others/content
نسخه قابل چاپ

|روایت|

ناگهان پرده برانداخته‌ای؛ یعنی چه...

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/breadcrump.gif روایت مراسم وداع با پیکر قائد شهید انقلاب اسلامی در جوار حسینیه امام خمینی(ره) به قلم آقای مهدی مولائی.

* امشب چه‌خبر است؟
عصر روز پنجشنبه یازدهم تیرماه، مصلی تهران درحال تدارک برای استقبال از مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب است. من در مصلی هستم و بغض مثل گوی مذاب در گلویم نشسته. گریه کرده‌ام؛ مژه‌هایم هنوز خیس است و دهانم تلخ شده. سخت دلتنگ آقا شده‌ام. چرا صدای مکبر همیشگی از بلندگوهای مصلی بلند نیست که ما را به نمازی دوباره پشت سرت فرابخواند؟ در همین گیرودارم که ناگهان شماره تلفن مربوط به دفتر رهبری بعد از چهارماه روی تلفنم می‌افتد. این یعنی دعوت به دیداری دیگر بعد از ماه‌ها فراق و جدایی. «سلام لطفا تا یک ساعت دیگر اینجا باشید» بی‌سؤال و پرسش از جزئیات، کارم را نیمه رها می‌کنم و راه می‌افتم.

حوالی بیت، دسته‌دسته مردان و زنان، همگی سیاه‌پوش در کوچه‌های اطراف پراکنده‌اند. خیابان معروف کشوردوست دیگر راه به حسینیه ندارد و میهمان‌ها باید برای یافتن ورودی‌های دیگر، پرس‌وجو کنند و چرخی بزنند.

وارد محوطه که می‌شویم، دو میز با قابی از تصویر رهبر شهید انقلاب که ربان سیاهی بر کنج آن کشیده شده و شمع‌هایی سیاه در کنارش، با شربت و خرما از میهمان‌ها پذیرایی می‌کنند. کاملا شبیه به مراسمات معمول ترحیم. امروز اینجا اکثر میهمان‌ها یکدیگر را می‌شناسند و خوش‌وبش‌های گرم می‌کنند. انگار سال‌ها با هم دوست یا همکار بوده باشند. اینجا چه‌خبر است؟ مرا برای چه دعوت‌ کرده‌اند؟

به داخل زینبیه که می‌روم، پیش از نشستن، همه محیط و میهمان‌ها را از نظر می‌گذرانم. خانواده بعضی از شهدای شاخص جنگ اخیر را می‌شناسم. روی دست بعضی کودکان هم تصاویر شهدایی جوان بلند شده که پای همه‌شان نوشته «محل شهادت: بیت رهبری».  زیلوهای آبی باقی‌مانده از حسینیه، فقط کفاف ردیف‌های اول زینبیه را داده و باقی محیط با موکت‌‌های کرمی پوشیده شده. جایگاهی مرتفع در ضلع شمالی زینبیه ساخته شده.  لاله‌زاری سرخ با پروانه‌هایی سپید معلق بر فراز گل‌ها. آشنایی از خادمان بیت را می‌بینم و می‌پرسم امروز چه‌خبر است؟ این جایگاه چرا؟ میهمان‌ها چه کسی هستند؟ مکث می‌کند. کنجکاوی توی چشم‌هایم دودو می‌زند. انگار دارد کلمه‌هایش را باحوصله توی ذهنش می‌چیند که کوتاه و دقیق به برجک آرزوهایم بزند «قراره پیکر آقا رو بیارن. وداع و آخرین دیدار آقا با خادمان بیت و خانواده‌ شهدای دفتر رهبری» و می‌رود. می‌رود و انگار تمام سقف زینبیه روی سرم خراب می‌شود. انگار همه آرزوهایم، همه تصویرهای ذهنی‌ام از آقا که ایستاده‌قامت و رشید و بلندبالا بود، همه امیدهایم با یک جمله کوتاه، فرومی‌ریزد. قرار است پیکر آقا را بر سر دست‌ها بیاورند. لحظه موردعلاقه من در همه روایت‌هایی که از دیدارهای ایشان می‌نوشتم، لحظه کنار رفتن پرده‌ها و ورود آقا بود با آن لبخند پدرانه همیشگی که گویی بر چهره‌شان حک شده بود. حالا چگونه با کنار رفتن پرده‌ها، با پیکر ایشان مواجه خواهم شد.
 
تکیده و رمق‌باخته، پیکر نیم‌جانم را تا گوشه‌ای می‌کشم و ولو می‌شوم بر زمین. زانو به زانوی شاعری شناخته‌شده نشسته‌ام. سر صحبت باز می‌شود و درباره انتقام و خونخواهی آقا صحبت می‌کنیم. از کوتاهی و لکنت بعضی فعالان درباره خونخواهی آقا عصبانی است و می‌گوید در شعری که برای مراسم وداع و تشییع نوشته‌ام، از لزوم بلندکردن بیرق سرخ انتقام گفته‌ام. بیت‌هایی را کنار گوشم زمزمه می‌کند و خونم بیشتر به جوش می‌آید.
 
* هنوز صدای اذان از بیت بلند است!
زانو‌های سست و غم‌آلودم را سفت توی بغلم گرفته‌ام و در گریبانم فرورفته‌ام که صدای اذان بلند می‌شود. صدای همیشگی اذان بیت رهبری از حنجره موذن پیر آقا. الله‌اکبر. اینجا همیشه، شما امام جماعت بودی. اینجا به شوق خواندن نماز در پشت شانه‌های ستبر تو، زود صف‌ها را مرتب می‌کردیم. حالا همه دلتنگ سجاده سپید ساده شما، و دست کشیدن‌هایتان بر مهر تربت کربلا پس از نمازها هستند. دلتنگ نمازهایی که در دیدارهایی مثل امشب، به‌قول فقها مراعات أضعف مأموین را می‌کردین و رکوع و سجودش را طول نمی‌دادید که پیرمردها و پدر و مادران شهدا اذیت نشوند.

نماز را که می‌خوانیم مراسم حال و هوای رسمی خود را پیدا می‌کند. عوامل و خادمان زینبیه، شبیه همه دیدارهای عمومی آقا، با عجله به این‌سو و آن‌سو می‌روند برای انجام کارها. صف‌ها مرتب شده و نشده قاری در جایگاه قرار گرفته و تلاوت را آغاز کرده. من المومنین رجال صدقوا... آری او مصداق عینی و مبرهن رجال صادق عصر خویش بود. او به عهد خود صدق کرد که فرموده بود «مثلی لایبابع مثل یزید» و تا آخرین لحظه بر این عهد استوار ماند!

قاری که صدق‌الله‌اش را می‌گوید و می‌رود نوبت به سخنرانی آقای عابدینی می‌رسد. ایشان، انگار که حرف‌ها و درد دل‌های من و آقای شاعر را شنیده باشد، از لزوم خونخواهی و انتقام خون آقا می‌گوید. از اینکه در طول تاریخ، برخی بوده‌اند که امام را فقط دوست داشته‌اند ولی بغض و کینه‌ای از دشمنانش نداشته‌اند. از اینکه انتقامجویی و خونخواهی امام هرچه محکم‌تر باشد، ظهور نزدیک‌تر است.

آقای عابدینی سخنرانی‌اش را با روضه حضرت عباس به پایان می‌رساند و جمعیت که کیپ تا کیپ همه بغض است و آه، اشک می‌شود و شانه‌ها می‌لرزد و هق‌هق میان صف‌ها می‌افتد.
 
* ای پسر فاطمه...
در چنین مراسم‌هایی در حسینیه، آقا معمولاً در اواسط سخنرانی یا در پایان آن وارد مجلس می‌شدند و حالا که سخنران پله‌های منبر را فرود می‌آید چشم‌ها همه به پرده‌ای است که گاه‌گاهی تکانه‌هایی می‌خورد و جماعت حدس می‌زند که آقا از همین جا وارد خواهد شد. ماجرا فقط به حدس و گمان خلاصه نمی‌شود و شعارها کم‌کم میان جمعیت جان می‌گیرد. «ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم.» این فریادهای بلند، این شعارهای پرانتظار، این مشت‌های گره‌شده قبلاً سراسر ذوق بود و هیجان. حالا نمی‌دانم چرا از بین شعارها صدای گریه‌های بلند مردانه برخاسته. نمی‌دانم چرا بین شعارهای «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده» صدای جیغ‌های زنانه می‌آید.

همزمان با شعارهای جمعیت، آقای مهدی رسولی پشت میکروفون رفته و باشعارهای مردم همراه شده. امشب شور و داغ مردم به حدی است که مداح، به شعارها سمت و سو نمی‌دهد بلکه این جمعیت است که مداحان را با خود همراه می‌کند.

پرده تکان میخورد و حالا جمعیت دیگر نمی‌تواند بنشینید. همه بر پنجه‌ها رفته و گردن می‌کشند برای بیرون آمدن ماه از پشت پرده سیاه. آقای رسولی زمزمه می‌کند که «خبر نیومد؛ به آسمون ما قمر نیومد» و شیون و گریه‌های بی‌امان مردم زینبیه را لبریز می‌کند. میتوانم با قطعیت بگویم که گریه‌ها و بی‌تابی عجیب امشب اینجا، حتی از مویه و گریه‌های صبح دهم اسفند هم شدیدتر و جانسوزتر است. اینجا قیامتی برپاست امشب.

حالا با تأخیر در ورود آقا، حاج مهدی رسولی و آقایان طاهری روضه می‌خوانند که این گریه‌ها و فریادها و ناله‌های جگرسوز کمی آرام بگیرد. جمعیت ولی آرام‌شدنی نیست و به هیچ چیز جز دیدار دوباره آقا راضی نخواهد شد.

طرف زنانه مجلس، کار را دست گرفته و بیرق دودمه‌های حماسی را علم می‌کند. «حاشا، حاشا، حاشا در انتقامت بشود کوتاهی؛ کلا، کلا، کلا زمین بماند علم خونخواهی» آقا دیر کرده و من به این فکر می‌کنم که ایشان همیشه سروقت بودند و هیچ سابقه نداشتند که در دیدارهایشان مردم را منتظر بگذارند. آقا دیر کرده و ذهن انسان اهل روضه، می‌رود به ظهر دهم محرم سال شصت و یک که مردی به میدان رفت و فرزندان و خانواده‌اش پشت پرده خیمه به انتظار نشستند و ایشان دیر کردند و دیر کردند و در نهایت، خبر پیکر غرق‌خون به اهالی خیمه رسید.

میهمانان امروز، همه از خادمان و کارکنان این سال‌های بیت رهبری و خانواده شهیدان‌اند و اینان به واسطه نزدیکی و قرابت چندین ساله با ایشان، حالا بیش از همگان احساس یتیمی می‌کنند. رسم ایرانیان بر این است که پیکر متوفی را برای آخرین وداع به خانه‌اش می‌آورند و حالا دل توی دل اهل خانه نیست از دیرکردن آقا.
 
* ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه...
روی پنجه‌ایم و متوسل به یک به یک اهل‌بیت برای تسریع در ورود آقا. بمحمد و بعلی و بفاطمه. که ناگهان آن پرده‌ سیاه کنار می‌رود و صدای فریاد یاحسین بلند می‌شود و تابوتی پرچم‌پیچ و بزرگ روی دست خادمان رخ نشان می‌دهد. اینک این مهیب‌ترین صحنه روزگار ماست. این سهمگین‌ترین سکانس همه سال‌های بیت رهبری است. این کشنده‌ترین لحظه عاشقان ایشان است. تابوتی بلند که بر طول آن، نام مبارک آقا را نوشته‌اند و ما همچنان زنده‌ایم و تماشا می‌کنیم. همه دست بر سر می‌کوبند و لیک می‌کشند و چنگ بر چهره می‌زنند و تابوت آقا آرام و سنگین، گویی که کوهی بر شانه مردان زیرتابوت است، خرامان می‌رود. تابوت سنگین می‌رود، مردهای قوی‌جثه آن را حمل می‌کنند و تابوت انگار هیچ میل بالارفتن ندارد. گویی آقا نمیخواهد که بند قلب حاضران از دیدن این صحنه پاره شود.

پیکر را روی جایگاه می‌گذارند و اشک‌ها دیده‌ها را تار کرده. اشک‌ها نمی‌گذارد این آخرین دیدار خادمان با او، واضح و روشن باشد. دیگر هیچکس شعار نمی‌دهد. همه جمعیت اشک است و مویه و گریبان‌های دریده و گلوهای گرفته از فریاد. ما عادت داشتیم که ایشان پس از ورود، چندلحظه‌ای ایستاده برایمان دستی تکان دهند و چشم به ابتدا تا انتهای حسینیه بدوزد و تحویلمان بگیرند. ما عادت داشتیم که او در پاسخ فریادهایمان به لبخندی بگویند «خیلی ممنون؛ بفرمایید» او ولی امشب هیچ نمی‌گویند و ما اینجا عادت نداریم که بی‌ابراز لطف آقا آرام بگیریم.

دقایق پایانی دیدار است و آقا امشب چفیه‌ای برای هدیه کردن ندارند و مردم چفیه‌های خود را به خادمان می‌دهند و تبرک شده از تابوت یار، پس می‌گیرند. چفیه و روسری و عبا و تسبیح است که به سمت پیکر می‌رود و بازمیگردد. به خود جرئت می‌دهم و به پیکر نزدیک‌تر می‌شوم. خودکار دستم را که همیشه روایت‌نویس دیدارهای او بود، به یکی از خادمان می‌دهم و تبرک شده با پیکر آقا پس می‌گیرم.

پیکر را می‌برند و مردم آرام‌ و با گریه راه بازگشت می‌گیرند و من زیر لب از زبان همه خادمان این‌ سال‌های بیت زمزمه میکنم که
خدمتگزار خوب نبودیم برای تو
خدمتگزار خوب نیاری به جای ما
....
لطفاً نظر خود را بنویسید:
نام :
پست الکترونیکی :
نظر شما :
ضمن تشکر ، نظر شما با موفقیت ثبت شد.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار امام مجاهد شهید حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (قدّس‌الله‌نفسه‌الزکیه) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی