ماجراى عاشوراى سيّدالشهداء، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام كه مظهر مقاومت و به‏ كارگيرى اراده الهى و انسانى و صف‏آرايى جنود رحمان در مقابل جنود شيطان بود.

 

ششم محرم 1428

 

 

... آن روز علاوه بر مأموران شهربانی، مأمورانی هم از ژاندارمری یا ارتش در آنجا مستقر کرده بودند- برای اینکه مبادا شهربانی مورد تهاجم قرار بگیرد- همه آنها از نهاری که برای من آورده بودند خوردند- شاید حدود 40-50 نفر مأمور در آنجا حضور داشتند و همه از آن نهار خوردند- از این برخورد، من فهمیدم وضع بیرون خوبست و مردم بیرجند با آنکه سالیان درازی توسری خورده اند، نترسیده و برای من نهار آورده اند. شب عاشورا را در شهربانی گذراندم. اولین شبی بود که در بازداشت بسر می بردم و از اینکه همه مشغول منبر و روضه و نوحه هستند و من تنها مانده بودم منقلب شدم و در دفترچه ای که همراه من بود مطالبی را نوشتم که اکنون نمی دانم آن دفترچه کجاست. روز عاشورا نزدیک های ظهر دیدم در شهربانی رفت و آمد زیادی می شود مرا به اتاق رئیس شهربانی بردند، چند نفر از قضات دادگستری نیز آنجا حضور داشتند و از من سؤالاتی کردند. من تصور کردم لابد برای محاکمه من دادگاه تشکیل داده اند، لیکن بعد فهمیدم که آن برنامه برای این بوده است که من را با «قرار» آزاد کنند. علت این بود که در بیرون اوضاع شلوغ شده بود، مردم وقتی در روز تاسوعا خبردار شده بودند که دستگیرم کرده اند، راه افتاده بودند و به خانه آقای تهامی رفته و بنا داشتند به شهربانی حمله کنند که آقای تهامی مانع شده بود و گفته بود: خون راه می افتد. گفته بودند: راه بیفتد- این حرکت شهربانی چی ها و مقامات دولتی شهر را نگران کرده بود- لذا درصدد برآمدند که به شکلی مرا آزاد کنند. منتهی از یکی از معتمدین شهر- که سید هم بود- التزام گرفتند که من دیگر منبر نروم و به اصطلاح مرا دست او سپردند. ظهر عاشورا من آزاد شدم من به آن سید اعتراض کردم که چرا از طرف من چنین قولی دادید و چون نمی خواستم برخلاف قول او عمل کنم دیگر منبر نرفتم. البته بعدها خیلی از این قول ها دیگران می دادند و ما تخلف می کردیم. خودمان هم گاهی قول می دادیم و به آن عمل نمی کردیم. لیکن آن موقع اول کار بود. بی تجربه بودیم و فکر می کردیم حالا که مرد مؤمن و مسلمانی قول داده است باید به آن پای بند باشیم و اگر تخلف کنیم «مثلاً آسمان زمین می آید»، لذا پس ا آزادی من دیگر به منبر نرفتم لیکن در مجالس عزاداری شرکت می کردم و پای منبر می نشستم مردم از حضور من در مجالس اظهار شعف می کردند، احترام می گذاشتند و همین که دستگاه مرا ممنوع المنبر کرده بود در میان مردم نوعی تبلیغ برضد دستگاه به شمار می رفت. من تا روز دوازدهم میهمان آن مردی بودم که در شهربانی ملتزم شده بود که من به منبر نروم. روز دوازدهم محرم 83 (15 خرداد 42) به من خبر دادند که آقای خمینی را گرفته اند. من اصلاً باورم نمی آمد. تصور اینکه امام را ممکن است بگیرند برای من قابل قبول نبود. من فکر کردم ممکن است به دنبال دستگیری امام، مرا هم بگیرند از این رو تصمیم گرفتم در مدرسه سکونت گزینم که اگر خواستند مرا دستگیر کنند به میزبان من اهانتی نشود و دردسری برای او ایجاد نکنند. لذا از خانه او خارج شدم و مجدداً به مدرسه بازگشتم. ...

» آرشیو مطالب قبلی : 1   2