others/content
نسخه قابل چاپ

خاطره آیت‌الله سید علی‌اصغر دستغیب از روز استقبال از امام

عینکی که نشانه شد

 آیت‌الله سیّد علی‌اصغر دستغیب، خواهر زاده شهید محراب آیت‌الله سیّد عبدالحسین دستغیب و از همراهان و همگامان ایشان در مبارزه علیه استبداد پهلوی می‌باشد. اسفند ۱۳۵۶ در مسیر مبارزه توسط عمال رژیم دستگیر و به سراوان سیستان و بلوچستان تبعید شد و در همان ایام به دیداری مخفیانه با آیت‌الله خامنه‌ای که در ایرانشهر تبعید بودند، داشت. ایشان به همراه شهید دستغیب، از جمله حاضران در مراسم استقبال از امام خمینی در ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ بودند.
خاطره زیر از جمله ظرایف آن روز تاریخی است که در ذهن آیت‌الله دستغیب باقی مانده است و در آستانه سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی این فراز از گفت‌وگوی ایشان در
بخش «درس و عبرت تاریخ» رسانه KHAMENEI.IR منتشر می‌شود.

https://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif حتماً‌ مطلع هستید که با تأخیرِ بازگشت حضرت امام، گفتند روحانیون سراسر کشور که آمدند استقبال، اینها بروند متحصن بشوند در مسجد دانشگاه. ما این کار را کردیم. در آن زمان هم همه‌ی فحول و شخصیتهای طراز اول انقلاب اسلامی، از جمله خود آقا، مستمر و بسیار فعال آنجا هم حضور داشتند.

 قبل از این تحصن، شب من رفتم مدرسه‌ رفاه که اطلاعی بگیرم و بیایم. ما با دوستان دیگر و شیرازی‌ها کنار مسجد لرزاده جمع بودیم. گفتم من می‌روم آنجا اطلاع می‌گیرم، می‌آیم که بالاخره چه کار باید کرد. وقتی آمدم، دیدم مرحوم آیت‌الله شهید بهشتی و آیت‌الله خامنه‌ای، دارند داخل مدرسه‌‌ی رفاه می‌روند.

آقای خامنه‌ای تا چشمشان به من افتاد اشاره کردند که بیا داخل. یک اتاق بزرگی آنجا بود، تمام شخصیتهای بزرگ یاران امام آنجا جمع بودند؛ قضیه هم این بود که امام فرموده بودند شما مشورت کنید، جلسه‌‌ مشورتی تشکیل بدهید که آیا درخواست بختیار برای ملاقات را مشروط به استعفا کنیم یا بپذیریم همین‌طور به ملاقات بیاید.

آن جلسه، جلسه‌‌ پرشور و عجیبی بود و بحثها شد و بالاخره نتیجه گرفتند بر اینکه نه، بعد از استعفا این کار را بکند. همان موقع هم یکی از آقایان مأموریت پیدا کرد که بلافاصله به امام منعکس کند. آن شب گذشت. بعد رفتیم مسجد دانشگاه برای تحصن. چند شبانه‌روزی با آن جریانات مفصل آنجا بودیم، صبح روزی که آمدن امام قطعی شده بود، به خیابان آمدیم و همه منتظر آمدن اتوبوسها ایستاده بودیم تا سوار بشویم و به فرودگاه برویم. مرحوم آیت‌الله شهید دستغیب هم آمدند. ایشان شبها دیگر نمی‌ماندند، حالشان مساعد نبود، می‌رفتند منزلی، ولی صبح که دیگر توان این را داشتند که بیایند، معمولاً‌ می‌آمدند. آن روز هم آمدند که با هم به فرودگاه برویم. من کنار دست ایشان بودم. چون خیلی طولانی‌ شد، به من گفتند که از یک کسی بپرس ببین چقدر دیگر باید اینجا توقف کنیم. ایشان خسته شده بودند. من یک نگاهی این طرف و آن طرف کردم، به فکرم رسیّد که شاید آقای منتظری از همه بهتر بدانند که کی حرکت میکنیم. البته فرزند ایشان، شهید محمد منتظری خیلی آن روز فعال بود.

به سمت آقای منتظری رفتم. ایشان هم من را میشناختند و سلام و احوال و گفتم که من با دایی‌ام، آیت‌الله شهید دستغیب در صف بودیم، ایشان خیلی خسته شدند و گفتند از یک کسی بپرس کِی این اتوبوسها می‌آیند، که به فرودگاه برویم. یک مرتبه ایشان دستشان را تکان دادند و گفتند که من چه میدانم!‌ برای من خیلی عجیب بود؛ چون ما معتقد بودیم، کسانی که در مسیر انقلاب بودند و با امام بودند، اینها فکر میکردند که به هر حال جایگزین مناسب برای رهبری و حتی مرجعیت، آقای منتظری است. امام را با آن سعه‌ی صدر و با آن وضعیت میشناختیم، این برخورد را که دیدم،‌ حقیقتاً برایم خیلی سخت تمام شد. در عین حال برگشتم، به روی خودم هم نیاوردم، حرفی هم نزدم. وقتی آمدم، از بس نگران این قضیه شده بودم، یک حالت آشفتگی، پشت مسجد دانشگاه در همان خیابان کنار جدول آب، پایم یک مقدار لیز خورد و افتادم. عینک من افتاد و شکست. خیلی دیگر نگرانیم بیشتر شد، آشفته‌تر شدم به خاطر این که فکر میکردم که الآن هم بخواهیم برویم فرودگاه، امام می‌آیند، من در همان دیدار اولیه باید ایشان را ببینم، عینکم که شکسته شاید مشکلی پیدا کنم.

دیگر نیامدم به آن سمتی که دایی‌مان، آیت‌الله شهید دستغیب آنجا بود، پیچیدم در پیاده‌رو که یک خرده‌ای آنجا قدم بزنم. تا وارد پیاده‌رو شدم و یک چند قدم آمدم، یک مرتبه دیدم که مقابلم آقای خامنه‌ای داشتند با دو نفر این طرف و آن طرف ایشان می‌آمدند که حالا یادم نیست اینها چه کسی بودند. تا به من رسیّدند، گفتند فلانی! سلام علیکم؛ چطور هستید؟ با یک روی باز و حقیقتاً با یک اخلاق کریمه‌ای گفتند عینکت چطور شده؟ گفتم عینکم افتاد شکست. گفتند حالا چرا نگران هستی؟ به همین حالت. گفتم به هر حال. ایشان دست کرد در جیبشان، یک عینکی بیرون آوردند به من دادند. گفتند حالا این را امتحان کن. عجیب است که وقتی این عینک را من زدم، دیدم که عیناً مثل اینکه عینک خود من است. یعنی معمولاً‌ اگر مختصر تفاوتی میکند، راه رفتن برای آدم سخت است؛ آنهایی که عینک میزنند، میدانند. یک حالت موّاجی ایجاد میشود. من دیدم نه، خیلی عالی است. به ایشان گفتم خیلی عالی است. ایشان گفتند پس باشد. برای من اصلاً یک اتفاق بسیار عجیبی بود. من فکر میکنم آن موقع یک هدایت الهی بود. شاید خدا میخواست این دو جریان را به من نشان بدهد و مثل خیلی اتفاق‌های دیگر که در عمر انسان پیش می‌آید و حقیقتاً اشاره به نکاتی است، ولی کجا ما در این فکرها بودیم. من با سابقه‌ی آشنایی میفهمیدم که واقعاً ایشان در یک مرتبه‌ی بالایی است و سعه‌ صدر دارند. اینجا دیگر اصلاً‌ عجیب‌تر برای من پیش آمد. به آقا موضوع مرحوم شهید آیت‌الله دستیغب را گفتم و آقای خامنه‌ای گفتند که به ایشان هم یک مقداری انس بدهید. به هر حال الآن دیگر نزدیک است، میرسد ماشینها و میرویم. با خوشحالی برگشتم و به آقای شهید دستغیب گفتم که بله دیگر، الآن رفته رفته نزدیک است. دیگر به فاصله کمی به استقبال امام رفتیم.
....
لطفاً نظر خود را بنویسید:
نام :
پست الکترونیکی :
نظر شما :
ضمن تشکر ، نظر شما با موفقیت ثبت شد.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی