لیبرال دموکراسی - تعداد فیش : 42 ، تعداد مقاله : 8
1394/11/19
1394/06/25
1394/06/25
1393/05/01
1390/11/14
1390/11/14
1390/11/14
1390/11/10
1390/08/11
1390/07/22
1390/07/22
1390/07/20
1389/06/14
1389/03/14
1388/12/08
1387/02/14
1386/10/12
1386/07/09
1386/06/31
1386/03/14
1386/01/01
1385/01/25
1384/11/18
1384/10/29
1384/10/19
1384/03/14
1384/02/11
1383/10/17
1383/05/25
1383/04/17
1382/11/08
1382/10/29
1382/10/04
1382/09/26
1382/01/22
1381/12/06
1381/07/13
1381/06/24
1381/03/14
1380/08/20
1380/08/08
1379/12/09

بحمدالله فعّالیّتهای مسئولین کشور خوب است، حقّاً و انصافاً دارند فعّالیّت میکنند، تلاش میکنند؛ منتها مراقبت مضاعف لازم است؛ چون این دشمن دشمن نابکاری است، دشمن وقیح و بی‌حیائی است.
آمریکا به ساده‌ترین سؤالهای افکار عمومی دنیا امروز جواب نمیدهد. افکار عمومی دنیا از آمریکایی‌ها میپرسند آیا شما خبر دارید که یک کشوری دارد یمن را ده ماه، یازده ماه بمباران میکند، شهرها را نابود میکند؟ اطّلاع دارید یا اطّلاع ندارید؟ اگر اطّلاع دارید چرا حمایت میکنید؟ اگر اطّلاع دارید چرا اعتراض نمیکنید؟ اگر اطّلاع دارید و این را جنایت میدانید، چرا هواپیماهای سوخت‌رسان‌تان به آنها کمک میکنند؟ چرا کمک میکنید؟ چرا حمایت میکنید؟ شما که دم از حقوق بشر میزنید، جوابش را بدهید. اینکه هزاران کودک، هزاران زن و مرد، غیر نظامی، داخل خانه‌ها، در بیمارستان‌ها، در مدرسه‌ها بدون هیچ دفاعی کشته بشوند، تروریسم نیست؟ این وقیح‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل تروریسم دولتی نیست؟ چرا از آن حمایت میکنید؟ آمریکایی‌ها به این جواب نمیدهند؛ صاف‌صاف به چشم مردم دنیا نگاه میکنند، ادّعای طرف‌داری از حقوق بشر هم میکنند! این حالا یمن است؛ مسئله، مسئله‌ی این یک سال اخیر است؛ آن طرف فلسطین است با ۶۰ سال، ۶۵ سال سابقه. می‌بینید مردم فلسطین را دارند چه‌کار میکنند، می‌بینید خانه‌هایشان را خراب میکنند، می‌بینید مزرعه‌هایشان را نابود میکنند، می‌بینید ساختمان‌سازی میکنند و عناصر صهیونیست را با تفنگ در آن خانه‌ها می‌نشانند و مسلّح نگهشان میدارند؛ اینها را می‌بینید، [پس‌] چرا دفاع میکنید؟ چرا پول میدهید؟ چرا دائماً در قبال به قول خودتان لابی صهیونیستیِ داخل آمریکا کوتاه می‌آیید و دائماً تملّق میگویید؟ چرا؟ اینها سؤالات ساده‌ی افکار عمومی است. به یک کلمه از این سؤالها جواب نمیدهند. آن‌وقت ادّعای دوستی میکنند، ادّعای علاقه‌مندی به حقوق بشر میکنند، ادّعای دموکراسی میکنند. در کشورهایی که هم‌پیمان آمریکا در منطقه‌ی ما هستند، اسم انتخابات را نمیشود آورد، اصلاً با پدیده‌ای به نام انتخابات آشنایی ندارند، اصلاً نمیفهمند انتخابات چیست، [امّا] آمریکای طرف‌دار دموکراسی با اینها عقد اخوّت بسته؛ [آن‌هم‌] چه‌جور! همه‌جور هم از آنها دفاع میکند. دشمن ما یک‌چنین دشمنی است؛ آمریکا یک‌چنین موجودی است. البتّه من بارها گفته‌ام که منظور، هیئت حاکمه‌ی آمریکا است؛ منظور نظام آمریکایی است -به مردم آمریکا ما کاری نداریم- نظام آمریکا یک چنین نظامی است. وقیحانه‌ترین کارهای خلاف را انجام میدهند، بعد هم تو روی آدم میخندند، و جوابی هم به این سؤالات نمیدهند! خب، اگر واقعاً جوابی دارند جواب بدهند به افکار عمومی عالم. وقتی یک کشوری در مقابل یک‌چنین دشمنی است، باید حواسش جمع باشد؛ ملّت ایران باید حواسش جمع باشد. به فضل الهی، حواس ملّت ایران جمع است و جمع بوده است، و این حرکت عظیم مردمی تاکنون توانسته است تدبیر این دشمن حیله‌گر و غدّار و نابکار را خنثی بکند؛ بعد از این هم به فضل الهی این دشمن را خوار خواهد کرد.

دشمنان انقلاب اسلامی همان کسانی هستند که ده پانزده سال قبل وارد منطقه شدند، شعارشان ایجاد امنیّت بود؛ امروز شما نگاه کنید کجای این منطقه امنیّت دارد؟ ناامنی سراسر این منطقه را گرفته؛ غرب آسیا و شمال آفریقا. وقتی به افغانستان حمله کردند، شعارشان مبارزه‌ی با تروریسم بود [امّا] امروز تروریسم همه‌ی منطقه را فرا گرفته؛ آن هم چه تروریسمی! تروریسم وحشی و خشن؛ تروریسمی که آدمهایش انسانها را -دشمنان خودشان را- زنده‌زنده در آتش جلوی چشم همه میسوزانند؛ از امکانات گوناگون فنّی هم استفاده میکنند برای اینکه این منظره را درست به چشم و باور همه‌ی مردم دنیا منتقل کنند و منعکس کنند؛ تروریسم این‌جوری! عناصر تکفیری امروز این‌جور هستند؛ بچّه را در مقابل مادرش میکُشند، پدر و مادر را در مقابل فرزندانشان سر میبُرند. اینها آمده بودند تروریسم را در منطقه با این شعار و با این ادّعا -نمیگویم خواست واقعی‌شان این بود؛ شعارشان این بود- از منطقه برچینند؛ امروز کجای منطقه تروریسم نیست؟ آمده بودند به ادّعای خودشان دموکراسی ایجاد کنند؛ امروز مرتجع‌ترین و مستبدترین و دیکتاتورترین رژیم‌های این منطقه به کمک آمریکا و متّحدین آمریکا دارند سرِ پای خودشان می‌ایستند و به جنایات خودشان ادامه میدهند.

واقعاً یکی از مشکلات اساسی آمریکا این است؛ این مشکل به پَروپای سیاستمداران آمریکا هم پیچیده؛ حسابی درگیرند. از رژیم‌هایی حمایت میکنند که در طول سالهای متمادی شعار ضدّ دیکتاتوری و شعار حقوق بشری آنها با وجود این رژیم‌ها نقض میشود؛ این الان در بین روشنفکران و نخبگان سیاسی و فکری آمریکا، حسابی مسئله ایجاد کرده؛ نمیتوانند جواب بدهند؛ این دشمن یک چنین موجودی است. دشمنی که در مقابل ما است، آن مسئله‌ی حقوق بشرش، آن مسئله‌ی دموکراسی‌اش، آن مسئله‌ی تروریسمش، آن مسئله‌ی ایجاد امنیّتش، آن مسئله‌ی صلح؛ میگفتند ما میجنگیم برای صلح؛ کو صلح؟ همه‌ی منطقه را آلوده‌ی به جنگ کردند؛ کجای این منطقه الان جنگ نیست؟ دشمن این است. آن‌که انقلاب در مقابل او ایستاده، آن‌که شما در مقابلش سینه سپر کرده‌اید، این است؛ یک چنین موجودی با این‌همه تناقض، با این‌همه نقطه‌ی ضعف، با این‌همه خلل معرفتی و عملی؛ این است آن دشمن.

امروز منطق لیبرال‌‌دموکراسى - این منطق و نظام فکرى که امروز کشورهاى غربى بر اساس آن دارند هدایت و اداره میشوند - از کمترین ارزش اخلاقى برخوردار نیست. هیچ ارزش اخلاقى در آن وجود ندارد، احساس انسانیت در آن وجود ندارد؛ در واقع دارند خودشان را رسوا میکنند، دارند خودشان را در مقابل نگاه قضاوتگرِ امروز ملتهاى دنیا و فرداى تاریخ، رسوا میکنند. ما این را به‌‌عنوان یک تجربه‌‌ى مهم باید براى خودمان حفظ کنیم و آمریکا را بشناسیم. آمریکا این است، نظام لیبرال‌‌دموکراسى این است. این در عمل ما، در قضاوت ما، در برخورد ما، اثر خواهد گذاشت و باید اثر بگذارد. آن [جبهه‌‌اى‌‌] که امروز در مقابل نظام جمهورى اسلامى قرار گرفته است و در قضایاى مختلف، در چالش با نظام جمهورى اسلامى است، یعنى دولت ایالات متحده‌‌ى آمریکا و دنباله‌‌روانش، این هستند، واقعیتشان این است، حقیقتشان این است: نسبت به کشتار انسانها و نسبت به کشتار مردم بى‌‌دفاع هیچ حساسیتى که ندارند هیچ، از ظالم و مرتکب جنایت دلخراش و جنایتهاى بزرگ - مثل آنچه امروز در غزه دارد میگذرد - دفاع و حمایت هم میکنند. این باید براى ما یک معیار باشد. یعنى ملت ایران، دستگاه فکرى ما، دانشجویان ما، روشنفکران ما، نباید این را فراموش بکنند؛ آمریکا این است؛ نظام قدرت غربى و پایه‌‌ى فکرى او که لیبرال‌‌دموکراسى است این است؛ این امروز در مقابل نظام اسلامى قرار دارد.

گروه اول، بازندگان اصلی در مصر و تونس و سایر نهضتها بوده و خواهند بود. مشروعیت و اینک موجودیت قطب سرمایه‌داری و الگوی لیبرال دموکراسی غرب، حتّی در خود اروپا و آمریکا نیز با خطر اضمحلال روبه‌رو شده و در شرائطی شبیه شرائط بلوک شرق کمونیستی در دهه 80 میلادی قرار گرفته‌اند. فروپاشی اخلاقی و اجتماعی، بحرانهای بی‌سابقه‌ی اقتصادی، شکستهای بزرگ نظامی در عراق و افغانستان و لبنان و غزه، سقوط یا تزلزل اکثر دیکتاتورهای وابسته و دست‌نشانده‌ی آنان در کشورهای مسلمان و عربی و بویژه از دست دادن مصر، به خطر افتادن رژیم صهیونیستی از شمال و غرب و از درون به نحوی بی‌سابقه، افشاء شدن ماهیت وابسته‌ی سازمانهای بین‌المللی و برخوردهای گزینشی و سیاسی با مسئله‌ی دموکراسی و حقوق بشر، تناقض‌گوئی و پریشان‌گوئی در موضعگیری دوگانه در برابر مسائل لیبی، مصر، بحرین، یمن و ...
اینها دسته‌ی اول را در بحران اعتماد جهانی و بحران تصمیم‌گیری عمیقی فرو برده است و اینک بزرگترین هدفشان پس از ناتوانی از مهار و سرکوب ملتها، تلاش در جهت تسلط بر اتاق فرمان انقلابها و نفوذ به درون احزاب مؤثر، حفظ حداکثری ساختارهای قبلی رژیمهای فاسد و اکتفاء به رفرمهای سطحی و نمایشی، بازسازی نیروهای بومیِ خود در کشورهای انقلاب کرده، تطمیع، تهدید و احتمالاً در آینده، ترور و یا تلاش برای خریدن برخی افراد و گروهها در جهت متوقف ساختن یا ارتجاع در انقلابها و سرد کردن، مأیوس کردن یا درگیر کردن مردم با مسائل فرعی و با یکدیگر، دامن زدن به تضادهای قومی و قبیله‌ای یا مذهبی و یا حزبی، جعل شعارهای انحرافی در جهت تغییر ماهیت جنبشها، کنترل مستقیم یا غیرمستقیم بر ذهن و زبان انقلابیون و کشاندن آنان به درون بازی‌های سیاسی و یا تفرقه‌اندازی میان آنان و از طریق آنان، میان گروههای مردمی، تلاش برای سازش پشت پرده با برخی خواص با وعده‌هائی دروغ همچون کمک مالی و... و ده‌ها ترفند دیگر است که به نمونه‌هائی از آنها در کنگره‌ی بین‌المللی بیداری اسلامی در تهران قبلاً اشاره کردم.

در این جهاد بزرگ، کار اصلی شما این خواهد بود که چگونه یک تاریخِ عقب‌ماندگی و استبداد و بی‌دینی و فقر و وابستگی حاکم بر کشورهایتان را در کوتاه‌ترین زمانها ان‌شاءاللّه جبران کنید و چگونه با رویکرد اسلامی و به شیوه‌ای مردم‌سالارانه و رعایت عقلانیت و علم، جامعه‌سازی کنید و تهدیدهای داخلی و خارجی را یک به یک از سر بگذرانید؛ چگونه «آزادی و حقوق اجتماعی» منهای «لیبرالیزم»، و «برابری» منهای «مارکسیزم»، و «نظم» منهای «فاشیزم غرب» را نهادینه کنید؛ چگونه تقید خویش به شریعت مترقی اسلام را حفظ کنید، بی‌آنکه گرفتار جمود و تحجر شوید؛ چگونه مستقل شوید، بی‌آنکه منزوی شوید؛ چگونه پیشرفت کنید، بی‌آنکه وابسته شوید؛ چگونه مدیریت علمی کنید، بی‌آنکه سکولاریزه و محافظه‌کار شوید.

«دموکرات بودن» اگر به معنای مردمی بودن و انتخابات آزاد در چارچوب اصول انقلابهاست، همه دموکرات باشید؛ و اگر به معنای افتادن به دام لیبرال دموکراسی درجه‌ی دوم و تقلیدی باشد، هیچ یک دموکرات نباشید.

آنچه که من به شما جوانان عزیز و فرزندان خودم عرض میکنم، این است که بدانید امروز تاریخ جهان، تاریخ بشریت، بر سر یک پیچ بزرگ تاریخی است. دوران جدیدی در همه‌ی عالم دارد آغاز میشود. نشانه‌ی بزرگ و واضح این دوران عبارت است از توجه به خدای متعال و استمداد از قدرت لایزال الهی و تکیه‌ی به وحی. بشریت از مکاتب و ایدئولوژی‌های مادی عبور کرده است. امروز نه مارکسیسم جاذبه دارد، نه لیبرال‌دموکراسی غرب جاذبه دارد - می‌بینید در مهد لیبرال‌دموکراسی غرب، در آمریکا، در اروپا چه خبر است؛ اعتراف میکنند به شکست - نه ناسیونالیستهای سکولار جاذبه‌ای دارند. امروز در میان امت اسلامی، بیشترین جاذبه متعلق است به اسلام، به قرآن، به مکتب وحی؛ که خدای متعال وعده داده است که مکتب الهی و وحی الهی و اسلام عزیز میتواند بشر را سعادتمند کند. این یک پدیده‌ی بسیار مبارک و بسیار مهم و پرمعنائی است.

امروز در خود آمریکا، در خود کشورهای غربی، در خود نظام سرمایه‌داری و به اصطلاح لیبرال‌دموکراسی - که هم «لیبرال»اش دروغ است، هم «دموکراسی»اش دروغ است - اینها شکست‌خورده‌اند. امروز مردم آمریکا در سرتاسر ایالات آمریکا، و مردم در هشتاد کشور جهان علیه این نظام ایستادگی کردند. ممکن است مردم را سرکوب کنند، اما این آتش خاموش نخواهد شد. نمیتوانند دفاع کنند؛ دستشان خالی است. دنیا جریان دیگری پیدا کرده است و بدانید به حول و قوه‌ی الهی، مبارزه‌ی حق - که با سردمداری ملت ایران و با پرچم اسلام آغاز شده است - با باطل، با طاغوتها، با فرعونها و با فرعون استکبار، تا سرنگونی استکبار ادامه پیدا خواهد کرد.

یکی از چیزهائی که در هر حرکت عمومی و در هر نهضت لازم است، این است که بر اساس تفکرات و مبانی پایه‌ای این نهضت و این جریان، هم بایستی «واژه‌سازی» بشود، هم بایستی «نهادسازی» بشود. وقتی یک فکر جدید - مثل فکر حکومت اسلامی و نظام اسلامی و بیداری اسلامی - مطرح میشود، مفاهیم جدیدی را در جامعه القاء میکند؛ لذا این حرکت و این نهضت باید واژه‌های متناسب خودش را دارا باشد؛ اگر از واژه‌های بیگانه وام گرفت، فضا آشفته خواهد شد، مطلب ناگفته خواهد ماند.
ما مردم‌سالاری را قبول داریم، آزادی را هم قبول داریم، اما لیبرال‌دموکراسی را قبول نداریم. با اینکه معنای لغوی «لیبرال‌دموکراسی»، همین آزادی و همین مردم‌سالاری است، اما واژه‌ی لیبرال‌دموکراسی در اصطلاح مردم عالم، در معرفت و شناخت مردم عالم، با یک مفاهیمی همراه است که ما از آن مفاهیم بیزاریم؛ نمیخواهیم آن اسم را بر روی مفهوم پاکیزه و سالم و صالح و خالصِ خودمان بگذاریم؛ لذا ما برای نظام مطلوب خودمان، اسم جدید میگذاریم؛ میگوئیم مردم‌سالاری اسلامی، یا جمهوری اسلامی؛ یعنی نام جدید انتخاب میکنیم. یا برای تقسیم درست ثروت و استفاده‌ی همگان از ثروتهای عمومی، که یکی از اهداف والا و اساسی اسلام است، از واژه‌ی «سوسیالیسم» استفاده نمیکنیم. با اینکه سوسیالیسم هم از لحاظ معنای لغوی ناظر به همین معناست، لیکن با یک مفاهیم دیگری همراه است که ما از آن مفاهیم بیزاریم؛ با یک واقعیتهائی در تاریخ و در جامعه همراه شده که ما آنها را قبول نداریم. لذا ما به جای استعمالات و اصطلاحاتی که بین چپ‌روها و مارکسیستها و اینها معروف بود، اصطلاح «استکبار» را، اصطلاح «استضعاف» را، اصطلاح «مردمی بودن» را مطرح کردیم و آوردیم. ما آوردیم، یعنی انقلاب آورد، نه اینکه اشخاص خاصی در این زمینه تأثیر حتمی و قاطعی داشته باشند.

بدیهی است که شیطانهای عالم دست برنمیدارند؛ تا وقتی از پا نیفتند، دست برنمیدارند. حکومت منحرف و کج و غلط شوروی تا وقتی بود، مثل همین نظام لیبرال‌سرمایه‌داری و - به قول خودشان - لیبرال‌دموکراسی، با اسلام و جمهوری اسلامی مخالف بود. میدانید اینها در صد تا مسئله با هم مخالف بودند، اما در چند مسئله با همدیگر توافق داشتند؛ یکی از آن مسائل و در رأس آنها، مبارزه‌ی با قیام اسلام و پیشرفت اسلام و نظام جمهوری اسلامی بود. ولی خب، نظام منحرفِ شیطانیِ شوروی نابود شد، این یکی هم نابود خواهد شد؛ اما تا هستند، زور خودشان را میزنند و همه‌ی همت خودشان را به میدان می‌آورند برای مقابله‌ی با نظام اسلامی؛ البته بلاشک بی‌فایده است. اگر این طرف ایستادگی داشته باشد، صبر داشته باشد، امید را در دل خود از دست ندهد و دنبال کند، قطعاً پیروزی با این طرف است؛ این یکی از سنتهای الهی است. خدای متعال صادق است، اصدق القائلین است؛ «و لینصرنّ اللَّه من ینصره»، «ان تنصروا اللَّه ینصرکم».

این چیزی که به عنوان «جنبش وال استریت»، مردم آمریکا را به هیجان آورده، مهم است. سعی کردند این را کوچک نشان بدهند، الان هم سعی میکنند کوچک نشان بدهند. همین آقایانی که مدعی هستند آزادی بیان لازم است و طرفدار آزادی بیانند، تا دو سه هفته از شروع این جنبش، از همه‌ی روزنامه‌های مهم آمریکا، فقط یک روزنامه خبر این حرکت را منتشر کرد؛ بقیه به سکوت برگزار کردند! اینهائی که اگر در گوشه‌ای از دنیا - آنجائی که با سیاستهای اینها مخالف است - یک چیز کوچکی اتفاق بیفتد، صد برابر آن را بزرگ میکنند، یک حرکت به این عظمت را بکلی مورد سکوت قرار دادند؛ مسکوت گذاشتند. ولی خب، بالاخره دیدند چاره‌ای نیست. خود همان کسانی که آنجا جمعند - این چندین هزار نفری که در نیویورک در وال استریت جمع شده‌اند - و اشباه آنها در شهرهای دیگر و ایالات دیگر آمریکا، آنها را مجبور کردند؛ لذا حالا به این حادثه اقرار میکنند. البته میخواهند موج‌سواری کنند؛ اما قضیه، قضیه‌ی مهمی است.

یک مسئله این است که فساد رژیم سرمایه‌داری برای آن مردم، محسوس و عینی شده است. ممکن است این حرکت را سرکوب کنند، اما نمیتوانند ریشه‌های این حرکت را از بین ببرند؛ بالاخره یک روزی این حرکت آنچنان خواهد بالید که نظام سرمایه‌داری آمریکا و غرب را بکلی به زمین خواهد زد. رژیم فاسد سرمایه‌داری نه فقط به مردم کشورهای افغانستان و عراق و بقیه‌ی جاها رحم نمیکند، بلکه به مردمِ خودش هم رحم نمیکند. مردم در این اجتماعات و تظاهرات چندین هزار نفری نیویورک یک تابلوئی بلند کردند که رویش نوشته بود: «ما 99 درصدیم». یعنی 99 درصد ملت آمریکا - اکثریت ملت آمریکا - محکومِ یک درصدند. جنگ عراق و افغانستان را آن یک درصد راه می‌اندازد، اما کشته و غرامتش را آن 99 درصد میدهد. این آن چیزی است که مردم را بیدار کرده، وادار به اعتراض کرده. البته شیوه‌های تبلیغاتی و جنگ روانی مسئولان آمریکائی و سازمان سیا و دیگران، شیوه‌های بسیار قهار و جباری است؛ ممکن است بر اینها فائق بیایند؛ اما بالاخره حقیقت قضیه روشن شد و بیشتر روشن خواهد شد. با این همه ادعا، رژیم سرمایه‌داری این است؛ لیبرال دموکراسی غرب این است.

حمایت از اسرائیل را همین یک درصد میکنند. مردم آمریکا انگیزه و علاقه‌ای به حمایت از اسرائیل ندارند، که پول بدهند، مالیات بدهند، خرج کنند، برای اینکه بتوانند غده‌ی سرطانی اسرائیل، دولت جعلی اسرائیل را در یک منطقه‌ای سر پا نگه دارند. بعد هم نوع برخوردشان؛ آن از کتمان و مسکوت نگهداشتن، بعد هم شدت عمل؛ هم در آنجا، هم در بعضی کشورهای اروپائی. در انگلیس آنچنان شدت عملی به خرج دادند که ده یکِ آن را انسان در کشورهای عقب‌افتاده‌ای که نظامهای دیکتاتوری با مردم برخورد میکنند، مشاهده نمیکند. اینها آن وقت مدعی طرفداری از حقوق بشر، مدعی آزادی بیان، مدعی آزادی اجتماعات، مدعی همه‌ی مردم دنیایند. آن کسانی که توصیه میکردند ما روشهای نظام سرمایه داری را دنبال کنیم، آنها را یاد بگیریم، آنها را عمل کنیم، به این واقعیتها نگاه کنند، ببینند که نظام سرمایه‌داری چیست؛ بن‌بست کامل. امروز نظام سرمایه‌داری در یک بن‌بست کامل است. ممکن است نتائج این بن‌بست سالها بعد به نتائج نهائی برسد، اما بحران غرب به طور کامل شروع شده.

یکی از آقایان اشاره کردند که ما در برخورد با علوم انسانیِ کنونی، به جای برخورد سلبی با رویکردهای غربی، برخورد ایجابی بکنیم؛ به معنای اینکه رویکردهای اسلامی را مطرح کنیم. بله، اساس قضیه همین است؛ شکی نیست. در خلأ که نمیشود زندگی کرد. وقتی مسئله مطرح شد، پاسخ میخواهد؛ یا پاسخ اوست، یا پاسخ ماست؛ منتها مهم دو چیز است: یکی اینکه همین پاسخی که ما داریم، باید تدوین شود- این کار را شما باید بکنید، این را اساتید حوزه و دانشگاه باید بکنند؛ کی این کار را بکند؟ این که دیگر کار دولتی نیست- دوم اینکه جرأت مناقشه‏ی در رویکرد کنونیِ غربیِ ناشی از لیبرال دموکراسی به وجود بیاید؛ این دو چیز لازم است. این هر دو چیز دست شماست؛ دست اساتید متخصص در علوم انسانی است. البته اینکه گفته شود یک مدیریتی لازم است، یک ساختار ویژه‏ای لازم است، اینها قابل تأمل است، قابل توجه است؛ باید رویش مطالعه کرد، حرف درستی هم هست- لااقل کلی‏اش درست است- لیکن به هر حال کار، کار اساتید علوم انسانی است.

امام را صریح باید آورد وسط میدان. مواضعش بر علیه استکبار، مواضعش بر علیه ارتجاع، مواضعش بر علیه لیبرال دموکراسی غرب، مواضعش بر علیه منافقان و دورویان را باید صریح گذاشت. کسانی که تحت تأثیر آن شخصیت عظیم قرار گرفتند، این مواضع را دیدند و تسلیم شدند. نمی‏شود به خاطر اینکه زید و عمرو از امام خوششان بیاید، ما مواضع امام را پنهان کنیم یا پوشیده کنیم یا آن چیزهائی که به نظرمان تند می‏آید، کم‏رنگ کنیم. عده‏ای در یک دورانی- که ما آن دوران را به یاد داریم؛ دوران جوانی‏های ما- برای اینکه اسلام علاقه‏مندان و طرف‏دارانی پیدا کند، بعضی از احکام اسلام را کم‏رنگ می‏کردند، ندیده می‏گرفتند؛ حکم قصاص را، حکم جهاد را، حکم حجاب را انکار و پنهان می‏کردند، می‏گفتند این‏ها از اسلام نیست، قصاص از اسلام نیست، جهاد از اسلام نیست، برای اینکه فلان مستشرق یا فلان دشمن مبانی اسلامی از اسلام خوشش بیاید! این غلط است. اسلام را با کلیتش بایستی بیان کرد.
امام منهای خط امام، آن امامی نیست که ملت ایران به نفس او، به هدایت او جانشان را کف دست گرفتند، فرزندانشان را به کام مرگ فرستادند، از جان و مالشان دریغ نکردند و بزرگترین حرکت قرن معاصر را در این نقطه‏ی عالم به وجود آوردند. امام منهای خط امام، امام بی‏هویت است. سلب هویت از امام، خدمت به امام نیست. مبانی امام، مبانی روشنی بود. این مبانی- اگر کسی نخواهد مجامله کند، تعارف کند- در کلمات امام، در بیانات امام، در نامه‏های امام، و بخصوص در وصیت‏نامه‏ی امام- که کوتاه‏شده‏ی همه‏ی آن مواضع است- منعکس است. این مبانی فکری همان چیزی است که آن موج عظیم و سهمگین را علیه غارتگری‏های غرب و یکه‏تازی‏های آمریکا در دنیا به وجود آورد. شما خیال می‏کنید اینکه رئیس‏جمهورهای گوناگون آمریکا به هر کشوری از این کشورهای آسیا و خاورمیانه سفر کردند، حتّی در بعضی از کشورهای اروپائی مردم جمع شدند و علیه آن‏ها شعار دادند، همیشه این‏جور بود؟ نه، این حرکت امام بود، افشاگری امام بود، موضع‏گیری امام بود که استکبار را رسوا کرد، صهیونیسم را رسوا کرد، و روح مقاومت را در ملتها و بخصوص در جوامع اسلامی زنده کرد.
این کج‏اندیشی است که ما مواضع امام را انکار کنیم. این کج‏اندیشی را هم متأسفانه بعضاً کسانی انجام می‏دهند که یک‏وقتی خودشان جزو مروجان افکار امام بودند یا جزو پیروان امام بودند. حالا به هر دلیلی راه‏ها کج می‏شود، هدفها گم می‏شود، یک عده‏ای برمی‏گردند؛ بعد از آنکه سالهای متمادی برای امام و برای این هدفها حرف زدند و حرکت کردند، در مقابل این اهداف و این مبانی می‏ایستند و آن حرفها را می‏زنند!
خوب، خط امام اجزائی دارد. مهم‏ترینِ آنچه که در مورد خط امام و راه امام می‏شود گفت، چند نکته است که من عرض می‏کنم. و بخصوص به جوانها عرض می‏کنم: بروید وصیت‏نامه‏ی امام را بخوانید. امامی که دنیا را تکان داد، امامی است که در این وصیّت‏نامه منعکس است، در این آثار و گفتار منعکس است.
اولین و اصلی‏ترین نقطه در مبانی امام و نظرات امام، مسئله‏ی اسلام ناب محمدی است؛ یعنی اسلام ظلم‏ستیز، اسلام عدالتخواه، اسلام مجاهد، اسلام طرف‏دار محرومان، اسلام مدافع حقوق پابرهنگان و رنج‏دیدگان و مستضعفان. در مقابل این اسلام، امام اصطلاح «اسلام آمریکائی» را در فرهنگ سیاسی ما وارد کرد. اسلام آمریکائی یعنی اسلام تشریفاتی، اسلام بی‏تفاوت در مقابل ظلم، در مقابل زیاده‏خواهی، اسلام بی‏تفاوت در مقابل دست‏اندازی به حقوق مظلومان، اسلام کمک به زورگویان، اسلام کمک به اقویا، اسلامی که با همه‏ی این‏ها می‏سازد. این اسلام را امام نام‏گذاری کرد: اسلام آمریکائی.
فکر اسلام ناب، فکر همیشگی امام بزرگوار ما بود؛ مخصوص دوران جمهوری اسلامی نبود؛ منتها تحقق اسلام ناب، جز با حاکمیت اسلام و تشکیل نظام اسلامی امکان‏پذیر نبود. اگر نظام سیاسی کشور بر پایه‏ی شریعت اسلامی و تفکر اسلامی نباشد، امکان ندارد که اسلام بتواند با ستمگران عالم، با زورگویان عالم، با زورگویان یک جامعه، مبارزه‏ی واقعی و حقیقی بکند. لذا امام حراست و صیانت از جمهوری اسلامی را اوجب واجبات می‏دانست. اوجب واجبات، نه از اوجب واجبات. واجب‏ترین واجبها، صیانت از جمهوری اسلامی است؛ چون صیانت اسلام- به معنای حقیقی کلمه- وابسته‏ی به صیانت از نظام سیاسی اسلامی است. بدون نظام سیاسی، امکان ندارد.
امام جمهوری اسلامی را مظهر حاکمیت اسلام می‏دانست. برای همین، امام جمهوری اسلامی را دنبال کرد، در راهش آن همه تلاش کرد و با آن شدت و حدت و اقتدار پای جمهوری اسلامی ایستاد. امام که دنبال قدرت شخصی نبود؛ امام دنبال این نبود که خودش بتواند قدرتی پیدا کند. مسئله‏ی امام، مسئله‏ی اسلام بود؛ لذا پای جمهوری اسلامی ایستاد. این مدل نو را امام به دنیا عرضه کرد؛ یعنی مدل جمهوری اسلامی.
اساسی‏ترین مسئله در جمهوری اسلامی، مبارزه با حاکمیتهای زورگویانه و اقتدارطلب دنیاست که در شکلهای مختلف خودش را نشان می‏دهد. حکومت دیکتاتوری و اقتدارطلب، فقط حکومت پادشاهان نیست؛ این یکی از انواع حکومت دیکتاتوری است. آن زمان دیکتاتوری‏های چپ وجود داشت، که دیکتاتوری یک‏حزبی در کشورها بود؛ هر کار می‏خواستند، با آحاد ملت می‏کردند؛ کسی هم به ملت پاسخگو نبود. در واقع ملت دست یک اقلیت محدودی زندانی بود. این هم یک نوع دیکتاتوری بود. یک نوع دیکتاتوری هم دیکتاتوری سرمایه‏داران است که در نظامهای بظاهر مردم‏سالار- نظامهای لیبرال دموکراسی- تجلی پیدا می‏کند. این هم نوعی دیکتاتوری است، منتها دیکتاتوری بسیار هوشمندانه و غیر مستقیم؛ در واقع دیکتاتوری سرمایه‏دارها و صاحبان ثروتهای بزرگ است.
امام جمهوری اسلامی را در مقابل این طاغوتهای بشری به وجود آورد؛ اسلام را- که در دل اسلامیت، تکیه‏ی به مردم و رأی مردم و خواست مردم وجود دارد- معیار اصلی این نظام قرار داد. بنابراین جمهوری اسلامی، هم جمهوری است، یعنی متکی به آراء مردم است؛ هم اسلامی است، یعنی متکی به شریعت الهی است. این یک مدل نو است؛ این یکی از شاخصهای عمده‏ی در خط امام است. هرکسی در باره‏ی حاکمیت نظام جمهوری اسلامی برخلاف این فکر کند، برخلاف فکر امام است؛ مدعی نشود که او دنباله‏روِ امام است، در عین حال این فکر را دارد؛ نه، فکر امام این است. این واضح‏ترین خط از خطوط اندیشه‏ی امام است.

امروز آمریکا و غرب در قضیه‏ی فلسطین و در بسیاری از قضایای دیگر صریحاً دارند دروغ می‏گویند؛ صریحاً دروغ می‏گویند. فاجعه‏ی عظیمی مثل فاجعه‏ی غزه را در جنگ 22 روزه وارونه وانمود می‏کنند. باید به این توجه کنیم. این را می‏خواهم یادآوری کنم. امروز غزه و فلسطین عرصه‏ی رسوائی غرب است. غرب با ادعای حقوق بشر بزرگ‏ترین و فجیع‏ترین نقض حقوق بشر را در غزه ندیده گرفته. تا روزهای متمادی غربی‏ها در سال گذشته یک‏کلمه حرف به نفع مردم غزه و در دفاع از آن‏ها نزدند. روزهای متمادی پشت سر هم می‏گذشت، ما هی گوشمان بود ببینیم آیا از اروپا- از آمریکا که هیچ- از سازمانهای حقوق بشر، از سازمانهای به اصطلاح مدافع آزادی، یک‏کلمه حرف به نفع مردم غزه صادر می‏شود؟ نمی‏شد. بعد از آنی که سر و صدای مردم بلند شد، مردم در کشورهای مختلف سر و صدا کردند، راه‏پیمائی کردند، تظاهرات کردند، حرف زدند، رسوائی بالا گرفت، شروع کردند به حرف زدن؛ فقط حرف! غرب هیچ‏گونه حمایتی از مردم غزه نکرد؛ در مقابل یک چنین فاجعه‏ی عظیمی که جلوی چشم همه داشت اتفاق می‏افتاد. تا امروز هم باز غرب در همان مواضع است. سازمان ملل خودش را رسوا کرد. آمریکا رسوا بود و رسواتر شد. بااینکه این گزارش گلدستون در آمده است و همه از او مطلع شدند. امروز بایستی سران جانی و مجرم رژیم صهیونیستی بیایند پای محاکمه و باید مجازات بشوند؛ ولی هیچ خبری نیست، هیچ اقدامی انجام نمی‏گیرد؛ بلکه حمایتها از دولت غاصب و دولت جعلی صهیونیستی بازهم بیشتر می‏شود! این‏ها غرب را رسوا کرد. آمریکا با این دولت جدید و رئیس‏جمهور جدید، ادعا کرد می‏خواهد تغییر به وجود بیاید. شعار تغییر برای این بود که بی‏آبروئی و بدنامی آمریکا در این منطقه‏ی اسلامی، یک مقداری بلکه ترمیم بشود؛ اما نتوانستند ترمیم کنند و بدانند که تا آخر نخواهند توانست ترمیم کنند؛ چون دروغ می‏گویند؛ چون صریحاً به مردم دارند دروغ می‏گویند. آن‏ها در خیلی از قضایا دروغ می‏گویند. حالا ما که در جمهوری اسلامی هستیم، دائماً داریم دروغهای این‏ها را می‏بینیم و می‏شنویم. واژگونه کردن حقایق و وارونه نشان دادن واقعیات، سی سال است که جلوی چشم ماست و ما به این عادت کردیم؛ لکن دنیا قضاوت خواهد کرد، تاریخ قضاوت خواهد کرد. امروز تمدن غرب- من به شما عرض بکنم- در مقابل قضیه‏ی فلسطین به چالش کشیده شده. امروز دعوی لیبرال دمکراسی غرب زیر سؤال رفته. یعنی شما در فلسطین به خاطر مقاومتتان، یک ادعای چند صدساله‏ی غرب را، که به وسیله او به دنیا تحکم می‏کرد، به زیر کشیدید و این ادعا را باطل کردید. مقاومت این قدر مهم است و عظیم است؛ این مقاومتی که شما دارید انجام می‏دهید.

