عبدالله ابن ابی / منافقین/خزرج
طراحی این صفحه تغییر کرده است، برای ارجاع به صفحه‌ی قبلی اینجا کلیک کنید.
دشمنان اصلی جامعه اسلامی دوران پیامبر (ص) در مدینه

پیغمبر نگاه می‌كند و می‌بیند پنج دشمن اصلی، این جامعه‌ی[اسلامی] تازه متولّد شده,[درمدینه] را تهدید می‌كنند:
یك دشمن، كوچك و كم‌اهمیت است؛ اما درعین‌حال نباید از او غافل ماند. یك وقت ممكن است یك خطر بزرگ به وجود آورد. او كدام است؟ قبایل نیمه‌وحشی اطراف مدینه. به فاصله‌ی ده فرسخ، پانزده فرسخ، بیست فرسخ از مدینه، قبایل نیمه‌وحشی‌ای وجود دارند كه تمام زندگی آنها عبارت از جنگ و خونریزی و غارت و به جان هم افتادن و از همدیگر قاپیدن است. پیغمبر اگر بخواهد در مدینه نظام اجتماعیِ سالم و مطمئن و آرامی به وجود آورد، باید حساب اینها را بكند. پیغمبر فكر اینها را كرد. در هر كدام از آنها اگر نشانه‌ی صلاح و هدایت بود، با آنها پیمان بست؛ اول هم نگفت كه حتماً بیایید مسلمان شوید؛ نه، كافر و مشرك هم بودند؛ اما با اینها پیمان بست تا تعرّض نكنند. پیغمبر بر عهد و پیمانِ خودش، بسیار پا فشاری می‌كرد و پایدار بود؛ كه این را هم عرض خواهم كرد. آنهایی را كه شریر بودند و قابل اعتماد نبودند، پیغمبر علاج كرد و خودش سراغ آنها رفت. این سریه‌هایی كه شنیده‌اید پیغمبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبیله فرستاد، بیست نفر را سراغ فلان قبیله، مربوط به اینهاست؛ كسانی كه خوی و طبیعت آنها آرام‌پذیر و هدایت‌پذیر و صلاح‌پذیر نیست و جز با خونریزی و استفاده‌ی از قدرت نمی‌توانند زندگی كنند. لذا پیغمبر سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و سر جای خودشان نشاند.
دشمن دوم، مكه است كه یك مركزیّت است. درست است كه در مكه حكومتِ به معنای رایج خودش وجود نداشت؛ اما یك گروه اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مكه حكومت می‌كردند. اینها با هم اختلاف داشتند، اما در مقابل این مولود جدید، با یكدیگر همدست بودند. پیغمبر می‌دانست خطر عمده از ناحیه‌ی آنهاست؛ همین‌طور هم در عمل اتّفاق افتاد. پیغمبر احساس كرد اگر بنشیند تا آنها سراغش بیایند، یقیناً آنها فرصت خواهند یافت؛ لذا سراغ آنها رفت؛ منتها به طرف مكه حركت نكرد. راه كاروانیِ آنها از نزدیكی مدینه عبور می‌كرد؛ پیغمبر تعرّض خودش را به آنها شروع كرد، كه جنگ بدر، مهمترینِ این تعرّضها در اوّلِ كار بود. پیغمبر تعرّض را شروع كرد؛ آنها هم با تعصّب و پیگیری و لجاجت به جنگ آن حضرت آمدند. تقریباً چهار، پنج سال وضع این‌گونه بود؛ یعنی پیغمبر آنها را به حال خودشان رها نمی‌كرد؛ آنها هم امیدوار بودند كه بتوانند این مولود جدید - یعنی نظام اسلامی - را كه از آن احساس خطر می‌كردند، ریشه كن كنند. جنگ اُحد و جنگهای متعدّد دیگری كه اتّفاق افتاد، در همین زمینه بود.
آخرین جنگی كه آنها سراغ پیغمبر آمدند، جنگ خندق - یكی از آن جنگهای بسیار مهم - بود. همه‌ی نیرویشان را جمع كردند و از دیگران هم كمك گرفتند و گفتند می‌رویم پیغمبر و دویست نفر، سیصد نفر، پانصد نفر از یاران نزدیك او را قتل عام می‌كنیم؛ مدینه را هم غارت می‌كنیم و آسوده برمی‌گردیم؛ دیگر هیچ اثری از اینها نخواهد ماند. قبل از آن‌كه اینها به مدینه برسند، پیغمبر اكرم از قضایا مطّلع شد و آن خندق معروف را كَند. یك طرف مدینه قابل نفوذ بود؛ لذا در آن‌جا خندقی تقریباً به عرض چهل متر كَندند. ماه رمضان بود. طبق بعضی از روایات، هوا بسیار سرد بود؛ آن سال بارندگی هم نشده بود و مردم درآمدی نداشتند؛ لذا مشكلات فراوانی وجود داشت. سخت‌تر از همه، پیغمبر كار كرد. در كندن خندق، هرجا دید كسی خسته شده و گیر كرده و نمی‌تواند پیش برود، پیغمبر می‌رفت كلنگ را از او می‌گرفت و بنا می‌كرد به كار كردن؛ یعنی فقط با دستور حضور نداشت؛ با تنِ خود در وسط جمعیت حضور داشت. كفّار، مقابل خندق آمدند، اما دیدند نمی‌توانند؛ لذا شكسته و مفتضح و مأیوس و ناكام مجبور شدند برگردند. پیغمبر فرمود تمام شد؛ این آخرین حمله‌ی قریش مكه به ماست. از حالا دیگر نوبت ماست؛ ما به طرف مكه و به سراغ آنها می‌رویم.
سال بعد از آن، پیغمبر گفت ما می‌خواهیم به زیارت عمره بیاییم. ماجرای حدیبیّه- كه یكی از ماجراهای بسیار پُرمغز و پُرمعناست - در این زمان اتّفاق افتاد. پیغمبر به قصد عمره به طرف مكه حركت كرد. آنها دیدند در ماه حرام - كه ماه جنگ نیست و آنها هم به ماه حرام احترام می‌گذاشتند - پیغمبر به طرف مكه می‌آید. چه كار كنند؟ راه را باز بگذارند بیاید؟ با این موفّقیت، چه كار خواهند كرد و چطور می‌توانند در مقابل او بایستند؟ آیا در ماه حرام بروند با او جنگ كنند؟ چگونه جنگ كنند؟ بالاخره تصمیم گرفتند و گفتند می‌رویم و نمی‌گذاریم او به مكه بیاید؛ و اگر بهانه‌ای پیدا كردیم، قتل‌عامشان می‌كنیم. پیغمبر با عالی‌ترین تدبیر، كاری كرد كه آنها نشستند و با او قرارداد امضاء كردند تا برگردد؛ اما سال بعد بیاید و عمره بجا آورد و در سرتاسر منطقه هم برای تبلیغات پیغمبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ اما خدای متعال در قرآن می‌فرماید: «انّا فتحنا لك فتحا مبینا»؛ ما برای تو فتح مبینی ایجاد كردیم. اگر كسانی به مَراجع صحیح و محكم تاریخ، مراجعه كنند، خواهند دید كه ماجرای حدیبیّه چقدر عجیب است. سال بعد پیغمبر به عمره رفت و علی‌رغم آنها، شوكت آن بزرگوار روزبه‌روز زیاد شد. سال بعدش - یعنی سال هشتم - كه كفّار نقض عهد كرده بودند، پیغمبر رفت و مكه را فتح كرد، كه فتحی عظیم و حاكی از تسلّط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراین پیغمبر با این دشمن هم مدبّرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دستپاچگی و بدون حتّی یك قدم عقب‌نشینی برخورد كرد و روزبه‌روز و لحظه‌به‌لحظه به طرف جلو پیش رفت.
دشمن سوم، یهودیها بودند؛ یعنی بیگانگانِ نامطمئنی كه علی‌العجاله حاضر شدند با پیغمبر در مدینه زندگی كنند؛ اما دست از موذیگری و اخلالگری و تخریب برنمی‌داشتند. اگر نگاه كنید، بخش مهمی از سوره‌ی بقره و بعضی از سوره‌های دیگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه‌ی فرهنگی پیغمبر با یهود است. چون گفتیم اینها فرهنگی بودند؛ آگاهیهایی داشتند؛ روی ذهنهای مردم ضعیف‌الایمان اثرِ زیاد می‌گذاشتند؛ توطئه می‌كردند؛ مردم را ناامید می‌كردند و به جان هم می‌انداختند. اینها دشمن سازمان‌یافته‌ای بودند. پیغمبر تا آن‌جایی كه می‌توانست، با اینها مدارا كرد؛ اما بعد كه دید اینها مدارابردار نیستند، مجازاتشان كرد. پیغمبر، بیخود و بدون مقدّمه هم سراغ اینها نرفت؛ هر كدام از این سه قبیله عملی انجام دادند و پیغمبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات كرد. اوّل، بنی‌قینقاع بودند كه به پیغمبر خیانت كردند؛ پیغمبر سراغشان رفت و فرمود باید از آن‌جا بروید؛ اینها را كوچ داد و از آن منطقه بیرون كرد و تمام امكاناتشان برای مسلمانها ماند. دسته‌ی دوم، بنی‌نضیر بودند. اینها هم خیانت كردند - كه داستان خیانتهایشان مهم است - لذا پیغمبر فرمود مقداری از وسایلتان را بردارید و بروید؛ اینها هم مجبور شدند و رفتند. دسته‌ی سوم بنی‌قریظه بودند كه پیغمبر امان و اجازه‌شان داد تا بمانند؛ اینها را بیرون نكرد؛ با اینها پیمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلاتشان وارد مدینه شود؛ اما اینها ناجوانمردی كردند و با دشمن پیمان بستند تا در كنار آنها به پیغمبر حمله كنند! یعنی نه فقط به پیمانشان با پیغمبر پایدار نماندند، بلكه در آن حالی كه پیغمبر یك قسمت مدینه را - كه قابل نفوذ بود - خندق حفر كرده بود و محلات اینها در طرف دیگری بود كه باید مانع از این می‌شدند كه دشمن از آن‌جا بیاید، اینها رفتند با دشمن مذاكره و گفتگو كردند تا دشمن و آنها - مشتركاً - از آن‌جا وارد مدینه شوند و از پشت به پیغمبر خنجر بزنند! پیغمبر در اثنای توطئه‌ی اینها، ماجرا را فهمید. محاصره‌ی مدینه، قریب یك ماه طول كشیده بود؛ در اواسط این یك ماه بود كه اینها این خیانت را كردند. پیغمبر مطّلع شد كه اینها چنین تصمیمی گرفته‌اند. با یك تدبیر بسیار هوشیارانه، كاری كرد كه بین اینها و قریش به هم خورد - كه ماجرایش را در تاریخ نوشته‌اند - كاری كرد كه اطمینان اینها و قریش از همدیگر سلب شد. یكی از آن حیله‌های جنگیِ سیاسیِ بسیار زیبای پیغمبر همین‌جا بود؛ یعنی اینها را علی‌العجاله متوقف كرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد كه قریش و همپیمانانشان شكست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مكه رفتند، پیغمبر به مدینه برگشت. همان روزی كه برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوِ قلعه‌های بنی‌قریظه می‌خوانیم؛ راه بیفتیم به آن‌جا برویم؛ یعنی حتّی یك شب هم معطل نكرد؛ رفت و آنها را محاصره كرد. بیست‌وپنج روز بین اینها محاصره و درگیری بود؛ بعد پیغمبر همه‌ی مردان جنگی اینها را به قتل رساند؛ چون خیانتشان بزرگتر بود و قابل اصلاح نبودند. پیغمبر با اینها این‌گونه برخورد كرد؛ یعنی دشمنیِ یهود را - عمدتاً در قضیه‌ی بنی‌قریظه، قبلش در قضیه‌ی بنی‌نضیر، بعدش در قضیه‌ی یهودیان خیبر - این‌گونه با تدبیر و قدرت و پیگیری و همراه با اخلاق والای انسانی از سر مسلمانها رفع كرد. در هیچكدام از این قضایا، پیغمبر نقض عهد نكرد؛ حتّی دشمنان اسلام هم این را قبول دارند كه پیغمبر در این قضایا هیچ نقض عهدی نكرد؛ آنها بودند كه نقض عهد كردند.
دشمن چهارم، منافقین بودند. منافقین در داخل مردم بودند؛ كسانی كه به زبان ایمان آورده بودند، اما در باطن ایمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگ‌نظر و آماده‌ی همكاری با دشمن، منتها سازمان‌نیافته. فرق اینها با یهود این بود. پیغمبر با دشمن سازمان‌یافته‌ای كه آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با یهود رفتار می‌كند و به آنها امان نمی‌دهد؛ اما دشمنی را كه سازمان‌یافته نیست و لجاجتها و دشمنیها و خباثتهای فردی دارد و بی‌ایمان است، تحمّل می‌كند. عبداللَّه‌بن‌ابیّ، یكی از دشمن‌ترین دشمنان پیغمبر بود. تقریباً تا سال آخر زندگی پیغمبر، این شخص زنده بود؛ اما پیغمبر با او رفتار بدی نكرد. درعین‌حال كه همه می‌دانستند او منافق است؛ ولی با او مماشات كرد؛ مثل بقیه‌ی مسلمانها با او رفتار كرد؛ سهمش را از بیت‌المال داد، امنیتش را حفظ كرد، حرمتش را رعایت كرد. با این‌كه آنها این همه بدجنسی و خباثت می‌كردند؛ كه باز در سوره‌ی بقره، فصلی مربوط به همین منافقین است. وقتی كه جمعی از این منافقین كارهای سازمان‌یافته كردند، پیغمبر به سراغشان رفت. در قضیه‌ی مسجد ضرار، اینها رفتند مركزی درست كردند؛ با خارج از نظام اسلامی - یعنی با كسی كه در منطقه‌ی روم بود؛ مثل ابوعامر راهب - ارتباط برقرار كردند و مقدّمه‌سازی كردند تا از روم علیه پیغمبر لشكر بكشند. در این‌جا پیغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدی را كه ساخته بودند، ویران كرد و سوزاند. فرمود این مسجد، مسجد نیست؛ این‌جا محلّ توطئه علیه مسجد و علیه نام خدا و علیه مردم است. یا آن‌جایی كه یك دسته از همین منافقین، كفر خودشان را ظاهر كردند و از مدینه رفتند و در جایی لشكری درست كردند؛ پیغمبر با اینها مبارزه كرد و فرمود اگر نزدیك بیایند، به سراغشان می‌رویم و با آنها می‌جنگیم؛ با این‌كه منافقین در داخل مدینه هم بودند و پیغمبر با آنها كاری نداشت. بنابراین با دسته‌ی سوم، برخورد سازمان‌یافته‌ی قاطع؛ اما با دسته‌ی چهارم، برخورد همراه با ملایمت داشت؛ چون اینها سازمان‌یافته نبودند و خطرشان، خطر فردی بود. پیغمبر با رفتار خود، غالباً هم اینها را شرمنده می‌كرد.
