنيد؟! «فلا رقات الدمعه ولاهدئت الرنه»؛ گريهتان تمامى نداشته باشد. بعد فرمود: «انّما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا تتّخذون ايمانكم دخلاً بينكم». اين، همان برگشت است؛ برگشت به قهقرا و عقبگرد. شما مثل زنى هستيد كه پشمها يا پنبهها را با مغزل نخ مىكند؛ بعد از آنكه اين نخها آماده شد، دوباره شروع مىكند نخها را از نو باز كردن و پنبه نمودن! شما در حقيقت نخهاى رشتهى خود را پنبه كرديد. اين، همان برگشت است. اين، عبرت است. هر جامعهى اسلامى، در معرض همين خطر هست. امام خمينىِ عزيز بزرگ ما، افتخار بزرگش اين بود كه يك امّت بتواند عامل به سخن آن پيامبر باشد. شخصيت انسانهاى غير پيامبر و غير معصوم، مگر با آن شخصيت عظيم قابل مقايسه است؟ او، آن جامعه را به وجود آورد و آن سرانجام دنبالش آمد. آيا هر جامعهى اسلامى، همين عاقبت را دارد؟ اگر عبرت بگيرند، نه؛ اگر عبرت نگيرند، بله. عبرتهاى عاشورا اينجاست. ما مردم اين زمان، بحمداللَّه به فضل پروردگار، اين توفيق را پيدا كردهايم كه آن راه را مجدّداً برويم و اسم اسلام را در دنيا زنده كنيم و پرچم اسلام و قرآن را برافراشته نماييم. در دنيا اين افتخار نصيب شما ملت شد. اين ملت تا امروز هم كه تقريباً بيست سال از انقلابش گذشته است، قرص و محكم در اين راه ايستاده و رفته است. اما اگر دقّت نكنيد، اگر مواظب نباشيم، اگر خودمان را آنچنان كه بايد و شايد، در اين راه نگه نداريم، ممكن است آن سرنوشت پيش بيايد. عبرت عاشورا، اينجاست. اوّلاً حادثه را بايد فهميد كه چقدر بزرگ است، تا دنبال عللش بگرديم. كسى نگويد كه حادثهى عاشورا، بالاخره كشتارى بود و چند نفر را كشتند. همانطور كه همهى ما در زيارت عاشورا مىخوانيم: «لقد عظمت الرّزيّه و جلّت و عظمت المصيبة»، مصيبت، خيلى بزرگ است. رزيّه، يعنى حادثهى بسيار بزرگ. اين حادثه، خيلى عظيم است. فاجعه، خيلى تكان دهنده و بىنظير است. براى اينكه قدرى معلوم شود كه اين حادثه چقدر عظيم است، من سه دورهى كوتاه را از دورههاى زندگى حضرت ابىعبداللَّهالحسين عليهالسّلام اجمالاً مطرح مىكنم. شما ببينيد اين شخصيتى كه انسان در اين سه دوره مىشناسد، آيا مىتوان حدس زد كه كارش به آنجا برسد كه در روز عاشورا يك عده از امّت جدّش او را محاصره كنند و با اين وضعيت فجيع، او و همهى ياران و اصحاب و اهل بيتش را قتلعام كنند و زنانشان را اسير بگيرند؟ اين سه دوره، يكى دوران حيات پيامبر اكرم است. دوم، دوران جوانى آن حضرت، يعنى دوران بيستوپنجسالهى تا حكومت اميرالمؤمنين است. سوم، دوران فترت بيست سالهى بعد از شهادت اميرالمؤمنين تا حادثهى كربلاست. در دوران حيات پيامبر اكرم، امام حسين عبارت است از كودك نور ديدهى سوگلى پيامبر. پيامبر اكرم دخترى به نام فاطمه دارد كه همهى مردم مسلمان در آن روز مىدانند كه پيامبر فرمود: «انّ اللَّه ليغضب لغضب فاطمة»؛ اگر كسى فاطمه را خشمگين كند، خدا را خشمگين كرده است. «و يرضى لرضاها» اگر كسى او را خشنود كند، خدا را خشنود كرده است. ببينيد، اين دختر چقدر عظيمالمنزله است كه پيامبر اكرم در مقابل مردم و در ملأ عام، راجع به او اينگونه حرف مىزند. اين مسألهاى عادّى نيست. پيامبر اكرم اين دختر را در جامعهى اسلامى به كسى داده است كه از لحاظ افتخارات، در درجهى اعلاست؛ يعنى علىبنابىطالب عليهالسّلام. او، جوان، شجاع، شريف، از همه مؤمنتر، از همه باسابقهتر، از همه شجاعتر و در همهى ميدانها حاضر است. كسى است كه اسلام به شمشير او مىگردد؛ هر جايى كه همه در مىمانند، اين جوان جلو مىآيد، گرهها را باز مىكند و بنبستها را مىشكند. اين داماد محبوب عزيزى كه محبوبيت او نه به خاطر خويشاوندى، بلكه به خاطر عظمت شخصيت اوست، همسر نوديدهى پيامبر است. كودكى از اينها متولّد شده است و او حسينبنعلى است. البته همهى اين حرفها دربارهى امام حسن عليهالسّلام هم هست؛ اما من حالا بحثم راجع به امام حسين عليهالسّلام است؛ عزيزترين عزيزان پيامبر؛ كسى كه رئيس دنياى اسلام، حاكم جامعهى اسلامى و محبوب دل همهى مردم، او را در آغوش مىگيرد و به مسجد مىبرد. همه مىدانند كه اين كودك، محبوب دلِ اين محبوبِ همه است. او روى منبر مشغول خطبه خواندن است كه اين كودك، پايش به مانعى مىگيرد و به زمين مىافتد. پيامبر از منبر پايين مىآيد، او را در بغل مىگيرد و آرامش مىكند. ببينيد؛ مسأله اين است. پيامبر دربارهى امام حسن و امام حسينِ شش، هفت ساله فرمود: «سيّدى شباب اهل الجنّه»؛(64) اينها سرور جوانان بهشتند. اينها كه هنوز كودكند، جوان نيستند؛ اما پيامبر مىفرمايد سرور جوانان اهل بهشتند. يعنى در دوران شش، هفت سالگى هم در حدّ يك جوان است؛ مىفهمد، درك مىكند، عمل مىكند، اقدام مىكند، ادب مىورزد و شرافت در همهى وجودش موج مىزند. اگر آن روز كسى مىگفت كه اين كودك به دست امّت همين پيامبر، بدون هيچگونه جرم و تخلّفى به قتل خواهد رسيد، براى مردم غيرقابل باور بود؛ همچنان كه پيامبر فرمود و گريه كرد و همه تعجّب كردند كه يعنى چه؛ مگر مىشود؟! دورهى دوم، دورهى بيستوپنجسالهى بعد از وفات پيامبر تا حكومت اميرالمؤمنين است. حسينِ جوان، بالنده، عالم و شجاع است. در جنگها شركت مىجويد، در كارهاى بزرگ دخالت مىكند، همه او را به عظمت مىشناسند؛ نام بخشندگان كه مىآيد، همهى چشمها به سوى او برمىگردد. در هر فضيلتى، در ميان مسلمانان مدينه و مكه، هر جايى كه موج اسلام رفته است، مثل خورشيدى مىدرخشد. همه براى او احترام قائلند. خلفاى زمان، براى او و برادرش احترام قائلند و در مقابل او، تعظيم و تجليل و تبجيل و تجليل مىكنند و نامش را به عظمت مىآورند. جوان نمونهى دوران، و محترم پيش همه. اگر آن روز كسى مىگفت كه همين جوان، به دست همين مردم كشته خواهد شد، هيچ كس باور نمىكرد. دورهى سوم، دورهى بعد از شهادت اميرالمؤمنين است؛ يعنى دورهى غربت اهل بيت. امام حسن و امام حسين عليهماالسّلام باز در مدينهاند. امام حسين، بيست سال بعد از اين مدت، به صورت امام معنوى همهى مسلمان، مفتى بزرگ همهى مسلمانان، مورد احترام همهى مسلمانان، محل ورود و تحصيل علم همه، محل تمسّك و توسّل همهى كسانى كه مىخواهند به اهل بيت اظهار ارادتى بكنند، در مدينه زندگى كرده است. شخصيت محبوب، بزرگ، شريف، نجيب، اصيل و عالم. او به معاويه نامه مىنويسد؛ نامهاى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنويسد، جزايش كشته شدن است. معاويه باعظمتِ تمام اين نامه را مىگيرد، مىخواند، تحمّل مىكند و چيزى نمىگويد. اگر در همان اوقات هم كسى مىگفت كه در آيندهى نزديكى، اين مرد محترم شريفِ عزيزِ نجيب - كه مجسّمكنندهى اسلام و قرآن در نظر هر بيننده است - ممكن است به دست همين امّت قرآن و اسلام كشته شود - آن هم با آن وضع - هيچكس تصوّر هم نمىكرد؛ اما همين حادثهى باورنكردنى، همين حادثهى عجيب و حيرتانگيز، اتّفاق افتاد. چه كسانى كردند؟ همانهايى كه به خدمتش مىآمدند و سلام و عرض اخلاص هم مىكردند. اين يعنى چه؟ معنايش اين است كه جامعهى اسلامى در طول اين پنجاه سال، از معنويت و حقيقت اسلام تهى شده است. ظاهرش اسلامى است؛ اما باطنش پوك شده است. خطر اينجاست. نمازها برقرار است، نماز جماعت برقرار است، مردم هم اسمشان مسلمان است و عدّهاى هم طرفدار اهلبيتند! اهلبيت محترمند؛ آن روز هم در نهايت احترام بودند؛ اما درعينحال وقتى جامعه تهى و پوك شد، اين اتّفاق مىافتد. حالا عبرت كجاست؟ عبرت اينجاست كه چه كار كنيم جامعه آنگونه نشود. ما بايد بفهميم كه آنجا چه شد كه جامعه به اينجا رسيد. اين، آن بحث مشروح و مفصّلى است كه من مختصرش را مىخواهم عرض كنم. اوّل به عنوان مقدّمه عرض كنم: پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه خطوط اصلى آن چند چيز بود. من درميان اين خطوط اصلى، چهار چيز را عمده يافتم: اوّل، معرفت شفّاف و بىابهام؛ معرفت نسبت به دين، معرفت نسبت به احكام، معرفت نسبت به جامعه، معرفت نسبت به تكليف، معرفت نسبت به خدا، معرفت نسبت به پيامبر، معرفت نسبت به طبيعت. همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعهى اسلامى را در قرن چهارم هجرى به اوج تمدّن علمى رساند. پيامبر نمىگذاشت ابهام باشد. در اين زمينه، آيات عجيبى از قرآن هست كه مجال نيست الان عرض كنم. در هر جايى كه ابهامى به وجود مىآمد، يك آيه نازل مىشد تا ابهام را برطرف كند. خطّ اصلى دوم، عدالت مطلق و بىاغماض بود. عدالت در قضاوت، عدالت در برخورداريهاى عمومى و نه خصوصى - امكاناتى كه متعلّق به همهى مردم است و بايد بين آنها با عدالت تقسيم شود - عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و مسوؤليتدهى و مسؤوليت پذيرى. البته عدالت، غير از مساوات است؛ اشتباه نشود. گاهى مساوات، ظلم است. عدالت، يعنى هر چيزى را به جاى خود گذاشتن و به هر كسى حقّ او را دادن. آن عدل مطلق و بىاغماض بود. در زمان پيامبر، هيچ كس در جامعهى اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود. سوم، عبوديّت كامل و بىشريك در مقابل پروردگار؛ يعنى عبوديّت خدا در كار و عمل فردى، عبوديّت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد، تا عبوديّت در ساخت جامعه، در نظام حكومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم بر مبناى عبوديّت خدا كه اين هم تفصيل و شرح فراوانى دارد. چهارم، عشق و عاطفهى جوشان. اين هم از خصوصيّات اصلى جامعهى اسلامى است؛ عشق به خدا، عشق خدا به مردم؛ «يحبّهم و يحبّونه»، «ان اللَّه يحبّ التّوابين و يحبّ المتطهّرين»، «قل ان كنتم تحبّون اللَّه فاتّبعونى يحببكم اللَّه». محبت، عشق، محبت به همسر، محبّت به فرزند، كه مستحبّ است فرزند را ببوسى؛ مستحّب است كه به فرزند محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به همسرت عشق بورزى و محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به برادران مسلمان محبّت كنى و محبّت داشته باشى؛ محبّت به پيامبر، محبّت به اهل بيت؛ «الاّ المودّة فى القربى». پيامبر اين خطوط را ترسيم كرد و جامعه را بر اساس اين خطوط بنا نمود. پيامبر حكومت را ده سال همينطور كشاند. البته پيداست كه تربيت انسانها كار تدريجى است؛ كار دفعى نيست. پيامبر در تمام اين ده سال تلاش مىكرد كه اين پايهها استوار و محكم شود و ريشه بدواند؛ اما اين ده سال، براى اينكه بتواند مردمى را كه درست برضدّ اين خصوصيّات بار آمدند، متحوّل كند، زمان خيلى كمى است. جامعهى جاهلى، در همه چيزش عكس اين چهار مورد بود؛ مردم معرفتى نداشتند، در حيرت و جهالت زندگى مىكردند، عبوديّت هم نداشتند؛ طاغوت بود، طغيان بود، عدالتى هم وجود نداشت؛ همهاش ظلم بود، همهاش تبعيض بود - كه اميرالمؤمنين در نهجالبلاغه در تصوير ظلم و تبعيض دوران جاهليت، بيانات عجيب و شيوايى دارد، كه واقعاً يك تابلوِ هنرى است؛ «فى فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظلافها» - محبّت هم نبود، دختران خود را زير خاك مىكردند، كسى را از فلان قبيله بدون جرم مىكشتند - «تو از قبيلهى ما يكى را كشتى، ما هم بايد از قبيلهى شما يكى را بكشيم!» - حالا قاتل باشد، يا نباشد؛ بىگناه باشد، يا بىخبر باشد؛ جفاى مطلق، بىرحمى مطلق، بىمحبّتى و بىعاطفگى مطلق. مردمى را كه در آن جوّ بار آمدند، مىشود در طول ده سال تربيت كرد، آنها را انسان كرد، آنها را مسلمان كرد؛ اما نمىشود اين را در اعماق جان آنها نفوذ داد؛ بخصوص آنچنان نفوذ داد كه بتوانند به نوبهى خود در ديگران هم همين تأثير را بگذارند. مردم پىدرپى مسلمان مىشدند. مردمى بودند كه پيامبر را نديده بودند. مردمى بودند كه آن ده سال را درك نكرده بودند. اين مسألهى «وصايت»ى كه شيعه به آن معتقد است، در اينجا شكل مىگيرد. وصايت، جانشينى و نصب الهى، سرمنشأش اينجاست؛ براى تداوم آن تربيت است، والّا معلوم است كه اين وصايت، از قبيل وصايتهايى كه در دنيا معمول است، نيست، كه هر كسى مىميرد، براى پسر خودش وصيت مىكند. قضيه اين است كه بعد از پيامبر، برنامههاى او بايد ادامه پيدا كند. حالا نمىخواهيم وارد بحثهاى كلامى شويم. من مىخواهم تاريخ را بگويم و كمى تاريخ را تحليل كنم، و بيشترش را شما تحليل كنيد. اين بحث هم متعلّق به همه است؛ صرفاً مخصوص شيعه نيست. اين بحث، متعلّق به شيعه و سنّى و همهى فِرَق اسلامى است. همه بايد به اين بحث توجّه كنند؛ چون اين بحث براى همه مهم است. و اما ماجراهاى بعد از رحلت پيامبر. چه شد كه در اين پنجاه سال، جامعهى اسلامى از آن حالت به اين حالت برگشت؟ اين اصل قضيه است، كه متن تاريخ را هم بايستى در اينجا نگاه كرد. البته بنايى كه پيامبر گذاشته بود، بنايى نبود كه به زودى خراب شود؛ لذا در اوايلِ بعد از رحلت پيامبر كه شما نگاه مىكنيد، همه چيز - غير از همان مسألهى وصايت - سرجاى خودش است: عدالتِ خوبى هست، ذكْرِ خوبى هست، عبوديّت خوبى هست. اگر كسى به تركيب كلى جامعهى اسلامى در آن سالهاى اوّل نگاه كند، مىبيند كه علىالظّاهر چيزى به قهقرا نرفته است. البته گاهى چيزهايى پيش مىآمد؛ اما ظواهر، همان پايهگذارى و شالودهريزى پيامبر را نشان مىدهد. ولى اين وضع باقى نمىماند. هر چه بگذرد، جامعهى اسلامى بتدريج به طرف ضعف و تهىشدن پيش مىرود. نكتهاى در سوره مباركهى حمد هست كه من مكرّر در جلسات مختلف آن را عرض كردهام. وقتى كه انسان به پروردگار عالم عرض مىكند «اهدنا الصّراط المستقيم»- ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت كن - بعد اين صراط مستقيم را معنا مىكند: «صراط الّذين انعمت عليهم»؛ راه كسانى كه به آنها نعمت دادى. خدا به خيليها نعمت داده است؛ به بنى اسرائيل هم نعمت داده است: «يا بنىاسرائيل اذكروا نعمتى الّتى انعمت عليكم». نعمت الهى كه مخصوص انبيا و صلحا و شهدا نيست: «فاولئك مع الّذين انعماللَّه عليهم من النّبيّين و الصّدّيقين و الشّهداء و الصّالحين». آنها هم نعمت داده شدهاند؛ اما بنىاسرائيل هم نعمت داده شدهاند. كسانى كه نعمت داده شدهاند، دوگونهاند: يك عدّه كسانى كه وقتى نعمت الهى را دريافت كردند، نمىگذارند كه خداى متعال بر آنها غضب كند و نمىگذارند گمراه شوند. اينها همانهايى هستند كه شما مىگوييد خدايا راه اينها را به ما هدايت كن. «غيرالمغضوب عليهم»، با تعبير علمى و ادبيش، براى «الّذين انعمت عليهم» صفت است؛ كه صفت «الّذين»، اين است كه «غيرالمغضوب عليهم و لاالضّالّين»؛ آن كسانى كه مورد نعمت قرار گرفتند، اما ديگر مورد غضب قرار نگرفتند؛ «و لاالضّالّين»، گمراه هم نشدند. يك دسته هم كسانى هستند كه خدا به آنها نعمت داد، اما نعمت خدا را تبديل كردند و خراب نمودند. لذا مورد غضب قرار گرفتند؛ يا دنبال آنها راه افتادند، گمراه شدند. البته در روايات ما دارد كه «المغضوب عليهم»، مراد يهودند، كه اين، بيان مصداق است؛ چون يهود تا زمان حضرت عيسى، با حضرت موسى و جانشينانش، عالماً و عامداً مبارزه كردند. «ضالّين»، نصارى هستند؛ چون نصارى گمراه شدند. وضع مسيحيّت اينگونه بود كه از اوّل گمراه شدند - يا لااقل اكثريتشان اينطور بودند - اما مردم مسلمان نعمت پيدا كردند. اين نعمت، به سمت «المغضوب عليهم» و «الضالّين» مىرفت؛ لذا وقتى كه امام حسين عليهالسّلام به شهادت رسيد، در روايتى از امام صادق عليهالسّلام نقل شده است كه فرمود: «فلما ان قتل الحسين صلواتاللَّهعليه اشتدّ غضب اللَّه تعالى على اهل الارض»؛ وقتى كه حسين عليهالسّلام كشته شد، غضب خدا دربارهى مردم شديد شد. معصوم است ديگر. بنابراين، جامعهى مورد نعمت الهى، به سمت غضب سير مىكند؛ اين سير را بايد ديد. خيلى مهمّ است، خيلى سخت است، خيلى دقّت نظر لازم دارد. من حالا فقط چند مثال بياورم. خواص و عوام، هر كدام وضعى پيدا كردند. حالا خواصى كه گمراه شدند، شايد «مغضوب عليهم» باشند؛ عوام شايد «ضالّين» باشند. البته در كتابهاى تاريخ، پُر از مثال است. من از اينجا به بعد، از تاريخ «ابناثير» نقل مىكنم؛ هيچ از مدارك شيعه نقل نمىكنم؛ حتى از مدارك مورّخان اهل سنّتى كه روايتشان در نظر خود اهل سنّت، مورد ترديد است - مثل ابنقتيبه - هم نقل نمىكنم. «ابنقتيبهى دينورى» در كتاب «الامامة و السيّاسة»، چيزهاى عجيبى نقل مىكند كه من همهى آنها را كنار مىگذارم. وقتى آدم به كتاب «كامل التواريخ» ابناثير مىنگرد، حس مىكند كه كتاب او داراى عصبيّت اموى و عثمانى است. البته احتمال مىدهم كه به جهتى ملاحظه مىكرده است. در قضاياى «يوم الدّار» كه جناب «عثمان» را مردم مصر و كوفه و بصره و مدينه و غيره كشتند، بعد از نقل روايات مختلف، مىگويد علّت اين حادثه چيزهايى بود كه من آنها را ذكر نمىكنم: «لعلل»؛ علّتهايى دارد كه نمىخواهم بگويم. وقتى قضيهى جناب «ابىذر» را نقل مىكند و مىگويد معاويه جناب ابىذر را سوار آن شتر بدون جهاز كرد و آنطور او را تا مدينه فرستاد و بعد هم به «ربذه» تبعيد شد، مىنويسد چيزهايى اتّفاق افتاده است كه من نمىتوانم بنويسم. حالا يا اين است كه او واقعاً - به قول امروز ما - خودسانسورى داشته و يا اينكه تعصّب داشته است. بالاخره او نه شيعه است و نه هواى تشيّع دارد؛ فردى است كه احتمالاً هواى اموى و عثمانى هم دارد. همهى آنچه كه من از حالا به بعد نقل مىكنم، از ابناثير است. چند مثال از خواص: خواص در اين پنجاه سال چگونه شدند كه كار به اينجا رسيد؟ من دقّت كه مىكنم، مىبينم همهى آن چهار چيز تكان خورد: هم عبوديّت، هم معرفت، هم عدالت، هم محبّت. اين چند مثال را عرض مىكنم كه عين تاريخ است. «سعيدبنعاص» يكى از بنىاميّه و قوم و خويش عثمان بود. بعد از «وليدبنعقبةبنابىمعيط» - همان كسى كه شما فيلمش را در سريال امام على ديديد؛ همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او - «سعيدبنعاص» روى كار آمد، تا كارهاى او را اصلاح كند. در مجلس او، فردى گفت كه «ما اجود طلحة؟»؛ «طلحةبنعبداللَّه»، چقدر جواد و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود، يا به كسانى محبّتى كرده بود كه او دانسته بود. «فقال سعيد ان من له مثل النشاستج لحقيق ان يكون جوادا». يك مزرعهى خيلى بزرگ به نام «نشاستج» در نزديكى كوفه بوده است - شايد همين نشاستهى خودمان هم از همين كلمه باشد - در نزديكى كوفه، سرزمينهاى آباد و حاصلخيزى وجود داشته است كه اين مزرعهى بزرگ كوفه، ملك طلحهى صحابى پيامبر در مدينه بوده است. سعيدبنعاص گفت: كسى كه چنين ملكى دارد، بايد هم بخشنده باشد! «واللَّه لو ان لى مثله» - اگر من مثل نشاستج را داشتم - «لاعاشكم اللَّه به عيشا رغداً»، گشايش مهمى در زندگى شما پديد مىآوردم؛ چيزى نيست كه مىگوييد او جواد است! حال شما اين را با زهد زمان پيامبر و زهد اوايل بعد از رحلت پيامبر مقايسه كنيد و ببينيد كه بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگىاى داشتند و به دنيا با چه چشمى نگاه مىكردند. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به اينجا رسيده است. نمونهى بعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاكم بصره بود؛ همين ابوموساى معروف حكميّت. مردم مىخواستند به جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحريض كرد. در فضيلت جهاد و فداكارى، سخنها گفت. خيلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند؛ هر كسى بايد سوار اسب خودش مىشد و مىرفت. براى اينكه پيادهها هم بروند، مبالغى هم دربارهى فضيلت جهادِ پياده گفت؛ كه آقا جهادِ پياده چقدر فضيلت دارد، چقدر چنين است، چنان است! آنقدر دهان و نفسش در اين سخن گرم بود كه يك عدّه از آنهايى كه اسب هم داشتند، گفتند ما هم پياده مىرويم؛ اسب چيست! «فحملوا الى فرسهم»؛ به اسبهايشان حمله كردند، آنها را راندند و گفتند برويد، شما اسبها ما را از ثواب زيادى محروم مىكنيد؛ ما مىخواهيم پياده برويم بجنگيم تا به اين ثوابها برسيم! عدّهاى هم بودند كه يك خرده اهل تأمّل بيشترى بودند؛ گفتند صبر كنيم، عجله نكنيم، ببينيم حاكمى كه اينطور دربارهى جهاد پياده حرف زد، خودش چگونه بيرون مىآيد؟ ببينيم آيا در عمل هم مثل قولش هست، يا نه؛ بعد تصميم مىگيريم كه پياده برويم يا سواره. اين عين عبارت ابناثير است. او مىگويد: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، «اخرج ثقله من قصره على اربعين بغلاً»؛ اشياى قيمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج كرد و به طرف ميدان جهاد رفت! آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارى نداشت. يك وقت ديديد كه در وسط ميدان جنگ، از خليفه خبر رسيد كه شما از حكومت بصره عزل شدهايد. اين همه اشياى قيمتى را كه ديگر نمىتواند بيايد و از داخل قصر بردارد؛ راهش نمىدهند. هر جا مىرود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشياى قيمتى او بود، كه سوار كرد و با خودش از قصر بيرون آورد و به طرف ميدان جهاد برد! «فلمّا خرج تتعله بعنانه»؛ آنهايى كه پياده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند. «و قالو احملنا على بعض هذا الفضول»؛ ما را هم سوار همين زياديها كن! اينها چيست كه با خودت به ميدان جنگ مىبرى؟ ما پياده مىرويم؛ ما را هم سوار كن. «و ارغب فى المشى كما رغبتنا»؛ همان گونه كه به ما گفتى پياده راه بيفتيد، خودت هم قدرى پياده شو و پياده راه برو. «فضرب القوم بسوطه»؛ تازيانهاش را كشيد و به سر و صورت آنها زد و گفت برويد، بيخودى حرف مىزنيد! «فتركوا دابة فمضى»، از اطرافش پراكنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نكردند. به مدينه پيش جناب عثمان آمدند و شكايت كردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد. اما ابوموسى يكى از اصحاب پيامبر و يكى از خواص و يكى از بزرگان است؛ اين وضع اوست! مثال سوم: «سعدبن ابىوقّاص» حاكم كوفه شد. او از بيتالمال قرض كرد. در آن وقت، بيتالمال دست حاكم نبود. يك نفر را براى حكومت و ادارهى امور مردم مىگذاشتند، يك نفر را هم رئيس دارايى مىگذاشتند كه او مستقيم به خودِ خليفه جواب مىداد. در كوفه، حاكم «سعدبن ابىوقّاص» بود؛ رئيس بيتالمال، «عبداللَّهبن مسعود» كه از صحابهى خيلى بزرگ و عالى مقام محسوب مىشد. او از بيتالمال مقدارى قرض كرد - حالا چند هزار دينار، نمىدانم - بعد هم ادا نكرد و نداد. «عبداللَّهبنمسعود» آمد مطالبه كرد؛ گفت پول بيتالمال را بده. «سعدبن ابىوقّاص» گفت ندارم. بينشان حرف شد؛ بنا كردند با هم جار و جنجال كردن. جناب «هاشمبنعتبةبنابىوقّاص» - كه از اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسّلام و مرد خيلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب پيامبريد، مردم به شما نگاه مىكنند. جنجال نكنيد؛ برويد قضيه را به گونهاى حل كنيد. «عبداللَّه مسعود» كه ديد نشد، بيرون آمد. او بههرحال مرد امينى است. رفت عدّهاى از مردم را ديد و گفت برويد اين اموال را از داخل خانهاش بيرون بكشيد - معلوم مىشود كه اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم يك عدّه ديگر را فرستاد و گفت برويد و نگذاريد. بهخاطر اينكه «سعدبنابىوقّاص»، قرض خودش به بيتالمال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابىوقّاص» از اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، يكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به اينجا رسيد. ابناثير مىگويد: «فكان اول مانزغ به بين اهل الكوفه»؛ اين اوّل حادثهاى بود كه در آن، بين مردم كوفه اختلاف شد؛ بهخاطر اينكه يكى از خواص، در دنياطلبى اينطور پيش رفته است و از خود بىاختيارى نشان مىدهد! ماجراى ديگر: مسلمانان رفتند، افريقيه - يعنى همين منطقهى تونس و مغرب - را فتح كردند و غنايم را بين مردم و نظاميان تقسيم نمودند. خمس غنايم را بايد به مدينه بفرستند. در تاريخ ابناثير دارد كه خمس زيادى بوده است. البته در اينجايى كه اين را نقل مىكند، آن نيست؛ اما در جاى ديگرى كه داستان همين فتح را مىگويد، خمس مفصلى بوده كه به مدينه فرستادهاند. خمس كه به مدينه رسيد، «مروان بن حكم» آمد و گفت همهاش را به پانصدهزار درهم مىخرم؛ به او فروختند! پانصدهزار درهم، پول كمى نبود؛ ولى آن اموال، خيلى بيش از اينها ارزش داشت. يكى از مواردى كه بعدها به خليفه ايراد مىگرفتند، همين حادثه بود. البته خليفه عذر مىآورد و مىگفت اين رَحِم من است؛ من «صلهى رَحِم» مىكنم و چون وضع زندگيش هم خوب نيست، مىخواهم به او كمك كنم! بنابراين، خواص در ماديّات غرق شدند. ماجراى بعدى: «استعمل الوليد بن عقبةبنابىمعيط على الكوفه»؛ «وليدبنپ-عقبة» را - همان وليدى كه باز شما او مىشناسيدش كه حاكم كوفه بود - بعد از «سعدبن ابى وقّاص» به حكومت كوفه گذاشت. او هم از بنىاميّه و از خويشاوندان خليفه بود. وقتى كه وارد شد، همه تعجّب كردند؛ يعنى چه؟ آخر اين آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون وليد، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! اين وليد، همان كسى است كه آيهى شريفهى «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا» دربارهى اوست. قرآن اسم او را «فاسق» گذاشته است؛ چون خبرى آورد و عدّهاى در خطر افتادند و بعد آيه آمد كه «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا»؛ اگر فاسقى خبرى آورد، برويد به تحقيق بپردازيد؛ به حرفش گوش نكنيد. آن فاسق، همين «وليد» بود. اين، متعلّق به زمان پيامبر است. معيارها و ارزشها و جابهجايى آدمها را ببينيد! اين آدمى كه در زمان پيامبر، در قرآن به نام «فاسق» آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مىخواندند، در كوفه حاكم شده است! هم «سعدبن ابى وقّاص» و هم «عبداللَّه بن مسعود». هر دو تعجّب كردند! «عبداللَّهبن مسعود» وقتى چشمش به او افتاد، گفت من نمىدانم تو بعد از اينكه ما از مدينه آمديم، آدم صالحى شدى يا نه! عبارتش اين است: «ما ادرى اصلحت بعدنا ام فسد النّاس»؛ تو صالح نشدى، مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند! «سعدبنابىوقّاص» هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد ديگرى. گفت: «اكست بعدنا ام حمقنا بعدك»؛ تو كه آدم احمقى بودى، حالا آدم باهوشى شدهاى، يا ما اينقدر احمق شدهايم كه تو بر ما ترجيح پيدا كردهاى؟! وليد در جوابش برگشت گفت: «لاتجز عنّ ابااسحق»؛ ناراحت نشو «سعدبن ابى وقّاص»، «كل ذلك لم يكن»؛ نه ما زيرك شدهايم، نه تو احمق شدهاى؛ «و انّما هوالملك»؛ مسأله، مسألهى پادشاهى است! - تبديل حكومت الهى، خلافت و ولايت به پادشاهى، خودش داستان عجيبى است - «يتغدّاه قوم و يتعشاه اخرون»؛ يكى امروز متعلّق به اوست، يكى فردا متعلّق به اوست؛ دست به دست مىگردد. «سعدبنابىوقّاص»، بالاخره صحابى پيامبر بود. اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كه مسأله، پادشاهى است. «فقال سعد: اراكم جعلتموها ملكاً»؛ گفت: مىبينيم كه شما قضيهى خلافت را به پادشاهى تبديل كردهايد! يك وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: «أملك انا ام خليفه؟»؛ به نظر تو، من پادشاهم يا خليفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود؛ از صحابهى عالىمقام بود؛ نظر و قضاوت او خيلى مهم بود. لذا عمر در زمان خلافت، به او اين حرف را گفت. «قال له سلمان»، سلمان در جواب گفت: «ان انت جبيت من ارض المسلمين درهماً او اقلّ او اكثر»؛ اگر تو از اموال مردم يك درهم، يا كمتر از يك درهم، يا بيشتر از يك درهم بردارى، «و وضعته فى غير حقّه»؛ نه اينكه براى خودت بردارى؛ در جايى كه حقّ آن نيست، آن را بگذارى، «فانت ملك لا خليفة»، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و ديگر خليفه نيستى. او معيار را بيان كرد. در روايت «ابن اثير» دارد كه «فبكا عمر»؛ عمر گريه كرد. موعظهى عجيبى است. مسأله، مسألهى خلافت است. ولايت، يعنى حكومتى كه همراه با محبّت، همراه با پيوستگى با مردم است، همراه با عاطفهى نسبت به آحاد مردم است، فقط فرمانروايى و حكمرانى نيست؛ اما پادشاهى معنايش اين نيست و به مردم كارى ندارد. پادشاه، يعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد، مىكند. اينها مال خواص بود. خواص در مدّت اين چند سال، كارشان به اينجا رسيد. البته اين مربوط به زمان «خلفاى راشدين» است كه مواظب بودند، مقيّد بودند، اهميت مىدادند، پيامبر را سالهاى متمادى درك كرده بودند، فرياد پيامبر هنوز در مدينه طنينانداز بود و كسى مثل علىبنابىطالب در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضيه به شام منتقل شد، مسأله از اين حرفها بسيار گذشت. اين نمونههاى كوچكى از خواص است. البته اگر كسى در همين تاريخ «ابن اثير»، يا در بقيهى تواريخِ معتبر در نزد همهى برادران مسلمان ما جستجو كند، نه صدها نمونه كه هزاران نمونه از اين قبيل هست. طبيعى است كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبوديّت خدا نباشد، جامعه پوك مىشود؛ آن وقت ذهنها هم خراب مىشود. يعنى در آن جامعهاى كه مسألهى ثروتاندوزى و گرايش به مال دنيا و دل بستن به حُطام دنيا به اينجاها مىرسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم معارف مىگويد «كعب الاحبار» است؛ يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است! او در زمان پيامبر مسلمان نشده است، زمان ابىبكر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمر مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنيا رفت! بعضى «كعب الاخبار» تلفّظ مىكنند كه غلط است؛ «كعب الاحبار» درست است. احبار، جمع حبر است. حبر، يعنى عالمِ يهود. اين كعب، قطب علماى يهود بود، كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مسائل اسلامى حرف زدن! او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابىذر وارد شد؛ چيزى گفت كه ابىذر عصبانى شد و گفت كه تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مىگويى؟! ما اين احكام را خودمان از پيامبر شنيدهايم. وقتى معيارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعيف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنياطلبى و مالدوستى بر انسانهايى حاكم شد كه عمرى را با عظمت گذرانده و سالهايى را بىاعتنا به زخارف دنيا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظيم را بلند كنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشتهدار امور معارف الهى و اسلامى مىشود؛ كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مىگويد؛ نه آنچه كه اسلام گفته است؛ آن وقت بعضى مىخواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقهدار مقدّم كنند! اين مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم كه دنبالهرو خواصند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حركت مىكنند. بزرگترين گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، اين است كه انحرافشان موجب انحراف بسيارى از مردم مىشود. وقتى ديدند سدها شكست، وقتى ديدند كارها برخلاف آنچه كه زبانها مىگويند، جريان دارد و برخلاف آنچه كه از پيامبر نقل مىشود، رفتار مىگردد، آنها هم آن طرف حركت مىكنند. و اما يك ماجرا هم از عامّهى مردم: حاكم بصره به خليفه در مدينه نامه نوشت مالياتى كه از شهرهاى مفتوح مىگيريم، بين مردم خودمان تقسيم مىكنيم؛ اما در بصره كم است، مردم زياد شدهاند؛ اجازه مىدهيد كه دو شهر اضافه كنيم؟ مردم كوفه كه شنيدند حاكم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خليفه گرفته است، سراغ حاكمشان آمدند. حاكمشان كه بود؟ «عمّار بن ياسر»؛ مرد ارزشى، آنكه مثل كوه، استوار ايستاده بود. البته از اين قبيل هم بودند - كسانى كه تكان نخورند - اما زياد نبودند. پيش عمّار ياسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اينطور بخواه و دو شهر هم تو براى ما بگير. عمّار گفت: من اين كار را نمىكنم. بنا كردند به عمّار حمله كردن و بدگويى كردن. نامه نوشتند، بالاخره خليفه او را عزل كرد! شبيه اين ماجرا براى ابىذر و ديگران هم اتّفاق افتاد. شايد خود «عبداللَّهبنمسعود» يكى از همين افراد بود. وقتى كه رعايت اين سررشتهها نشود، جامعه از لحاظ ارزشها پوك مىشود. عبرت، اينجاست. عزيزان من! انسان اين تحوّلات اجتماعى را دير مىفهمد؛ بايد مراقب بود. تقوا يعنى اين. تقوا يعنى آن كسانى كه حوزهى حاكميتشان شخص خودشان است، مواظب خودشان باشند. آن كسانى هم كه حوزهى حاكميتشان از شخص خودشان وسيعتر است، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب ديگران باشند. آن كسانى كه در رأسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كلّ جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى، به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند. اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست؛ جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به وجود آورند؛ اما براى شخص خودشان نخواهند؛ اين بد است. هر كس بتواند جامعهى اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد، ثواب بزرگى كرده است. اين كسانى كه بحمداللَّه توانستند در اين چند سال كشور را بسازند، پرچم سازندگى را در اين كشور بلند كنند، كارهاى بزرگى را انجام دهند، اينها كارهاى خيلى خوبى كردهاند؛ اينها دنياطلبى نيست. دنياطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد؛ براى خود حركت كند؛ از بيتالمال يا غير بيتالمال، به فكر جمع كردن براى خود بيفتد؛ اين بد است. بايد مراقب باشيم. همه بايد مراقب باشند كه اينطور نشود. اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه همينطور بتدريج از ارزشها تهيدست مىشود و به نقطهاى مىرسد كه فقط يك پوستهى ظاهرى باقى مىماند. ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مىآيد - امتحان قيام ابىعبداللَّه - آن وقت اين جامعه در اين امتحان مردود مىشود! گفتند به تو حكومت رى را مىخواهيم بدهيم. رىِ آن وقت، يك شهر بسيار بزرگ پُرفايده بود. حاكميت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز استانداران ما يك مأمور ادارى هستند؛ حقوقى مىگيرند و همهاش زحمت مىكشند. آن زمان اينگونه نبود. كسى كه مىآمد حاكم شهرى مىشد، يعنى تمام منابع درآمد آن شهر در اختيارش بود؛ يك مقدار هم بايد براى مركز بفرستد، بقيهاش هم در اختيار خودش بود؛ هر كار مىخواست، مىتوانست بكند؛ لذا خيلى برايشان اهميت داشت. بعد گفتند اگر به جنگ حسينبنعلى نروى، از حاكميت رى خبرى نيست. اينجا يك آدم ارزشى، يك لحظه فكر نمىكند؛ مىگويد مردهشوى رى را ببرند؛ رى چيست؟ همهى دنيا را هم به من بدهيد، من به حسينبنعلى اخم هم نمىكنم؛ من به عزيز زهرا، چهره هم درهم نمىكشم؛ من بروم حسينبنعلى و فرزندانش را بكشم كه مىخواهيد به من رى بدهيد؟! آدمى كه ارزشى باشد، اينطور است؛ اما وقتى كه درون تهى است، وقتى كه جامعه، جامعهى دور از ارزشهاست، وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعيف شده است، دست و پا مىلغزد؛ حالا حدّاكثر يك شب هم فكر مىكند؛ خيلى حِدّت كردند، يك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند! اگر يك سال هم فكر كرده بود، باز هم اين تصميم را گرفته بود. اين، فكر كردنش ارزشى نداشت. يك شب فكر كرد، بالاخره گفت بله، من ملك رى را مىخواهم! البته خداى متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزيزان من! فاجعهى كربلا پيش مىآيد. در اينجا يك كلمه راجع به تحليل حادثهى عاشورا بگويم و فقط اشارهاى بكنم. كسى مثل حسينبنعلى عليهالسّلام كه خودش تجسّم ارزشهاست، قيام مىكند، براى اينكه جلوِ اين انحطاط را بگيرد؛ چون اين انحطاط مىرفت تا به آنجا برسد كه هيچ چيز باقى نماند؛ كه اگر يك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند، چيزى در دستشان نباشد. امام حسين مىايستد، قيام مىكند، حركت مىكند و يكتنه در مقابل اين سرعت سراشيب سقوط قرار مىگيرد. البته در اين زمينه، جان خودش را، جان عزيزانش را، جان على اصغرش را، جان على اكبرش را و جان عباسش را فدا مىكند؛ اما نتيجه مىگيرد. «و انا من حسين»؛ يعنى دين پيامبر، زنده شدهى حسينبنعلى است. آن روى قضيه، اين بود؛ اين روى سكه، حادثهى عظيم و حماسهى پُرشور و ماجراى عاشقانهى عاشوراست كه واقعاً جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه، نمىشود قضاياى كربلا را فهميد. بايد با چشم عاشقانه نگاه كرد تا فهميد حسينبنعلى در اين تقريباً يك شب و نصف روز، يا حدود يك شبانهروز - از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا - چه كرده و چه عظمتى آفريده است! لذاست كه در دنيا باقى مانده و تا ابد هم خواهد ماند. خيلى تلاش كردند كه حادثهى عاشورا را به فراموشى بسپارند؛ اما نتوانستند. من امروز مىخواهم از روزى مقتلِ «ابنطاووس» - كه كتاب «لهوف» است - يك چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صحنه از اين صحنههاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم. البته اين مقتل، مقتل بسيار معتبرى است. اين سيدبنطاووس - كه علىبنطاووس باشد - فقيه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است، موثّق است، مورد احترام همه است، استاد فقهاى بسيار بزرگى است؛ خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجستهاى است. ايشان اوّلين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشت. البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است. استادشان - ابن نَما - مقتل دارد، «شيخ طوسى» مقتل دارد، ديگران هم دارند. مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته شد؛ اما وقتى «لهوف» آمد، تقريباً همهى آن مقاتل، تحتالشّعاع قرار گرفت. اين مقتلِ بسيار خوبى است؛ چون عبارات، خيلى خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است. من حالا چند جمله از اينها را مىخوانم. يكى از اين قضايا، قضيهى به ميدان رفتن «قاسمبنالحسن» است كه صحنهى بسيار عجيبى است. قاسمبنالحسن عليهالصّلاةوالسّلام يكى از جوانان كم سالِ دستگاهِ امام حسين است. نوجوانى است كه «لم يبلغ الحلم»؛ هنوز به حدّ بلوغ و تكليف نرسيده بوده است. در شب عاشورا، وقتى كه امام حسين عليهالسّلام فرمود كه اين حادثه اتّفاق خواهد افتاد و همه كشته خواهند شد و گفت شما برويد و اصحاب قبول نكردند كه بروند، اين نوجوان سيزده، چهارده ساله عرض كرد: عمو جان! آيا من هم در ميدان به شهادت خواهم رسيد؟ امام حسين خواست كه اين نوجوان را آزمايش كند - به تعبير ما - فرمود: عزيزم! كشته شدن در ذائقهى تو چگونه است؟ گفت «احلى من العسل»؛ از عسل شيرينتر است. ببينيد؛ اين، آن جهتگيرىِ ارزشى در خاندان پيامبر است. تربيتشدههاى اهل بيت اينگونهاند. اين نوجوان از كودكى در آغوش امام حسين بزرگ شده است؛ يعنى تقريباً سه، چهار ساله بوده كه پدرش از دنيا رفته و امام حسين تقريباً اين نوجوان را بزرگ كرده است؛ مربّى به تربيتِ امام حسين است. حالا روز عاشورا كه شد، اين نوجوان پيش عمو آمد. در اين مقتل اينگونه ذكر مىكند: «قال الرّاوى: و خرج غلام». آنجا راويانى بودند كه ماجراها را مىنوشتند و ثبت مىكردند. چند نفرند كه قضايا از قول آنها نقل مىشود. از قول يكى از آنها نقل مىكند و مىگويد: همينطور كه نگاه مىكرديم، ناگهان ديديم از طرف خيمههاى ابىعبداللَّه، پسر نوجوانى بيرون آمد: «كانّ وجهه شقّة قمر»؛ چهرهاش مثل پارهى ماه مىدرخشيد. «فجعل يقاتل»؛ آمد و مشغول جنگيدن شد. البته يكى از جهادها هم «جهاد فكرى» است. چون دشمن ممكن است ما را غافل كند، فكر ما را منحرف سازد و دچار خطا و اشتباهمان گرداند؛ هر كس كه در راه روشنگرىِ فكر مردم، تلاشى بكند، از انحرافى جلوگيرى نمايد و مانع سوءفهمى شود، از آنجا كه در مقابله با دشمن است، تلاشش «جهاد» ناميده مىشود. آن هم جهادى كه شايد امروز، مهمّ محسوب مىشود. پس، كشور ما امروز كانون جهاد است و از اين جهت هيچ نگرانىاى هم نداريم. الحمدللَّه مسؤولين كشور خوبند. امروز در رأس كشور، شخصيتهاى مؤمن، مجاهد، آگاه و صميمى قرار دارند. امروز شخصيتى مثل رئيس جمهور ما - آقاى هاشمى رفسنجانى - كه يك شخصيت مجاهد و مبارز است و عمرش را هم در جهاد گذرانده، شب و روز جهاد مىكند. مسؤولين ديگر، در بخشهاى مختلف - مجلس، قوّهى قضائيّه، نيروهاى مسلّح، آحاد مردم - همه و همه در جهادند و مملكت، مملكتِ جهاد فىسبيلاللَّه است. از اين جهت، بنده كه بيشترِ سنگينى بارم اين است كه نگاه كنم ببينم كجا شعلهى جهاد در حال فروكش كردن است و به كمك پروردگار نگذارم؛ ببينم كجا اشتباه كارى مىشود، جلوش را بگيرم - مسؤوليت اصلى حقير، همينهاست - از وجود جهاد در وضع كنونى كشور، نگران نيستم. اين را شما بدانيد! منتها، نكتهاى بليغ در قرآن است كه ما را به فكر مىاندازد. قرآن به ما مىگويد: نگاه كنيد و از گذشتهى تاريخ، درس بگيريد.(68) حال ممكن است بعضى بنشينند و فلسفهبافى كنند كه «گذشته، براى امروز نمىتواند سر مشق باشد.» شنيدهام كه از اين حرفها مىزنند و البته، برف، انبار مىكنند! به خيال خودشان، مىخواهند با شيوههاى فلسفى، مسائلى را مطرح كنند. كارى به كار آنها نداريم. قرآنكه صادق مصدِّق است، ما را به عبرت گرفتن از تاريخ دعوت مىكند. عبرت گرفتن از تاريخ، يعنى همين نگرانىاى كه الان عرض كردم. چون در تاريخ چيزى هست كه اگر بخواهيم از آن عبرت بگيريم، بايد دغدغه داشته باشيم. اين دغدغه، مربوط به آينده است. چرا و براى چه، دغدغه؟ مگرچه اتّفاقى افتاده است؟اتّفاقى كه افتاده است، در صدر اسلام است. من يك وقت عرض كردم: جا دارد ملت اسلام فكر كند كه چرا پنجاه سال بعد از وفات پيغمبر، كار كشور اسلامى به جايى رسيد كه مردم مسلمان - از وزيرشان، اميرشان، سردارشان، عالمشان، قاضىشان، قارىشان و اجامر و اوباششان - در كوفه و كربلا جمع شدند و جگر گوشهى پيغمبر را با آن وضع فجيع به خاك و خون كشيدند؟! خوب؛ انسان بايد به فكر فرو رود، كه «چرا چنين شد؟» اين قضيه را بنده دو، سه سال پيش، در يكى دو سخنرانى، با عنوان «عبرتهاى عاشورا» مطرح كردم. البته «درسهاى عاشورا» مثل درس شجاعت و غيره جداست. از درسهاى عاشورا مهمتر، عبرتهاى عاشوراست. اين را من قبلاً گفتهام. كار به جايى برسد كه جلو چشم مردم، حرم پيغمبر را به كوچه و بازار بياورند و به آنها تهمت «خارجى» بزنند!«خارجى» معنايش اين نيست كه اينها از كشورِ خارج آمدهاند. آن زمان، اصطلاح خارجى، به معناى امروز به كار نمىرفت. «خارجى» يعنى جزو خوارج. يعنى خروج كننده. در اسلام، فرهنگى است معتنى به اينكه، اگر كسى عليه امام عادلْ خروج و قيام كند، مورد لعن خدا و رسول و مؤمنين و نيروهاى مؤمنين قرار مىگيرد. پس، «خارجى» يعنى كسى كه عليه امامِ عادل خروج مىكند. لذا، همهى مردم مسلمان، آن روز از خارجيها، يعنى خروجكنندهها، بدشان مىآمد.در حديث است كه «من خرج على امام عادل فدمه هدر»؛ كسى كه در اسلام، عليه امام عادلْ خروج و قيام كند، خونش هدر است. اسلامى كه اين قدر به خونِ مردم اهميت مىدهد، در اينجا، چنين برخوردى دارد. به هنگام قيام امام حسين عليهالسّلام كسانى بودند كه پسر پيغمبر، پسر فاطمهى زهرا و پسر اميرالمؤمنين را عليهمالسّلام را به عنوان خروج كننده بر امام عادل معرفى كردند! امام عادل كيست؟ يزيد بن معاويه!آن عدّه، در معرفى امام حسين عليهالسّلام به عنوان خروج كننده، موفّق شدند. خوب؛ دستگاهِ حكومتِ ظالم، هر چه دلش مىخواهد مىگويد. مردم چرا بايد باور كنند؟! مردم چرا ساكت بمانند؟! آنچه بنده را دچار دغدغه مىكند، همين جاىِ قضيه است. مىگويم: چه شد كه كار به اينجا رسيد؟! چه شد كه امّت اسلامى كه آن قدر نسبت به جزئيّات احكام اسلامى و آيات قرآنش دقّت داشت، در چنين قضيهى واضحى، به اين صورت دچار غفلت و سهلانگارى شد كه ناگهان فاجعهاى به آن عظمت رخ داد؟! رخدادهايى چنين، انسان را نگران مىكند. مگر ما از جامعهى زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهماالسّلام قرصتر و محكمتريم؟! چه كنيم كه آن گونه نشود؟ خوب؛ به سؤالى كه گفتيم «چه شد كه چنين شد؟» كسى جواب جامعى نداده است. مسائلى عنوان شده است كه البته كافى و وافى نيست. به همين دليل، قصد دارم امروز كوتاه و مختصر، دربارهى اصل قضيه صحبت كنم. آنگاه سررشتهى مطلب را به دستِ ذهن شما مىسپارم تا خودتان دربارهى آن فكر كنيد. كسانى كه اهل مطالعه و انديشهاند، دنبال اين قضيه تحقيق و مطالعه كنند و كسانى كه اهل كار و عملند، دنبال اين باشند كه با چه تمهيداتى مىتوان جلو تكرار چنين قضايايى را گرفت؟اگر امروز من و شما جلو قضيه را نگيريم، ممكن است پنجاه سال ديگر، ده سال ديگر يا پنج سال ديگر، جامعهى اسلامى ما كارش به جايى برسد كه در زمان امام حسين عليهالسّلام رسيده بود. مگر اينكه چشمان تيزى تا اعماق را ببيند؛ نگهبان امينى راه را نشان دهد؛ مردم صاحب فكرى كار را هدايت كنند و ارادههاى محكمى پشتوانهى اين حركت باشند. آن وقت، البته، خاكريزِ محكم و دژِ مستحكمى خواهد بود كه كسى نخواهد توانست در آن نفوذ كند. و الاّ، اگر رها كرديم، باز همان وضعيت پيش مىآيد. آنوقت، اين خونها، همه هدر خواهد رفت.بنده، براى اينكه اين معنا در فرهنگ كنونى كشور، انشاءاللَّه به وسيله افراد صاحب رأى و نظر و فكر تبيين شود و دنبال گردد، نكاتى را به اختصار بيان مىكنم:ببينيد عزيزان من! به جماعت بشرى كه نگاه كنيد، در هر جامعه و شهر و كشورى، از يك ديدگاه، مردم به دو قسم تقسيم مىشوند: يك قسمْ كسانى هستند كه بر مبناى فكر خود، از روى فهميدگى و آگاهى و تصميمگيرى كار مىكنند. راهى را مىشناسند و در آن راه - كه به خوب و بدش كار نداريم - گام برمىدارند. يك قِسم اينهايند كه اسمشان را «خواص» مىگذاريم. قسم ديگر، كسانى هستند كه نمىخواهند بدانند چه راهى درست و چه حركتى صحيح است. در واقع نمىخواهند بفهمند، بسنجند، به تحليل بپردازند و درك كنند. به تعبيرى ديگر، تابع جَوّند. به چگونگى جوّ نگاه مىكنند و دنبال آن جوّ به حركت در مىآيند. اسم اين قسم از مردم را «عوام» مىگذاريم. پس، جامعه را مىشود به «خواص» و «عوام» تقسيم كرد. اكنون دقّت كنيد تا نكتهاى در باب «خواص» و «عوام» بگويم تا اين دو با هم اشتباه نشوند:«خواص» چه كسانى هستند؟ آيا قشر خاصّى هستند؟ جواب، منفى است. زيرا در بين «خواص»، كنار افراد با سواد، آدمهاى بىسواد هم هستند. گاهى كسى بىسواد است؛ اما جزو خواص است. يعنى مىفهمد چه كار مىكند. از روى تصميمگيرى و تشخيص عمل مىكند؛ ولو درس نخوانده، مدرسه نرفته، مدرك ندارد و لباس روحانى نپوشيده است. بههرحال، نسبت به قضايا از فهم برخوردار است.در دوران پيش از پيروزى انقلاب، بنده در ايرانشهر تبعيد بودم. در يكى از شهرهاى همجوار، چند نفر آشنا داشتيم كه يكى از آنها راننده بود، يكى شغل آزاد داشت و بالاخره، اهل فرهنگ و معرفت، به معناى خاص كلمه نبودند. به حسب ظاهر، به آنها «عامى» اطلاق مىشد. با اين حال جزو «خواص» بودند. آنها مرتّب براى ديدن ما به ايرانشهر مىآمدند و از قضاياى مذاكرات خود با روحانى شهرشان مىگفتند. روحانى شهرشان هم آدم خوبى بود؛ منتها جزو «عوام»بود. ملاحظه مىكنيد! رانندهى كمپرسى جزو «خواص»، ولى روحانى و پيشنماز محترم جزو «عوام»! مثلاً آن روحانى مىگفت: «چرا وقتى اسم پيغمبر مىآيد يك صلوات مىفرستيد، ولى اسم «آقا» كه مىآيد، سه صلوات مىفرستيد؟!» نمىفهميد. راننده به او جواب مىداد: «روزى كه ديگر مبارزهاى نداشته باشيم؛ اسلام بر همه جا فائق شود؛ انقلاب پيروز شود؛ ما نه تنها سه صلوات، كه يك صلوات هم نمىفرستيم! امروز اين سه صلوات، مبارزه است!» راننده مىفهميد، روحانى نمىفهميد!اين را مثال زدم تا بدانيد «خواص» كه مىگوييم، معنايش صاحب لباسِ خاصى نيست. ممكن است مرد باشد، ممكن است زن باشد. ممكن است تحصيلكرده باشد، ممكن است تحصيل نكرده باشد. ممكن است ثروتمند باشد، ممكن است فقير باشد. ممكن است انسانى باشد كه در دستگاههاى دولتى خدمت مىكند، ممكن است جزو مخالفين دستگاههاى دولتىِ طاغوت باشد. «خواص» كه مىگوييم - از خوب و بدش - (خواص را هم باز تقسيم خواهيم كرد) يعنى كسانى كه وقتى عملى انجام مىدهند، موضعگيرىاى مىكنند و راهى انتخاب مىكنند، از روى فكر و تحليل است. مىفهمند و تصميم مىگيرند و عمل مىكنند. اينها خواصند. نقطهى مقابلش هم عوام است. عوام يعنى كسانى كه وقتى جوّ به سمتى مىرود، آنها هم دنبالش مىروند و تحليلى ندارند. يك وقت مردم مىگويند «زنده باد!» اين هم نگاه مىكند، مىگويد «زنده باد!» يك وقت مردم مىگويند «مرده باد!» نگاه مىكند، مىگويد «مرده باد!» يك وقت جوّ اين طور است؛ اينجا مىآيد. يك وقت جو آن طور است؛ آنجا مىرود! يك وقت - فرض بفرماييد - حضرت «مسلم»وارد كوفه مىشود. مىگويند: «پسر عموى امام حسين عليهالسّلام آمد. خاندان بنىهاشم آمدند. برويم. اينها مىخواهند قيام كنند، مىخواهند خروج كنند» و چه و چه. تحريك مىشود، مىرود دُور و بَرِ حضرت مسلم؛ مىشوند هجده هزار بيعت كننده با مسلم! پنج، شش ساعت بعد، رؤساى قبايل به كوفه مىآيند؛ به مردم مىگويند: «چه كار مىكنيد؟! با چه كسى مىجنگيد؟! از چه كسى دفاع مىكنيد؟! پدرتان را در مىآورند!» اينها دور و بر مسلم را خالى مىكنند و به خانههايشان بر مىگردند. بعد كه سربازان ابن زياد دور خانهى «طوعه» را مىگيرند تا مسلم را دستگير كنند، همينها از خانههايشان بيرون مىآيند و عليه مسلم مىجنگند! هر چه مىكنند، از روى فكر و تشخيص و تحليل درست نيست. هر طور كه جوّ ايجاب كرد، حركت مىكنند. اينها عوامند. بنابراين، در هر جامعه، خواصى داريم و عوامى. فعلاً «عوام» را بگذاريم كنار و سراغ «خواص» برويم.«خواص»، طبعاً دو جبههاند: خواصِ جبههى حق و خواص جبههى باطل. عدّهاى اهل فكر و فرهنگ و معرفتند و براى جبههى حق كار مىكنند. فهميدهاند حق با كدام جبهه است. حق را شناختهاند و براساس تشخيص خود، براى آن، كار و حركت مىكنند.اينها يك دستهاند. يك دسته هم نقطهى مقابل حق و ضد حقّند. اگر باز به صدر اسلام برگرديم، بايد اين طور بگوييم كه «عدّهاى اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسين، عليهما السّلام هستند و طرفدار بنىهاشمند. عدّهاى ديگر هم اصحاب معاويه و طرفدار بنىاميّهاند.» بين طرفداران بنىاميّه هم، افراد با فكر، عاقل و زرنگ بودند. آنها هم جزو خواصند.پس «خواصِ» يك جامعه، به دو گروهِ «خواصِ طرفدار حق» و «خواصِ طرفدار باطل» تقسيم مىشوند. شما از خواص طرفدار باطل چه توقّع داريد؟ بديهى است توقّع اين است كه بنشينند عليه حق و عليه شما برنامهريزى كنند. لذا بايد با آنها بجنگيد. با خواص طرفدار باطل بايد جنگيد. اينكه ترديد ندارد.تاريخ يعنى من و شما؛ يعنى همينهايى كه امروز اينجا هستيم. پس، اگر ما شرحِ تاريخ را مىگوييم، هر كداممان بايد نگاه كنيم و ببينيم در كدام قسمتِ داستان قرار گرفتهايم. بعد ببينيم كسى كه مثل ما در اين قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل كرد كه ضربه خورد؟ مواظب باشيم آن طور عمل نكنيم.فرض كنيد شما در كلاس آموزش تاكتيك، شركت كردهايد. در آنجا مثلاً جبههى دشمن فرضى را مشخّص مىكنيد، جبهه خودىِ فرضى را هم مشخّص مىكنيد. بعد متوجّه تاكتيك غلط جبههى خودى مىشويد و مىبينيد كه طراح نقشهى خودى، فلان اشتباه را كرده است. شما ديگر در وقتى كه مىخواهيد تاكتيك طرّاحى كنيد، نبايد مرتكب آن اشتباه شويد. يا مثلاً تاكتيك درست بوده؛ اما فرمانده يا بيسيمچى يا توپچى يا قاصد و يا سرباز ساده، در جبههى خودى، فلان اشتباه را كردهاند. مىفهميد كه شما نبايد آن اشتباه را تكرار كنيد. تاريخ، اين گونه است.شما خودتان را در صحنهاى كه از صدر اسلام تبيين مىكنم، پيدا كنيد. يك عدّه جزو عوامند و قدرت تصميمگيرى ندارند. عوام، بسته به خوش طالعى خود، اگر تصادفاً در مقطعى از زمان قرار گرفتند كه پيشوايانى مثل امام اميرالمؤمنين عليهالسّلام و امام راحل ما رضواناللَّه تعالى عليه، بر سرِ كار بودند و جامعه را به سمت بهشت مىبردند، به ضربِ دستِ خوبان، به سمت بهشت رانده خواهند شد. اما اگر بخت با آنها يار نبود و در مقطعى قرار گرفتند كه «وَ جَعَلْنا هُمْ اَئِمّةً يَدْعُونَ اَلَىالنَّارِ»(72) و يا «اَلَمْتَرَ اِلَىالَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَةَاللَّهِ كُفْراً وَ اَحَلُّوا قَوْمَهُمّْ دارَالْبَوارِ. جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَها وَ بِئْسَ الْقَرارِ»(73) به سمت دوزخ خواهند رفت. پس، بايد مواظب باشيد جزو «عوام» قرار نگيريد.جزو «عوام» قرار نگرفتن، بدين معنا نيست كه حتماً در پى كسب تحصيلات عاليه باشيد؛ نه! گفتم كه معناى «عوام» اين نيست. اى بسا كسانى كه تحصيلات عاليه هم كردهاند؛ اما جزو عوامند. اى بسا كسانى كه تحصيلات دينى هم كردهاند؛ اما جزو عوامند. اى بسا كسانى كه فقير يا غنىاند؛ اما جزو عوامند. عوام بودن، دستِ خودِ من و شماست. بايد مواظب باشيم كه به اين جَرگه نپيونديم. يعنى هر كارى مىكنيم از روى بصيرت باشد. هر كس كه از روى بصيرت كار نمىكند، عوام است. لذا، مىبينيد قرآن دربارهى پيغمبر مىفرمايد: «اَدْعُوا اِلَىاللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِى.»(74) يعنى من و پيروانم با بصيرت عمل مىكنيم، به دعوت مىپردازيم و پيش مىرويم. پس، اوّل ببينيد جزو گروه عواميد يا نه. اگر جزو گروه عواميد، به سرعت خودتان را از آن گروه خارج كنيد. بكوشيد قدرت تحليل پيدا كنيد؛ تشخيص دهيد و به معرفت دست يابيد.و اما گروه خواص. در گروه خواص، بايد ببينيم جزو خواصِ طرفدارِ حقّيم، يا از جملهى خواص طرفدار باطل محسوب مىشويم. اينجا قضيه براى ما روشن است. خواص جامعهى ما، جزو خواص طرفدار حقّند و در اين ترديدى نيست. زيرا به قرآن، به سنّت، به عترت، به راه خدا و به ارزشهاى اسلامى دعوت مىكنند. امروز، جمهورى اسلامى برخوردار از خواصِ طرفدارِ حقّ است. پس، خواصِ طرفدار باطل، حسابشان جداست و فعلاً به آنها كارى نداريم. به سراغِ خواصِ طرفدار حق مىرويم.همهى دشوارى قضيه، از اينجا به بعد است. عزيزان من! خواصِ طرفدارِ حق، دو نوعند. يك نوع كسانى هستند كه در مقابله با دنيا، زندگى، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحت، نام و همهى متاعهاى خوبْ قرار دارند. اينهايى كه ذكر كرديم، همه از متاعهاى خوب است. همهاش جزو زيباييهاى زندگى است. «مَتاعُ الْحَياةِ الُّدنْيا.»(75) «متاع»، يعنى «بهره». اينها بهرههاى زندگى دنيوى است. در قرآنكه مىفرمايد «مَتاعُ الْحَياةِ الُّدنْيا»، معنايش اين نيست كه اين متاع، بد است؛ نه. متاع است و خدا براى شما آفريده است. منتها اگر در مقابل اين متاعها و بهرههاى زندگى، خداى ناخواسته آن قدر مجذوب شديد كه وقتى پاىِ تكليفِ سخت به ميان آمد، نتوانستيد دست برداريد، واويلاست! اگر ضمن بهره بردن از متاعهاى دنيوى، آنجا كه پاى امتحان سخت پيش مىآيد، مىتوانيد از آن متاعها به راحتى دست برداريد، آن وقتْ حساب است.مىبينيد كه حتّى خواصِ طرفدارِ حق هم به دو قسم تقسيم مىشوند. اين مسائل، دقّت و مطالعه لازم دارد. بر حسب اتّفاق نمىشود جامعه، نظام و انقلاب را بيمه كرد. بايد به مطالعه و دقّت و فكر پرداخت. اگر در جامعهاى، آن نوعِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق؛ يعنى كسانى كه مىتوانند در صورت لزوم از متاع دنيوى دست بردارند، در اكثريت باشند، هيچ وقت جامعهى اسلامى به سرنوشت جامعهى دوران امام حسين عليهالسّلام مبتلا نخواهد شد و مطمئنّاً تا ابد بيمه است. اما اگر قضيه به عكس شد و نوع ديگرِ خواصِ طرفدار حق - دل سپردگان به متاع دنيا. آنان كه حق شناسند، ولى درعينحال مقابل متاع دنيا، پايشان مىلرزد - در اكثريت بودند، وامصيبتاست!اصلاً «دنيا» يعنى چه؟ يعنى پول، يعنى خانه، يعنى شهوت، يعنى مقام، يعنى اسم و شهرت، يعنى پست و مسؤوليت، و يعنى جان. اگر كسانى براى حفظ جانشان، راه خدا را ترك كنند و آنجا كه بايد حق بگويند، نگويند، چون جانشان به خطر مىافتد، يا براى مقامشان يا براى شغلشان يا براى پولشان يا محبّت به اولاد، خانواده و نزديكان و دوستانشان، راه خدا را رها كنند، آن وقت حسينبنعلىها به مسلخ كربلا خواهند رفت و به قتلگاه كشيده خواهند شد. آن وقت، يزيدها بر سرِ كار مىآيند و بنىاميّه، هزار ماه بر كشورى كه پيغمبر به وجود آورده بود، حكومت خواهند كرد و «امامت» به «سلطنت» تبديل خواهد شد!جامعهى اسلامى، جامعهى امامت است. يعنى در رأس جامعه، امام است. انسانى كه قدرت دارد، اما مردم از روى ايمان و دل، از او تبعيت مىكنند و پيشواى آنان است. اما سلطان و پادشاه كسى است كه با قهر و غلبه بر مردم حكم مىراند. مردم دوستش ندارند. مردم قبولش ندارند. مردم به او اعتقاد ندارند. (البته مردمى كه سرشان به تنشان بيرزد.) درعينحال، با قهر و غلبه، بر مردم حكومت مىكند. بنىاميّه، امامت را در اسلام به سلطنت و پادشاهى تبديل كردند و هزار ماه - يعنى نود سال! - در دولت بزرگ اسلامى، حاكميت داشتند. بناى كجى كه بنىاميّه پايهگذارى كردند، چنان بود كه بعد از انقلاب عليه آنان و سقوطشان، با همان ساختار غلط در اختيار بنىعبّاس قرار گرفت. بنىعبّاس كه آمدند، به مدّت شش قرن، به عنوانِ خلفا و جانشينان پيغمبر، بر دنياى اسلام حكومت كردند. «خلفا» يا به تعبير بهتر «پادشاهان»ِ اين خاندان، اهل شُرب خمر و فساد و فحشا و خباثت و ثروتاندوزى و اشرافيگيرى و هزار فسق و فجور ديگر مثل بقيه سلاطينِ عالم - بودند. آنها به مسجد مىرفتند؛ براى مردم نماز مىخواندند و مردم نيز به امامتشان اقتدا مىكردند و آن اقتدا، كمتر از روى ناچارى و بيشتر به خاطر اعتقادات اشتباه و غلط بود؛ زيرا اعتقادِ مردم را خراب كرده بودند.آرى! وقتى خواصِ طرفدارِ حق، يا اكثريت قاطعشان، در يك جامعه، چنان تغيير ماهيت مىدهند كه فقط دنياى خودشان برايشان اهميت پيدا مىكند؛ وقتى از ترس جان، از ترس تحليل و تقليل مال، از ترس حذف مقام و پست، از ترس منفور شدن و از ترس تنها ماندن، حاضر مىشوند حاكميت باطل را قبول كنند و در مقابل باطل نمىايستند و از حق طرفدارى نمىكنند و جانشان را به خطر نمىاندازند؛ آن گاه در جهان اسلام فاجعه با شهادت حسينبنعلى عليهالسّلام - با آن وضع - آغاز مىشود. حكومت به بنىاميّه و شاخهى «مروانى» و بعد به بنىعبّاس و آخرش هم به سلسلهى سلاطين در دنياى اسلام، تا امروز مىرسد!امروز به دنياى اسلام و به كشورهاى مختلف اسلامى و سرزمينى كه خانهى خدا و مدينةالنّبى در آن قرار دارد، نگاه كنيد و ببينيد چه فُسّاق و فُجّارى در رأس قدرت و حكومتند! بقيهى سرزمينها را نيز با آن سرزمين قياس كنيد. لذا، شما در زيارت عاشورا مىگوييد: «اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.»(76) در درجهى اوّل، گذارندگان خشت اوّل را لعنت مىكنيم، كه حق هم همين است.اكنون كه اندكى به تحليل حادثهى عبرتانگيز عاشورا نزديك شديم، به سراغ تاريخ مىرويم:دورانِ لغزشِ خواصِ طرفدارِ حق، حدوداً هفت، هشت سال پس از رحلت پيغمبر شروع شد. (به مسألهى خلافت، اصلاً كار ندارم. مسألهى خلافت، جدا از جريان بسيار خطرناكى است كه مىخواهم به آن بپردازم.) قضايا، كمتر از يك دهه پس از رحلت پيغمبر شروع شد. ابتدا سابقهداران اسلام - اعم از صحابه و ياران و كسانى كه در جنگهاى زمان پيغمبر شركت كرده بودند - از امتيازات برخوردار شدند، كه بهرهمندىِ مالىِ بيشتر از بيتالمال، يكى از آن امتيازات بود. چنين عنوان شده بود كه تساوى آنها با سايرين درست نيست و نمىتوان آنها را با ديگران يكسان دانست! اين، خشتِ اوّل بود. حركتهاى منجر به انحراف، اين گونه از نقطهى كمى آغاز مىشود و سپس هر قدمى، قدم بعدى را سرعت بيشترى مىبخشد. انحرافات، از همين نقطه شروع شد، تا به اواسط دوران عثمان رسيد. در دوران خليفهى سوم، وضعيت به گونهاى شد كه برجستگان صحابهى پيغمبر، جزو بزرگترين سرمايهداران زمان خود محسوب مىشدند! توجّه مىكنيد! يعنى همين صحابهى عالىمقام كه اسمهايشان معروف است - «طلحه»، «زبير»، «سعدبنابىوقّاص» و غيره - اين بزرگان، كه هر كدام يك كتاب قطور سابقهى افتخارات در «بدر» و «حُنين» و «اُحد» داشتند، در رديف اوّل سرمايهداران اسلام قرار گرفتند. يكى از آنها، وقتى مُرد و طلاهاى مانده از او را خواستند بين ورثه تقسيم كنند، ابتدا به صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بناى شكست و خرد كردن آنها را گذاشتند. (مثل هيزم، كه با تبر به قطعات كوچك تقسيم كنند!) طلا را قاعدتاً با سنگِ مثقال مىكشند. ببينيد چقدر طلا بوده، كه آن را با تبر مىشكستهاند! اينها در تاريخْ ضبط شده است و مسائلى نيست كه بگوييم «شيعه در كتابهاى خود نوشتهاند.» حقايقى است كه همه در ثبت و ضبط آن كوشيدهاند. مقدار درهم و دينارى كه از اينها به جا مىماند، افسانهوار بود.همين وضعيت، مسائل دوران اميرالمؤمنين عليهلصّلاة والسّلام را به وجود آورد. يعنى در دوران آن حضرت، چون عدّهاى مقام برايشان اهميت پيدا كرد، با على در افتادند. بيست و پنج سال از رحلت پيغمبر مىگذشت و خيلى از خطاها و اشتباهات شروع شده بود. نَفَس اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام نَفَس پيغمبر بود. اگر بيست و پنج سال فاصله نيفتاده بود، اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام براى ساختن آن جامعه مشكلى نداشت. اما با جامعهاى مواجه شد كه: «يأخذون مال اللَّه دولا و عباداللَّه خولا و ديناللَّه دخلا بينهم.» جامعهاى است كه در آن، ارزشها تحتالشّعاع دنيادارى قرار گرفته بود. جامعهاى است كه اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام، وقتى مىخواهد مردم را به جهاد ببرد، آن همه مشكلات و دردسر برايش دارد! خواص دوران او - خواص طرفدار حق يعنى كسانى كه حق را مىشناختند - اكثرشان كسانى بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مىدادند! نتيجه اين شد كه اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام بالاجبار سه جنگ به راه انداخت؛ عمر چهار سال و نه ماه حكومت خود را دائماً در اين جنگها گذراند و عاقبت هم به دست يكى از آن آدمهاى خبيث به شهادت رسيد.خون اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام به قدر خون امام حسين عليهالسّلام با ارزش است. شما در زيارت وارث مىخوانيد: «السّلام عليك يا ثاراللَّه و ابن ثاره.» يعنى خداى متعال، صاحب خونِ امام حسين عليهالسّلام و صاحب خون پدر او اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام است. اين تعبير، براى هيچ كس ديگر نيامده است. هر خونى كه بر زمين ريخته مىشود، صاحبى دارد. كسى كه كشته مىشود، پدرش صاحب خون است؛ فرزندش صاحب خون است؛ برادرش صاحب خون است. خونخواهى و مالكيّت حقِّ دم را عرب «ثار» مىگويد. «ثارِ» امام حسين عليهالسّلام از آنِ خداست. يعنى حقّ خونِ امام حسين عليهالسّلام و پدر بزرگوارش، متعلّق به خودِ خداست. صاحب خونِ اين دو نفر، خودِ ذاتِ مقدّسِ پروردگار است.اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام به خاطرِ وضعيّتِ آن روز جامعهى اسلامى به شهادت رسيد. بعد نوبت امامت به امام حسن عليهالسّلام رسيد و در همان وضعيت بود كه آن حضرت نتوانست بيش از شش ماه دوام بياورد. تنهاىِتنهايش گذاشتند. امام حسن مجتبى عليهالسّلام مىدانست كه اگر با همان عدّهى معدودْ اصحاب و يارانِ خود با معاويه بجنگد و به شهادت برسد، انحطاط اخلاقىِ زيادى كه بر خواص جامعهى اسلامى حاكم بود، نخواهد گذاشت كه دنبال خون او را بگيرند! تبليغات، پول و زرنگيهاى معاويه، همه را تصرّف خواهد كرد و بعد از گذشت يكى دو سال، مردم خواهند گفت «امام حسن عليهالسّلام بيهوده در مقابل معاويه قد علم كرد.» لذا، با همهى سختيها ساخت و خود را به ميدان شهادت نينداخت؛ زيرا مىدانست خونش هدر خواهد شد.گاهى شهيد شدنْ آسانتر از زنده ماندن است! حقّاً كه چنين است! اين نكته را اهل معنا و حكمت و دقّت، خوب درك مىكنند. گاهى زنده ماندن و زيستن و تلاش كردن در يك محيط، به مراتب مشكلتر از كشته شدن و شهيد شدن و به لقاى خدا پيوستن است. امام حسن عليهالسّلام اين مشكل را انتخاب كرد.وضع آن زمان چنين بوده است. خواصْ تسليم بودند و حاضر نمىشدند حركتى كنند. يزيد كه بر سرِ كار آمد، جنگيدن با او امكانپذير شد. به تعبيرى ديگر: كسى كه در جنگ با يزيد كشته مىشد، خونش، به دليل وضعيّت خرابى كه يزيد داشت، پامال نمىشد. امام حسين عليهالسّلام به همين دليل قيام كرد. وضع دوران يزيد به گونهاى بود كه قيام، تنها انتخابِ ممكن به نظر مىرسيد. اين، بهخلاف دوران امام حسن عليهالسّلام بود كه دو انتخابِ «شهيد شدن» و «زنده ماندن» وجود داشت و زنده ماندن، ثواب و اثر و زحمتش بيش از كشته شدن بود. لذا، انتخاب سختتر را امام حسن عليهالسّلام كرد. اما در زمان امام حسين عليهالسّلام، وضع بدان گونه نبود. يك انتخاب بيشتر وجود نداشت. زنده ماندنْ معنى نداشت؛ قيام نكردن معنى نداشت و لذا بايستى قيام مىكرد. حالْ اگر در اثر آن قيامْ به حكومت مىرسيد، رسيده بود. كشته هم مىشد، شده بود. بايستى راه را نشان مىداد و پرچم را بر سرِ راه مىكوبيد تا معلوم باشد وقتى كه وضعيّت چنان است، حركت بايد چنين باشد.وقتى امام حسين عليهالسّلام قيام كرد - با آن عظمتى كه در جامعهى اسلامى داشت - بسيارى از خواصْ به نزدش نيامدند و به او كمك نكردند. ببينيد وضعيت در يك جامعه، تا چه اندازه به وسيلهى خواصى كه حاضرند دنياى خودشان را - به راحتى - بر سرنوشت دنياى اسلام در قرنهاى آينده ترجيح دهند، خراب مىشود!به قضاياى قيام امام حسين عليهالسّلام و حركت وى از مدينه نگاه مىكردم. به اين نكته برخوردم كه يك شب قبل از آن شبى كه آن حضرت از مدينه خارج شود، «عبداللَّهبن زبير» بيرون آمده بود. هر دو، در واقع، يك وضعيّت داشتند؛ اما امام حسين عليهالسّلام كجا، عبداللَّهبن زيبر كجا! سخن گفتن امام حسين عليهالسّلام و مقابله و مخاطبهاش از چنان صلابتى برخوردار بود كه «وليد» حاكم وقت مدينه، جرأت نمىكرد با وى به درشتى حرف بزند! «مروان» يك كلمه در انتقاد از آن حضرت بر زبان آورد - چون انتقادش نابجا بود - حضرت چنان تشرى به او زد كه مجبور شد سرجايش بنشيند. آن وقت امثال همين مروان، خانهى عبداللَّهبن زبير را به محاصره درآوردند. عبداللَّه، برادرش را با اين پيام نزد آنها فرستاد كه «اگر اجازه بدهيد، فعلاً به دارالخلافه نيايم.» به او اهانت كردند و گفتند: پدرت را در مىآوريم! اگر از خانهات بيرون نيايى، به قتلت مىرسانيم و چهها مىكنيم! چنان تهديدى كردند كه عبداللَّهبن زبير به التماس افتاد و گفت: «پس اجازه بدهيد فعلاً برادرم را بفرستم؛ خودم فردا به دارالخلافه مىآيم.» آن قدر اصرار و التماس كرد كه يكى واسطه شد و گفت: «امشب را به او مهلت بدهيد.»عبداللَّه بن زبير، با اينكه شخصيتى سرشناس و با نفوذ بود، اين قدر وضعيتش با امام حسين عليهالسّلام فرق داشت. كسى جرأت نمىكرد با آن حضرت به درشتى صحبت كند. از مدينه هم كه بيرون آمد، چه در بين راه و چه در مكه، هر كس به او رسيد و همصحبت شد، خطابش به آن حضرت «جعلت فداك» (قربانت گردم) و «پدر و مادرم قربانت گردند» و «عمّى و خالى فداك» (عمو و دايىام قربانت گردند) بود. برخورد عمومى با امام حسين عليهالسّلام اين گونه بود. شخصيّت او در جامعهى اسلامى، چنين ممتاز و برجسته بود. «عبداللَّه بن مطيع»، در مكه نزد امام حسين عليهالسّلام آمد و عرض كرد: «يابنرسولاللَّه! ان قتلت لنسترقّن بعدك.» اگر تو قيام كنى و كشته شوى، بعد از تو، كسانى كه داراى حكومتند، ما را به بردگى خواهند برد. امروز به احترام تو، از ترس تو و از هيبت توست كه راهِ عادىِ خودشان را مىروند(77).عظمت مقام امام حسين عليهالسّلام در بين خواص چنين است كه حتّى «ابن عبّاس» در مقابلش خضوع مىكند؛ «عبداللَّه بن جعفر» خضوع مىكند، عبداللَّهبن زبير - با آنكه از حضرت خوشش نمىآيد - خضوع مىكند. بزرگان و همهى خواصِ اهل حق، در برابر عظمت مقام او، خاضعند. خاضعان به او، خواص جبههى حقّند؛ كه طرف حكومت نيستند؛ طرف بنىاميّه نيستند و طرف باطل نيستند. در بين آنها، حتّى شيعيان زيادى هستند كه اميرالمؤمنين عليهالصّلاة والسّلام را قبول دارند و او را خليفهى اوّل مىدانند. اما همهى اينها، وقتى كه با شدّت عملِ دستگاه حاكم مواجه مىشوند و مىبينند بناست جانشان، سلامتىشان، راحتىشان، مقامشان و پولشان به خطر بيفتد، پس مىزنند! اينها كه پس زدند، عوامِ مردم هم به آن طرف رو مىكنند.وقتى به اسامى كسانى كه از كوفه براى امام حسين عليهالسّلام نامه نوشتند و او را دعوت كردند، نگاه مىكنيد، مىبينيد همه جزو طبقهى خواص و از زبدگان و برجستگان جامعهاند. تعداد نامهها زياد است. صدها صفحه نامه و شايد چندين خورجين يا بستهى بزرگ نامه، از كوفه براى امام حسين عليهالسّلام فرستاده شد. همهى نامهها را بزرگان و اعيان و شخصيّتهاى برجسته و نام و نشاندار و همان خواص نوشتند. منتها مضمون و لحن نامهها را كه نگاه كنيد، معلوم مىشود از اين خواصِ طرفدارِ حق، كدامها جزو دستهاى هستند كه حاضرند دينشان را قربانى دنيايشان كنند و كدامها كسانى هستند كه حاضرند دنيايشان را قربانى دينشان كنند. از تفكيكِ نامهها هم مىشود فهميد كه عدّهى كسانى كه حاضرند دينشان را قربانى دنيا كنند، بيشتر است. نتيجه در كوفه آن مىشود كه مسلم بن عقيل به شهادت مىرسد و از همان كوفهاى كه هجده هزار شهروندش با مسلم بيعت كردند، بيست، سى هزار نفر يا بيشتر، براى جنگ با امام حسين عليهالسّلام به كربلا مىروند! يعنى حركت خواص، به دنبال خود، حركت عوام را مىآورد.نمىدانم عظمت اين حقيقت كه براى هميشه گريبان انسانهاى هوشمند را مىگيرد، درست براى ما روشن مىشود يا نه؟ ماجراى كوفه را لابد شنيدهايد. به امام حسين عليهالسّلام نامه نوشتند و آن حضرت در نخستين گام، مسلمبن عقيل را به كوفه اعزام كرد. با خود انديشيد: «مسلم را به آنجا مىفرستم. اگر خبر داد كه اوضاع مساعد است، خود نيز راهى كوفه مىشوم.» مسلم بن عقيل به محض ورود به كوفه، به منزل بزرگان شيعه وارد شد و نامهى حضرت را خواند. گروه گروه، مردم آمدند و همه، اظهار ارادت كردند. فرماندار كوفه، «نعمانبنبشير» نام داشت كه فردى ضعيف و ملايم بود. گفت: «تا كسى با من سرِ جنگ نداشته باشد، جنگ نمىكنم.» لذا با مسلم مقابله نكرد. مردم كه جوّ را آرام و ميدان را باز مىديدند، بيش از پيش با حضرت بيعت كردند. دو، سه تن از خواصِ جبههى باطل - طرفداران بنىاميّه - به يزيد نامه نوشتند كه «اگر مىخواهى كوفه را داشته باشى، فرد شايستهاى را براى حكومت بفرست؛ چون نعمان بن بشير نمىتواند در مقابل مسلمبن عقيل مقاومت كند.» يزيد هم عبيداللَّه بن زياد، فرماندار بصره را حكم داد كه علاوه بر بصره - به قول امروز، «با حفظ سمت» - كوفه را نيز تحت حكومت خود درآور. عبيداللَّه بن زياد از بصره تا كوفه يكسره تاخت. (در قضيهى آمدن او به كوفه هم نقش خواص معلوم مىشود، كه اگر ديدم مجالى هست، بخشى از آن را برايتان نقل خواهم كرد.) او هنگامى به دروازهى كوفه رسيد كه شب بود. مردم معمولى كوفه - از همان عوامى كه قادر به تحليل نبودند - تا ديدند فردى با اسب و تجهيزات و نقاب بر چهره وارد شهر شد، تصوّر كردند امام حسين عليهالسّلام است. جلو دويدند و فرياد «السّلام عليك يا بن رسولاللَّه» در فضا طنين افكند!ويژگى فرد عامى، چنين است. آدمى كه اهل تحليل نيست، منتظر تحقيق نمىشود. ديدند فردى با اسب و تجهيزات وارد شد. بى آنكه يك كلمه حرف با او زده باشند، تصوّر غلط كردند. تا يكى گفت «او امام حسين عليهالسّلام است» همه فرياد «امام حسين، امام حسين» برآوردند! به او سلام كردند و مقدمش را گرامى داشتند؛ بى آنكه صبر كنند تا حقيقت آشكار شود. عبيداللَّه هم اعتنايى به آنها نكرد و خود را به دارالاماره رساند و از همان جا طرح مبارزه با مسلم بن عقيل را به اجرا گذاشت. اساس كار او عبارت از اين بود كه طرفداران مسلم بن عقيل را با اشدّ فشار مورد تهديد و شكنجه قرار دهد. بدين جهت، «هانى بن عروه» را با غدر و حيله به دارالاماره كشاند و به ضرب و شتم او پرداخت. وقتى گروهى از مردم در اعتراض به رفتار او دارالاماره را محاصره كردند، با توسّل به دروغ و نيرنگ، آنها را متفرق كرد.در اين مقطع هم، نقش خواصِ به اصطلاح طرفدارِ حق كه حق را شناختند و تشخيص دادند، اما دنيايشان را بر آن مرجّح دانستند، آشكار مىشود. از طرف ديگر، حضرت مسلم با جمعيت زيادى به حركت درآمد. در تاريخ «ابن اثير» آمده است كه گويى سى هزار نفر اطراف مسلم گرد آمده بودند. از اين عدّه فقط چهار هزار نفر دوْرادوْر محلّ اقامت او ايستاده بودند و شمشير به دست، به نفع مسلم بن عقيل شعار مىدادند.اين وقايع، مربوط به روز نهم ذىالحجّه است. كارى كه ابن زياد كرد اين بود كه عدّهاى از خواص را وارد دستههاى مردم كرد تا آنها را بترسانند. خواص هم در بين مردم مىگشتند و مىگفتند «با چه كسى سر جنگ داريد؟! چرا مىجنگيد؟! اگر مىخواهيد در امان باشيد، به خانههايتان برگرديد. اينها بنىاميّهاند. پول و شمشير و تازيانه دارند.» چنان مردم را ترساندند و از گرد مسلم پراكندند كه آن حضرت به وقت نماز عشا هيچ كس را همراه نداشت؛ هيچكس!آن گاه ابن زياد به مسجد كوفه رفت و اعلان عمومى كرد كه «همه بايد به مسجد بيايند و نماز عشايشان را به امامت من بخوانند!»تاريخ مىنويسد: «مسجد كوفه مملو از جمعيتى شد كه پشت سر ابن زياد به نماز عشا ايستاده بودند.» چرا چنين شد؟ بنده كه نگاه مىكنم، مىبينم خواصِ طرفدارِ حقْ مقصرّند و بعضىشان در نهايتِ بدى عمل كردند. مثل چه كسى؟ مثل «شريح قاضى». شريح قاضى كه جزو بنىاميّه نبود! كسى بود كه مىفهميد حق با كيست. مىفهميد كه اوضاع از چه قرار است. وقتى «هانى بن عروه» را با سر و روى مجروح به زندان افكندند، سربازان و افراد قبيلهى او اطراف قصر عبيداللَّه زياد را به كنترل خود درآوردند.ابن زياد ترسيد. آنها مىگفتند: «شما هانى را كشتهايد.» ابن زياد به «شريح قاضى» گفت: «برو ببين اگر هانى زنده است، به مردمش خبر بده.» شريح ديد هانى بن عروه زنده، اما مجروح است. تا چشم هانى به شريح افتاد، فرياد برآورد: «اى مسلمانان! اين چه وضعى است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نيامدند؟! چرا نمىآيند مرا از اينجا نجات دهند؟! مگر مردهاند؟!» شريح قاضى گفت: «مىخواستم حرفهاى هانى را به كسانى كه دورِ دارالاماره را گرفته بودند، منعكس كنم. اما افسوس كه جاسوس عبيداللَّه آنجا حضور داشت و جرأت نكردم!» «جرأت نكردم» يعنى چه؟ يعنى همين كه ما مىگوييم ترجيح دنيا بر دين! شايد اگر شريح همين يك كار را انجام مىداد، تاريخ عوض مىشد. اگر شريح به مردم مىگفت كه هانى زنده است، اما مجروح در زندان افتاده و عبيداللَّه قصد دارد او را بكشد، با توجّه به اينكه عبيداللَّه هنوز قدرت نگرفته بود، آنها مىريختند و هانى را نجات مىدادند. با نجات هانى هم قدرت پيدا مىكردند، روحيه مىيافتند، دارالاماره را محاصره مىكردند، عبيداللَّه را مىگرفتند؛ يا مىكشتند و يا مىفرستادند مىرفت. آن گاه كوفه از آنِ امام حسين عليهالسّلام مىشد و ديگر واقعهى كربلا اتّفاق نمىافتاد! اگر واقعهى كربلا اتّفاق نمىافتاد؛ يعنى امام حسين عليهالسّلام به حكومت مىرسيد. حكومت حسينى، اگر شش ماه هم طول مىكشيد براى تاريخ، بركات زيادى داشت. گرچه، بيشتر هم ممكن بود طول بكشد.يك وقت يك حركت بجا، تاريخ را نجات مىدهد و گاهى يك حركت نابجا كه ناشى از ترس و ضعف و دنياطلبى و حرص به زنده ماندن است، تاريخ را در ورطهى گمراهى مىغلتاند. اى شريح قاضى! چرا وقتى كه ديدى هانى در آن وضعيت است، شهادتِ حق ندادى؟! عيب و نقصِ خواصِ ترجيح دهندهى دنيا بر دين، همين است.به داخل شهر كوفه برگرديم: وقتى كه عبيداللَّه بن زياد به رؤساى قبايل كوفه گفت «برويد و مردم را از دُورْ مسلم پراكنده كنيد وگرنه پدرتان را در مىآورم» چرا امر او را اطاعت كردند؟! رؤساى قبايل كه همهشان اموى نبودند و از شام نيامده بودند! بعضى از آنها جزو نويسندگان نامه به امام حسين عليهالسّلام بودند. «شَبَثْ بن ربْعى» يكى از آنها بود كه به امام حسين عليهالسّلام نامه نوشت و او را به كوفه دعوت كرد. همو، جزو كسانى است كه وقتى عبيداللَّه گفت «برويد مردم را از دُوْر مسلم متفرّق كنيد» قدم پيش گذاشت و به تهديد و تطميع و ترساندنِ اهالى كوفه پرداخت!چرا چنين كارى كردند؟! اگر امثال شَبَثْ بن ربْعى در يك لحظهى حسّاس، به جاى اينكه از ابن زياد بترسند، از خدا مىترسيدند، تاريخ عوض مىشد. گيرم كه عوامْ متفرّق شدند؛ چرا خواصِ مؤمنى كه دوْر مسلم بودند، از او دست كشيدند؟ بين اينها افرادى خوب و حسابى بودند كه بعضيشان بعداً در كربلا شهيد شدند؛ اما اينجا، اشتباه كردند.البته آنهايى كه در كربلا شهيد شدند، كفّارهى اشتباهشان داده شد. دربارهى آنها بحثى نيست و اسمشان را هم نمىآوريم. اما كسانى از خواص، به كربلا هم نرفتند. نتوانستند بروند؛ توفيق پيدا نكردند و البته، بعد مجبور شدند جزو توّابين شوند. چه فايده؟! وقتى امام حسين عليهالسّلام كشته شد؛ وقتى فرزند پيغمبر از دست رفت؛ وقتى فاجعه اتّفاق افتاد؛ وقتى حركت تاريخ به سمت سراشيب آغاز شد، ديگرچه فايده؟! لذاست كه در تاريخ، عدّهى توّابين، چند برابر عدّهى شهداى كربلاست. شهداى كربلا همه در يك روز كشته شدند؛ توّابين نيز همه در يك روز كشته شدند. اما اثرى كه توّابين در تاريخ گذاشتند، يك هزارم اثرى كه شهداى كربلا گذاشتند، نيست! بهخاطر اينكه در وقت خود نيامدند. كار را در لحظهى خود انجام ندادند. دير تصميم گرفتند و دير تشخيص دادند.چرا مسلم بن عقيل را با اينكه مىدانستيد نمايندهى امام است، تنها گذاشتيد؟! آمده بود و با او بيعت هم كرده بوديد. قبولش هم داشتيد. (به عوام كارى ندارم. خواص را مىگويم.) چرا هنگام عصر و سرِ شب كه شد، مسلم را تنها گذاشتيد تا به خانهى «طوعه» پناه ببرد؟! اگر خواص، مسلم را تنها نمىگذاشتند و مثلاً، عدّه به صد نفر مىرسيد، آن صد نفر دُوْر مسلم را مىگرفتند. خانهى يكىشان را مقرّ فرماندهى مىكردند. مىايستادند و دفاع مىكردند. مسلم، تنها هم كه بود، وقتى خواستند دستگيرش كنند، ساعتها طول كشيد. سربازان ابن زياد، چندين بار حمله كردند؛ مسلم به تنهايى همه را پس زد. اگر صد نفر مردم با او بودند، مگر مىتوانستند دستگيرش كنند؟! باز مردم دورشان جمع مىشدند. پس، خواص در اين مرحله، كوتاهى كردند كه دوْر مسلم را نگرفتند.ببينيد! از هر طرف حركت مىكنيم، به خواص مىرسيم. تصميمگيرىِ خواص در وقت لازم؛ تشخيص خواص در وقت لازم؛ گذشتِ خواص از دنيا در لحظهى لازم؛ اقدام خواص براى خدا در لحظهى لازم. اينهاست كه تاريخ و ارزشها را نجات مىدهد و حفظ مىكند! در لحظهى لازم، بايد حركتِ لازم را انجام داد. اگر تأمّل كرديد و وقت گذشت، ديگر فايده ندارد. در الجزاير، جبههى اسلامى آن كشور برندهى انتخابات شده بود؛ ولى با تحريك امريكا و ديگران، حكومت نظامى بر سرِ كار آمد. روز اوّلى كه حكومت نظامى در آنجا شكل گرفت، از قدرتى برخوردار نبود. اگر آن روز - بنده، پيغام هم برايشان فرستاده بودم - و در آن ساعات اوّليهى حكومت نظامى، مسؤولين جبههى اسلامى، مردم را به خيابانها كشانده بودند، قدرت نظامى كارى نمىتوانست بكند، و از بين مىرفت. نتيجه اينكه امروز در الجزاير حكومت اسلامى بر سرِ كار بود. اما اقدامى نكردند. در وقتِ خودش بايستى تصميم مىگرفتند، نگرفتند. عدّهاى ترسيدند؛ عدّهاى ضعف پيدا كردند؛ عدّهاى اختلال كردند، و عدّهاى بر سرِ كسبِ رياست، با هم نزاع كردند.در عصرِ روزِ هجدهم بهمن ماهِ سال 57، در تهران حكومت نظامى اعلام شد. امام به مردم فرمود: «به خيابانها بريزيد.» اگر امام در آن لحظه چنين تصميمى نمىگرفت، امروز محمّدرضا در اين مملكت بر سرِ كار بود. يعنى اگر با حكومت نظامى ظاهر مىشدند، و مردم در خانههايشان مىماندند، اوّل امام و ساكنان مدرسهى «رفاه» و بعد اهالى بقيهى مناطق را قتل عام و نابود مىكردند. پانصدهزار نفر را در تهران مىكشتند و قضيه تمام مىشد. چنان كه در اندونزى يك ميليون نفر را كشتند و تمام شد. امروز هم آن آقا بر سرِ كار است و شخصيت خيلى هم آبرومند و محترمى است! آب هم از آب تكان نخورد! اما امام، در لحظهى لازم تصميمِ لازم را گرفت. اگر خواصْ امرى را كه تشخيص دادند به موقع و بدون فوتِ وقت عمل كنند، تاريخ نجات پيدا مىكند و ديگر حسينبنعلىها به كربلاها كشانده نمىشوند. اگر خواصْ بد فهميدند، دير فهميدند، فهميدند اما با هم اختلاف كردند؛ كربلاها در تاريخ تكرار خواهد شد. يك وقت دربارهى عبرتهاى ماجراى امام حسين صحبتهايى كردم و گفتم كه ما از اين حادثه، غير از درسهايى كه مىآموزيم؛ عبرتهايى نيز مىگيريم. «درسها» به ما مىگويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مىگويند كه چه حادثهاى اتّفاق افتاده و چه واقعهاى ممكن است اتّفاق بيفتد. عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعهى اسلامى؛ آن هم جامعهاى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اين پيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهى و با حكمت بىانتها و بىمثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرده است و بعد باز در فاصلهاى، حكومت على بن ابىطالب بر همين جامعه جريان داشته است و مدينه و كوفه، به نوبت پايگاه اين حكومت عظيم قرار گرفتهاند؛ چه حادثهاى اتّفاق افتاده و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شده است كه بعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهما السّلام، در همين جامعه و بين همين مردم، كسى مثل حسين بن على را با آن وضع به شهادت مىرسانند؟! چه اتّفاقى افتاد و چطور چنين واقعهاى ممكن است رخ دهد؟ آن هم نه يك پسر بىنام و نشان؛ بل كودكى كه پيامبر اكرم، او را در آغوش خود مىگرفت، با او روى منبر مىرفت و براى مردم صحبت مىكرد. او پسرى بود كه پيامبر دربارهاش فرمود: «حسين منّى و انا من حسين». رابطهى بين اين پدر و پسر، اين گونه مستحكم بوده است. آن پسرى كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين، يكى از اركان حكومت در جنگ و صلح بود و در سياست مثل خورشيدى مىدرخشيد. آن وقت، كار آن جامعه به جايى برسد كه همين انسان بارز و فرزند پيامبر، با آن عمل و تقوا و شخصيت فاخر و عزّت و با آن حلقهى درس در مدينه و آن همه اصحاب و ياران علاقهمند و ارادتمند و آن همه شيعيان در نقاط مختلف دنياى اسلام را با آن وضعيت فجيع محاصره كنند و تشنه نگه دارند و بكشند و نه فقط خودش، بلكه همهى مردانش و حتّى بچهى ششماهه را قتل عام كنند و بعد هم زن و بچهى اينها را مثل اسراى جنگى اسير كنند و شهر به شهر بگردانند. قضيه چيست و چه اتّفاقى افتاده بود؟ اين، آن عبرت است. شما جامعهى ما را با آن جامعه مقايسه كنيد تا تفاوت آن دو را دريابيد. ما در اينجا و در رأس جامعه، امام عظيمالقدر را داشتيم كه بلاشك از انسانهاى زمان ما بزرگتر و برجستهتر بود؛ اما امام ما كجا، پيامبر كجا؟ يك چنين نيروى عظيمى، به وسيلهى پيامبر در آن جامعه پراكنده شد كه بعد از وفات آن بزرگوار، تا دهها سال ضربِ دست پيامبر جامعه را پيش مىبرد. شما خيال نكنيد اين فتوحاتى كه انجام گرفت، از نفس رسول اللَّه منقطع بود؛ اين، ضرب دست آن بزرگوار بود كه جامعهى اسلامى را پيش مىبرد و پيش برد. بنابراين، پيامبر اكرم در فتوحات آن جامعه و جامعهى ما حضور داشت و دارد، تا وضع به اينجا رسيد. من، هميشه به جوانان و محصّلين و طلّاب و ديگران مىگويم كه تاريخ را جدّى بگيريد و با دقّت نگاه كنيد، ببينيد چه اتفاقى افتاده است: «تلك أمة قد خلت». عبرت از گذشتگان، درس و آموزش قرآن است. اساس قضيه در چند نكته است كه حالا من نمىخواهم آنها را در اينجا تحليل و بيان كنم. مقدارى را گفتم و مقدارى هم باب محافل بحث و تدقيق است كه افراد اهل تحقيق بنشينند و روى كلمه كلمهى اين حرفها، دقّت كنند. يكى از مسائلى كه عامل اصلى چنين قضيهاى شد، اين بود كه رواج دنيا طلبى و فساد و فحشا، غيرت دينى و حسّاسيتِ مسؤوليت ايمانى را گرفت. اينكه ما روى مسألهى فساد و فحشا و مبارزه و نهى از منكر و اين چيزها تكيه مىكنيم، يك علّت عمدهاش اين است كه جامعه را تخدير مىكند. همان مدينهاى كه اوّلين پايگاه تشكيل حكومت اسلامى بود، بعد از اندك مدّتى به مركز بهترين موسيقيدانان و آوازخوانان و معروفترين رقاصّان تبديل شد؛ تا جايى كه وقتى در دربار شام مىخواستند بهترين مغنّيان را خبر كنند، از مدينه آوازه خوان و نوازنده مىآوردند! اين جسارت، پس از صد يا دويست سال بعد انجام نگرفت؛ بلكه در همان حول و حوشِ شهادت جگر گوشهى فاطمهىزهرا سلام اللَّه عليها و نور چشم پيامبر و حتى قبل از آن، در زمان معاويه اتّفاق افتاد! بنابراين، مدينه مركز فساد و فحشا شد و آقا زادهها و بزرگ زادهها و حتى بعضى از جوانان وابسته به بيت بنى هاشم نيز، دچار فساد و فحشا شدند!بزرگان حكومت فاسد هم مىدانستند چه كار بكنند و انگشت روى چه چيزى بگذارند و چه چيزى را ترويج كنند. اين بليّه، مخصوص مدينه هم نبود؛ جاهاى ديگر هم به اين گونه فسادها مبتلا شدند. تمسّك به دين و تقوا و معنويّت و اهميت پرهيزكارى و پاكدامنى، اينجا معلوم مىشود. اينكه ما مكرّر در مكرّر، به بهترين جوانان اين روزگار كه شما باشيد، اين همه سفارش و تأكيد مىكنيم كه مواظب سيل گنداب فساد باشيد، به همين خاطر است. امروز چه كسى مثل جوانان پاسدار است؟ همين پاسداران و بسيجيها، واقعاً بهترين جوانانند كه در ميدان علم و دين و جهاد، پيشرو هستند. در كجا چنين جوانانى را سراغ داريم؟ نظير اينها را خيلى كم داريم و در هيچ جاى دنيا تعدادشان به اين كثرت نيست. بنابراين، بايد مواظب موج فساد بود. عامل ديگرى كه وضع را به آنجا رسانيد و انسان در زندگى ائمه عليهم السّلام اين معنا را مشاهده مىكند، اين بود كه پيروان حق كه ستونهاى آن اساس واقعىِ بناى ولايت و تشيّع محسوب مىشدند، از سرنوشت دنياى اسلام اعراض كردند و نسبت به آن بىتوجّه شدند و به سرنوشت دنياى اسلام، اهميت نمىدادند. بعضى افراد يك مدّت مقدارى تحمّس و شور نشان دادند كه حكّامْ سختگيرى كردند؛ مثل قضيهى هجوم به مدينه در زمان يزيد كه اينها عليه يزيد سر و صدايى به راه انداختند، او هم آدم ظالمى را فرستاد و قتل عامشان كرد. اين گروه هم، همه چيز را به كلّى بوسيدند و كنار گذاشتند و مسائل را فراموش كردند. البته، همهى اهل مدينه هم نبودند؛ بلكه عدّهاى بودند كه در بين خودشان، اختلاف داشتند. درست عكس تعاليم اسلامى عمل شد؛ يعنى نه وحدت و نه سازماندهى درست بود و نه نيروها با يكديگر اتصال و ارتباط كاملى داشتند. بنابراين، نتيجه آن شد كه دشمن، بيرحمانه تاخت و اينها هم در قدم اوّل، عقب نشستند. اين نكته، نكتهى مهمى است. كار دو جناح حقّ و باطل كه با هم مبارزه مىكنند و به يكديگر ضربه مىزنند، بديهى است. همچنان كه جناح حق به باطل ضربه مىزند، باطل هم به حق ضربه مىزند. اين ضربهها تبادل پيدا مىكند و وقتى سرنوشت معلوم مىشود كه يكى از اين دو جناح خسته شود و هر كه زودتر خسته شد، او شكست را قبول كرده است. بنده، در سال گذشته، به مناسبت ياد حسين بن على عليهالسّلام، اين را مطرح كردم كه ماجراى امام حسين جداى از يك درس، يك عبرت است. درس آن است كه به ما مىگويد: اين بزرگوار، آنطور عمل كرد. ما هم بايد آنگونه عمل كنيم. امام حسين درس بزرگى به همهى بشريت داده كه خيلى با عظمت و در جاى خود محفوظ است. اما غير از درس، چيز ديگرى وجود دارد و آن عبرت است. عبرت آن است كه انسان نگاه كند و ببيند چطور شد حسينبنعلى عليهالسّلام - همان كودكى كه جلوِ چشم مردم، آن همه موردِ تجليلِ پيغمبر بود و پيغمبر دربارهى او فرموده بود: «سيّد شباب اهل الجنه»؛ سرور جوانان بهشت - بعد از گذشت نيم قرن از زمان پيغمبر، با آن وضعِ فجيع كشته شد؟! چطور شد كه اين امّت، حسينبنعلى را جلوِ چشم كسانى از همان نسلى كه ديده بودند كه او بر دوش پيغمبر سوار مىشد و اين حرفها را از زبان پيغمبر دربارهى او شنيده بودند، با آن وضع فجيع كشتند؟! اين، عبرت است. مگر شوخى بود كه دختران پيغمبر را مثل دخترانِ سرزمينهاىِ فتح شدهى غير اسلامى، بياورند جلوِ چشم مردم كوچه و بازار بگردانند و به كسى مثل زينب سلاماللَّهعليها اهانت كنند؟! چطور شد كه كار به اينجا رسيد؟ اين، همان عبرت است و از درس بالاتر است. اين، نگاه به اعماق و ريزهكاريهاى تاريخ و حوادث است. آنچه كه من امروز عرض خواهم كرد، مربوط به همين قضيهى عاشورا است كه با وجود آن همه سخنى كه دربارهى اين حادثه گفتهاند و گفتهايم و شنيدهايم، باز هم جاى سخن و تامل و تدبر و عبرتگيرى نسبت به اين حادثه باقى است. اين حادثهى عظيم؛ يعنى حادثهى عاشورا، از دو جهت قابل تأمل و تدبر است. غالباً يكى از اين دو جهت، مورد توجه قرار مىگيرد. بنده امروز مىخواهم در اينجا آن جهت دوم را، بيشتر مورد توجه قرار دهم. جهت اول، درسهاى عاشورا است. عاشورا پيامها و درسهايى دارد. عاشورا درس مىدهد كه براى حفظ دين، بايد فداكارى كرد. درس مىدهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مىدهد كه در ميدان نبرد حق و باطل، كوچك و بزرگ، زن و مرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيت، با هم در يك صف قرار مىگيرند. درس مىدهد كه جبههى دشمن با همهى تواناييهاى ظاهرى، بسيار آسيبپذير است. (همچنان كه جبههى بنىاميه، به وسيله كاروان اسيران عاشورا، در كوفه آسيب ديد، در شام آسيب ديد، در مدينه آسيب ديد، و بالأخره هم اين ماجرا، به فناى جبههى سفيانى منتهى شد.) درس مىدهد كه در ماجراى دفاع از دين، از همه چيز بيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بىبصيرتها فريب مىخورند. بىبصيرتها در جبهه باطل قرار مىگيرند؛ بدون اينكه خود بدانند. همچنان كه در جبههى ابنزياد، كسانى بودند كه از فساق و فجار نبودند، ولى از بىبصيرتها بودند. اينها درسهاى عاشورا است. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را، از ذلت به عزت برساند. همين درسها مىتواند جبههى كفر و استكبار را شكست دهد. درسهاى زندگى سازى است. اين، آن جهت اول. جهت دوم از آن دو جهتى كه عرض كردم، «عبرتهاى عاشورا»ست. غير از درس، عاشورا يك صحنهى عبرت است. انسان بايد به اين صحنه نگاه كند، تا عبرت بگيرد. يعنى چه، عبرت بگيرد؟ يعنى خود را با آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه حال و در چه وضعيتى است؛ چه چيزى او را تهديد مىكند؛ چه چيزى براى او لازم است؟ اين را مىگويند «عبرت». شما اگر از جادهاى عبور كرديد و اتومبيلى را ديديد كه واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده؛ مچاله شده و سرنشينانش نابود شدهاند، مىايستيد و نگاه مىكنيد، براى اينكه عبرت بگيريد. معلوم شود كه چطور سرعتى، چطور حركتى و چگونه رانندگىاى، به اين وضعيت منتهى مىشود. اين هم نوع ديگرى از درس است؛ اما درس از راه عبرت گيرى است. اين را قدرى بررسى كنيم. اولين عبرتى كه در قضيهى عاشورا ما را به خود متوجه مىكند، اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبر صلواتاللَّه و سلامه عليه، جامعهى اسلامى به آن حدى رسيد كه كسى مثل امام حسين عليهالسّلام، ناچار شد براى نجات جامعهى اسلامى، چنين فداكارىاى بكند؟ اين فداكارى حسين بن على عليهالسّلام، يك وقت بعد از هزار سال از صدر اسلام است؛ يك وقت در قلب كشورها و ملتهاى مخالف و معاند با اسلام است؛ اين يك حرفى است. اما حسينبنعلى عليهالسّلام، در مركز اسلام، در مدينه و مكه - مركز وحى نبوى - وضعيتى ديد كه هر چه نگاه كرد چارهاى جز فداكارى نداشت؛ آن هم چنين فداكارى خونين با عظمتى! مگر چه وضعى بود كه حسينبنعلى عليهالسّلام، احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟! عبرت اينجاست. روزگارى رهبر و پيغمبر جامعهى اسلامى، از همان مكه و مدينه پرچمها را مىبست، به دست مسلمانها مىداد و آنها تا اقصى نقاط جزيزةالعرب و تا مرزهاى شام مىرفتند؛ امپراتورى روم را تهديد مىكردند؛ آنها از مقابلشان مىگريختند و و لشكريان اسلام پيروزمندانه برمىگشتند؛ كه در اين خصوص مىتوان به ماجراى «تبوك» اشاره كرد. روزگارى در مسجد و معبر جامعهى اسلامى، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پيغمبر با آن لحن و آن نفس، آيات خدا را بر مردم مىخواند و مردم را موعظه مىكرد و آنها را در جادهى هدايت با سرعت پيش مىبرد. ولى چه شد كه همين جامعه، همين كشور و همين شهرها، كارشان به جايى رسد و آنقدر از اسلام دور شدند كه كسى مثل يزيد بر آنها حكومت مىكرد؟! وضعى پيش آمد كه كسى مثل حسين بنعلى عليهالسّلام، ديد كه چارهاى جز اين فداكارى عظيم ندارد! اين فداكارى، در تاريخ بىنظير است. چه شد كه به چنين مرحلهاى رسيدند؟ اين، آن عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجه دقيق قرار دهيم. ما امروز يك جامعهى اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعهى اسلامى، چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليهالصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه او حكومت مىكرد، سرهاى پسرانش را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند؟! كوفه يك نقطهى بيگانه از دين نبود! كوفه همان جايى بود كه اميرالمؤمنين عليهالسّلام در بازارهاى آن راه مىرفت؛ تازيانه بر دوش مىانداخت؛ مردم را امر به معروف و نهى از منكر مىكرد؛ فرياد تلاوت قرآن در «آناء الليل و اطراف النهار» از آن مسجد و آن تشكيلات بلند بود. اين، همان شهر بود كه پس از گذشت سالهايى نه چندان طولانى در بازارش دختران و حرم اميرالمؤمنين عليهالسّلام را، با اسارت مىگرداندند. در ظرف بيست سال چه شد كه به آنجا رسيدند؟ اگر بيمارىاى وجود دارد كه مىتواند جامعهاى را كه در رأسش كسانى مثل پيغمبر اسلام و اميرالمؤمنين عليهما السّلام بودهاند، در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند، اين بيمارى، بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از آن بترسيم. امام بزرگوار ما، اگر خود را شاگردى از شاگردان پيغمبر اكرم صلوات اللَّه و سلامه عليه محسوب مىكرد، سر فخر به آسمان مىسود. امام، افتخارش به اين بود كه بتواند احكام پيغمبر را درك، عمل و تبليغ كند. امام ما كجا، پيغمبر كجا؟! آن جامعه را پيغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. اين جامعهى ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت، اينجاست! ما بايد آن بيمارى را بشناسيم؛ آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم. به نظر من اين پيام عاشورا، از درسها و پيامهاى ديگر عاشورا براى ما امروز فورىتر است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمد كه حسينبنعلى عليهالسّلام، آقازادهى اول دنياى اسلام و پسر خليفهى مسلمين، پسر علىبنابىطالب عليهالصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه پدر بزرگوارش بر مسند خلافت مىنشست، سر بريدهاش گردانده شد و آب از آب تكان نخورد! از همان شهر آدمهايى به كربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم اميرالمؤمنين عليهالسّلام را به اسارت گرفتند! حرف در اين زمينه، زياد است. من يك آيه از قرآن را در پاسخ به اين سؤال مطرح مىكنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمين معرفى مىكند. آن آيه اين است كه مىفرمايد: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا.» دو عامل، عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دور شدن از ذكر خدا كه مظهر آن نماز است. فراموش كردن خدا و معنويت؛ حساب معنويت را از زندگى جدا كردن و توجه و ذكر و دعا و توسل و طلب از خداى متعال و توكل به خدا و محاسبات خدايى را از زندگى كنار گذاشتن. دوم «و اتبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانيها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در يك جمله: دنياطلبى. به فكر جمعآورى ثروت، جمعآورى مال و التذاذ به شهوات دنيا افتادن. اينها را اصل دانستن و آرمانها را فراموش كردن. اين، درد اساسى و بزرگ است. ما هم ممكن است به اين درد دچار شويم. اگر در جامعه اسلامى، آن حالت آرمانخواهى از بين برود يا ضعيف شود؛ هر كس به فكر اين باشد كه كلاهش را از معركه در ببرد و از ديگران در دنيا عقب نيفتد؛ اينكه «ديگرى جمع كرده است، ما هم برويم جمع كنيم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح دهيم»، معلوم است كه به اين درد دچار خواهيم شد. نظام اسلامى، با ايمانها، با همتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهميت دادن و زنده نگهداشتن شعارها به وجود مىآيد و حفظ مىشود و پيش مىرود. شعارها را كم رنگ كردن؛ اصول اسلام و انقلاب را مورد بىاعتنايى قرار دادن و همه چيز را با محاسبات مادى مطرح كردن و فهميدن، جامعه را به آنجا خواهد برد كه به چنان وضعى برسد. آنها به آن وضع دچار شدند.روزگارى براى مسلمين، پيشرفت اسلام مطرح بود؛ رضاى خدا مطرح بود؛ تعليم دين و معارف اسلامى مطرح بود؛ آشنايى با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حكومت، دستگاه ادارهى كشور، دستگاه زهد و تقوا و بىاعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود و نتيجهاش آن حركت عظيمى شد كه مردم به سمت خدا كردند. در چنان وضعيتى، شخصيتى مثل علىبنابيطالب عليهالسّلام، خليفه شد. كسى مثل حسين بن على عليهالسّلام شخصيت برجسته شد. معيارها در اينها، بيش از همه هست. وقتى معيار خدا باشد، تقوا باشد، بىاعتنايى به دنيا باشد، مجاهدت در راه خدا باشد؛ آدمهايى كه اين معيارها را دارند، در صحنهى عمل مىآيند و سر رشتهى كارها را به دست مىگيرند و جامعه، جامعه اسلامى مىشود. اما وقتى كه معيارهاى خدايى عوض شود، هر كس كه دنيا طلبتر است، هر كس كه شهوترانتر است، هر كس كه براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگتر است، هر كس كه با صدق و راستى بيگانهتر است، بر سر كار مىآيد. آن وقت نتيجه اين مىشود كه امثال عمربنسعد و شمر و عبيداللَّهبنزياد به رياست مىرسند و كسى مثل حسينبنعلى عليهالسّلام، به مذبح مىرود، و در كربلا به شهادت مىرسد! اين، يك حساب دو دو تا چهارتاست. بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معيار تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل حسين بن على عليهالسّلام، بايد خونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پا دارى در كار دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويى و بىاعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت، معلوم است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار گيرد و كسى مثل عبيداللَّه، شخص اول كشور عراق شود. همهى كار اسلام اين بود كه اين معيارهاى باطل را عوض كند. همهى كار انقلاب ما هم اين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادى جهانى بايستد و آنها را عوض كند. دنياى امروز، دنياى دروغ، دنياى زور، دنياى شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادى بر ارزشهاى معنوى است. اين دنياست! مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويت در دنيا رو به افول و ضعف بوده است. پولپرستها و سرمايهدارها تلاش كردهاند كه معنويت را از بين ببرند. صاحبان قدرت، يك نظام و بساط مادىاى در دنيا چيدهاند كه در رأسش قدرتى از همه دروغگوتر، فريبكارتر، بىاعتناتر به فضايل انسانى و نسبت به انسانها بيرحمتر مثل قدرت امريكاست. اين مىآيد در رأس و همينطور، مىآيند تا مراتب پايينتر. اين، وضع دنياست. انقلاب اسلامى، يعنى زنده كردن دوبارهى اسلام؛ زنده كردن «ان اكرمكم عنداللَّه اتقيكم»(65). اين انقلاب آمد تا اين بساط جهانى را، اين ترتيب غلط جهانى را بشكند و ترتيب جديدى درست كند. اگر آن ترتيب مادى جهانى باشد، معلوم است كه شهوترانهاى فاسد رو سياه و گمراهى مثل محمدرضا بايد در رأس كار باشند و انسان با فضيلت منورى مثل امام بايد در زندان يا در تبعيد باشد! در چنان وضعيتى، جاى امام در جامعه نيست. وقتى زور حاكم است، وقتى فساد حاكم است، وقتى دروغ حاكم است و وقتى بىفضيلتى حاكم است، كسى كه داراى فضيلت است، داراى صدق است، داراى نور است، داراى عرفان است و داراى توجه به خداست، جايش در زندانها يا در مقتل و مذبح يا در گودال قتلگاههاست. وقتى مثل امامى بر سر كار آمد، يعنى ورق برگشت؛ شهوترانى و دنياطلبى به انزوا رفت، وابستگى و فساد به انزوا رفت، تقوى بالاى كار آمد، زهد روى كار آمد، صفا و نورانيت آمد، جهاد آمد، دلسوزى براى انسانها آمد، رحم و مروت و برادرى و ايثار و از خودگذشتگى آمد. امام كه بر سر كار مىآيد، يعنى اين خصلتها مىآيد؛ يعنى اين فضيلتها مىآيد؛ يعنى اين ارزشها مطرح مىشود. اگر اين ارزشها را نگه داشتيد، نظام امامت باقى مىماند. آن وقت امثال حسينبنعلى عليهالصّلاة والسّلام، ديگر به مذبح برده نمىشوند. اما اگر اينها را از دست داديم چه؟ اگر روحيهى بسيجى را از دست داديم چه؟ اگر به جاى توجه به تكليف و وظيفه و آرمان الهى، به فكر تجملات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را - كه هيچ چيز نمىخواهد جز اينكه ميدانى باشد كه در راه خدا مجاهدت كند - در انزوا انداختيم و آن آدم پرروى افزونخواه پرتوقع بىصفاى بىمعنويت را مسلط كرديم چه؟ آن وقت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصلهى بين رحلت نبى اكرم صلواتاللَّهوسلامهعليه و شهادت جگرگوشهاش پنجاه سال شد، در روزگار ما، اين فاصله، خيلى كوتاهتر ممكن است بشود و زودتر از اين حرفها، فضيلتها و صاحبان فضايل ما به مذبح بروند. بايد نگذاريم. بايد در مقابل انحرافى كه ممكن است دشمن بر ما تحميل كند، بايستيم. پس، عبرتگيرى از عاشورا اين است كه نگذاريم روح انقلاب در جامعه منزوى و فرزند انقلاب گوشهگير شود. عدهاى مسائل را اشتباه گرفتهاند. امروز بحمداللَّه مسؤولين دلسوز و علاقهمند و رئيس جمهور انقلابى و مؤمن بر سر كارند، و كشور را مىخواهند بسازند. اما عدهاى، سازندگى را با ماديگرايى، اشتباه گرفتهاند. سازندگى چيزى است، ماديگرى چيز ديگرى است. سازندگى يعنى كشور آباد شود، و طبقات محروم به نوايى برسند. لُبّ و جوهر حادثه عاشورا اين است كه در دنيايى كه همه جاى آن را ظلمت و فساد و ستم گرفته بود، حسينبنعلى عليهالسّلام براى نجات اسلام قيام كرد و در اين دنياى بزرگ، هيچكس به او كمك نكرد! حتّى دوستان آن بزرگوار، يعنى كسانى كه هر يك مىتوانستند جمعيتى را به اين ميدان و به مبارزه با يزيد بكشانند، هر كدام با عذرى، از ميدان خارج شدند و گريختند! ابنعبّاس يكطور؛ عبداللَّهبنجعفر يكطور؛ عبداللَّهبنزبير يكطور؛ بزرگان باقىمانده از صحابه و تابعين يكطور... شخصيتهاى معروف و نام و نشاندار و كسانى كه مىتوانستند تأثيرى بگذارند و ميدان مبارزه را گرم كنند، هر كدام يكطور از ميدان خارج شدند. اين، در حالى بود كه هنگام حرف زدن، همه از دفاع از اسلام مىگفتند. اما وقتى نوبت عمل رسيد و ديدند كه دستگاه يزيد، دستگاه خشنى است؛ رحم نمىكند و تصميم بر شدّت عمل دارد، هركدام از گوشهاى فرار كردند و امام حسين عليه السّلام را در صحنه تنها گذاشتند. حتى براى اينكه كار خودشان را توجيه كنند، خدمت حسينبنعلى عليهالسّلام آمدند و به آن بزرگوار اصرار كردند كه «آقا، شما هم قيام نكنيد! به جنگ با يزيد نرويد!» اين، يك عبرت عجيب در تاريخ است. آنجا كه بزرگان مىترسند، آنجا كه دشمن چهره بسيار خشنى را از خود نشان مىدهد، آنجا كه همه احساس مىكنند اگر وارد ميدان شوند ميدان غريبانهاى آنها را در خود خواهد گرفت؛ آنجاست كه جوهرها و باطن افراد شناخته مىشود. در تمام دنياى اسلامى آن روز - كه دنياى بزرگى بود و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند، آن روز يك كشور بودند - با جمعيت بسيار زياد، كسى كه اين تصميم، عزم و جرأت را داشت كه در مقابل دشمن بايستد، حسينبنعلى عليهالسّلام بود. بديهى بود كه وقتى مثل امام حسينى حركت و قيام كند، عدّهاى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند. اگر چه آنها هم، وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و چقدر شدت عمل وجود دارد، يكىيكى از دور آن حضرت پراكنده شدند، و از هزار و اندى آدمى كه با امام حسين عليهالسّلام، از مكه به راه افتاده، يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، در شب عاشورا تعدا اندكى ماندند كه با مجموع آنچه كه روز عاشورا خودشان را به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر شدند! اين، مظلوميت است. اين مظلوميت، به معناى كوچكى و ذلّت نيست. امام حسين عليه السّلام، عظيمترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است؛ چون او در چنين ميدانى ايستاد و نترسيد و مجاهدت كرد. اما اين انسان بزرگ، به قدر عظمتش، مظلوميت دارد. همانقدر كه بزرگ است، همان قدر هم مظلوم است؛ و با غربت هم به شهادت رسيد. فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه به ميدان نبرد مىرود؛ مردم به نام او شعار مىدهند و از او تمجيد مىكنند؛ ميدان اطراف او را انسانهاى پرشورى مثل خود او گرفتهاند؛ مىداند كه اگر مجروح يا شهيد شود، مردم با او چگونه با شور برخورد خواهند كرد، و آن انسانى كه در چنان غربتى، در چنان ظلمتى، تنها، بدون ياور، بدون هيچگونه اميد كمكى از طرف مردم، با وسعت تبليغات دشمن، مىايستد و مبارزه مىكند و تن به قضاى الهى مىسپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مىشود. عظمت شهداى كربلا به اين است! يعنى براى احساس تكليف، كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند؛ از تنهايى خود، احساس وحشت نكردند؛ كم بودن عدّه خود را مجوزّى براى گريختن از مقابل دشمن قرار ندادند. اين است كه يك آدم را، يك رهبر را، يك ملت را عظمت مىبخشد: نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن. سيدالشهدا عليهالصّلاةوالسّلام، مىدانست كه بعد از شهادت او، دشمن تمام فضاى جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات بر ضدّ او پر خواهد كرد. امام حسين عليه السّلام، كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد. مى دانست دشمن چه خباثتهايى خواهد كرد. درعين حال، اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او، بالأخره دشمن را هم در كوتاه مدّت و هم در بلند مدّت شكست خواهد داد. و همينطور هم شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين عليه السّلام، شكست خورد. كشته شدن، شكست خوردن نيست. در جبهه جنگ آن كس كه كشته مىشود شكست نخورده است. آن كس كه به هدف خود نمىرسد، شكست خورده است. هدف دشمنان امام حسين عليه السّلام، اين بود كه اسلام و يادگارهاى نبوّت را از زمين براندازند. اينها شكست خوردند. چون اينطور نشد. هدف امام حسين عليهالسّلام اين بود كه در برنامه يكپارچه دشمنان اسلام، كه همهجا را به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند يا قصد داشتند درآوردند، رخنه ايجاد شود؛ اسلام و نداى مظلوميت و حقانيّت آن در همه جا سر داده شود و بالأخره دشمن اسلام، مغلوب شود. و اين، شد. هم در كوتاه مدّت امام حسين عليهالسّلام پيروز شد و هم در بلند مدّت. در كوتاه مدّت به اين ترتيب كه، خودِ اين قيام و شهادت مظلومانه و اسارت خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنىاميّه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه در دنياى اسلام - در مدينه و در مكه - پىدرپى حوادثى پيش آمد و بالأخره منجر به نابودى سلسله آل ابىسفيان شد. به فاصله سه، چهار سال، سلسله آل ابىسفيان به كلّى برافتاد و از بين رفت. چه كسى خيال مىكرد اين دشمنى كه امام حسين عليه السّلام را مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده بود، آنطور مغلوب انعكاس فرياد آن امام شود؛ آن هم در سه يا چهار سال؟! در دراز مدّت هم امام حسين عليهالسّلام پيروز شد. شما به تاريخ اسلام نگاه كنيد و ببينيد چقدر دين در دنيا رشد كرد! چقدر اسلام ريشهدار شد! چگونه ملتهاى اسلامى پديدار شدند و رشد كردند! علوم اسلامى پيشرفت كرد، فقه اسلامى پيشرفت كرد و بالأخره بعد از گذشت قرنها، امروز، پرچم اسلام بر فراز بلندترين بامهاى دنيا، در اهتزاز است. آيا يزيد و خانواده يزيد به اينكه اسلام اينطور، روزبهروز رشد كند راضى بودند؟ آنها مىخواستند ريشه اسلام را بكَنند؛ مىخواستند از قرآن و پيغمبر اسلام، اسمى باقى نگذارند. اما مىبينيم كه درست به عكس شد. پس، آن مبارز و مجاهد فىسبيلاللَّه كه آنطور مظلومانه در مقابل دنيا ايستاد و خونش ريخته شد و خاندانش به اسارت رفتند، از همه جهت، بر دشمن خود پيروز شد. اين، براى ملتها يك درس است. لذاست كه از رهبران بزرگ دنياى معاصر - حتى آنهايى كه مسلمان هم نيستند - نقل مىكنند كه گفتهاند: «ما راه مبارزه را، از حسينبنعلى عليه السّلام ياد گرفتيم.» انقلاب خودِ ما هم يكى از همين مثالهاست. مردم ما هم از حسينبنعلى عليه السّلام ياد گرفتند. فهميدند كه كشته شدن، دليل مغلوب شدن نيست. فهميدند كه در مقابل دشمنِ علىالظّاهر مسلّط، عقب نشينى كردن، موجب بدبختى و روسياهى است. دشمن هر چه با عظمت باشد، اگر جناح مؤمن و فئه مؤمنه، باتوكّل به خدا در مقابل او مجاهدت كند ، بالأخره شكست با دشمن و پيروزى با فئه مؤمنه است. اين راملت ما هم فهميدند. آنچه كه من امروز مىخواهم عرض كنم اين است: شما برادران و خواهران عزيز و همه ملت بزرگ ايران بايد بدانيد كه كربلا الگوى هميشگى ماست. كربلا مثالى است براى اينكه در مقابل عظمت دشمن، انسان نبايد دچار ترديد شود. اين، يك الگوى امتحان شدهاست. درست است كه در روزگار صدر اسلام، حسين بن على عليهالسّلام، با هفتاد و دو نفر به شهادت رسيد؛ اما معنايش اين نيست كه هركس راه حسين عليه السّلام را مىرود و همه كسانى كه در راه مبارزهاند، بايد به شهادت برسند؛ نه. ملت ايران، بحمداللَّه امروز راه حسين عليه السّلام را آزمايش كرده است و با سر بلندى و عظمت، در ميان ملتهاى اسلام و ملتهاى جهان، حضور دارد. آنچه كه شما پيش از پيروزى انقلاب انجام داديد و رفتيد، راه حسين عليه السّلام؛ يعنى نترسيدن از خصم و تن دادن به مبارزه با دشمن مسلّط بود. در دوران جنگ نيز همينطور بود. ملت ما مىفهميد كه در مقابل او، دنياى شرق و غرب و همه استكبار ايستاده است؛ اما نترسيد. البته ما شهداى گرانقدرى داريم. عزيزانى را از دست داديم. عزيزانى از ما، سلامتىشان را از دست دادند و جانباز شدند. عزيزانى، چند سال را در زندانها گذراندند. عدّهاى هنوز هم در زندان بعثيها هستند. اما ملت با اين فداكاريها به اوج عزّت و عظمت رسيده است؛ اسلام عزيز شده است؛ پرچم اسلام بر افراشته شده است. اين، به بركت آن ايستادگى است. نكتهاى كه مىخواهم عرض كنم اين است: آن ايستادگى، امروز هم واجب و لازم است. امروز قدرت استكبارى امريكا مىخواهد ملت ايران و ملتهاى مبارز مسلمان را در همه دنيا، از سطوت و بطش خود بترساند. بعد از آنكه بلوك شرق از بين رفت، بسيارى از اجزاى پارهپاره آن، از روى ضعف نفس، جذب و تسليم دشمن ديروز خودشان شدند و دولتهاى ضعيف النّفس، در بسيارى از كشورها زير بار تحميل دولت امريكا رفتند. امروز سياستى كه امريكا به دوستان و دستياران خودش املا مىكند، اين است كه هر مقاومتى در راه تسلّط مطلق استكبار را بايد از بين ببرند. مىگويند: «اكنون كه بسيارى از دولتها در مقابل ما تسليم شدهاند، چرا طرفداران اسلام تسليم نمىشوند؟! چرا ملتهاى اسلامى تسليم نمىشوند؟! چرا ملت ايران تسليم نمىشود؟!» مىخواهند ملتهاى مسلمان رابترسانند. امروز، آن روزى است كه ملتهاى اسلامى نبايد در مقابل ظاهر قدرتمندانه استكبار، دچار ترس و ترديد شوند. اين مبارزه ادامه دارد. البته ملت بزرگوار ما، تا امروز كه دوران سازندگى است، مسائل و مشكلات زيادى را از سر گذرانيده است. مصايب بزرگى را شما پشت سر گذاشتهايد و بحمداللَّه به اينجا رسيدهايد. اما مقاومت لازم است. دشمنان بايد از تسليم شدن ملت ايران مأيوس شوند. هيچكس در داخل نظام جمهورى اسلامى وجود ندارد كه بشود اين حق را به او داد كه از سطوت و شوكت ظاهرى و پوشالى دشمنان بترسد و واهمه كند. ما ملت بزرگى هستيم. ما از چه كسى مىترسيم!؟ ما داراى قدرتهاى فراوان هستيم. ملت ما داراى استعداد علمى است؛ داراى ذخاير مادّى است؛ داراى سابقه تاريخى است؛ داراى ريشههاى علمى و فرهنگى است؛ بالاتر از همه، داراى ايمان اسلامى و توكّل به خداست. ملت ما ملت مستقلى است و بايد به خود تكيه كند. مسؤولين بايد به ملت و استعدادهاى ملّت تكيه كنند. دست حاجت به طرف دشمن نبايد دراز كرد. دشمن، منتظر اظهار ضعف و عجز از طرف ملتِ طرفدار قرآن و اسلام است. ما نبايد اين فرصت و امكان را به دشمن بدهيم كه خيال يا احساس كند كه در ميان ما، ضعفى هست. جوانانِ بااستعداد هستند؛ نيروهاى علمى در ميان ما هستند؛ روح ابتكار در ميان ملت ما فراوان است. اين ملت مىتواند روى پاى خودش بايستد. دشمن به مؤمنين و به اسلام هيچگونه كمكى نخواهد كرد. اينها با اسلام دشمنند. همه مسؤولين در بخشهاى مختلف، بايد به اين نكته توجّه كنند. ما بايد به خودمان متّكى باشيم؛ به سرمايههاى خودمان، به علم خودمان، به استعداد خودمان، به تواناييهاى مادّى خودمان، به ذخاير زيرزمينى خودمان. نه اينكه راه دادوستد را ببنديم. اما نبايد تسليم و مقهور قدرت دشمن شويم.
نمودار
![]() مقالات
مرتبط
![]()
آخرین مقالات
|