در دهه‏ی اول، پیشرفت را بسیاری از انقلابیون در الگوی چپ؛ چپ دهه‏ی شصت، یعنی الگوی گرایش‏مند به سوسیالیسم می‏دیدند. هرکس هم مخالفت می‏کرد، یک تهمتی، لکه‏ای، چیزی متوجهش می‏کردند. یک عده‏ای از مسئولین، دست‏اندرکاران، فعالین عرصه‏ی کار در جمهوری اسلامی، نگاهشان نگاه حاکمیت دولت و مالکیت دولت بود؛ خوب، این نگاه، نگاه غلطی بود. نگاه به پیشرفت کشور از زاویه‏ی دید تفکر شرقیِ سوسیالیستیِ چپ محسوب می‏شد؛ این غلط بود. البته غلط بودن این خیلی زود فهمیده شد، حتّی آن کسانی که آن روز مروج همین دیدگاه بودند، ناگهان صد و هشتاد درجه برگشتند! آن افراط به یک تفریط حالا تبدیل شد.

یک برهه‏ای از زمان، نگاه به پیشرفت، نگاه غربی بود؛ یعنی همان راهی که آن‏ها رفتند، این‏ها هم باید بروند؛ تصورشان این بود. خودشان را در حدّ انگلیس و فرانسه و آلمان هم نمی‏دیدند؛ در حد همین کشورهائی مثل کره‏ی جنوبی می‏دیدند. این هم رد شد. امروز در ذهن و فکر مسئولان و به صورت یک گفتمان عمومی در ذهن نخبگان و فرزانگان، نقشه‏ی پیشرفت غربی کشور رد شده است؛ غلط از آب درآمده است. علتش هم این است که انتقاد از نقشه‏ی پیشرفت به شیوه‏ی غربی، امروز مخصوص ملتهای شرق نیست، مخصوص ما نیست؛ خودِ اندیشمندان غربی، خودِ فرزانگان غربی، زبان به انتقاد گشوده‏اند؛ هم در زمینه‏های اقتصادی، هم در زمینه‏های اخلاقی، هم در زمینه‏های سیاسی. همان چیزی که به آن افتخار می‏کردند به عنوان لیبرال دموکراسی، امروز مورد انتقاد است؛ پس این هم نقشه‏ی پیشرفت نیست. امروز ما این‏ها را می‏دانیم. البته نقشه‏ی پیشرفت اسلامی- ایرانی چیست؟ این باید تدوین شود، باید روشن شود، باید ابعاد و زوایایش مشخص شود؛ این کار به طور کامل انجام نگرفته است و باید بشود. اما همینی که ما فهمیده‏ایم که باید برگردیم به نقشه‏ی اسلامی- ایرانی، این خودش موفقیت بزرگی است. این موفقیت را امروز داریم.

خوب، این مسیر پیشرفت است. مسیرِ پیشرفت، مسیر غربی نیست، مسیر منسوخ و برافتاده‏ی اردوگاه شرقِ قدیم هم نیست. بحرانهائی که در غرب اتفاق افتاده است، همه پیش روی ماست، می‏دانیم که‏ این بحرانها گریبان‏گیر هر کشوری خواهد شد که از آن مسیر حرکت کند. پس ما بایستی مسیرِ مشخصِ ایرانی- اسلامی خودمان را در پیش بگیریم و این را با سرعت حرکت کنیم؛ با سرعت مناسب.

امروز خلأ بزرگ دنیای لیبرال دموکراسی غرب همین است. کارخانه‏ها را زیاد کردند، چرخهای گردنده را زیاد کردند، دامنه‏ی علم را گسترش دادند؛ اما عدالت اجتماعی را نتوانستند تأمین کنند. اخلاق انسانی به انحطاط کشیده شده؛ این حرفی نیست که من اینجا بگویم. مگر می‏شود در یک تریبون و منبر جهانی، که امروز این حرفها در دنیا منعکس می‏شود، چیزی برخلاف آنچه که احساس مردم آن کشورهاست، بر زبان آورد؛ حرفی است که خودشان می‏زنند.

امروز بحران اخلاقی گریبان‏گیر لیبرال دموکراسی غرب است. امروز بحران جنسی، بحران اقتصادی، بحران اخلاقی، بحران خانوادگی، گرفتاریهای همان کشورهائی است که از لحاظ علمی چشم تاریخ را خیره کردند از پیشرفتهای خودشان.

بشر سعادتمندی‏اش به این نیست که دانش او پیشرفت کند- دانش ابزار سعادت است- سعادت بشر به آسایش فکر است، به آسایش روح است، به زندگی بی‏دغدغه است، به زندگی همراه با امنیت اخلاقی و معنوی و مادی است، به احساس عدالت در جامعه است. این را غرب ندارد؛ نه اینکه ندارد، روز به روز هم از او دارد دورتر می‏شود. ما این را برای نشان دادن به دنیا به عنوان آرمان خودمان ترسیم کردیم؛ ما نکردیم، خدا کرد. ملت ایران به اقتضای ایمان خود به این راه، دنبال این راه افتاد.
برادران و خواهران عزیز من! مردم عزیز یزد! ملت عزیز ایران! اگر بخواهیم به آن آرمان برسیم، احتیاج دارد به اعتماد به نفس. باید بگوئیم می‏توانیم؛ همچنانی که تا امروز آن کارهائی را که اراده‏ی ملی به آن تعلق گرفت، توانستیم انجام بدهیم. مگر شوخی بود در یک کشوری که زیر فشار استکبار و استعمار است، فاسدترین حکومتهای جهان بر آن حکومت می‏کند و شرق و غرب عالم، منافعشان را در حکومت آن خاندان منحوس می‏بینند، این خاندان را به زیر کشیدن؛ بنیاد پوشالی حکومت سلطنتی موروثی را بکلی از بین بردن؛ یک نظام مردمی، متکی به آراء ملت، متکی به عواطف مردم، در یک چنین کشور استبدادزده‏ی در طول قرنهای متمادی به وجود آوردن؛ این کار شوخی است؟! این کار را ملت ایران کرد. امروز در این منطقه، هیچ کشوری از لحاظ اتکاء به آراء و عواطف مردم، به جمهوری اسلامی نمی‏رسد.
انسان غصه می‏خورد که بعضیها به خاطر ملاحظات سیاسی- ملاحظات جناحی باید بگویم- جوری حرف می‏زنند که گوئی در این مملکت دموکراسی، مردم‏سالاری نیست. این بی‏انصافی است. بیست و هشت سال است که این ملت هر سال به طور متوسط یک انتخابات دارد؛ انتخابات آزاد، انتخابات از روی عقلانیت، انتخابات با حضور گسترده‏ی مردم، دارای نوسان، با حضور گرایشهای مختلف. چرا برای دلخوشی دشمنانمان که سعی می‏کنند انکار کنند وجود دموکراسی در سایه‏ی اسلام را و مرتباً منفی‏بافی می‏کنند، ما هم همان حرفهای آن‏ها را تکرار کنیم؟

امروز حقاً و انصافاً در دنیای فکر و اندیشه- حالا آن‏هائی که با فکر و اندیشه سروکار ندارند، با آن‏ها کاری نداریم- یک خلأ و سؤال در دنیای غرب وجود دارد؛ این خلأ را دیگر پاسخهای لیبرال دموکراسی نمی‏تواند پر کند، کمااینکه سوسیالیزم نتوانست پر کند. این خلأ را یک منطق انسانی و معنوی می‏تواند پر کند، که این در اختیار اسلام است. از مرحوم دکتر زریاب که هم دانشگاهی مسلطِ خوبی بود، هم طلبه‏ی خوبی بود- ایشان دوره‏ی طلبگی خوبی را گذرانده بود و با علوم اسلامی آشنا بود و شاگرد امام بود- یکی از دوستانمان نقل‏ می‏کرد- من خودم از ایشان نشنیدم- که یک فرصت مطالعاتی در اواخر عمرش گرفته بود و رفته بود اروپا، بعد که برگشته بود، گفته بود امروز آن چیزی که من در محیطهای عملیِ دانشگاههای اروپا مشاهده کردم، نیاز به ملّا صدرا و شیخ انصاری است. شیخ انصاری کارش در حقوق است، فقه است؛ ملّا صدرا حکمت الهی است. می‏گوید من می‏بینم امروز این‏ها تشنه‏ی ملّا صدرا و شیخ انصاری‏اند. این برداشتِ یک استاد غرب‏شناسِ زبان‏دانِ مسلط به چند زبان اروپائی است که سالها هم در آنجاها زندگی کرده و درس خوانده بود و با علوم اسلامی هم آشنا بود. این، برداشت اوست، که برداشت درستی است.
ما به این منطق قوی در درون خودمان و در دانشگاههای خودمان نیاز داریم. با زبان دانشگاهی، با زبان دانشجوئی بایستی این منطق توسعه پیدا کند.

البته کشور ایران و ملت ایران و دولت جمهوری اسلامی مظلوم است. ما مظلوم واقع شدیم. مظلومیم، اما ضعیف نیستیم. مثل امیر المؤمنین (علیه الصّلاة و السّلام)؛ مظلوم بود، اما از همه‏ی مردان زمان خود قوی‏تر بود. مثل همه‏ی اهل حق؛ مظلوم بودند، مورد انکار واقع شدند، ظلم شدند، اما ضعیف نبودند. ما ضعیف نیستیم، مظلومیم. این مظلومیت را هم نمی‏گذاریم تا آخر طول بکشد؛ تحمل نمی‏کنیم. تحمل نکردنش هم به همین است: بایستی عقلمان را و علممان را و عزممان را تقویت کنیم که این‏ها با ذکر الهی که قبلًا صحبت کردم، همه حاصل خواهد شد. البته تهدید می‏کنند. تهدید اهمیتی ندارد. این را من به شما عرض بکنم:

اولًا، تهدید تازگی ندارد؛ ما بعد از جنگ تا حالا- از سال 67 تا حالا- مرتباً تهدید شدیم به حمله‏ی نظامی. اگر به حافظه‏تان مراجعه کنید، کسانی که در جریانات هستند، می‏دانند. بنده تقریباً بیش از همه تهدیدها را می‏دانم؛ چون گاهی اوقات یک چیزهائی به ما منتقل می‏شد که به دیگران هم منتقل نمی‏شد. دائماً ما تهدید داشتیم. نمی‏گوئیم این تهدیدها به طور قطع تحقق پیدا نخواهد کرد؛ ممکن هم است تحقق پیدا کند؛ بکند؛ اثر این تهدیدها این است که ما را آماده‏تر می‏کند.

ثانیاً، آن کسانی که تهدید می‏کنند، این را باید فهمیده باشند، حالا هم بفهمند؛ تهدید نظامی ایران و تعرض نظامی به ایران به صورت بزن و در رو، دیگر ممکن نیست. هرکس تعرضی بکند، به‏شدت عواقب آن تعرض دامنگیر او خواهد شد.

ثالثاً، این‏هائی که تهدید می‏کنند، مقصودشان این است که تو دل مسئولان را خالی کنند؛ تو دل مردم را خالی کنند. من عرض می‏کنم: تو دل کسی خالی نمی‏شود با این حرفها؛ نه مسئولان، نه آحاد ملت. ولی این اثر را دارد که مسئولان را به تقویت آمادگیها سوق می‏دهد؛ چون مسئولان وظیفه دارند احتمالات ضعیف را هم مورد نظر قرار بدهند. من نگاه می‏کنم به سالهای گذشته- مثلًا سال 75 یکی از سالهائی بود که تهدید نظامی در زمان کلینتون به‏شدت جدیت پیدا کرد- و می‏بینیم تهدیدها موجب شد مسئولان ما در بخشهای گوناگون فنیِ نظامی کارهای نو و جدیدی را انجام دادند؛ آمادگیهای بیشتری پیدا کردند. هر دفعه که تهدید بشود، یک آمادگی بیشتری به وجود می‏آید. اثرش خالی کردن تو دل مردم و مسئولان نیست؛ اما اثرش آماده‏سازی بیشتر کشور هست. بنابراین به ضرر ما تمام نمی‏شود.

رابعاً، این تهدیدها نشان می‏دهد که لیبرال دموکراسی از لحاظ منطق دستش بکلی خالی است. حالا با صدام که این‏ها مواجه می‏شدند، می‏گفتند حمله‏ی نظامی کرده، درست هم می‏گفتند؛ به ایران حمله کرده بود، به کویت حمله کرده بود. اما همه می‏دانند که جمهوری اسلامی به کسی حمله نکرده، انگیزه‏ی حمله به کسی را هم ندارد؛ اهل تعرض نیست. حضور جمهوری اسلامی، حضور منطق است، حضور فکر است، حضور انگیزه‏ی معنوی است. این‏ها دستشان در این صحنه بکلی خالی است؛ نمی‏توانند مقابله کنند. این مسئله نشان‏دهنده‏ی این است که دستگاه حکومتی و سیاسیِ برخاسته و چیده‏شده‏ی بر اساس لیبرال دموکراسی این‏قدر دستش خالی است که مثل آدم بی‏سوادی است که وقتی در مقابل یک آدم فاضل قرار می‏گیرد و او مجابش می‏کند، چاره‏ای ندارد جز اینکه از بازوهایش استفاده کند و مشتش را گره کند! خوب، پیداست هیچی ندارد؛ معلومات ندارد. این نشان‏دهنده‏ی تهی‏دستی این‏هاست.

مردمی بودن در نظام جمهوری اسلامی، یک شاخه‏ی اصلی است؛ یعنی رأی مردم، هویت مردم، کرامت مردم، خواست مردم، از جمله‏ی عناصر اصلی در نظام جمهوری اسلامی و این بنای مستحکم است. رأی مردم تعیین‏کننده است. نیازهای مردم، هدف اساسیِ دولتمردان و نظام جمهوری اسلامی است. این نیازها، هم نیازهای مادی است و هم نیازهای معنوی و اخلاقی و روحی.

در نظام جمهوری اسلامی همچنانی که اقتصاد مردم اهمیت دارد، امنیت مردم هم اهمیت دارد؛ همچنانی که امنیت جسم آنان دارای اهمیت است، امنیت اخلاق آنان هم دارای اهمیت است؛ همچنانی که حفظ تشکیلات کشوری مهم است، حفظ نظام خانواده هم مهم است. جمهوری اسلامی در مقابل همه‏ی این نیازهای مردم، خود را موظف می‏داند و مردم به معنای حقیقیِ کلمه، صاحب رأی و صاحب اختیارند؛ برخلاف دمکراسی رائج در غرب؛ لیبرال دمکراسی شکست‏خورده‏ی رسواشده‏ی غربی. دمکراسی غربی در حقیقت انتخاب مردم نیست، انتخاب زرسالاران است؛ حتی انتخاب‏ بدنه‏ی احزاب هم نیست، انتخاب سران و رهبران احزاب است. آن‏ها هستند که حکومتها را می‏آورند و می‏برند؛ آن‏ها هستند که تصمیمهای بزرگ را می‏سازند. مردم در اکثر تصمیمهای بزرگ، برکنار از تصمیم‏گیری و تصمیم‏سازی‏اند؛ کسی هم به آن‏ها اعتنا نمی‏کند. آن‏قدر هم آن‏ها را گرفتار مشغله و کار می‏کنند که نمی‏توانند و فرصت آن را پیدا نمی‏کنند که آنچه را که می‏خواهند، به زبان بیاورند.

ساخت استبدادی و دیکتاتوری به شکل بسیار مدرن و پیشرفته، امروز در بسیاری از کشورهای غربی و در رأس آن‏ها در امریکا مستقر و حاکم است. آنجا مردم به معنای انسانهای صاحب اختیار و صاحب اراده، نقشی در بر سر کارآوردن حکومتها ندارند؛ پول است و زورِ صاحبان سرمایه و زرسالاران است که همه چیز را تعیین می‏کند و همه چیز را در مجرای دلخواه خود به حرکت می‏اندازد.

نظام جمهوری اسلامی، آن دمکراسی مبتنی بر مبانی غلط غربی را رد می‏کند. مردم‏سالاری دینی به معنای کرامت حقیقی انسان و حرکت عموم مردم در چهارچوب دین خدا و نه در چهارچوب سنتهای جاهلی و خواسته‏های کمپانیهای اقتصادی و اصول خودساخته‏ی نظامیان و جنگ‏سالاران است. در نظام جمهوری اسلامی، حرکت برخلاف آن‏هاست؛ حرکت در چهارچوب دین خداست و اراده‏ی مردم، تعیین‏کننده‏ی مطلق است.

امروز نظامهای غربی و در رأس آن‏ها امریکا، همین دمکراسیِ بد تجربه‏شده و بد امتحان‏پس‏داده را می‏خواهند به‏زور به بعضی کشورها تحمیل کنند. دولت فلسطین را که از آراء مردم برخاسته، قبول نمی‏کنند؛ برای دولت عراق که از آراء مردم به معنای حقیقی کلمه، جوشیده و بر سر کار آمده، انواع مشکلات را درست می‏کنند؛ از کودتاهای نظامی و کودتاگران نظامی به شرطی که زیر فرمان آن‏ها باشند، کمال حمایت را می‏کنند، باز دم از مردم‏سالاری می‏زنند!

و اما دشمن بیرونی. دشمن بیرونیِ این هدف ما عبارت است از نظام سلطه‏ی بین‏المللی؛ یعنی همان چیزی که به او می‏گوییم استکبار جهانی. استکبار جهانی و نظام سلطه، دنیا را به سلطه‏گران و سلطه‏پذیران تقسیم می‏کند. اگر ملتی بخواهد در مقابل سلطه‏گران از منافع خود دفاع کند، سلطه‏گران با آن ملت دشمنی می‏کنند؛ روی او فشار می‏آورند و سعی می‏کنند مقاومت‏ او را در هم بشکنند. این، دشمنِ یک ملتی است که می‏خواهد مستقل و عزتمند و آبرومند و پیشرفته بشود و زیر بار سلطه‏گران نرود؛ این دشمنِ بیرونی است. امروز مظهر این دشمنی عبارت است از شبکه‏ی صهیونیسم جهانی و دولت کنونی ایالات متحده‏ی امریکا. البته این دشمنی مال امروز نیست؛ روشها تغییر می‏کند، اما سیاست دشمنی با ملت ایران از اول انقلاب تا امروز بوده است. هرچه توانسته‏اند، فشار وارد آورده‏اند، اما عبث؛ فشارهای آن‏ها نتوانسته است ملت ایران را ضعیف کند یا به عقب‏نشینی وادار کند؛ نه تحریم اقتصادیشان، نه تهدید نظامی‏شان، نه فشار سیاسی‏شان، نه جنگ روانیشان. امروز ما از پانزده سال قبل، از بیست سال قبل، از بیست و هفت سال قبل بسیار قوی‏تر هستیم؛ این نشان‏دهنده‏ی این است که دشمن در دشمنی با ملت ایران و نظام جمهوری اسلامی ناکام مانده است؛ اما این دشمنی هست.

