|
... وقتی
از مجلس بیرون آمدم، شخصی با من همراه شد که قاضی شهر
عسگر بیرجند بود در اثنای راه یکباره متوجه شدم که عده
ای از جوانان شهر به همراه من می آیند. وقتی که قاضی
عسگر از من جدا شد این جوانها گفتند که این شخص جاسوس
و پلیس است چون با شما همراه بود نگران شدیم که مبادا
برای شما مسأله ای پیش بیاید. فردای آن روز روز هشتم
محرم بود در مجلس دیگری منبر رفتم. مجلس مهمی بود. در
این مجلس بار دیگر درباره مسائل کشور و حادثه فیضیه
مفصل صحبت کردم آنجا هم غوغایی شد و مردم به شدت تحت
تأثیر قرار گرفتند- شب تاسوعا در حسینیه ای به نام
«راغبی» که نوچه های «علم» (وزیر دربار) نیز در آن
حضور داشتند منبر رفم- حضار این حسینیه 80% از کسانی
بودند که وقتی می نشستند باید پایشان را دراز می کردند
تا اتوی شلوارشان نشکند- شهر بیرجند شهر اعیان و
اشرافی است- فقیرترین مردم منطقه ما نیز در شهر
بیرجند- منطقه خراسان شاید از منطقه بیرجند فقیرتر
نداشته باشد. و شاید اشرافی ترین شهرها هم در منطقه
بعد از مشهد، بیرجند باشد- در منبری که در این حسینیه
رفتم بار دیگر درباره فیضیه مفصل صحبت کردم. البته
حاضرین به همان علت که گفتم خیلی تحت تأثیر قرار نمی
گرفتند لیکن از صحبت های من مانند آدم برق گرفته بهت
زده شده بودند و با تعجب گوش می دادند- پس از پایان
منبر طبق روال همه شب به مدرسه رفتم چون در مدرسه ساکن
بودم و در یکی از حجره های آن مدرسه با چند نفر از
طلاب زندگی می کردم. صبح پس از نماز مشغول تعقیب بودم
که دیدم یک نفر وارد اتاق شد- چون مدرسه در و پیکر و
قفل و بستی نداشت و افراد متفرقه راحت وارد می شدند- و
خطاب به من گفت: بفرمایید شهربانی. گفتم: شما مأمورید
که حکم را به من ابلاغ کنید یا مرا جلب کنید؟ گفت:
مأمور جلب شما هستم- من بی درنگ دو رکعت نماز استخاره
خواندم و صد مرتبه «استخیر الله برحمه خیره فی ما فیه»
را در راه که با مأمور می رفتم، گفتم: چون در روایت
است که با نماز استخاره آنچه خیر و صلاح است بر قلب و
زبان انسان جاری می شود- این نماز خیلی مجرب است و من
آن زمان ها هر وقت مشکل مهمی داشتم، این نماز را بجا
می آوردم- وقتی که با آن مأمور را ه افتادم آنهایی که
در آن اتاق با من بودند خیلی متأثر و منقلب شدند لیکن
من ابداً نترسیدم- با اینکه بار اولی بود که دستگیر می
شدم، اصلاً برای من ترس و وحشتی در کار نبود- با ورود
به شهربانی مرا به اتاق رئیس- راهنمایی کردند. رئیس
شهربانی سراوانی بود که بعدها سرگرد شد و زمانی رئیس
کلانتری یک مشهد بود. به نظر من جوان مؤدبی بود و خیلی
با احترام با من برخورد کرد- اسم و مشخصات من را پرسید
و یادداشت کرد- پرسید آیا شما این حرفها را در منبر
زده اید؟ اشاره کرد به بعضی از حرفهایی که زده بودم از
جمله: دعوت مردم به شورش و قیام- من انکار کردم- گفت:
پس در منبر چه حرفهایی زده اید؟ گفتم: درباره مدرسه
فیضیه و فجایعی که در آنجا اتفاق افتاد صحبت کردم چون
من طلبه ام، مسلمانم. از فجایعی که در مدرسه فیضیه
گذشت سخت متأثرم. خواستم مردم نیز بدانند که بر سر
طلبه ها چه آمده است. شروع کرد مرا نصیحت کردن و در
پایان گفت: قول بدهید که دیگر از این حرفها نزنید و
بروید. گفتم: من چنین قولی نمی توانم بدهم. گفت: اگر
قول ندهید، من مجبورم به شما سخت بگیرم زیرا که
مأمورم. گفتم: من هم مأمورم. من هم مأمورم که این
حرفها را بزنم. او یکباره چشمش گرد شد که من چه
مأموریتی دارم از طرف چه کسی مأمورم. پرسید: از طرف چه
کسی مأمورید؟ گفتم: از جانب خدا- او سخت تحت تأثیر
قرار گرفت- گفت: این کار خطر دارد، زحمت دارد، مشکلات
دارد، شما جوانید. گفتم: من فکر نمی کنم بالاتر از
اعدام کاری باشد. شما مجازاتی بالاتر از اعدام ندارید
و من خودم را برای اعدام آماده کرده ام همه کارهای شما
زیر اعدام است- او واقعاً مبهوت شد- گفت: شما که خود
را برای اعدام آماده کرده اید من به شما چه بگویم پس
در اتاق تشریف داشته باشید- خیلی با احترام- تا ببینیم
چه پیش می آید و از اتاق رفت بیرون. پس از رفتن او یک
استوار پیری وارد اتاق شد و بازجویی از من را شروع
کرد- در بازجویی خیلی استاد و مسلط بود و موذیانه
برخورد می کرد- من در آنجا زحمت بازجویی را احساس
کردم. پس از بازجویی من را به اتاق دیگری بردند و
زندانیم کردند- من از بیرون خبری نداشتم لیکن سر ظهر
یکباره دیدم ظرفهای غذا را یکی پس از دیگری برایم
آوردند. ما مشهدی ها می گوییم «مجمعه- مجمعه پشت مجمعه
غذا برای من می امد- یک مجمعه از منزل آقای تهامی- یک
مجمعه از منزل آقای شهیدی- یک مجمعه از هیأت ابوالفضلی
ها و ...
|