
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
الحمدللَّه ربّ العالمين. نحمده و نستعينه و نستغفره و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه، حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته، بشير رحمته و نذير نقمته، سيّدنا و نبيّنا ابىالقاسم المصطفى محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين. سيّما بقيّةاللَّه فىالأرضين
همه برادران و خواهران نمازگزار عزيز و خودم را به رعايت تقوا و مراقبت از اعمال و رفتار و حتّى تصوّرات و پندارهاى خود توصيه مىكنم. خدا را در همه حال در نظر داشته باشيد؛ در همه حال از او كمك بخواهيد؛ به او توكّل كنيد؛ از او راهنمايى بخواهيد و به مدد او اميدوار باشيد.
اين روزها با رحلت پيامبر عظيمالشّأن اسلام - كه برگزيده همه بشريّت در طول تاريخ و پدر معنوى مسلمانها و همه انسانهايى است كه به ارتقاء و رشد انسانيت عقيده دارند - مصادف است. در سالگرد رحلت آن بزرگوار، يكى از وظايف ما اين است كه در دل و زبان، از زحمات و مجاهدات بىنظير و خستگىناپذير اين زبده عالم و آدم، سپاسگزار باشيم. همچنين اين ايام با سالگرد شهادت سبط اكبر پيغمبر، حضرت امام حسن مجتبى و همچنين امام هشتم ما، حضرت ابىالحسنالرّضا عليهماالصّلاةوالسّلام مصادف است.
خطبه اول را به شرح مختصرى از سيره نبىّاكرم در دوران دهساله حاكميت اسلام در مدينه اختصاص دادهام كه يكى از درخشانترين - و گزافه نيست اگر بگوييم درخشانترين - دورههاى حكومت در طول تاريخ بشرى است. بايد اين دوره كوتاه و پُركار و فوقالعاده تأثيرگذار در تاريخ بشر را شناخت. البته به همه برادران و خواهران - بخصوص به جوانان - توصيه مىكنم كه به تاريخ زندگى پيغمبر مراجعه كنند و آن را بخوانند و فرا گيرند.
دوره مدينه، فصل دوم دوران بيستوسه ساله رسالت پيغمبر است. سيزده سال در مكه، فصل اوّل بود - كه مقدمه فصل دوم محسوب مىشود - و تقريباً ده سال هم دوران مدينه پيغمبر است كه دوران شالودهريزى نظام اسلامى و ساختن يك الگو و نمونه از حاكميّت اسلام براى همه زمانها و دورانهاى تاريخ انسان و همه مكانهاست. البته اين الگو، يك الگوى كامل است و مثل آن را ديگر در هيچ دورانى سراغ نداريم؛ ليكن با نگاه به اين الگوى كامل، مىشود شاخصها را شناخت. اين شاخصها براى افراد بشر و مسلمانها علامتهايى است كه بايد به وسيله آنها نسبت به نظامها و انسانها قضاوت كنند. هدف پيغمبر از هجرت به مدينه اين بود كه با محيط ظالمانه و طاغوتى و فاسد سياسى و اقتصادى و اجتماعىاى كه آن روز در سرتاسر دنيا حاكم بود، مبارزه كند و هدف، فقط مبارزه با كفّار مكه نبود؛ مسأله، مسأله جهانى بود. پيامبر اكرم اين هدف را دنبال مىكرد كه هرجا زمينه مساعد بود، بذر انديشه و عقيده را بپاشد؛ با اين اميد كه در زمان مساعد، اين بذر سبز خواهد شد. هدف اين بود كه پيام آزادى و بيدارى و خوشبختى انسان به همه دلها برسد. اين جز با ايجاد يك نظام نمونه و الگو امكانپذير نبود؛ لذا پيغمبر به مدينه آمد تا اين نظام نمونه را به وجود آورد. اينكه چقدر بتوانند آن را ادامه دهند و بعديها چقدر بتوانند خودشان را به آن نزديك كنند، بسته به همّت آنهاست. پيغمبر نمونه را مىسازد و به همه بشريت و تاريخ ارائه مىكند.
نظامى كه پيغمبر ساخت، شاخصهاى گوناگونى دارد كه در بين آنها هفت شاخص از همه مهمتر و برجسته تر است:
شاخص اوّل، ايمان و معنويّت است. انگيزه و موتور پيشبرنده حقيقى در نظام نبوى، ايمانى است كه از سرچشمه دل و فكر مردم مىجوشد و دست و بازو و پا و وجود آنها را در جهت صحيح به حركت در مىآورد. پس شاخص اوّل، دميدن و تقويت روح ايمان و معنويت و دادن اعتقاد و انديشه درست به افراد است، كه پيغمبر اين را از مكه شروع كرد و در مدينه پرچمش را با قدرت بالا برد.
شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس كار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقّى به حقدار - بدون هيچ ملاحظه - است.
شاخص سوم، علم و معرفت است. در نظام نبوى، پايه همه چيز، دانستن و شناختن و آگاهى و بيدارى است. كسى را كوركورانه به سمتى حركت نمىدهند؛ مردم را با آگاهى و معرفت و قدرتِ تشخيص، به نيروى فعّال - نه نيروى منفعل - بدل مىكنند.
شاخص چهارم، صفا و اخوّت است. در نظام نبوى، درگيريهاى برخاسته از انگيزههاى خرافى، شخصى، سودطلبى و منفعتطلبى مبغوض است و با آن مبارزه مىشود. فضا، فضاى صميميّت و اخوّت و برادرى و همدلى است.
شاخص پنجم، صلاح اخلاقى و رفتارى است. انسانها را تزكيه و از مفاسد و رذائل اخلاقى، پيراسته و پاك مىكند؛ انسانِ با اخلاق و مزكّى مىسازد؛ «و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة».(1) تزكيه، يكى از آن پايههاى اصلى است؛ يعنى پيغمبر روى يكايك افراد، كار تربيتى و انسانسازى مىكرد.
شاخص ششم، اقتدار و عزّت است. جامعه و نظام نبوى، توسرىخور، وابسته، دنبالهرو و دست حاجت به سوى اين و آن درازكن نيست؛ عزيز و مقتدر و تصميمگير است؛ صلاح خود را كه شناخت، براى تأمين آن تلاش مىكند و كار خود را پيش مىبرد.
شاخص هفتم، كار و حركت و پيشرفتِ دائمى است. توقّف در نظام نبوى وجود ندارد؛ به طور مرتّب، حركت، كار و پيشرفت است. اتفاق نمىافتد كه يك زمان بگويند: ديگر تمام شد؛ حال بنشينيم استراحت كنيم! اين وجود ندارد. البته اين كار، كارِ لذّتآور و شادىبخشى است؛ كار خستگىآور و كسلكننده و ملولكننده و به تعبآورندهاى نيست؛ كارى است كه به انسان نشاط و نيرو و شوق مىدهد.
پيغمبر وارد مدينه شد تا اين نظام را سرِ پا و كامل كند و آن را براى ابد در تاريخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هر كسى در هر جاى تاريخ - از بعد از زمان خودش تا قيامت - توانست، مثل آن را به وجود آورد و در دلها شوق ايجاد كند تا انسانها به سوى چنان جامعهاى بروند. البته ايجاد چنين نظامى، به پايههاى اعتقادى و انسانى احتياج دارد. اوّل بايد عقايد و انديشههاى صحيحى وجود داشته باشد تا اين نظام بر پايه آن افكار بنا شود. پيغمبر اين انديشهها و افكار را در قالب كلمه توحيد و عزّت انسان و بقيه معارف اسلامى در دوران سيزده سال مكه تبيين كرده بود؛ بعد هم در مدينه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائماً اين افكار و اين معارف بلند را - كه پايههاى اين نظامند - به اين و آن تفهيم كرد و تعليم داد. دوم، پايهها و ستونهاى انسانى لازم است تا اين بنا بر دوش آنها قرار گيرد - چون نظام اسلامى قائم به فرد نيست - پيغمبر بسيارى از اين ستونها را هم در مكه به وجود آورده و آماده كرده بود. يك عدّه، صحابه بزرگوار پيغمبر بودند - با اختلاف مرتبهاى كه داشتند - اينها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سيزدهساله مكه بودند. يك عدّه هم كسانى بودند كه قبل از هجرت پيغمبر، در يثرب با پيام پيغمبر به وجود آمده بودند؛ از قبيل سعدبنمعاذها و ابىايّوبها و ديگران. بعد هم كه پيغمبر آمد، از لحظه ورود، انسانسازى را شروع كرد و روزبهروز مديران لايق، انسانهاى بزرگ، شجاع، با گذشت، با ايمان، قوى و بامعرفت به عنوان ستونهاى مستحكم اين بناى شامخ و رفيع، وارد مدينه شدند. هجرت پيغمبر به مدينه - كه قبل از ورود پيامبر به اين شهر، يثرب ناميده مىشد و بعد از آمدن آن حضرت، مدينةالنّبى نام گرفت - مثل نسيم خوش بهارى بود كه در فضاى اين شهر پيچيد و همه احساس كردند كأنّه گشايشى بهوجود آمده است؛ لذا دلها متوجّه و بيدار شد. وقتى كه مردم شنيدند پيغمبر وارد قُبا شده است - قُبا نزديك مدينه است و آن حضرت پانزده روز در آنجا ماند - شوق ديدن ايشان روزبهروز در دل مردم مدينه بيشتر مىشد. بعضى از مردم به قُبا مىرفتند و پيغمبر را زيارت مىكردند و برمىگشتند؛ عدّهاى هم در مدينه منتظر بودند تا ايشان بيايد. بعد كه پيغمبر وارد مدينه شد، اين شوق و اين نسيم لطيف و ملايم، به توفانى در دلهاى مردم تبديل شد و دلها را عوض كرد. ناگهان احساس كردند كه عقايد و عواطف و وابستگيهاى قبايلى و تعصّبات آنها، در چهره و رفتار و سخن اين مرد محو شده است و با دروازه جديدى به سوى حقايق عالم آفرينش و معارف اخلاقى آشنا شدهاند. همين توفان بود كه اوّل در دلها انقلاب ايجاد كرد؛ بعد به اطراف مدينه گسترش پيدا كرد؛ سپس دژ طبيعى مكه را تسخير كرد و سرانجام به راههاى دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتورى و كشور بزرگِ آن روز پيش رفت؛ و هرجا رفت، دلها را تكان داد و در درون انسانها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ايران و روم را با نيروى ايمان فتح كردند. ملتهاى مورد هجوم هم به مجردى كه اينها را مىديدند، در دلهايشان نيز اين ايمان به وجود مىآمد. شمشير براى اين بود كه مانعها و سركردههاى زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ والّا تودهى مردم، همه جا همان توفان را دريافت كرده بودند و دو امپراتورى عظيم در آن روزگار - يعنى روم و ايران - تا اعماقِ خودشان جزو نظام و كشور اسلامى شده بودند. همه اينها چهل سال طول كشيد؛ ده سالش در زمان پيغمبر بود؛ سى سال هم بعد از پيغمبر.
پيغمبر به مجرّد اينكه وارد مدينه شد، كار را شروع كرد. از جمله شگفتيهاى زندگى آن حضرت اين است كه در طول اين ده سال، يك لحظه را هدر نداد. ديده نشد كه پيغمبر از فشاندن نور معنويت و هدايت و تعليم و تربيت لحظهاى باز بماند. بيدارى او، خواب او، مسجد او، خانه او، ميدان جنگ او، در كوچه و بازار رفتن او، معاشرت خانوادگى او و وجود او - هرجا كه بود - درس بود. عجب بركتى در چنين عمرى وجود دارد! كسى كه همه تاريخ را مسخّرِ فكر خود كرد و روى آن اثر گذاشت - كه من بارها گفتهام، بسيارى از مفاهيمى كه قرنهاى بعد براى بشريت تقدّس پيدا كرد؛ مثل مفهوم مساوات، برادرى، عدالت و مردمسالارى، همه تحت تأثير تعليم او بود؛ در تعاليم ساير اديان چنين چيزهايى وجود نداشت و يا لااقل به منصه ظهور نرسيده بود - فقط ده سال كار حكومتى و سياسى و جمعى كرده بود. چه عمر بابركتى! از اوّلِ ورود، موضعگيرى خود را مشخص كرد.
ناقهاى كه پيغمبر سوار آن بود، وارد شهر يثرب شد و مردم دور آن را گرفتند. در آن زمان، شهر مدينه، محلّه محلّه بود؛ هر محلّهاى هم براى خودش خانهها، كوچهها و حصار و بزرگانى داشت و متعلّق به قبيلهاى بود: قبايل وابسته به اوس و قبايل وابسته به خزرج. وقتى شتر پيغمبر وارد شهر يثرب شد، جلوِ هر كدام از قلعههاى قبايل كه رسيد، بزرگان بيرون آمدند و جلوِ شتر را گرفتند: يا رسولاللَّه! بيا اينجا؛ خانه، زندگى، ثروت و راحتىِ ما در اختيار تو. پيغمبر فرمود: جلوِ اين شتر را باز كنيد؛ «انّها مأمورة»؛(2) دنبال دستور حركت مىكند؛ بگذاريد برود. جلوِ شتر را باز كردند تا به محلّه بعدى رسيد. باز بزرگان، اشراف، پيرمردان، شخصيّتها و جوانان آمدند جلوِ ناقه پيغمبر را گرفتند: يا رسولاللَّه! اينجا فرود بيا؛ اينجا خانه توست؛ هرچه بخواهى، در اختيارت مىگذاريم؛ همه ما در خدمتت هستيم. فرمود: كنار برويد؛ بگذاريد شتر به راهش ادامه دهد؛ «انّها مأمورة». همينطور محلّه به محلّه شتر راه مىرفت تا به محلّه بنىالنجار - كه مادر پيغمبر جزو اين خانواده است - رسيد. مردان بنىالنجار دايىهاى پيغمبر محسوب مىشدند؛ لذا جلو آمدند و گفتند: يا رسولاللَّه! ما خويشاوند توييم؛ هستى ما در اختيار توست؛ در منزل ما فرود بيا. فرمود: نه؛ «انّها مأمورة»؛ كنار برويد. راه را باز كردند. شتر به فقيرنشينترينِ محلّات مدينه آمد و در جايى نشست. همه نگاه كردند ببينند خانه كيست؛ ديدند خانه ابىايّوب انصارى است؛ فقيرترين يا يكى از فقيرترين آدمهاى مدينه. خودش و خانواده مستمند و فقيرش آمدند و اثاث پيغمبر را برداشتند و داخل خانه بردند. پيغمبر هم به عنوان ميهمان، وارد خانه آنها شد و به اعيان و اشراف و متنفّذان و صاحبانِ قبيله و امثال اينها دست رد زد؛ يعنى موضع اجتماعى خودش را مشخّص كرد؛ معلوم شد كه اين شخص، وابسته به پول و حيثيت قبيلهاى و شرفِ رياست فلان قبيله و وابسته به قوم و خويش و فاميل و آدمهاى پُررو و پشتهمانداز و امثال اينها نيست و نخواهد شد. از همان ساعت و لحظه اوّل مشخّص كرد كه در برخورد و تعامل اجتماعى، طرف كدام گروه و طرفدار كدام جمعيت است و وجود او براى چه كسانى بيشتر نافع خواهد بود. همه از پيغمبر و تعاليم او نفع مىبرند؛ اما آن كس كه محرومتر است، قهراً حقّ بيشترى مىبرد و بايد جبران محروميتش بشود. جلوِ خانه ابىايّوب انصارى، زمينِ افتادهاى بود. فرمود اين زمين مال كيست؟ گفتند متعلّق به دو بچه يتيم است. پول از كيسه خود داد و آن زمين را خريد. بعد فرمود در اين زمين مسجد مىسازيم؛ يعنى يك مركز سياسى، عبادى، اجتماعى و حكومتى؛ يعنى مركز تجمّع مردم. جايى به عنوان مركزيّت لازم بود؛ لذا شروع به ساختن مسجد كردند. زمين مسجد را از كسى نخواست و طلب بخشيدگى نكرد؛ آن را با پول خود خريد. با اينكه آن دو بچه، پدر و مدافع نداشتند؛ اما پيغمبر مثل پدر و مدافع آنها، حقّشان را تمام و كمال رعايت كرد. وقتى بنا شد مسجد بسازند، خود پيغمبر جزو اوّلين كسان يا اوّلين كسى بود كه آمد بيل را به دست گرفت و شروع به كندنِ پى مسجد كرد؛ نه به عنوان يك كار تشريفاتى، بلكه واقعاً شروع به كار كرد و عرق ريخت. طورى كار كرد كه بعضى از كسانى كه كنارى نشسته بودند، گفتند ما بنشينيم و پيغمبر اينطور كار كند!؟ پس ما هم مىرويم كار مىكنيم؛ لذا آمدند و مسجد را در مدت كوتاهى ساختند. پيغمبر - اين رهبر والا و مقتدر - نشان داد كه هيچ حقّ اختصاصى براى خودش قائل نيست. اگر بناست كارى انجام گيرد، او هم بايد در آن سهمى داشته باشد.
بعد، تدبير و سياست اداره آن نظام را طرّاحى كرد. وقتى انسان نگاه مىكند و مىبيند قدم به قدم، مدبّرانه و هوشيارانه پيش رفته است، مىفهمد كه پشت سر آن عزم و تصميم قوى و قاطع، چه انديشه و فكر و محاسبه دقيقى قرار گرفته است كه علىالظّاهر جز با وحى الهى ممكن نيست. امروز هم كسانى كه بخواهند اوضاع آن ده سال را قدم به قدم دنبال كنند، چيزى نمىفهمند. اگر انسان هر واقعهاى را جداگانه حساب كند، چيزى ملتفت نمىشود؛ بايد نگاه كند و ببيند ترتيب كار چگونه است؛ چطور همه اين كارها مدبّرانه، هوشيارانه و با محاسبه صحيح انجام گرفته است.
اوّل، ايجاد وحدت است. همه مردم مدينه كه مسلمان نشدند؛ اكثراً مسلمان شدند و تعداد بسيار كمى هم نامسلمان ماندند. علاوه بر اينها، سه قبيله مهمّ يهودى - قبيله بنىقينقاع، قبيله بنىالنضير و قبيله بنىقريظه - در مدينه ساكن بودند؛ يعنى در قلعههاى اختصاصىِ خودشان كه تقريباً به مدينه چسبيده بود: زندگى مىكردند. آمدنِ اينها به مدينه به صد سال، دويست سال قبل از آن برمىگشت و اينكه چرا آمده بودند، خودش داستان طولانى و مفصّلى دارد. در زمانى كه پيغمبر اكرم وارد مدينه شد، خصوصيّت اين يهوديها در دو، سه چيز بود: يكى اين بود كه ثروت اصلىِ مدينه، بهترين مزارع كشاورزى، بهترين تجارتهاى سودده و سودبخشترين صنايع - ساخت طلاآلات و امثال اين چيزها - در اختيارشان بود. بيشتر مردم مدينه در موارد نياز به اينها مراجعه مىكردند؛ پول قرض مىگرفتند و ربا مىپرداختند؛ يعنى از لحاظ مالى، ريش همه در دست يهوديها بود. دوم اينكه بر مردم مدينه برترى فرهنگى داشتند. چون اهل كتاب بودند و با معارف گوناگون، معارف دينى و مسائلى كه از ذهن نيمهوحشيهاى مدينه، بسيار دور بود، آشنا بودند؛ لذا تسلّط فكرى داشتند. در واقع اگر بخواهيم به زبان امروز صحبت كنيم، يهوديها در مدينه يك طبقه روشنفكر محسوب مىشدند؛ لذا مردم آنجا را تحميق و تحقير و مسخره مىكردند. البته آنجايى كه خطرى متوجّهشان مىشد و لازم بود، كوچكى هم مىكردند؛ ليكن به طور طبيعى اينها برتر بودند. خصوصيت سوم اين بود كه با جاهاى دوردست هم ارتباط داشتند؛ يعنى محدود به فضاى مدينه نبودند. يهوديها واقعيتى در مدينه بودند؛ بنابراين پيغمبر بايد حساب اينها را مىكرد. پيغمبر اكرم يك ميثاقِ دستجمعىِ عمومى ايجاد كرد. وقتى آن حضرت وارد مدينه شد، بدون اينكه هيچ قراردادى باشد، بدون اينكه چيزى از مردم بخواهد و بدون اينكه مردم دراينباره مذاكرهاى كرده باشند، روشن شد كه رهبرىِ اين جامعه متعلّق به اين مرد است؛ يعنى شخصيت و عظمت نبوى به طور طبيعى همه را در مقابل او خاضع كرد؛ معلوم شد كه او رهبر است و آنچه مىگويد، بايد همه بر محورش حركت و اقدام كنند. پيغمبر ميثاقى نوشت كه مورد قبول همه قرار گرفت. اين ميثاق درباره تعامل اجتماعى، معاملات، منازعات، ديه، روابط پيغمبر با مخالفان، با يهوديها و با غيرمسلمانها بود. همه اينها نوشته و ثبت شد؛ مفصّل هم هست؛ شايد دو سه صفحه كتابهاى بزرگ تواريخ قديمى را گرفته است.
اقدام بعدىِ بسيار مهم، ايجاد اخوّت بود. اشرافيگرى و تعصّبهاى خرافى و غرور قبيلهاى و جدايى قشرهاى گوناگون مردم از يكديگر، مهمترين بلاى جوامع متعصّب و جاهلى آن روز عرب بود. پيغمبر با ايجاد اخوّت، اينها را زير پاى خودش له كرد. بين فلان رئيس قبيله با فلان آدم بسيار پايين و متوسّط، اخوّت ايجاد كرد. گفت شما دو نفر با هم برادريد؛ آنها هم با كمال ميل اين برادرى را قبول كردند. اشراف و بزرگان را در كنار بردگانِ مسلمانشده و آزادىيافته قرار داد و با اين كار، همه موانع وحدت اجتماعى را از بين برد. وقتى مىخواستند براى مسجد، مؤذّن انتخاب كنند، خوشصداها و خوشقيافهها زياد بودند، معاريف و شخصيتهاى برجسته متعدّد بودند؛ اما از ميان همه اينها بلال حبشى را انتخاب كرد. نه زيبايى، نه صوت و نه شرف خانوادگى و پدر و مادرى مطرح بود؛ فقط اسلام و ايمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداكارى در اين راه ملاك بود. ببينيد چطور ارزشها را در عمل مشخّص كرد. بيش از آنچه كه حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سيره و ممشاى او در دلها اثر گذاشت.
براى آنكه اين كار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله اول، شالودهريزى نظام بود كه با اين كارها انجام گرفت. مرحله دوم، حراست از اين نظام بود. موجود زنده روبهرشد و نموى كه همه صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر مىكنند، قهراً دشمن دارد. اگر پيغمبر نتواند در مقابل دشمن، هوشيارانه از اين مولود طبيعىِ مبارك حراست كند، اين نظام از بين خواهد رفت و همه زحماتش بىحاصل خواهد بود؛ لذا بايد حراست كند. مرحله سوم، عبارت از تكميل و سازندگى بناست. شالودهريزى كافى نيست؛ شالودهريزى، قدم اوّل است. اين سه كار در عرض هم انجام مىگيرد. شالودهريزى در درجه اوّل است؛ اما در همين شالودهريزى هم ملاحظه دشمنان شده است و بعد از اين هم حراست ادامه پيدا خواهد كرد. در همين شالودهريزى، به بناى اشخاص و بنيانهاى اجتماعى نيز توجّه شده است و بعد از اين هم ادامه پيدا خواهد كرد.
پيغمبر نگاه مىكند و مىبيند پنج دشمن اصلى، اين جامعه تازه متولّد شده را تهديد مىكنند:
يك دشمن، كوچك و كماهميت است؛ اما درعينحال نبايد از او غافل ماند. يك وقت ممكن است يك خطر بزرگ به وجود آورد. او كدام است؟ قبايل نيمهوحشى اطراف مدينه. به فاصله ده فرسخ، پانزده فرسخ، بيست فرسخ از مدينه، قبايل نيمهوحشىاى وجود دارند كه تمام زندگى آنها عبارت از جنگ و خونريزى و غارت و به جان هم افتادن و از همديگر قاپيدن است. پيغمبر اگر بخواهد در مدينه نظام اجتماعىِ سالم و مطمئن و آرامى به وجود آورد، بايد حساب اينها را بكند. پيغمبر فكر اينها را كرد. در هر كدام از آنها اگر نشانه صلاح و هدايت بود، با آنها پيمان بست؛ اول هم نگفت كه حتماً بياييد مسلمان شويد؛ نه، كافر و مشرك هم بودند؛ اما با اينها پيمان بست تا تعرّض نكنند. پيغمبر بر عهد و پيمانِ خودش، بسيار پا فشارى مىكرد و پايدار بود؛ كه اين را هم عرض خواهم كرد. آنهايى را كه شرير بودند و قابل اعتماد نبودند، پيغمبر علاج كرد و خودش سراغ آنها رفت. اين سريههايى كه شنيدهايد پيغمبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبيله فرستاد، بيست نفر را سراغ فلان قبيله، مربوط به اينهاست؛ كسانى كه خوى و طبيعت آنها آرامپذير و هدايتپذير و صلاحپذير نيست و جز با خونريزى و استفاده از قدرت نمىتوانند زندگى كنند. لذا پيغمبر سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و سر جاى خودشان نشاند.
دشمن دوم، مكه است كه يك مركزيّت است. درست است كه در مكه حكومتِ به معناى رايج خودش وجود نداشت؛ اما يك گروه اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مكه حكومت مىكردند. اينها با هم اختلاف داشتند، اما در مقابل اين مولود جديد، با يكديگر همدست بودند. پيغمبر مىدانست خطر عمده از ناحيه آنهاست؛ همينطور هم در عمل اتّفاق افتاد. پيغمبر احساس كرد اگر بنشيند تا آنها سراغش بيايند، يقيناً آنها فرصت خواهند يافت؛ لذا سراغ آنها رفت؛ منتها به طرف مكه حركت نكرد. راه كاروانىِ آنها از نزديكى مدينه عبور مىكرد؛ پيغمبر تعرّض خودش را به آنها شروع كرد، كه جنگ بدر، مهمترينِ اين تعرّضها در اوّلِ كار بود. پيغمبر تعرّض را شروع كرد؛ آنها هم با تعصّب و پيگيرى و لجاجت به جنگ آن حضرت آمدند. تقريباً چهار، پنج سال وضع اينگونه بود؛ يعنى پيغمبر آنها را به حال خودشان رها نمىكرد؛ آنها هم اميدوار بودند كه بتوانند اين مولود جديد - يعنى نظام اسلامى - را كه از آن احساس خطر مىكردند، ريشه كن كنند. جنگ اُحد و جنگهاى متعدّد ديگرى كه اتّفاق افتاد، در همين زمينه بود.
آخرين جنگى كه آنها سراغ پيغمبر آمدند، جنگ خندق - يكى از آن جنگهاى بسيار مهم - بود. همهى نيرويشان را جمع كردند و از ديگران هم كمك گرفتند و گفتند مىرويم پيغمبر و دويست نفر، سيصد نفر، پانصد نفر از ياران نزديك او را قتل عام مىكنيم؛ مدينه را هم غارت مىكنيم و آسوده برمىگرديم؛ ديگر هيچ اثرى از اينها نخواهد ماند. قبل از آنكه اينها به مدينه برسند، پيغمبر اكرم از قضايا مطّلع شد و آن خندق معروف را كَند. يك طرف مدينه قابل نفوذ بود؛ لذا در آنجا خندقى تقريباً به عرض چهل متر كَندند. ماه رمضان بود. طبق بعضى از روايات، هوا بسيار سرد بود؛ آن سال بارندگى هم نشده بود و مردم درآمدى نداشتند؛ لذا مشكلات فراوانى وجود داشت. سختتر از همه، پيغمبر كار كرد. در كندن خندق، هرجا ديد كسى خسته شده و گير كرده و نمىتواند پيش برود، پيغمبر مىرفت كلنگ را از او مىگرفت و بنا مىكرد به كار كردن؛ يعنى فقط با دستور حضور نداشت؛ با تنِ خود در وسط جمعيت حضور داشت. كفّار، مقابل خندق آمدند، اما ديدند نمىتوانند؛ لذا شكسته و مفتضح و مأيوس و ناكام مجبور شدند برگردند. پيغمبر فرمود تمام شد؛ اين آخرين حمله قريش مكه به ماست. از حالا ديگر نوبت ماست؛ ما به طرف مكه و به سراغ آنها مىرويم.
سال بعد از آن، پيغمبر گفت ما مىخواهيم به زيارت عمره بياييم. ماجراى حديبيّه(3) - كه يكى از ماجراهاى بسيار پُرمغز و پُرمعناست - در اين زمان اتّفاق افتاد. پيغمبر به قصد عمره به طرف مكه حركت كرد. آنها ديدند در ماه حرام - كه ماه جنگ نيست و آنها هم به ماه حرام احترام مىگذاشتند - پيغمبر به طرف مكه مىآيد. چه كار كنند؟ راه را باز بگذارند بيايد؟ با اين موفّقيت، چه كار خواهند كرد و چطور مىتوانند در مقابل او بايستند؟ آيا در ماه حرام بروند با او جنگ كنند؟ چگونه جنگ كنند؟ بالاخره تصميم گرفتند و گفتند مىرويم و نمىگذاريم او به مكه بيايد؛ و اگر بهانهاى پيدا كرديم، قتلعامشان مىكنيم. پيغمبر با عالىترين تدبير، كارى كرد كه آنها نشستند و با او قرارداد امضاء كردند تا برگردد؛ اما سال بعد بيايد و عمره بجا آورد و در سرتاسر منطقه هم براى تبليغات پيغمبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ اما خداى متعال در قرآن مىفرمايد: «انّا فتحنا لك فتحا مبينا»؛(4) ما براى تو فتح مبينى ايجاد كرديم. اگر كسانى به مَراجع صحيح و محكم تاريخ، مراجعه كنند، خواهند ديد كه ماجراى حديبيّه چقدر عجيب است. سال بعد پيغمبر به عمره رفت و علىرغم آنها، شوكت آن بزرگوار روزبهروز زياد شد. سال بعدش - يعنى سال هشتم - كه كفّار نقض عهد كرده بودند، پيغمبر رفت و مكه را فتح كرد، كه فتحى عظيم و حاكى از تسلّط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراين پيغمبر با اين دشمن هم مدبّرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دستپاچگى و بدون حتّى يك قدم عقبنشينى برخورد كرد و روزبهروز و لحظهبهلحظه به طرف جلو پيش رفت.
دشمن سوم، يهوديها بودند؛ يعنى بيگانگانِ نامطمئنى كه علىالعجاله حاضر شدند با پيغمبر در مدينه زندگى كنند؛ اما دست از موذيگرى و اخلالگرى و تخريب برنمىداشتند. اگر نگاه كنيد، بخش مهمى از سوره بقره و بعضى از سورههاى ديگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه فرهنگى پيغمبر با يهود است. چون گفتيم اينها فرهنگى بودند؛ آگاهيهايى داشتند؛ روى ذهنهاى مردم ضعيفالايمان اثرِ زياد مىگذاشتند؛ توطئه مىكردند؛ مردم را نااميد مىكردند و به جان هم مىانداختند. اينها دشمن سازمانيافتهاى بودند. پيغمبر تا آنجايى كه مىتوانست، با اينها مدارا كرد؛ اما بعد كه ديد اينها مدارابردار نيستند، مجازاتشان كرد. پيغمبر، بيخود و بدون مقدّمه هم سراغ اينها نرفت؛ هر كدام از اين سه قبيله عملى انجام دادند و پيغمبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات كرد. اوّل، بنىقينقاع بودند كه به پيغمبر خيانت كردند؛ پيغمبر سراغشان رفت و فرمود بايد از آنجا برويد؛ اينها را كوچ داد و از آن منطقه بيرون كرد و تمام امكاناتشان براى مسلمانها ماند. دسته دوم، بنىنضير بودند. اينها هم خيانت كردند - كه داستان خيانتهايشان مهم است - لذا پيغمبر فرمود مقدارى از وسايلتان را برداريد و برويد؛ اينها هم مجبور شدند و رفتند. دسته سوم بنىقريظه بودند كه پيغمبر امان و اجازهشان داد تا بمانند؛ اينها را بيرون نكرد؛ با اينها پيمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلاتشان وارد مدينه شود؛ اما اينها ناجوانمردى كردند و با دشمن پيمان بستند تا در كنار آنها به پيغمبر حمله كنند! يعنى نه فقط به پيمانشان با پيغمبر پايدار نماندند، بلكه در آن حالى كه پيغمبر يك قسمت مدينه را - كه قابل نفوذ بود - خندق حفر كرده بود و محلات اينها در طرف ديگرى بود كه بايد مانع از اين مىشدند كه دشمن از آنجا بيايد، اينها رفتند با دشمن مذاكره و گفتگو كردند تا دشمن و آنها - مشتركاً - از آنجا وارد مدينه شوند و از پشت به پيغمبر خنجر بزنند! پيغمبر در اثناى توطئه اينها، ماجرا را فهميد. محاصره مدينه، قريب يك ماه طول كشيده بود؛ در اواسط اين يك ماه بود كه اينها اين خيانت را كردند. پيغمبر مطّلع شد كه اينها چنين تصميمى گرفتهاند. با يك تدبير بسيار هوشيارانه، كارى كرد كه بين اينها و قريش به هم خورد - كه ماجرايش را در تاريخ نوشتهاند - كارى كرد كه اطمينان اينها و قريش از همديگر سلب شد. يكى از آن حيلههاى جنگىِ سياسىِ بسيار زيباى پيغمبر همينجا بود؛ يعنى اينها را علىالعجاله متوقف كرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد كه قريش و همپيمانانشان شكست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مكه رفتند، پيغمبر به مدينه برگشت. همان روزى كه برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوِ قلعههاى بنىقريظه مىخوانيم؛ راه بيفتيم به آنجا برويم؛ يعنى حتّى يك شب هم معطل نكرد؛ رفت و آنها را محاصره كرد. بيستوپنج روز بين اينها محاصره و درگيرى بود؛ بعد پيغمبر همه مردان جنگى اينها را به قتل رساند؛ چون خيانتشان بزرگتر بود و قابل اصلاح نبودند. پيغمبر با اينها اينگونه برخورد كرد؛ يعنى دشمنىِ يهود را - عمدتاً در قضيه بنىقريظه، قبلش در قضيهى بنىنضير، بعدش در قضيه يهوديان خيبر - اينگونه با تدبير و قدرت و پيگيرى و همراه با اخلاق والاى انسانى از سر مسلمانها رفع كرد. در هيچكدام از اين قضايا، پيغمبر نقض عهد نكرد؛ حتّى دشمنان اسلام هم اين را قبول دارند كه پيغمبر در اين قضايا هيچ نقض عهدى نكرد؛ آنها بودند كه نقض عهد كردند.
دشمن چهارم، منافقين بودند. منافقين در داخل مردم بودند؛ كسانى كه به زبان ايمان آورده بودند، اما در باطن ايمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگنظر و آماده همكارى با دشمن، منتها سازماننيافته. فرق اينها با يهود اين بود. پيغمبر با دشمن سازمانيافتهاى كه آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با يهود رفتار مىكند و به آنها امان نمىدهد؛ اما دشمنى را كه سازمانيافته نيست و لجاجتها و دشمنيها و خباثتهاى فردى دارد و بىايمان است، تحمّل مىكند. عبداللَّهبنابىّ، يكى از دشمنترين دشمنان پيغمبر بود. تقريباً تا سال آخر زندگى پيغمبر، اين شخص زنده بود؛ اما پيغمبر با او رفتار بدى نكرد. درعينحال كه همه مىدانستند او منافق است؛ ولى با او مماشات كرد؛ مثل بقيهى مسلمانها با او رفتار كرد؛ سهمش را از بيتالمال داد، امنيتش را حفظ كرد، حرمتش را رعايت كرد. با اينكه آنها اين همه بدجنسى و خباثت مىكردند؛ كه باز در سوره بقره، فصلى مربوط به همين منافقين است. وقتى كه جمعى از اين منافقين كارهاى سازمانيافته كردند، پيغمبر به سراغشان رفت. در قضيه مسجد ضرار، اينها رفتند مركزى درست كردند؛ با خارج از نظام اسلامى - يعنى با كسى كه در منطقه روم بود؛ مثل ابوعامر راهب - ارتباط برقرار كردند و مقدّمهسازى كردند تا از روم عليه پيغمبر لشكر بكشند. در اينجا پيغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدى را كه ساخته بودند، ويران كرد و سوزاند. فرمود اين مسجد، مسجد نيست؛ اينجا محلّ توطئه عليه مسجد و عليه نام خدا و عليه مردم است.(5) يا آنجايى كه يك دسته از همين منافقين، كفر خودشان را ظاهر كردند و از مدينه رفتند و در جايى لشكرى درست كردند؛ پيغمبر با اينها مبارزه كرد و فرمود اگر نزديك بيايند، به سراغشان مىرويم و با آنها مىجنگيم؛ با اينكه منافقين در داخل مدينه هم بودند و پيغمبر با آنها كارى نداشت. بنابراين با دسته سوم، برخورد سازمانيافته قاطع؛ اما با دسته چهارم، برخورد همراه با ملايمت داشت؛ چون اينها سازمانيافته نبودند و خطرشان، خطر فردى بود. پيغمبر با رفتار خود، غالباً هم اينها را شرمنده مىكرد.
و اما دشمن پنجم. دشمن پنجم عبارت بود از دشمنى كه در درون هر يك از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناكتر از همه دشمنها هم همين است. اين دشمن در درون ما هم وجود دارد: تمايلات نفسانى، خودخواهيها، ميل به انحراف، ميل به گمراهى و لغزشهايى كه زمينه آن را خود انسان فراهم مىكند. پيغمبر با اين دشمن هم سخت مبارزه كرد؛ منتها مبارزه با اين دشمن، به وسيله شمشير نيست؛ به وسيلهى تربيت و تزكيه و تعليم و هشدار دادن است. لذا وقتى كه مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پيغمبر فرمود شما از جهاد كوچكتر برگشتيد، حالا مشغول جهاد بزرگتر شويد. عجب! يا رسولاللَّه! جهاد بزرگتر چيست؟ ما اين جهاد با اين عظمت و با اين زحمت را انجام داديم؛ مگر بزرگتر از اين هم جهادى وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان.(6) اگر قرآن مىفرمايد: «الّذين فى قلوبهم مرض»،(7) اينها منافقين نيستند؛ البته عدهاى از منافقين هم جزو «الّذين فى قلوبهم مرض»اند، اما هر كسى كه «الّذين فى قلوبهم مرض» است - يعنى در دل، بيمارى دارد - جزو منافقين نيست؛ گاهى مؤمن است، اما در دلش مرض هست. اين مرض يعنى چه؟ يعنى ضعفهاى اخلاقى، شخصيتى، هوسرانى و ميل به خودخواهيهاى گوناگون؛ كه اگر جلويش را نگيرى و خودت با آنها مبارزه نكنى، ايمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوك خواهد كرد. وقتى ايمان را از تو گرفت، دل تو بىايمان و ظاهر تو باايمان است؛ آن وقت اسم چنين كسى منافق است. اگر خداى نكرده دل من و شما از ايمان تهى شد، در حالى كه ظاهرمان، ظاهرِ ايمانى است؛ پابنديها و دلبستگيهاى اعتقادى و ايمانى را از دست داديم، اما زبان ما همچنان همان حرفهاى ايمانى را مىزند كه قبلاً مىزد؛ اين مىشود نفاق؛ اين هم خطرناك است. قرآن مىفرمايد: «ثمّ كان عاقبة الّذين اسائوا السوأى ان كذّبوا بايات اللَّه»؛(8) آن كسانى كه كار بد كردند، بدترين نصيبشان خواهد شد. آن بدترين چيست؟ تكذيب آيات الهى. در جاى ديگر مىفرمايد: آن كسانى كه به اين وظيفه بزرگ - انفاق در راه خدا - عمل نكردند، «فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا اللَّه ما وعدوه»؛(9) چون با خدا خلف وعده كردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ براى جامعه اسلامى اين است؛ هرجا هم كه شما در تاريخ مىبينيد جامعه اسلامى منحرف شده، از اينجا منحرف شده است. ممكن است دشمن خارجى بيايد، سركوب كند، شكست دهد و تار و مار كند؛ اما نمىتواند نابود كند بالاخره ايمان مىماند و در جايى سر بلند مىكند و سبز مىشود. اما آنجايى كه اين لشكرِ دشمن درونى به انسان حمله كرد و درون انسان را تهى و خالى نمود، راه منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش اين است. پيغمبر با اين دشمن هم مبارزه كرد.
پيغمبر در رفتار خود مدبرانه عمل كرد و سرعت عمل داشت. نگذاشت در هيچ قضيهاى وقت بگذرد. قناعت و طهارت شخصى داشت و هيچ نقطه ضعفى در وجود مباركش نبود. او معصوم و پاكيزه بود؛ اين خودش مهمترين عامل در اثرگذارى است. ما بايد ياد بگيريم؛ مقدار زيادى از اين حرفها را بايد به بنده بگويند؛ من بايد ياد بگيرم؛ مسؤولان بايد ياد بگيرند. اثرگذارى با عمل، به مراتب فراگيرتر و عميقتر است از اثرگذارى با زبان. او قاطعيت و صراحت داشت. پيغمبر هيچ وقت دو پهلو حرف نزد. البته وقتى با دشمن مواجه مىشد، كار سياسىِ دقيق مىكرد و دشمن را به اشتباه مىانداخت. در موارد فراوانى، پيغمبر دشمن را غافلگير كرده است؛ چه از لحاظ نظامى، چه از لحاظ سياسى؛ اما با مؤمنين و مردم خود، هميشه صريح، شفّاف و روشن حرف مىزد و سياسىكارى نمىكرد و در موارد لازم نرمش نشان مىداد؛ مثل قضيهى عبداللَّهبنابىّ كه ماجراهاى مفصّلى دارد.(10) او هرگز عهد و پيمان خودش را با مردم و با گروههايى كه با آنها عهد و پيمان بسته بود - حتّى با دشمنانش، حتّى با كفّار مكه - نشكست. پيغمبر عهد و پيمان خود را با آنها نقض نكرد؛ آنها نقض كردند، پيغمبر پاسخ قاطع داد. هرگز پيمان خودش را با كسى نقض نكرد؛ لذا همه مىدانستند كه وقتى با اين شخص قرارداد بستند، به قرارداد او مىشود اعتماد كرد. از سوى ديگر، پيغمبر تضرّع خودش را از دست نداد و ارتباط خود را با خدا روزبهروز محكمتر كرد. در وسط ميدان جنگ، همان وقتى كه نيروهاى خودش را مرتّب مىكرد، تشويق و تحريض مىكرد، خودش دست به سلاح مىبرد و فرماندهىِ قاطع مىكرد، يا آنها را تعليم مىداد كه چه كار كنند، روى زانو مىافتاد و دستش را پيش خداى متعال بلند مىكرد و جلوِ مردم بنا مىكرد به اشك ريختن و با خدا حرف زدن: پروردگارا ! تو به ما كمك كن؛ پروردگارا ! تو از ما پشتيبانى كن؛ پروردگارا ! تو خودت دشمنانت را دفع كن. نه دعاى او موجب مىشد كه نيرويش را به كار نگيرد؛ نه به كار گرفتن نيرو، موجب مىشد كه از توسل و تضرّع و ارتباط با خدا غافل بماند؛ به هر دو توجه داشت. او هرگز در مقابل دشمن عنود دچار ترديد و ترس نشد. اميرالمؤمنين - كه مظهر شجاعت است(11) - مىگويد هر وقت در جنگها شرايط سخت مىشد و - به تعبير امروز ما - كم مىآورديم، به پيغمبر پناه مىبرديم. هر وقت كسى در جاهاى سخت، احساس ضعف مىكرد، به پيغمبر پناه مىبرد. او ده سال حكومت كرد؛ اما اگر بخواهيم عملى را كه در اين ده سال انجام گرفته، به يك مجموعه پُركار بدهيم تا آن را انجام دهند، در طى صد سال هم نمىتوانند آن همه كار و تلاش و خدمت را انجام دهند. اگر ما كارهاى امروزمان را با آنچه كه پيغمبر انجام داد، مقايسه كنيم، آنگاه مىفهميم كه پيغمبر چه كرده است. اداره آن حكومت و ايجاد آن جامعه و ايجاد آن الگو، يكى از معجزات پيغمبر است. مردم ده سال با او شب و روز زندگى كردند؛ به خانهاش رفتند و او به خانهشان آمد؛ در مسجد با هم بودند؛ در راه با هم رفتند؛ با هم مسافرت كردند؛ با هم خوابيدند؛ با هم گرسنگى كشيدند؛ با هم شادى كردند. محيط زندگى پيغمبر، محيط شادى هم بود؛ با افراد شوخى مىكرد، مسابقه مىگذاشت و خودش هم در آن شركت مىكرد. آن مردمى كه ده سال با او زندگى كردند، روزبهروز محبت پيغمبر و اعتقاد به او در دلهايشان عميقتر شد. وقتى در فتح مكه، ابوسفيان مخفيانه و با حمايت عبّاس - عموى پيغمبر - به اردوگاه آن حضرت آمد تا امان بگيرد، صبح ديد كه پيغمبر وضو مىگيرد و مردم اطراف آن حضرت جمع شدهاند تا قطرات آبى را كه از صورت و دست ايشان مىچكد، از يكديگر بربايند! گفت: من كسرى و قيصر - اين پادشاهان بزرگ و مقتدر دنيا - را ديدهام؛ اما چنين عزّتى را در آنها نديدهام. آرى؛ عزّت معنوى، عزّت واقعى است؛ «وللَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين»؛(12) مؤمنين هم اگر آن راه را بروند، عزّت دارند. در مثل چنين روزهايى - روز بيستوهشتم صفر - اين نور آسمانى، اين انسان والا و اين پدر مهربان از ميان مردم رفت و آنها را غمگين و داغدار كرد. روز رحلت پيغمبر و قبل از آن، روزهاى بيمارى آن حضرت، روزهاى سختى براى مدينه بود؛ بهويژه با آن خصوصياتى كه اندكى قبل از رحلت پيغمبر پيش آمد. پيغمبر به مسجد آمد و روى منبر نشست و فرمود: هر كس به گردن من حقّى دارد، آن حق را از من بگيرد. مردم شروع به گريه كردند و گفتند يا رسولاللَّه! ما به گردن تو حق داشته باشيم؟! فرمود رسوايى پيش خدا سختتر از رسوايى پيش شماست؛ اگر به گردن من حقّى داريد، اگر از من طلبى داريد، بياييد و بگيريد تا به روز قيامت نيفتد. ببينيد چه اخلاقى! كيست كه دارد اين حرف را مىزند؟ آن انسان والايى كه جبرئيل به مصاحبت با او افتخار مىكند؛ اما درعينحال با مردم شوخى نمىكند؛ جدّى مىگويد تا مبادا در جايى به وسيله او، ندانسته حقّى از كسى ضايع شده باشد. پيغمبر اين مطلب را دو بار، سه بار تكرار كرد. البته در تاريخ ماجراهايى را آوردهاند كه من خيلى نمىدانم كدامش و چقدرش دقيق است؛ اما آن مطلبى كه غالباً نقل كردهاند، اين است كه يك نفر بلند شد و عرض كرد: يا رسولاللَّه! من به گردن تو حقّى دارم. تو يك وقت با ناقه از پهلوى من عبور مىكردى؛ من هم سوار بودم، تو هم سوار بودى. ناقه من نزديك تو آمد و تو با عصا، هى كردى؛ ولى عصا به شكم من خورد و من اين را از تو طلبكارم! پيغمبر پيرهنش را بالا زد و گفت همين حالا بيا قصاص كن؛ نگذار به قيامت بيفتد. مردم حيرتزده نگاه مىكردند و مىگفتند آيا اين مرد واقعاً مىخواهد قصاص كند؟ آيا دلش خواهد آمد؟ ديدند پيغمبر كسى را فرستاد تا از خانه، همان چوبدستى را بياورند. بعد فرمود: بيا بگير و با همين چوب به شكم من بزن. آن مرد جلو آمد. مردم، همه مبهوت، متحيّر و شرمنده از اينكه نكند اين مرد بخواهد اين كار را بكند؛ اما يك وقت ديدند او روى پاى پيغمبر افتاد و بنا كرد شكم پيغمبر را بوسيدن. گفت: يا رسولاللَّه! من با مسّ بدن تو خودم را از آتش دوزخ نجات مىدهم!(13)
پروردگارا ! به محمّد و آل محمّد، به عزّت و جلالت، برترين درودها و الطاف و تفضّلات خود را، امروز تا ابد بر روح مطهّر پيغمبر عزيز ما بفرست. پروردگارا ! او را از اسلام و مسلمين و از بشريّت جزاى خير عنايت كن؛ ما را امّت او قرار بده؛ ما را رونده راه و صراط مستقيم او قرار بده؛ جامعه ما را شبيه جامعه او كن؛ همّت پيروى از او را به همه ما عنايت كن.
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
قل هو اللَّه احد. اللَّه الصّمد. لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد.(14)
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
الحمدللَّه ربّ العالمين. والصّلاة والسّلام على سيّدنا و نبيّنا ابىالقاسم المصطفى محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين. الهداة المهديّين المعصومين. سيّما علىّ اميرالمؤمنين و الصّدّيقة الطّاهرة سيّدة نساءالعالمين والحسن والحسين سيّدى شباب اهل الجنّة و علىبنالحسين و محمّدبنعلى و جعفربنمحمّد و موسىبنجعفر و علىبنموسى و محمّدبنعلى و علىبنمحمّد و الحسنبنعلى والخلف القائم المهدى. حججك على عبادك و امنائك فى بلادك و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين
همه برادران و خواهران عزيز نمازگزار را به رعايت تقوا، رعايت امر و نهى الهى و برحذر بودن از عذاب خدا و اميدوارى به رحمت و نعمت و تفضّل او توصيه مىكنم.
در خطبه دوم، موضوعى كه لازم است به آن اشاره كوتاهى كنم، مسائل جارى فلسطين است. سالگرد اشغال اين سرزمين موجب اين شده است كه دشمنان، بغض و كينتوزى خودشان را با مردم فلسطين مضاعف كنند. از صهيونيستهاى حاكم بر فلسطين، انتظارى نيست. از اوّلى كه آنها آمدند، با همين جنايتها و شدّت عملها شروع كردند و تا امروز هم آن را ادامه دادند؛ تا وقتى هم باشند، وجود آنها جز شرّ و فساد، چيزى به وجود نخواهد آورد. از ملتهاى مسلمان در همهجاى دنيا انتظار مىرود كه ملت فلسطين را فراموش نكنند؛ هميشه در مقابل چشمِ خود، اين ملت را قرار دهند و از حال آن غافل نمانند. نمىشود ملتهاى مسلمان از حال يك ملت مسلمان غافل بمانند.
از دولتهاى مسلمان اين توقّع وجود دارد كه امكانات لازم را به منظور دفاع، به آن ملت بدهند. از دولتهاى مسلمان همچنين انتظار مىرود كه بر كسانى كه در دنيا از منافع صهيونيستها حمايت مىكنند، فشار سياسى وارد كنند. اين كار را مىتوانند در روابط دوجانبهشان، در مجامع بينالمللى، در گفتارهاى عمومى و در مذاكرات خصوصى انجام دهند. علاوه بر اين - همانطور كه عرض شد - حال كه مهاجم و متعرّض حاضر نيست از جنايت خود دست بكشد، اقلاً ملت فلسطين - كه حق با اوست و از حق خود دفاع مىكند - بتواند از خودش دفاع كند.
انتظار از دولتهاى غير مسلمان - عمدتاً دولتهاى اروپايى - اين است كه در مقابل جناياتى كه عليه يك ملت - عليه مردان، عليه پيرمردان، عليه زنان، عليه نوجوانان، عليه بچه چندماهه و شيرخوار - انجام مىگيرد، سكوت نكنند. چرا سكوت مىكنند؟ چطور با وجود اين همه جنايت، باز از آن دولت غاصب و اشغالگر حمايت مىكنند؟ مگر ادّعا نمىكنند كه طرفدار حقوق انسانند؟ اگر اين حرف، دروغ و فريب و بازى سياسى و وسيلهاى براى چاپيدن ملتها نيست، اينجا ميدان امتحان آن است. اينجا حقوق انسان پامال مىشود؛ موضع بگيرند، حرف بزنند، كارهاى اسرائيل را تقبيح كنند و روى او فشار آورند. همچنانكه براى چند مجرم يهودى كه در فلان جاى دنيا به خاطر يك جُرم جاسوسى محاكمه مىشوند، بسيج مىگردند و وظيفه خودشان مىدانند كه دخالتى بكنند و حرفى بزنند - در حالى كه آنجا مجازات مجرم و كار قانونى صورت مىگيرد - اينجا هم كه يك ملت مظلوم واقع مىشود، دخالت كنند. چرا دخالت نمىكنند؟ براى دولتهاى اروپايى و غيره ننگ است كه تحت تأثير عوامل صهيونيست و كمپانيهاى وابسته به صهيونيستها و ثروتمندان صهيونيست باشند. ما به امريكا چيزى نمىگوييم و از او توقّعى نداريم؛ او نه خواهد كرد و نه مىتواند بكند؛ چون هيأت حاكمه امريكا در مشت صهيونيستها قرار دارد.
موضوع دوم، آمدن كاروان شهداست. اين موضوع مهمّى است. نه فقط اين دفعه؛ هر دفعه كه اين كاروانها مىآيند، مىبينيد كه مردم ما واقعاً قدرشناسند. اينكه من عرض مىكنم، به عنوان قدرشناسى خودم عرض مىكنم؛ والّا مىدانم شما مردم منتظر توصيه نيستيد و خودتان احترام مىكنيد. اگر امروز اين ملت، عزّت و ا قتدار و امنيّتى دارد و اگر دانشگاه و كارخانه و دولت و دستگاههاى گوناگون كشور اين فرصت را دارند كه به كارهاى روزمرّه معمولىِ خودشان برسند؛ اين به بركت همين جنازههاى از راه رسيدهاى است كه در تفحّصها پيدا شدهاند. اينها رفتند دشمن را بيرون كردند؛ اينها رفتند عزّت ملى را تأمين كردند؛ اينها رفتند ننگ تسلّط چكمهپوشان دشمن بر مرزها را از چهره اين ملت عزيز ستردند و پاك كردند. بنابراين قدرشناسى از اينها لازم است. هر كس كه در اين كشور زندگى مىكند، بايد خودش را مديون شهداى عزيز بداند. اين كاروانى كه مىآيد، جزئى از اين مجموعه عظيم شهداست؛ همه ما وظيفه داريم به اينها احترام كنيم.
مسأله اصلىاى كه امروز در نظر دارم عرض كنم، مسأله انتخابات است كه مسأله بسيار مهمّى است. انتخابات را يك حادثه كوچك نگيريد. همه انتخابهاى كشور همينطور است؛ اما انتخاب رياست جمهورى مهمتر است.
انتخابات رياست جمهورى، مظهر آزادى و قدرت انتخاب و رشد ملت ايران است. براى يك ملت - مثل بعضى از ملتهايى كه شما مىبينيد با همه باد و بروتى كه دارند - ننگ است كه در انتخابات رياست جمهورىاش، سىوپنج درصد يا چهل درصد حائزان شرايط شركت كنند. پيداست كه مردم به نظام سياسىِ خود نه اعتماد دارند، نه اعتنا مىكنند و نه اميد دارند. با بعضى از شهروندان امريكايى، قبل از همين انتخابات اخيرشان مصاحبه كرده بودند و گفته بودند به چه كسى رأى مىدهيد؟ گفته بودند چه فايده، چه فرقى مىكند؛ به هيچ كس! همينطور هم شد؛ عملاً سىوچند درصد شركت كردند. در ايران اسلامى، هفتاد درصد، هفتادوپنج درصد، هشتاد درصد واجدان شرايط شركت كردند. اين خيلى افتخار است؛ اين نشاندهنده آن است كه اين ملت روى پاى خودش ايستاده و به مسائل خودش نگاه مىكند و مىخواهد در اين مسأله تصميم بگيرد.
حضور مردم در انتخابات، يكى از مهمترين مظاهر اقتدار ملى است. اينكه ما ابتداى سال عرض كرديم كه امسال را سالِ اقتدار ملى بدانيد و دنبال آن باشيد، وظيفه همه ماست كه اين كار را بكنيم؛ منتها هر كدام به سهم خودمان. يكى از پايههاى اقتدار ملى همين است كه مردم پاى صندوقهاى رأى بروند و رأى بدهند و رئيسجمهور را انتخاب كنند. البته سلايق مردم مختلف است؛ نامزدها هم متعدّدند؛ هر كدام از آنها هم سليقه و نظرى دارند و مردم هم به يك نفر رأى مىدهند؛ اين مسأله بعدى است. مسأله اوّل اين است كه همه در اين آزمون عمومى ملت ايران شركت كنند و نشان دهند كه ملت ايران زنده است و به سرنوشت كشورش علاقه دارد. تحليلگران گوناگون در اطراف دنيا، روى اين موضوع حساب مىكنند؛ خيلى از آنها مىدانند و بعضى هم ديدهاند و بعضى نيز در پروندهها خواندهاند كه در اين مملكت، از اوّل مشروطيت تا قبل از انقلاب - كه حدود شصت سال فاصله بود - جز موارد بسيار معدودى، مردم به صندوقهاى رأى مجلس اعتنا نكردند. زمامدارى كشور هم كه در اختيار خانواده دستنشانده بود. آنها مىبينند كه امروز مردم ايران وارد ميدان مىشوند و خودشان مسؤولان كشور را انتخاب مىكنند. اين شرف و عزّت بزرگى براى ملت ايران است.
نكته بعدى اين است كه آحاد ملت ما بايد بدانند آنچه بكارند، مىدروند. بعضى ممكن است در رأىگيرى شركت نكنند؛ بعد بگويند چرا فلان كار نشد. شما بايد شركت مىكرديد و آن كسى را كه فكر مىكنيد مىتواند اين كار را انجام دهد و مىپسنديد، انتخاب مىكرديد تا آنطور كه مىخواهيد، بشود. نمىشود ما در انتخابات شركت نكنيم؛ بعد نتيجه انتخابات احياناً آنطور كه ما مىپسنديم، نشود؛ سپس بگوييم چرا نشد! بله، وقتى انسان شركت نكند، همين است. همه بايد شركت كنند؛ اين يك وظيفه است؛ هم وظيفه اسلامى است، هم وظيفه ميهنى و ملى است و حفظ عزّت و شوكت كشور به اين وابسته است، هم وظيفه سياسى است - كسانى كه فهم و تشخيص سياسى دارند، وظيفه دارند وارد شوند - هم وظيفه اخلاقى است؛ حقوق مردم اقتضاء مىكند كه در اين ميدان وارد شوند. كارهايى كه بايد در اين كشور انجام گيرد، اقتضاء مىكند كه انسان در اين ميدان وارد شود. انتخابات را مغتنم بشماريد و قدر بدانيد و در آن شركت كنيد؛ حادثه بسيار مهمّى است.
در قانون اساسى ما، رئيسجمهور مقام والايى است. در قانون اساسى، هم وظايف سنگينى بر دوش رئيسجمهور گذاشته شده - كه در اصول مختلف آن مطرح گرديده است - هم اختيارات و امكانات زيادى در اختيار رئيسجمهور است. در مجموعه نظامِ قانون اساسى ما، اين اختيارت و امكانات و وظايف، منحصر به فرد است. رئيسجمهور اختيارات فراوانى دارد: قوّه مجريّه و بودجه كشور و وزارتخانههاى گوناگون در اختيار اوست.
حقّاً و انصافاً جا دارد كه آحاد مردم نسبت به اين قضيه احساس مسؤوليت كنند. خوشبختانه كسانى كه وارد اين ميدان شدهاند، افراد متعدّدى هستند و مىتوانند سلايق مختلفى را به خودشان جذب كنند. در اينجا افراد بايد با دقّت و تعقّل و محاسبه وارد شوند و از خداى متعال هم بخواهند آنچه كه خير و صلاح اين ملت است، به آنها توفيق دهد تا انجام دهند. افرادى كه از تأييد شوراى نگهبان عبور كردهاند، قانوناً صالحند. البته صلاحيتها يك اندازه نيست؛ صالح داريم، اصلح داريم؛ تشخيصها مختلف است؛ يكى چيزى را ملاك قرار مىدهد و كسى را اصلح مىداند و كسى چيز ديگر را ملاك قرار مىدهد. اشكالى ندارد؛ اينها نبايد موجب اختلاف شود. مبادا به خاطر علاقهمندى يك دسته به يك نامزدِ رياست جمهورى و دسته ديگر به يك نامزد ديگر، بين آحاد مردم شقاق و اختلافى پيدا شود. چه مانعى دارد؟ قانون همين را خواسته است كه مردم طبق سلايقِ خودشان بگردند و انتخاب كنند.
البته كسى كه در اين ميان، حائز اكثريت آراء خواهد شد، رئيس جمهورِ همه ملت ايران است؛ فقط رئيس جمهورِ آن كسانى كه به او رأى دادهاند، نيست. يعنى همه ملت ايران بايد او را رئيس جمهور بدانند و خودشان را موظّف بدانند كه مقام رياست جمهورى او را حفظ كنند و شأن او را نگهدارند. البته او هم بايد متقابلاً خود را موظّف بداند كه حقوق همه آحاد مردم را - چه آنهايى كه به او رأى دادند، چه آنهايى كه به او رأى ندادند، چه آنهايى كه رقيب انتخاباتى او بودند - رعايت كند. ساز و كار قانونى، اين است. البته كسى كه انتخاب شود، مورد حمايت رهبرى هم خواهد بود. از اوّل انقلاب هم تا به حال همينگونه بوده است. رئيسجمهور مورد حمايت رهبرى است، براى اينكه بتواند كارهاى خودش را انجام دهد. تا آنجايى كه خلاف قانون نباشد، به او كمك مىشود تا بتواند كارهاى خودش را انجام دهد و پيشرفت كند.
وظايف فراوانى بر عهده رئيسجمهور است. عمده اين وظايف دو چيز است. البته از همه ظرفيتها و قابليتها و استعدادهايى كه در اين كشور وجود دارد، بايد استفاده شود. همه نيازهاى اين كشور - نيازهاى امروز، حتّى زمينه نيازهاى فردا - بايد در تصميمگيريها ديده شود. بايد عدالت، محور و اساس باشد. بايد امنيتِ همهجانبه مورد توجّه باشد؛ امنيّت اجتماعى، امنيّت اقتصادى، امنيّت فرهنگى، امنيّت آبرويى. مردم در نظام جمهورى اسلامى بايد احساس كنند كه جان و مال و فرزندان و ناموس و فكر و عقيده و سرمايهگذارى و فعّاليت اقتصادىشان برخوردار از امنيّت است. بهداشت مردم، عزّت و هويّت ملى مردم، ارتقاى علمى كشور، كارآمدى دستگاه ادارى و فسادزدايى از آن، در قانون اساسى وجود دارد. اينها وظايف مهمى است كه بايد وجهه همّت قرار گيرد. البته همه اين وظايف در چهار سال رياست جمهورى قابل عمل نيست؛ بسيارى از اينها در بلند مدّت محقّق مىشود و در دورههاى متعدّد، افرادى بايد اين كارها را پى بگيرند تا به نتايجى برسد؛ منتها جهتگيرى بايد اينها باشد.
در ميان اينها دو چيز از همه مهمتر است كه انشاءاللَّه در فرداى رأىگيرى، هر كس با انتخاب اكثريت مردم، بهسلامت و با عافيت و امنيّت و آرامش رأى آورد و رئيسجمهورِ قانونى اين كشور شد، در برنامهريزيها بايد به اين دو چيز اهميت بدهد: يكى از اين دو چيز عبارت است از گشايش اقتصادى و ايجاد غنا در كشور - رفع مشكلات و اصلاح امور اقتصادى - ديگرى ارتقاء فرهنگ دينى.
مسائل اقتصادى، بسيار مهم است. ما از اقتدار ملى صحبت كرديم؛ همه هم قبول دارند؛ يعنى آحاد ملت و مسؤولان كشور، اقتدار ملى را شعار و پرچمى مىدانند كه بايد همه به آن توجّه كنند. حقيقتش هم همين است؛ چون اقتدار ملى، اقتدار زيد و عمرو نيست؛ اقتدار يك ملت و يك كشور است. اين اقتدار چگونه به دست مىآيد؟
فرض بفرماييد يك ركن اقتدار ملى، اقتدار اقتصادى است؛ يعنى كشور از لحاظ اقتصادى بتواند پول ملى خودش را تقويت كند؛ در بازارهاى اقتصادى دنيا حضور تأثيرگذار داشته باشد؛ در بهبود وضع اقتصادى كشور از امكانات خودش استفاده كند؛ فقر را در كشور ريشه كن و يا حداقل كم كند و بتواند به عنوان يك كشور ثروتمند و غنى، در مقابل چشم دنيا، كارايى نظام خودش را نشان دهد. اين مىشود اقتدار اقتصادى، كه مسؤولان اقتصادى كشور موظّفند اين كارها را انجام دهند. اقتدار اقتصادى همچنين به معناى اين است كه در كشور، بيكارى وجود نداشته باشد؛ اشتغال وجود داشته باشد؛ توليد صنعتى و كشاورزى در حدّ مطلوب باشد؛ از منابع و معادن كشور به نحو بهينه استفاده شود. اين هم اقتدار اقتصادى است كه بخشهاى گوناگون نسبت به آن مسؤوليت دارند.
اقتدار سياسى هم، پايهاى از اقتدار ملى است. اقتدار سياسى چيست ؟ اقتدار سياسى اين است كه كشور و دولت بتوانند در ميدان سياست در دنيا حضور فعّال داشته باشند؛ به آنها تحميل سياسى نشود؛ كسى نتواند به آنها زور بگويد؛ كسى نتواند در اوضاع سياسى آنها دخالت كند؛ كسى نتواند در اوضاع داخلى كشور آنها انگشت ايذاء دراز كند. اقتدار سياسى - كه بخشى از اقتدار ملى است - اين است كه گروهها و مجموعههاى سياسى در داخل كشور - چه آنهايى كه اسم حزب و گروه دارند، چه آنهايى كه اسم گروه و حزب ندارند؛ بسيارى از مجموعههاى دانشجويى و روحانى و ساير مجموعههاى گوناگون در كشور ما سياسىاند؛ گرچه حزبى هم ندارند - بتوانند آگاهيهاى سياسى و تشخيصهاى درست سياسى پيدا كنند تا در مواقع لازم قادر باشند پشت سرِ دولت بايستند. اقتدار سياسى اين است كه ملت، پشتيبان دولت و تصميمات مسؤولان كشور باشد. اين گوشهاى از اقتدار سياسى است.
اقتدار فرهنگى هم همينطور است؛ يعنى از لحاظ فرهنگى، فرهنگِ كشور اثرگذار باشد و اثرپذير نباشد و تهاجم فرهنگى به شكل صحيحى دفع شود.
همه اينها متوقّف به اين است كه دستگاه ادارهكننده اينها از توانايى مالى برخوردار باشد. متوقّف بر اين است كه آحاد مردم در كشور - كه مىخواهند پشتيبان دولت باشند - احساس گشايش اقتصادى كنند. پس مسأله اقتصادى در امنيّت و فرهنگ و عزّت و برجستگى حرف سياسى در كشور و در حضور جهانى تأثيرگذار است. مسأله اقتصادى بسيار مهم است. در اسلام پرداختن به امور اقتصادى مردم جزو اوجب واجباتِ حكومتهاست. پيغمبر اكرم - طبق روايت - فرمود: «كاد الفقر ان يكون كفرا».(15) مضمون اين حرف، آن است كه ما آمدهايم به مردم ايمان بدهيم؛ اگر نتوانى نانشان را بهراحتى به دستشان برسانى، ايمانشان از آنها گرفته خواهد شد. واقع قضيه هم همين است. مسأله فقرزدايى و روان كردن كار اقتصادى در كشور، از جمله مسائل بسيار مهم است؛ مسألهاى است كه هر كس انشاءاللَّه رئيسجمهور شد، بايد گشايش و پيشرفت امور اقتصادى كشور و بر طرف كردن مشكلات مردم را سرلوحه برنامههاى خود قرار دهد.
دوم هم ارتقاى فرهنگ و فكر و عمل دينى است؛ كه اين - همانطور كه در خطبه اول عرض كرديم - سرچشمهاى نيروزا براى همه فعّاليتهاست. اگر ايمان مردم مستحكم شد، از آنها موجوداتى آسيبناپذير، خستگىناپذير، فعّال و پُرنشاط به وجود مىآورد؛ اما وقتى ايمان ضعيف شد، همه آفتها به دنبالش مىآيد. پس تقويت ايمان مردم هم يكى از دو كار اصلىاى است كه دولت و رئيسجمهور آينده - كه بعد از انتخابات تعيين خواهند شد - بايد به آن همّت گمارند.
البته عرض كرديم، چهار سال زمان كمى نيست؛ اما اينطور هم نيست كه همه كارها را بشود در چهار سال انجام داد؛ نه، بايد همّت كنند - اين نكته را بارها با مسؤولان در ميان گذاشتهايم - كه در همين زمينههاى اقتصادى، يك موضوع، دو موضوع، سه موضوع را از اوّل مورد اهتمام قرار دهند - مثلاً ايجاد اشتغال - و آن را به نتيجه برسانند. ابتداى سال عرض كرديم كه امسال را سال ايجاد اشتغال مفيد بدانيم. اين نكته بسيار مهمّى است. نبايد نيروى جوانها هدر برود. علاوه بر اين، براثر نبودن كار و اشتغال و درآمد، نبايد به حقّ جمع كثيرى از مردم - كه دچار اين آفتند - ظلم شود و از خيرات جامعه محروم شوند؛ چون بيكارى، فاصله بين طبقات و فاصله بين فقير و غنى را روزبهروز بيشتر مىكند. عدّهاى را روزبهروز بيشتر به ته درّههاى فقر مىراند؛ در مقابل، عدّهاى هم از راههاى گوناگون به طرف قلّههاى ثروت پيش مىروند؛ اينكه نمىشود. اگر هر دولتى همّت بگمارد - نه اينكه از بقيه چيزها غافل باشد - و تكيهگاه اصلىاش را مثلاً مسأله اشتغال يا سروسامان دادن به توليد صنعتى و كشاورزى در كشور قرار دهد، يقيناً مردم در طول چهار سال اثرش را مىبينند.
البته مسأله فساد هم كه ما گفتيم، بسيار مهم است. مردم عزيز ما بدون اينكه بنده هم بگويم، اين را مىدانند؛ اما من هم تأكيداً عرض مىكنم، اگر در جامعهاى پول و ثروت باشد، اما بد خرج شود، بدتر از اين است كه ثروت نباشد؛ چون هم محروميتها به جاى خود باقى خواهد ماند، هم عدّهاى با آن ثروتهاى ناصحيح بهدستآمده ناحق و توأم با فساد، فساد را به وجود مىآورند. تهيدست بودن قشرهايى از جامعه، خودش فسادآور است - فساد و اعتياد و هرزگيهاى گوناگون بر اثر فقر پيش مىآيند - ثروتمند شدن عدّهاى از راه فساد هم خودش باز مرداب فساد ديگرى زير پاى مردم است؛ لذا با فساد بايد مبارزه شود.
البته من از مسؤولان قواى سهگانه كه به اين مسأله پاسخ گفتند، تشكّر مىكنم؛ ولى بايد جدّى دنبال شود. به صِرف گفتن بنده و قبول كردن رؤسا، مطلب تمام نمىشود. من در آن نامه، به رؤساى محترم سه قوّه نوشتم كه مبارزه با فساد، دشمن تراش است. هر كس بخواهد با فساد مبارزه كند، يك صف طولانى دشمن جلويش به وجود مىآيد. اين دشمنان چه كسانى هستند؟ فاسدها و لشكرهايشان؛ چون فاسدهاى دانهدرشت، لشكرهايى هم دارند؛ اينها در مقابل مىايستند و انواع كارشكنيها را مىكنند. كارشكنى هم، همهاش اين نيست كه كسى چاقو بكشد و به كسى حمله كند. امروز از چاقوكشيدن خطرناكتر هم هست: تهمت مىزنند، شايعه درست مىكنند، كار فرهنگى مىكنند و به كسانى كه از اين حرفها بزنند و بخواهند اين اقدامات را بكنند، برچسبهاى نادرست و ناحق مىزنند. بايد با اينها مقابله كرد و صريح و صادق وارد ميدان شد. بايد آن تلاش و فعاليت اقتصادى انجام گيرد؛ بايد به آن ارتقاى فرهنگ دينى و ايمانى همت گماشته شود؛ بايد مبارزه با فساد از همه طرف - چه از طرف رئيسجمهورى كه انشاءاللَّه مردم انتخاب خواهند كرد، چه از طرف بقيه قوا - دنبال شود. طورى شود كه انشاءاللَّه مردم حركت به سمت صلاح را حس كنند.
چند توصيه هم به نامزدهاى محترم رياست جمهورى عرض كنيم. در مقام قضاوت و نظردادن درباره اين افراد، ما به همه نگاه يكسانى داريم. البته انسان در دلش يكى را درجه يك مىداند، يكى را درجه دو مىداند. اين مسأله قلبى و شخصى است؛ ولى نگاه ما به اين مجموعه ده نفرى كه امروز در ميدان هستند، و به حسب قانون، صلاحيتشان ابراز شده، نگاه برابرى است و هيچ كس را بر ديگرى ترجيح نمىدهيم. البته بنده هم مثل شما بايد بگردم و در بين اينها، اصلح را تشخيص دهم و شخصاً به او رأى دهم؛ شما هم بايد كار را خودتان بكنيد. اگر مىتوانيد، تشخيص بدهيد؛ اگر نمىشناسيد، از ديگرى كه مىتواند امين باشد، سؤال كنيد.
بههرحال ما به آقايان محترمى كه در اين ميدان هستند، اين چند توصيه را عرض مىكنيم: در تبليغاتشان ارزشهاى نظام را نديده نگيرند؛ همديگر را تخريب نكنند و از دادن آمارهاى سست بپرهيزند. اگر قرار شد به مردم آمارى بگويند و حرفى بزنند، آمارهاى دقيق ارائه كنند. با مردم با كمال صداقت حرف بزنند؛ هرچه عقيدهشان هست، به مردم بگويند. اگر بخواهند در دل مردم اثر بگذارند، اين صداقت، بيشتر در دل مردم اثر مىگذارد. آن چيزى كه حقيقتاً عقيده و نيت آنهاست، آن را به مردم بگويند؛ اختيار با مردم است كه چيزى را انتخاب كنند. وحدت ملى را خدشهدار نكنند. طورى نباشد كه به خاطر جذب يك دسته يا يك گروه، حرفى بزنند كه وحدت ملت خدشهدار شود. وعدههايى كه معلوم است نمىتوانند به آنها عمل كنند، به مردم ندهند. آنچه كه در چارچوب قانون اساسى است و امكانات مملكت از امكانِ آن حكايت مىكند، آن را به مردم بگويند. بله، به مردم قول بدهند كه اگر رأى آوردند، با همه قوا و قدرتِ خودشان و با اتّكال به خدا و با اتّكاى به مردم، مديريّت عالى و كلان كشور را در دست مىگيرند و پيش مىبرند؛ «خذها بقوّة»؛ با قوت اين مأموريت را به دست بگيرند و پيش بروند و در هيچجا ضعف نشان ندهند. تبليغات پُرخرج هم نكنند. يكى از كارهايى كه بنده - چه در تبليغات انتخابات مجلس و چه در انتخابات رياست جمهورى - هميشه نگران آن هستم، اين است. نه خودشان تبليغات پُرخرج كنند، نه به طرفدارانشان اجازه دهند. بعضى افراد ممكن است بگويند به ما ربطى ندارد؛ اين كار پُرخرج را ديگران مىكنند. شما بگوييد نكنند. خوشبختانه آنگونه كه اطّلاع پيدا كردم، ساعتهاى فراوانى براى نامزدها وقت گذاشتهاند كه از طريق تلويزيون و راديو با مردم حرف بزنند. شايد سيزده، چهارده ساعت هر كدام از اين حضرات وقت دارند كه با مردم حرف بزنند. خيلى خوب؛ اين بهترين تبليغات است. راديو و تلويزيون همهجا وجود دارد؛ چه نيازى هست كه براى تبليغات گوناگونِ رنگينى كه بعضى جاها مىكنند، پول زيادى مصرف شود كه احياناً بعضى افراد هم نتوانند خودشان آن خرج را كنند و مجبور باشند از كسانى بگيرند و خداى نكرده وامدار شوند؟
از خداى متعال مىخواهيم كه اين آزمايش را براى ملت ما يكى از بهترين و شيرينترين و زيباترين و مباركترين آزمايشها قرار دهد. از خداى متعال مىخواهيم، آنچه كه به خير و صلاح و نفع ملت و كشور و مورد رضاى اوست، با سهولت هرچه تمامتر تحقّق پيدا كند.
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
انّا اعطيناك الكوثر. فصلّ لربّك و انحر. انّ شانئك هو الأبتر.(16)
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
1) جمعه: 2
2) بحارالانوار، ج 19، 116
3) تفسير علىبن ابراهيم قمى، ج 2، 310
4) فتح: 1
5) بحارالانوار، ج 21، 263
6) امالى شيخ صدوق، 377
7) بقره: 10
8) روم: 10
9) توبه: 77
10) بحارالانوار، ج 41، 65
11) نهجالبلاغه، خطبه 122؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 7، ص 301
12) منافقون: 8
13) امالى شيخ صدوق، 506
14) توحيد: 1 - 5
15) الخصال: 12
16) كوثر: 1 - 3