امروز در دنیا تناقضی وجود دارد. ملت ایران از نظر ملتهای مسلمان و ملتهای منطقه- ملتهای آسیا، ملتهای آفریقا، ملتهای امریکای لاتین، ملتهای منطقه‏ی خاورمیانه- یک ملت شجاع، مدافع حق و عدالت، و ایستاده‏ی در مقابل زورگویی‏هاست؛ ملت ایران را این‏طور شناخته‏اند. آن‏ها ملت ایران را تحسین و ستایش می‏کنند. اما همین ملت ایران و همین نظام جمهوری اسلامی که این‏قدر مورد ستایش ملتهاست، از نظر قدرتهای زورگو، متهم به نقض حقوق بشر است، متهم به سلب امنیت جهانی است، متهم به حمایت از تروریسم است! این تناقض است؛ تناقض بین نگاه ملتها و خواسته‏ی قدرتها. این تناقض، تهدیدکننده‏ی نظام سلطه‏ی جهانی است. روز به روز این‏ها دارند از ملتها دور می‏شوند؛ این یک رخنه‏ی فرسایشی را در بنای لیبرال دموکراسی غرب به وجود آورده است و روز به روز این رخنه بیشتر خواهد شد. بالاخره تبلیغات استکبار تا مدتی می‏تواند حقایق را پنهان کند؛ همیشه که نمی‏توانند حقایق را پنهان کنند؛ ملتها روز به روز بیدارتر می‏شوند. شما نگاه کنید؛ رئیس‏جمهور ملت ایران به کشورهای آسیا، به کشورهای آفریقا، به کشورهای امریکای جنوبی مسافرت می‏کند، ملتها برای او شعار می‏دهند، به نفع او تظاهرات می‏کنند، اظهار حمایت می‏کنند؛ رئیس‏جمهور امریکا هم به کشورهای امریکای جنوبی- یعنی حیاط خلوت امریکا- مسافرت می‏کند، ملتها پرچم امریکا را به مناسبت آمدن او آتش می‏زنند؛ این معنایش تزلزل پایه‏های لیبرال دموکراسی‏ای است که امروز غرب و جلوتر از همه امریکا، مدعی پرچم‏داری آن هستند. تناقض در خواست آن‏ها و تمایلات مردم و مشاهدات مردم روز به روز بیشتر می‏شود. دم از دموکراسی می‏زنند، دم از حقوق بشر می‏زنند، دم از امنیت جهانی می‏زنند، دم از مبارزه‏ی با تروریسم می‏زنند، اما باطن شریر آن‏ها حکایت از جنگ‏طلبی آن‏ها می‏کند؛ حکایت از پایمال کردن حقوق ملتها می‏کند؛ حکایت از میل وافر و اشتهای سیری‏ناپذیر آن‏ها بر منابع انرژی جهانی می‏کند؛ این را ملتها می‏بینند. روز به روز آبروی لیبرال دموکراسی و آبروی امریکا- که پیش‏قراول لیبرال دموکراسی است- در دنیا در نظر ملتها دارد کم و کمتر می‏شود. در مقابل، آبروی ایران اسلامی دارد بیشتر می‏شود. ملتها می‏فهمند که امریکایی‏ها در ادعای دفاع از حقوق بشر دروغ می‏گویند؛ یک نمونه‏ی آن، رفتار آن‏ها با کشور خود ماست. ایران در زمان طاغوت- زمان رژیم پهلوی- یکسره در مشت امریکایی‏ها بود؛ امریکایی‏ها بر سراسر ایران مسلط بودند؛ پایگاه نظامی در ایران به وجود می‏آوردند، برای تسلط بر تحرک کشورهای عرب منطقه؛ می‏خواستند این‏ها را از پایگاه ایران زیر نظر داشته باشند. ایران همپیمان اسرائیل بود؛ بدترین دیکتاتوری‏ها بر این کشور حاکم بود؛ مبارزان را در زندان شکنجه می‏کردند؛ در سرتاسر کشور- در همین شهر مشهد، در تهران و در همه‏ی شهرهای کشور- اختناق و شدت عمل مأموران جلاد رژیم طاغوت بر مردم مسلط بود؛ نفت ما را تاراج می‏کردند؛ اموال عمومی و ثروتهای ملی را به نفع حکام و به نفع بیگانگان به تاراج می‏دادند؛ ملت ایران را از حضور در مسابقه‏ی علمی و صنعتی دنیا مانع می‏شدند؛ ملت را تحقیر می‏کردند. آن ایران، متحد درجه‏ی یک امریکا در این منطقه بود؛ زمامدارانش هم محبوب امریکا بودند؛ هیچ اعتراضی هم به نقض حقوق بشر و نقض دموکراسی بر آن حکومت طاغوتی وارد نبود. امروز ایران یک کشور آزاد است؛ با این مردم‏سالاری واضح- که مردم‏سالاری ما در دنیا بسیار کم‏نظیر است- با این ارتباط مستحکم بین مردم و مسئولان کشور؛ این ایران از نظر امریکایی‏ها، از نظر دولت امریکا و سیاستمداران امریکا یک کشور نامطلوب به حساب می‏آید؛ این نشان‏دهنده‏ی جهت‏گیری استکبار جهانی در مقابل حقایق موجود عالم است. البته امریکایی‏ها از این دشمنی سودی نبرده‏اند و بازهم نخواهند برد. ملت ایران روز به روز قوی‏تر می‏شود و ارزشهای انقلاب روز به روز برجسته‏تر و تازه‏تر می‏شود.

امروز ملت فلسطین، وسط میدانِ یک جهاد دشوار و بلندمدت است و این نه تنها جهاد فلسطین که بخش برجسته‏ای است از جبهه‏ی گسترده‏ی جهاد دنیای اسلام با مستکبرین متجاوز و سفّاک و غارتگر. دنیای اسلام بیدار شده، شعار حاکمیت اسلام در همه‏ی کشورهای اسلامی جایگاه نخست را در میان جوانان و دانشگاهیان و روشن‏فکران این کشورها بازیافته. ایران اسلامی که پروراننده و بعمل‏آورنده‏ی اندیشه‏ی مردم‏سالاری دینی است، روز به روز قوی‏تر و پیشرفته‏تر شده، اسلام ناب که امام خمینی آن را پیراسته از التقاط و انحراف و جمود و تحجّر معرفی کرد، در عرصه‏ی سیاسی بسیاری از کشورها امتداد یافته و در شرق و غرب دنیای اسلام ریشه دوانیده است. طعم تلخ و زهرآگین لیبرال دمکراسی غرب که تبلیغات امریکایی، مزوّرانه می‏خواست آن را داروی شفابخش معرفی کند، جان و تن ملت اسلامی را آزرده و دل آنان را گداخته است. عراق و افغانستان و لبنان، گوانتانامو و ابو غریب و سیاه‏چال‏های پنهان دیگر و پیش از همه، شهرهای غزه و ساحل غربی، واژه‏ی آزادی و حقوق بشر غربی را که رژیم امریکا بی‏شرم‏ترین و وقیح‏ترین مبلّغ آن است، برای ملت‏های ما ترجمه کرده است. امروز لیبرال دمکراسی غرب به همان اندازه در دنیای اسلام رسوا و منفور است که سوسیالیزم و کمونیزمِ دیروز شرق. ملت‏های مسلمان می‏خواهند آزادی و کرامت و پیشرفت و عزت را در سایه‏ی اسلام به دست آورند؛ ملت‏های مسلمان از سلطه‏ی دویست‏ساله‏ی بیگانگان و استعمارگران به ستوه آمده و از فقر و ذلت و عقب‏ماندگی تحمیلی خسته شده‏اند. ما حق داریم و می‏توانیم تحقیر و تکبر دولت‏های سلطه‏گر را به خودشان برگردانیم؛ این احساس صادق ملت‏های ما و نسل کنونی دنیای اسلام از شرق آسیا تا قلب آفریقاست و این، میدانِ جهادی پیچیده و متنوع و دشوار و بلندمدت است، و اگر فلسطین را پرچم این جهاد بنامیم، سخنی به گزاف نگفته‏ایم. امروز همه‏ی دنیای اسلام باید قضیه‏ی فلسطین را قضیه‏ی خود بداند؛ این، کلید رمزآلودی است که درهای فرج را به روی امت اسلامی می‏گشاید. فلسطین باید به ملت فلسطین برگردد و دولت واحد فلسطینی به انتخاب همه‏ی فلسطینیان سراسر کشور خود را اداره کند. کوشش پنجاه‏ساله‏ی انگلیس و امریکا و صهیونیست‏ها برای حذف نام فلسطین از نقشه‏ی جهان و هضم ملت فلسطین در ملت‏های دیگر به جایی نرسید و فشار و ستم و قساوت به‏عکس نتیجه داد. امروز ملت فلسطین از اسلاف شصت سال قبل خود، زنده‏تر و شجاعتر و کارآمدتر است. این روند که در سایه‏ی ایمان و جهاد و انتفاضه‏ی افتخارآفرین پدید آمده، باید ادامه یابد و وعده‏ی خداوند تحقق یابد که فرمود: «وعد اللّه الّذین آمنوا منکم و عملوا الصّالحات لیستخلفنّهم فی الارض کما استخلف الّذین من قبلهم و لیمکّننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدّلنّهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئاً و من کفر بعد ذلک فأولئک هم الفاسقون».

مسأله‏ی مهم‏تر، مسأله‏ی رسواکننده‏ی تمدن غربی در زمینه‏ی آزادی بیان است. این حرکت زشت اهانت به نبی مکرم اسلام (صلّی الله علیه و آله)، از همه مهم‏تر است. این قضیه، لیبرال دمکراسی‏ای که غرب، پرچم آن را سرِ دست گرفته است و به آن افتخار می‏کند، رسوا می‏کند. آزادی بیان- که آن‏ها دم از آن می‏زنند- به آن‏ها اجازه نمی‏دهد که در باب افسانه‏ی کشتار یهودیان- معروف به هلوکاست- کسی تردید بکند. در آن قضیه، جای آزادی بیان نیست! در کشورهای اروپایی، افراد زیادی- از دانشمند و محقق و مورخ و مطبوعاتی و غیره- از ترس جرأت نمی‏کنند تردیدی را که نسبت به این قضیه در دلشان هست، ابراز کنند. بعضی‏ها هم معتقدند قضیه از اصل دروغ است، اما جرأت نمی‏کنند بگویند؛ چون دیده‏اند هرکس بگوید، مجازات خواهد شد؛ زندان می‏اندازند، تعقیب می‏کنند، از حقوق محرومش می‏کنند؛ اما اهانت به مقدسات یک میلیارد و نیم مسلمان- آن هم بی‏دلیل، بدون اینکه دعوایی در بین باشد؛ بدون اینکه این طرف اهانتی به آن‏ها کرده باشد- مجاز است و مشمول آزادی بیان! مسئله بر سر آن مطبوعات یا کاریکاتوریستی نیست که صهیونیست‏ها پولی به او داده‏اند که کاریکاتوری بکشد- با اهداف پلیدی که صهیونیست‏ها دارند- و او هم کشیده، بلکه مسئله بر سر زمامداران اروپایی است که از این کار دفاع می‏کنند و پشت سر این عملِ پست و سخیف قرار می‏گیرند و به عنوان آزادی بیان، آن را مجاز می‏شمرند! من حدس می‏زنم که اصل قضیه، توطئه‏ی عمیق صهیونیستی است. مسئله، مسأله‏ی رودررو قرار دادن مسلمانان و مسیحیان است؛ چون برای صهیونیست‏ها این مسئله، بسیار حایز اهمیت و لازم است که جامعه‏ی عظیم اسلامی را در سرتاسر عالم در مقابل مسیحی‏ها و مسیحی‏ها را در مقابل مسلمان‏ها قرار بدهند.

آن روزی که رئیس‏جمهور امریکا از دهنش پرید- بعد از قضیه‏ی یازده سپتامبر- و گفت جنگ صلیبی شروع شده و بعد که فهمیدند اشتباه کرده‏اند و نباید می‏گفتند و بنا کردند به رُفو کردن، آن روز کسی به نکته‏ی قضیه توجه نکرد، که این «جنگ صلیبی» چیست. جنگ صلیبی، جنگ ملت‏های مسیحی و ملت‏های مسلمان است. آن‏ها می‏خواهند مقدمات آن را فراهم کنند، که ملت‏ها را به جان هم بیندازند. هم مسلمانان عالم، هم مسیحیان عالم، باید خیلی هشیار باشند، تا بازیچه‏ی دست این سیاستمداران خبیث نشوند.

امروز بشر عیناً همان نیازهایی را دارد که پنج‏هزار سال پیش، این نیازها را داشت؛ نیازهای اصولی بشر، هیچ تفاوتی نکرده است. آن روز هم بشر از نفوذ قدرت‏های ستمگر رنج می‏برد؛ امروز هم شما- شماها چشمتان باز است- اگر دنیا را از نفوذ قدرت‏های ستمگر و ویرانگر نگاه کنید، خواهید دید که بشر دارد رنج می‏برد. آن روز هم نیاز بزرگ بشر عدالت بود و برترین رنج او بی‏عدالتی؛ امروز هم شما نگاه کنید، در دنیا بزرگترین مشکل بشر، بی‏عدالتی است. خطاست اگر خیال کنیم که این آزادی فردی- که لیبرال دمکراسی غرب به بشر هدیه داده- این نیاز بشر بوده که قبلًا نبوده؛ چرا؛ به این شکل‏هایی که امروز آزادی‏های فردی هست، در بسیاری از دوره‏های تاریخ و در بسیاری از مناطق تاریخ وجود داشته است. همین محدودیت‏هایی که امروز به شکل پنهان اراده‏ی انسان‏ها را به زنجیر می‏کشند، این‏ها یک روز به صورت آشکار بوده است. این تور احاطه‏کننده‏ی بر اراده، حرکت و حیات انسان، امروز ریزتر بافته شده، از خیوط و نخ‏های باریک‏تری استفاده شده و با مهارت بیشتری به آب انداخته می‏شود. آن روز این مهارت‏ها نبود؛ اما آشکارتر و قلدرمآبانه‏تر بود. پس نیازهای بشر تفاوتی نکرده است. اگر آن دست به دست شدن امانت نبوی و گسترش کمّی و کیفیِ متناسب و درست، انجام می‏گرفت، امروز بشر این نیازها را گذرانده بود (نیازهای فراوان دیگری ممکن بود برای بشر پیش بیاید که امروز ما آن نیازها را حتی نمی‏شناسیم) آن نیازها ممکن بود باشد؛ اما دیگر این‏قدر ابتدایی نبود. امروز ما و جامعه‏ی بشری، همچنان در دوران نیازهای ابتدایی بشری قرار داریم. در دنیا گرسنگی هست، تبعیض هست- کم هم نیست؛ بلکه گسترده است، به یکجا هم تعلق ندارد؛ بلکه همه جا هست- زورگویی هست، ولایت نابحق انسان‏ها بر انسان‏ها هست؛ همان چیزهایی که چهار هزار سال پیش، دوهزار سال پیش به شکل‏های دیگری وجود داشته است. امروز هم بشر گرفتار همین چیزهاست و فقط رنگ‏ها عوض شده است. «غدیر» شروع آن روندی بود که می‏توانست بشر را از این مرحله خارج کند و به یک مرحله‏ی دیگری وارد کند. آن وقت نیازهای لطیف‏تر و برتری، و خواهش‏ها و عشق‏های به مراتب بالاتری، چالش اصلی بشر را تشکیل می‏داد. راه پیشرفت بشر که بسته نیست! ممکن است هزارها سال یا میلیون‏ها سال دیگر بشریت عمر کند؛ هرچه عمر کند، پیوسته پیشرفت خواهد داشت. منتها امروز پایه‏های اصلی خراب است؛ این پایه‏ها را پیغمبر اسلام بنیان‏گذاری کرد و برای حفاظت از آن، مسأله‏ی وصایت و نیابت را قرار داد؛ اما تخلّف شد. اگر تخلّف نمی‏شد، چیز دیگری پیش می‏آمد. «غدیر» این است. در طول دوران دویست وپنجاه ساله‏ی زندگی ائمه (علیهم‏السّلام)- که عمر دوران ظهور ائمه از بعد از رحلت پیغمبر تا زمان وفات حضرت عسکری، دویست و پنجاه سال است- هر وقت ائمه توانسته‏اند و خودشان را آماده کرده‏اند تا اینکه به همان مسیری که پیغمبر پیش‏بینی کرده بود، برگردند؛ اما خوب، نشده است دیگر. حالا ماها در این برهه‏ی از زمان، به میدان آمده‏ایم و همّتی هست به فضل و توفیق الهی و إن شاء اللّه که به بهترین وجهی ادامه پیدا کند.

یک روز تفکرات چپ حاکم بود؛ مارکسیسم و سوسیالیزم در دنیا برای جوان‏ها جاذبه داشت؛ اما امروز نیست. یک روز تفکرات ناسیونالیستی و ملت‏گرایی‏های افراطی در دنیا دل بعضی را می‏بُرد؛ اما امروز این‏ها کهنه شده است. یک روز لیبرالیسمِ غربی و منطق دولت‏های سرمایه‏داری دم از گسترش جهانی می‏زد و می‏گفت همه‏ی دنیا باید ما را بپذیرند؛ اما امروز لیبرال دمکراسیِ غرب خودش را با کارهای امریکا مفتضح کرده است؛ اروپا هم همین‏طور است و آن‏ها هم شنیدن حرفی را که برخلاف منافع ملی‏شان باشد، تحمل نمی‏کنند؛ روسری دختران مسلمان را نمی‏توانند تحمل کنند؛ امنیت شهروندان‏شان را به جُرم مسلمان بودن، به جُرم رنگین‏پوست بودن، نمی‏توانند تأمین کنند؛ این لیبرال دمکراسی غرب است. همین‏هایی که ادعا می‏کردند همه‏ی دنیا مال ماست؛ ماییم که باید فکر اساسی و ایدئولوژی جهانی را به مردم دنیا بدهیم (!) این رفتار خودشان است در اروپا و امریکا؛ این‏ها دیگر حرفی برای گفتن ندارند.