و اما دشمن پنجم. دشمن پنجم عبارت بود از دشمنی كه در درون هر یك از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناكتر از همه‌ی دشمنها هم همین است. این دشمن در درون ما هم وجود دارد: تمایلات نفسانی، خودخواهیها، میل به انحراف، میل به گمراهی و لغزشهایی كه زمینه‌ی آن را خود انسان فراهم می‌كند. پیغمبر با این دشمن هم سخت مبارزه كرد؛ منتها مبارزه‌ی با این دشمن، به وسیله‌ی شمشیر نیست؛ به وسیله‌ی تربیت و تزكیه و تعلیم و هشدار دادن است. لذا وقتی كه مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پیغمبر فرمود شما از جهاد كوچكتر برگشتید، حالا مشغول جهاد بزرگتر شوید. عجب! یا رسول‌اللَّه! جهاد بزرگتر چیست؟ ما این جهاد با این عظمت و با این زحمت را انجام دادیم؛ مگر بزرگتر از این هم جهادی وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان. اگر قرآن می‌فرماید: «الّذین فی قلوبهم مرض»، اینها منافقین نیستند؛ البته عده‌ای از منافقین هم جزو «الّذین فی قلوبهم مرض»اند، اما هر كسی كه «الّذین فی قلوبهم مرض» است - یعنی در دل، بیماری دارد - جزو منافقین نیست؛ گاهی مؤمن است، اما در دلش مرض هست. این مرض یعنی چه؟ یعنی ضعفهای اخلاقی، شخصیتی، هوسرانی و میل به خودخواهیهای گوناگون؛ كه اگر جلویش را نگیری و خودت با آنها مبارزه نكنی، ایمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوك خواهد كرد. وقتی ایمان را از تو گرفت، دل تو بی‌ایمان و ظاهر تو باایمان است؛ آن وقت اسم چنین كسی منافق است. اگر خدای نكرده دل من و شما از ایمان تهی شد، در حالی كه ظاهرمان، ظاهرِ ایمانی است؛ پابندیها و دلبستگیهای اعتقادی و ایمانی را از دست دادیم، اما زبان ما همچنان همان حرفهای ایمانی را می‌زند كه قبلاً می‌زد؛ این می‌شود نفاق؛ این هم خطرناك است. قرآن می‌فرماید: «ثمّ كان عاقبة الّذین اسائوا السوأی ان كذّبوا بایات اللَّه»؛ آن كسانی كه كار بد كردند، بدترین نصیبشان خواهد شد. آن بدترین چیست؟ تكذیب آیات الهی. در جای دیگر می‌فرماید: آن كسانی كه به این وظیفه‌ی بزرگ - انفاق در راه خدا - عمل نكردند، «فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه بما اخلفوا اللَّه ما وعدوه»؛چون با خدا خلف وعده كردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ برای جامعه‌ی اسلامی این است؛ هرجا هم كه شما در تاریخ می‌بینید جامعه‌ی اسلامی منحرف شده، از این‌جا منحرف شده است. ممكن است دشمن خارجی بیاید، سركوب كند، شكست دهد و تار و مار كند؛ اما نمی‌تواند نابود كند بالاخره ایمان می‌ماند و در جایی سر بلند می‌كند و سبز می‌شود. اما آن‌جایی كه این لشكرِ دشمن درونی به انسان حمله كرد و درون انسان را تهی و خالی نمود، راه منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش این است. پیغمبر با این دشمن هم مبارزه كرد.1380/02/28

لینک ثابت
خصوصیات اخلاق شخصی و حکومتی پیامبر اکرم(ص)

تمام خصوصیات مثبت یك انسان والا در او [پیامبراکرم(ص)] جمع بود؛ كه من بخشی از خصوصیات اخلاقی آن بزرگوار را بسیار مختصر عرض می‌كنم. اما واقعاً ساعتها وقت لازم است كه انسان در باره‌ی خصوصیات اخلاقی پیامبر حرف بزند. من فقط برای عرض ارادت و برای اینكه به گویندگان و نویسندگان، عملًا عرض كرده باشم كه نسبت به شخصیت پیامبر قدری بیشتر كار شود و ابعاد آن تبیین گردد چون دریای عمیقی است این چند دقیقه را به این مطالب صرف می‌كنم. البته در كتابهای فراوانی راجع به نبی اكرم و به‌طور متفرّق راجع به اخلاق آن بزرگوار مطالبی هست. آنچه كه من در اینجا ذكر كردم، از مقاله‌ی یكی از علمای جدید مرحوم آیت‌اللّه حاج سید ابو الفضل موسوی زنجانی است كه مقاله‌ای در همین خصوص نوشته‌اند و من از نوشته‌ی ایشان كه جمع‌بندی شده و مختصر و خوب است استفاده كردم.
به‌طور خلاصه اخلاق پیامبر را به «اخلاق شخصی» و «اخلاق حكومتی» تقسیم می‌كنیم. به عنوان یك انسان، خلقیّات او و به‌عنوان یك حاكم، خصوصیات و خلقیّات و رفتار او. البته این‌ها گوشه‌ای از آن چیزهایی است كه در وجود آن بزرگوار بود. چندین برابر این خصوصیات برجسته و زیبا در او وجود داشت كه من بعضی از آن‌ها را عرض می‌كنم. آن بزرگوار، امین، راستگو، صبور و بردبار بود. جوانمرد بود؛ از ستم‌دیدگان در همه‌ی شرایط دفاع می‌كرد. درست‌كردار بود؛ رفتار او با مردم، بر مبنای صدق و صفا و درستی بود. خوش سخن بود؛ تلخ زبان و گزنده‌گو نبود. پاك‌دامن بود؛ در آن محیط فاسد اخلاقی عربستانِ قبل از اسلام، در دوره‌ی جوانی، آن بزرگوار، معروف به عفت و حیا بود و پاك‌دامنی او را همه قبول داشتند و آلوده نشد. اهل نظافت و تمیزی ظاهر بود؛ لباس، نظیف؛ سروصورت، نظیف؛ رفتار، رفتار با نظافت. شجاع بود و هیچ جبهه‌ی عظیمی از دشمن، او را متزلزل و ترسان نمی‌كرد. صریح بود؛ سخن خود را با صراحت و صدق بیان می‌كرد. در زندگی، زهد و پارسایی پیشه‌ی او بود. بخشنده بود؛ هم بخشنده‌ی مال، هم بخشنده‌ی انتقام؛ یعنی انتقام نمی‌گرفت؛ گذشت و اغماض می‌كرد. بسیار باادب بود؛ هرگز پای خود را پیش كسی دراز نكرد؛ هرگز به كسی اهانت نكرد. بسیار باحیا بود. وقتی كسی او را بر چیزی كه او بجا می‌دانست، ملامت می‌كرد كه در تاریخ نمونه‌هایی وجود دارد از شرم و حیا سرش را به زیر می‌انداخت. بسیار مهربان و پرگذشت و فروتن و اهل عبادت بود. در تمام زندگی آن بزرگوار، از دوران نوجوانی تا هنگام وفات در شصت و سه‌سالگی، این خصوصیات را در وجود آن حضرت می‌شد دید.
من بعضی از این خصوصیات را مقداری باز می‌كنم:
امین بودن و امانت‌داری او چنان بود كه در دوران جاهلیت او را به «امین» نام‌گذاری كرده بودند و مردم هر امانتی را كه برایش بسیار اهمیت قائل بودند، دست او می‌سپردند و خاطرجمع بودند كه این امانت به آن‌ها سالم برخواهد گشت. حتی بعد از آنكه دعوت اسلام شروع شد و آتش دشمنی و نقار با قریش بالا گرفت، در همان احوال هم باز همان دشمن‌ها اگر می‌خواستند چیزی را در جایی امانت بگذارند، می‌آمدند و به پیامبر می‌دادند! لذا شما شنیده‌اید كه وقتی پیامبر اكرم به مدینه هجرت كرد، امیر المؤمنین را در مكه گذاشت تا امانتهای مردم را به آن‌ها برگرداند. معلوم می‌شود كه در همان اوقات هم مبالغی امانت پیش آن بزرگوار بوده است؛ نه امانت مسلمانان، بلكه امانت كفّار و همان كسانی كه با او دشمنی می‌كردند!
بردباری او به این اندازه بود كه چیزهایی كه دیگران از شنیدنش بی‌تاب می‌شدند، در آن بزرگوار بی‌تابی به وجود نمی‌آورد. گاهی دشمنان آن بزرگوار در مكه رفتارهایی با او می‌كردند
كه وقتی جناب ابی طالب در یك مورد شنید، به قدری خشمگین شد كه شمشیرش را كشید و با خدمتكار خود به آنجا رفت و همان جسارتی را كه آن‌ها با پیامبر كرده بودند، با یكایكشان انجام داد و گفت هركدام اعتراض كنید، گردنتان را می‌زنم؛ اما پیامبر همین منظره را با بردباری تحمّل كرده بود. در یك مورد دیگر با ابی جهل گفتگو شد و ابی جهل اهانت سختی به پیامبر كرد؛ اما آن حضرت سكوت پیشه نمود و بردباری نشان داد. یك نفر رفت به حمزه خبر داد كه ابی جهل این‌طور با برادرزاده‌ی تو رفتار كرد؛ حمزه بی‌تاب شد و رفت با كمان بر سر ابی جهل زد و سر او را خونین كرد. بعد هم آمد و تحت تأثیر این حادثه، اسلام آورد. بعد از اسلام، گاهی مسلمانان سر قضیه‌ای، از روی غفلت و یا جهالت، جمله‌ی اهانت‌آمیزی به پیامبر می‌گفتند؛ حتی یك‌وقت یك نفر از همسران پیامبر جناب زینب بنت جحش كه یكی از امّهات مؤمنین است به پیامبر عرض كرد كه تو پیامبری، اما عدالت نمی‌كنی! پیامبر لبخندی زد و سكوت كرد. او توقّع زنانه‌ای داشت كه پیامبر آن را برآورده نكرده بود؛ كه بعداً ممكن است به آن اشاره كنم. گاهی بعضی افراد به مسجد می‌آمدند، پاهای خودشان را دراز می‌كردند و به پیامبر می‌گفتند ناخنهای ما را بگیر! چون ناخن گرفتن وارد شده بود پیامبر هم با بردباریِ تمام، این جسارت و بی‌ادبی را تحمل می‌كرد.
جوانمردی او طوری بود كه دشمنان شخصی خود را مورد عفو و اغماض قرار می‌داد. اگر در جایی ستم‌دیده‌ای بود، تا وقتی به كمك او نمی‌شتافت، دست برنمی‌داشت.
در جاهلیت، پیمانی به نام «حلف الفضول» پیمان زیادی؛ غیر از پیمانهایی كه مردم مكه بین خودشان داشتند وجود داشت كه پیامبر در آن شریك بود. یك نفر غریب وارد مكه شد و جنسش را فروخت. كسی كه جنس را خریده بود، «عاص بن وائل» نام داشت كه مرد گردن‌كلفتِ قلدری از اشراف مكه بود. جنس را كه خرید، پولش را نداد. آن مرد غریب به هركس مراجعه كرد، نتوانست كمكی دریافت كند. لذا بالای كوه ابو قبیس رفت و فریاد زد: ای اولاد فهر! به من ظلم شده است. پیامبر و عمویش زبیر بن عبد المطّلب آن فریاد را شنیدند؛ لذا دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند كه از حق او دفاع كنند. بلند شدند پیش «عاص بن وائل» رفتند و گفتند پولش را بده؛ او هم ترسید و مجبور شد پولش را بدهد. این پیمان بین این‌ها برقرار ماند و تصمیم گرفتند هر بیگانه‌ای وارد مكه شد و مكی‌ها به او ظلم كردند كه غالباً هم به بیگانه‌ها و غیر مكی‌ها ظلم می‌كردند این‌ها از او دفاع كنند. بعد از اسلام، سالها گذشته بود، پیامبر می‌فرمود كه من هنوز هم خود را به آن پیمان متعهّد می‌دانم. بارها با دشمنانِ مغلوب خود رفتاری كرد كه برای آن‌ها قابل فهم نبود. در سال هشتم هجری، وقتی‌كه پیامبر مكه را با آن عظمت و شكوه فتح كرد، گفت: «الیوم یوم المرحمة»؛ امروز، روز گذشت و بخشش است؛ لذا انتقام نگرفت. این، جوانمردی آن بزرگوار بود.
او درست‌كردار بود. در دوران جاهلیت همان‌طور كه گفتیم تجارت می‌كرد؛ به شام و یمن می‌رفت؛ در كاروانهای تجارتی سهیم می‌شد و شركایی داشت. یكی از شركای دوران جاهلیتِ او بعدها می‌گفت كه او بهترین شریكان بود؛ نه لجاجت می‌كرد، نه جدال می‌كرد، نه بار خود را بر دوش شریك می‌گذاشت، نه با مشتری بدرفتاری می‌كرد، نه به او زیادی می‌فروخت، نه به او دروغ می‌گفت؛ درست‌كردار بود. همین درست‌كرداری حضرت بود كه جناب خدیجه را شیفته‌ی او كرد. خود خدیجه هم بانوی اوّل مكه و از لحاظ حسب و نسب و ثروت، شخصیت برجسته‌ای بود.
پیامبر از دوران كودكی، موجود نظیفی بود. برخلاف بچه‌های مكه و برخلاف بچه‌های قبایل عرب، نظیف و تمیز و مرتّب بود. در دوران نوجوانی، سر شانه كرده؛ بعد در دوران جوانی، محاسن و سر شانه كرده؛ بعد از اسلام، در دورانی كه از جوانی هم گذشته بود و مرد مسنی بود پنجاه، شصت سال سن او بود كاملًا مقیّد به نظافت بود. گیسوان عزیزش كه تا بناگوش می‌رسید، تمیز؛ محاسن زیبایش تمیز و معطر. در روایتی دیدم كه در خانه‌ی خود خُم آبی داشت كه چهره‌ی مباركش را در آن می‌دید آن زمان چون آینه چندان مرسوم و رایج نبود «كان یسوّی عمامته و لحیته اذا اراد ان یخرج الی اصحابه»؛ وقتی می‌خواست نزد مسلمانان و رفقا و دوستانش برود، حتماً عمامه و محاسن را مرتب و تمیز می‌كرد، بعد بیرون می‌آمد. همیشه با عطر، خود را معطّر و خوش‌بو می‌كرد. در سفرها با وجود زندگی زاهدانه كه خواهم گفت زندگی پیامبر به شدت زاهدانه بود با خودش شانه و عطر می‌برد. سرمه‌دان برمی‌داشت، برای اینكه چشمهایش را سرمه بكشد؛ چون آن روز معمول بود مردها چشمهایشان را سرمه می‌كشیدند. هر روز چند مرتبه مسواك می‌كرد. دیگران را هم به همین نظافت، به همین مسواك، به همین ظاهرِ مرتّب دستور می‌داد. اشتباه بعضی این است كه خیال می‌كنند ظاهر مرتّب باید با اشرافیگری و با اسراف توأم باشد؛ نه. با لباس وصله‌زده و كهنه هم می‌شود منظّم و تمیز بود. لباس پیامبر وصله زده و كهنه بود؛ اما لباس و سر و رویش تمیز بود. این‌ها در معاشرت، در رفتارها، در وضع خارجی و در بهداشت بسیار مؤثر است. این چیزهای به ظاهر كوچك، در باطن بسیار مؤثر است.
رفتارش با مردم، رفتار خوش بود. در جمع مردم، همیشه بشّاش بود. تنها كه می‌شد، آن وقت غمها و حزنها و همومی كه داشت، آنجا ظاهر می‌شد. هموم و غمهای خودش را در چهره‌ی خودش جلوِ مردم آشكار نمی‌كرد. بشّاش بود. به همه سلام می‌كرد. اگر كسی او را آزرده می‌كرد، در چهره‌اش آزردگی دیده می‌شد؛ اما زبان به شكوه باز نمی‌كرد. اجازه نمی‌داد در حضور او به كسی دشنام دهند و از كسی بدگویی كنند. خود او هم به هیچ‌كس دشنام نمی‌داد و از كسی بدگویی نمی‌كرد. كودكان را مورد ملاطفت قرار می‌داد؛ با زنان مهربانی می‌كرد؛ با ضعفا كمال خوش‌رفتاری را داشت؛ با اصحابِ خود شوخی می‌كرد و با آن‌ها مسابقه‌ی اسب سواری می‌گذاشت. زیراندازش یك حصیر بود؛ بالش او از چرمی بود كه از لیف خرما پر شده بود؛ قوت غالب او
نان جو و خرما بود. نوشته‌اند كه هرگز سه روز پشت سر هم از نان گندم نه غذاهای رنگارنگ شكم خود را سیر نكرد. امّ‌المؤمنین عایشه می‌گوید كه گاهی یك ماه از مطبخ خانه‌ی ما دود بلند نمی‌شد. سوار مركب بی‌زین و برگ می‌شد. آن روزی كه اسبهای قیمتی را با زین و برگهای مجهّز سوار می‌شدند و تفاخر می‌كردند، آن بزرگوار در بسیاری از جاها سوار بر درازگوش می‌شد. حالت تواضع به خود می‌گرفت. با دست خود، كفش خود را وصله می‌زد. این همان كاری است كه شاگرد برجسته‌ی این مكتب امیر المؤمنین علیه‌السّلام بارها انجام داد و در روایات راجع به او، این را زیاد شنیده‌اید. در حالی كه تحصیل مال از راه حلال را جایز می‌دانست و می‌فرمود: «نعم العون علی تقوی الله الغنی»؛بروید از طریق حلال نه از راه حرام، نه با تقلّب، نه با دروغ و كلك كسب مال كنید، خود او اگر مالی هم از طریقی به دستش می‌رسید، صرف فقرا می‌كرد. عبادت او چنان عبادتی بود كه پاهایش از ایستادن در محراب عبادت ورم می‌كرد. بخش عمده‌ای از شبها را به بیداری و عبادت و تضرّع و گریه و استغفار و دعا می‌گذرانید. با خدای متعال راز و نیاز و استغفار می‌كرد. غیر از ماه رمضان، در ماه شعبان و ماه رجب و در بقیه‌ی اوقات سال هم آن‌طور كه شنیدم در آن هوای گرم، یك روز در میان روزه می‌گرفت. اصحاب او به او عرض كردند: یا رسول الله! تو كه گناهی نداری؛ «غفر الله لك ما تقدم من ذنبك و ما تأخّر» كه در سوره‌ی فتح هم آمده: «لیغفر لك الله ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر»این همه دعا و عبادت و استغفار چرا؟! می‌فرمود: «أ فلا اكون عبداً شكورا»؛ آیا بنده‌ی سپاسگزار خدا نباشم كه این همه به من نعمت داده است؟!
