ماجراى عاشوراى سيّدالشهداء، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام كه مظهر مقاومت و به‏ كارگيرى اراده الهى و انسانى و صف‏آرايى جنود رحمان در مقابل جنود شيطان بود.

 

دوم محرم 1428

 

 

چرا حسین(ع)
چرا امام حسين، اين كار را بكند؟ چون زمينه‏ى انجام اين واجب، در زمان امام حسين پيش آمد. اگر اين زمينه در زمان امام حسين پيش نمى‏آمد، مثلاً در زمان امام على‏النقى (عليه‏السّلام) پيش مى‏آمد، همين كار را امام على‏النقى (عليه‏السّلام) مى‏كرد؛ حادثه‏ى عظيم و ذبح عظيم تاريخ اسلام، امام على النقى (عليه‏الصّلاةوالسّلام) مى‏شد. اگر در زمان امام حسن مجتبى يا در زمان امام صادق (عليهما السلام) هم پيش مى‏آمد، آن بزرگواران عمل مى‏كردند. در زمان قبل از امام حسين، پيش نيامد؛ بعد از امام حسين هم در تمام طول حضور ائمه تا دوران غيبت، پيش نيامد!

تکلیف حسین(ع) چه بود؟
... به‏طور طبيعى انجام اين واجب، به يكى از دو نتيجه مى‏رسد: يا نتيجه‏اش اين است كه به قدرت و حكومت مى‏رسد؛ اهلاً و سهلاً، امام حسين حاضر بود. اگر حضرت به قدرت هم مى‏رسيد، قدرت را محكم مى‏گرفت و جامعه را مثل زمان پيغمبر و اميرالمؤمنين اداره مى‏كرد. يك وقت هم انجام اين واجب، به حكومت نمى‏رسد، به شهادت مى‏رسد. براى آن هم امام حسين حاضر بود.
اسلام بر قلب مقدس پيغمبر اكرم نازل شد؛ نماز را آورد، روزه، زكات، انفاقات، حج، احكام خانواده، ارتباطات شخصى، جهاد فى‏سبيل‏اللَّه، تشكيل حكومت، اقتصاد اسلامى، روابط حاكم و مردم، و وظايف مردم در مقابل حكومت را آورد. اسلام، همه‏ى اين مجموعه را بر بشريت عرضه كرد؛ همه را هم پيغمبر اكرم بيان كرد.
«ما من شى‏ء يقربكم من الجنة و يباعدكم من النّار الّا و قد نهيتكم عند و امرتكم به»؛ پيغمبر اكرم (صلى‏اللَّه عليه و آله)، همه‏ى آن چيزهايى را كه مى‏تواند انسان و يك جامعه‏ى انسانى را به سعادت برساند، بيان كرد؛ نه فقط بيان، بلكه آنها را عمل و پياده كرد. خوب، در زمان پيغمبر، حكومت اسلامى و جامعه‏ى اسلامى تشكيل شد، اقتصاد اسلامى، پياده شد، جهاد اسلامى برپا و زكات اسلامى گرفته شد؛ يك كشور و يك نظام اسلامى شد. مهندس اين نظام و راهبر اين قطار در اين خط، نبى‏اكرم و آن كسى است كه به جاى او مى‏نشيند.
خط هم روشن و مشخص است. بايد جامعه‏ى اسلامى و فرد اسلامى از اين خط، بر روى اين خط و در اين جهت و از اين راه حركت كند؛ كه اگر چنين حركتى هم انجام بگيرد، آن وقت انسانها به كمال مى‏رسند، انسانها صالح و فرشته‏گون مى‏شوند، ظلم در ميان مردم از بين مى‏رود، بدى فساد، اختلاف، فقر و جهل از بين مى‏روند، بشر به خوشبختى كامل مى‏رسد و بنده‏ى كامل خدا مى‏شود.
اسلام اين نظام را به وسيله‏ى نبى‏اكرم آورد و در جامعه‏ى آن روز بشر پياده كرد. در كجا؟ در گوشه‏يى كه اسمش مدينه بود و بعد هم به مكه و چند شهر ديگر توسعه داد.
سؤالى در اين‏جا باقى مى‏ماند و آن اين‏كه اگر اين قطارى را كه پيغمبر اكرم برروى اين خط، به راه انداخته است، دستى، يا حادثه‏يى آمد و اين قطار را از خط خارج كرد، تكليف چيست؟ اگر جامعه‏ى اسلامى منحرف شد، اگر اين انحراف به جايى رسيد كه خوف انحراف كل اسلام و معارف اسلام بود، تكليف چيست؟
دو جور انحراف داريم؛ يك وقت مردم فاسد مى‏شوند - خيلى وقتها چنين چيزى پيش مى‏آيد - اما احكام اسلامى از بين نمى‏رود؛ ليكن يك وقت مردم كه فاسد مى‏شوند، حكومتها هم فاسد مى‏شوند، علما و گويندگان دين هم فاسد مى‏شوند! از آدمهاى فاسد، اصلاً دين صحيح صادر نمى‏شود؛ قرآن و حقايق را تحريف مى‏كنند، خوبها را بد، بدها را خوب، منكر را معروف و معروف را منكر مى‏كنند! خطى را كه اسلام - مثلاً - به اين سمت كشيده است، صدوهشتاد درجه به سمت ديگر عوض مى‏كنند! اگر جامعه و نظام اسلامى به چنين چيزى دچار شد، تكليف چيست؟
اگر جامعه، منحرف شد، بايد كارى كرد؛ خدا حكمى در اين‏جا دارد. در جوامعى كه انحراف به حدّى پيش مى‏آيد كه خطر انحراف اصل اسلام است، خدا تكليفى دارد؛ خدا انسان را در هيچ قضيه‏يى بى‏تكليف نمى‏گذارد.
پيغمبر، اين تكليف را فرموده است - قرآن و حديث گفته‏اند - اما پيغمبر كه نمى‏تواند به اين تكليف عمل كند.
چرا نمى‏تواند؟ چون اين تكليف را آن وقتى مى‏شود عمل كرد كه جامعه، منحرف شده باشد. جامعه در زمان پيغمبر و زمان اميرالمؤمنين كه جامعه، به آن شكل منحرف نشده است؛ در زمان امام حسن كه معاويه در رأس حكومت است، اگرچه خيلى از نشانه‏هاى آن انحراف، پديد آمده است، اما هنوز به آن حدى نرسيده است كه خوف تبديل كلى اسلام وجود داشته باشد.
شايد بشود گفت در برهه‏يى از زمان، چنين وضعيتى هم پيش آمد؛ اما در آن وقت، فرصتى نبود كه اين كار انجام بگيرد - موقعيت مناسبى نبود - اين حكمى را كه جزو مجموعه‏ى احكام اسلامى است، اهميتش از خود حكومت، كمتر نيست؛ چون حكومت، يعنى اداره‏ى جامعه. اگر جامعه به تدريج از خط، خارج و خراب و فاسد شد و حكم خدا تبديل شد، اگر ما آن حكم تغيير وضع و تجديد حيات - يا به تعبير امروزِ انقلاب، اگر آن حكم انقلاب - را نداشته باشيم، اين حكومت به چه دردى مى‏خورد؟
پس اهميت آن حكمى كه مربوط به برگرداندن جامعه‏ى منحرف به خط اصلى است، از اهميت خود حكم حكومت، كمتر نيست. شايد بشود گفت كه اهميتش از جهاد با كفار، بيشتر است. شايد بشود گفت اهميتش از امر به معروف و نهى از منكر معمولى در يك جامعه‏ى اسلامى، بيشتر است. حتّى شايد بشود گفت اهميت اين حكم، از عبادات بزرگ الهى و از حج، بيشتر است.
چرا؟ براى خاطر اين‏كه در حقيقت اين حكم، تضمين كننده‏ى زنده شدن اسلام است؛ بعد از آن كه مشرف به مردن است، يا مرده و از بين رفته است.
خوب، چه‏كسى بايد اين حكم را انجام بدهد؟ چه كسى بايد اين تكليف را به جا بياورد؟
يكى از جانشينان پيغمبر، وقتى در زمانى واقع بشود كه آن انحراف، به وجود آمده است؛ البته به شرط اين‏كه موقعيت مناسب باشد. چون خداى متعال، به چيزى كه فايده ندارد، تكليف نكرده است. اگر موقعيت مناسب نباشد، هركارى بكنند، فايده‏يى ندارد؛ اثر نمى‏بخشد. بايد موقعيت مناسب باشد.
البته موقعيت مناسب بودن هم معناى ديگرى دارد؛ نه اين‏كه بگوييم چون خطر دارد، پس موقعيت مناسب نيست؛ مراد اين نيست. بايد موقعيت مناسب باشد؛ يعنى انسان بداند اين كار را كه كرد، نتيجه‏يى بر آن مترتب مى‏شود؛ يعنى ابلاغ پيام به مردم خواهد شد، مردم خواهند فهميد و در اشتباه نخواهند ماند. اين، آن تكليفى است كه بايد يك نفر انجام مى‏داد.
حالا در زمان امام حسين (عليه‏السّلام)، هم آن انحراف به وجود آمده، هم آن فرصت پيدا شده است. پس امام حسين بايد قيام كند؛ انحراف پيدا شده است.

فرازی از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در خطبه‏هاى نماز جمعه (عاشوراى 1416) - 19/3/1374
» آرشیو مطلب قبلی