شعار عدالت‏طلبی همچنان زنده است؛ شعار کرامت انسانی همچنان زنده است؛ این‏ها متعلق به اسلام است؛ این‏ها متعلق به جمهوری اسلامی است. خطِّ روشن حرکت ملت که برخاسته از ایمان و رأی مردم است و مظهر آن «مردم‏سالاری دینی» است، همچنان جذاب است. امروز ملت‏ها و روشن‏فکران مسلمان این حرف‏ها و این حوادث را می‏بینند و آن‏ها را مطالعه می‏کنند و نگاه‏شان به ایران است؛ نگاه‏شان به حرکت شماست. دشمن شما هم که استکبار جهانی است و مظهر آن هم امریکاست، امروز پا در گل مانده است؛ در عراق از لحاظ سیاسی شکست خوردند- این‏ را خودشان هم اعتراف می‏کنند. آن چیزی که آن‏ها می‏خواستند در عراق اتفاق بیفتد، عکس آن اتفاق افتاد- در فلسطین شکست خوردند- جلاد و قصاب فلسطینی‏ها که آمده بود سه‏ماهه انتفاضه را نابود کند، خود او به‏وسیله‏ی حرکت انتفاضه نابود شد؛ طرح نقشه‏ی راه و خاورمیانه‏ی بزرگ و این حرف‏های خیالاتی امریکا هم شکست خورد- حالا امروز به پر و پای سوریّه و لبنان پیچیده‏اند و می‏خواهند با نفوذ در مجموعه‏ی همسایه‏ی صهیونیست‏ها، راهی به کشورهای دیگرِ عربی و اسلامی پیدا کنند. آن‏ها از این طرف مأیوس شده‏اند؛ اما آنجا هم نمی‏توانند کاری بکنند؛ در آنجا هم، اگر هشیاری ملت‏ها و رهبران باشد، باز امریکا و همه‏ی متحدان غربی‏اش پا در گل خواهند ماند.

مبنای مردم‏سالاری دینی با مبنای دمکراسی غربی متفاوت است. مردم‏سالاری دینی- که مبنای انتخابات ماست و برخاسته‏ی از حق و تکلیف الهیِ انسان است- صرفاً یک قرارداد نیست. همه‏ی انسان‏ها حق انتخاب و حق تعیین سرنوشت دارند؛ این است که انتخابات را در کشور و نظام جمهوری اسلامی معنا می‏کند. این، بسیار پیشرفته‏تر و معنادارتر و ریشه‏دارتر از چیزی است که امروز در لیبرال دمکراسی غربی وجود دارد؛ این از افتخارات ماست؛ این را باید حفظ کرد.

امروز تبلیغات دشمنان سوگندخورده‏ی این ملت متوجه این است که این انتخابات را کم‏رنگ و بی‏رونق کند. معنای کار آن‏ها چیست؟ از انتخابات شما ضرر می‏بینند. انتخابات شما جمهوری اسلامی را در دنیای اسلام و در افکار عمومی عالم به‏درستی معنی می‏کند؛ آن‏ها از این ناراحتند؛ لذا با انتخابات مخالفند. اگر به تبلیغات دشمنان نگاه کنید، می‏بینید همه بر ضد انتخابات است. گاهی به‏طور صوری ممکن است از یک نامزد انتخابات حمایت کنند- با تفسیری که خودشان دارند- اما حقیقت این است که از اصل انتخابات ناراحتند و نمی‏خواهند انتخابات پُرشوری در این کشور اتفاق بیفتد. البته من امیدوارم و به خدای متعال توکل و اعتماد دارم و می‏دانم که ملت عزیز ما در این آزمایش هم در مقابل دشمن، سربلند بیرون خواهد آمد.

درست عکس تبلیغات استکباریِ دنیای لیبرال دمکراسی است. آن‏ها می‏خواهند بگویند مردم‏سالاری منحصر در ماست. نمی‏توانند این را تحمل کنند که یک نظام اسلامی و دینی، با ارزش‏های والای ایمانیِ خود بتواند مردم‏سالاری را این‏طور نهادینه کند. در طول بیست و پنج سال، حد اقل بیست و پنج انتخابات در این کشور برگزار شده است و مردم پای صندوق‏ها رفته‏اند و گزینه‏ها و خواست خودشان را تحقق بخشیده‏اند و مسئولان را خودشان انتخاب کرده‏اند. بنابراین انتخابات ریاست جمهوری بسیار مهم است.

انتخابات دارد نزدیک می‏شود. مردم باید آگاهانه پای صندوق‏های رأی بروند و انتخاب کنند. همان‏طور که عرض کردیم، انتخابات جلوه‏ی بسیار زیبا و جذاب مشارکت عمومی است؛ مؤثرترین وسیله برای این است که هر فردی بتواند آرمان‏ها و خواست‏ها و مطلوبِ خود را در قالب اجرایی قرار دهد و آن را به تحقق نزدیک کند. اگر کسی را طبق آرمان‏ها و آرزوهای خودتان انتخاب کردید، این امکان که آن آرزوها تحقق پیدا کند، به واقعیت نزدیک می‏شود. کسی که فکر می‏کنید برای تحقق خواست‏ها و آرزوها و گشودن گره‏های مهمی که برای شما در زندگی مطرح است، مناسب و شایسته است، وقتی او را انتخاب کردید، در واقع بلندترین قدم را برداشته‏اید؛ برای اینکه این مشکلات از بین برود. هر خواسته‏یی- چه مادی و چه معنوی- در این انتخاب و در تعیین مسئول قوه‏ی اجرایی می‏تواند تحقق پیدا کند.

ما در زمینه‏ی کارهای تحقیقاتی و درج مقالات علمیِ خود در مجلات I. S. I گاهی دچار مشکلاتی می‏شویم. البته همان‏طور که ذکر کردند، حجم مقالاتی که از ما چاپ شده، خوب است؛ اما من اطلاع دارم- بخصوص در زمینه‏ی علوم انسانی- که بعضی از مجلات I. S. I اصلًا مقاله‏ی محقق ما را چاپ نمی‏کنند؛ چرا؟ به‏خاطر اینکه با مبانی آن‏ها سازگار نیست. بله، ممکن است ما در باره‏ی فلسفه، روان‏شناسی، تربیت و دیگر مباحث حرفهایی داشته باشیم؛ پژوهشگر ما تحقیقی کرده و به نقطه‏یی رسیده- همان چیزی که ما می‏خواهیم- و مرزی را باز کرده که با خاستگاه این دانش- که غرب است و با ارزشهای آن هماهنگ است- سازگار نیست؛ لذا مقاله را چاپ نمی‏کنند! این هم پاسخ ساده‏لوحیِ بعضی‏ها که خیال می‏کنند دنیای لیبرال- دموکراسی به معنای واقعی کلمه باز است و هرکس هرچه می‏خواهد، می‏تواند بگوید؛ نه، آن‏ها حتّی پژوهش علمی را هم با میزان کار می‏کنند! این، از جمله‏ی چیزهای هشداردهنده و عبرت‏انگیز است. اگر شما اطلاع ندارید، تحقیق کنید؛ خواهید رسید به آنچه من عرض می‏کنم.

ما شنیده بودیم که زمان استالین می‏گفتند حکومت استالین به پژوهشگاه‏های علمیِ خود می‏گوید من این نتیجه را می‏خواهم در بیاورید! علم، آزاد نبود. البته این قضیه را هم امریکایی‏ها و غربی‏ها می‏گفتند. آن‏وقت‏ها ما یقین می‏کردیم که همین‏طور است، ولی الآن بنده شک می‏کنم. از بس می‏بینم حرفهای خلاف می‏زنند، می‏گویم شاید این هم تهمتِ به استالین بوده! می‏گفتند- راست یا دروغ- اگر یک کاوش علمی، نتیجه‏اش برخلاف اصول دیالکتیک درمی‏آمد، استالین این را قبول نمی‏کرد؛ می‏گفت باید طوری تحقیق کنید که به این نتیجه برسد! الآن ما در دنیای لیبرال- دموکراسی این را به چشمِ خودمان داریم می‏بینیم؛ منتها به شکل مدرن و منظم و با نزاکت و اتوکشیده و کراوات بسته‏اش! تحقیق علمیِ پژوهشگر مسلمانی که در فلان موضوع برخلاف چارچوب‏های داوران I. S. I حرفی زده، قابل درج در آن مجله نیست!

بیایید روی ایجاد یک مرکز I. S. I اسلامی فکر کنید و در این خصوص با کشورهای اسلامی وارد مذاکره شوید. ما خوشبختانه در بین کشورهای اسلامی، پیشرفته هستیم. البته ایجاد این مرکز اسلامی معنایش این نیست که رابطه‏ی خود را با مجلات I. S. I در دنیا قطع کنیم؛ نه، این مرکز را هم به وجود بیاوریم تا متعلق به خودمان باشد؛ این هم بشود یک مرجع معتبر. از این کارها هرچه بیشتر بکنید، إن شاء اللّه به پیشرفت کشور بیشتر کمک خواهید کرد.

یک روز این‏طور تصور می‏شد و این‏طور تبلیغ می‏شد که همه‏ی راه‏های پیشرفت و تمدن به لیبرال دمکراسی، آن هم به شکل آمریکایی‏اش، ختم می‏شود؛ اما امروز این‏طور نیست. امروز بسیاری از ملتها کاملًا در این مسئله نظر مخالف دارند و البته بعضی هم شک دارند. امروز امریکا علی‏رغم قدرت روزافزونِ نظامی و مالی خود، در حضیض شکست سیاسی است و در دنیا منزوی است. هیچ‏وقت نفرتِ از امریکا مثل امروز در دنیا نبوده است. شرق و غرب هم ندارد؛ آسیا و اروپا و آفریقا هم ندارد، همه جا این‏طور است. این را خودِ امریکایی‏ها اعتراف می‏کنند و این حرف من نیست. آن‏ها خودشان اعتراف می‏کنند که نمی‏شود با زور بر دنیا سلطه پیدا کرد. برژینسکی اخیراً کتابی نوشته به نام «سلطه یا رهبری». او در این کتاب نوشته است که سلطه‏ی با زور و با اقتدار بر جهان برای امریکا، مساوی است با انزوای روزافزون امریکا در دنیا؛ راست هم می‏گوید؛ روز به روز منزوی‏تر خواهد شد و همین انزوا آن سلطه را هم نابود می‏کند. البته گزینه‏ی آن طرف این موضوع این است که ما سلطه‏گری نکنیم، بلکه تعامل کنیم؛ اخلاق خوش به‏خرج بدهیم، تا بتوانیم بر دنیا رهبری کنیم. حالا خواب خوشی است که می‏بینند و اصول‏گراییِ امریکایی به آن‏ها وحی و الهام کرده که باید آن‏ها رهبر دنیا باشند و ارزشهای خودشان را بر دنیا حاکم و مسلط کنند.

ما در دنیا از ابزارهای عملیاتی به معنای تروریسم و کارهایی از این قبیل مطلقاً استفاده نکردیم و نخواهیم کرد؛ این در برنامه‏ی ما نیست. هیچ اتفاق جدیدی هم بنا نیست در ایران بیفتد. اتفاقی که باید بیفتد، افتاده است. آن اتفاق، انقلاب بود؛ همه‏ی کارها آنجا شکل گرفت. این نطفه آنجا بسته شد و دارد روز به روز رشد می‏کند و امروز یک جوان بیست و پنج‏ساله است که جلوی چشم دایناسورهای سیاست دنیا کار خودش را پیش می‏برد و پیش می‏رود؛ ما از این جهت مشکلی نداریم.

ما از اسلام دفاع می‏کنیم. اما منظور ما از اسلام چیست؟ اسلامِ ما با اسلام متحجر از یک‏سو و اسلام لیبرال از سوی دیگر، در اصول و مبانی کاملًا متفاوت است. ما هم این را رد می‏کنیم و هم آن را. اسلام ما اسلامی است متکی به معنویت، عقلانیت و عدالت؛ این سه شاخص عمده در آن هست. ما از معنویت به هیچ عنوان صرف‏نظر نمی‏کنیم؛ روح و اساس کار ما معنویت است. عقلانیت مهم‏ترین ابزار کار ماست؛ عقل را به کار می‏گیریم. همین‏طور که در اصول سیاست خارجی بارها گفته‏ایم، حکمت یکی از اصول سه‏گانه‏ی ماست، و در کنار آن، مصلحت. ما حکیمانه و مدبرانه عمل می‏کنیم. این، مخصوص سیاست خارجی ما نیست، بلکه در همه‏ی زمینه‏هاست. اسلام ما اسلام عقلانی است. عقل کاربرد بسیار وسیعی در فهم ما، تشخیص اهداف و تشخیص ابزارهای ما داراست. از عدالت هم به‏عنوان یک هدف به‏هیچ‏وجه صرف‏نظر نمی‏کنیم. اینکه تصور شود چون دنیای سرمایه‏داریِ مبتنی بر لیبرال دمکراسی برایش مسأله‏ی عدالت، مسأله‏ی فرعی و درجه‏ی دو و ابزاری است و برای آن‏ها مسأله‏ی نفع و سود و پول مسأله‏ی اصلی است، موجب نمی‏شود که ما از عدالت به معنای یک مسأله‏ی محوری و اصلی صرف‏نظر کنیم. ما در قالبهای اقتصادی و در کارکرد سیاست داخلی و خارجی‏مان، مسأله‏ی عدالت محور است. اسلام ما این است: اسلامِ معنویت، عقلانیت و عدالت. به اسم اسلام قانع نیستیم که اسلام لیبرال داشته باشیم تا ارزشهای غربی و ارزشهای امریکایی را ترویج کند و از روشهای آن‏ها استفاده کند و با آن‏ها در بخش‏های مختلف هم‏رنگ و هم‏صدا شود و احیاناً دعای ندبه‏ای هم بخواند. ما اسلام متحجرِ طالبانی را هم قبول نداریم. نه اینکه حالا قبول نداریم، از اولِ جریان نهضت آن را قبول نداشتیم. از بین شماها، کسانی که سابقه‏ی بیشتری دارند، از پیش از انقلاب یادشان است و جریانهای اسلامیِ پیش از انقلاب را می‏شناسند و می‏فهمند من چه می‏گویم. از اول، حرکتِ نهضت، حرکت روشن‏فکری و عقلانی بود و با تحجر هم مخالف. امروز هم روز به روز همین رویکرد در تفکر اسلامی ما تقویت شده و تضعیف نشده است. ما بین این دو، صراط مستقیم خودمان را انتخاب کرده‏ایم و پیش می‏رویم. بنابراین، اساس کار ما این است و دیپلماسی ما بر روی این پایه‏ها استوار است و ما به دنبال چنین اسلامی هستیم. ما دنبال استحکام جمهوری اسلامی و دنبال بیداری اسلامی هستیم و می‏خواهیم اهداف خودمان را تحقق بخشیم و به‏هیچ‏وجه مایل نیستیم و اجازه نمی‏دهیم که بخواهند ما را در معادلات رایج جهانی حل کنند و هویت و تشخص ما را از بین ببرند.

یک‏وقت صحبت سر یک فرد است، او تصمیم می‏گیرد که بلند شود؛ اراده می‏کند که حرکت کند، و حرکت می‏کند؛ اما یک‏وقت صحبتِ یک ملت است؛ یک ملت باید حرکت کند؛ یک ملت باید راه بیفتد؛ یک ملت باید انتخاب کند؛ اینجا کار پیچیده و دشوار است. انقلاب به ما این توان را داد که توانستیم دیواره‏ی سنگیِ تاریخی را بشکافیم و خود را از این چارچوب و حصار سنگی خارج کنیم. انقلاب به این اندازه هم اکتفا نکرد، بلکه یک الگو را در مقابل ما گذاشت و آن، جمهوری اسلامی است؛ «جمهوری» و «اسلامی».

اینکه ما امروز مردم‏سالاری دینی را مطرح می‏کنیم، چیزی غیر از ترجمه‏ی جمهوری اسلامی نیست. امروز بعضی‏ها به صورت مبالغه‏آمیز و گاهی به‏شدت غیر منصفانه دم از مردم‏سالاری می‏زنند. مردم‏سالاری چیزی نیست که در ایران سابقه‏ی تاریخی داشته باشد- اصلًا وجود نداشته- این حقیقت و این مفهوم با جمهوری اسلامی در کشور تعریف شد و تحقق پیدا کرد. البته دامنه‏ی مردم‏سالاری را می‏شود گسترش داد، می‏شود کیفیت داد، می‏شود هر چیزی را برتر کرد- در این شکی نیست- اما نباید نسبت به جمهوری اسلامی بی‏انصافی کرد. جمهوری اسلامی را انقلاب در مقابل ما گذاشت. ما فهمیدیم دو چیز معتبر است: یکی اینکه باید مردم تصمیم بگیرند و انتخاب کنند و حرکت کنند؛ این جمهوری است. یکی اینکه هدفها و آرمان‏های این انتخاب و این حرکت را اسلام باید برای ما ترسیم کند. می‏توانست به جای اسلام چیز دیگری باشد. مگر در دنیا چیست؟ شما خیال می‏کنید اهداف و آرمان‏های جمهوری‏های لیبرال دمکراسی دنیا چیست؟ چه کسانی این اهداف را تعریف می‏کنند؟ آیا متفکران و انسان‏دوستان و دل‏سوختگان بشریتند که می‏نشینند این‏ها را ترسیم می‏کنند؟ یا نه، مسلطین بر حکومتها و قدرتهای جهانی‏اند؛ کارتلها، تراستها، سرمایه‏دارها و امروز بیش از همه صهیونیست‏ها؟ البته کاملًا متصور و ممکن است و امروز جلوی چشممان داریم می‏بینیم که این‏ها آرمان‏های واقعی را برای مردم تبیین نمی‏کنند. من دیروز یا پریروز در یکی از دیدارها گفتم، الآن هم به شما عرض می‏کنم: امروز تبلیغات جهانی دارد سر بشریت را کلاه می‏گذارد. دم از حقوق بشر می‏زنند، درحالی‏که برای گردانندگان امروز دنیا چیزی که مطرح نیست، حقوق بشر است. دم از دمکراسی می‏زنند، درحالی‏که پیروان نظامهای لیبرال‏ دمکراسیِ امروز دنیا یقیناً دمکرات نیستند. حالا یک‏وقت در کشوری مردم با یک امید، کسانی از دنباله‏روهای آن‏ها را با هفتاد درصد یا هشتاد درصد انتخاب کنند، بحث دیگری است؛ اما امروز در کشورهایی که نظام لیبرال دمکراسی جاافتاده است- مثل دمکراسی‏های اروپا و امریکا- دمکراسی به معنای واقعی کلمه وجود ندارد؛ درعین‏حال دم از دمکراسی می‏زنند و برای این دمکراسی به عراق و افغانستان هم لشکرکشی می‏کنند! این‏قدر این‏ها پُررویند. این‏ها دارند سر بشریت کلاه می‏گذارند.

در این شرایط، ما ملتی هستیم که اولًا در نقطه‏ی بسیار حساسی واقع شده‏ایم. اگر ما در غرب آفریقا و در یک گوشه‏ی دورافتاده‏ی دنیا بودیم و یا در مرکز دنیای اسلام نبودیم، این‏قدر روی ما حساسیت نبود. ثانیاً از لحاظ امکانات طبیعی، ما یک سرزمین بسیار غنی هستیم. علاوه‏ی بر نفت و گاز- که حضور ایران تعیین‏کننده است و من در اجتماع مسئولان نظام، چند ماه قبل این را با آمار بیان کردم- ما امروز در اصلی‏ترین مواد فلزی دنیا، نسبت به سهم خودمان از جمعیت و وسعت دنیا، چند برابر بیشتر داریم. ما تقریباً یک‏صدم جمعیت دنیا و یک‏صدم سطح مسکون عالم را داریم؛ اما در آن چهار فلز اصلی، سهم ایرانی‏ها حدود سه درصد، چهار درصد، پنج درصد شده است؛ یعنی چند برابرِ سهم خودمان از جمعیت و وسعت دنیا. ما امکانات کشاورزی داریم؛ آب خوب داریم- البته مجموعه‏ی کشور، پُر آب نیست؛ اما در مناطقی سهم آب ما خیلی بالاست- بازار مصرف بزرگی داریم. امروز مصنوعات دنیا چشمشان به بازار مصرف است؛ ما در این زمینه یک بازار بزرگ هستیم؛ حدود هفتاد میلیون نفر جمعیت داریم. ما استعدادهای درخشان داریم. این موقعیت، هر قدرتِ استثمارگرِ فزون‏طلبِ زیاده‏خواهی را در دنیا به خودش جذب می‏کند. انگلیسی‏ها اول به عنوان نفت به ایران آمدند؛ اما آن‏ها خبر نداشتند که غیر از نفت، این همه ثروت هم در ایران هست. بعد هم که امریکایی‏ها آمدند و در اینجا ساکن شدند.

امروز دست این‏ها از ایران بریده شده است. علاوه بر اینکه دست این‏ها بریده شده، ما ملت ایران نشان داده‏ایم که تصمیم هم داریم راه استقلال و تکیه‏ی به خودمان، و راه مرعوب نشدن از تشر قدرتهای بزرگ را ادامه دهیم و اعتقاد راسخ هم داریم که می‏توانیم. بنده به‏عنوان یک مسئول- که آماج اولین دشمنی‏های دشمن هستم- و به عنوان کسی که اطلاعاتش از کشور وسیع است؛ یعنی هم از امکانات، هم از تهدیدها، و هم از دشمنی‏های دشمنان باخبر است؛ وقتی نگاه می‏کنم، می‏بینم می‏توانیم. این استنباط، احساساتی نیست؛ بررسی شده و محاسبه شده است. ما می‏توانیم سند چشم‏انداز بیست‏ساله را- که چند ماه قبل تصویب و به دستگاه‏ها ابلاغ شد- در طول این مدت تحقق ببخشیم؛ این کارشناسی شده و بررسی شده است.

دنیای اسلام پس از رخوت و خواب آلودگی درازمدت و خسارت بار خود که سرانجام به سیطره سیاسی و فرهنگی بیگانگان انجامید و منابع مادی و بشری‏اش در خدمت رشد و اقتدار و سلطه دشمنانش قرار گرفت، اکنون خود را بازیافته و به مرور، در برابر غارتگران و حرامیان، جبهه گرفته است.

نسیم بیداری اسلامی در همه جای جهان اسلام وزیده و پا نهادن اسلام به عرصه عمل، به مطالبه ای جدی بدل شده است. نظریه «اسلام سیاسی» جایگاهی والا در ذهن نخبگان یافته و در مد نگاه آنان، افقی روشن و امیدبخش گشوده است. با افول اندیشه‏های وارداتی و پرجنجال، همچون سوسیالیسم و مارکسیسم و به خصوص با دریده شدن پرده ریا و فریب از روی دمکراسی لیبرال غرب، سیمای عدالتخواه و آزادی‏بخش اسلام، از همیشه آشکارتر گشته و بی‏رقیب، در صدر آرزوهای عدالتخواهان و آزادی‏طلبان و نخبگان و اندیشمندان نشسته است. جوانان و جوانمردان بسیاری در کشورهای مسلمان به نام اسلام و در آرزوی حکومت عدل اسلامی به جهاد سیاسی و فرهنگی و اجتماعی روی آورده‏اند و عزم ایستادگی در برابر تحمیل و سلطه بیگانگان مستکبر را در جوامع خود گسترش می‏دهند. در مناطقی از دنیای اسلام که نقطه اوج آن کشور مظلوم فلسطین است، مردان و زنان بی‏شماری با بذل جان در زیر پرچم اسلام و با شعار استقلال و عزت و آزادی، حماسه‏ای دایمی و همه روزه پدید آورده و قدرت‏های مادی مستکبر را در برابر دلیری خود، زبون ساخته‏اند. آری، بیداری اسلامی، محاسبات استکباری را به هم ریخته و معادلات جهانی مطلوب مستکبران را تغییر داده است.

از سوی دیگر، پیدایش و رشد اندیشه‏های نوین اسلامی در چارچوب مبانی و اصول اسلام و نوآوری در عرصه سیاست و علم، بالندگی و پویایی مکتب اسلام را در عمل به اثبات رسانده و میدانی وسیع در برابر متفکران و روشن‏بینان جهان اسلام گشوده است. استعمارگران دیروز و مستکبران امروز که با سیاست‏های مکارانه خود می‏خواستند جوامع اسلامی را در تعارض دایمی میان جمود و تحجر از سویی و خودباختگی و التقاطی‏گری از سوی دیگر سرگردان کنند، اکنون خود را در برابر این پویایی دلیرانه فکر اسلامی می‏بینند.
در دنیای اسلام، اندیشه و حرکت، ایمان و عمل صالح، در حال رشد و جوانه زدن و باروری است و این پدیده مبارک، مراکز قدرت استکباری را به وحشت افکنده است. اکنون امت اسلامی باید خود را آماده مقابله با مجموعه ای از واکنش‏های عصبی و شرارت‏آمیزی کند که مراکز قدرت استکباری در برابر این پدیده عظیم، نشان خواهند داد.

یکی از رشته‏های تألیف و کار فلسفی، نوشتن فلسفه برای کودکان است. کتابهای فلسفیِ متعدّدی برای کودکان نوشته‏اند و ذهن آنان را از اوّل با مبانی فلسفی‏ای که امروز مورد پسند لیبرال دمکراسی است، آشنا می‏کنند. یقیناً در نظام شوروی سابق و دیگر نظامهای مارکسیستی اگر دستگاه فلسفه برای کودکان و جوانان بود، چیزی‏ بود که مثلًا به فلسفه‏ی علمی «مارکس» منتهی شود. ما از این کار غفلت داریم. من به دوستانی که در بنیاد ملّا صدرا مشغول کار هستند، سفارش کردم، گفتم بنشینید برای جوانان و کودکان کتاب بنویسید. این کاری است که قم می‏تواند بر آن همّت بگمارد. بنابراین از جمله کارهای بسیار لازم، بسط فلسفه است؛ البته با مبانی مستحکم و ادبیات خوب و جذّاب.

جوانان عزیز! آخرین محصول لیبرال دمکراسی غرب، جهان‏گشایی و سلطه‏گری است که در مقابل چشم مردم دنیاست. می‏بینید؛ زورگویی و قانون جنگل. در ظرف یک سال و نیم دو ملت مسلمان افغانستان و عراق را تارومار کردند؛ به خاک و خون غلتاندند. قلّه‏ی لیبرال دمکراسی با همه‏ی آن ادّعاها و علی‏رغم همه‏ی آن دعویهای باطل، این شد. به هیچ‏یک از مخالفتهای جهانی هم کمترین اعتنایی نکردند؛ یعنی مردم و انسانیت و خواست انسانها از نظر آن‏ها هیچ ارزشی ندارد. هیچ مرجع جهانی هم وجود ندارد و آن‏هایی که دلشان را به مجامع جهانی خوش می‏کنند، خودشان را فریب می‏دهند. می‏بینید سازمان ملل و مراجع جهانی در مقابل این فجایع چگونه برخورد می‏کنند!

در دنیای قانون جنگل، هر ملتی باید به فکر خودش باشد و خود را تقویت کند. اگر به عزّت، شرف، استقلال و به هویّت انسانی خود معتقد است، باید در خود قدرت دفاع‏ به وجود آورد. البته بخشی از این قدرت، دفاع مادّی و سلاح و نظامی است؛ اما این قدرت، معنوی و وحدت ملی است؛ همکاری و همدلی مردم با مسئولان کشور است؛ تلاش مسئولان کشور برای بهروزی مردم است؛ حفظ وحدت مردم است، و در کنار این‏ها آمادگیِ بهترین و برترین و شجاعترین جوانان برای دفاع از کشور، ارزشها، استقلال و عزّت ملی است. وارد خوب میدانی شده‏اید و خوب هدفی را انتخاب کرده‏اید. جوانی شما در بهترین جهت و رویکرد به کار می‏رود. این را قدر بدانید و در سازندگی مادّی و معنوی، روحی و جسمی و نظامی و تقوایی خود هرچه بیشتر بکوشید. خدای متعال نگاه رحمتش بر آن ملتی است که خودسازی، اراده و حرکت کند.

یک مسئله، اصلِ مسأله‏ی انتخابات و ربط آن با مردم‏سالاری از نظر اسلام است. دمکراسیِ غربی- یعنی دمکراسیِ متّکی بر لیبرالیسم- منطقی برای خودش دارد. آن منطق پایه‏ی مشروعیت حکومتها و نظامها را عبارت از رأی اکثریت می‏داند. مبنای این فکر هم همان اندیشه‏ی لیبرالی است؛ اندیشه‏ی آزادیِ فردی، که هیچ قیدوبند اخلاقی ندارد، مگر حدّ و مرز ضرر رساندن به آزادی دیگران. تفکّر لیبرالیسمِ غربی این است: آزادیِ شخصی و فردیِ مطلق انسان در همه‏ی زمینه‏ها و در همه‏ی عرصه‏ها که تجلّیگاه آن در تشکیل نظام سیاسی کشور هم خواهد شد. چون در جامعه، اقلیّت و اکثریّتی هستند، چاره‏ای نیست جز اینکه اقلیت از اکثریت پیروی کند. این پایه‏ی دمکراسی غربی است. اگر نظامی این را داشت، این نظام از نظر دمکراسیِ لیبرالی مشروع است؛ اگر نظامی این را نداشت، نامشروع است. این تئوریِ دمکراسیِ لیبرالیسمی است، در حالی که به‏کلّی عمل دمکراسی‏های غربی با این تئوری متفاوت است و آنچه امروز در عرصه‏ی عمل در دمکراسی‏های غربی مشاهده می‏شود، این نیست. اگر پایه‏ی مشروعیت عبارت است از رأی اکثریّتِ مردم، یعنی کسانی که صاحبان رأی هستند، پس حکومت امریکا و همین رئیس‏جمهور امریکا نامشروع است؛ چون اکثریّت ندارد. سی و پنج یا سی و هشت و یا چهل درصد از صاحبان حقِّ رأی در انتخابات شرکت کرده‏اند که از آن تعداد هم مثلًا بیست و یک درصد به ایشان رأی داده‏اند- البته این‏طور هم نبود؛ می‏دانید که ایشان ناپلئونی به کاخ سفید رفتند؛ یعنی به حکم قاضی و به زور هُلش دادند به کاخ سفید! که اگر فرض کنیم همین رأی هم برای مشروعیت او کافی است، بنابراین حکومت فعلی امریکا مشروع نیست. ما برای عدم مشروعیت حکومت امریکا دلیلهای بیشتری داریم؛ ولی اکنون با منطق خودِ آن‏ها بحث می‏کنیم که این منطق مخصوص آن حکومت هم نیست؛ بسیاری از همین دمکراسی‏های رایج و سینه سپرکرده‏ی دنیای دمکراسیِ غرب، در انتخابات‏های گوناگونشان این رقم شصت و شصت و پنج و هفتاد درصدی که شما در جمهوری اسلامی ایران ملاحظه می‏کنید، ندارند و رقمشان خیلی کمتر از این‏هاست. البته بعضی از اوقات رقم آن‏ها همین شصت و شصت و چند درصد است؛ اما غالباً چهل و چند درصد و پنجاه و سی و هشت درصد و ... است.

تناقض در رفتار و گفتار غربی‏ها و دستگاه استکبار و بخصوص امریکا- که ما امروز با امریکا کار داریم؛ با دیگران فعلًا کاری نداریم- خیلی بیش از این حرفهاست. این‏ها چقدر از حکومتهای غیر دمکراتیک را، یعنی حکومتهایی که برای یک‏بار هم در کشورشان صندوق انتخابات گذاشته نشده و از کسی رأی گرفته نشده، قبول کرده و با آن‏ها مثل یک حکومت دمکراسی رفتار کرده‏اند و چقدر از دمکراسی‏ها را با کودتای نظامی به هم زده‏اند! إن شاء اللّه عمرتان آن‏قدر طولانی خواهد شد که ده بیست سالِ دیگر که بتدریج اسناد کودتاهای بیست، سی سالِ گذشته‏ی امریکای لاتین را از آرشیوهای وزارت خارجه‏ی امریکا بیرون می‏دهند، ببینید- البته بعضی از این اسناد الآن هم بیرون آمده؛ بعضی‏اش را هم خودِ ما بدون اینکه آن‏ها از آرشیوشان بیرون بیاورند، می‏دانیم- که در سرتاسر امریکای لاتین شاید کشوری نماند که در آن اگر انتخاباتی شد و آزادی‏ای بود و اگر رئیس‏جمهور مورد علاقه‏ی مردمی بود، سیای امریکا وارد کار نشد و کودتا راه نینداخت؛ مزاحمت ایجاد نکرد و پدر دمکراسی‏های مردمی را درنیاورد. حالا شیلی معروف است و همه ماجرای آن کشور را می‏دانند. در آفریقا و آسیا و در جاهای مختلف دیگر هم این کار را کردند. چقدر حکومت دیکتاتوری به پشتوانه‏ی امریکا به وجود آمد که از نظامی در یک کشور، بی‏قید و شرط حمایت کردند و آن‏ها به پشت‏گرمی امریکا کُشتند، زدند، بردند و بیست سی سال حکومت کردند! در کشور خودِ ما حکومت طاغوت و دیکتاتوری سیاهِ دوره‏ی رضا خان را که نظیرش کمتر در تاریخ ما دیده شده، انگلیسی‏ها سرِ کار آوردند، بعد همانها محمد رضا را هم سرِ کار آوردند. پس از مدت کوتاهی که دکتر «مصدّق» با نهضت ملی سرِ کار آمد، یکی دو سالی هرطور بود تحمّل کردند، آخر تحملشان تمام شد و خودِ امریکا و انگلیس باهم همدست شدند و کودتای 28 مرداد را راه انداختند و بیست و پنج سال حکومت دیکتاتوری سیاهِ مبتنی بر کودتای سرلشکر «زاهدی» را در ایران سرِپا نگه داشتند.

ملت عراق از چاله‏ی صدّام بیرون نیامد که به چاه یک دیکتاتور نظامی آمریکایی بیفتد. حتّی اگر یک فرد عراقی را هم به این شکل بگمارند، یقیناً مردم او را هم قبول نمی‏کنند. به‏هرحال، ما این وضعیتی را که الآن مطرح می‏کنند، تجاوز دیگری به حریم اسلام و مسلمین می‏دانیم: «و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا».

پیروزی نظامی آن هم با شک و شبهه‏هایی که در آن وجود دارد، دلیل پیروزی نهایی نیست. آمریکاییها در این قضیه خسارتهایی هم دیده‏اند و شکستهایی نیز متحمّل شده‏اند. الآن البته شاید ندانند و نتوانند، اما یقیناً در آینده‏ی نزدیک آثار این شکستها را خواهند دید. آن‏ها چهار شکست عمده داشته‏اند: شکست اوّل آن‏ها در شعار دمکراسی و آزادی غربی است. همین لیبرال دمکراسی‏ای که این‏گونه در دنیا ترویج می‏کنند، با این کار شکست خورد. آن‏ها نشان دادند که لیبرال دمکراسی نمی‏تواند یک ملت را به آن جایی برساند که به معنای حقیقی کلمه به آزادی انسان معتقد باشند. آن تفکّر وقتی منافع مادّی‏اش اقتضا کند، حاضر است آزادی و جان و حقّ انتخاب انسانها را راحت لگد مال کند. اگر آمریکاییها راست می‏گویند و طرف‏دار دمکراسی هستند، باید همین الآن عراق را ترک کنند و بیرون بروند. شما می‏خواستید صدّام را از قدرت به زیر بکشید؛ به زیر آمد. الآن در عراق چه کار دارید؟! اگر راست می‏گویند و دمکراسی و حقوق ملتها را قبول دارند، باید بی‏درنگ نظامیها را از عراق خارج کنند و هیچ دخالتی هم در امور عراق نکنند؛ اما معلوم است که چنین چیزی اتّفاق نمی‏افتد.
آمریکاییها از لحاظ ایدئولوژی هم شکست خوردند و شعارهایشان دروغ از آب درآمد؛ این را مردم دنیا هم فهمیدند و در شعارهایی که دادند، معلوم شد که مردم دروغ‏گویی آمریکاییها را فهمیده‏اند. ده پانزده شعار از شعارهای مردم دنیا را که در راه‏پیمایی‏های گوناگون، مردم یا به زبان گفته‏اند و یا روی تابلوها و پلاکاردها نوشته‏اند، برای بنده جمع کردند که همه‏اش نشان‏دهنده‏ی این است که مردم دنیا درست آن حقیقت قضیه را درک کرده‏اند. تعدادی از شعارها این‏هاست: «این جنگ، جنگ نفت است، نه آزادی و حقوق بشر»؛ «این جنگ برای نجات اقتصاد ورشکسته‏ی آمریکاست»؛ «این جنگ یک اشغال متجاوزانه‏ی هیتلری است»؛ «محور شرارت، آمریکا، انگلیس و اسرائیلند». مردم دنیا اینها را شعار می‏دادند، نه مردم تهران. این‏ها شعارهایی است که ملت ایران آن‏ها را با روشن‏بینی خودش از مدّتها پیش لمس کرده بود؛ امروز مردم دنیا این‏ها را فهمیده‏اند و افکار عمومی دنیا همین‏ها را تکرار می‏کنند.

سیاست امروز، سیاست اندلسی کردن ایران است! موضوعی که من با شما در میان می‏گذارم شکل موعظه ندارد؛ بلکه موضوعی اساسی است که با بهترین عناصر یک ملت- که شما جوانان باشید- در میان گذاشته می‏شود. فقط شما مخاطب من نیستید؛ این سخن را جوانان سراسر کشور هم خواهند شنید. نسل جوان کشور که بیش از نیمی از ملت و جمعیت کشور است، باید بداند در مقابل آرزوهای بزرگ، آرمان‏های بلند و هدفهای مقدّس و قابل قبول و موجّه او چه موانعی وجود دارد. روزگاری مسلمانان در جنوب اروپا و در اسپانیا تا جنوب فرانسه، کشوری اسلامی به وجود آوردند. این کشور مهد تمدّن شد و علم در اروپا از همان تمدّن اندلسیِ قرون اوّلیه‏ی اسلام شکوفا گردید. شکوفایی علم در آن سرزمین، داستانهایی دارد و خودِ غربی‏ها نیز به آن معترفند. البته اکنون سعی می‏کنند این ورق را از تاریخ علم حذف و نام مسلمانان را به‏کلّی پاک کنند؛ اما خودِ آن‏ها، این تاریخ را ثبت کرده‏اند و البته در تواریخ ما هم ثبت شده است.
اروپاییها وقتی خواستند اندلس را از مسلمانان پس بگیرند، اقدامی بلند مدّت کردند. آن روز صهیونیستها نبودند؛ اما دشمنان اسلام و مراکز سیاسی، علیه اسلام فعّال بودند. آن‏ها به فاسد کردن جوانان پرداختند و در این راستا انگیزه‏های مختلف مسیحی، مذهبی یا سیاسی داشتند. یکی از کارها این بود که تاکستان‏هایی را وقف کردند تا شراب آن‏ها را به‏طور مجّانی در اختیار جوانان قرار دهند! جوانان را به سمت زنان و دختران خود سوق دادند تا آن‏ها را به شهوات آلوده کنند! گذشت زمان‏ راههای اصلی برای فاسد یا آباد کردن یک ملت را عوض نمی‏کند. امروز هم آن‏ها همین کار را می‏کنند. البته دشمن هدفهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی هم دارد. هدفهای اقتصادی‏اش معلوم است؛ برای آن‏ها تسلّط اقتصادی بر منطقه‏ی خاورمیانه حیاتی است. امروز در حال راه‏اندازیِ یک جنگ بزرگ در همسایگی ما و در کشور عراق هستند. همه‏ی دنیا می‏دانند که هدف آن‏ها در درجه‏ی اوّل هدف اقتصادی است. تسلّط بر اپک، نفت عراق و سلطه‏ی نهایی بر نفت خاورمیانه از جمله‏ی این اهداف است. اقتصاد، خدای امروز دنیای مادّی است؛ خدای واجب‏الاطاعه‏ای که همه باید در مقابل او زانو بزنند و هر کاری برای به‏دست آوردن ثروت بکنند. این اقدامات برای بهبود اقتصاد بشر صورت نمی‏گیرد؛ بلکه در جهت پُر کردن جیب کمپانیهای نفتی و تسلیحاتی و امثال آن‏ها که مظهر فرعونیّت و قارونیّت هستند، صورت می‏پذیرد.

آن‏ها اهداف فرهنگی هم دارند. به فرهنگ اسلامی کینه می‏ورزند و با آن عناد دارند. فرهنگ اسلامی آراءِ روشن‏فکران اروپا را به چالش کشیده و لیبرال دمکراسی را که پرچم برافراشته‏ی غرب است، مورد تردید قرار داده است. فرهنگ اسلامی روح استقلال‏طلبی و رشادت را در جامعه‏ی بزرگ و یک میلیارد و چند صدمیلیونیِ مسلمانان، ترویج می‏کند و این امر در حسّاس‏ترین منطقه‏ی دنیا از لحاظ استراتژیک و منابع نفتی و زیر زمینی، شدّت بیشتری دارد. فرهنگ اسلامی، این جامعه‏ی بزرگ را به فکر حیات مجدّد خود انداخته است؛ بنابراین به آن کینه می‏ورزند و قصد کوبیدن آن را دارند.

البته آن‏ها در بلندگوها از بحث آزاد و گفتگو و دمکراسی سخن می‏گویند؛ اما این شعاری دروغین است. آن‏ها اهل گفتگو، دمکراسی و بحث آزاد نیستند. در داخل ایران، پلورالیسم، شکّاکیت، شک در مسلّمات و اوّلیات اعتقادی و تسامح و تساهل را ترویج می‏کنند؛ می‏گویند از عقایدتان بگذرید و نسبت به آن‏ها تساهل و تسامح داشته باشید. اما این مربوط به داخل جامعه‏ی ایران و جوامع اسلامی است. وقتی بحث به جایی می‏رسد که خودشان آن را ارزشهای امریکایی و غربی خطاب می‏کنند، دیگر جای گفتگو نیست. مشابه‏سازی، یکسان‏سازی و جهانی‏سازی، اعتقادات مسلّمی است که دنیا باید در مقابل آن‏ها کوچک‏ترین اعتراضی نکند! در اینجا دیگر چهره‏ی دیکتاتوری به خود می‏گیرند. پرچم دمکراسی و آزادی‏خواهی یک دروغ آشکار است. کدام امریکا می‏خواهد به مردم دنیا آزادی هدیه دهد؟! امریکایی که برای حفظ منابع خود، ملتها را با فجیع‏ترین وضع به بدبختی سوق می‏دهد؟! امریکایی که فجایعش در ویتنام و افغانستان فراموش نشده و نخواهد شد- این فجایع هنوز هم ادامه دارد- و امروز هم مردم عراق را تهدید می‏کند؟! در اینجا با پرچم دمکراسی پیش می‏آید؛ اما نوبت به مردم فلسطین که می‏رسد، از دمکراسی خبری نیست! آیا مردم فلسطین انسان نیستند؟!

هنوز نیم قرن از ظهور اسلام و اصل بعثت نگذشته بود که بیش از نیمی از دنیای متمدّن تحت تأثیر اسلام قرار گرفت. خیال نکنید حکومتهایی مثل امپراتوریهای قدرتمند، علم و عقل و تشکیلات و نیروی نظامی و ادّعا و غرور و تکبّر نداشتند؛ چرا، لیکن ایمانِ صریح، روشن و متّکیِ به منطق قوی وقتی در دل انسانهای باهمّت و بااخلاص و فداکار قرار گیرد، همه‏ی این موانع برداشتنی است. امروز هم همان‏طور است: ایمان اسلامی، ایمانی است که متّکی به منطق و استدلال و متضمّنِ خیر و سعادت بشر است. شاید اگر چهل، پنجاه سال پیش کسی این ادّعا را می‏کرد، خیلی قابل قبول نبود. آن روز سوسیالیزم با حجم عظیمِ خود همه را تهدید می‏کرد و با همه بر سر تحدّی بود. این طرف هم در مقابل، لیبرال دمکراسی غربِ پُر ادّعا بود. آن سرنوشت سوسیالیزم است که به آن روز دچار شد؛ این هم واقعیّتهای لیبرال دمکراسی غرب است. یک نمونه‏اش را شما در هیاهوی لشکرکشی به عراق می‏بینید که حکومتی مثل حکومت امریکا به خود حق می‏دهد در امور منطقه‏ی حسّاسی مثل خاورمیانه دخالت کند و این را حق خود بداند. این یعنی زورگویی و دیکتاتوری. به عنوان مقابله با دیکتاتوری، این‏ها بدترین شکل دیکتاتوری را اعمال می‏کنند؛ به سر وقت ملتها رفتن، به بهانه‏ی وجود کسی در رأس حکومت! در افغانستان هم به شکل دیگر، ملتها را زیر فشار اسلحه قرار می‏دهند و بعد برای آینده‏ی خود، برای نفت خود، برای پایگاه نظامی‏ و برای قدرت سیاسی خود، زمینه درست می‏کنند. این امروز عمل لیبرال دمکراسیِ حاکمِ بر دنیای غرب است. ممکن است بوق‏های تبلیغاتی فضا را تحت تأثیر قرار دهند، اما در بلندمدّت حقایق از چشم بشر پنهان نخواهد ماند. نمونه‏ی دیگرش، حمایت از رژیم غاصب صهیونیست است. این هم یکی از آثار و ثمرات همان لیبرال دمکراسی است. اصرار دارند کشورهای اسلامی این رژیمِ غاصبِ ظالمِ بی‏اعتقادِ به همه‏ی ارزشهای انسانی را به رسمیت بشناسند؛ رژیمی که نه خاک، خاکِ اوست؛ نه ملت، ملتِ اوست و نه کوچک‏ترین حقّی دارد؛ اما این همه نیز به صاحبان آن سرزمین ظلم و اهانت می‏کند. شما ببینید الآن دو سال است در سرزمینهای فلسطین چه می‏گذرد و آن‏ها با مردم چه می‏کنند! امریکا پشت سرِ رژیم صهیونیستیِ غاصب و مفسد و زیاده‏طلب قرار گرفته است. همین جسارتی که دیروز به مسجد الاقصی کردند، یک نمونه‏ی آن است. این ثمره‏ای از ثمرات لیبرال دمکراسی است. مکتب اسلام، یعنی مکتب حمایت از انسانیت و ارزشهای انسانی؛ مکتب ترویج رحم و مروّت؛ مکتب ترویج اخوّت و برادریِ انسانی؛ مکتبی که معیارش در حقوق اجتماعی این است: «لن تقدس أمّة لا یؤخذ للضّعیف فیها حقّه من القوی غیر متعتع »؛ در یک جامعه، فردی که دستش از زر و زور تهی است، بتواند حق خود را بدون هیچ‏گونه مشکل، از قوی- که زر و زور هم دارد- بگیرد. این پیامِ اسلام است؛ این جامعه‏ی درست اسلامی است؛ امروز این پیام است که ملتها را مجذوب می‏کند. کجای دنیای امروز این‏طور اداره می‏شود؟ کدام دمکراسی، کدام لیبرالیسم، کدام حقوق بشرِ ادّعایی امروز می‏تواند چنین چیزی را مطرح و دنبال آن حرکت کند؟ امروز نقطه‏ی مقابل آن عمل می‏کنند.

وقتی انقلاب را مثل یک کتاب باز کنید، در درون آن، فصول و سطور معرفت وجود دارد: معرفت دینی، معرفت سیاسی و معرفت اخلاقی. همه‏ی این‏ها در ذیل کلمه‏ی انقلاب وجود دارد. در عرصه‏ی سیاسی، انقلاب تازه‏ترین و جذّاب‏ترین سخن را نه فقط برای ملت ایران که برای بشریّت دارد. بعضی کسان خیال می‏کنند اصطلاحات و تعبیرات معرفتیِ فراهم‏آمده در اردوگاهِ به اصطلاح لیبرال دمکراسی غرب که وارد کشور می‏شود، سوغاتهای جدید و حرفهای تازه‏ای است که انقلاب آن‏ها را نشنیده است و حالا باید انقلاب و انقلابیّون این حرفها را بشنوند؛ این خطاست. انقلاب در خلأ متولّد نشد. انقلاب اسلامی و این کتاب قطور معرفتی وقتی تدوین شد که همه‏ی این حرفها در دنیا بود؛ هم حرف و هم تجسّم و عینیّتش وجود داشت.
علاوه‏ی بر اردوگاه غرب و اردوگاهی که رأس آن امریکاست و مردم امروز از روش و سیاست امریکا به باطنِ آنچه در آن اردوگاه است- تعابیر معرفتی و مکتب معرفتی- پی‏می‏برند، آن روز دستگاه وسیع دیگری به اسم مارکسیزم و کمونیزم و سوسیالیزم وجود داشت که داعیه‏ی آن خیلی بیشتر از لیبرالهای غربی بود. هرچه هم از مبانیِ بایدهای اسلامی و بایدهای سیاسی یا معرفتی اسلام می‏گفتیم، این‏ها می‏گفتند: «باید چیست؟ ما باید نداریم. مارکسیزم علم است؛ شما می‏گویید باید بشود؟! ما می‏گوییم چه بخواهید، چه نخواهید، می‏شود.» تعبیر آن‏ها از مسائل مارکسیستی، این بود؛ این‏قدر آن را مسلّم می‏دانستند. در طول صد سال و یا بیشتر، نشسته بودند کلمه کلمه‏ی چیزهایی را که باید پشت سر هم بیاید تا نظام سوسیالیستی و بعد نظام کمونیستی در دنیا به وجود آید، تدوین کرده بودند و می‏گفتند: «بروبرگرد ندارد؛ همین است که هست. چه شما بخواهید، چه نخواهید؛ چه بگویید باید، چه بگویید نباید؛ روال مارکسیزم به‏خودی‏خود پیش می‏آید و همه‏ی دنیا را می‏گیرد!» امروز از آن قضاءِ لا یردّ و لایبدّلی که مارکسیستها تصویر می‏کردند، در دنیا هیچ‏چیز باقی نیست. خودش که رفت، اسم و اعتبار و آبرویش هم رفت. امروز همان بایدها و همان قضاءِ لا یردّ و لا یبدّل را غربی‏ها نسبت به مفاهیمِ خودشان تکرار می‏کنند: «چاره‏ای نیست؛ جهانی شدن، سرنوشت ناگزیر بشری است. چه بخواهید، چه نخواهید، خواهد شد!» البته آن‏ها واقعیّتهای زندگی خود را در وسط یک پرده‏ی آهنین حبس کرده بودند تا کسی آن را نبیند و از باطنِ کارشان سر درنیاورد؛ لذا جوانان بسیاری به همین الفاظ فریب می‏خوردند؛ اما این‏ها باطن کارشان هم آشکار است؛ درعین‏حال خجالت نمی‏کشند و گستاخانه ادّعا می‏کنند که آنچه ما می‏گوییم، شدنی است و بروبرگرد هم ندارد! یک عدّه بیچاره‏های ساده‏لوح- که به نظر من خوش‏بینانه‏ترین تعبیر هم همین است که آدم بگوید ساده‏لوح- این الفاظ را می‏گیرند، به خیال اینکه این‏ها اصلًا قابل خدشه و مناقشه نیست. این مفاهیم را در محیط فکری و معرفتی جوان و غیر جوان می‏آورند و ترویج می‏کنند؛ برایش سینه می‏زنند و خودشان را می‏کُشند، برای اینکه این مفاهیم را در ذهن افراد وارد کنند. انقلاب روزی متولّد شد که همه‏ی این حرفها بود و انقلاب همه‏ی این حرفها را باطل کرد.
دنیای جذّابی را که غربی‏ها تصویر می‏کنند- که در آن، حقوق بشر و آزادی و رأی وجود دارد- ما در طول دوران پهلوی در زندگی خود دیدیم. معنای دمکراسی و حقوق بشرِ آن روز را فهمیدیم. خود آمریکاییها، برای ایجاد وحشت‏گاههای ساواک و شکنجه‏گاهها و ابزارهای شکنجه و روشهای شکار جوانان مردم و سرکوب ملت، با رژیم پهلوی همکاری کردند! این آن لیبرال دمکراسی‏ای است که امروز به مردم دنیا وعده می‏دهند و رادیوهایشان تبلیغ می‏کند که بشتابید به سوی این؛ ای ملتهای جهان سوم! از جمله این را به ما می‏گویند. ما این را در زندگیِ خود آزمایش و تجربه کرده‏ایم؛ برای ما ندیده نیست. ما حکومت سیاه دیکتاتوری پهلوی را که از پنجه‏هایش خون می‏ریخت و از سر و پایش فساد می‏تراوید و در زیر سایه‏ی امریکا و با کمک امریکا و با تکیه به آن کشور، همه‏ی این جنایتها را می‏کرد، از نزدیک لمس کرده‏ایم؛ این قضایا برای ما ندیده نیست. حقوق بشر امریکایی را اینجا دیده‏ایم- گوشه‏ی زندانها و در شکنجه‏گاهها- و با گوشت و پوستمان آن را لمس کرده‏ایم. مگر ملت ایران این چیزها را فراموش می‏کند؟

آنچه انقلاب به عنوان معرفت سیاسی در دنیا مطرح کرد، در شرایطی بود که همه‏ی این حرفها در دنیا وجود داشت و پیام انقلاب در دنیا زلزله ایجاد کرد. آنچه آن‏ها را وادار کرده است علیه این انقلاب موضع بگیرند، آن زلزله است. همه‏ی ملتها و روشن‏فکران، در آن مفاهیمِ پوشالی تشکیک کردند. امروز هم همه‏ی حرفهایی که به اصطلاح روشن‏فکران غربیِ وابسته به دستگاه وزارت خارجه و سیا و دستگاه‏های‏ گوناگون امریکا بر زبان جاری می‏کنند یا در مطبوعاتی که نام آزاد دارند و به‏هیچ‏وجه آزادِ به آن معنا نیستند، می‏نویسند و منتشر می‏کنند، در نظر نسل جوان و روشن‏فکران و تیزبینان سراسر دنیا- چه در دنیای اسلام، چه حتّی بیرون دنیای اسلام- کاملًا زیر سؤال رفته و مورد تردید قرار گرفته و بسیاری از آن‏ها به طور قاطع رد شده است. البته سیاستمداران به رو نمی‏آورند و همین حرفها را از موضع سیاسی و با روش قدرت‏مدارانه تکرار می‏کنند؛ اما اسلام و انقلاب اسلامی کار خود را کرد. انقلاب اسلامی در معرفت سیاسی‏ای که ارائه داد، با استبداد مخالفت کرد. استبدادِ به رأی، با هر نامی و از سوی هرکس، از نظر اسلام ممنوع است. انقلاب اسلامی با استکبار و دست‏اندازی و دخالت و تجاوز به ملتهای مظلوم و جنگ‏طلبی‏های خشن و قهرآمیز و قبضه کردن منافع ملتها زیر نامهای خوش‏ظاهر هم مخالفت کرد. این‏ها مفاهیمی است که از دل اسلام جوشید؛ به عنوان مکتب سیاسیِ نظام اسلامی و جمهوری اسلامی در دنیا تابلو و عرضه شد و همه در مقابل آن سر تعظیم فرود آوردند.

خصوصیت انقلاب عظیم اسلامی که آن را به عنوان یک پدیده‏ی بی‏نظیر در تاریخ قرنهای اخیر در چشم تحلیلگران و صاحب‏نظران معرفی کرده است، قبل از آن در هیچ‏یک از انقلاب‏های بزرگ عالم دیده نشده بود؛ نه در انقلاب فرانسه، نه در انقلاب کمونیستی در شوروی و نه در انقلاب‏های کوچک دیگری که به تبع این دو انقلاب و در خط آن‏ها حرکت می‏کردند. البته به این نکته توجّه داشته باشید که دأب سیاستهای مسلّطِ عالم این بوده و هست که جنبشهای عدالتخواهانه‏ی مردم نقاط مختلف دنیا را در هاضمه‏ی سیاسی و فرهنگی خود بریزند و در واقع هویّت آن جنبشها و حرکتهای مردمی و عدالتخواهانه را از بین ببرند؛ این کار در ایران هم اتّفاق افتاده بود. نهضت عدالتخواهی‏ای که صد سال پیش در مشروطه‏ی ایران پیش آمد، یک حرکت مردمی و دینی بود. آن روز جریان سیاسیِ مسلّطِ عالم- یعنی انگلیسی‏ها- این حرکت عدالتخواهانه‏ی مبتنی بر اصول اسلامی را در هاضمه‏ی سیاسی و فرهنگی خود ریختند؛ آن را استحاله کردند و از بین بردند و به یک حرکت مشروطه از نوع انگلیسی آن تبدیل نمودند. نتیجه‏ی آن هم این شد که جنبش مشروطه- که یک جنبش ضدّ استبدادی بود- آخر کار به دیکتاتوری رضاخانی منتهی شد که از استبدادهای قاجار، بدتر و شقاوت‏آمیزتر و قساوت‏آمیزتر بود. همین‏طور نهضت ملی شدن صنعت نفت به وسیله‏ی کسانی که آن را اداره می‏کردند، به لیبرال دمکراسیِ امریکایی ملحق شد. نتیجه این شد که همان آمریکاییها به نهضت ملی شدن صنعت نفت خیانت کردند. با انگلیسی‏ها که طرف مقابلِ نهضت عدالتخواهی در ایران بودند، همدست شدند و نهضت ملی را از بین بردند و دنباله‏ی آن، دیکتاتوریِ خشن و سیاه دوره‏ی محمد رضا در طول سی و چند سال، سایه‏ی سنگین خود را بر این کشور انداخت و این ملت را زیر فشار قرار داد. نهضتهای عدالتخواهانه‏ی ملتهای آفریقا و آسیا در طول دهها سال به وسیله‏ی کمونیستها و سیاست مسلّط شوروی سابق مصادره شد و به دیکتاتوری‏های گوناگونی که در جهت مصالح شوروی کار می‏کردند، منتهی گردید. این رسمِ جاری دنیا با نهضتهای عدالت‏طلبانه‏ی ملتهای جهان بوده است.

هنر بزرگِ امام بزرگوار ما این بود که چارچوب محکمی را برای این انقلاب به وجود آورد و نگذاشت این انقلاب در هاضمه‏ی قدرتها و جریانهای سیاسیِ مسلّط هضم شود. شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی»، یا شعار «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» که تعالیم امام و خطّ اشاره‏ی انگشت ایشان در دهان مردم انداخت، معنایش این بود که این انقلاب متّکی به اصول ثابت و مستحکمی است که نه به اصول سوسیالیزمِ اردوگاه آن روز شرق ارتباطی دارد، نه به اصول سرمایه‏داریِ لیبرال اردوگاه غرب. علّت اینکه شرق و غرب با این انقلاب دشمنی کرده‏اند و سرسختی نشان داده‏اند، همین بود.
این انقلاب بر پایه‏ی اصول مستحکمی بنا شد؛ هم اجرای عدالت را مورد نظر قرار داد، هم آزادی و استقلال را- که برای ملتها از مهم‏ترین ارزشهاست- مورد توجّه‏ قرار داد، هم معنویت و اخلاق را. این انقلاب، ترکیبی از عدالتخواهی و آزادی‏خواهی و مردم‏سالاری و معنویت و اخلاق است؛ منتها این عدالت را نباید با آن عدالت ادّعایی و موهومی که کمونیستها در شوروی سابق یا در کشورهای اقمارِ خود شعارش را می‏دادند، اشتباه کرد؛ این عدالتِ اسلامی است با تعریف خاص خود. همچنین آزادی در نظام جمهوری اسلامی را با آزادی غربی- که به معنای مهارگسیختگیِ صاحبان قدرت و سرمایه و همچنین به معنای بی‏بندوباری انسانها در هرگونه رفتار و عمل است- نباید اشتباه کرد. این آزادیِ اسلامی است؛ هم آزادی اجتماعی است، هم آزادی معنوی است و هم آزادی فردی با قید اسلامی و با فهم و هدایت و تعریف اسلام است. این معنویت و اخلاقی را هم که جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی جزو اصول خود قرار داده است، نباید با دین‏داری‏های متحجّر، بی‏منطق و ایستا در بسیاری از جوامع اشتباه کرد. آن دین‏داری‏ها، به‏ظاهر و در زبان دین‏دار، اما با ایستایی و تحجّر و عدم فهم مسیر سعادت برای جامعه و انسان همراه است. این پسوند اسلامی بعد از عدالت و آزادی و معنویت، بسیار پُرمعناست و باید به آن توجّه کرد.

بزرگترین تبلیغ برای یک نظریه‏ی سیاسی چیزی است که در میدان عمل اتّفاق می‏افتد. من در اصفهان خطاب به جوانان و مردم این مطلب را تکرار کردم و گفتم امروز بزرگترین ضربه‏ای که به اعتبار لیبرال دمکراسی رایج در دنیای غرب وارد می‏شود، این دنیای آغشته از کشته و خون و جسد و ظلم است که براساس لیبرال دمکراسی در دنیا به وجود آمده است. مرکز و اطراف هر دو جنگ جهانی، اروپا بود؛ یعنی مرکز لیبرال دمکراسی. استعمار، دخالت در کشورها، قضایای کشورهای امریکای لاتین، از همه مهم‏تر قضایای فلسطین و حال قضیه‏ی افغانستان، در همین ارتباط به وجود آمد. در مقابل این حوادث، نظریه‏ی لیبرال دمکراسی پاسخی ندارد. به بحث نظری و فلسفی و نشستن پشت میز مناظره احتیاجی نیست؛ مردم دنیا وقتی نگاه می‏کنند، می‏بینند این نظریه‏ی سیاسی نتیجه‏اش این است و کارایی ندارد.

در این شرایط، شما می‏خواهید نظریه‏ی سیاسی اسلام و نظام جمهوری اسلامی- یعنی مردم‏سالاری دینی- را به دنیا معرفی کنید. جمهوری، یعنی مردم‏سالاری؛ اسلامی، یعنی دینی. بعضی خیال می‏کنند ما که عنوان مردم‏سالاری دینی را مطرح کردیم، حرف تازه‏ای‏ را به میدان آوردیم؛ نه. جمهوری اسلامی یعنی مردم‏سالاری دینی. حقیقت مردم‏سالاری دینی این است که یک نظام باید با هدایت الهی و اراده‏ی مردمی اداره شود و پیش برود. اشکال کار نظامهای دنیا این است که یا هدایت الهی در آن‏ها نیست- مثل به اصطلاح دمکراسی‏های غربی که اراده‏ی مردمی علی‏الظّاهر هست، اما هدایت الهی را ندارند- یا اگر هدایت الهی را دارند یا ادّعا می‏کنند که دارند، اراده‏ی مردمی در آن نیست؛ یا هیچ‏کدام نیست، که بسیاری از کشورها این گونه‏اند؛ یعنی نه مردم در شئون کشور دخالت و رأی و اراده‏ای دارند، نه هدایت الهی وجود دارد. جمهوری اسلامی، یعنی آنجایی که هدایت الهی و اراده‏ی مردمی توأم با یکدیگر در ساختِ نظام تأثیر می‏گذارند. بر این نظریه، هیچ‏گونه خدشه و اشکالی در بحثهای دانشگاهی و محافل تحقیقاتی وارد نمی‏شود؛ اما اگر شما بخواهید حقّانیت این نظریه را برای مردم دنیا ثابت کنید، در عمل باید ثابت کنید. چالش عمده‏ی نظام جمهوری اسلامی این است.

آمریکاییها با حمله به افغانستان ضرر کردند. آن‏ها چه به مقاصد نظامی خود در اینجا برسند، چه نرسند، دو ضرر عمده کرده‏اند که یکی مخصوص خود آمریکاییهاست، یکی هم ضرری است که دنیای غرب در آن با امریکا شریک است. آن ضرر عمده‏ای که خود امریکا و دنیای غرب- مشترکاً- در این قضیه تحمّل کردند، این است که چهره‏ی لیبرالیزم غربی یک‏بار دیگر افشا شد. در دنیا این‏قدر با افتخار از لیبرال دمکراسی غرب نام می‏آورند و می‏گویند در غرب، آزادی و تمدّن و دمکراسی و احترام به آراء مردم وجود دارد. بله، زبان جای نرمی است و هرطور بخواهند، می‏توانند آن را بگردانند؛ اما در میدان آزمایش معلوم می‏شود که هرکس چه‏کاره است! افغانستان میدان آزمایش جدیدی برای لیبرالیزم غرب شد تا نشان داده شود این‏ها آنجایی که منافع و خواست استکباری‏شان اقتضا کند، از هیچ عملی فروگذار نمی‏کنند و حاضرند یک کشور و ملت را بدون هیچ دلیلی به خاک و خون بکشند. در قضیه‏ی حمله به عراق، دولت امریکا دلیل‏گونه و بهانه‏ای داشت؛ می‏گفت عراق به کویت حمله کرده است؛ البته آن دلیل هم کافی نبود. اگر عراق به کویت حمله کرده است، چرا باید به شهرهای عراق حمله کنند؟! به نیروهای نظامی باید حمله می‏کردند. بنابراین آنجا این دلیل، کاملًا قانع‏کننده نبود؛ اما اینجا همان هم نیست. این‏ها خودشان هم اعتراف می‏کنند که مردم هرات، قندهار، کابل و جلال‏آباد هیچ تقصیری ندارد؛ بلکه یک گروه یا چند نفر انگشت‏شمار مسئولیت دارند. پس چرا مردم را می‏کوبید؟! برای اینکه بتوانند به ملت امریکا جوابی بدهند، برای خود مجوّز درست کرده‏اند و از روی خشم، چنین حرکت وحشیانه‏ای را مرتکب می‏شوند و مردم افغانستان را قتل عام می‏کنند. بنابراین چهره‏ی لیبرالیزم غربی یک‏بار دیگر افشا شد و معلوم گردید در زیر دسته گلی که نشان می‏دهند، چماق مخفی کرده‏اند و در زیر این ظواهر ادکلن‏زده‏ی کراوات بسته‏ی منظّمِ و مرتّب، یک چهره‏ی مخوف پنهان است؛ این را دنیا فهمیده است.

اما آن ضرری که مخصوص امریکاست، این است که نهضت جهانی اسلام با شعار «مرگ بر امریکا» تسریع شد و نشان داده شد استکباری که ایران تکرار می‏کند، یعنی چه. وقتی گفته می‏شود دلیل بیاورید که این اشخاصی که شما می‏گویید، متّهم قضیه‏ی بیستم شهریور نیویورک و واشنگتن‏اند، دلیل نمی‏آورند؛ می‏گویند این‏ها مجرمند! وقتی گفته می‏شود به مردم افغانستان حمله نکنید، حمله می‏کنند. حتّی دوستان اروپایی‏شان هم که صریحاً حاضر نیستند حمله را محکوم کنند، ولی با زبانهای گوناگون این کار را زشت می‏شمرند. درعین‏حال باز آمریکاییها دست برنمی‏دارند! وقتی به آن‏ها می‏گویند مردم در افغانستان کشته می‏شوند، آقا (!) مصاحبه می‏کند که نه، این عکسهایی که شما از بچه‏ها و زنهای مجروح در تلویزیون نشان دادید، جعلی است؛ ما هیچ‏کس را نکشته‏ایم! این همه خانه را خراب کردند، مراکز هلال احمر را زدند، مراکز غیر نظامی را به طور آشکار نابود و ویران کردند؛ اما مثل آدمی که «ان رءاه استغنی» است، با یک حالت تکبّر می‏گوید نه؛ همین چیزی است که من می‏گویم! وقتی به آن‏ها می‏گویند ماه رمضان نزدیک است، به مناسبت این ماه حملات خود را قطع کنید، می‏گویند نه؛ ما برای ماه رمضان حملات را متوقّف نمی‏کنیم! وقتی به آن‏ها می‏گویند بمب‏ها و موشکهای آن‏چنانی در افغانستان جنایت به بار می‏آورد، با خون‏سردیِ تمام مصاحبه می‏کنند و می‏گویند ما تصمیم داریم این نوع بمب‏ها و موشکها را همچنان بر سر این کشور ببارانیم! استکبار یعنی همین که گوششان بدهکار هیچ حرف حسابی در دنیا نباشد. این‏ها توقّع دارند پای کشورهای اسلامی و ایران اسلامی به مناقشه‏ای که به‏هیچ‏وجه نمی‏شود موضع این مستکبر ظالم متجاوز را در آن تأیید کرد، کشانده شود. سعی دولت جمهوری اسلامی و مسئولان کشور بر این بوده است که کشور را از این مناقشه دور نگه دارند؛ اما درعین‏حال مواضعشان را به همه‏ی دنیا بگویند. و من به شما عرض کنم، نشانه‏ی رشد نظام اسلامی و انگیزه‏های اسلامی در دنیا همین بود که این پیام از سوی ملتهای مسلمان گرفته شد. خیلی‏ها دلشان می‏خواست در روزهای اوّل چیزی بگویند؛ اما تهدیدها اجازه‏ نمی‏داد. وقتی جمهوری اسلامی حرف خود را بیان کرد، دیگران هم جرأت پیدا کردند و حرفشان را گفتند.

امروز تئوریسین‏ها و تبلیغاتچی‏های غربی در صددند خطّ ارتجاع به غرب خط برگشتِ به همان تحمیل‏پذیری غربی را دوباره برگردانند. البته همان‏طور که گفتم، تحت عنوان یک تئوری شبه روشن‏فکرانه؛ به عنوان یک حرف نو؛ تئوری جهانی شدن و تئوری تغییر گفتمان. می‏گویند دانشجوی این دوره دیگر نمی‏تواند دانشجوی دوران ضدّ استعماری باشد. می‏گویند دوران ضدّیت با استعمار و استکبار و مرگ بر استکبار گفتن، گذشته است؛ دوران عدالت‏خواهی و مبارزه‏ی با سرمایه‏داری سرآمده است؛ دوران آرمان‏خواهی و تبرّی و تولّای سیاسی تمام شده است؛ گفتمان جدید دانشجویی عبارت است از گفتمان جهانی، جهانی شدن، گفتمان واقع‏بینی، گفتمان پیوستن به نظم نوین جهانی؛ یعنی سیاهی لشکر امریکا شدن! این جهانی شدن، اسمش جهانی شدن است؛ اما باطنش امریکایی شدن است. معنایش این است که ملت ایران علی‏رغم مجاهدتهایی که کرده، علی‏رغم پرچمهایی که بر قلّه‏های پیروزی کوبیده، علی‏رغم بیداری عظیمی که در ملتهای مسلمان به وجود آورده، باید دوباره مثل دوران قبل از انقلاب، سیاهی لشکر و عمله و ابزار تأمین منافع آمریکاییها شود. هدف به صورت لخت و پوست‏کنده جز این چیز دیگری نیست؛ اما می‏خواهند در زیر نامهای زیبا جهانی شدن و تحوّل و پیشرفت این هدف را پنهان کنند.

البته بیست سال است که دستگاه‏ها و تئوریسین‏های غربی این حرفها را تکرار می‏کنند. چند سالی هم هست که در داخل کشور ما، یک عدّه آدم‏های غافل و نادان، یا مغرض و مجذوب، با زبانهای مختلف آن حرفها را بیان می‏کنند. مسأله‏ای که برای نظام به اصطلاح لیبرال دمکراسی که نه لیبرال است، نه دمکراسی؛ یعنی نظام استکبار و استثمار جهانی و کمپانیهای صهیونیستی و همپیمانان و همراهانشان مطرح است، هیچ‏چیز نیست جز اینکه بتوانند از مراکز قدرت خودشان، کاملًا انحصارطلبانه و تمامت‏خواهانه، کنترل همه‏ی مراکز اساسی منافع جهانی را در اختیار داشته باشند. انقلاب را به انحصارطلبی متّهم می‏کنند، برای اینکه انقلاب از سر راه انحصارطلبی آن‏ها برخیزد. دنیا را به عنوان دهکده‏ی جهانی معرفی می‏کنند، برای اینکه کدخدایی این دهکده را در اختیار بگیرند. شعار وحدت فرهنگی و جهانی‏گری فرهنگی می‏دهند، برای اینکه فرهنگ خودشان را بر تمام فرهنگهای عالم مسلّط کنند. در زمینه‏ی مسائل مربوط به خودشان، در زمینه‏ی فرهنگ غربی، در زمینه‏ی فرهنگهایی که زمینه‏ساز استعمار بوده، اجازه‏ی کوچک‏ترین خدشه و مناقشه‏ای در سطح بین‏المللی به هیچ‏کس نمی‏دهند؛ اما از شما می‏خواهند که در فرهنگ و باورها و عواطف و اصولِ خودتان معتقد به تکثّر و چندقرائتی باشید؛ اجازه بدهید در ایمان و فکر و فرهنگ و پایه‏های مستحکم اصولی شما هرکس طبق برداشت خودش حرف بزند و اظهار نظر کند؛ اما نسبت به خودشان چنین چیزی را اجازه نمی‏دهند! هیچ‏کس در سطح دنیا اجازه ندارد نسبت به منافع امریکا نگاه چند قرائتی داشته باشد. هرجا منافعشان اقتضاء کند، با قاطعیت وارد می‏شوند. اگر بپرسند بر چه اساس وارد شده‏اید، یک مبنای فکری هم برایش درست می‏کنند! همین چند روز قبل از این، گفته شد که طرحی در کنگره‏ی امریکا مطرح شده که رئیس‏جمهور این کشور حق داشته باشد مخالفان خودش را در هر نقطه‏ای از دنیا ترور کند! اگر بپرسند چرا، استدلالی برای آن مطرح می‏کنند؛ استدلالی که توجیه‏کننده‏ی منافع امریکاست؛ اما از من و شما می‏خواهند ما هم با همان دید به آن استدلال نگاه کنیم و با همه‏ی وجود و با همه‏ی ایمان آن را بپذیریم. زورگویی از این بالاتر؟!
نمودار
مقالات مرتبط
آخرین مقالات
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی