جستجوآرشیو پیشرفتهنسخه سریعتلکس رهبریویژه نامه هاصفحه اصلی
صفحه اصلیRSS سایت رهبریدرباره سایت رهبریتماس با مازبانهای دیگر
امروز سه‌شنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۸۸
پیوندهای مرتبط صوت صوت
28/2/1380نسخه قابل چاپ

بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در خطبه‏هاى نماز جمعه‏ى تهران‏

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

الحمدللَّه ربّ العالمين. نحمده و نستعينه و نستغفره و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه، حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته، بشير رحمته و نذير نقمته، سيّدنا و نبيّنا ابى‏القاسم المصطفى محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين. سيّما بقيّةاللَّه فى‏الأرضين‏

همه برادران و خواهران نمازگزار عزيز و خودم را به رعايت تقوا و مراقبت از اعمال و رفتار و حتّى تصوّرات و پندارهاى خود توصيه مى‏كنم. خدا را در همه حال در نظر داشته باشيد؛ در همه حال از او كمك بخواهيد؛ به او توكّل كنيد؛ از او راهنمايى بخواهيد و به مدد او اميدوار باشيد.

اين روزها با رحلت پيامبر عظيم‏الشّأن اسلام - كه برگزيده همه بشريّت در طول تاريخ و پدر معنوى مسلمانها و همه انسانهايى است كه به ارتقاء و رشد انسانيت عقيده دارند - مصادف است. در سالگرد رحلت آن بزرگوار، يكى از وظايف ما اين است كه در دل و زبان، از زحمات و مجاهدات بى‏نظير و خستگى‏ناپذير اين زبده عالم و آدم، سپاسگزار باشيم. همچنين اين ايام با سالگرد شهادت سبط اكبر پيغمبر، حضرت امام حسن مجتبى و همچنين امام هشتم ما، حضرت ابى‏الحسن‏الرّضا عليهماالصّلاةوالسّلام مصادف است.

خطبه اول را به شرح مختصرى از سيره نبىّ‏اكرم در دوران ده‏ساله حاكميت اسلام در مدينه اختصاص داده‏ام كه يكى از درخشانترين - و گزافه نيست اگر بگوييم درخشانترين - دوره‏هاى حكومت در طول تاريخ بشرى است. بايد اين دوره كوتاه و پُركار و فوق‏العاده تأثيرگذار در تاريخ بشر را شناخت. البته به همه برادران و خواهران - بخصوص به جوانان - توصيه مى‏كنم كه به تاريخ زندگى پيغمبر مراجعه كنند و آن را بخوانند و فرا گيرند.

دوره مدينه، فصل دوم دوران بيست‏وسه ساله رسالت پيغمبر است. سيزده سال در مكه، فصل اوّل بود - كه مقدمه فصل دوم محسوب مى‏شود - و تقريباً ده سال هم دوران مدينه پيغمبر است كه دوران شالوده‏ريزى نظام اسلامى و ساختن يك الگو و نمونه از حاكميّت اسلام براى همه زمانها و دورانهاى تاريخ انسان و همه مكانهاست. البته اين الگو، يك الگوى كامل است و مثل آن را ديگر در هيچ دورانى سراغ نداريم؛ ليكن با نگاه به اين الگوى كامل، مى‏شود شاخصها را شناخت. اين شاخصها براى افراد بشر و مسلمانها علامتهايى است كه بايد به وسيله آنها نسبت به نظامها و انسانها قضاوت كنند. هدف پيغمبر از هجرت به مدينه اين بود كه با محيط ظالمانه و طاغوتى و فاسد سياسى و اقتصادى و اجتماعى‏اى كه آن روز در سرتاسر دنيا حاكم بود، مبارزه كند و هدف، فقط مبارزه با كفّار مكه نبود؛ مسأله، مسأله جهانى بود. پيامبر اكرم اين هدف را دنبال مى‏كرد كه هرجا زمينه مساعد بود، بذر انديشه و عقيده را بپاشد؛ با اين اميد كه در زمان مساعد، اين بذر سبز خواهد شد. هدف اين بود كه پيام آزادى و بيدارى و خوشبختى انسان به همه دلها برسد. اين جز با ايجاد يك نظام نمونه و الگو امكانپذير نبود؛ لذا پيغمبر به مدينه آمد تا اين نظام نمونه را به وجود آورد. اين‏كه چقدر بتوانند آن را ادامه دهند و بعديها چقدر بتوانند خودشان را به آن نزديك كنند، بسته به همّت آنهاست. پيغمبر نمونه را مى‏سازد و به همه بشريت و تاريخ ارائه مى‏كند.

نظامى كه پيغمبر ساخت، شاخصهاى گوناگونى دارد كه در بين آنها هفت شاخص از همه مهمتر و برجسته تر است:

شاخص اوّل، ايمان و معنويّت است. انگيزه و موتور پيشبرنده حقيقى در نظام نبوى، ايمانى است كه از سرچشمه دل و فكر مردم مى‏جوشد و دست و بازو و پا و وجود آنها را در جهت صحيح به حركت در مى‏آورد. پس شاخص اوّل، دميدن و تقويت روح ايمان و معنويت و دادن اعتقاد و انديشه درست به افراد است، كه پيغمبر اين را از مكه شروع كرد و در مدينه پرچمش را با قدرت بالا برد.

شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس كار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقّى به حقدار - بدون هيچ ملاحظه - است.

شاخص سوم، علم و معرفت است. در نظام نبوى، پايه همه چيز، دانستن و شناختن و آگاهى و بيدارى است. كسى را كوركورانه به سمتى حركت نمى‏دهند؛ مردم را با آگاهى و معرفت و قدرتِ تشخيص، به نيروى فعّال - نه نيروى منفعل - بدل مى‏كنند.

شاخص چهارم، صفا و اخوّت است. در نظام نبوى، درگيريهاى برخاسته از انگيزه‏هاى خرافى، شخصى، سودطلبى و منفعت‏طلبى مبغوض است و با آن مبارزه مى‏شود. فضا، فضاى صميميّت و اخوّت و برادرى و همدلى است.

شاخص پنجم، صلاح اخلاقى و رفتارى است. انسانها را تزكيه و از مفاسد و رذائل اخلاقى، پيراسته و پاك مى‏كند؛ انسانِ با اخلاق و مزكّى‏ مى‏سازد؛ «و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة».(1) تزكيه، يكى از آن پايه‏هاى اصلى است؛ يعنى پيغمبر روى يكايك افراد، كار تربيتى و انسان‏سازى مى‏كرد.

شاخص ششم، اقتدار و عزّت است. جامعه و نظام نبوى، توسرى‏خور، وابسته، دنباله‏رو و دست حاجت به سوى اين و آن درازكن نيست؛ عزيز و مقتدر و تصميم‏گير است؛ صلاح خود را كه شناخت، براى تأمين آن تلاش مى‏كند و كار خود را پيش مى‏برد.

شاخص هفتم، كار و حركت و پيشرفتِ دائمى است. توقّف در نظام نبوى وجود ندارد؛ به طور مرتّب، حركت، كار و پيشرفت است. اتفاق نمى‏افتد كه يك زمان بگويند: ديگر تمام شد؛ حال بنشينيم استراحت كنيم! اين وجود ندارد. البته اين كار، كارِ لذّت‏آور و شادى‏بخشى است؛ كار خستگى‏آور و كسل‏كننده و ملول‏كننده و به تعب‏آورنده‏اى نيست؛ كارى است كه به انسان نشاط و نيرو و شوق مى‏دهد.

پيغمبر وارد مدينه شد تا اين نظام را سرِ پا و كامل كند و آن را براى ابد در تاريخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هر كسى در هر جاى تاريخ - از بعد از زمان خودش تا قيامت - توانست، مثل آن را به وجود آورد و در دلها شوق ايجاد كند تا انسانها به سوى چنان جامعه‏اى بروند. البته ايجاد چنين نظامى، به پايه‏هاى اعتقادى و انسانى احتياج دارد. اوّل بايد عقايد و انديشه‏هاى صحيحى وجود داشته باشد تا اين نظام بر پايه آن افكار بنا شود. پيغمبر اين انديشه‏ها و افكار را در قالب كلمه توحيد و عزّت انسان و بقيه معارف اسلامى در دوران سيزده سال مكه تبيين كرده بود؛ بعد هم در مدينه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائماً اين افكار و اين معارف بلند را - كه پايه‏هاى اين نظامند - به اين و آن تفهيم كرد و تعليم داد. دوم، پايه‏ها و ستونهاى انسانى لازم است تا اين بنا بر دوش آنها قرار گيرد - چون نظام اسلامى قائم به فرد نيست - پيغمبر بسيارى از اين ستونها را هم در مكه به وجود آورده و آماده كرده بود. يك عدّه، صحابه بزرگوار پيغمبر بودند - با اختلاف مرتبه‏اى كه داشتند - اينها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سيزده‏ساله مكه بودند. يك عدّه هم كسانى بودند كه قبل از هجرت پيغمبر، در يثرب با پيام پيغمبر به وجود آمده بودند؛ از قبيل سعدبن‏معاذها و ابى‏ايّوب‏ها و ديگران. بعد هم كه پيغمبر آمد، از لحظه ورود، انسان‏سازى را شروع كرد و روزبه‏روز مديران لايق، انسانهاى بزرگ، شجاع، با گذشت، با ايمان، قوى و بامعرفت به عنوان ستونهاى مستحكم اين بناى شامخ و رفيع، وارد مدينه شدند. هجرت پيغمبر به مدينه - كه قبل از ورود پيامبر به اين شهر، يثرب ناميده مى‏شد و بعد از آمدن آن حضرت، مدينةالنّبى نام گرفت - مثل نسيم خوش بهارى بود كه در فضاى اين شهر پيچيد و همه احساس كردند كأنّه گشايشى به‏وجود آمده است؛ لذا دلها متوجّه و بيدار شد. وقتى كه مردم شنيدند پيغمبر وارد قُبا شده است - قُبا نزديك مدينه است و آن حضرت پانزده روز در آن‏جا ماند - شوق ديدن ايشان روزبه‏روز در دل مردم مدينه بيشتر مى‏شد. بعضى از مردم به قُبا مى‏رفتند و پيغمبر را زيارت مى‏كردند و برمى‏گشتند؛ عدّه‏اى هم در مدينه منتظر بودند تا ايشان بيايد. بعد كه پيغمبر وارد مدينه شد، اين شوق و اين نسيم لطيف و ملايم، به توفانى در دلهاى مردم تبديل شد و دلها را عوض كرد. ناگهان احساس كردند كه عقايد و عواطف و وابستگيهاى قبايلى و تعصّبات آنها، در چهره و رفتار و سخن اين مرد محو شده است و با دروازه جديدى به سوى حقايق عالم آفرينش و معارف اخلاقى آشنا شده‏اند. همين توفان بود كه اوّل در دلها انقلاب ايجاد كرد؛ بعد به اطراف مدينه گسترش پيدا كرد؛ سپس دژ طبيعى مكه را تسخير كرد و سرانجام به راههاى دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتورى و كشور بزرگِ آن روز پيش رفت؛ و هرجا رفت، دلها را تكان داد و در درون انسانها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ايران و روم را با نيروى ايمان فتح كردند. ملتهاى مورد هجوم هم به مجردى كه اينها را مى‏ديدند، در دلهايشان نيز اين ايمان به وجود مى‏آمد. شمشير براى اين بود كه مانعها و سركرده‏هاى زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ والّا توده‏ى مردم، همه جا همان توفان را دريافت كرده بودند و دو امپراتورى عظيم در آن روزگار - يعنى روم و ايران - تا اعماقِ خودشان جزو نظام و كشور اسلامى شده بودند. همه اينها چهل سال طول كشيد؛ ده سالش در زمان پيغمبر بود؛ سى سال هم بعد از پيغمبر.

پيغمبر به مجرّد اين‏كه وارد مدينه شد، كار را شروع كرد. از جمله شگفتيهاى زندگى آن حضرت اين است كه در طول اين ده سال، يك لحظه را هدر نداد. ديده نشد كه پيغمبر از فشاندن نور معنويت و هدايت و تعليم و تربيت لحظه‏اى باز بماند. بيدارى او، خواب او، مسجد او، خانه او، ميدان جنگ او، در كوچه و بازار رفتن او، معاشرت خانوادگى او و وجود او - هرجا كه بود - درس بود. عجب بركتى در چنين عمرى وجود دارد! كسى كه همه تاريخ را مسخّرِ فكر خود كرد و روى آن اثر گذاشت - كه من بارها گفته‏ام، بسيارى از مفاهيمى كه قرنهاى بعد براى بشريت تقدّس پيدا كرد؛ مثل مفهوم مساوات، برادرى، عدالت و مردم‏سالارى، همه تحت تأثير تعليم او بود؛ در تعاليم ساير اديان چنين چيزهايى وجود نداشت و يا لااقل به منصه ظهور نرسيده بود - فقط ده سال كار حكومتى و سياسى و جمعى كرده بود. چه عمر بابركتى! از اوّلِ ورود، موضعگيرى خود را مشخص كرد.

ناقه‏اى كه پيغمبر سوار آن بود، وارد شهر يثرب شد و مردم دور آن را گرفتند. در آن زمان، شهر مدينه، محلّه محلّه بود؛ هر محلّه‏اى هم براى خودش خانه‏ها، كوچه‏ها و حصار و بزرگانى داشت و متعلّق به قبيله‏اى بود: قبايل وابسته به اوس و قبايل وابسته به خزرج. وقتى شتر پيغمبر وارد شهر يثرب شد، جلوِ هر كدام از قلعه‏هاى قبايل كه رسيد، بزرگان بيرون آمدند و جلوِ شتر را گرفتند: يا رسول‏اللَّه! بيا اين‏جا؛ خانه، زندگى، ثروت و راحتىِ ما در اختيار تو. پيغمبر فرمود: جلوِ اين شتر را باز كنيد؛ «انّها مأمورة»؛(2) دنبال دستور حركت مى‏كند؛ بگذاريد برود. جلوِ شتر را باز كردند تا به محلّه بعدى رسيد. باز بزرگان، اشراف، پيرمردان، شخصيّتها و جوانان آمدند جلوِ ناقه پيغمبر را گرفتند: يا رسول‏اللَّه! اين‏جا فرود بيا؛ اين‏جا خانه توست؛ هرچه بخواهى، در اختيارت مى‏گذاريم؛ همه ما در خدمتت هستيم. فرمود: كنار برويد؛ بگذاريد شتر به راهش ادامه دهد؛ «انّها مأمورة». همين‏طور محلّه به محلّه شتر راه مى‏رفت تا به محلّه بنى‏النجار - كه مادر پيغمبر جزو اين خانواده است - رسيد. مردان بنى‏النجار دايى‏هاى پيغمبر محسوب مى‏شدند؛ لذا جلو آمدند و گفتند: يا رسول‏اللَّه! ما خويشاوند توييم؛ هستى ما در اختيار توست؛ در منزل ما فرود بيا. فرمود: نه؛ «انّها مأمورة»؛ كنار برويد. راه را باز كردند. شتر به فقيرنشين‏ترينِ محلّات مدينه آمد و در جايى نشست. همه نگاه كردند ببينند خانه كيست؛ ديدند خانه ابى‏ايّوب انصارى است؛ فقيرترين يا يكى از فقيرترين آدمهاى مدينه. خودش و خانواده مستمند و فقيرش آمدند و اثاث پيغمبر را برداشتند و داخل خانه بردند. پيغمبر هم به عنوان ميهمان، وارد خانه آنها شد و به اعيان و اشراف و متنفّذان و صاحبانِ قبيله و امثال اينها دست رد زد؛ يعنى موضع اجتماعى خودش را مشخّص كرد؛ معلوم شد كه اين شخص، وابسته به پول و حيثيت قبيله‏اى و شرفِ رياست فلان قبيله و وابسته به قوم و خويش و فاميل و آدمهاى پُررو و پشت‏هم‏انداز و امثال اينها نيست و نخواهد شد. از همان ساعت و لحظه اوّل مشخّص كرد كه در برخورد و تعامل اجتماعى، طرف كدام گروه و طرفدار كدام جمعيت است و وجود او براى چه كسانى بيشتر نافع خواهد بود. همه از پيغمبر و تعاليم او نفع مى‏برند؛ اما آن كس كه محرومتر است، قهراً حقّ بيشترى مى‏برد و بايد جبران محروميتش بشود. جلوِ خانه ابى‏ايّوب انصارى، زمينِ افتاده‏اى بود. فرمود اين زمين مال كيست؟ گفتند متعلّق به دو بچه يتيم است. پول از كيسه خود داد و آن زمين را خريد. بعد فرمود در اين زمين مسجد مى‏سازيم؛ يعنى يك مركز سياسى، عبادى، اجتماعى و حكومتى؛ يعنى مركز تجمّع مردم. جايى به عنوان مركزيّت لازم بود؛ لذا شروع به ساختن مسجد كردند. زمين مسجد را از كسى نخواست و طلب بخشيدگى نكرد؛ آن را با پول خود خريد. با اين‏كه آن دو بچه، پدر و مدافع نداشتند؛ اما پيغمبر مثل پدر و مدافع آنها، حقّشان را تمام و كمال رعايت كرد. وقتى بنا شد مسجد بسازند، خود پيغمبر جزو اوّلين كسان يا اوّلين كسى بود كه آمد بيل را به دست گرفت و شروع به كندنِ پى مسجد كرد؛ نه به عنوان يك كار تشريفاتى، بلكه واقعاً شروع به كار كرد و عرق ريخت. طورى كار كرد كه بعضى از كسانى كه كنارى نشسته بودند، گفتند ما بنشينيم و پيغمبر اين‏طور كار كند!؟ پس ما هم مى‏رويم كار مى‏كنيم؛ لذا آمدند و مسجد را در مدت كوتاهى ساختند. پيغمبر - اين رهبر والا و مقتدر - نشان داد كه هيچ حقّ اختصاصى براى خودش قائل نيست. اگر بناست كارى انجام گيرد، او هم بايد در آن سهمى داشته باشد.

بعد، تدبير و سياست اداره آن نظام را طرّاحى كرد. وقتى انسان نگاه مى‏كند و مى‏بيند قدم به قدم، مدبّرانه و هوشيارانه پيش رفته است، مى‏فهمد كه پشت سر آن عزم و تصميم قوى و قاطع، چه انديشه و فكر و محاسبه دقيقى قرار گرفته است كه على‏الظّاهر جز با وحى الهى ممكن نيست. امروز هم كسانى كه بخواهند اوضاع آن ده سال را قدم به قدم دنبال كنند، چيزى نمى‏فهمند. اگر انسان هر واقعه‏اى را جداگانه حساب كند، چيزى ملتفت نمى‏شود؛ بايد نگاه كند و ببيند ترتيب كار چگونه است؛ چطور همه اين كارها مدبّرانه، هوشيارانه و با محاسبه صحيح انجام گرفته است.

اوّل، ايجاد وحدت است. همه مردم مدينه كه مسلمان نشدند؛ اكثراً مسلمان شدند و تعداد بسيار كمى هم نامسلمان ماندند. علاوه بر اينها، سه قبيله مهمّ يهودى - قبيله بنى‏قينقاع، قبيله بنى‏النضير و قبيله بنى‏قريظه - در مدينه ساكن بودند؛ يعنى در قلعه‏هاى اختصاصىِ خودشان كه تقريباً به مدينه چسبيده بود: زندگى مى‏كردند. آمدنِ اينها به مدينه به صد سال، دويست سال قبل از آن برمى‏گشت و اين‏كه چرا آمده بودند، خودش داستان طولانى و مفصّلى دارد. در زمانى كه پيغمبر اكرم وارد مدينه شد، خصوصيّت اين يهوديها در دو، سه چيز بود: يكى اين بود كه ثروت اصلىِ مدينه، بهترين مزارع كشاورزى، بهترين تجارتهاى سودده و سودبخش‏ترين صنايع - ساخت طلاآلات و امثال اين چيزها - در اختيارشان بود. بيشتر مردم مدينه در موارد نياز به اينها مراجعه مى‏كردند؛ پول قرض مى‏گرفتند و ربا مى‏پرداختند؛ يعنى از لحاظ مالى، ريش همه در دست يهوديها بود. دوم اين‏كه بر مردم مدينه برترى فرهنگى داشتند. چون اهل كتاب بودند و با معارف گوناگون، معارف دينى و مسائلى كه از ذهن نيمه‏وحشيهاى مدينه، بسيار دور بود، آشنا بودند؛ لذا تسلّط فكرى داشتند. در واقع اگر بخواهيم به زبان امروز صحبت كنيم، يهوديها در مدينه يك طبقه روشنفكر محسوب مى‏شدند؛ لذا مردم آن‏جا را تحميق و تحقير و مسخره مى‏كردند. البته آن‏جايى كه خطرى متوجّه‏شان مى‏شد و لازم بود، كوچكى هم مى‏كردند؛ ليكن به طور طبيعى اينها برتر بودند. خصوصيت سوم اين بود كه با جاهاى دوردست هم ارتباط داشتند؛ يعنى محدود به فضاى مدينه نبودند. يهوديها واقعيتى در مدينه بودند؛ بنابراين پيغمبر بايد حساب اينها را مى‏كرد. پيغمبر اكرم يك ميثاقِ دستجمعىِ عمومى ايجاد كرد. وقتى آن حضرت وارد مدينه شد، بدون اين‏كه هيچ قراردادى باشد، بدون اين‏كه چيزى از مردم بخواهد و بدون اين‏كه مردم دراين‏باره مذاكره‏اى كرده باشند، روشن شد كه رهبرىِ اين جامعه متعلّق به اين مرد است؛ يعنى شخصيت و عظمت نبوى به طور طبيعى همه را در مقابل او خاضع كرد؛ معلوم شد كه او رهبر است و آنچه مى‏گويد، بايد همه بر محورش حركت و اقدام كنند. پيغمبر ميثاقى نوشت كه مورد قبول همه قرار گرفت. اين ميثاق درباره تعامل اجتماعى، معاملات، منازعات، ديه، روابط پيغمبر با مخالفان، با يهوديها و با غيرمسلمانها بود. همه اينها نوشته و ثبت شد؛ مفصّل هم هست؛ شايد دو سه صفحه كتابهاى بزرگ تواريخ قديمى را گرفته است.

اقدام بعدىِ بسيار مهم، ايجاد اخوّت بود. اشرافيگرى و تعصّبهاى خرافى و غرور قبيله‏اى و جدايى قشرهاى گوناگون مردم از يكديگر، مهمترين بلاى جوامع متعصّب و جاهلى آن روز عرب بود. پيغمبر با ايجاد اخوّت، اينها را زير پاى خودش له كرد. بين فلان رئيس قبيله با فلان آدم بسيار پايين و متوسّط، اخوّت ايجاد كرد. گفت شما دو نفر با هم برادريد؛ آنها هم با كمال ميل اين برادرى را قبول كردند. اشراف و بزرگان را در كنار بردگانِ مسلمان‏شده و آزادى‏يافته قرار داد و با اين كار، همه موانع وحدت اجتماعى را از بين برد. وقتى مى‏خواستند براى مسجد، مؤذّن انتخاب كنند، خوش‏صداها و خوش‏قيافه‏ها زياد بودند، معاريف و شخصيتهاى برجسته متعدّد بودند؛ اما از ميان همه اينها بلال حبشى را انتخاب كرد. نه زيبايى، نه صوت و نه شرف خانوادگى و پدر و مادرى مطرح بود؛ فقط اسلام و ايمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداكارى در اين راه ملاك بود. ببينيد چطور ارزشها را در عمل مشخّص كرد. بيش از آنچه كه حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سيره و ممشاى او در دلها اثر گذاشت.

براى آن‏كه اين كار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله اول، شالوده‏ريزى نظام بود كه با اين كارها انجام گرفت. مرحله دوم، حراست از اين نظام بود. موجود زنده روبه‏رشد و نموى كه همه صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر مى‏كنند، قهراً دشمن دارد. اگر پيغمبر نتواند در مقابل دشمن، هوشيارانه از اين مولود طبيعىِ مبارك حراست كند، اين نظام از بين خواهد رفت و همه زحماتش بى‏حاصل خواهد بود؛ لذا بايد حراست كند. مرحله سوم، عبارت از تكميل و سازندگى بناست. شالوده‏ريزى كافى نيست؛ شالوده‏ريزى، قدم اوّل است. اين سه كار در عرض هم انجام مى‏گيرد. شالوده‏ريزى در درجه اوّل است؛ اما در همين شالوده‏ريزى هم ملاحظه دشمنان شده است و بعد از اين هم حراست ادامه پيدا خواهد كرد. در همين شالوده‏ريزى، به بناى اشخاص و بنيانهاى اجتماعى نيز توجّه شده است و بعد از اين هم ادامه پيدا خواهد كرد.

پيغمبر نگاه مى‏كند و مى‏بيند پنج دشمن اصلى، اين جامعه تازه متولّد شده را تهديد مى‏كنند:

يك دشمن، كوچك و كم‏اهميت است؛ اما درعين‏حال نبايد از او غافل ماند. يك وقت ممكن است يك خطر بزرگ به وجود آورد. او كدام است؟ قبايل نيمه‏وحشى اطراف مدينه. به فاصله ده فرسخ، پانزده فرسخ، بيست فرسخ از مدينه، قبايل نيمه‏وحشى‏اى وجود دارند كه تمام زندگى آنها عبارت از جنگ و خونريزى و غارت و به جان هم افتادن و از همديگر قاپيدن است. پيغمبر اگر بخواهد در مدينه نظام اجتماعىِ سالم و مطمئن و آرامى به وجود آورد، بايد حساب اينها را بكند. پيغمبر فكر اينها را كرد. در هر كدام از آنها اگر نشانه صلاح و هدايت بود، با آنها پيمان بست؛ اول هم نگفت كه حتماً بياييد مسلمان شويد؛ نه، كافر و مشرك هم بودند؛ اما با اينها پيمان بست تا تعرّض نكنند. پيغمبر بر عهد و پيمانِ خودش، بسيار پا فشارى مى‏كرد و پايدار بود؛ كه اين را هم عرض خواهم كرد. آنهايى را كه شرير بودند و قابل اعتماد نبودند، پيغمبر علاج كرد و خودش سراغ آنها رفت. اين سريه‏هايى كه شنيده‏ايد پيغمبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبيله فرستاد، بيست نفر را سراغ فلان قبيله، مربوط به اينهاست؛ كسانى كه خوى و طبيعت آنها آرام‏پذير و هدايت‏پذير و صلاح‏پذير نيست و جز با خونريزى و استفاده از قدرت نمى‏توانند زندگى كنند. لذا پيغمبر سراغ آنها رفت و آنها را منكوب كرد و سر جاى خودشان نشاند.

دشمن دوم، مكه است كه يك مركزيّت است. درست است كه در مكه حكومتِ به معناى رايج خودش وجود نداشت؛ اما يك گروه اشرافِ متكبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مكه حكومت مى‏كردند. اينها با هم اختلاف داشتند، اما در مقابل اين مولود جديد، با يكديگر همدست بودند. پيغمبر مى‏دانست خطر عمده از ناحيه آنهاست؛ همين‏طور هم در عمل اتّفاق افتاد. پيغمبر احساس كرد اگر بنشيند تا آنها سراغش بيايند، يقيناً آنها فرصت خواهند يافت؛ لذا سراغ آنها رفت؛ منتها به طرف مكه حركت نكرد. راه كاروانىِ آنها از نزديكى مدينه عبور مى‏كرد؛ پيغمبر تعرّض خودش را به آنها شروع كرد، كه جنگ بدر، مهمترينِ اين تعرّضها در اوّلِ كار بود. پيغمبر تعرّض را شروع كرد؛ آنها هم با تعصّب و پيگيرى و لجاجت به جنگ آن حضرت آمدند. تقريباً چهار، پنج سال وضع اين‏گونه بود؛ يعنى پيغمبر آنها را به حال خودشان رها نمى‏كرد؛ آنها هم اميدوار بودند كه بتوانند اين مولود جديد - يعنى نظام اسلامى - را كه از آن احساس خطر مى‏كردند، ريشه كن كنند. جنگ اُحد و جنگهاى متعدّد ديگرى كه اتّفاق افتاد، در همين زمينه بود.

آخرين جنگى كه آنها سراغ پيغمبر آمدند، جنگ خندق - يكى از آن جنگهاى بسيار مهم - بود. همه‏ى نيرويشان را جمع كردند و از ديگران هم كمك گرفتند و گفتند مى‏رويم پيغمبر و دويست نفر، سيصد نفر، پانصد نفر از ياران نزديك او را قتل عام مى‏كنيم؛ مدينه را هم غارت مى‏كنيم و آسوده برمى‏گرديم؛ ديگر هيچ اثرى از اينها نخواهد ماند. قبل از آن‏كه اينها به مدينه برسند، پيغمبر اكرم از قضايا مطّلع شد و آن خندق معروف را كَند. يك طرف مدينه قابل نفوذ بود؛ لذا در آن‏جا خندقى تقريباً به عرض چهل متر كَندند. ماه رمضان بود. طبق بعضى از روايات، هوا بسيار سرد بود؛ آن سال بارندگى هم نشده بود و مردم درآمدى نداشتند؛ لذا مشكلات فراوانى وجود داشت. سخت‏تر از همه، پيغمبر كار كرد. در كندن خندق، هرجا ديد كسى خسته شده و گير كرده و نمى‏تواند پيش برود، پيغمبر مى‏رفت كلنگ را از او مى‏گرفت و بنا مى‏كرد به كار كردن؛ يعنى فقط با دستور حضور نداشت؛ با تنِ خود در وسط جمعيت حضور داشت. كفّار، مقابل خندق آمدند، اما ديدند نمى‏توانند؛ لذا شكسته و مفتضح و مأيوس و ناكام مجبور شدند برگردند. پيغمبر فرمود تمام شد؛ اين آخرين حمله قريش مكه به ماست. از حالا ديگر نوبت ماست؛ ما به طرف مكه و به سراغ آنها مى‏رويم.

سال بعد از آن، پيغمبر گفت ما مى‏خواهيم به زيارت عمره بياييم. ماجراى حديبيّه(3) - كه يكى از ماجراهاى بسيار پُرمغز و پُرمعناست - در اين زمان اتّفاق افتاد. پيغمبر به قصد عمره به طرف مكه حركت كرد. آنها ديدند در ماه حرام - كه ماه جنگ نيست و آنها هم به ماه حرام احترام مى‏گذاشتند - پيغمبر به طرف مكه مى‏آيد. چه كار كنند؟ راه را باز بگذارند بيايد؟ با اين موفّقيت، چه كار خواهند كرد و چطور مى‏توانند در مقابل او بايستند؟ آيا در ماه حرام بروند با او جنگ كنند؟ چگونه جنگ كنند؟ بالاخره تصميم گرفتند و گفتند مى‏رويم و نمى‏گذاريم او به مكه بيايد؛ و اگر بهانه‏اى پيدا كرديم، قتل‏عامشان مى‏كنيم. پيغمبر با عالى‏ترين تدبير، كارى كرد كه آنها نشستند و با او قرارداد امضاء كردند تا برگردد؛ اما سال بعد بيايد و عمره بجا آورد و در سرتاسر منطقه هم براى تبليغات پيغمبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ اما خداى متعال در قرآن مى‏فرمايد: «انّا فتحنا لك فتحا مبينا»؛(4) ما براى تو فتح مبينى ايجاد كرديم. اگر كسانى به مَراجع صحيح و محكم تاريخ، مراجعه كنند، خواهند ديد كه ماجراى حديبيّه چقدر عجيب است. سال بعد پيغمبر به عمره رفت و على‏رغم آنها، شوكت آن بزرگوار روزبه‏روز زياد شد. سال بعدش - يعنى سال هشتم - كه كفّار نقض عهد كرده بودند، پيغمبر رفت و مكه را فتح كرد، كه فتحى عظيم و حاكى از تسلّط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراين پيغمبر با اين دشمن هم مدبّرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دستپاچگى و بدون حتّى يك قدم عقب‏نشينى برخورد كرد و روزبه‏روز و لحظه‏به‏لحظه به طرف جلو پيش رفت.

دشمن سوم، يهوديها بودند؛ يعنى بيگانگانِ نامطمئنى كه على‏العجاله حاضر شدند با پيغمبر در مدينه زندگى كنند؛ اما دست از موذيگرى و اخلالگرى و تخريب برنمى‏داشتند. اگر نگاه كنيد، بخش مهمى از سوره بقره و بعضى از سوره‏هاى ديگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه فرهنگى پيغمبر با يهود است. چون گفتيم اينها فرهنگى بودند؛ آگاهيهايى داشتند؛ روى ذهنهاى مردم ضعيف‏الايمان اثرِ زياد مى‏گذاشتند؛ توطئه مى‏كردند؛ مردم را نااميد مى‏كردند و به جان هم مى‏انداختند. اينها دشمن سازمان‏يافته‏اى بودند. پيغمبر تا آن‏جايى كه مى‏توانست، با اينها مدارا كرد؛ اما بعد كه ديد اينها مدارابردار نيستند، مجازاتشان كرد. پيغمبر، بيخود و بدون مقدّمه هم سراغ اينها نرفت؛ هر كدام از اين سه قبيله عملى انجام دادند و پيغمبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات كرد. اوّل، بنى‏قينقاع بودند كه به پيغمبر خيانت كردند؛ پيغمبر سراغشان رفت و فرمود بايد از آن‏جا برويد؛ اينها را كوچ داد و از آن منطقه بيرون كرد و تمام امكاناتشان براى مسلمانها ماند. دسته دوم، بنى‏نضير بودند. اينها هم خيانت كردند - كه داستان خيانتهايشان مهم است - لذا پيغمبر فرمود مقدارى از وسايلتان را برداريد و برويد؛ اينها هم مجبور شدند و رفتند. دسته سوم بنى‏قريظه بودند كه پيغمبر امان و اجازه‏شان داد تا بمانند؛ اينها را بيرون نكرد؛ با اينها پيمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلاتشان وارد مدينه شود؛ اما اينها ناجوانمردى كردند و با دشمن پيمان بستند تا در كنار آنها به پيغمبر حمله كنند! يعنى نه فقط به پيمانشان با پيغمبر پايدار نماندند، بلكه در آن حالى كه پيغمبر يك قسمت مدينه را - كه قابل نفوذ بود - خندق حفر كرده بود و محلات اينها در طرف ديگرى بود كه بايد مانع از اين مى‏شدند كه دشمن از آن‏جا بيايد، اينها رفتند با دشمن مذاكره و گفتگو كردند تا دشمن و آنها - مشتركاً - از آن‏جا وارد مدينه شوند و از پشت به پيغمبر خنجر بزنند! پيغمبر در اثناى توطئه اينها، ماجرا را فهميد. محاصره مدينه، قريب يك ماه طول كشيده بود؛ در اواسط اين يك ماه بود كه اينها اين خيانت را كردند. پيغمبر مطّلع شد كه اينها چنين تصميمى گرفته‏اند. با يك تدبير بسيار هوشيارانه، كارى كرد كه بين اينها و قريش به هم خورد - كه ماجرايش را در تاريخ نوشته‏اند - كارى كرد كه اطمينان اينها و قريش از همديگر سلب شد. يكى از آن حيله‏هاى جنگىِ سياسىِ بسيار زيباى پيغمبر همين‏جا بود؛ يعنى اينها را على‏العجاله متوقف كرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد كه قريش و همپيمانانشان شكست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مكه رفتند، پيغمبر به مدينه برگشت. همان روزى كه برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوِ قلعه‏هاى بنى‏قريظه مى‏خوانيم؛ راه بيفتيم به آن‏جا برويم؛ يعنى حتّى يك شب هم معطل نكرد؛ رفت و آنها را محاصره كرد. بيست‏وپنج روز بين اينها محاصره و درگيرى بود؛ بعد پيغمبر همه مردان جنگى اينها را به قتل رساند؛ چون خيانتشان بزرگتر بود و قابل اصلاح نبودند. پيغمبر با اينها اين‏گونه برخورد كرد؛ يعنى دشمنىِ يهود را - عمدتاً در قضيه بنى‏قريظه، قبلش در قضيه‏ى بنى‏نضير، بعدش در قضيه يهوديان خيبر - اين‏گونه با تدبير و قدرت و پيگيرى و همراه با اخلاق والاى انسانى از سر مسلمانها رفع كرد. در هيچكدام از اين قضايا، پيغمبر نقض عهد نكرد؛ حتّى دشمنان اسلام هم اين را قبول دارند كه پيغمبر در اين قضايا هيچ نقض عهدى نكرد؛ آنها بودند كه نقض عهد كردند.

دشمن چهارم، منافقين بودند. منافقين در داخل مردم بودند؛ كسانى كه به زبان ايمان آورده بودند، اما در باطن ايمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگ‏نظر و آماده همكارى با دشمن، منتها سازمان‏نيافته. فرق اينها با يهود اين بود. پيغمبر با دشمن سازمان‏يافته‏اى كه آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با يهود رفتار مى‏كند و به آنها امان نمى‏دهد؛ اما دشمنى را كه سازمان‏يافته نيست و لجاجتها و دشمنيها و خباثتهاى فردى دارد و بى‏ايمان است، تحمّل مى‏كند. عبداللَّه‏بن‏ابىّ، يكى از دشمن‏ترين دشمنان پيغمبر بود. تقريباً تا سال آخر زندگى پيغمبر، اين شخص زنده بود؛ اما پيغمبر با او رفتار بدى نكرد. درعين‏حال كه همه مى‏دانستند او منافق است؛ ولى با او مماشات كرد؛ مثل بقيه‏ى مسلمانها با او رفتار كرد؛ سهمش را از بيت‏المال داد، امنيتش را حفظ كرد، حرمتش را رعايت كرد. با اين‏كه آنها اين همه بدجنسى و خباثت مى‏كردند؛ كه باز در سوره بقره، فصلى مربوط به همين منافقين است. وقتى كه جمعى از اين منافقين كارهاى سازمان‏يافته كردند، پيغمبر به سراغشان رفت. در قضيه مسجد ضرار، اينها رفتند مركزى درست كردند؛ با خارج از نظام اسلامى - يعنى با كسى كه در منطقه روم بود؛ مثل ابوعامر راهب - ارتباط برقرار كردند و مقدّمه‏سازى كردند تا از روم عليه پيغمبر لشكر بكشند. در اين‏جا پيغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدى را كه ساخته بودند، ويران كرد و سوزاند. فرمود اين مسجد، مسجد نيست؛ اين‏جا محلّ توطئه عليه مسجد و عليه نام خدا و عليه مردم است.(5) يا آن‏جايى كه يك دسته از همين منافقين، كفر خودشان را ظاهر كردند و از مدينه رفتند و در جايى لشكرى درست كردند؛ پيغمبر با اينها مبارزه كرد و فرمود اگر نزديك بيايند، به سراغشان مى‏رويم و با آنها مى‏جنگيم؛ با اين‏كه منافقين در داخل مدينه هم بودند و پيغمبر با آنها كارى نداشت. بنابراين با دسته سوم، برخورد سازمان‏يافته قاطع؛ اما با دسته چهارم، برخورد همراه با ملايمت داشت؛ چون اينها سازمان‏يافته نبودند و خطرشان، خطر فردى بود. پيغمبر با رفتار خود، غالباً هم اينها را شرمنده مى‏كرد.

و اما دشمن پنجم. دشمن پنجم عبارت بود از دشمنى كه در درون هر يك از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناكتر از همه دشمنها هم همين است. اين دشمن در درون ما هم وجود دارد: تمايلات نفسانى، خودخواهيها، ميل به انحراف، ميل به گمراهى و لغزشهايى كه زمينه آن را خود انسان فراهم مى‏كند. پيغمبر با اين دشمن هم سخت مبارزه كرد؛ منتها مبارزه با اين دشمن، به وسيله شمشير نيست؛ به وسيله‏ى تربيت و تزكيه و تعليم و هشدار دادن است. لذا وقتى كه مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پيغمبر فرمود شما از جهاد كوچكتر برگشتيد، حالا مشغول جهاد بزرگتر شويد. عجب! يا رسول‏اللَّه! جهاد بزرگتر چيست؟ ما اين جهاد با اين عظمت و با اين زحمت را انجام داديم؛ مگر بزرگتر از اين هم جهادى وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان.(6) اگر قرآن مى‏فرمايد: «الّذين فى قلوبهم مرض»،(7) اينها منافقين نيستند؛ البته عده‏اى از منافقين هم جزو «الّذين فى قلوبهم مرض»اند، اما هر كسى كه «الّذين فى قلوبهم مرض» است - يعنى در دل، بيمارى دارد - جزو منافقين نيست؛ گاهى مؤمن است، اما در دلش مرض هست. اين مرض يعنى چه؟ يعنى ضعفهاى اخلاقى، شخصيتى، هوسرانى و ميل به خودخواهيهاى گوناگون؛ كه اگر جلويش را نگيرى و خودت با آنها مبارزه نكنى، ايمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوك خواهد كرد. وقتى ايمان را از تو گرفت، دل تو بى‏ايمان و ظاهر تو باايمان است؛ آن وقت اسم چنين كسى منافق است. اگر خداى نكرده دل من و شما از ايمان تهى شد، در حالى كه ظاهرمان، ظاهرِ ايمانى است؛ پابنديها و دلبستگيهاى اعتقادى و ايمانى را از دست داديم، اما زبان ما همچنان همان حرفهاى ايمانى را مى‏زند كه قبلاً مى‏زد؛ اين مى‏شود نفاق؛ اين هم خطرناك است. قرآن مى‏فرمايد: «ثمّ كان عاقبة الّذين اسائوا السوأى ان كذّبوا بايات اللَّه»؛(8) آن كسانى كه كار بد كردند، بدترين نصيبشان خواهد شد. آن بدترين چيست؟ تكذيب آيات الهى. در جاى ديگر مى‏فرمايد: آن كسانى كه به اين وظيفه بزرگ - انفاق در راه خدا - عمل نكردند، «فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا اللَّه ما وعدوه»؛(9) چون با خدا خلف وعده كردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ براى جامعه اسلامى اين است؛ هرجا هم كه شما در تاريخ مى‏بينيد جامعه اسلامى منحرف شده، از اين‏جا منحرف شده است. ممكن است دشمن خارجى بيايد، سركوب كند، شكست دهد و تار و مار كند؛ اما نمى‏تواند نابود كند بالاخره ايمان مى‏ماند و در جايى سر بلند مى‏كند و سبز مى‏شود. اما آن‏جايى كه اين لشكرِ دشمن درونى به انسان حمله كرد و درون انسان را تهى و خالى نمود، راه منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش اين است. پيغمبر با اين دشمن هم مبارزه كرد.

پيغمبر در رفتار خود مدبرانه عمل كرد و سرعت عمل داشت. نگذاشت در هيچ قضيه‏اى وقت بگذرد. قناعت و طهارت شخصى داشت و هيچ نقطه ضعفى در وجود مباركش نبود. او معصوم و پاكيزه بود؛ اين خودش مهمترين عامل در اثرگذارى است. ما بايد ياد بگيريم؛ مقدار زيادى از اين حرفها را بايد به بنده بگويند؛ من بايد ياد بگيرم؛ مسؤولان بايد ياد بگيرند. اثرگذارى با عمل، به مراتب فراگيرتر و عميقتر است از اثرگذارى با زبان. او قاطعيت و صراحت داشت. پيغمبر هيچ وقت دو پهلو حرف نزد. البته وقتى با دشمن مواجه مى‏شد، كار سياسىِ دقيق مى‏كرد و دشمن را به اشتباه مى‏انداخت. در موارد فراوانى، پيغمبر دشمن را غافلگير كرده است؛ چه از لحاظ نظامى، چه از لحاظ سياسى؛ اما با مؤمنين و مردم خود، هميشه صريح، شفّاف و روشن حرف مى‏زد و سياسى‏كارى نمى‏كرد و در موارد لازم نرمش نشان مى‏داد؛ مثل قضيه‏ى عبداللَّه‏بن‏ابىّ كه ماجراهاى مفصّلى دارد.(10) او هرگز عهد و پيمان خودش را با مردم و با گروههايى كه با آنها عهد و پيمان بسته بود - حتّى با دشمنانش، حتّى با كفّار مكه - نشكست. پيغمبر عهد و پيمان خود را با آنها نقض نكرد؛ آنها نقض كردند، پيغمبر پاسخ قاطع داد. هرگز پيمان خودش را با كسى نقض نكرد؛ لذا همه مى‏دانستند كه وقتى با اين شخص قرارداد بستند، به قرارداد او مى‏شود اعتماد كرد. از سوى ديگر، پيغمبر تضرّع خودش را از دست نداد و ارتباط خود را با خدا روزبه‏روز محكمتر كرد. در وسط ميدان جنگ، همان وقتى كه نيروهاى خودش را مرتّب مى‏كرد، تشويق و تحريض مى‏كرد، خودش دست به سلاح مى‏برد و فرماندهىِ قاطع مى‏كرد، يا آنها را تعليم مى‏داد كه چه كار كنند، روى زانو مى‏افتاد و دستش را پيش خداى متعال بلند مى‏كرد و جلوِ مردم بنا مى‏كرد به اشك ريختن و با خدا حرف زدن: پروردگارا ! تو به ما كمك كن؛ پروردگارا ! تو از ما پشتيبانى كن؛ پروردگارا ! تو خودت دشمنانت را دفع كن. نه دعاى او موجب مى‏شد كه نيرويش را به كار نگيرد؛ نه به كار گرفتن نيرو، موجب مى‏شد كه از توسل و تضرّع و ارتباط با خدا غافل بماند؛ به هر دو توجه داشت. او هرگز در مقابل دشمن عنود دچار ترديد و ترس نشد. اميرالمؤمنين - كه مظهر شجاعت است(11) - مى‏گويد هر وقت در جنگها شرايط سخت مى‏شد و - به تعبير امروز ما - كم مى‏آورديم، به پيغمبر پناه مى‏برديم. هر وقت كسى در جاهاى سخت، احساس ضعف مى‏كرد، به پيغمبر پناه مى‏برد. او ده سال حكومت كرد؛ اما اگر بخواهيم عملى را كه در اين ده سال انجام گرفته، به يك مجموعه پُركار بدهيم تا آن را انجام دهند، در طى صد سال هم نمى‏توانند آن همه كار و تلاش و خدمت را انجام دهند. اگر ما كارهاى امروزمان را با آنچه كه پيغمبر انجام داد، مقايسه كنيم، آنگاه مى‏فهميم كه پيغمبر چه كرده است. اداره آن حكومت و ايجاد آن جامعه و ايجاد آن الگو، يكى از معجزات پيغمبر است. مردم ده سال با او شب و روز زندگى كردند؛ به خانه‏اش رفتند و او به خانه‏شان آمد؛ در مسجد با هم بودند؛ در راه با هم رفتند؛ با هم مسافرت كردند؛ با هم خوابيدند؛ با هم گرسنگى كشيدند؛ با هم شادى كردند. محيط زندگى پيغمبر، محيط شادى هم بود؛ با افراد شوخى مى‏كرد، مسابقه مى‏گذاشت و خودش هم در آن شركت مى‏كرد. آن مردمى كه ده سال با او زندگى كردند، روزبه‏روز محبت پيغمبر و اعتقاد به او در دلهايشان عميقتر شد. وقتى در فتح مكه، ابوسفيان مخفيانه و با حمايت عبّاس - عموى پيغمبر - به اردوگاه آن حضرت آمد تا امان بگيرد، صبح ديد كه پيغمبر وضو مى‏گيرد و مردم اطراف آن حضرت جمع شده‏اند تا قطرات آبى را كه از صورت و دست ايشان مى‏چكد، از يكديگر بربايند! گفت: من كسرى‏ و قيصر - اين پادشاهان بزرگ و مقتدر دنيا - را ديده‏ام؛ اما چنين عزّتى را در آنها نديده‏ام. آرى؛ عزّت معنوى، عزّت واقعى است؛ «وللَّه العزّة و لرسوله و للمؤمنين»؛(12) مؤمنين هم اگر آن راه را بروند، عزّت دارند. در مثل چنين روزهايى - روز بيست‏وهشتم صفر - اين نور آسمانى، اين انسان والا و اين پدر مهربان از ميان مردم رفت و آنها را غمگين و داغدار كرد. روز رحلت پيغمبر و قبل از آن، روزهاى بيمارى آن حضرت، روزهاى سختى براى مدينه بود؛ به‏ويژه با آن خصوصياتى كه اندكى قبل از رحلت پيغمبر پيش آمد. پيغمبر به مسجد آمد و روى منبر نشست و فرمود: هر كس به گردن من حقّى دارد، آن حق را از من بگيرد. مردم شروع به گريه كردند و گفتند يا رسول‏اللَّه! ما به گردن تو حق داشته باشيم؟! فرمود رسوايى پيش خدا سخت‏تر از رسوايى پيش شماست؛ اگر به گردن من حقّى داريد، اگر از من طلبى داريد، بياييد و بگيريد تا به روز قيامت نيفتد. ببينيد چه اخلاقى! كيست كه دارد اين حرف را مى‏زند؟ آن انسان والايى كه جبرئيل به مصاحبت با او افتخار مى‏كند؛ اما درعين‏حال با مردم شوخى نمى‏كند؛ جدّى مى‏گويد تا مبادا در جايى به وسيله او، ندانسته حقّى از كسى ضايع شده باشد. پيغمبر اين مطلب را دو بار، سه بار تكرار كرد. البته در تاريخ ماجراهايى را آورده‏اند كه من خيلى نمى‏دانم كدامش و چقدرش دقيق است؛ اما آن مطلبى كه غالباً نقل كرده‏اند، اين است كه يك نفر بلند شد و عرض كرد: يا رسول‏اللَّه! من به گردن تو حقّى دارم. تو يك وقت با ناقه از پهلوى من عبور مى‏كردى؛ من هم سوار بودم، تو هم سوار بودى. ناقه من نزديك تو آمد و تو با عصا، هى كردى؛ ولى عصا به شكم من خورد و من اين را از تو طلبكارم! پيغمبر پيرهنش را بالا زد و گفت همين حالا بيا قصاص كن؛ نگذار به قيامت بيفتد. مردم حيرت‏زده نگاه مى‏كردند و مى‏گفتند آيا اين مرد واقعاً مى‏خواهد قصاص كند؟ آيا دلش خواهد آمد؟ ديدند پيغمبر كسى را فرستاد تا از خانه، همان چوبدستى را بياورند. بعد فرمود: بيا بگير و با همين چوب به شكم من بزن. آن مرد جلو آمد. مردم، همه مبهوت، متحيّر و شرمنده از اين‏كه نكند اين مرد بخواهد اين كار را بكند؛ اما يك وقت ديدند او روى پاى پيغمبر افتاد و بنا كرد شكم پيغمبر را بوسيدن. گفت: يا رسول‏اللَّه! من با مسّ بدن تو خودم را از آتش دوزخ نجات مى‏دهم!(13)

پروردگارا ! به محمّد و آل محمّد، به عزّت و جلالت، برترين درودها و الطاف و تفضّلات خود را، امروز تا ابد بر روح مطهّر پيغمبر عزيز ما بفرست. پروردگارا ! او را از اسلام و مسلمين و از بشريّت جزاى خير عنايت كن؛ ما را امّت او قرار بده؛ ما را رونده راه و صراط مستقيم او قرار بده؛ جامعه ما را شبيه جامعه او كن؛ همّت پيروى از او را به همه ما عنايت كن.

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

قل هو اللَّه احد. اللَّه الصّمد. لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد.(14)

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

الحمدللَّه ربّ العالمين. والصّلاة والسّلام على سيّدنا و نبيّنا ابى‏القاسم المصطفى محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين. الهداة المهديّين المعصومين. سيّما علىّ اميرالمؤمنين و الصّدّيقة الطّاهرة سيّدة نساءالعالمين والحسن والحسين سيّدى شباب اهل الجنّة و على‏بن‏الحسين و محمّدبن‏على و جعفربن‏محمّد و موسى‏بن‏جعفر و على‏بن‏موسى و محمّدبن‏على و على‏بن‏محمّد و الحسن‏بن‏على والخلف القائم المهدى. حججك على عبادك و امنائك فى بلادك و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين‏

همه برادران و خواهران عزيز نمازگزار را به رعايت تقوا، رعايت امر و نهى الهى و برحذر بودن از عذاب خدا و اميدوارى به رحمت و نعمت و تفضّل او توصيه مى‏كنم.

در خطبه دوم، موضوعى كه لازم است به آن اشاره كوتاهى كنم، مسائل جارى فلسطين است. سالگرد اشغال اين سرزمين موجب اين شده است كه دشمنان، بغض و كين‏توزى خودشان را با مردم فلسطين مضاعف كنند. از صهيونيستهاى حاكم بر فلسطين، انتظارى نيست. از اوّلى كه آنها آمدند، با همين جنايتها و شدّت عملها شروع كردند و تا امروز هم آن را ادامه دادند؛ تا وقتى هم باشند، وجود آنها جز شرّ و فساد، چيزى به وجود نخواهد آورد. از ملتهاى مسلمان در همه‏جاى دنيا انتظار مى‏رود كه ملت فلسطين را فراموش نكنند؛ هميشه در مقابل چشمِ خود، اين ملت را قرار دهند و از حال آن غافل نمانند. نمى‏شود ملتهاى مسلمان از حال يك ملت مسلمان غافل بمانند.

از دولتهاى مسلمان اين توقّع وجود دارد كه امكانات لازم را به منظور دفاع، به آن ملت بدهند. از دولتهاى مسلمان همچنين انتظار مى‏رود كه بر كسانى كه در دنيا از منافع صهيونيستها حمايت مى‏كنند، فشار سياسى وارد كنند. اين كار را مى‏توانند در روابط دوجانبه‏شان، در مجامع بين‏المللى، در گفتارهاى عمومى و در مذاكرات خصوصى انجام دهند. علاوه بر اين - همان‏طور كه عرض شد - حال كه مهاجم و متعرّض حاضر نيست از جنايت خود دست بكشد، اقلاً ملت فلسطين - كه حق با اوست و از حق خود دفاع مى‏كند - بتواند از خودش دفاع كند.

انتظار از دولتهاى غير مسلمان - عمدتاً دولتهاى اروپايى - اين است كه در مقابل جناياتى كه عليه يك ملت - عليه مردان، عليه پيرمردان، عليه زنان، عليه نوجوانان، عليه بچه چندماهه و شيرخوار - انجام مى‏گيرد، سكوت نكنند. چرا سكوت مى‏كنند؟ چطور با وجود اين همه جنايت، باز از آن دولت غاصب و اشغالگر حمايت مى‏كنند؟ مگر ادّعا نمى‏كنند كه طرفدار حقوق انسانند؟ اگر اين حرف، دروغ و فريب و بازى سياسى و وسيله‏اى براى چاپيدن ملتها نيست، اين‏جا ميدان امتحان آن است. اين‏جا حقوق انسان پامال مى‏شود؛ موضع بگيرند، حرف بزنند، كارهاى اسرائيل را تقبيح كنند و روى او فشار آورند. همچنان‏كه براى چند مجرم يهودى كه در فلان جاى دنيا به خاطر يك جُرم جاسوسى محاكمه مى‏شوند، بسيج مى‏گردند و وظيفه خودشان مى‏دانند كه دخالتى بكنند و حرفى بزنند - در حالى كه آن‏جا مجازات مجرم و كار قانونى صورت مى‏گيرد - اين‏جا هم كه يك ملت مظلوم واقع مى‏شود، دخالت كنند. چرا دخالت نمى‏كنند؟ براى دولتهاى اروپايى و غيره ننگ است كه تحت تأثير عوامل صهيونيست و كمپانيهاى وابسته به صهيونيستها و ثروتمندان صهيونيست باشند. ما به امريكا چيزى نمى‏گوييم و از او توقّعى نداريم؛ او نه خواهد كرد و نه مى‏تواند بكند؛ چون هيأت حاكمه امريكا در مشت صهيونيستها قرار دارد.

موضوع دوم، آمدن كاروان شهداست. اين موضوع مهمّى است. نه فقط اين دفعه؛ هر دفعه كه اين كاروانها مى‏آيند، مى‏بينيد كه مردم ما واقعاً قدرشناسند. اين‏كه من عرض مى‏كنم، به عنوان قدرشناسى خودم عرض مى‏كنم؛ والّا مى‏دانم شما مردم منتظر توصيه نيستيد و خودتان احترام مى‏كنيد. اگر امروز اين ملت، عزّت و ا قتدار و امنيّتى دارد و اگر دانشگاه و كارخانه و دولت و دستگاههاى گوناگون كشور اين فرصت را دارند كه به كارهاى روزمرّه معمولىِ خودشان برسند؛ اين به بركت همين جنازه‏هاى از راه رسيده‏اى است كه در تفحّصها پيدا شده‏اند. اينها رفتند دشمن را بيرون كردند؛ اينها رفتند عزّت ملى را تأمين كردند؛ اينها رفتند ننگ تسلّط چكمه‏پوشان دشمن بر مرزها را از چهره اين ملت عزيز ستردند و پاك كردند. بنابراين قدرشناسى از اينها لازم است. هر كس كه در اين كشور زندگى مى‏كند، بايد خودش را مديون شهداى عزيز بداند. اين كاروانى كه مى‏آيد، جزئى از اين مجموعه عظيم شهداست؛ همه ما وظيفه داريم به اينها احترام كنيم.

مسأله اصلى‏اى كه امروز در نظر دارم عرض كنم، مسأله انتخابات است كه مسأله بسيار مهمّى است. انتخابات را يك حادثه كوچك نگيريد. همه انتخابهاى كشور همين‏طور است؛ اما انتخاب رياست جمهورى مهمتر است.

انتخابات رياست جمهورى، مظهر آزادى و قدرت انتخاب و رشد ملت ايران است. براى يك ملت - مثل بعضى از ملتهايى كه شما مى‏بينيد با همه باد و بروتى كه دارند - ننگ است كه در انتخابات رياست جمهورى‏اش، سى‏وپنج درصد يا چهل درصد حائزان شرايط شركت كنند. پيداست كه مردم به نظام سياسىِ خود نه اعتماد دارند، نه اعتنا مى‏كنند و نه اميد دارند. با بعضى از شهروندان امريكايى، قبل از همين انتخابات اخيرشان مصاحبه كرده بودند و گفته بودند به چه كسى رأى مى‏دهيد؟ گفته بودند چه فايده، چه فرقى مى‏كند؛ به هيچ كس! همين‏طور هم شد؛ عملاً سى‏وچند درصد شركت كردند. در ايران اسلامى، هفتاد درصد، هفتادوپنج درصد، هشتاد درصد واجدان شرايط شركت كردند. اين خيلى افتخار است؛ اين نشان‏دهنده آن است كه اين ملت روى پاى خودش ايستاده و به مسائل خودش نگاه مى‏كند و مى‏خواهد در اين مسأله تصميم بگيرد.

حضور مردم در انتخابات، يكى از مهمترين مظاهر اقتدار ملى است. اين‏كه ما ابتداى سال عرض كرديم كه امسال را سالِ اقتدار ملى بدانيد و دنبال آن باشيد، وظيفه همه ماست كه اين كار را بكنيم؛ منتها هر كدام به سهم خودمان. يكى از پايه‏هاى اقتدار ملى همين است كه مردم پاى صندوقهاى رأى بروند و رأى بدهند و رئيس‏جمهور را انتخاب كنند. البته سلايق مردم مختلف است؛ نامزدها هم متعدّدند؛ هر كدام از آنها هم سليقه و نظرى دارند و مردم هم به يك نفر رأى مى‏دهند؛ اين مسأله بعدى است. مسأله اوّل اين است كه همه در اين آزمون عمومى ملت ايران شركت كنند و نشان دهند كه ملت ايران زنده است و به سرنوشت كشورش علاقه دارد. تحليلگران گوناگون در اطراف دنيا، روى اين موضوع حساب مى‏كنند؛ خيلى از آنها مى‏دانند و بعضى هم ديده‏اند و بعضى نيز در پرونده‏ها خوانده‏اند كه در اين مملكت، از اوّل مشروطيت تا قبل از انقلاب - كه حدود شصت سال فاصله بود - جز موارد بسيار معدودى، مردم به صندوقهاى رأى مجلس اعتنا نكردند. زمامدارى كشور هم كه در اختيار خانواده دست‏نشانده بود. آنها مى‏بينند كه امروز مردم ايران وارد ميدان مى‏شوند و خودشان مسؤولان كشور را انتخاب مى‏كنند. اين شرف و عزّت بزرگى براى ملت ايران است.

نكته بعدى اين است كه آحاد ملت ما بايد بدانند آنچه بكارند، مى‏دروند. بعضى ممكن است در رأى‏گيرى شركت نكنند؛ بعد بگويند چرا فلان كار نشد. شما بايد شركت مى‏كرديد و آن كسى را كه فكر مى‏كنيد مى‏تواند اين كار را انجام دهد و مى‏پسنديد، انتخاب مى‏كرديد تا آن‏طور كه مى‏خواهيد، بشود. نمى‏شود ما در انتخابات شركت نكنيم؛ بعد نتيجه انتخابات احياناً آن‏طور كه ما مى‏پسنديم، نشود؛ سپس بگوييم چرا نشد! بله، وقتى انسان شركت نكند، همين است. همه بايد شركت كنند؛ اين يك وظيفه است؛ هم وظيفه اسلامى است، هم وظيفه ميهنى و ملى است و حفظ عزّت و شوكت كشور به اين وابسته است، هم وظيفه سياسى است - كسانى كه فهم و تشخيص سياسى دارند، وظيفه دارند وارد شوند - هم وظيفه اخلاقى است؛ حقوق مردم اقتضاء مى‏كند كه در اين ميدان وارد شوند. كارهايى كه بايد در اين كشور انجام گيرد، اقتضاء مى‏كند كه انسان در اين ميدان وارد شود. انتخابات را مغتنم بشماريد و قدر بدانيد و در آن شركت كنيد؛ حادثه بسيار مهمّى است.

در قانون اساسى ما، رئيس‏جمهور مقام والايى است. در قانون اساسى، هم وظايف سنگينى بر دوش رئيس‏جمهور گذاشته شده - كه در اصول مختلف آن مطرح گرديده است - هم اختيارات و امكانات زيادى در اختيار رئيس‏جمهور است. در مجموعه نظامِ قانون اساسى ما، اين اختيارت و امكانات و وظايف، منحصر به فرد است. رئيس‏جمهور اختيارات فراوانى دارد: قوّه مجريّه و بودجه كشور و وزارتخانه‏هاى گوناگون در اختيار اوست.

حقّاً و انصافاً جا دارد كه آحاد مردم نسبت به اين قضيه احساس مسؤوليت كنند. خوشبختانه كسانى كه وارد اين ميدان شده‏اند، افراد متعدّدى هستند و مى‏توانند سلايق مختلفى را به خودشان جذب كنند. در اين‏جا افراد بايد با دقّت و تعقّل و محاسبه وارد شوند و از خداى متعال هم بخواهند آنچه كه خير و صلاح اين ملت است، به آنها توفيق دهد تا انجام دهند. افرادى كه از تأييد شوراى نگهبان عبور كرده‏اند، قانوناً صالحند. البته صلاحيتها يك اندازه نيست؛ صالح داريم، اصلح داريم؛ تشخيصها مختلف است؛ يكى چيزى را ملاك قرار مى‏دهد و كسى را اصلح مى‏داند و كسى چيز ديگر را ملاك قرار مى‏دهد. اشكالى ندارد؛ اينها نبايد موجب اختلاف شود. مبادا به خاطر علاقه‏مندى يك دسته به يك نامزدِ رياست جمهورى و دسته ديگر به يك نامزد ديگر، بين آحاد مردم شقاق و اختلافى پيدا شود. چه مانعى دارد؟ قانون همين را خواسته است كه مردم طبق سلايقِ خودشان بگردند و انتخاب كنند.

البته كسى كه در اين ميان، حائز اكثريت آراء خواهد شد، رئيس جمهورِ همه ملت ايران است؛ فقط رئيس جمهورِ آن كسانى كه به او رأى داده‏اند، نيست. يعنى همه ملت ايران بايد او را رئيس جمهور بدانند و خودشان را موظّف بدانند كه مقام رياست جمهورى او را حفظ كنند و شأن او را نگه‏دارند. البته او هم بايد متقابلاً خود را موظّف بداند كه حقوق همه آحاد مردم را - چه آنهايى كه به او رأى دادند، چه آنهايى كه به او رأى ندادند، چه آنهايى كه رقيب انتخاباتى او بودند - رعايت كند. ساز و كار قانونى، اين است. البته كسى كه انتخاب شود، مورد حمايت رهبرى هم خواهد بود. از اوّل انقلاب هم تا به حال همين‏گونه بوده است. رئيس‏جمهور مورد حمايت رهبرى است، براى اين‏كه بتواند كارهاى خودش را انجام دهد. تا آن‏جايى كه خلاف قانون نباشد، به او كمك مى‏شود تا بتواند كارهاى خودش را انجام دهد و پيشرفت كند.

وظايف فراوانى بر عهده رئيس‏جمهور است. عمده اين وظايف دو چيز است. البته از همه ظرفيتها و قابليتها و استعدادهايى كه در اين كشور وجود دارد، بايد استفاده شود. همه نيازهاى اين كشور - نيازهاى امروز، حتّى زمينه نيازهاى فردا - بايد در تصميم‏گيريها ديده شود. بايد عدالت، محور و اساس باشد. بايد امنيتِ همه‏جانبه مورد توجّه باشد؛ امنيّت اجتماعى، امنيّت اقتصادى، امنيّت فرهنگى، امنيّت آبرويى. مردم در نظام جمهورى اسلامى بايد احساس كنند كه جان و مال و فرزندان و ناموس و فكر و عقيده و سرمايه‏گذارى و فعّاليت اقتصادى‏شان برخوردار از امنيّت است. بهداشت مردم، عزّت و هويّت ملى مردم، ارتقاى علمى كشور، كارآمدى دستگاه ادارى و فسادزدايى از آن، در قانون اساسى وجود دارد. اينها وظايف مهمى است كه بايد وجهه همّت قرار گيرد. البته همه اين وظايف در چهار سال رياست جمهورى قابل عمل نيست؛ بسيارى از اينها در بلند مدّت محقّق مى‏شود و در دوره‏هاى متعدّد، افرادى بايد اين كارها را پى بگيرند تا به نتايجى برسد؛ منتها جهتگيرى بايد اينها باشد.

در ميان اينها دو چيز از همه مهمتر است كه ان‏شاءاللَّه در فرداى رأى‏گيرى، هر كس با انتخاب اكثريت مردم، به‏سلامت و با عافيت و امنيّت و آرامش رأى آورد و رئيس‏جمهورِ قانونى اين كشور شد، در برنامه‏ريزيها بايد به اين دو چيز اهميت بدهد: يكى از اين دو چيز عبارت است از گشايش اقتصادى و ايجاد غنا در كشور - رفع مشكلات و اصلاح امور اقتصادى - ديگرى ارتقاء فرهنگ دينى.

مسائل اقتصادى، بسيار مهم است. ما از اقتدار ملى صحبت كرديم؛ همه هم قبول دارند؛ يعنى آحاد ملت و مسؤولان كشور، اقتدار ملى را شعار و پرچمى مى‏دانند كه بايد همه به آن توجّه كنند. حقيقتش هم همين است؛ چون اقتدار ملى، اقتدار زيد و عمرو نيست؛ اقتدار يك ملت و يك كشور است. اين اقتدار چگونه به دست مى‏آيد؟

فرض بفرماييد يك ركن اقتدار ملى، اقتدار اقتصادى است؛ يعنى كشور از لحاظ اقتصادى بتواند پول ملى خودش را تقويت كند؛ در بازارهاى اقتصادى دنيا حضور تأثيرگذار داشته باشد؛ در بهبود وضع اقتصادى كشور از امكانات خودش استفاده كند؛ فقر را در كشور ريشه كن و يا حداقل كم كند و بتواند به عنوان يك كشور ثروتمند و غنى، در مقابل چشم دنيا، كارايى نظام خودش را نشان دهد. اين مى‏شود اقتدار اقتصادى، كه مسؤولان اقتصادى كشور موظّفند اين كارها را انجام دهند. اقتدار اقتصادى همچنين به معناى اين است كه در كشور، بيكارى وجود نداشته باشد؛ اشتغال وجود داشته باشد؛ توليد صنعتى و كشاورزى در حدّ مطلوب باشد؛ از منابع و معادن كشور به نحو بهينه استفاده شود. اين هم اقتدار اقتصادى است كه بخشهاى گوناگون نسبت به آن مسؤوليت دارند.

اقتدار سياسى هم، پايه‏اى از اقتدار ملى است. اقتدار سياسى چيست ؟ اقتدار سياسى اين است كه كشور و دولت بتوانند در ميدان سياست در دنيا حضور فعّال داشته باشند؛ به آنها تحميل سياسى نشود؛ كسى نتواند به آنها زور بگويد؛ كسى نتواند در اوضاع سياسى آنها دخالت كند؛ كسى نتواند در اوضاع داخلى كشور آنها انگشت ايذاء دراز كند. اقتدار سياسى - كه بخشى از اقتدار ملى است - اين است كه گروهها و مجموعه‏هاى سياسى در داخل كشور - چه آنهايى كه اسم حزب و گروه دارند، چه آنهايى كه اسم گروه و حزب ندارند؛ بسيارى از مجموعه‏هاى دانشجويى و روحانى و ساير مجموعه‏هاى گوناگون در كشور ما سياسى‏اند؛ گرچه حزبى هم ندارند - بتوانند آگاهيهاى سياسى و تشخيصهاى درست سياسى پيدا كنند تا در مواقع لازم قادر باشند پشت سرِ دولت بايستند. اقتدار سياسى اين است كه ملت، پشتيبان دولت و تصميمات مسؤولان كشور باشد. اين گوشه‏اى از اقتدار سياسى است.

اقتدار فرهنگى هم همين‏طور است؛ يعنى از لحاظ فرهنگى، فرهنگِ كشور اثرگذار باشد و اثرپذير نباشد و تهاجم فرهنگى به شكل صحيحى دفع شود.

همه اينها متوقّف به اين است كه دستگاه اداره‏كننده اينها از توانايى مالى برخوردار باشد. متوقّف بر اين است كه آحاد مردم در كشور - كه مى‏خواهند پشتيبان دولت باشند - احساس گشايش اقتصادى كنند. پس مسأله اقتصادى در امنيّت و فرهنگ و عزّت و برجستگى حرف سياسى در كشور و در حضور جهانى تأثيرگذار است. مسأله اقتصادى بسيار مهم است. در اسلام پرداختن به امور اقتصادى مردم جزو اوجب واجباتِ حكومتهاست. پيغمبر اكرم - طبق روايت - فرمود: «كاد الفقر ان يكون كفرا».(15) مضمون اين حرف، آن است كه ما آمده‏ايم به مردم ايمان بدهيم؛ اگر نتوانى نانشان را به‏راحتى به دستشان برسانى، ايمانشان از آنها گرفته خواهد شد. واقع قضيه هم همين است. مسأله فقرزدايى و روان كردن كار اقتصادى در كشور، از جمله مسائل بسيار مهم است؛ مسأله‏اى است كه هر كس ان‏شاءاللَّه رئيس‏جمهور شد، بايد گشايش و پيشرفت امور اقتصادى كشور و بر طرف كردن مشكلات مردم را سرلوحه برنامه‏هاى خود قرار دهد.

دوم هم ارتقاى فرهنگ و فكر و عمل دينى است؛ كه اين - همان‏طور كه در خطبه اول عرض كرديم - سرچشمه‏اى نيروزا براى همه فعّاليتهاست. اگر ايمان مردم مستحكم شد، از آنها موجوداتى آسيب‏ناپذير، خستگى‏ناپذير، فعّال و پُرنشاط به وجود مى‏آورد؛ اما وقتى ايمان ضعيف شد، همه آفتها به دنبالش مى‏آيد. پس تقويت ايمان مردم هم يكى از دو كار اصلى‏اى است كه دولت و رئيس‏جمهور آينده - كه بعد از انتخابات تعيين خواهند شد - بايد به آن همّت گمارند.

البته عرض كرديم، چهار سال زمان كمى نيست؛ اما اين‏طور هم نيست كه همه كارها را بشود در چهار سال انجام داد؛ نه، بايد همّت كنند - اين نكته را بارها با مسؤولان در ميان گذاشته‏ايم - كه در همين زمينه‏هاى اقتصادى، يك موضوع، دو موضوع، سه موضوع را از اوّل مورد اهتمام قرار دهند - مثلاً ايجاد اشتغال - و آن را به نتيجه برسانند. ابتداى سال عرض كرديم كه امسال را سال ايجاد اشتغال مفيد بدانيم. اين نكته بسيار مهمّى است. نبايد نيروى جوانها هدر برود. علاوه بر اين، براثر نبودن كار و اشتغال و درآمد، نبايد به حقّ جمع كثيرى از مردم - كه دچار اين آفتند - ظلم شود و از خيرات جامعه محروم شوند؛ چون بيكارى، فاصله بين طبقات و فاصله بين فقير و غنى را روزبه‏روز بيشتر مى‏كند. عدّه‏اى را روزبه‏روز بيشتر به ته درّه‏هاى فقر مى‏راند؛ در مقابل، عدّه‏اى هم از راههاى گوناگون به طرف قلّه‏هاى ثروت پيش مى‏روند؛ اين‏كه نمى‏شود. اگر هر دولتى همّت بگمارد - نه اين‏كه از بقيه چيزها غافل باشد - و تكيه‏گاه اصلى‏اش را مثلاً مسأله اشتغال يا سروسامان دادن به توليد صنعتى و كشاورزى در كشور قرار دهد، يقيناً مردم در طول چهار سال اثرش را مى‏بينند.

البته مسأله فساد هم كه ما گفتيم، بسيار مهم است. مردم عزيز ما بدون اين‏كه بنده هم بگويم، اين را مى‏دانند؛ اما من هم تأكيداً عرض مى‏كنم، اگر در جامعه‏اى پول و ثروت باشد، اما بد خرج شود، بدتر از اين است كه ثروت نباشد؛ چون هم محروميتها به جاى خود باقى خواهد ماند، هم عدّه‏اى با آن ثروتهاى ناصحيح به‏دست‏آمده ناحق و توأم با فساد، فساد را به وجود مى‏آورند. تهيدست بودن قشرهايى از جامعه، خودش فسادآور است - فساد و اعتياد و هرزگيهاى گوناگون بر اثر فقر پيش مى‏آيند - ثروتمند شدن عدّه‏اى از راه فساد هم خودش باز مرداب فساد ديگرى زير پاى مردم است؛ لذا با فساد بايد مبارزه شود.

البته من از مسؤولان قواى سه‏گانه كه به اين مسأله پاسخ گفتند، تشكّر مى‏كنم؛ ولى بايد جدّى دنبال شود. به صِرف گفتن بنده و قبول كردن رؤسا، مطلب تمام نمى‏شود. من در آن نامه، به رؤساى محترم سه قوّه نوشتم كه مبارزه با فساد، دشمن تراش است. هر كس بخواهد با فساد مبارزه كند، يك صف طولانى دشمن جلويش به وجود مى‏آيد. اين دشمنان چه كسانى هستند؟ فاسدها و لشكرهايشان؛ چون فاسدهاى دانه‏درشت، لشكرهايى هم دارند؛ اينها در مقابل مى‏ايستند و انواع كارشكنيها را مى‏كنند. كارشكنى هم، همه‏اش اين نيست كه كسى چاقو بكشد و به كسى حمله كند. امروز از چاقوكشيدن خطرناكتر هم هست: تهمت مى‏زنند، شايعه درست مى‏كنند، كار فرهنگى مى‏كنند و به كسانى كه از اين حرفها بزنند و بخواهند اين اقدامات را بكنند، برچسبهاى نادرست و ناحق مى‏زنند. بايد با اينها مقابله كرد و صريح و صادق وارد ميدان شد. بايد آن تلاش و فعاليت اقتصادى انجام گيرد؛ بايد به آن ارتقاى فرهنگ دينى و ايمانى همت گماشته شود؛ بايد مبارزه با فساد از همه طرف - چه از طرف رئيس‏جمهورى كه ان‏شاءاللَّه مردم انتخاب خواهند كرد، چه از طرف بقيه قوا - دنبال شود. طورى شود كه ان‏شاءاللَّه مردم حركت به سمت صلاح را حس كنند.

چند توصيه هم به نامزدهاى محترم رياست جمهورى عرض كنيم. در مقام قضاوت و نظردادن درباره اين افراد، ما به همه نگاه يكسانى داريم. البته انسان در دلش يكى را درجه يك مى‏داند، يكى را درجه دو مى‏داند. اين مسأله قلبى و شخصى است؛ ولى نگاه ما به اين مجموعه ده نفرى كه امروز در ميدان هستند، و به حسب قانون، صلاحيتشان ابراز شده، نگاه برابرى است و هيچ كس را بر ديگرى ترجيح نمى‏دهيم. البته بنده هم مثل شما بايد بگردم و در بين اينها، اصلح را تشخيص دهم و شخصاً به او رأى دهم؛ شما هم بايد كار را خودتان بكنيد. اگر مى‏توانيد، تشخيص بدهيد؛ اگر نمى‏شناسيد، از ديگرى كه مى‏تواند امين باشد، سؤال كنيد.

به‏هرحال ما به آقايان محترمى كه در اين ميدان هستند، اين چند توصيه را عرض مى‏كنيم: در تبليغاتشان ارزشهاى نظام را نديده نگيرند؛ همديگر را تخريب نكنند و از دادن آمارهاى سست بپرهيزند. اگر قرار شد به مردم آمارى بگويند و حرفى بزنند، آمارهاى دقيق ارائه كنند. با مردم با كمال صداقت حرف بزنند؛ هرچه عقيده‏شان هست، به مردم بگويند. اگر بخواهند در دل مردم اثر بگذارند، اين صداقت، بيشتر در دل مردم اثر مى‏گذارد. آن چيزى كه حقيقتاً عقيده و نيت آنهاست، آن را به مردم بگويند؛ اختيار با مردم است كه چيزى را انتخاب كنند. وحدت ملى را خدشه‏دار نكنند. طورى نباشد كه به خاطر جذب يك دسته يا يك گروه، حرفى بزنند كه وحدت ملت خدشه‏دار شود. وعده‏هايى كه معلوم است نمى‏توانند به آنها عمل كنند، به مردم ندهند. آنچه كه در چارچوب قانون اساسى است و امكانات مملكت از امكانِ آن حكايت مى‏كند، آن را به مردم بگويند. بله، به مردم قول بدهند كه اگر رأى آوردند، با همه قوا و قدرتِ خودشان و با اتّكال به خدا و با اتّكاى به مردم، مديريّت عالى و كلان كشور را در دست مى‏گيرند و پيش مى‏برند؛ «خذها بقوّة»؛ با قوت اين مأموريت را به دست بگيرند و پيش بروند و در هيچ‏جا ضعف نشان ندهند. تبليغات پُرخرج هم نكنند. يكى از كارهايى كه بنده - چه در تبليغات انتخابات مجلس و چه در انتخابات رياست جمهورى - هميشه نگران آن هستم، اين است. نه خودشان تبليغات پُرخرج كنند، نه به طرفدارانشان اجازه دهند. بعضى افراد ممكن است بگويند به ما ربطى ندارد؛ اين كار پُرخرج را ديگران مى‏كنند. شما بگوييد نكنند. خوشبختانه آن‏گونه كه اطّلاع پيدا كردم، ساعتهاى فراوانى براى نامزدها وقت گذاشته‏اند كه از طريق تلويزيون و راديو با مردم حرف بزنند. شايد سيزده، چهارده ساعت هر كدام از اين حضرات وقت دارند كه با مردم حرف بزنند. خيلى خوب؛ اين بهترين تبليغات است. راديو و تلويزيون همه‏جا وجود دارد؛ چه نيازى هست كه براى تبليغات گوناگونِ رنگينى كه بعضى جاها مى‏كنند، پول زيادى مصرف شود كه احياناً بعضى افراد هم نتوانند خودشان آن خرج را كنند و مجبور باشند از كسانى بگيرند و خداى نكرده وامدار شوند؟

از خداى متعال مى‏خواهيم كه اين آزمايش را براى ملت ما يكى از بهترين و شيرين‏ترين و زيباترين و مباركترين آزمايشها قرار دهد. از خداى متعال مى‏خواهيم، آنچه كه به خير و صلاح و نفع ملت و كشور و مورد رضاى اوست، با سهولت هرچه تمامتر تحقّق پيدا كند.

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

انّا اعطيناك الكوثر. فصلّ لربّك و انحر. انّ شانئك هو الأبتر.(16)

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏

 


1) جمعه: 2

2) بحارالانوار، ج 19، 116

3) تفسير على‏بن ابراهيم قمى، ج 2، 310

4) فتح: 1

5) بحارالانوار، ج 21، 263

6) امالى شيخ صدوق، 377

7) بقره: 10

8) روم: 10

9) توبه: 77

10) بحارالانوار، ج 41، 65

11) نهج‏البلاغه، خطبه 122؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 7، ص 301

12) منافقون: 8

13) امالى شيخ صدوق، 506

14) توحيد: 1 - 5

15) الخصال: 12

16) كوثر: 1 - 3

 

آخرین ها
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی