RSS دیگران
صفحه اصلیRSS سایت رهبریدرباره سایت رهبریتماس با مازبانهای دیگر
امروز شنبه، ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
  • يادداشت
  • گفتگو
  • خاطره
  • گزارش
  • پرونده
  • صفحات ویژه‌
  • مقالات جستار
1387/09/12نسخه قابل چاپ

مدرس‌تر از مدرس می‌خواهیم

مصطفی غفاری

دکتر همان اول عذرخواهی کرد از این‌که اتاقش این‌همه به‌هم ریخته است. فن‌کوئل اتاق خراب بود و ساعتی پیش آمده بودند تا درستش کنند. بین کلی کتاب‌ و دست‌نوشته‌ و میز و صندلی و قطعات بازشده‌ی دستگاه فن‌کوئل، هرکدام گوشه‌ای برای نشستن پیدا کردیم اما استاد آن‌قدر در پاسخ به پرسش‌ها دقیق و مسلط بود که شلوغی اتاق و جای کم برای نشستن یادمان رفت؛ و چای ایرانی هم سرد شد...

- در تاریخ معاصر ما مدرس از روحانیون سیاسی به‌شمار می‌رود. زمانه‌ی مدرس چه زمانه‌ای است؟ فرق مدرس با بقیه‌ی هم‌مسلکانش در این زمانه چیست؟

این­طور نیست که بتوانیم بگوییم روحانیون در ایران دو دسته هستند: روحانیون سیاسی و روحانیون غیرسیاسی. بعد هم بگوییم روحانیونی که در سیاست وارد شده‌اند، همه­شان کارنامه­ی موفقی داشته‌اند. نه؛ روحانیونی که در سیاست وارد شده‌اند، خطاهایی هم داشته‌اند. خیلی­ها کمتر خطا داشتند، بعضی­ها بیشتر. برخی در یک دوره­ای از زندگی­ وارد سیاست شدند و بعد رفتند بیرون؛ به خاطر این‌که تاب نیاوردند. سیاست جای لغزنده­ای است و حفظ تقوی در آن خیلی مشکل است. مخصوصاً در کنار سیاسیون که معمولاً آدم­هایی متغیر بر حسب تغییر در صحنه­ی سیاست هستند. این معمولاً با اصول­گرایی علما جور نیست.
 

مرحوم مدرس در دوران بعد از مشروطه زندگی می­کند که دوران سختی است. نهضتی مردمی به پا شده و توانسته به مراحل اولیه‌ی پیشرفت و پیروزی برسد اما یک جایی متوقف شده و عده­ی زیادی از روحانیون هم سرخورده شده‌اند و از نهضت کنار رفته‌اند. استبداد قدیم جای خودش را به استبداد جدیدی به نام پهلوی داده است. بعضی­ از روحانیون هم دیگر از شرکت در مسائل سیاسی ابا دارند؛ به خاطر شکست مشروطه. این فضا فضای سختی است. ما امروز به خاطر این‌که زیر سایه‌ی حکومت ولایت فقیه هستیم، این مسئله را ساده می­گیریم ولی در زمان خودش این مسئله عظمت زیادی دارد که کسی بتواند هم شأن روحانی خودش را حفظ کند و هم در جایی وارد شود که به هر حال محل شبهه هست. به نظر من مرحوم مدرس شأن خودش را حفظ کرده ولی نه در قالب یک روحانی مقدس.

در برخی از اذهان این­طور جا انداخته بودند که آخوند اگر وارد عرصه‌ی سیاست نشود، بهتر است. مثلاً پیشنمازی خیلی زاهد است که در اجتماع و سیاست نیست. به قول یکی از متفکران، تقوای گریز بر تقوای ستیز غلبه داشت. خیلی سخت بود که این ارتباط بین روحانی سیاسی با مردم برقرار بشود اما مدرس جزو معدود کسانی است که به نظر من در این زمینه اگر نگوییم خیلی موفق بود، دست‌کم قافیه را نباخت. ممکن است گفته شود اگر مدرس خیلی موفق بود که پدر رضاشاه را درمی­آورد و اگر دستش به مردم می­رسید و می­توانست منطق خودش را حاکم کند، از رژیم پهلوی چیزی باقی نمی‌گذاشت. بله اما همه­ی مشکل امثال مدرس این بود که نمی‌توانستند افق بینشی که داشتند را اولاً به سایر علما سرایت بدهند و ثانیاً برای مردم کاملاً تبیین کنند.

- یعنی مدرس برای این‌که بخواهد حرکت بزرگی علیه رژیم داشته باشد، فاقد پایگاه اجتماعی لازم بوده؟

نه؛ پایگاه اجتماعی خودش را داشته ولی این‌جا پایگاه اجتماعی مرجعیت لازم است. مدرس یا باید خودش از تبار مرجعیت می‌بود یا این گروه را با خودش هماهنگ می‌کرد که این‌کار هم سخت است. علمای عتبات آن زمان با انگلیسی­ها و حکومت­ وابسته­ی عراق درگیر بودند. در ایران هم تازه حوزه‌ی علیمه‌ی قم توسط شیخ عبدالکریم حائری تأسیس شده بود. فضای ایران در آن زمان، خیلی خاص بود. نمی‌شد همه‌ی علما یک‌دفعه بیایند پشت سر مدرس.

- مدرس در انقلاب عشرین عراق نقشی داشت؟

نه، نقشی ندارد. یعنی من سندی ندیده‌ام. شاید بدش نمی­آمده با انگلیسی­ها مبارزه کند ولی حوزه‌ی فعالیت­های مدرس بیشتر ایران و مجلس است.

- مدرس در خط تفکر سیاسی­ای قرار می­گیرد که از نهضت تنباکو به بعد احیا می­شود و خودش را نشان می­دهد. او مثل سایر علمای این جریان، استقلال‌خواه و قهرمان مبارزه‌ی منفی است و از همان اول تأکیدش روی عدم امتیازدهی به بیگانگانی بوده که نیروی سیاسی فعال در جامعه­ی ایران حساب می­شدند. در آن دوران ورود به مسایل سیاسی برای علما کاری خودآگاهانه بوده یا آن‌ها به این نتیجه ­رسیده بودند که در فضای نسبتاً باز سیاسی بیشتر به امور اجتماعی برسند؟ از نظر آن‌ها این ورود، به امر اجتماعی است یا امر سیاسی؟

ببینید امروز علما و روحانیون زیادی داریم که در سیاست هستند اما خطی که برای ما خط اصلی مبارزه با استعمار است و احیای هویت ماست، خط امام است. روحانیون دیگر هم می‌توانند سیاسی باشند اما هر مقدار که با این خط زاویه داشته باشند، قابل بررسی است. به نظر من در آن دوره هم این­طور نبوده که خط­های سیاسی روحانیون و علما ده تا و صد تا باشد. این خط را در قرن گذشته مرحوم میرزای شیرازی در ماجرای تنباکو تبیین کرد. چون مرجعیت در روحانیت حرف اول را می­زند.