استقامت او استقامتی بود كه در تاریخ بشری نظیرش را نمی‌شود نشان داد. چنان استقامتی به‌خرج داد كه توانست این بنای مستحكم خدایی را كه ابدی است، پایه‌گذاری كند. مگر بدون استقامت، ممكن بود؟ با استقامت او ممكن شد. با استقامت او، یارانِ آن‌چنانی تربیت شدند. با استقامت او، در آنجایی كه هیچ ذهنی گمان نمی‌برد، خیمه‌ی مدنیّت ماندگار بشری در وسط صحراهای بی‌آب و علف عربستان برافراشته شد؛ «فلذلك فادع و استقم كما امرت».این‌ها اخلاق شخصی پیامبر است.
و اما اخلاق حكومتی پیامبر. آن حضرت عادل و با تدبیر بود. كسی كه تاریخ ورود پیامبر به مدینه را بخواند آن جنگهای قبیله‌ای، آن حمله كردنها، آن كشاندن دشمن از مكه به وسط بیابانها، آن ضربات متوالی، آن برخورد با دشمن عنود چنان تدبیر قوی و حكمت‌آمیز و همه‌جانبه‌ای در خلال این تاریخ مشاهده می‌كند كه حیرت‌آور است و مجال نیست كه من بخواهم آن را بیان كنم.
او حافظ و نگهدارنده‌ی ضابطه و قانون بود و نمی‌گذاشت قانون چه توسط خودش، و چه توسط دیگران نقض شود. خودش هم محكوم قوانین بود. آیات قرآن هم بر این نكته ناطق است. برطبق همان قوانینی كه مردم باید عمل می‌كردند، خود آن بزرگوار هم دقیقاً و به شدّت عمل می‌كرد و اجازه نمی‌داد تخلّفی بشود. وقتی‌كه در جنگ بنی قریظه مردهای آن طرف را گرفتند؛ خائن‌هایشان را به قتل رساندند و بقیه را اسیر كردند و اموال و ثروت بنی قریظه را آوردند، چند نفر از امّهات مؤمنین كه یكی جناب امّ‌المؤمنین زینب بنت جحش است، یكی امّ‌المؤمنین عایشه است، یكی ام‌المؤمنین حفصه است به پیامبر عرض كردند: یا رسول اللّه! این همه طلا و این همه ثروت از یهود آمده، یك مقدار هم به ما بدهید. اما پیامبر اكرم بااینكه زنها مورد علاقه‌اش بودند؛ به آن‌ها محبت داشت و نسبت به آن‌ها بسیار خوش‌رفتار بود، حاضر نشد به خواسته‌شان عمل كند. اگر پیامبر می‌خواست از آن ثروتها به همسران خود بدهد، مسلمانان هم حرفی نداشتند؛ لیكن او حاضر نشد. بعد كه زیاد اصرار كردند، پیامبر با آن‌ها حالت كناره‌گیری به خود گرفت و یك ماه از زنان خودش دوری كرد كه از او چنان توقّعی كردند. بعد آیات شریفه‌ی سوره‌ی احزاب نازل شد: «یا نساء النبی لستنّ كأحد من النّساء» ، «یا ایّها النّبی قل لأزواجك ان كنتنّ تردن الحیاة الدّنیا و زینتها فتعالین امتّعكنّ و أسرّحكن سراحا جمیلا. و ان كنتنّ تردن الله و رسوله و الدّار الآخرة فإنّ الله اعدّ للمحسنات منكنّ أجرا عظیما». پیامبر فرمود: اگر می‌خواهید با من زندگی كنید، زندگی زاهدانه است و تخطّی از قانون ممكن نیست.
از دیگر خلقیات حكومتی او این بود كه عهد نگهدار بود. هیچ‌وقت عهدشكنی نكرد. قریش با او عهدشكنی كردند، اما او نكرد. یهود بارها عهدشكنی كردند، او نكرد.
او همچنین رازدار بود. وقتی برای فتح مكه حركت می‌كرد، هیچ‌كس نفهمید پیامبر كجا می‌خواهد برود. همه‌ی لشكر را بسیج كرد و گفت بیرون برویم. گفتند كجا، گفت بعد معلوم خواهد شد. به هیچ‌كس اجازه نداد كه بفهمد او به سمت مكه می‌رود. كاری كرد كه تا نزدیك مكه، قریش هنوز خبر نداشتند كه پیامبر به مكه می‌آید!
دشمنان را یكسان نمی‌دانست. این از نكات مهم زندگی پیامبر است. بعضی از دشمنان، دشمنانی بودند كه دشمنیشان عمیق بود؛ اما پیامبر اگر می‌دید خطر عمده‌ای ندارند، كاری به كارشان نداشت و نسبت به آن‌ها آسان‌گیر بود. بعضی دشمنان هم بودند كه خطر داشتند، اما پیامبر آن‌ها را مراقبت می‌كرد و زیر نظر داشت؛ مثل عبد الله بن ابی. عبد الله بن ابی منافق درجه‌ی یك علیه پیامبر توطئه هم می‌كرد؛ لیكن پیامبر فقط او را زیر نظر داشت، كاری به كار او نداشت و تا اواخر عمر پیامبر هم بود. اندكی قبل از وفات پیامبر، عبد الله ابی از دنیا رفت؛ اما پیامبر او را تحمّل می‌كرد. این‌ها دشمنانی بودند كه از ناحیه‌ی آن‌ها حكومت و نظام اسلامی و جامعه‌ی اسلامی مورد تهدید جدّی واقع نمی‌شد. اما پیامبر با دشمنانی كه از ناحیه‌ی آن‌ها خطر وجود داشت، به شدّت سخت‌گیر بود. همان آدم مهربان، همان آدم دل‌رحم، همان آدم‌
پرگذشت و بااغماض، دستور داد كه خائنان بنی قریظه را كه چند صد نفر می‌شدند در یك روز به قتل رساندند و بنی نضیر و بنی قینقاع را بیرون راندند. و خیبر را فتح كردند؛ چون این‌ها دشمنان خطرناكی بودند. پیامبر با آن‌ها اوّلِ ورود به مكه كمال مهربانی را به‌خرج داده بود؛ اما این‌ها در مقابل خیانت كردند و از پشت خنجر زدند و توطئه و تهدید كردند. پیامبر عبد الله بن ابی را تحمّل می‌كرد؛ یهودی داخل مدینه را تحمّل می‌كرد؛ قرشی پناه‌آورنده‌ی به او یا بی‌آزار را تحمل می‌كرد. وقتی مكه را فتح كرد، چون دیگر خطری از ناحیه‌ی آن‌ها نبود، حتی امثال ابی سفیان و بعضی از بزرگان دیگر را نوازش هم كرد؛ اما این دشمن غدّار خطرناك غیر قابل اطمینان را به شدّت سركوب كرد. این‌ها اخلاق حكومتی آن بزرگوار است. در مقابل وسوسه‌های دشمن، هوشیار؛ در مقابل مؤمنین، خاكسار؛ در مقابل دستور خدا، مطیع محض و عبد به معنای واقعی؛ در مقابل مصالح مسلمانان، بی‌تاب برای اقدام و انجام. این، خلاصه‌ای از شخصیت آن بزرگوار است.1379/02/23

لینک ثابت
وجود عبد اللّه بن ابیهای منافق در ایران اسلامی

اگر ما در داخل متّحد و منسجم باشیم، اگر مردم با دولت و مسئولانشان صمیمی باشند و ارتباط داشته باشند، دشمن خارجی هیچ تأثیر سوئی نمی‌تواند بگذارد و هیچ اقدامی نمی‌تواند بكند؛ اما متأسفانه در داخل، ایادی دشمن هستند. امروز در این كشور عبد اللّه بن ابی‌های منافق هستند؛ كسانی كه حتی یك روز حكومت امام و حكومت نظام اسلامی را از بن دندان قبول نكردند! در زمان پیامبر، یكی از منافقان بسیار فعال، «عبد الله بن ابی» بود كه با یهودیها و كفّار قریش و جاسوسهای امپراتوری روم می‌ساخت و از هر وسیله‌ای استفاده می‌كرد، برای اینكه شاید بتواند حكومت پیامبر را از بین ببرد؛ چرا؟ چون قبل از آنكه پیامبر به مدینه بیاید، او تصوّر می‌كرد كه در آینده، رئیس و حاكم و پادشاه مدینه خواهد شد! پیامبر در واقع مقام او را از او سلب كرده بود. امروز در این كشور «عبد اللّه بن ابی‌هایی هستند؛ كسانی كه خیال می‌كردند اگر انقلابی در این كشور رخ دهد، حكومت وقف آن‌ها و متعلّق به آن‌هاست. كسانی كه نه فقاهت را قبول داشتند، نه امام را قبول داشتند، نه مردم را قبول داشتند، نه احساسات دینی را قبول داشتند. پیامبر با «عبد الله بن ابی» خوش‌رفتاری كرد و او را مجازات ننمود. نظام اسلامی هم با این‌ها خوش‌رفتاری كرد و به مجازاتشان نپرداخت. این‌ها امروز به برخی از پدیده‌هایی كه دست دشمن در آن‌هاست، می‌نگرند؛ خیال می‌كنند فرصتی پیدا كرده‌اند كه به نظام اسلامی ضربه بزنند. فعّالیتهای منافقانه‌ی خودشان را می‌كنند، به این امید كه بین مسئولان اختلاف باشد؛ به این امید كه بین مردم اختلاف باشد؛ به این امید كه جوانان رابطه‌شان را با نظام اسلامی قطع كنند؛ به این امید كه جوانان با دین قهر كنند!
شما جوانان عزیز بدانید، در هر جایی كه یك تظاهرات اسلامی یا انقلابی یا دینی از خودتان نشان می‌دهید - وقتی در مجالس دعا شركت می‌كنید، وقتی در مجامع اعتكاف شركت می‌كنید، وقتی در تظاهرات بیست و دوم بهمن شركت می‌كنید، وقتی در روز قدس شركت می‌كنید، وقتی مسؤولان كشور مثل رئیس جمهور و دیگران را مورد احترام قرار می‌دهید - از هر حركتتان كه نشان دهنده‌ی دینداری و علاقه‌مندی شما به انقلاب باشد، منافقین به خودشان می‌لرزند و ناراحت می‌شوند! اینها همان كسانی هستند كه با حرفهای خود، با اظهارات خود، با موضعگیریهای خود، با تبلیغات خود، احیاناً با دخالت خود در بعضی از اغتشاشها، دشمن خارجی را امیدوار می‌كنند و دشمن خارجی خیال می‌كند كه حال باید به سمت تصرّف ایران، تسلّط بر ملت ایران و در هم شكستن مقاومتِ انقلابیِ بیست و یكساله‌ی ملت ایران بیاید. در واقع اینها مقصّرند؛ اینها به دشمن روحیه می‌دهند.1379/02/01

لینک ثابت
تن دادن به بیماری نفاق؛ مشکل کار منافقان/تفسیر آیه 10 سوره بقره

اما آیه سومباز از بعد دیگری به مسأله‌ی منافق نگاه می‌کند و می‌گوید که هرچه زمان بگذرد وضع این بیچاره بدتر می‌شود: «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا»(1)
او یک بی‌اعتدالی و ناتندرستی از اول کار در خود دارد و یک مرضی در او هست که این مرض ممکن است معلول تربیت‌های خانوادگی باشد، یا ممکن است محصول تسلط یک فرهنگی بر ذهن او باشد، و یا ممکن است محصول بعضی از معاشرت‌ها و رفاقت‌ها و آموزش‌ها باشد و این بیماری موجب شد تا او در مقابل حق مقاومت بکند. البته ممکن است کسانی همین بیماری را داشته باشند، اما خودشان را نجات بدهند، چون فطرت صحیح انسانها اقتضا می‌کند که در مقابل دعوت حق تسلیم بشوند و وقتی چیزی درست است و سخن برحق است و آنگاه که حقیقتی به انسانها ارائه می‌شود، طبیعت فطرت سلیم حکم می‌کند که آنرا بپذیرد و بعضی‌ها که در همان ابتدای امر آنرا می‌پذیرند، اینها آن افراد سالمند، بعضی هم که بیمار دلی دارند و در اول یک مقاومتی می‌کنند و تعصبی بخرج می‌دهند، حسدی مانع می‌شود که آن حقیقت را قبول کنند تربیت خانوادگی آنها را از این حقیقت دورنگه می‌دارد، اما بالاخره بر آن بیماری فائق می‌آیند و در یک نقطه مرض را سرکوب می‌کنند، اینها همه نجات پیدا می‌کنند، لکن یک عده هستند که در مقابل این بیماری و در مقابل این اختلال درونی خود، هیچ حرکت نجات بخشی را برای خودشان بعهده نمی‌گیرند و خودشان را رها می‌کنند، عیناً مثل بیماریهای جسمی، گاهی یک بنیه، بنیه سالمی است، و گاهی هم این بنیه اختلال و بیماری و ناتندرستی دارد، انسان به طبیب مراجعه می‌کند و طبیب به او داروئی را ارائه می‌دهد و او آن دارو را مصرف می‌کند، در مقابل کار طبیب و درمان او مقاومت نمی‌کند، این هم خوب خواهد شد. اما آن کسی که این بیماری را دارد اگر به طبیب مراجعه بکند، و طبیب برای او چیزی تجویز بکند، وقتی او داروی شفابخش را مصرف نمی‌کند و پرهیز لازم را انجام نمی‌دهد، نتیجه‌اش عمیق‌تر شدن مرض و لاعلاج شدن یا صعب العلاج شدن مرض است و مشکل کار منافق اینجاست که به بیماری تن می‌دهد و تسلیم بیماری می‌شود.
در صدر اسلام کسانی بودند که وقتی دعوت اسلام آمد، به مجرد اینکه دعوت ارائه شد، اینها درخشش دعوت را و درخشش توحید را احساس کردند و بی‌قید و شرط تسلیم شدند و قبول کردند، اینها آن سالم مزاجها بودند و فطرتهای پاک و سالم غالب مسلمانهای مؤمن دوران مکه اینها هستند، اما یک عده‌ای بودند که سالها مقاومت کردند، پیغمبر (ص) در مکه بود، آنها هم در مکه بودند، آیات را آنها هم مثل دیگران می‌شنیدند و تسلیم نمی‌شدند، اینها همان «فی قلوبهم مرض» بودند، حالا این بیماری چیست؟ مثلاً بیماری حسد: می‌گوید چرا من تسلیم حرف کسی بشوم که از قبیله بنی‌هاشم است؟ یا چرا این کسی که از فلان قشر است پیش برود و من پشت سر او بروم؟ چرا اینکه پدر و مادرش کسی نیستند، کسی بشود و من دنباله‌رو او بشوم؟ یا چگونه از افکار پدر و مادر خودم دست بردارم، و چطور از دانسته‌ها و شنیده‌ها رو برگردانم؟ این آن مرضهاست. طبیب دائم بر فعالیت خود می‌افزاید تا آنها را جذب کند و آن بیمار را متوجه نسخه شفابخش کند، بیمار‌ها بتدریج شفا می‌آورند، در سال پنجم در سال ششم در سال هفتم در سال هشتم، سیزده سال پیغمبر در مکه بود و افرادی پیوسته در حال تسلیم شدن و پیوستن بودند اینها آن کسانی هستند که بیماری روح و قلبشان شفا پیدا می‌کند، که فکر می‌کنم جلسه‌ی قبلی گفتیم: مقصود از قلب در اصطلاح قرآن این عضوی نیست که در سنیه‌ ما هست، بلکه قلب یک تعبیری است از شخصیت معنوی انسان، در قرآن قلب و روح به یک معنی است. پس آن حقیقت آدمی و آن قوه عاقله و تصمیم‌گیر انسان، که او را قلب می‌گویند، مقصود این قلبی که مریض می‌شود و تپش دارد و خون در آن جریان پیدا می‌کند نیست. بیماری قلب در آنها بود اما شفا پیدا کردند. یا در مدینه که وقتی پیغمبر کسانی فرستاد بسیاری در مقابل این دعوت مقاومت داشتند و اینطور نبود که اول ـ تسلیم بشوند بیماریهایی در دلها‌شان بود که موجب امتناع آنها می‌شد و آنها را از تسلیم شدن باز می‌داشت. اما در مقابل طبیب و درمان او خاضع می‌شدند، تسلیم می‌شدند و شفا می‌یافتند، حالا آن کسی که در مقابل تحرک و تلاش مهربانانه طبیب از خود مقاومت نشان میدهد، این بیماری را در معرض شفا قرار نمی‌دهد و حرف او را حمل بر یک معنای غلط و هرسخن حق او را حمل بر یک خلاف می‌کند و چیزی را که باید بپذیرد او را نپذیرفت و قبول نکردف وابستگی خودش را به عوامل مخالفت با دعوت حق بیشتر می‌کند و آن تعصبات و احساسات غلط درونی را، در درون خودش بیشتر رشد می‌دهد نتیجه این می‌شود که: «فزادهم الله مرضا»وابستگی‌اش به مرض بیشتر خواهد شد و مرض در او ریشه‌دارتر می‌شود که ما عین همین قضیه را در انقلاب تجربه کردیم.
کسانی بودن که می‌دانستیم اینها در مقابل دعوت انقلاب و آن دعوتی که از سوی امام می‌شد و قدمبقدم این نهضت را و مبارزه را هدایت می‌کرد مقاومت دارند و امتناع می‌ورزند و در یک راه دیگری حرکت می‌کنند و قدم می‌زنند، لذا حاضر نیستند او را قبول بکنند، یعنی عیناً همان مرضهایی را که در آن مردم جاهل بود، آدم در اینها مشاهده می‌کرد: که می‌گویند: سابقه مبارزه ما بیشتر است حالا بیائیم تسلیم این حرف جدید بشویم؟ ما مفاهیم سیاسی را روشن‌تر می‌دانیم، با مجلات خارجی آشنا هستیم، با کتابهای اروپایی آشنا هستیم، با مفاهیم فرهنگ‌نو جهانی آشنا هستیم، حالا بیائیم تسلیم یک روحانی بشویم که از قم حرکت کرده زیر بار او برویم؟. این احساسات آنها بود!! وحقیقت قضیه لزوم یک حرکت انسانی و جذب نیروهای مردم و هدایت آنها بسوی یک فرد درست و یک اقدام صحیح بود که وقتی پیام‌آور این حقیقت در میدان ظاهر شد همه باید به او می‌پیوستند، لکن جاذبه‌های مخالف که در حقیقت دافعه نسبت به این حرکت بودند مانع می‌شوند که اینها به این حرکت بپیوندند. یعضی از اینها که در طول زمان گرما و نور این خورشید را می‌دیدند حقیقت است و باید به آن تسلیم شد، به او می‌پیوستند و با او یکی می‌شدند و حرکت را با او آغاز می‌کردند.
بعضی دیگر تا آنجا که می‌توانستند خودشان را کنار می‌کشیدند آن وقتی هم که مجبور می‌شدند وارد میدان بشوند یک ورود صوری و ظاهری بود. دل‌شان در صحنه نبود، این افراد هرچه انقلاب جلوتر می‌رفت و هرچه آیات انقلاب روشن‌تر می‌شد، اینها دورتر و متنفرتر و رمیده‌تر می‌شدند و کار این رمیدن و دور شدن و نفرت فی‌مابین به آنجا کشید که در موارد عدیده، در مقابل انقلاب و در مقابل این حرکت صحیح همانطور ایستادند که یکروز دشمن مشترک می‌ایستاد و یکروز دستگاههای طاغوتی می‌خواستند آنرا سرکوب کنند. اینها همان نقش را بعهده گرفتند، که اگر می‌توانستند، انقلاب را سرکوب و رگهای انقلاب را قطع می‌کردند البته اگر ممکن بود خیلی کارها می‌کردند، لکن خدای متعال نگذاشت، این چهره نفاق است!! بیماری دراندرون او هست و می‌تواند علاج بشود اما درصدد علاج بر نمی‌آید ـ و آن نکته که ما باید خودمان را نجات بدهیم، این است که این امتحان در هرقدم سر راه ما هست.
کسی خیال نکند که مسأله‌ی نفاق مربوط به صدر اسلام یا مربوط به اوج انقلاب بود، نه، همه‌ی ما، من و شما در معرض این امتحان در تمام حالات هستیم، یک حقیقتی مطرح می‌شود که این حقیقت ممکن است با گوشه‌ای از احساسات و دریافتهای ما ناسازگار باشد: یا با خود پرستی ما، یا با ادعاهای درونی ما، یا با علمی که برای خودمان قائلیم، یا برای سابقه‌ای که برای خودمان می‌شناسیم، مثلاً با سابقه‌ی مبارزه، یا با توقعی که نسبت به شخصیت خودمان داریم، این ناسازگار است، در مقابل این حقیقت چکار خواهیم کرد؟ هم می‌توان پا گذاشت روی این احساس غلط و درک باطل و تسلیم شد و حرکت کرد و در راه این حقیقت رفت، و هم می‌توان تسلیم نشد، بلکه تسلیم آن احساسات غلط درونی شد، که اگر این کار انجام گرفت آنوقت: «فزاد هم الله مرضا» دائم این حالت دومی یعنی نفرت وجدائی، ایجاد می‌شود و کار را بجاهای بسیار دشوار خواهد رساند، گاهی هم بصورت لاعلاج در خواهد آمد، واقعاً گاهی اوقات افرادی علاج نداشتند، مثلاً:
در صدر اسلام عبدالله بن اُبی که از جمله مسلمانها بود، منتها مسلمان منافق. ظاهراً تسلیم شده بود و ایمان آورده بود، علت نفاق او هم این بود که قبل از آمدن پیغمبر (ص) به مدینه، دو قبیله‌ی بزرگ یثرب، یعنی اوس و خزرج، که با هم اختلافات زیادی هم داشتند، مورد استعمار یهودیان قرار می‌گرفتند، عقلایشان گفتند ما تا کی با هم دعوا کنیم بیائید مثل همه‌ی قبایل که رئیس دارند، ما هم یک رئیسی برای خودمان معین کنیم، تا کی دو قبیله در کنار هم در کمال نفرت زندگی کنیم؟ نشستند، بحثهای زیادی کردند و در بین مردم یثرب آن کسی را که از همه آقاتر و عاقل‌تر و زرنگ‌تر و مردم‌دارتر و پولدارتر و ریشه‌دارتر و قوم و قبیله‌دارتر بود بنام عبدالله بن اُبی، او را برای خودشان انتخاب کردند و در گفتگوی انتخاب او به حکومت و عمارت و شاید سلطنت مدینه بودند. که زمزمه‌ی اسلام پیچید، عده‌ای از یثربی‌ها به مکه رفتند، آنجا دیدند که پیغمبری ظهور کرده و چنر نفر مجذوب او شدند، آمدن آهسته بنا کردند تبلیغ کردن، سال بعد عده‌ی بزرگتری 80 - 70 نفر رفتند مکه با پیغمبر (ص) بیعت کردند و به او گفتند حالا که اهل مکه تو را قبول ندارند به مدینه بیا، ما از تو پذیرائی می‌کنیم پیغمبر (ص) هم به آنها قول داد، آنها به مدینه بازگشتند و عده بیشتری را بخودشان جذب کردند، و این در حالی بود که می‌خواست تاج امارت شهر یثرب، (دو قبیله‌ی اوس و خزرج) چیز به این شیرینی روی سر این آقا فرود آید که یک مزاحم بنام اسلام و پیغمبر اسلام پیدا شد (علت پیدایش آن مرض اینجاست). پیغمبر (ص) هم در این بین، مخفیانه با آن شرحی که لابد شما می‌دانید، از مکه خارج شد و به مدینه آمد، مردم با شور و شوق فراوان به استقبال و های‌وهوی البته نه در وضعیت پادشاهان بلکه در وضعیت بندگان خدا، یعنی وضع حکومت پیغمبر، وضعیت پادشاهی و آن تجمل و تشریفات نبود، اما تدبیر و اراده‌ و اراده و همه چیز بود، حالا این آقا چکار باید کند؟ دید اگر ایمان نیاورد مردم به او می‌شوند، بعد از آمدن پیغمبر (ص) اسم یثرب هم به مدینه‌النبی یعنی شهر پیامبر تغییر کرد که بتدریج بعنوان مدینه (یعنی شهر) معروف شد، و اینطور شد که جوانهای پر هیجان حزب‌الهی علاقمند اوایل آمدن پیغمبر به مدینه می‌رفتند بت پرستهایی که هنوز در مدینه باقی مانده بودند، آنها را ـ اذیت می‌کردند، بت‌های‌شان را در زباله می‌انداختند و مسخره‌شان می‌کردند، یعنی آن حالت شور جوانی، حزب‌الهی فضا را بر مخالفین تنگ کرده بودند عبدالله بن ابی دید اگر بنا باشد، اسلام نیاورد و اگر اعلام ایمان نکند همین بلاها را سر او خواهند آورد، لذا مجبور شد بگوید من هم ایمان آوردم، به پیغمبر ایمان آورد اما باطن قضیه «فی قلوبهم مرض» بود که اگر عبدالله بن ابی،‌ می‌توانست بر آن روح ریاست طلبی وآن چیزی که برای او خیلی شیرین بود یعنی رئیس شدن، فائق بیاید و تسلیم این حقیقت می‌شد، وضعش فرق می‌کرد، یعنی «فی قلوبهم مرض» بود در قلبش، اما «فزادهم الله مرضا» نمی‌شد. حالا چه چیزی موجب شد که «فزادهم الله مرضا» بشود؟ انتخاب خود او بود که راه درست را انتخاب نکرد، تسلیم نشد و به احساس درونی نادرست و باطل خود تن درداد و مرض او افزایش پیدا کرد. این افزایش مرض را قرآن بخدا نسبت می‌دهد و همانطور که گفتیم همه‌ی پدیده‌های طبیعت و همه‌ی عواملی که در سلسله علل و عوامل طبیعی و انسانی بوجود می‌آید، همه منتسب به خداست، همه مربوط به خدا و همه کار خداست، قرآن هم همه‌ی پدیده‌های آفرینش را بخدا نسبت می‌دهد و اینجا هم می‌گوید:
«فزادهم الله مرضا» خدا مرض آنها را زیاد کرد، همچنانیکه خدا همه چیز را زیاد می‌کند: حرارت را در تابستان و برودت را در زمستان و بقیه عوامل طبیعی را در همه‌ی آنات تاریخ خدای متعال به آنها می‌دهد، این هم پدیده‌ای است که بخدا نسبت داده می‌شود، اما آنچه که می‌بینیم، اینست که او رفتار خودش و تسلیم شدنش در مقابل هوا و هوس، را به دام افزایش مرض انداخت. این هم آیه سوم بود که بر روی افزایش گرفتاری منافق هرچه می‌گذرد تکیه می‌کرد، و الان هم همینطور است.
البته جریان نفاق در جامعه ما یکجور نیست و به انواع گوناگونش از راست و چپ و مختلط، به اشکال مختلف وجود داشته، الان هم دارد و این کسانی که دردل ایمان نیاورده‌اند به این حرکت و این راه و این هدفها و این نظام ارزشی، هر چه می‌گذرد اینها دورتر می‌شوند، چاره‌شان این است که تسلیم شوند و از آن علایق نفسانی و شهوانی که در وجود آنها مانع از پیوستن به این راه مقدس و نورانی شده است بکنند و به خودشان بیایند و به این گردونه عظیم که در تاریخ ملت ایران و ملت‌های مسلمان، دارد حرکت می‌کند قدمی مردانه بگذارند و بپیوندند.1370/08/29


1 ) سوره مبارکه البقرة آیه 10
في قُلوبِهِم مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا ۖ وَلَهُم عَذابٌ أَليمٌ بِما كانوا يَكذِبونَ
ترجمه:
در دلهای آنان یک نوع بیماری است؛ خداوند بر بیماری آنان افزوده؛ و به خاطر دروغهایی که میگفتند، عذاب دردناکی در انتظار آنهاست.
لینک ثابت
حب ریاست ؛ علت نفاق عبدالله بن ابی

کسی خیال نکند که مسأله‌ی نفاق مربوط به صدر اسلام یا مربوط به اوج انقلاب بود، نه، همه‌ی ما، من و شما در معرض این امتحان در تمام حالات هستیم، یک حقیقتی مطرح میشود که این حقیقت ممکن است با گوشه‌ای از احساسات و دریافتهای ما ناسازگار باشد: یا با خود پرستی ما، یا با ادعاهای درونی ما، یا با علمی که برای خودمان قائلیم، یا برای سابقه‌ای که برای خودمان میشناسیم، مثلاً با سابقه‌ی مبارزه، یا با توقعی که نسبت به شخصیت خودمان داریم، این ناسازگار است، در مقابل این حقیقت چکار خواهیم کرد؟ هم میتوان پا گذاشت روی این احساس غلط و درک باطل و تسلیم شد و حرکت کرد و در راه این حقیقت رفت، و هم میتوان تسلیم نشد، بلکه تسلیم آن احساسات غلط درونی شد، که اگر این کار انجام گرفت آنوقت: «فزاد هم الله مرضا» دائم این حالت دومی یعنی نفرت وجدائی، ایجاد میشود و کار را بجاهای بسیار دشوار خواهد رساند، گاهی هم بصورت لاعلاج در خواهد آمد، واقعاً گاهی اوقات افرادی علاج نداشتند، مثلاً:

در صدر اسلام عبدالله بن اُبی که از جمله مسلمانها بود، منتها مسلمان منافق. ظاهراً تسلیم شده بود و ایمان آورده بود، علت نفاق او هم این بود که قبل از آمدن پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) به مدینه، دو قبیله‌ی بزرگ یثرب، یعنی اوس و خزرج، که با هم اختلافات زیادی هم داشتند، مورد استعمار یهودیان قرار میگرفتند، عقلایشان گفتند ما تا کی با هم دعوا کنیم بیائید مثل همه‌ی قبایل که رئیس دارند، ما هم یک رئیسی برای خودمان معین کنیم، تا کی دو قبیله در کنار هم در کمال نفرت زندگی کنیم؟ نشستند، بحثهای زیادی کردند و در بین مردم یثرب آن کسی را که از همه آقاتر و عاقل‌تر و زرنگ‌تر و مردم‌دارتر و پولدارتر و ریشه‌دارتر و قوم و قبیله‌دارتر بود بنام عبدالله بن اُبی، او را برای خودشان انتخاب کردند و در گفتگوی انتخاب او به حکومت و عمارت و شاید سلطنت مدینه بودند. که زمزمه‌ی اسلام پیچید، عده‌ای از یثربیها به مکه رفتند، آنجا دیدند که پیغمبری ظهور کرده و چند نفر مجذوب او شدند، آمدند آهسته بنا کردند تبلیغ کردن، سال بعد عده‌ی بزرگتری 80 - 70 نفر رفتند مکه با پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) بیعت کردند و به او گفتند حالا که اهل مکه تو را قبول ندارند به مدینه بیا، ما از تو پذیرائی میکنیم پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم به آنها قول داد، آنها به مدینه بازگشتند و عده بیشتری را بخودشان جذب کردند، و این در حالی بود که میخواست تاج امارت شهر یثرب، (دو قبیله‌ی اوس و خزرج) چیز به این شیرینی روی سر این آقا فرود آید که یک مزاحم بنام اسلام و پیغمبر اسلام پیدا شد (علت پیدایش آن مرض اینجاست). پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم در این بین، مخفیانه با آن شرحی که لابد شما میدانید، از مکه خارج شد و به مدینه آمد، مردم با شور و شوق فراوان به استقبال و هایوهوی البته نه در وضعیت پادشاهان بلکه در وضعیت بندگان خدا، یعنی وضع حکومت پیغمبر، وضعیت پادشاهی و آن تجمل و تشریفات نبود، اما تدبیر و اراده‌ و اداره و همه چیز بود، حالا این آقا چکار باید کند؟ دید اگر ایمان نیاورد مردم به او میشوند، بعد از آمدن پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) اسم یثرب هم به مدینة‌النبی یعنی شهر پیامبر تغییر کرد که بتدریج بعنوان مدینه (یعنی شهر) معروف شد، و اینطور شد که جوانهای پر هیجان حزب‌اللهی علاقمند اوایل آمدن پیغمبر به مدینه میرفتند بت پرستهایی که هنوز در مدینه باقی مانده بودند، آنها را ـ اذیت میکردند، بت‌هایشان را در زباله میانداختند و مسخره‌شان میکردند، یعنی آن حالت شور جوانی، حزب‌اللهی فضا را بر مخالفین تنگ کرده بودند عبدالله بن ابی دید اگر بنا باشد، اسلام نیاورد و اگر اعلام ایمان نکند همین بلاها را سر او خواهند آورد، لذا مجبور شد بگوید من هم ایمان آوردم، به پیغمبر ایمان آورد اما باطن قضیه «فی قلوبهم مرض» بود که اگر عبدالله بن ابی،‌ میتوانست بر آن روح ریاست طلبی وآن چیزی که برای او خیلی شیرین بود یعنی رئیس شدن، فائق بیاید و تسلیم این حقیقت میشد، وضعش فرق میکرد، یعنی «فی قلوبهم مرض» بود در قلبش، اما «فزادهم الله مرضا» نمیشد. حالا چه چیزی موجب شد که «فزادهم الله مرضا» بشود؟ انتخاب خود او بود که راه درست را انتخاب نکرد، تسلیم نشد و به احساس درونی نادرست و باطل خود تن در داد و مرض او افزایش پیدا کرد.1370/08/29

لینک ثابت
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی