حاج آقا نورالله اصفهانی
طراحی این صفحه تغییر کرده است، برای ارجاع به صفحه‌ی قبلی اینجا کلیک کنید.
خصوصیات مسائل اجتماعی با حضور روحانیت

حضور روحانیّت - با خصوصیّاتی که روحانیّت شیعه دارد، حالا آن که ما در بین خودمان در تاریخ دیده‌ایم - در مسائل اجتماعی، به طور طبیعی معنا و هویّت خاصّی میدهد به آن مسائل اجتماعی. وقتی که عالم شیعی در حوادث بزرگ اجتماعی حضور دارد، این طبعاً اسلامیّت درش هست، مقابله‌ی با هر دستگاه ظلم و استعمار و استکبار - اعمّ از استعمار خارجی یا استبداد داخلی - درش هست، مردمی بودن قهراً درش هست، امتداد داشتن در متن مردم و در خودِ روحانیّت درش هست. خب شما ملاحظه کنید، همین کاری که مرحوم آقای آقانجفی اصفهانی و اخوی ایشان مرحوم حاج آقا نورالله انجام دادند، این کار از قبل از مشروطه شروع شده - یعنی از زمان تحریم تنباکو - و تا زمان رضاخان ادامه پیدا کرده؛ در حالی که در خلال این مدّت چه حوادث تلخی برای اینها پیش آمده: هم برای خود مرحوم آقانجفی که تبعید شد، مورد تحقیر قرار گرفت، به او اهانت شد، همین طور که شما میگوئید مورد تهمت قرار گرفت و ابهاماتی در مورد ایشان به ذهنها القاء شد؛ مرحوم حاج آقا نورالله(1) هم که معلوم است، بعد آمد و مسموم شد و به شهادت رسید. بنابراین نفسِ حضور روحانی - عالم برجسته‌ی دینی - خودش یک موضوعیّتی دارد.
1.برادر مرحوم آقانجفی1390/07/04

لینک ثابت
بغض حاکمیت طاغوت از شهر قم به دلیل امتیازات معنوی آن

قم در دوران حاكمیت طاغوت مبغوض بود. مبغوض بودن آن هم درست به دلیل امتیازات معنوی و واقعی این شهر بود؛ به دلیل تدینشان، به دلیل ارتباطشان با روحانیت، به دلیل حوزه‌ی علمیه‌ی مستقر در این شهر. اولین فریاد مقابله‌ی با ظلم رضاخانی از شهر قم بلند شد. مرحوم حاج آقا نورالله اصفهانی برای اینكه بتواند با استبداد رضاخانی در آغاز حكومت او مقابله كند، قم را پناهگاه خود قرار داد؛ به قم آمد و علمای شهرهای مختلف از نقاط مختلف كشور در قم جمع شدند؛ كه البته با سركوب حكومت مستبد چكمه‌پوش پهلوی مواجه شدند و مرحوم حاج آقا نورالله مسموم شد و به شهادت رسید. بعد از آن در همین صحن مطهر، یك عالم دینیِ باتقوا فریادش را علیه كشف حجاب بلند كرد و همه را متوجه خود كرد. رضاخان از تهران بلند شد آمد، آن مرد عالم و متقی و پرهیزگار و مجاهد و معنوی را زیر مشت و لگد گرفت. مقابله‌ی با دستگاه پهلوی در قم دارای این سوابق است. پس مسئله فقط از دوران شروع مبارزات روحانیت در سال 41 نیست. همه‌ی اینها موجب شده بود كه حكومت طاغوت با قم به صورت یك دشمن برخورد كند. لذا آبادانی و عمران در قم نبود، صرف بودجه‌های لازم در قم نبود، امكانات گوناگون نبود؛ یعنی كمتر از نقاط دیگر به قم توجه میكردند. بسیاری از نیازهای مردم در دوره‌ی طاغوت نادیده انگاشته میشد و به مردم نمیرسیدند؛ آنها كارهای دیگری داشتند؛ لیكن قم باز در مقایسه‌ی با بسیاری از شهرهای دیگر محروم‌تر بود. وضع قم این است.1389/08/05
لینک ثابت
حاج آقا نورالله اصفهانی

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم
خیلی از این بیان کوتاه و پُرمغز آقای دکتر نجفی تشکر می‌کنم؛ خیلی خوب مطلب را بیان کردند؛ معلوم می‌شود که ان‌شاءاللَّه بزرگداشت مرحوم حاج آقا نوراللَّه نجفی (رضوان‌اللَّه‌تعالی‌علیه) فقط یک بزرگداشت تشریفاتی نیست، بلکه دارای محتوای نظری و تاریخی است و ان‌شاءاللَّه متضمن مضامین مفید برای امروز و فردای جامعه هم خواهد بود.
این جهاتی که ذکر کردید، خیلی خوب و همه‌اش مهم و لازم است. نفس شناخت شخصیت‌ها هم خودش یک چیزی است؛ ما باید شخصیت‌های اثرگذار در زندگی سیاسی، زندگی اجتماعی، زندگی علمی و زندگی اقتصادی‌مان را درست بشناسیم. اشاره کردید که مرحوم رسا گفته که غربی‌ها حوادث را دقیق ثبت و ضبط می‌کنند و درباره‌ی شخصیت‌هایشان هم همین‌طور عمل می‌کنند. من می‌بینم اینها در تاریخ‌هایشان دقیق نوشته‌اند که فلان‌کس در چه تاریخی متولد شد - البته انسان حدس می‌زند که خیلی از این تاریخ‌های تولد جعلی هم باشد؛ چون آن وقتی که آن شخصیت متولد شده، یک شخصیت برجسته‌یی نبوده، یک بچه‌ی معمولی بوده؛ ولی تاریخ تولد دارد: در روز چندم جولای سالِ فلان! - یعنی سعی می‌کنند این شخصیتها را از لابه‌لای انبوه چهره‌های شناخته و ناشناخته‌ی تاریخ منضبط بیرون بکشند و آنها را روی سکو بنشانند؛ مشخص کنند، و به آنها افتخار کنند. البته این کارها واقعاً هم تأثیر دارد؛ یعنی این‌طور نیست که تأثیر نداشته باشد؛ اما ما نه؛ ما شخصیت‌های برجسته‌ی‌مان را البته می‌شناسیم، ولی تاریخ وفات خیلی‌هایشان را هم حتّی نمی‌دانیم، چه برسد به تاریخ تولدشان یا تاریخ ازدواجشان با فلان دختر، که معمولاً غربی‌ها این چیزها را ذکر می‌کنند. این، نشان‌دهنده‌ی این است که ما به شناسایی و پرداخت چهره‌ی شخصیت‌های تاریخی خودمان و تحلیل این چهره‌ها بها نداده‌ایم و این به ضرر ما تمام می‌شود. مثلاً در همین قضیه‌ی مشروطه، مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه یک شخصیت برجسته است. یا مرحوم آسید عبدالحسین لاری هم در بین شخصیت‌های برجسته‌ی سیاسی - روحانیِ همین برهه‌ی مورد نظر شما، یک شخصیت فوق‌العاده برجسته است؛ اما ما از میان همه‌ی اینها، فقط یک مدرّس را به‌صورت برجسته درآورده‌ایم، که همه اسمش را آورده‌اند و گفته‌اند، ولی از دیگران چیزی نیست؛ در حالی‌که در خودِ همین خانواده‌ی نجفیون - من نمی‌خواهم تعبیر به «مسجد شاهی» بکنم؛ چون واقعاً این نسبتِ خیلی خوبی نیست. همان نسبت «نجفی» برای این خانواده‌ی بزرگ علمی و سیاسی و اجتماعی بهتر است - کسان زیادی بودند که شخصیت علمی و اجتماعی و اثرگذار در اصفهان و در سطح کشور داشته‌اند؛ ولی از اینها هیچ نامی به آن صورت نیست. البته اشخاصی در گوشه‌کنار شرح حالی از یک گوشه از این خانواده نوشته‌اند، لیکن ما شخصیت‌های‌مان را زنده نمی‌کنیم. بنابراین، روی این مسأله نبایستی بی‌اهتمامی نشان داد. ما بالاخره یک شخصیتی داریم که در یک مقطعی از زمان، از خودش یک عظمتی نشان داده، یک کار بزرگی را انجام داده، در یک خط ابتکاری حرکت کرده و کارهای بزرگی کرده است. ما باید این شخصیت را به مردم معرفی کنیم تا مردم بدانند که چنین شخصی را داشته‌اند.
یک بُعد دیگر که آن هم واقعاً به نظرم خیلی مهم است، این است که ما روحانیت شیعه را آن‌چنان که بوده، معرفی کنیم. ما در قضایای مشروطه به مرحوم آخوند نازیدیم و بالیدیم و افتخار کردیم؛ به مرحوم میرزای نائینی همین‌طور؛ اما قضیه در همین حدود تقریباً متوقف ماند؛ در حالی‌که در قضیه‌ی مشروطه شخصیت‌های برجسته‌یی بودند. شما نگاه کنید به تاریخ کسروی، مثلاً فلان شخص که در تبریز یک قطار فشنگ به خود می‌بسته و رشادتهایی کرده، شده یک شخصیت! البته ما نمی‌گوییم چرا؛ اما اسم «ثقةالاسلامِ» با آن عظمت، که اتفاقاً کسروی از او تعریف کرده، یا همان بزرگانی که پدر من نعش آنها را در دوران نوجوانی بالای دار دیده بود - در همان روز عاشورایی که روسها اینها را به دار کشیدند - خیلی کم مطرح هستند. اینها خیلی افراد بزرگ و خیلی شخصیت‌های برجسته‌یی بودند. ما چرا اجازه بدهیم این ظلم به روحانیت شیعه بشود؟ شما نگاه کنید که در سرتاسر کشور، چه کسانی انجمن‌های ملی را می‌گرداندند؟ درست است که در تکوین مشروطیت، هم جریان روحانیت و هم جریان روشنفکری، هر دو، دخیل بودند - این را نمی‌شود انکار کرد و این مقدماتِ همان چیزی بود که بعد اسمش شد مشروطیت، و اول، عدالت‌طلبی و قانون‌گرایی و قانون‌طلبی بود - اما در عمل، آن کسانی که وارد میدان شدند و حقیقتاً بارهای سنگین مثل همین انجمن‌های ملی - نه بارهای نان و آب‌دار مثل نمایندگی مجلس از تهران و وزارت - را به دوش گرفتند، چه کسانی بودند؟ شما اگر به جاهایی که انجمن فعالیت داشته نگاه کنید، خواهید دید که در رأس انجمن، یک یا دو یا سه روحانی بوده‌اند. این قضیه در مشهد بود؛ کمااین‌که در تبریز، در اصفهان، در شیراز و در لار هم همین‌طور بود. بنابراین، می‌بینید که این شخصیت‌های روحانی بودند که وارد میدان شدند. ما یک نمونه‌ی دیگر آن را در کمیته‌های بعد از انقلاب می‌بینیم. این کار، نان و آبی نداشت؛ خطرِ کشته شدن و ترور شدن و متهم شدن هم داشت؛ اما اگر روحانیون نبودند، کمیته‌ها را اداره نمی‌کردند، به مساجد نمی‌آمدند، افراد مسلح و سلاح‌ها را جمع نمی‌کردند و تا چند ماه، همه‌ی وظایف یک دولت را به‌قدر مقدور خودشان انجام نمی‌دادند، چه کسی می‌خواست این کار را بکند؟ ما هیچ‌کس را نداشتیم؛ نه روشنفکرها این ظرفیت را داشتند، نه این همت را به خرج می‌دادند و نه هرگز این خطرپذیری را مجموعه‌ی روشنفکری، حقاً و انصافاً از خودش نشان داده است. به‌هرحال، به روحانیت ظلم شده است. یک قدری شما روی این مسأله تکیه کنید.
شما در کتابتان، تعبیر کردید «حکومت حاج‌آقا نوراللَّه». خیلی خوب، اسمش همین «حکومت حاج‌آقا نوراللَّه» باشد؛ اما آنچه وجود دارد، عبارت است از بار بر دوش‌گیری حاج‌آقا نوراللَّه در شهر اصفهان، با آن همه تعارضات و در میراث ظل‌السلطان؛ اینها چیزهای کمی نیست. انسان از دور نمی‌تواند درست عظمت، حجم و اهمیت این کارها را لمس کند. بنابراین، این هم یک بُعد دیگر است که به آن توجه بشود.
مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه انصافاً از یک نظر، قله‌ی این خاندان است. ایشان از لحاظ علمی، شاگرد میرزا و اصحاب سامره است که چند سالی در آن‌جا زندگی کرده و برگشته و شاگرد پدرش - یعنی همان مکتبِ مرحوم شیخ محمد تقی، صاحب حاشیه - است که در اصفهان رواج پیدا کرد و مکتب علمی شد و علمای بزرگی را هم تربیت کرد.
از لحاظ فهم سیاسی هم بسیار مرد فهیم و جلوتر از زمان خودش بود؛ هم در قضیه‌ی مشروطه، انسان این مسأله را مشاهده می‌کند، هم در قضیه‌ی رضاشاه. این حرکتی که ایشان در 1345 و 1346 شروع کرد که قم را پایگاه خودشان قرار داد و انتظاراتی را از رضاشاه مطرح کرد، کارهای خیلی بزرگی است؛ منتها آن استبداد رضاخانی و سرنیزه و قلدریِ رضاخانی نگذاشت این قضیه موج پیدا کند؛ والّا اگر یک مقدار آن فشار دیکتاتوری رضاخانی نبود، این قضیه در همه‌ی ایران موج پیدا می‌کرد و شاید نتایج بسیار مهمی را انسان می‌توانست حدس بزند که بر آن مترتب می‌شد؛ لیکن نگذاشتند، بعد هم که به شهادت و مسموم کردن ایشان منتهی شد. بنابراین، از لحاظ فهم سیاسی هم ایشان خیلی مهم بوده است.
نکته‌ی دیگری که در مورد ایشان هست، روشن‌بینی و روشنفکری است. ببینید این مبارزاتی که با فرنگی‌ها و با خارجی‌ها و با نفوذ اجانب در کشور از طرف علما انجام گرفته، که یک نمونه‌اش خودِ میرزای شیرازی است، یک نمونه‌اش دو طرف مشروطیت هستند در نجف؛ یعنی هم آسید محمدکاظم، هم آخوند ملاکاظم خراسانی، که هر دوی اینها مخالف حضور بیگانه بودند؛ هم آن‌که با مشروطیت مخالفت می‌کرد، از حضور بیگانه می‌ترسید؛ هم ایشان که مشروطه می‌خواست، آن روح آزادی‌خواهی‌اش همراه با بیگانه‌ستیزی بود، و چه مرحوم آسید عبدالحسین لاری، چه مرحوم آسید عبداللَّه بلادی در بوشهر - که او هم داستان‌های مفصلی دارد - و چه مرحوم خیابانی و دیگرانی که در سرتاسر کشور در آن برهه بودند، منشأ مخالفت همه‌ی آنها با خارجی‌ها بود؛ یعنی صورت قضیه این بود که کفر در مقابل اسلام است؛ چون خارجی، کافر بود؛ فرنگی، کافر بود و نمی‌خواستند کفر بیاید. صورت این قضیه، صرفاً یک جنگ مذهبی را نشان می‌دهد؛ اما وقتی انسان کاوش می‌کند، می‌بیند در اغلب اینها، بخصوص در قضیه‌ی مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، مسأله فقط یک جنگ مذهبی نیست؛ یعنی دعوای این نیست که مسیحی‌ها می‌خواهند بیایند غلبه پیدا کنند؛ مسیحی‌ها که در خودِ اصفهان با آنها داشتند زندگی می‌کردند؛ ارامنه‌ی اصفهان همیشه بودند و با هم زندگی می‌کردند و مشکلی هم نداشتند؛ پس دعوا، دعوای مذهبی نبود، بلکه دعوا، سر همان چیزی است که ما امروز از مسأله‌ی استقلال می‌فهمیم؛ یعنی سلطه‌ی اقتصادی، سلطه‌ی فرهنگی، سلطه‌ی سیاسی، سلطه‌ی اجتماعی و نفوذ ویران‌کننده و خانه‌براندازی که غرب در دنیا داشته - آن دوره، دوره‌یی بود که غرب با نشاط و با سرزندگی داشت می‌آمد و حالت تهاجمی داشت - اینها این را می‌دیدند؛ این را می‌فهمیدند. مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه از آن شرکتی که احداث می‌کند، از آن حرفهایی که می‌زند، از همان گفتگوهایی که در کتاب «مسافر و مقیم» مطرح می‌کند - متأسفانه فرصت نشد که من درست آن کتاب را نگاه کنم؛ فقط بخش‌هایی از آن را خواندم - نشان می‌دهد که مرد بسیار روشن‌بین، بسیار آگاه و متوجه به ابعاد سلطه‌ی بیگانه است. اگر دولت انگلیس استعمارگر، اسلام را هم آورده بود و بنا بود همین کارها را بکند، ظاهراً در موضع ایشان تغییری پیدا نمی‌شد؛ فرقی نبود بین این‌که مسیحی باشد یا مسلمان باشد. استعمارگری و سلطه‌ی فرهنگی و نفوذ در ارکان حیات مدنی کشور بود که این بزرگان را حساس می‌کرد و وادار می‌کرد به این‌که مقابله کنند و مقاومت کنند.
با رضاشاه هم که مقابله کردند، برای همین مسأله بود. درست است که مبارزات مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه در دو بخش تقسیم می‌شود: بخشِ مقابله‌ی با خارجی؛ و بخشِ مبارزه‌ی با استبداد. این دو بخش، کاملاً در زندگی ایشان و در مبارزات ایشان محسوس و قابل تفکیک است؛ لیکن با رضاخان هم که ایشان مبارزه می‌کند، گویی برایش کاملاً روشن است که رضاخان پیش‌کرده‌ی همان خارجی است، که آمده. این، همان چیزی است که برای نسل امروز ما، جزو واضحات است؛ اما آن روز این قضیه جزو واضحات نبود؛ روشن نبود. آن روز حتّی کسانی با شعارهای رضاشاه جذب می‌شدند و حرف او را باور می‌کردند! من در یکی از همین نوشته‌ها - که انسان دلش نمی‌آید از بعضی‌ها که آدمهای خوبی هم بودند، اسم بیاورد - تعبیری دیدم که تعبیرِ ستایش‌آمیزی از رضاشاه بود! البته اسم نیاورده بود، اما پیدا بود که مقصودش رضاشاه است. اینها کسانی بودند که قطعاً رضاشاه می‌خواست ریشه‌ی آنها را بِکند، و کند؛ اما از این قبیل تصورات و توهمات و اشتباهات وجود داشت؛ ولی برای ما، امروز روشن است. انسان احساس می‌کند که مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، آن روز می‌فهمید که مبارزه‌ی با رضاشاه، فقط مبارزه‌ی با نظام اجباری و کلاه فرنگی نیست؛ بحثِ این است که یک آدمی بر سر کار آورده شده و بَرکشیده شده، برای این‌که اهداف انگلیس را در ایران پیاده کند. او این را حس می‌کرد و می‌خواست با آن مقابله کند؛ منتها برای مقابله‌اش شعار پیدا می‌کند؛ مثل همین شعارِ مقابله با نظام اجباری و همین چیزهایی که ایشان وقت آمدن به قم مطرح کرده بودند. همه این‌طور نبودند. مثلاً مرحوم میرزا صادق آقا - که البته شما سید صادق آقا نوشته‌اید، که غلط است؛ چون ایشان سید نبوده - که من ایشان را از روی آثارش تا حدود زیادی می‌شناسم، این‌گونه نبوده؛ انسان این را حس نمی‌کند که او با این نگاه متجدد و روشن‌بینانه قضایا را نگاه می‌کرده؛ اما در مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، نه؛ این کاملاً محسوس است که عمیق و نافذ فکر می‌کرده است.
به‌هرحال، امیدواریم که این کاری که شما می‌کنید، یک حسنه‌ی جاریه باشد و متوقف نشود و ان‌شاءاللَّه دستاوردی برای تاریخ معاصر ما و تاریخ نزدیک به معاصر ما به همراه داشته باشد و دامنه‌ی این نوع تحقیقات هم ان‌شاءاللَّه گسترش پیدا کند. از همه‌ی آقایان به خاطر زحماتی که برای این قضایا متحمل می‌شوید، متشکریم.
والسّلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته
تاریخ تولد مرحوم حاج آقا نوراللَّه در کتاب شما احتمالاً غلط چاپی است؛ یعنی 287، حتماً تولد ایشان نیست؛ چون اگر 287 باشد، معنایش این است که در 1300 که ایشان از سامرا برگشته، سیزده سالش بوده؛ در حالی‌که تاریخ صحیح، همان 278 است. این را اصلاحش بکنید، تا قابل تطبیق باشد.
در کتاب شما چند جابه‌جاییِ «آقا میرزا صادق آقا»، «آقا سید صادق آقا» آمده، که حتماً باید آن را اصلاح کنید؛ چون ایشان سید نیست؛ عام بوده. خیلی هم مردِ فاضل، خوش‌بیان و خوش‌خطی بوده است. من یک اجازه‌ی روایتی دیدم به خط ایشان برای مرحوم آقای حاج مصطفی خوانساریِ قم. ما کتابخانه‌ی مرحوم حاج مصطفی خوانساری را بعد از وفات ایشان خریدیم. ایشان کتابخانه‌ی بسیار نفیسی با پنج، شش هزار جلد کتاب خوب داشت که حدود هزار و اندی از کتابهایش خطی بود. من چون دیدم این کتابها از دست می‌رود؛ ضایع می‌شود، همه‌اش را خریدیم. ایشان مثل چشمش این کتابها را حفاظت می‌کرد و در زمان حیاتش آنها را به هیچ‌کس نشان نمی‌داد، ولی من می‌دانستم چنین کتابخانه‌یی دارد. ما کتابهای خطی کتابخانه‌ی ایشان را به آستان قدس فرستادیم و کتابهای چاپی‌اش را هم به مؤسسه‌ی آقای مصباح در قم دادیم؛ هدیه کردیم. پشت جلد یکی از آن کتابها به رسم قدما - که پشت جلدِ کتاب، اجازه‌نامه می‌نوشتند - ایشان با خط بسیار قشنگِ نسخ، اجازه‌ی روایت به آسید مصطفی که در آن وقت جوان بوده، داده است. آن اجازه‌ی روایت، خیلی شیرین و قشنگ است، که گله می‌کند از زمانه؛ چون ایشان را از تبریز تبعید کرده بودند. ایشان در قم بود، پسرش هم قم بود؛ و من پسرش را دیده بودم. غرض، آمیرزا صادق آقا مرد فاضل، متدین، متعصب در دین، متصلّب و شجاع بوده است. منتها آن روشن‌بینی حاج‌آقا نوراللَّه و آن‌که فضای باز اجتماعیِ ایشان را نداشته است؛ کمااین‌که مرحوم آقای آقانجفی که برادر بزرگ ایشان هستند و با این‌که ایشان هم در مسائل اجتماعی انسان خیلی وارد و زیرکی بوده، اما این نگاه فراگیر سیاسی، مخصوص حاج‌آقا نوراللَّه است.1384/05/15

لینک ثابت
تبیین شخصیت مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه اصفهانی از لحاظ فهم سیاسی و روشنفكری

مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه انصافاً از یك نظر، قله‌ی این خاندان[نجفیون] است. ایشان از لحاظ علمی، شاگرد میرزا و اصحاب سامره است كه چند سالی در آن‌جا زندگی كرده و برگشته و شاگرد پدرش - یعنی همان مكتبِ مرحوم شیخ محمد تقی، صاحب حاشیه - است كه در اصفهان رواج پیدا كرد و مكتب علمی شد و علمای بزرگی را هم تربیت كرد.

از لحاظ فهم سیاسی هم بسیار مرد فهیم و جلوتر از زمان خودش بود؛ هم در قضیه‌ی مشروطه، انسان این مسأله را مشاهده می‌كند، هم در قضیه‌ی رضاشاه. این حركتی كه ایشان در 1345 و 1346 شروع كرد كه قم را پایگاه خودشان قرار داد و انتظاراتی را از رضاشاه مطرح كرد، كارهای خیلی بزرگی است؛ منتها آن استبداد رضاخانی و سرنیزه و قلدریِ رضاخانی نگذاشت این قضیه موج پیدا كند؛ والّا اگر یك مقدار آن فشار دیكتاتوری رضاخانی نبود، این قضیه در همه‌ی ایران موج پیدا می‌كرد و شاید نتایج بسیار مهمی را انسان می‌توانست حدس بزند كه بر آن مترتب می‌شد؛ لیكن نگذاشتند، بعد هم كه به شهادت و مسموم كردن ایشان منتهی شد. بنابراین، از لحاظ فهم سیاسی هم ایشان خیلی مهم بوده است.

نكته‌ی دیگری كه در مورد ایشان هست، روشن‌بینی و روشنفكری است. ببینید این مبارزاتی كه با فرنگی‌ها و با خارجی‌ها و با نفوذ اجانب در كشور از طرف علما انجام گرفته، كه یك نمونه‌اش خودِ میرزای شیرازی است، یك نمونه‌اش دو طرف مشروطیت هستند در نجف؛ یعنی هم آسید محمدكاظم، هم آخوند ملاكاظم خراسانی، كه هر دوی اینها مخالف حضور بیگانه بودند؛ هم آن‌كه با مشروطیت مخالفت می‌كرد، از حضور بیگانه می‌ترسید؛ هم ایشان كه مشروطه می‌خواست، آن روح آزادی‌خواهی‌اش همراه با بیگانه‌ستیزی بود، و چه مرحوم آسید عبدالحسین لاری، چه مرحوم آسید عبداللَّه بلادی در بوشهر - كه او هم داستان‌های مفصلی دارد - و چه مرحوم خیابانی و دیگرانی كه در سرتاسر كشور در آن برهه بودند، منشأ مخالفت همه‌ی آنها با خارجی‌ها بود؛ یعنی صورت قضیه این بود كه كفر در مقابل اسلام است؛ چون خارجی، كافر بود؛ فرنگی، كافر بود و نمی‌خواستند كفر بیاید. صورت این قضیه، صرفاً یك جنگ مذهبی را نشان می‌دهد؛ اما وقتی انسان كاوش می‌كند، می‌بیند در اغلب اینها، بخصوص در قضیه‌ی مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، مسأله فقط یك جنگ مذهبی نیست؛ یعنی دعوای این نیست كه مسیحی‌ها می‌خواهند بیایند غلبه پیدا كنند؛ مسیحی‌ها كه در خودِ اصفهان با آنها داشتند زندگی می‌كردند؛ ارامنه‌ی اصفهان همیشه بودند و با هم زندگی می‌كردند و مشكلی هم نداشتند؛ پس دعوا، دعوای مذهبی نبود، بلكه دعوا، سر همان چیزی است كه ما امروز از مسأله‌ی استقلال می‌فهمیم؛ یعنی سلطه‌ی اقتصادی، سلطه‌ی فرهنگی، سلطه‌ی سیاسی، سلطه‌ی اجتماعی و نفوذ ویران‌كننده و خانه‌براندازی كه غرب در دنیا داشته - آن دوره، دوره‌یی بود كه غرب با نشاط و با سرزندگی داشت می‌آمد و حالت تهاجمی داشت - اینها این را می‌دیدند؛ این را می‌فهمیدند. مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه از آن شركتی كه احداث می‌كند، از آن حرفهایی كه می‌زند، از همان گفتگوهایی كه در كتاب «مسافر و مقیم» مطرح می‌كند - متأسفانه فرصت نشد كه من درست آن كتاب را نگاه كنم؛ فقط بخش‌هایی از آن را خواندم - نشان می‌دهد كه مرد بسیار روشن‌بین، بسیار آگاه و متوجه به ابعاد سلطه‌ی بیگانه است. اگر دولت انگلیس استعمارگر، اسلام را هم آورده بود و بنا بود همین كارها را بكند، ظاهراً در موضع ایشان تغییری پیدا نمی‌شد؛ فرقی نبود بین این‌كه مسیحی باشد یا مسلمان باشد. استعمارگری و سلطه‌ی فرهنگی و نفوذ در اركان حیات مدنی كشور بود كه این بزرگان را حساس می‌كرد و وادار می‌كرد به این‌كه مقابله كنند و مقاومت كنند.

با رضاشاه هم كه مقابله كردند، برای همین مسأله بود. درست است كه مبارزات مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه در دو بخش تقسیم می‌شود: بخشِ مقابله‌ی با خارجی؛ و بخشِ مبارزه‌ی با استبداد. این دو بخش، كاملاً در زندگی ایشان و در مبارزات ایشان محسوس و قابل تفكیك است؛ لیكن با رضاخان هم كه ایشان مبارزه می‌كند، گویی برایش كاملاً روشن است كه رضاخان پیش‌كرده‌ی همان خارجی است، كه آمده. این، همان چیزی است كه برای نسل امروز ما، جزو واضحات است؛ اما آن روز این قضیه جزو واضحات نبود؛ روشن نبود. آن روز حتّی كسانی با شعارهای رضاشاه جذب می‌شدند و حرف او را باور می‌كردند! من در یكی از همین نوشته‌ها - كه انسان دلش نمی‌آید از بعضی‌ها كه آدمهای خوبی هم بودند، اسم بیاورد - تعبیری دیدم كه تعبیرِ ستایش‌آمیزی از رضاشاه بود! البته اسم نیاورده بود، اما پیدا بود كه مقصودش رضاشاه است. اینها كسانی بودند كه قطعاً رضاشاه می‌خواست ریشه‌ی آنها را بِكند، و كند؛ اما از این قبیل تصورات و توهمات و اشتباهات وجود داشت؛ ولی برای ما، امروز روشن است. انسان احساس می‌كند كه مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، آن روز می‌فهمید كه مبارزه‌ی با رضاشاه، فقط مبارزه‌ی با نظام اجباری و كلاه فرنگی نیست؛ بحثِ این است كه یك آدمی بر سر كار آورده شده و بَركشیده شده، برای این‌كه اهداف انگلیس را در ایران پیاده كند. او این را حس می‌كرد و می‌خواست با آن مقابله كند؛ منتها برای مقابله‌اش شعار پیدا می‌كند؛ مثل همین شعارِ مقابله با نظام اجباری و همین چیزهایی كه ایشان وقت آمدن به قم مطرح كرده بودند. همه این‌طور نبودند. مثلاً مرحوم میرزا صادق آقا - كه البته شما سید صادق آقا نوشته‌اید، كه غلط است؛ چون ایشان سید نبوده - كه من ایشان را از روی آثارش تا حدود زیادی می‌شناسم، این‌گونه نبوده؛ انسان این را حس نمی‌كند كه او با این نگاه متجدد و روشن‌بینانه قضایا را نگاه می‌كرده؛ اما در مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، نه؛ این كاملاً محسوس است كه عمیق و نافذ فكر می‌كرده است.1384/05/15

لینک ثابت
سلطه خارجیها بر ایران ؛دلیل مخالفت علما در مشروطیت با آنان

این مبارزاتی كه با فرنگی‌ها و با خارجی‌ها و با نفوذ اجانب در كشور از طرف علما انجام گرفته، كه یك نمونه‌اش خودِ میرزای شیرازی است، یك نمونه‌اش دو طرف مشروطیت هستند در نجف؛ یعنی هم آسید محمدكاظم، هم آخوند ملاكاظم خراسانی، كه هر دوی اینها مخالف حضور بیگانه بودند؛ هم آن‌كه با مشروطیت مخالفت می‌كرد، از حضور بیگانه می‌ترسید؛ هم ایشان كه مشروطه می‌خواست، آن روح آزادی‌خواهی‌اش همراه با بیگانه‌ستیزی بود، و چه مرحوم آسید عبدالحسین لاری، چه مرحوم آسید عبداللَّه بلادی در بوشهر - كه او هم داستان‌های مفصلی دارد - و چه مرحوم خیابانی و دیگرانی كه در سرتاسر كشور در آن برهه بودند، منشأ مخالفت همه‌ی آنها با خارجی‌ها بود؛ یعنی صورت قضیه این بود كه كفر در مقابل اسلام است؛ چون خارجی، كافر بود؛ فرنگی، كافر بود و نمی‌خواستند كفر بیاید. صورت این قضیه، صرفاً یك جنگ مذهبی را نشان می‌دهد؛ اما وقتی انسان كاوش می‌كند، می‌بیند در اغلب اینها، بخصوص در قضیه‌ی مرحوم حاج‌آقا نوراللَّه، مسأله فقط یك جنگ مذهبی نیست؛ یعنی دعوای این نیست كه مسیحی‌ها می‌خواهند بیایند غلبه پیدا كنند؛ مسیحی‌ها كه در خودِ اصفهان با آنها داشتند زندگی می‌كردند؛ ارامنه‌ی اصفهان همیشه بودند و با هم زندگی می‌كردند و مشكلی هم نداشتند؛ پس دعوا، دعوای مذهبی نبود، بلكه دعوا، سر همان چیزی است كه ما امروز از مسأله‌ی استقلال می‌فهمیم؛ یعنی سلطه‌ی اقتصادی، سلطه‌ی فرهنگی، سلطه‌ی سیاسی، سلطه‌ی اجتماعی و نفوذ ویران‌كننده و خانه‌براندازی كه غرب در دنیا داشته - آن دوره، دوره‌یی بود كه غرب با نشاط و با سرزندگی داشت می‌آمد و حالت تهاجمی داشت - اینها این را می‌دیدند؛ این را می‌فهمیدند.1384/05/15
لینک ثابت
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی