 | 20/11/1388 |
|
| | درست يادم نيست كه از چه تاريخى مسألهى حكومت برايمان مطرح شد؛ اما از اول به فكر بوديم ببينيم چه چيزى تكليف ماست، به همان عمل كنيم؛ و آنچه كه پيش آمد، به خواست خداوند متعال بود. |
|  | 18/11/1388 |
|  |
| | آن روز كه جوانان نيروى هوايى در خيابان «ايران» كارتهاى شناسايىشان را بر سر دست گرفته بودند و به طرف بيت امام مىرفتند، خود من شاهد و ناظر بودم. |
|  | 18/11/1388 |
|
| | در مراجعت بود كه راديو اعلان كرد كه صداى انقلاب اسلامى. من ماشين را نگه داشتم آمدم پائين روى زمين افتادم و سجده كردم. يعنى اينقدر براى ما غير قابل تصور و غير قابل باور بود... |
|  | 17/11/1388 |
|
| | در آن سال مسائل بسیار سختى در مشهد پیش آمد؛ اولش حمله به بیمارستان بود كه ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم، در روزى كه حمله شد در همان روز ما حركت كردیم. رفتن به بیمارستان هم ماجراى جالبى است... |
|  | 14/11/1388 |
|
| | تا چند ساعت كسى خبر نداشت كه امام كجا هستند! علّت هم اين بود كه هلىكوپتر، امام را در جايى كه خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مىخواست جايى بنشيند كه جمعيت باشد، مردم مىريختند و اصلاً اجازه نمىدادند كه امام، يك جا بروند و استراحت كنند. مىخواستند دور امام را بگيرند. |
|  | 14/11/1388 |
|
| | جلو آمد و گفت: از قول من به امام بگوييد بچهام اسير دست دشمن بود و اخيراً مطلع شدم كه او را شهيد كردهاند. به امام بگوييد فداى سرتان، شما زنده باشيد؛ من حاضرم بچههاى ديگرم نيز در راه شما شهيد شوند. |
|  | 29/10/1388 |
|
| | واقعاً جا دارد كه يك خطبهى روز جمعه، هفت، هشت ساعت مطالعه پشت سر خودش داشته باشد. اگر ما بتوانيم اين مهم را تأمين كنيم، احساس مىشود كه يك كلاس عمومى سراسرى براى عامهى مردم خواهيم داشت، و اين چيزى است كه قطعاً انقلاب را پيش خواهد برد. |
|  | 29/9/1388 |
|
| | من در همان حال در دلم گفتم قربان جسد پاره پارهات يا اباعبدالله، اينجا انسان مىفهمد كه به زينب كبرى چقدر سخت گذشت، آن وقتى كه خودش را روى نعش عريان برادرش انداخت... |
|  | 4/9/1388 |
|  |
| | نوشتهی زیر بخشی از یاداشت مربوط به جلسات سران قوا در تاریخ چهارشنبه 1365/5/22 (دو روز قبل از روز عرفه سال 1407) است: |
|  | 23/8/1388 |
|
| | البته من حدود سالهاى سىوچهار و سىوپنج بود كه ايشان را شناختم. ايشان تازه از نجف آمده بودند و جوان و فاضل و اهل تحقيق و فعّال و پر شور و مورد احترام بزرگان ما - مانند مرحوم آقاى ميلانى و بعضى از آقايان ديگر در مشهد - و نيز مورد احترام طلّاب بودند. اخوانشان هم در مشهد بودند |
|  | 12/8/1388 |
|
| | آن روز صندوق مشتركى بين ايران و امريكا وجود داشت كه بنده اوايل انقلاب كه به وزارت دفاع رفتم و در آنجا مشغول كار شدم، اين را كشف كردم... |
|  | 9/6/1388 |
|
| |
|
|  | 8/6/1388 |
|
| | فوقالعاده نگران شدم، با حال بسيار ضعيف و ناتوانى كه داشتم خودم را رساندم پاى تلفن، نشستم، بنا كردم اينجا آنجا تلفن كردن، اما خبرها همه متناقض و نگران كننده بود |
|  | 24/5/1388 |
|
| | خداى متعال صحنهاى درست كرد و اين احمق قضيهى حملهاش به كويت پيش آمد، احساس كرد كه اگر بخواهد با كويت بجنگد - البته جنگش با كويت به قصد تصرف كامل كويت بود - احتياج دارد به اينكه از ايران خاطرش جمع باشد؛ اين هم با بودن اسرا امكانپذير نيست. |
|  | 5/5/1388 |
|
| | گفتم خيلى خوب. كاغذ را گرفتم، بردم خدمت امام، جماران؛ گفتم: آقا! اين آقايان فرماندهان ما هستند و ما دار و ندار نظاميمان دست اينهاست. اينها اينجورى ميگويند؛ ميگويند ما هواپيماهاى جنگيمان تا حداكثر مثلاً پانزده شانزده روز ديگر دوام دارد و آخرين هواپيمايمان كه هواپيماى سى 130 است و ترابرى است، تا سى روز و سى و سه روز ديگر بيشتر دوام ندارد. |
|  | 4/5/1388 |
|
| | گفتم: «آقاى بابايى، دست بردار! مىخواهى كار دستِ ما بدهى؟!» دعوايمان مىشد! اصلاً نمىشد او را قانع كرد! با بچههاى سپاه، خيلى خودمانى و رفيق بود و اين مسائل اصلاً برايش اهميت نداشت. |
|  | 8/4/1388 |
|
| | مادر اسيری به من گفت كه بچهام اسير بود، امروز خبر آمد كه شهيد شده است، شما برو به امام بگو فدای سرتان، من ناراحت نيستم! |
|  | 8/4/1388 |
|
| | من در سفرهايى كه در دورههاى مختلف به جاهاى گوناگون داشتهام، بلااستثنا در همۀ كشورها -اعم از كشورهاى اسلامى و غير اسلامى؛ حتى كشورهاى كمونيستى- اين را ديدم. |
|  | 8/4/1388 |
|
| | فردای آن شبی كه امام عزيز(ره)به جوار رحمت الهی پيوسته بودند، سحرگاه در حالت التهاب و حيرت، تفألی به قرآن زدم |
|  | 8/4/1388 |
|
| | گفت: اين از آن فرشهايى است كه از زمان پرتغاليها مانده است. ديدم نه فقط در همان قصر و در همان تشريفات زندگى میكردند، بلكه به همان روش هم زندگى میكردند! انگار نه انگار كه اينها يك گروه انقلابى و مردمىاند! |
|  | 8/4/1388 |
|
| | من در دوران اختناق، استاد معروف عالىمقامى را مىشناختم كه روى كفش شاه آن وقت -محمدرضا- افتاد! اساتيد در صفى ايستاده بودند و محمدرضا از برابر آنها عبور میكرد و اين شخص روى پاى او افتاد! |
|  | 5/4/1388 |
|
| | يكى دو روز اوّل كه به هوش آمده بودم، كسى اجمالاً از وقوع يك انفجارى در حزب به من خبر داد، لكن من در شرائطى نبودم كه درست درك كنم كه چى واقع شده؟ يعنى شايد حتى كاملاً به هوش نبودم، لكن يادم هست كه چيزى به من گفته شد بعد هم يادم رفت. چون غالباً در حال شبيه حالات بعد از بىهوشى بودم. |
|  | 31/3/1388 |
|
| | بنده اول جنگ رفتم اهواز. اولين بار اين لباس را من شب ورود به اهواز پوشيدم؛ معمول هم نبود آنوقت معممين لباس نظامى بپوشند! من ديدم لباس سربازى را ريختهاند آنجا؛ با مرحوم چمران رفته بوديم و از تهران هم يك عده با ما بودند... |
|  | 23/3/1388 |
|
| | گوشههايی از خاطرات حضرت آيتالله خامنهای از والدهی مكرمهشان |
|  | 27/2/1388 |
|
| | من فراموش نميكنم در سال 59 در اين شهر مريوان، با جمع مردم صميمىِ اينجا مواجه شدم و به يك واحد آموزش و پرورش - فكر ميكنم يك دبستان بود - رفتيم و با نوجوانان آنجا حرف زديم. |
|  | 20/2/1388 |
|
| | آن وقتى كه به سنندج رفتيم، خيابانهای شهر از جمعيت پر شد. آقاى موسوى گفت من هيچ وقت اين شهر را اينطور نديده بودم. الان هم اگر كسى از مسؤولان به آنجا برود همينطور است. |
|  | 13/2/1388 |
|
| | مثل اينكه مشغول كارهايى هستيد؟ گفت: بله؛ ما تا امسال فرصت نكرده بوديم آسفالت خيابانهاى پايتخت را كه در انقلاب خراب شده بود، ترميم كنيم! |
|  | 24/1/1388 |
|
| | بنده به باشگاه جوانان میرفتم. وقتی میخواستم وارد باشگاه بشوم، اين طرف و آن طرف را نگاه میكردم، ببينم طلبهها مرا نبينند! |
|  | 23/1/1388 |
|
| | آن موقع در كوچه، با بچهها واليبال بازی میكرديم؛ خيلی هم واليبال را دوست میداشتم. الان هم اگر گاهی بخواهيم ورزش دست جمعی بكنيم – البته با بچههای خودم – به واليبال رو میآوريم كه ورزش خيلی خوبی است. |
|  | 8/1/1388 |
|
| | من خودم شخصاً جوانىِ بسيار پُرهيجانى داشتم. هم قبل از شروع انقلاب، به خاطر فعّاليتهاى ادبى و هنرى و امثال اينها، هيجانى در زندگى من بود و هم بعد كه مبارزات در سال 1341 شروع شد؛ كه من در آن سال، بيست و سه سالم بود... |
|  | 7/1/1388 |
|
| | من البته در آن روز، روز رأىگيرى كرمان بودم از طرف امام يك مأموريتى به من محول شده بود كه بروم بلوچستان و سر بزنم به شهرهاى بلوچستان و مردم آنجا را از نزديك ديدار بكنم و پيام امام را براى آن مردم ببرم |
|