- فقط با یک اقدام؟

بیش از یک اقدام است. خیلی بزرگ است. اصلاً میرزای شیرازی، امام خمینی قرن گذشته است. این‌که یک دفعه روحانیت و مردم را جلوی سلطنت قرار بدهد مگر شوخی است؟ شاهی که ظل‌الله است و هرجا اسمش هست، یک ظل‌الله هم پشتش می­نویسند را میرزا بی‌اعتبار کرد. یک‌دفعه میرزای شیرازی می­گوید: "الیوم إستعمال توتون و تنباکو بأی نحو کان در حکم محاربه با امام زمان(عج) است." یعنی سلطنت را مقابل امام زمان می­گذارد، نه این‌که فقط بگوید حرام است.
 

بعد از حکم میرزای شیرازی، قاجاریه در سراشیبی سقوط افتادند. برای همین نهضت مشروطه پیروز شد. مرحوم مدرس می­گوید بعد از نامه­ی میرزای شیرازی، برای سلطنت در ایران احترامی باقی نماند. مشروعیت و مقبولیت حکومت­ها به احترام مردم است؛ اگر احترام مردم نباشد، پایدار نمی‌مانند. بعد از قضیه‌ی تنباکو احترام سلاطین از دست رفت. این چیز کمی نیست. برای فروپاشی قاجاریه همین کافی است و این ضربه کار خودش را می­کند. اگر رگ گوسفندی را قطع کنید دیگر لازم نیست سرش را هم ببرید؛ آنقدر از او خون می‌رود تا ­بمیرد. رژیم­ها وقتی احترامشان نزد مردم کم شود و بی­اعتبار شوند، این خونی است که جاری شده و دیگر برنمی­گردد. مدرس معتقد است که اگر قیام تنباکو نبود، مشروطه هم واقع نمی­شد. درست هم می­گوید. حالا خود مدرس در خطی حرکت می­کند که مبارزات آن از میرزای شیرازی شروع شده است.

- جریان‌های موازی و معارض با این خط هم داریم؟

علمای دیگری هم در این جریان- هم در جریان مشروطه هم در دوره‌ی رضاشاه- داریم؛ فقط مرحوم مدرس نیست اما خط مبارزه را باید یک مرجع دارای نفوذ ترسیم کند. این خط، خط میرزای شیرازی بود. البته خط­های سیاسی دیگری هم هستند اما به نظر من در مقابل این خط قابل اعتنا نیستند.

- در میان کسانی که به عنوان نیروهای مذهبی در سیاست فعال بودند، کسی مثل سیدجمال را هم داریم.

بله، خط مرحوم سیدجمال‌الدین اسدآبادی را هم داریم اما خود مدرس به سیدجمال ایراد می­گیرد. مدرس نامه‌ی مشهوری را که سیدجمال به میرزای شیرازی نوشته، نقد می­کند.

- که اصلاً چرا چنین نامه­ای نوشتی؟

نقدِ مدرس یعنی اصلاً بی­ادبی کردی شما که این­طور نسبت به مرجع صحبت کردی. مدرس می‌گوید: تو که می­گویی بانک چیست، بعد بانک را این­طوری تعریف می‌کنی، خودت هم نمی‌فهمی بانک چیست! البته پیداست که سیدجمال مبارز است، ضد انگلیسی و ضد استعمار است اما خط میرزا خط دیگری است برای ایران و حوزه‌ی تشیع که مدرس هم در همین خط قرار دارد. من خط مذهبی نیرومندی جدای از این نمی­بینم.

- شما در کتاب تاریخ تحولات سیاسی ایران، مدرس را از قهرمانان موازنه‌ی منفی معرفی کرده‌اید. در ذهن ما چهره‌هایی مثل مصدق بیشتر به این سیاست نزدیک هستند.

خط میرزای شیرازی هم ضد روس است هم ضد انگلیس. خط موازنه‌ی منفی است. این صرفاً مال میرزا هم نیست. قبل از میرزا در جنگ­های ایران و روس هم در میان علما و رجال خوش­نام آن زمان مثل امیرکبیر و حتی عباس میرزا می­توانیم این خط را ببینیم. این خط خواهان آن بوده که نه روس در ایران دخالت کند نه انگلستان و نه هیچ کشور خارجی دیگر. در میرزای شیرازی و جریان نهضت تنباکو این خط پررنگ می­شود. خط موازنه‌ی منفی قبلاً هم بوده اما نه در قالب یک نهضت دینی.

مثلاً گاندی در هند نمک را تحریم کرد. حالا فرض کنید این تحریم بیاید در حوزه­ی فکری دیگری و رنگ دینی بگیرد. در ملی شدن صنعت نفت و قبل از آن هم ما یک نوع ترویج خودکفایی ملی را داریم. اما گاهی این خودکفایی ملی با یک نوع هویت و در فضای دینی هست، گاهی نه. اثرش فرق می­کند. جمهوری اسلامی یک جمهوری است که به نحوی مقدس شده و با یک جمهوری غیرمقدس فرق می‌کند. وقتی در این کشور خلافی می‌کنید، هم قانون را زیر پا گذاشته‌اید و هم خلاف شرع کرده‌اید. در جاهای دیگر شاید فقط خلاف قانون باشد.

مدرس هم در همان خط قرار می­گیرد. خط موازنه‌ی منفی که در نهضت میرزای شیرازی و به وسیله‌ی آن مرجع پایه­ریزی شده است. پس مدرس به جریانی وصل می­شود که ریشه در تاریخ دارد. مدرس خودش این اتصال را بیان می­کند، نه این‌که حرف من باشد. او در قیام تنباکو نه به صورت یک رهبر که در غالب یک طلبه­ی فعال شرکت داشته و ظاهراً هم در ایران فعال بوده هم در عراق. حتی بعد از قضیه‌ی تحریم، خدمت میرزا هم رسیده. مدرس تعبیری راجع به میرزا دارد؛ می­گوید: "وقتی من خدمت میرزای شیرازی رسیدم، عظمتی فوق تصور داشت!" مدرس خودش آدم بزرگی است. آدم بزرگ وقتی آدم بزرگی را می­بیند، خوب می­فهمد. مدرس می­گوید میرزای شیرازی از همان‌جا اعلام خطر کرد که حالا دیگر انگلستان و استعمار متوجه قدرت روحانیت شده‌اند و برای آن برنامه­ریزی می­کنند.

مدرس با تجربه­ی تنباکو و مسایل بعد از آن، وارد مشروطه می­شود. در اصفهان گُل می‌کند و در کنار حاج آقا نورالله قرار می­گیرد و وارد مشروطه می‌شود. یک دو سالی نماینده‌ی طلاب و روحانیون در انجمن اصفهان هم بوده است. به نظر من این قسمت‌هایی که در تاریخ نوشته­اند که مثلاً ایشان با ظل‌السلطان حاکم اصفهان قبل از مشروطه مبارزه کرده، جنبه­ی تاریخی دقیقی ندارد. مدرس قبل از مشروطه به عنوان یک مجتهد درجه‌ی اول در سطح شهر اصفهان که حوزه‌ی علمیه‌ی بزرگی داشته، مطرح نیست.
 

در مشروطه‌ی دوم مدرس به عنوان یکی از پنج نفر علمای ناظر بر قوانین مجلس مطرح می‌شود و در سطح تهران شناخته می‌شود. علمای اصفهان هم از او حمایت می­کنند تا به مجلس برود. این جمع پنج نفره به قول مرحوم نائینی قوه­ی مسدّده است.

- گرایش سیاسی مدرس در مجلس بیشتر به کدام طرف است؟

در اختلافات دموکرات­ها و اعتدالیون، به نظر می­آید بیشتر طرف اعتدالیون است. شاید چون دموکرات­ها مرام ضد روحانیت داشتند. اما این طور نیست که مدرس اعتدالی خوانده بشود.

- در یکی از سرمقاله­های نشریه‌ی پگاه حوزه، ایده‌ی جالبی مطرح شده بود. عنوان مقاله "حلقه­ی شاه­آبادی و تحولات تاریخ معاصر ایران" بود. نویسنده تأثیر مکتب اخلاقی و عرفانی مرحوم شاه‌آبادی بر امام و حلقه‌های بعدی شاگردان ایشان را بررسی کرده بود. وقتی می‌گوییم خط میرزای شیرازی آیا به این معنی است که چنین چیزی در آن زمان مطرح بوده؟ خط احیای اندیشه‌ی سیاسی تشیع که از نهضت تنباکو به بعد شکل گرفته، آیا مکتب و رویه‌ی علمی خاصی دارد؟ یا این‌که فقط یک گرایش سیاسی است؟

یک خط سیاسی است که به هر حال مبنای خودش را هم دارد.

- آیا همه‌ی فعالان و پیروان این خط در یک‌جا به هم می­رسند؟ یعنی مدرس و نائینی و آخوند خراسانی بالاخره جزء یک حلقه‌ی علمی به شمار می­آیند و یک پایگاه علمی دارند؟

حلقه‌ی میرزای شیرازی به مشروطیت و نجف می‌رسد و مدرس در همین مسیر قرار می‌گیرد اما این‌ علما همه در یک رده نیستند. آخوند خراسانی یک مرجع تقلید و خودش از رهبران مشروطیت است. طبیعی است که خط خودش را دارد. مرحوم نائینی هم همین­طور. مدرس بیشتر در خط سیاسی اجرایی ایران وارد شده و آن‌ها کمتر. آن‌ها هرچند در امور سیاسی دخالت می­کردند، در عین حال پایگاه حوزوی خودشان را هم حفظ می‌کردند اما مدرس به قول معروف خاکی هم شده؛ آمده در صحنه­ای که فحش می­شنود و کشیده می­خورد. نماینده هرچند شخصیت برجسته‌ای باشد، باز هم نماینده است و فرق می­کند با مرجع تقلید.

مدرس در غالب نمایندگی مجلس مطرح است. البته این‌که آن قوه­ی پنج نفره چقدر توانسته طبق اصل دوم متمم قانون اساسی اجرا بشود، جای بررسی است. مدرس هم بعداً دیگر به این نام به مجلس نمی­رود؛ به نام نماینده‌ی مردم می­رود. این‌که نخواسته یا نشده، باید بررسی شود.

- این قوه‌ی مسدده دیگر وجود خارجی نداشته؟

فراز و نشیب­هایی داشته اما در دوره‌ی دوم کاملاً بوده.

- بعدها چطور؟

اسمش بوده؛ علما کسانی را معرفی می­کردند و در برخی دوره‌ها هم اجرا می­شده. البته مثل شورای نگهبان امروز نبوده که رکن جدایی باشد و قوانین مجلس برود آن‌جا بررسی دقیق و بعد هم رد یا تأیید شود. اما در دوره‌ی پهلوی این اصل اجرا نمی­شده؛ برای همین در قیام­های دوره‌ی پهلوی، یکی از خواسته‌های علما احیای همین اصل متمم قانون اساسی است که برای علما مهم بوده اما رژیم آن را اجرا نمی­کرده است.

- در جریان مهاجرت مدرس و برخی فعالان سیاسی مشروطه به عثمانی، وقتی سلطان دستور آوردن چای عجمی برای میهمانان را می‌دهد، چرا مدرس آن‌طور برآشفته می‌شود و می‌گوید: چای ایرانی؛ نه عجمی!؟ نگاه ملی و ایرانی مدرس چگونه است؟

این برمی­گردد به تعصبات کور عثمانی­ها. در جریان جنگ جهانی اول رجال ایران دو قسمت می­شوند. یک قسمت از متفقین دفاع می­کنند و یک عده هم از متحدین. نمایندگان مجلس و مرحوم مدرس راه می­افتند می­روند قم و اصفهان و بعد کرمانشاه و بعد هم می­روند عثمانی. خیلی از علما هم همین کار را می­کنند. یعنی با انگلستان مخالفت می­کنند و می­روند عثمانی. عثمانی­ها و آلمان­ها هم از این قضیه حمایت می­کنند. آن‌موقع سی هزار نفر قوای روسی آن موقع در ایران بودند که خیلی از حرکت‌های عشایری و مردمی را سرکوب می­کردند و برای عثمانی و آلمان هم خطرآفرین بودند.

از طرف دیگر عثمانی­ها می‌خواستند بحث خلافت را احیا کنند. البته این در ذهن مرحوم سیدجمال هم هست که خلافت اسلامی را گسترش بدهد. سیاست ارتباط اسلامی سیاست درستی بوده اما اگر این سیاست به محوریت خلافت عثمانی می­شد، خطرناک می‌شد. چون عثمانی­ سنی مذهب بود و ایران شیعه مذهب. اتحادی که در آن سلطان سنی مذهب بشود خلیفه­ی مسلمین، مسلماً در آن زمان به نفع ایران شیعه نبود. علما هم برای همین به این سیاست تحت لوای عثمانی جواب مثبت نمی­دادند. البته سیاست اتحاد اسلامی بدون خلافت عثمانی را خود علما از میرزای شیرازی گرفته تا علمای مشروطه، پی‌گرفته‌اند. آن‌ها معتقد بودند که باید جلوی روس و انگلیس و همه­ی قدرت­های خارجی بایستیم و در این راه عثمانی­ها برادران دینی ما هستند؛ مسلمانند اما نه بیشتر.
 

مدرس حواسش به حفظ این مرزها بود. نکته‌ی دیگری که مد نظر مدرس بود اما سیدجمال به درستی نمی­دید، این بود که عثمانی کارش تمام است. برای همین نام "بیمار شرق" را رویش گذاشته‌اند. حکومت اسلامی فراگیر نیست که بخواهیم زیر بیرقش سینه بزنیم. بعد از جنگ جهانی اول عثمانی فروپاشید و به چند تکّه‌ی عربی، ترک و... تقسیم شد. اگر با این کشور یک اتحاد سیاسی بسته بودیم، سرنوشت ما هم دست آن‌ها می­افتاد و استقلالمان از بین می­­رفت.

این چیزی است که مدرس در قضیه‌ی چای عجمی می­­بیند. صدر اعظم عثمانی می‌گوید: "می­شود خط وسط گندم را برداشت"؛ به این معنی که خط مرزی بین ایران و عثمانی را برداریم اما مدرس جواب می‌دهد: "ما هر سرباز بیگانه­ای که وارد کشورمان ­شود، اول می­کُشیم. بعد اگر ختنه شده باشد، با آداب مسلمانی دفنش می­کنیم و اگرنه بدون آداب دفنش می‌کنیم! خارجی برای ما خارجی است؛ مسلمان و غیرمسلمان ندارد."

- الآن تازه از لابه‌لای کتاب­های تاریخی ما دارد این نکته‌ها درمی­آید که بله مرحوم مدرس و بسیاری از علمای دیگر، معتقد به تحریم کالاهای خارجی برای شکل‌گیری تولیدات ملی بودند. امروز که ما می‌خواهیم با حفظ هویت خودمان دنبال رشد اقتصادی باشیم، این ریشه و پیشینه­ی تاریخی برایمان اهمیت مضاعفی دارد. مثلاً برای فرهنگ‌سازی تحقق سند چشم‌انداز، بسیار مؤثر خواهد بود.

این ادامه‌ی راه میرزای شیرازی و تنباکو است. این فکر در حوزه­ی اصفهان و در قالب شرکتی به نام "شرکت اسلامیه" که تمام علمای اصفهان و تجار در آن شرکت داشتند، پیگیری شد. اساس کار همین بود که با تحریم کالاهای خارجی، باید به فکر تولید منسوجات و لباس­های ملی باشیم. هزار و سیصد و شانزده قمری است یعنی هشت سال قبل از مشروطه. مدرس آن زمان در اصفهان نیست؛ نزدیکی‌های مشروطه است که به اصفهان می­آید. در مشروطه‌ی اصفهان، بچه‌ها در مدارس، لباس‌های این شرکت را می­پوشیدند. یکی از چیزهایی که این شرکت تولید می­کرد کرباس بود. مشهور است مدرس کرباس می­پوشیده. به این کرباس، "لباس وطنی" می‌گفتند چون تولید داخل بود. چندان مرغوبیتی هم نداشت ولی در مقابل کالاهای خارجی و لباس­های خارجی لباس ملی محسوب می­شد.

من اسناد زیادی در روزنامه‌ی حبل‌المتین یا ثریا در کتاب زندگی حاج‌آقا نورالله آورده‌ام مبنی بر این‌که وقتی کالاهای این شرکت به نجف می‌رسید، علمای نجف با طلاب می­رفتند بسته­هایی را که از پست رسیده و حامل لباس­های داخلی بود، می‌گرفتند و می­پوشیدند. می­گفتند ما به این لباسی که ساخته­ی دست خودمان هست افتخار می­کنیم. لباس ملی پوشیدن مدرس هم همین‌گونه سمبل می­شود. در دوره‌ی رضاشاه که وابستگی به انگلستان و خارج یک ارزش حساب می‌شد، مدرس با این کار دقیقاً یک ضد ارزش درست می­کند برای آن‌ها.

- ظاهراً یکی دو روز پیش از کودتای سوم اسفند مدرس و چند نفر از متنفذین روحانیون دستگیر می‌شوند تا عکس‌العمل خاصی نتوانند انجام بدهند. اما بعد که مدرس آزاد می­شود و به مجلس راه پیدا می­کند، از همان روزهای اول علیه رضاخان موضع می­گیرد. خوش­بینی­های اولیه که بعضی از علما داشتند را مدرس اصلاً ندارد. حتی با طرح جمهوری رضاخانی هم مخالفت می­کند با این‌که شما گفتید نظام پادشاهی در ایران با فتوای مرحوم میرزا متزلزل شده بود و احترامی نداشت. چرا مدرس از جمهوری حمایت نمی­کند تا نظام سیاسی ایران عوض شود؟

امام اعتقاد داشتند اگر مدرس آن‌ موقع مخالفت نمی­کرد، بهتر بود. چرا؟ ببینید، برای تثبیت جمهوری اسلامی، امام مجبور شد هم اسلامیت و ولایت فقیه را جا بیاندازد، هم جمهوریت را. یعنی هم سلطنتی را برانداخت که در ایران ریشه‌ای چند هزار ساله داشت و هم اسلام را احیا کرد. شاید اگر مدرس این کار را نمی­کرد و رضاخان رئیس‌جمهور می­شد، فضای سیاسی جامعه تا اندازه‌ای تغییر می‌کرد و مجبور بودند هرچند سال یک‌بار- گرچه به زور و با انتخابات ساختگی- به آراء مردم مراجعه کنند.

- یعنی کار امام در انقلاب راحت می­شد؟

شاید. به هر حال فضا تغییر می‌کرد. ما هنوز هم به راه‌های بزرگ­مان می­گوییم شاه­راه، به بیت قشنگمان هم می­گوییم شاه‌بیت! یعنی شاه خودش یک فرهنگ است. امام هردو فضای غیر اسلامی و شاهی را با هم شکست. کار مشکلی بود. اول هم کسی قبول نمی­کرد. مشکل امام بیش از جا انداختن ولایت فقیه، برداشتن شاه بود. شاید براندازی پادشاهی کاری بود که رضاخان داشت با دست خودش می­کرد. گرچه این کار در آن زمان به نظر یک تاکتیک می­آمد اما فضا را عوض می‌کرد. ایران صاحب یک جمهوری می­شد. گیریم شانزده هفده سال هم رضاخان سر کار بود؛ بالاخره شهریور بیست از ایران می­رفت.
 

محمدرضا وقتی پدرش رفت، هیچ قدرتی نداشت. آن‌موقع دیگر نیازی به تغییر قانون اساسی نبود، می‌شد به آرای مردم مراجعه شود. امام معتقد بودند در جریان کودتا، محمدرضا رفت، "رضاشاه" برگشت! شاه جوان جایش را به شاه دیکتاتور داد. در صورتی که تا 1332 شاه واقعاً یک عروسک بود. شخصیت­های گردن کلفتی مثل قوام یا مصدق با محمدرضا را مثل بچه رفتار می‌کردند. همان‌طور که در چند سال نهضت نفت، مجلس­- بر خلاف مجالس فرمایشی قبل و بعد- از هویت و استقلال نسبی برخوردار بود، این می­توانست به پادشاهی هم سرایت کند.

- پس چرا مدرس با تغییر سلطنت به پادشاهی مخالفت می‌کند؟

مدرس و همفکران او معتقد بودند قانون اساسی مشروطه پتانسیلی دارد که جلوی دیکتاتوری را می‌گیرد. می­گفتند اگر مجلس مقتدر باشد، می­تواند جلوی استبداد را ­بگیرد. درست هم می­گفتند. در قانون اساسی مشروطه شاه یک مقام تشریفاتی بود. اگر رضاخان می‌خواست رئیس‌جمهور شود، قدرت می­خواست و قانون اساسی را عوض می­کرد. پس از جهاتی در آن مقطع درست فکر می­کردند؛ احمدشاه از رضاشاه بهتر بود. ولی به این فکر نمی­کردند که رضاخان سلطان ایران می­شود؛ بعد مجلس را هم می­برد سوی خودش و همه‌ی دستاوردهای مشروطه را یک‌جا از بین می­برد. همین هم شد. رضاشاه با دیکتاتوری‌اش، مشروطه را بازیچه قرار داد. مدرس و همراهانش، می­خواستند بین بد و بدتر بد را بگیرند. شاید در زمان خودشان درست رفتار کردند ولی وقتی به زمانه­ی ما رسید فهمیدیم بدتر را گرفته‌ بودند.

- جبهه­ی دیگری که مدرس در آن ایفای نقش می­کند، مجلس و در مقابل سکولارها و لائیک­هایی است که می­شود گفت مشروطه را هم به نوعی استحاله کردند. در جریان مذاکرات و قوانینی که تصویب می­شد، مدرس در بحث‌هایی مثل آئین دادرسی و مباحث قضایی، در برابر این طیف قرار می‌گیرد.

من اینطوری نگاه نمی­کنم. آزادی­خواهان دوره‌ی مشروطه با لیبرال­های دوره­ی ما فرق می­کنند. زیر علم آزادی هم علما هم روشنفکرها سینه می­زدند. در دوره‌ی مشروطه، آزادی نه به معنی لیبرالیسم بلکه به معنی مقابله با استبداد و استعمار بود. حالا از این آزادی دو تفسیر ارائه می­شد. یکی تفسیر اسلامی و یکی تفسیری که بعدها کم‌کم رنگ ایدئولوژیک به خود گرفت و به دوره‌ی رضاخان رسید؛ روشنفکران هم پشتش ایستادند و...

بین آزادی­خواهان آن زمان، بعضی‌ها شدیداً ضد استعماری هستند و در کنار علما حرکت می­کنند. بر خلاف برخی آزادی­خواهان امروز که بعضی وقت­ها سر از استفاده از بودجه­های خارجی درمی‌آوردند و رادیوهای بیگانه حمایتشان می‌کنند. یک نمونه از این آزادی‌خواهان ضداستعماری مرحوم عشقی است. آقای لنکرانی- که بعد از شهریور 1320 و باز شدن فضای سیاسی، اولین کسی است که برای مدرس فاتحه گرفت- در اواخر عمرشان به من گفتند: "عشقی عادتش این بود که می­رفت یک گوشه‌ای بغض می­کرد؛ بعد یک‌دفعه جیغ می­زد و شعرش را می‌گفت. او یک شعری دارد که در دیوانش نیست اما من خودم از او شنیدم:
ای مسلمانان اذان را یکسر همه ناقوس برد       باید از یکشنبه بگرفتن سراغ آدینه را"

مدرس با این‌گونه روشنفکران کار می­کرد. من یک موقع این را از آقای لنکرانی هم سؤال کردم که روحانیون چطور با این‌ها کار می­کردند؟ چون اول انقلاب ما تصورمان از روشنفکر، اعضای نهضت آزادی و جبهه‌ی ملی بود. ایشان گفت: "ما از روشنفکرها نماز شب خواندن نمی­خواستیم؛ همین که آلت دست خارجی نبودند، بس­مان بود."

در تاریخ معاصر شخصی داریم به نام میرزا علی آقای شیرازی که مدیر روزنامه‌ی مظفریه بوشهر است. روزنامه­اش هم شدیداً ضد انگلیسی بوده. هم آزادی­خواه و مشروطه­خواه است، هم ضد انگلیسی. در جنگ جهانی اول انگلیسی­ها به ایران راهش نمی­دهند؛ می­گویند باید تعهد بدهی که علیه ما کار نکنی. می­گوید من تعهد نمی­دهم. راهش نمی­دهند؛ در عراق می‌ماند و در کربلا علیه انگلیسی­ها روزنامه منتشر می‌کند. همان‌جا هم از دنیا می‌رود و به خاک سپرده می‌شود. این آزادی‌خواه زندان رفته، کتک خورده و ضد انگلیسی کجای تاریخ هست؟ اثر کار او از روزنامه­های تهران که این‌همه مشهور شده‌اند، خیلی بیشتر است. منتها این آدم چون آزادی­خواه ضدانگلیسی بوده، مورخان سکولار ردپایی ازش نمی­گذارند. از چه کسی ردپا می­گذارند؟ از سیدجمال واعظ، ملک‌المتکلمین و... که بعضی‌هاشان چون توسط محمد‌علی شاه کشته شدند، قهرمان شدند. می‌خواهم بگویم اتفاقاً مرحوم مدرس به آدم‌هایی مثل میرزا علی آقای شیرازی نزدیک‌تر است.

آزادی­خواهان این‌طوری در مشروطه وجود داشتند و واقعاً برای استقلال ایران خیلی کار کردند. حتی در فرقه­ی دموکرات- که بعداً وابستگی‌اش به انگلستان ثابت شد- گاهی حرکت­های ضد انگلیسی می‌بینیم. جوان­های پرشوری مثل مرحوم خیابانی که در آذربایجان یک دموکرات افراطی شناخته می‌شد، بودند که ماهیت این گروه‌ها را شاید نمی­فهمیدند اما مبارزه را از این طریق پیگیری می‌کردند.

- با این منطق، عضویت چهره‌ای مانند سیدجمال در لژ فراماسونری هم قابل توجیه است.

من توجیه نمی­کنم. برای او این یک نقطه ضعف است. در این‌که سیدجمال عضو این لژها بوده، شکی نیست، سندش هم هست اما من چند تا نکته به نظرم می­رسد. اول این‌که او یک شخصیت بسیار عمیق ضداستعماری است. من در این شک ندارم اما عضویتش در لژ را می‌توانیم بگذاریم به حساب جاه­طلبی شخصی. مردان بزرگ ممکن است اشتباهات بزرگی هم داشته باشند. اما نمی‌شود گفت سیدجمال چون در لژ فراماسونری بوده، خودش را به انگلیسی­ها فروخته! اسناد زندگی ایشان نشان می­دهد که هرجا رفته، قیام به پا کرده؛ البته این کار ایشان هم توجیه­پذیر نیست. اشتباه کرده است. اگر هم بگوییم فراماسونری را نمی­شناخته، خودش یک ناسزاست به ایشان. چطور می‌شود شخصیتی مثل سیدجمال این چیزها را نداند؟ موضوع همانی است که گفتم. خط علمای سیاسی مبارز یعنی خط میرزا و مرجعیت، اصیل است. هرچه از آن خط فاصله بگیریم، انحرافات و آسیب‌های بیشتری می‌بینیم.

خط امام هم همان خط میرزای شیرازی است. امام صد سال بعد از میرزا هست اما خود امام می­گوید ریشه­ی نهضتش، حکم میرزا است. خودش را از آن ریشه‌ی تاریخی قطع نمی­کند. در فضای رژیم پهلوی امام مبارزه­ی جدیدی را شروع می­کند که دیگر فضای قاجار نیست اما همان خط مبارزات میرزا را ادامه می‌دهد.

به نظر من مرحوم سیدجمال در امتداد این خط مبارزه‌ی سیاسی قرار نمی­گیرد. البته توانمندی­های سید به‌ویژه در کشورهای عربی و سنی مذهب قابل انکار نیست. در مقابل خط آتاترک به عنوان تجددخواهی افراطی و خط وهابیت و سلفی­گری، مرحوم سید یک خط وسط هست. اما در ایران این خط، یک خط روشنفکرانه‌ی دینی است. اگر اصلاح­طلبان فعلی بخواهند خودشان را تبارشناسی کنند، بی­خود نباید بروند سراغ مرحوم نائینی؛ نائینی یک مجتهد سنتی حوزوی است. خط اصلاحات در ایران، خط روشنفکری دینی است. این خط اگر بخواهد برای خودش در تاریخ دنبال یک الگو بگردد، به سیدجمال می‌رسد که یک مقدار از خط مرجعیت فاصله دارد. سید با این منطق رفت به لژ فراماسونی. مرحوم مدرس هم از همان نقطه­ای که سید به میرزا نامه‌ی انتقادی می­نویسد، انتقاد می­کند؛ البته با احترام. حواس مدرس به این زاویه‌ هست.

- رضاخان با چهره­ی قلدر سر کار آمد. یک جاهایی تظاهر به مسایل دینی هم می­کرد اما بعد که چهره‌ی سکولار یا لائیک خودش را نشان می­دهد، کسانی مثل مدرس را یا تبعید می­کند یا می­کشد و به روشنفکران غرب‌گرا تکیه می‌کند؛ روشنفکران هم از این امر استقبال می‌کنند. در فاصله‌ی روی کار آمدن رضاخان تا آغاز دیکتاتوری فراگیرش، نمادهای مبارزه‌ی خط سیاسی تشیع با جریان سکولار و لائیک چیست؟

رضاخان اتفاقاً چهره‌های برجسته‌ی روشنفکری را سر کار نمی­­آورد. آن‌هایی را می­آورد که آزادی‌خواهی­شان رنگ ایدئولوژی پیدا کرده بود؛ یعنی مشروطه­خواهان افراطی ضددینی. مدرس هم با روشنفکران آزادی‌خواه ضداستعمار که ضد دین نبودند، کار می­کرد.

جریان دینی اول دوره‌ی رضاشاه تا آخرش به نظر من به چند قسمت تقسیم می­شود: یک قسمت جریان علمای مبارز هست که مستقیماً با رضاخان درگیر شدند؛ از آقای بافقی گرفته تا حاج آقا نورالله، از حاج آقا حسین قمی تا مدرس. یک گروه هم آدم­های مبارزی هستند که به صورت فردی یا نهضتی مقابله کردند؛ مثل آقای تبریزی، آیت‌الله انگجی، آقا سیدیونس اردبیلی، آقازاده‌ خراسانی و... که هر کدام به نحوی با دستگاه پهلوی مخالفت داشتند.

یک گروه هم علمای عتبات هستند مثل مرحوم نائینی، آقا سید ابوالحسن و... که نسبت به مسایل ایران نگران هستند؛ گاهی هم علمای مبارز را تأیید می­کنند اما این­طور نیست که مستقیماً وارد قضایا شوند. کانون درگیری­های آن‌ها خود عراق است. علمای عراق حس می­کردند ایران در برابر عراق، همیشه یک قدم جلوتر است؛ چون در ظاهر حکومت مستقلی دارد. برای همین علمای بین­النهرین همیشه در مقابله با استبداد، یک ذره کم می‌آوردند اما شدیداً ضداستعماری بودند.

گروه سوم علمایی هستند مثل شیخ عبدالکریم حائری که حواسشان به این هست که عراق دیگر آسیب‌پذیر شده؛ به خاطر این که انگلیس­ها در حکومت­های عربی سنی مذهب، نفوذ دارند. هروقت بخواهند حوزه را جمع می­کنند یا بر آن فشار می­آورند. چند ماه بعد از کودتای سوم اسفند ایشان دنبال تأسیس یک حوزه‌ی دیگر در قم می‌رود.

- سند یا نشانه‌ای بر این که آشیخ عبدالکریم با این آگاهی اقدام به تأسیس حوزه‌ی علمیه‌ی قم کرده، در دست هست؟

نه؛ ولی می­شود از اوضاع، این‌طور استنباط کرد. فضای ایران طوری بود که می­شد یک کار فرهنگی گسترده در آن پا بگیرد. شیخ عبدالکریم متوجه بود که نظام پهلوی پایه‌ی اصلی­اش دو چیز است: سکولاریسم فرهنگی و باستان‌گرایی ایرانی؛ البته در کنار این‌ها نظامی‌گری خشن هم چاشنی می‌شود. در این شرایط تأسیس حوزه‌ای در نزدیکی پایتخت، برای رضاشاه یک خطر بود اما حمایت علمای عتبات از تأسیس این حوزه باعث شد رضاخان نتواند آن را از بین ببرد. شاید هم فکرش را نمی­کرد که این حوزه روزی کارش از مقابله با بساط فرهنگی رژیم بالاتر بگیرد و وجهه‌ی سیاسی بیابد.
 

با سکولاریسم نمی­شود با شعار مبارزه کرد. سکولاریسم یک فرهنگ است در مقابل فرهنگ قدسی و دینی. راه مقابله هم این نیست که نویسنده‌ای را بکشیم، مجله­ای را ببندیم و... فرهنگ عمیق دینی، خود به خود سکولاریسم را از بین می­برد. بنابراین در آن زمان کار حوزه‌ی علمیه‌ی قم بیشتر اثباتی و ایجابی بود. این سه جریان علمای دینی، مجموعاً بار هویتی دینی را در مقابل رضاخان بر دوش می‌کشیدند. مدرس در گروه اول جا می­گیرد؛ یعنی علمای مبارز در صف مقدم.

- از چه زمانی تقابل میان مدرس و خط سیاسی تشیع با رضاخان دیگر حل نشدنی می‌شود؟

مدرس سال هزار سیصد و شش تبعید می­شود که آخرین قیام روحانیت است. چهارم دی­ ماه هزار و سیصد و شش، قیام حاج‌آقا نورالله است که به تعبیر امام اساسی­ترین قیام است اما سرکوب می­شود و چند هفته بعد، مدرس تبعید می­شود. بعد از این تا هشت سال دیگر چیزی نداریم؛ یعنی تا قیام مردمی گوهرشاد در هزار و سیصد و چهارده. مدرس هم دو سال بعد از ماجرای گوهرشاد، یعنی در هزار و سیصد و شانزده کشته می‌شود. دیگر تمام می­شود و از مشروطیت چیزی باقی نمی‌ماند. اوج دیکتاتوری رضاخانی است. رضاخان می­ترسد و شروع می­کند هرچه آدم حسابی هست، می­کشد و روشنفکرهای دور خودش را می‌راند. هرکس را که فکر می­کند ممکن است انگلیسی­ها بعداً رویش حساب کنند، از بین می­برد.

- چرا در این ده سال تبعید، رضاخان کار مدرس را یک‌سره نکرد؟

یکی از عجایب تاریخ معاصر ما همین قتل مدرس است. به نظر می­آید بعد از قضیه‌ی مسجد گوهرشاد و زمزمه­های قدرت آلمان در ایران، رضاخان می­ترسید که انگلیس­ها روی برخی چهره‌های سیاسی دست بگذارند تا رضاخان را پایین بکشد. البته مدرس در مظانّ این‌که انگلیسی­ها سر کار بیاورندش نبود اما بعید نبود که بخواهند با مدرس، رضاخان را بترسانند تا سرکشی نکند و طرف آلمان‌ها نرود. مدرس کسی بود که اگر نفسش به تهران می­رسید، همه را زنده می­کرد.

- مدرس چه خصوصیاتی داشته که برای همیشه می­تواند الگوی نماینده­ی مجلس باشد؟ این به خاطر تشابه فضای تاریخی است یا نه، ویژگی­های مدرس فارغ از زمان خودش یا مشابهت با شرایط ما، قابل استفاده و بازسازی است؟

پیش از هر چیز باید توجه داشته باشیم که ما مدرس در مجلس را بررسی می‌کنیم نه مدرس در حوزه. مدرس فرازمانی و فرامکانی در مجلس است به مثابه یک نماینده. نباید این الگو را برداریم ببریم در حوزه. الگوی حوزه میرزای شیرازی و آخوند خراسانی هستند. الگوی مدرس در مجلس ارزش دارد. آیا با تشکیل جمهوری اسلامی، واقعاً سلطه‌ی استعمار نو قطع شده است؟ نه؛ با هزار حیله و ترفند جدید خواهند آمد. مبارزه با نیروی بیگانه چیزی است که همیشه باید باشد. اتفاقاً حالا پیچیده‌تر هم شده. مدرس­تر از مدرس هم می­خواهیم تا در برابر استعمار نو و فرا نو بایستد.

در مدرس ویژگی دیگری هم وجود دارد که من کمتر دیده‌ام کسی به آن توجه کند. ببینید معمولاً قدرت قوه‌ی مجریه، از قوه‌ی مقننه و سایر قوا خیلی بیشتر است. قوه‌ی مجریه بیشتر چنگ می­اندازد و زیاده­خواه­تر است. قاعده‌اش این است. چون قدرت اجرایی و انتخابات دست این قوه هست و پول هم در اختیار دارد. معمولاً مجلس­ از نظر قدرت بعد از قوه‌ی مجریه قرار می­گیرد اما در مشروطه، قدرت مجلس بیشتر بود؛ حتی جلوی پادشاه هم می­ایستاد. وقتی نماینده­ها قدرت دارند، دولتی‌ها هم از مجلس­ حساب می­بردند.

مدرس متوجه بود که اگر روی اقتدار مجلس بایستد، می­تواند مشروطه‌ی اصیل را نگه دارد و نگذارد همه‌ی دستاوردهایش تاراج شود. او می‌دید که دیگر چنین فرصتی پیش نمی­آید. باید فعلاً به همین چسبید. دستاورد اساسی مشروطه هم مجلس بود. یکی از ویژگی­های مدرس تلاش برای حفظ استقلال و اقتدار قوه‌ی مقننه بود. در این زمینه مماشات هم نمی­کرد. واقعاً به مجلس یک وزنی داده بود. امروز هم گرچه حاکمیت ولایت فقیه و مجتهد عادل را داریم اما هروقت وزن مجلس کم می­شود، هم خود مجلس ضربه می­خورد هم دولت. دولت خیلی بزرگ است؛ فقط رئیس‌جمهور منتخب مردم و وزرا نیست. استان­داران، مدیران کل­، معاونان و... همه عضو این پیکره‌اند و واقعاً نظارت می­خواهند. هرجا این نظارت کم می­شود، آسیب جدی می‌بینیم. اهمال در نظارت مجلس بر امور، به کل نظام ضربه می‌زند. ‌این‌که امام گفتند مجلس در رأس امور است، ناظر به چنین جایگاهی برای مجلس است. مدرس را همین چیزها جاودانه می‌کند.

گاهی قدرتی بر سر کار می‌آید و افراد می‌بینند اگر به این قدرت نزدیک شوند، منافعشان تأمین است. رضاشاه نماینده­ها را تک تک نخریده بود. آن‌ها می­دیدند رضاخان قدرت دارد، اگر حمایتشان کند، می‌توانند نماینده بمانند. بنابراین طرف رضاخان را می­گرفتند. برای تمجید از دیکتاتورها گاهی سکوت کافی است. اتفاقاً دیکتاتورها بدشان نمی­آید چهره‌های موجهی باشند، تعریفشان را نکنند ولی ضد استبداد هم نباشند. بعضی وقت­ها مقدس­‌نماهای بی‌طرف و وجیه، خطرناک می­شوند. یحیی دولت آبادی که در مجلس بود و به معنای واقعی کلمه فاسد، وابسته به فرقه‌ی ضالّه بود، عکسی که از آن زمانش هست، معمّم است! بعضی وقت­ها یک ژست‌هایی علیه رضاشاه دارد ولی در لباس روحانیت از کشف حجاب حمایت می­کند و می­گوید من خوشحال شدم وقتی که این قضیه پیش آمد؛ من هم از شرّ این عمامه و عبا راحت شدم!

مدرس از این‌ها گذشته و در این فرهنگ جا نمی­گیرد. ارزشش هم در همین­ است. این اوج آزادگی­اش است. من از آیت‌الله پسندیده شنیدم که رضاشاه به مدرس گفته بود: "من جمهوری برقرار می­کنم، تو بشو نخست‌وزیر، من هم رئیس‌جمهور! ده نفر از اشخاصی را که می­شناسی، وزیر کن!" مدرس همان­طور که داشت آتش‌گردان قلیانش را می‌چرخاند، گفت: "نه، قبول نمی­کنم. اگر ده یازده نفر معمم می‌شناختم که وقتی وزیر می­شدند، دینشان را به باد نمی­دادند، می‌پذیرفتم." آقای پسندیده این را در مصاحبه با کیهان فرهنگی هم نقل کرده‌اند.

آزادگی مدرس- به این معنی که نگذارد یک کانون فساد قدرت در مجلس شکل بگیرد- چیزی است که امام هم از آن تمجید می­کردند.

- ویژگی‌های دیگر مدرس در مجلس چیست؟

مدرس دنباله‌ی آن جمله­ی معروفش که دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ما، جمله‌ی دیگری دارد که کمتر کسی پی‌اش را گرفته. می­گوید: "در کشورهای غربی هم همین­طور است. آن‌ها هم سیاستشان عین دیانتشان است. به چه معنی؟ به این معنی که آن‌ها هم بر اساس دیانت خودشان- سکولاریسم یا هرچیز دیگری- سیاست‌ورزی می‌کنند و کوتاه نمی‌آیند." اوباما که در آمریکا روی کار می­آید، سکولار است، به قانون اساسی خودشان و به مجلس و کنگره و نظام آمریکا اعتقاد دارد. پس دیانت در آن‌جا هم عین سیاست هست. مدرس می­گوید در ایران متدینان یک طرف هستند، سیاسیون طرف دیگر اما من اعتقادم این هست که باید آدم­های متدین وارد سیاست بشوند. اما این دو از هم جدا شده‌اند. اتفاقاً رمز پیشرفت کشورهای غربی این است که دیانت و سیاست در آن‌جا یکی شده. کسانی که سیاست دستشان هست، به اصول خودشان مثل یک‌جور دیانت، اعتقاد دارند. منظور مسیحیت نیست­؛ آن چیزی است که کشور را بر اساس آن پایه‌گذاری کرده‌اند. وقتی به دنیای سیاست می­آیند، به فرهنگ و هویتی که سازنده‌ی کشور است، خیانت نمی­کنند. مدرس می‌گفت در ایران، این­طور نیست.

همه می­گویند اعتقاد ما همین است که دیانت عین سیاست ماست اما برخی از نخبگان و کارگزاران نظام متأسفانه تا یک نسیمی می‌وزد، شروع به ریزش می‌کنند و از گذشته‌ی خودشان هم انتقاد می‌کنند؛ تا یک ذره ورق برمی­گردد، آن‌ها هم تغییر می‌کنند.
اختصاصی

نماینده اگر بتواند جلوی این سه چیز بایستد و بجنگد، می‌تواند مدرس باشد. اولاً با زیاده­خواهی قوه‌ی مجریه واقعاً مقابله کند و نترسد؛ از مطبوعات، از زندان، از این‌که سکه‌ی یک پولت کنند. نماینده وکیل ملت است نه وکیل دولت؛ هرچند دولت خوب باشد. ثانیاً  با تمام ابعاد نفوذ خارجی بجنگد. ثالثاً جریان حزب باد هم نباشد که وقتی یک نفر را علم می‌­کنند، او هم برود زیر پرچمش اما وقتی پرچمش افتاد، رهایش کند.

- میراث مدرس برای نهضت امام خمینی چه بود؟

مدرس در مبارزاتش در عین حال که شأن آخوندی­اش را حفظ کرد، ضربه هم خورد. به خصوص وقتی به مجلس رفت اما احترامش بین روحانیون فرو نریخت. نمی­گویم خیلی مقدس بود، ولی خیلی احترام داشت. در عین حال که با روشنفکران و آزادی­خوا­هان کار می­کرد، مثل آن‌ها نشد.

امام هم با روشنفکران و آزادی­خواهان کار می­کرد ولی مثل مدرس، هویت خودش را هم داشت. این خیلی سخت است، خیلی. امام به این طیف نزدیک شد ولی هیچ وقت بازی نخورد. در فرانسه، قطب‌زاده، یزدی و... دورش بودند اما هیچ وقت نتوانستند از امام چیزی برای خودشان بگیرند. امام حتی از بازرگان هم استفاده می­کرد ولی خطش همیشه جدا بود. شاید این را امام از مرحوم مدرس داشته باشند.
 

در اين رابطه بخوانید :
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی