سیره پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) / سیره حضرت محمد مصطفی (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)
طراحی این صفحه تغییر کرده است، برای ارجاع به صفحه‌ی قبلی اینجا کلیک کنید.
هدایت الهی, راه هدایت مردم, شخصیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم), حضرت محمد مصطفی (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم), سیره پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)

ما مسلمانها برای اینکه راه هدایت را پیدا کنیم، کافی است شخصیت پیغمبر را بشناسیم.1390/11/21
لینک ثابت
اسوه بودن پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم), شخصیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم), سیره پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم), مسلمان, الگوهای اسلامی

ما مسلمانها بر روی شخصیت پیغمبر اکرم اگر تمرکز کنیم، دقت کنیم، بخواهیم درس بگیریم، برای دین و دنیای ما کافی است.1390/11/21
لینک ثابت
ایستادگی پیغمبر(ص)؛ عامل پی‌ریزی جامعه نبوی

این زندگی نبی مکرم است، آن دوران کودکی‌اش است، آن دوران جوانی‌اش است، قبل از بعثت. امانت او به جوری است که همه‌ی قریش و همه‌ی عربی که او را میشناختند، به او لقب «امین» دادند. انصاف او نسبت به افراد و نگاه عادلانه‌ی او نسبت به افراد جوری است که وقتی میخواهند حجرالاسود را به جای خود نصب کنند، و طوائف عرب، قبائل عرب با هم مناقشه دارند، نزاع دارند، او را به عنوان حَکم قرار میدهند؛ در حالی که یک جوانی است. این نشان‌دهنده‌ی نگاه منصفانه‌ی او به همه است که همه این را میدانستند. او را صادق میدانستند، او را امین میدانستند. این دوران جوانی‌اش است. بعد هم دوران بعثت؛ آن از خودگذشتگی، آن مجاهدت، آن ایستادگی. همه‌ی بشرِ آن روز که با او مواجه بودند و در مقابل او بودند، نقطه‌ی مقابل او حرکت میکردند و ضدیت با او میکردند. این همه فشار، این سیزده سالِ مکه، چه سالهای سختی بود؛ پیغمبر ایستاد و ایستادن او مسلمانهای مقاوم و مستحکمی به وجود آورد که هیچ فشاری روی آنها اثر نمیکرد. اینها درس است برای ما. بعد هم جامعه‌ی مدنی را تشکیل داد، ده سال بیشتر هم حکومت نکرد. اما پی‌ریزی یک بنائی را کرد که در طول قرنهای متمادی، قله‌ی بشریت در علم، در تمدن، در پیشرفت معنوی، در پیشرفت اخلاقی، در ثروت، همین جامعه بود؛ جامعه‌ای که پیغمبر طراحی کرده بود و او پی‌ریزی کرده بود.1390/11/21
لینک ثابت
نصب جوان نوزده ساله به فرمانداری مکه توسط پیغمبر(ص)؛ نشانه شایسته‌سالاری

در فتح مکه، پیغمبر یک جوان نوزده ساله را گذاشتند حاکم مکه. پیغمبر مکه را که فتح کردند، لازم بود حاکم یا فرمانداری آنجا بگذارند. این همه پیرمردها و بزرگان بودند، اما پیغمبر یک جوان نوزده ساله را منصوب کرد. بعضی‌ها اشکال کردند که آقا این سنش کم است، چرا او را گذاشتید؟ طبق این روایت، پیغمبر فرمود: «لا یحتجّ محتجّ منکم فی مخالفته بصغر سنّه»؛ کسانی که با انتصاب این شخص برای فرمانداری مکه مخالفند، استدلالشان را این قرار ندهند که چون سنش کم است، جوان است؛ این استدلال، استدلال درستی نیست. یعنی اگر استدلال دیگری دارید، خیلی خوب، بیائید بگوئید؛ اما کم بودن سن، جوان بودن، استدلال درستی نیست. «فلیس الاکبر هو الافضل بل الافضل هو الاکبر»؛ آن کسی که بزرگتر است، لزوماً برتر نیست؛ بلکه آن کسی که برتر است، در واقع بزرگتر است. افضل، یعنی شایسته‌تر. این شایسته‌سالاری است؛ خب، اینها باید رعایت شود. در همه‌ی نظامات جمهوری اسلامی، در قوه‌ی مجریه، در قوه‌ی مقننه، در قوه‌ی قضائیه، در نیروهای مسلح، در نهادهای گوناگون، این اصل شایسته‌سالاری باید رعایت شود. شایسته‌گزینی؛ گزینش باید بر طبق معیارها و صلاحیتها باشد، نه بر طبق امیال و چیزهای شخصی. این در اسلام خودش یک اصل است. تمام این تغییرها و تبدیلهائی که در اسلام وجود دارد، بر اساس این است.1390/07/24
لینک ثابت
حضرت محمد مصطفی (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم), زندگی پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم), سیره پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم), رفتار پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)

زندگی پیغمبر را میلی متری باید مطالعه کرد. هر لحظه‌ی این زندگی یک حادثه، درس و جلوه‌ی عظیم انسانی است.1387/05/09
لینک ثابت
نظام‌سازی پیامبر(ص) در مدینه

پیغمبر وارد مدینه شد تا این نظام [اسلامی] را سرِ پا و كامل كند و آن را برای ابد در تاریخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هر كسی در هر جای تاریخ - از بعد از زمان خودش تا قیامت - توانست، مثل آن را به وجود آورد و در دلها شوق ایجاد كند تا انسانها به سوی چنان جامعه‌ای بروند. البته ایجاد چنین نظامی، به پایه‌های اعتقادی و انسانی احتیاج دارد. اوّل باید عقاید و اندیشه‌های صحیحی وجود داشته باشد تا این نظام بر پایه‌ی آن افكار بنا شود. پیغمبر این اندیشه‌ها و افكار را در قالب كلمه‌ی توحید و عزّت انسان و بقیه‌ی معارف اسلامی در دوران سیزده سال مكه تبیین كرده بود؛ بعد هم در مدینه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائماً این افكار و این معارف بلند را - كه پایه‌های این نظامند - به این و آن تفهیم كرد و تعلیم داد. دوم، پایه‌ها و ستونهای انسانی لازم است تا این بنا بر دوش آنها قرار گیرد - چون نظام اسلامی قائم به فرد نیست - پیغمبر بسیاری از این ستونها را هم در مكه به وجود آورده و آماده كرده بود. یك عدّه، صحابه‌ی بزرگوار پیغمبر بودند - با اختلاف مرتبه‌ای كه داشتند - اینها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سیزده‌ساله‌ی مكه بودند. یك عدّه هم كسانی بودند كه قبل از هجرت پیغمبر، در یثرب با پیام پیغمبر به وجود آمده بودند؛ از قبیل سعدبن‌معاذها و ابی‌ایّوب‌ها و دیگران. بعد هم كه پیغمبر آمد، از لحظه‌ی ورود، انسان‌سازی را شروع كرد و روزبه‌روز مدیران لایق، انسانهای بزرگ، شجاع، با گذشت، با ایمان، قوی و بامعرفت به عنوان ستونهای مستحكم این بنای شامخ و رفیع، وارد مدینه شدند. هجرت پیغمبر به مدینه - كه قبل از ورود پیامبر به این شهر، یثرب نامیده می‌شد و بعد از آمدن آن حضرت، مدینةالنّبی نام گرفت - مثل نسیم خوش بهاری بود كه در فضای این شهر پیچید و همه احساس كردند كأنّه گشایشی به‌وجود آمده است؛ لذا دلها متوجّه و بیدار شد. وقتی كه مردم شنیدند پیغمبر وارد قُبا شده است - قُبا نزدیك مدینه است و آن حضرت پانزده روز در آن‌جا ماند - شوق دیدن ایشان روزبه‌روز در دل مردم مدینه بیشتر می‌شد. بعضی از مردم به قُبا می‌رفتند و پیغمبر را زیارت می‌كردند و برمی‌گشتند؛ عدّه‌ای هم در مدینه منتظر بودند تا ایشان بیاید. بعد كه پیغمبر وارد مدینه شد، این شوق و این نسیم لطیف و ملایم، به توفانی در دلهای مردم تبدیل شد و دلها را عوض كرد. ناگهان احساس كردند كه عقاید و عواطف و وابستگیهای قبایلی و تعصّبات آنها، در چهره و رفتار و سخن این مرد محو شده است و با دروازه‌ی جدیدی به سوی حقایق عالم آفرینش و معارف اخلاقی آشنا شده‌اند. همین توفان بود كه اوّل در دلها انقلاب ایجاد كرد؛ بعد به اطراف مدینه گسترش پیدا كرد؛ سپس دژ طبیعی مكه را تسخیر كرد و سرانجام به راههای دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتوری و كشور بزرگِ آن روز پیش رفت؛ و هرجا رفت، دلها را تكان داد و در درون انسانها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ایران و روم را با نیروی ایمان فتح كردند. ملتهای مورد هجوم هم به مجردی كه اینها را می‌دیدند، در دلهایشان نیز این ایمان به وجود می‌آمد. شمشیر برای این بود كه مانعها و سركرده‌های زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ والّا توده‌ی مردم، همه جا همان توفان را دریافت كرده بودند و دو امپراتوری عظیم در آن روزگار - یعنی روم و ایران - تا اعماقِ خودشان جزو نظام و كشور اسلامی شده بودند. همه‌ی اینها چهل سال طول كشید؛ ده سالش در زمان پیغمبر بود؛ سی سال هم بعد از پیغمبر.
پیغمبر به مجرّد این‌كه وارد مدینه شد، كار را شروع كرد. از جمله شگفتیهای زندگی آن حضرت این است كه در طول این ده سال، یك لحظه را هدر نداد. دیده نشد كه پیغمبر از فشاندن نور معنویت و هدایت و تعلیم و تربیت لحظه‌ای باز بماند. بیداری او، خواب او، مسجد او، خانه‌ی او، میدان جنگ او، در كوچه و بازار رفتن او، معاشرت خانوادگی او و وجود او - هرجا كه بود - درس بود. عجب بركتی در چنین عمری وجود دارد! كسی كه همه‌ی تاریخ را مسخّرِ فكر خود كرد و روی آن اثر گذاشت - كه من بارها گفته‌ام، بسیاری از مفاهیمی كه قرنهای بعد برای بشریت تقدّس پیدا كرد؛ مثل مفهوم مساوات، برادری، عدالت و مردم‌سالاری، همه تحت تأثیر تعلیم او بود؛ در تعالیم سایر ادیان چنین چیزهایی وجود نداشت و یا لااقل به منصه‌ی ظهور نرسیده بود - فقط ده سال كار حكومتی و سیاسی و جمعی كرده بود. چه عمر بابركتی! از اوّلِ ورود، موضعگیری خود را مشخص كرد.
ناقه‌ای كه پیغمبر سوار آن بود، وارد شهر یثرب شد و مردم دور آن را گرفتند. در آن زمان، شهر مدینه، محلّه محلّه بود؛ هر محلّه‌ای هم برای خودش خانه‌ها، كوچه‌ها و حصار و بزرگانی داشت و متعلّق به قبیله‌ای بود: قبایل وابسته‌ی به اوس و قبایل وابسته‌ی به خزرج. وقتی شتر پیغمبر وارد شهر یثرب شد، جلوِ هر كدام از قلعه‌های قبایل كه رسید، بزرگان بیرون آمدند و جلوِ شتر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! بیا این‌جا؛ خانه، زندگی، ثروت و راحتیِ ما در اختیار تو. پیغمبر فرمود: جلوِ این شتر را باز كنید؛ «انّها مأمورة»؛ دنبال دستور حركت می‌كند؛ بگذارید برود. جلوِ شتر را باز كردند تا به محلّه‌ی بعدی رسید. باز بزرگان، اشراف، پیرمردان، شخصیّتها و جوانان آمدند جلوِ ناقه‌ی پیغمبر را گرفتند: یا رسول‌اللَّه! این‌جا فرود بیا؛ این‌جا خانه‌ی توست؛ هرچه بخواهی، در اختیارت می‌گذاریم؛ همه‌ی ما در خدمتت هستیم. فرمود: كنار بروید؛ بگذارید شتر به راهش ادامه دهد؛ «انّها مأمورة». همین‌طور محلّه به محلّه شتر راه می‌رفت تا به محلّه‌ی بنی‌النجار - كه مادر پیغمبر جزو این خانواده است - رسید. مردان بنی‌النجار دایی‌های پیغمبر محسوب می‌شدند؛ لذا جلو آمدند و گفتند: یا رسول‌اللَّه! ما خویشاوند توییم؛ هستی ما در اختیار توست؛ در منزل ما فرود بیا. فرمود: نه؛ «انّها مأمورة»؛ كنار بروید. راه را باز كردند. شتر به فقیرنشین‌ترینِ محلّات مدینه آمد و در جایی نشست. همه نگاه كردند ببینند خانه‌ی كیست؛ دیدند خانه‌ی ابی‌ایّوب انصاری است؛ فقیرترین یا یكی از فقیرترین آدمهای مدینه. خودش و خانواده‌ی مستمند و فقیرش آمدند و اثاث پیغمبر را برداشتند و داخل خانه بردند. پیغمبر هم به عنوان میهمان، وارد خانه‌ی آنها شد و به اعیان و اشراف و متنفّذان و صاحبانِ قبیله و امثال اینها دست رد زد؛ یعنی موضع اجتماعی خودش را مشخّص كرد؛ معلوم شد كه این شخص، وابسته‌ی به پول و حیثیت قبیله‌ای و شرفِ ریاست فلان قبیله و وابسته‌ی به قوم و خویش و فامیل و آدمهای پُررو و پشت‌هم‌انداز و امثال اینها نیست و نخواهد شد. از همان ساعت و لحظه‌ی اوّل مشخّص كرد كه در برخورد و تعامل اجتماعی، طرف كدام گروه و طرفدار كدام جمعیت است و وجود او برای چه كسانی بیشتر نافع خواهد بود. همه از پیغمبر و تعالیم او نفع می‌برند؛ اما آن كس كه محرومتر است، قهراً حقّ بیشتری می‌برد و باید جبران محرومیتش بشود. جلوِ خانه‌ی ابی‌ایّوب انصاری، زمینِ افتاده‌ای بود. فرمود این زمین مال كیست؟ گفتند متعلّق به دو بچه‌ی یتیم است. پول از كیسه‌ی خود داد و آن زمین را خرید. بعد فرمود در این زمین مسجد می‌سازیم؛ یعنی یك مركز سیاسی، عبادی، اجتماعی و حكومتی؛ یعنی مركز تجمّع مردم. جایی به عنوان مركزیّت لازم بود؛ لذا شروع به ساختن مسجد كردند. زمین مسجد را از كسی نخواست و طلب بخشیدگی نكرد؛ آن را با پول خود خرید. با این‌كه آن دو بچه، پدر و مدافع نداشتند؛ اما پیغمبر مثل پدر و مدافع آنها، حقّشان را تمام و كمال رعایت كرد. وقتی بنا شد مسجد بسازند، خود پیغمبر جزو اوّلین كسان یا اوّلین كسی بود كه آمد بیل را به دست گرفت و شروع به كندنِ پی مسجد كرد؛ نه به عنوان یك كار تشریفاتی، بلكه واقعاً شروع به كار كرد و عرق ریخت. طوری كار كرد كه بعضی از كسانی كه كناری نشسته بودند، گفتند ما بنشینیم و پیغمبر این‌طور كار كند!؟ پس ما هم می‌رویم كار می‌كنیم؛ لذا آمدند و مسجد را در مدت كوتاهی ساختند. پیغمبر - این رهبر والا و مقتدر - نشان داد كه هیچ حقّ اختصاصی برای خودش قائل نیست. اگر بناست كاری انجام گیرد، او هم باید در آن سهمی داشته باشد.
بعد، تدبیر و سیاست اداره‌ی آن نظام را طرّاحی كرد. وقتی انسان نگاه می‌كند و می‌بیند قدم به قدم، مدبّرانه و هوشیارانه پیش رفته است، می‌فهمد كه پشت سر آن عزم و تصمیم قوی و قاطع، چه اندیشه و فكر و محاسبه‌ی دقیقی قرار گرفته است كه علی‌الظّاهر جز با وحی الهی ممكن نیست. امروز هم كسانی كه بخواهند اوضاع آن ده سال را قدم به قدم دنبال كنند، چیزی نمی‌فهمند. اگر انسان هر واقعه‌ای را جداگانه حساب كند، چیزی ملتفت نمی‌شود؛ باید نگاه كند و ببیند ترتیب كار چگونه است؛ چطور همه‌ی این كارها مدبّرانه، هوشیارانه و با محاسبه‌ی صحیح انجام گرفته است.
اوّل، ایجاد وحدت است. همه‌ی مردم مدینه كه مسلمان نشدند؛ اكثراً مسلمان شدند و تعداد بسیار كمی هم نامسلمان ماندند. علاوه‌ی بر اینها، سه قبیله‌ی مهمّ یهودی - قبیله‌ی بنی‌قینقاع، قبیله‌ی بنی‌النضیر و قبیله‌ی بنی‌قریظه - در مدینه ساكن بودند؛ یعنی در قلعه‌های اختصاصیِ خودشان كه تقریباً به مدینه چسبیده بود: زندگی می‌كردند. آمدنِ اینها به مدینه به صد سال، دویست سال قبل از آن برمی‌گشت و این‌كه چرا آمده بودند، خودش داستان طولانی و مفصّلی دارد. در زمانی كه پیغمبر اكرم وارد مدینه شد، خصوصیّت این یهودیها در دو، سه چیز بود: یكی این بود كه ثروت اصلیِ مدینه، بهترین مزارع كشاورزی، بهترین تجارتهای سودده و سودبخش‌ترین صنایع - ساخت طلاآلات و امثال این چیزها - در اختیارشان بود. بیشتر مردم مدینه در موارد نیاز به اینها مراجعه می‌كردند؛ پول قرض می‌گرفتند و ربا می‌پرداختند؛ یعنی از لحاظ مالی، ریش همه در دست یهودیها بود. دوم این‌كه بر مردم مدینه برتری فرهنگی داشتند. چون اهل كتاب بودند و با معارف گوناگون، معارف دینی و مسائلی كه از ذهن نیمه‌وحشیهای مدینه، بسیار دور بود، آشنا بودند؛ لذا تسلّط فكری داشتند. در واقع اگر بخواهیم به زبان امروز صحبت كنیم، یهودیها در مدینه یك طبقه‌ی روشنفكر محسوب می‌شدند؛ لذا مردم آن‌جا را تحمیق و تحقیر و مسخره می‌كردند. البته آن‌جایی كه خطری متوجّه‌شان می‌شد و لازم بود، كوچكی هم می‌كردند؛ لیكن به طور طبیعی اینها برتر بودند. خصوصیت سوم این بود كه با جاهای دوردست هم ارتباط داشتند؛ یعنی محدود به فضای مدینه نبودند. یهودیها واقعیتی در مدینه بودند؛ بنابراین پیغمبر باید حساب اینها را می‌كرد. پیغمبر اكرم یك میثاقِ دستجمعیِ عمومی ایجاد كرد. وقتی آن حضرت وارد مدینه شد، بدون این‌كه هیچ قراردادی باشد، بدون این‌كه چیزی از مردم بخواهد و بدون این‌كه مردم در این‌باره مذاكره‌ای كرده باشند، روشن شد كه رهبریِ این جامعه متعلّق به این مرد است؛ یعنی شخصیت و عظمت نبوی به طور طبیعی همه را در مقابل او خاضع كرد؛ معلوم شد كه او رهبر است و آنچه می‌گوید، باید همه بر محورش حركت و اقدام كنند. پیغمبر میثاقی نوشت كه مورد قبول همه قرار گرفت. این میثاق درباره‌ی تعامل اجتماعی، معاملات، منازعات، دیه، روابط پیغمبر با مخالفان، با یهودیها و با غیرمسلمانها بود. همه‌ی اینها نوشته و ثبت شد؛ مفصّل هم هست؛ شاید دو سه صفحه‌ی كتابهای بزرگ تواریخ قدیمی را گرفته است.
اقدام بعدیِ بسیار مهم، ایجاد اخوّت بود. اشرافیگری و تعصّبهای خرافی و غرور قبیله‌ای و جدایی قشرهای گوناگون مردم از یكدیگر، مهمترین بلای جوامع متعصّب و جاهلی آن روز عرب بود. پیغمبر با ایجاد اخوّت، اینها را زیر پای خودش له كرد. بین فلان رئیس قبیله با فلان آدم بسیار پایین و متوسّط، اخوّت ایجاد كرد. گفت شما دو نفر با هم برادرید؛ آنها هم با كمال میل این برادری را قبول كردند. اشراف و بزرگان را در كنار بردگانِ مسلمان‌شده و آزادی‌یافته قرار داد و با این كار، همه‌ی موانع وحدت اجتماعی را از بین برد. وقتی می‌خواستند برای مسجد، مؤذّن انتخاب كنند، خوش‌صداها و خوش‌قیافه‌ها زیاد بودند، معاریف و شخصیتهای برجسته متعدّد بودند؛ اما از میان همه‌ی اینها بلال حبشی را انتخاب كرد. نه زیبایی، نه صوت و نه شرف خانوادگی و پدر و مادری مطرح بود؛ فقط اسلام و ایمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداكاری در این راه ملاك بود. ببینید چطور ارزشها را در عمل مشخّص كرد. بیش از آنچه كه حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سیره و ممشای او در دلها اثر گذاشت.
برای آن‌كه این كار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله‌ی اول، شالوده‌ریزی نظام بود كه با این كارها انجام گرفت. مرحله‌ی دوم، حراست از این نظام بود. موجود زنده‌ی روبه‌رشد و نموی كه همه‌ی صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر می‌كنند، قهراً دشمن دارد. اگر پیغمبر نتواند در مقابل دشمن، هوشیارانه از این مولود طبیعیِ مبارك حراست كند، این نظام از بین خواهد رفت و همه‌ی زحماتش بی‌حاصل خواهد بود؛ لذا باید حراست كند. مرحله‌ی سوم، عبارت از تكمیل و سازندگی بناست. شالوده‌ریزی كافی نیست؛ شالوده‌ریزی، قدم اوّل است. این سه كار در عرض هم انجام می‌گیرد. شالوده‌ریزی در درجه‌ی اوّل است؛ اما در همین شالوده‌ریزی هم ملاحظه‌ی دشمنان شده است و بعد از این هم حراست ادامه پیدا خواهد كرد. در همین شالوده‌ریزی، به بنای اشخاص و بنیانهای اجتماعی نیز توجّه شده است و بعد از این هم ادامه پیدا خواهد كرد.1380/02/28

لینک ثابت
توجه به حقوق مردم در سیره پیامبر(ص)

روز رحلت پیغمبر و قبل از آن، روزهای بیماری آن حضرت، روزهای سختی برای مدینه بود؛ به‌ویژه با آن خصوصیاتی كه اندكی قبل از رحلت پیغمبر پیش آمد. پیغمبر به مسجد آمد و روی منبر نشست و فرمود: هر كس به گردن من حقّی دارد، آن حق را از من بگیرد. مردم شروع به گریه كردند و گفتند یا رسول‌اللَّه! ما به گردن تو حق داشته باشیم؟! فرمود رسوایی پیش خدا سخت‌تر از رسوایی پیش شماست؛ اگر به گردن من حقّی دارید، اگر از من طلبی دارید، بیایید و بگیرید تا به روز قیامت نیفتد. ببینید چه اخلاقی! كیست كه دارد این حرف را می‌زند؟ آن انسان والایی كه جبرئیل به مصاحبت با او افتخار می‌كند؛ اما درعین‌حال با مردم شوخی نمی‌كند؛ جدّی می‌گوید تا مبادا در جایی به وسیله‌ی او، ندانسته حقّی از كسی ضایع شده باشد. پیغمبر این مطلب را دو بار، سه بار تكرار كرد. البته در تاریخ ماجراهایی را آورده‌اند كه من خیلی نمی‌دانم كدامش و چقدرش دقیق است؛ اما آن مطلبی كه غالباً نقل كرده‌اند، این است كه یك نفر بلند شد و عرض كرد: یا رسول‌اللَّه! من به گردن تو حقّی دارم. تو یك وقت با ناقه از پهلوی من عبور می‌كردی؛ من هم سوار بودم، تو هم سوار بودی. ناقه‌ی من نزدیك تو آمد و تو با عصا، هی كردی؛ ولی عصا به شكم من خورد و من این را از تو طلبكارم! پیغمبر پیرهنش را بالا زد و گفت همین حالا بیا قصاص كن؛ نگذار به قیامت بیفتد. مردم حیرت‌زده نگاه می‌كردند و می‌گفتند آیا این مرد واقعاً می‌خواهد قصاص كند؟ آیا دلش خواهد آمد؟ دیدند پیغمبر كسی را فرستاد تا از خانه، همان چوبدستی را بیاورند. بعد فرمود: بیا بگیر و با همین چوب به شكم من بزن. آن مرد جلو آمد. مردم، همه مبهوت، متحیّر و شرمنده از این‌كه نكند این مرد بخواهد این كار را بكند؛ اما یك وقت دیدند او روی پای پیغمبر افتاد و بنا كرد شكم پیغمبر را بوسیدن. گفت: یا رسول‌اللَّه! من با مسّ بدن تو خودم را از آتش دوزخ نجات می‌دهم!1380/02/28
لینک ثابت
تضرع پیامبر(ص) به درگاه الهی در جنگ احزاب در کنار تدابیر هوشمندانه

پیامبر بزرگوار ... هنگامه‌های سخت، ملاحظه نمی‌كرد كه تضرّع او پیش خدا و كمك خواستن او از خدا ممكن است در ذهن مخاطبان و شاهدان و ناظران، این تأثیر را بگذارد كه او به‌خودی‌خود ناتوان است. به صراحت می‌گفت من به‌خودی‌خود ناتوانم و بدون كمك خدا از من كاری برنمی‌آید. در جنگ احزاب، در حالی كه همه‌ی دشمنان از اطراف، مدینه و پیامبر و گروه مؤمنین را محاصره كرده بودند، با این نیّت كه اسلام و قرآن و پیام جدید را به‌كلّی از بیخ و بن بكَنند، پیامبر اكرم در كنار آرایش نظامی، در كنار تدابیر بسیار هوشمندانه‌ای كه در آنجا به كار برد، در كنار تحریض مردم بر مقاومت، در مقابل چشم مردم بر زمین زانو گذارد! بارها این كار تكرار شد كه در كتابهای سیره هست. پیامبر دستش را بلند می‌كرد، تضرّع می‌كرد، اشك می‌ریخت و می‌گفت: پروردگارا! به ما كمك كن و نصرتت را به ما برسان و به ما توفیق بده.
بدون كمك الهی نمی‌توانیم كاری انجام دهیم؛ و كمك و رحمت الهی جز با توجّه و توسّل به او، جز با شستشوی دل، جز با خالص كردن نیّت، جز با كنار گذاشتن هدفهای حقیر و كوچك شخصی میسّر نخواهد بود.1379/03/29

لینک ثابت
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی