جستجوآرشیو پیشرفتهنسخه سریعتلکس رهبریویژه نامه هاصفحه اصلی
صفحه اصلیRSS سایت رهبریدرباره سایت رهبریتماس با مازبانهای دیگر
امروز پنج‌شنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۹
پیوندهای مرتبط خبر خبر
19/4/1379نسخه قابل چاپ

بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى ايران‏/طرح فروپاشى شوروى

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

الحمدللَّه ربّ العالمين. والصّلاة والسّلام على سيّدنا و نبيّنا ابى القاسم محمّد و على آله الأطيبين الأطهرين المنتجبين سيّما بقيّةاللَّه فى‏الأرضين. قال‏اللَّه الحكيم فى كتابه:

«بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم. الّذين قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا اللَّه و نعم‏الوكيل فانقلبوا بنعمة من اللَّه و فضل لم يمسسهم سوء واتّبعوا رضوان اللَّه واللَّه ذو فضل عظيم.»(1)

برادران و خواهران عزيز؛ مسؤولان و مديران برجسته نظام جمهورى اسلامى! خيلى خوش آمديد. جلسه بسيار شيرين و مطلوب و ان‏شاءاللَّه مفيدى است. بيانات جناب آقاى خاتمى، بيانات خوب و مفيد و حاكى از انگيزه‏هاى بسيار خوب و والا بود. اميدواريم كه ان‏شاءاللَّه همين مطالبى كه فرمودند - بخصوص بخش اوّلِ آن كه به سيره مولاى متّقيان و امام موحدان، اميرمؤمنان عليه‏الصّلاةوالسّلام معطوف بود - به ياد ما باشد و براى ما هميشه درس باشد.

مقصود از اين جلسه، در درجه اوّل، ايجاد الفت و همدلى است. اگر هم‏سليقگى و همفكرى هم در مسائل گوناگون به‏وجود آمد، چه بهتر؛ و اگر در برخى از مسائل، اختلاف سليقه هم وجود داشته باشد، همدلى، خلأها را پُر خواهد كرد.

پس زبان محرمى خود ديگر است‏

همدلى از همزبانى بهتر است‏

همدلى با ياد خدا ميسّرتر خواهد شد. ياد خدا در دل انسان چراغى روشن مى‏كند؛ دل را نورانى مى‏كند؛ غبارهاى كينه و نفرت و خودخواهى را از دلها مى‏زدايد؛ لنگرى براى دلهاى متلاطم و مضطرب به‏وجود مى‏آورد؛ آرامش مى‏بخشد و اطمينان و اعتماد ايجاد مى‏كند. ياد خدا براى دلهاى پاك، هميشه در دسترس است؛ مگر دلى كه خود را مبتلاى به آلودگيها كرده باشد. براى چنين كسى ياد خدا دشوار است؛ چنين توفيقى براى او پيش نمى‏آيد و او را به حريم قدس الهى راه نمى‏دهند. دلى كه آلوده شهوت و آلوده به عشق به قدرت و آلوده به كينه به بندگان خدا و آلوده به حسد و خودخواهيها و آلوده به عشق به مال اندوزى است، به حريم قدس الهى راه پيدا نمى‏كند؛ مگر شستشو كند.

شستشويى كن و آنگه به خرابات خرام‏

تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده‏

در حريم قدس ياد الهى، دلِ آلوده را راه نمى‏دهند؛ بايد شستشو كنيم. اگر دل توانست با ياد خدا خود را معطّر و مزيّن كند، بدون ترديد اجابت الهى براى او ميسّر خواهد شد؛ «ادعونى استجب لكم».(2) هيچ دعايى بى‏استجابت نيست. استجابت به معناى اين نيست كه خواسته انسان حتماً برآورده خواهد شد - ممكن است برآورده بشود، ممكن است به علل و مصالح و موجباتى برآورده هم نشود - اما استجابت الهى هست. استجابت الهى، پاسخ و توجه و التفات خداست؛ ولو آن خواسته‏اى كه من و شما داريم - كه اى بسا خيال مى‏كنيم اين خواسته به نفع ماست، اما به زيان ماست - تحقق هم پيدا نكند؛ اما «يا اللَّه»ِ شما بى‏گمان لبّيكى به دنبال خود دارد. سعى كنيم دلها را معطّر كنيم؛ امروز ما به اين تطهير دلها بسيار نياز داريم. من بيش از همه شما به اين علاج الهى محتاجم؛ و مجموعه ما كه مسؤوليتهاى سنگينى بر دوش داريم، بيش از كسانى كه اين مسؤوليتها را ندارند، محتاجيم. كار ما سنگين است. خداى متعال خودش آن عبادتهاى سنگين، آن بيداريهاى شبانه، آن گريه‏ها و آن تضرّعها را در همه ميدانها بر نبى‏اكرم لازم مى‏كند و از او مى‏خواهد؛ چون بار او سنگين است. هركس به تناسب سنگينى بار خود، به تقويت اين رابطه با خداى متعال احتياج دارد. اگر توانستيم اين رابطه را تقويت كنيم، كارهامان اصلاح خواهد شد؛ راهمان باز خواهد شد؛ ذهنمان روشن خواهد شد و افق در مقابل ما روشنى خواهد يافت؛ اما اگر اين گره را باز نكرديم، كارهاى ما به سامانِ لازم نخواهد رسيد. ممكن است انسان در چيزهايى موفّق شود، اما هدف در موفّقيتهاى دنيايى متوقّف نمى‏شود. هدف انسان موحّد بسيار فراتر از هر چيزى است كه در چارچوب عالم مادّه است؛ اگرچه آنچه در چارچوب عالم مادّه است، همه به عنوان مقدّمه و راه و صراط به سوى آن هدفها مطرح است. شما نمى‏توانيد از اين صراط عبور نكنيد، اما در اين صراط نبايد متوقّف شويد. هدف را بايد فراتر از خواسته‏هايى كه در چارچوب اين عالم است، تعيين كرد. اميدواريم كه خداوند متعال به من و شما توفيق دهد تا بتوانيم اين كارها را انجام دهيم.

عزيزان من! در كشور ما - همان‏طور كه از بيانات جناب آقاى رئيس جمهور شنيديد - امكانات فراوان و آفاق روشنى وجود دارد؛ البته مشكلاتى هم وجود دارد؛ از آن امكانات بايد استفاده و از اين مشكلات بايد عبور كرد. در چنين شرايطى، آن چيزى كه در عالم ارتباطات انسانى خودمان به نظر من پيش از همه مهم است، همين وحدت و همدلى است. نبايد فضا غبارآلوده شود. اگر خداى متعال اين توفيق را بدهد كه مسؤولان نظام بتوانند با يكديگر همدلانه سلوك كنند - كه سلوك همدلانه لزوماً به معناى همفكرانه نيست؛ گاهى ممكن است سليقه‏ها متفاوت هم باشد؛ اما بناى بر ستيزه و مخاصمه و دشمنى نباشد - بسيارى از مشكلات برطرف خواهد شد. انقلاب و نظام اسلامى ما زمينه بسيار مساعدى براى اين پالايش درون و پالايش فضاى كارى كشور است. بايستى از اين فرصت حداكثر استفاده را بكنيم.

البته تلاشهايى مى‏شود كه مسائل غيراصلى، مسائل اصلى وانمود شود؛ خواسته‏هاى غيرحقيقى - يا حقيقى، اما درجه دو - به عنوان گفتمان اصلىِ ملى وانمود شود؛ ليكن گفتمان اصلى اين ملت اينها نيست؛ گفتمان اصلى اين ملت اين است كه همه، راههايى را براى تقويت نظام، اصلاح كارها و روشها، گشودن گره‏ها، تبيين آرمانها و هدفها براى آحاد مردم، استفاده از نيروى عظيم ابتكار و حركت و خواست و انگيزه و ايمان اين مردم مؤمن و راه به سمت آرمانهاى عالى اين نظام - كه همه را به سعادت خواهد رساند - پيدا كنند. آن چيزى كه بايد ذهنها و دلها و فكرها بر روى آن متمركز شود، اين است. البته كارهاى زيادى داريم و وظايف و مسؤوليتهاى زيادى بر دوش همه ماست. هركس بايد كار خود را به بهترين نحوى كه براى او ممكن است، انجام دهد.

من آنچه را كه امروز به نظرم رسيد مطرح كنم، اين است كه ما چگونه مى‏توانيم معايب و نواقص را برطرف كنيم؛ فسادها را بزداييم و به معناى درست كلمه، اصلاح را در كشور به‏وجود آوريم. اين سؤال بسيار مهمى است و جا دارد كه ذهنهاى همه كسانى‏كه به سرنوشت اين كشور و اين ملت علاقه‏مندند، روى اين سؤال متمركز شود. امروز مسأله اصلاحات - كه يك موضوع روز براى همه است - در كشور مطرح است. افراد زيادى دم از اصلاحات مى‏زنند و براى آن تلاش مى‏كنند. اصلاحات چيست؟ راه رسيدن به اصلاحات كدام است؟ اولويتهاى اصلاحات چيست؟ اينها مسائل بسيار مهمى است.

مسأله مهم ديگر در همين زمينه اين است كه دشمن در تبليغات خود - كه شعار اصلاحات را پيگيرى مى‏كند - به دنبال چيست؟ اصلاحات مال ماست. اين‏كه شما ملاحظه مى‏كنيد تبليغات جهانى برروى اصلاحات در ايران متمركز مى‏شود، علّتش آن چيست؟ اين تبليغات متعلّق به مراكزى است كه نمى‏توانند ادّعا كنند خير ملت ايران را مى‏خواهند. مگر وجود فساد و اختناق و خرابى وضع در اين كشور، غير از تسلّط و نفوذ قدرت استكبارى انگليس در دوره اوّل، و امريكا در دوره بعد، علت ديگرى دارد؟ چه قدرتى در اين مملكت اختناق به‏وجود آورد؟ چه قدرتى در اين مملكت دستگاههاى ملى و دولتى را برمبناى فساد پايه‏گذارى كرد؟ چه قدرتى در طول پنجاه سال با اخلاق عمومى و انسانى مبارزه كرد؟ چه دستى رضاخان را به قدرت رساند؟ چه عواملى كودتاى 28 مرداد را راه انداخت؟ در طول اين پنجاه و چند سال، چه كسانى زشت‏ترين تبليغات را در جهت كشاندن اين ملت به سمت فساد، بى‏بندوبارى و ناباورى به اصول اخلاقى و دين انجام دادند؟ جوانان ما امروز چيزى از مطبوعات دوران رژيم پهلوى به ياد ندارند؛ اما شما كه به ياد داريد. آن مطبوعات فاسد و - به قول يك روشنفكر مسلمانِ معروف - آن رنگين نامه‏ها، به وسيله چه كسى تشويق مى‏شد؟ آنها از كجاها تغذيه و تشويق مى‏شدند؟ از چه كسى الگو مى‏گرفتند؛ غير از همين دستگاههاى قدرتى كه آن نظام را سر كار آورده بودند و با همه وجود آن را تقويت مى‏كردند؟

امروز ما براى اين‏كه با نام و ياد و سلطه استكبارى دولت امريكا با همه وجود مخالف باشيم، محتاج چه دليلى باشيم، جز اين كه آن رژيم، پنجاه سال همه منابع انسانى و مالى و اخلاقى و استعدادىِ ما را ضايع و نابود كرد؟ دستاورد رژيم پهلوى در طول اين پنجاه سال براى ايران چه بود؟ اين ويرانه‏اى كه اينها به‏وجود آوردند، چگونه، با كدام تلاش و در چه مدت قابل اصلاح است؟ چه كسى آن را زمينه‏سازى كرد؟ چه كسى كمك كرد؟ چه كسى هدايت كرد؟ چه كسى دستگاه جاسوسى‏شان را تقويت كرد؟ چه كسى به آنها خط داد؟ در عين حال همان دولت امريكا و انگليس، همان رؤسايشان، همان سياستمدارانشان، همان مراكز رسانه‏اى‏شان، امروز از چيزى به نام اصلاحات و آزادى در ايران دفاع و حمايت مى‏كنند! اين بايد هر هوشمندى را به فكر وادار كند و هر غافلى را بيدار و هوشيار نمايد. مسأله چيست؟ اين يك صحبت بسيار مهم و يك سؤال بسيار اساسى است.

بنده به عنوان كسى كه از اوّلِ اين انقلاب تا امروز در مسائل گوناگون و در عرصه‏هاى مختلفِ اين نظام، با جوانب و جريانهاى گوناگون مواجه بوده‏ام؛ هم آدمها را مى‏شناسم، هم حرفها را مى‏شناسم و هم با تبليغات رسانه‏اى دنيا آشنا هستم؛ به يك جمعبندى رسيده‏ام كه به‏طور خلاصه اين است: يك طرح همه جانبه امريكايى براى فروپاشى نظام جمهورى اسلامى طرّاحى شد و جوانب آن از همه جهت سنجيده شد. اين طرح، طرح بازسازى شده‏اى است از آنچه كه در فروپاشى اتّحاد جماهير شوروى اتفاق افتاد. به‏نظر خودشان مى‏خواهند همان طرح را در ايران اجرا كنند. دشمن اين را مى‏خواهد. من اگر بخواهم قرائن و شواهد اين معنا را بگويم، الان در ذهنم هست؛ نه اين كه بخواهم دنبال نشانه‏هايش بگردم؛ شواهد آشكارى در اظهارات خودشان وجود دارد. در طول اين چند سال، از اظهارات مغرورانه و قدرتمندانه و احياناًحساب نشده آنها - كه خودشان هم مى‏گويند فلان مصاحبه‏اى كه ما كرديم، عجولانه بود - صحّت اين ادعا كاملاً آشكار مى‏شود كه آنها به خيال خودشان طرح فروپاشى شوروى سابق را منطبق با شرايط ايران بازسازى كردند و مى‏خواهند در ايران پياده كنند. البته در چند مورد هم دچار اشتباه شدند كه اين هم از الطاف الهى است.

دشمنان ما در مواقع حسّاس در محاسبات خود دچار اشتباه مى‏شوند. البته اينها اشتباهاتى نيست كه اگر من ذكر كردم، آنها بتوانند اصلاحش كنند؛ نه، اشتباه در شناختِ واقعيتها دارند. براساس اين اشتباه برنامه‏ريزى مى‏كنند و برنامه‏ريزى غلط از آب درمى‏آيد؛ لذا موفّق نمى‏شوند. آنها براى دفاع از رژيم پهلوى برنامه‏ريزى كردند و با همه قدرت هم ايستادند؛ منتها در شناختِ مسائل ايران، در شناختِ مردم، در شناختِ روحانيت و در شناختِ دين اشتباه كرده بودند؛ لذا شكست خوردند. اين‏جا هم سرنوشتشان جز اين نيست و شكست خواهند خورد.

اينها در چند مورد اشتباه كردند: اشتباه اوّلشان اين است كه آقاى خاتمى، گورباچف نيست. اشتباه دومشان اين است كه اسلام، كمونيسم نيست. اشتباه سومشان اين است كه نظام مردمىِ جمهورى اسلامى، نظام ديكتاتورى پرولتاريا نيست. اشتباه چهارمشان اين است كه ايرانِ يكپارچه، شوروىِ متشكّل از سرزمينهاى به هم سنجاق شده نيست. اشتباه پنجمشان اين است كه نقش بى‏بديل رهبرى دينى و معنوى در ايران، شوخى نيست. اين اشتباهات را بعداً توضيح خواهم داد.

اشاره‏اى به طرح امريكايىِ فروپاشى شوروى بكنم. اين چيزى كه الان از اين تصوير در ذهن من هست، بخش عمده‏اش از يادداشتهايى است كه خود من روزبه‏روز در سال 1370 از خبرهاى ماجراى شوروى يادداشت كرده‏ام. البته بعداً با اطّلاعات فراوانى كه دوستان ما از منابع مهم روسى و غيرروسى فراهم كردند و به بنده دادند، تكميل شد كه حال نمى‏خواهم با تفصيل آنها را بيان كنم؛ اما ماجراى عظيمى است.

وقتى مى‏گوييم طرح امريكايى فروپاشى شوروى، لازم است سه نكته را در كنار اين كلمه

امريكايى عرض كنيم:

نكته اول اين است كه وقتى مى‏گوييم طرح امريكايى، معنايش اين نيست كه بقيه بلوك غرب در اين زمينه با امريكا همكارى نداشتند؛ چرا، همه غرب و همه اروپا در اين زمينه به‏شدّت با امريكا همكارى مى‏كردند. مثلاً نقش آلمان و انگليس و بعضى كشورهاى ديگر به‏صورت بارز بود. اينها همكارى جدّى داشتند.

نكته دوم اين است كه وقتى مى‏گوييم طرح امريكايى، معنايش اين نيست كه ما عوامل داخلى فروپاشى شوروى را نديده مى‏گيريم؛ نخير، عوامل فروپاشى در درون نظام شوروى وجود داشت و از آن عوامل دشمنشان بهترين استفاده را كرد. آن عوامل داخلى چه بود؟ فقر شديد اقتصادى، فشار بر مردم، اختناق شديد، فساد ادارى و بوروكراسى. البته انگيزه‏هاى قومى و ملى هم در گوشه و كنار وجود داشت.

نكته سوم اين است كه اين طرح امريكايى يا غربى - به هر تعبيرى كه مى‏گوييم - يك طرح نظامى نبود. در درجه اوّل يك طرح رسانه‏اى بود كه عمدتاً به‏وسيله تابلو، پلاكارد، روزنامه، فيلم و غيره اجرا شد. اگر كسى محاسبه كند، مى‏بيند كه حدود پنجاه، شصت درصدِ آن مربوط به تأثير رسانه‏ها و ابزارهاى فرهنگى بود. عزيزان من! مسأله تهاجم فرهنگى را - كه من هفت، هشت سال پيش مطرح كردم - جدّى بگيريد. شبيخون فرهنگى، شوخى نيست. بعد از عامل رسانه‏اى و تبليغى، در درجه دوم، عامل سياسى و اقتصادى بود. عامل نظامى هيچ نبود.

و اما اين طرح چه بود؟ گورباچف وقتى در سال 1985 - حدود سالهاى 64 و 65 - سرِ كار آمد، يك عنصر جوان در قبال دبيركلهاى پير قديمى بود. روشنفكر و خوش‏برخورد بود؛ شعارى كه او مطرح كرد، شعار پروستريكا در درجه اوّل و گلاسنوست در درجه دوم بود. تعبير فارسى پروستريكا، بازسازى و اصلاحات اقتصادى است؛ و گلاسنوست يعنى اصلاحات در زمينه مسائل اجتماعى، آزادى بيان و امثال اينها. در يكى، دو سال اوّل، به وسيله رسانه‏ها، آوارى از حرف و تحليل و تفسير و تشويق و جهت‏دهى و پيشنهاد بر سر گورباچف فرو ريخت و كار به‏جايى رسيد كه توسط مراكز امريكايى، گورباچف به عنوان مرد سال معرفى شد! اين در همان دوران جنگ سرد هم بود؛ يعنى در دورانى كه امريكاييها شبح هر موفّقيتى را در شوروى با تير مى‏زدند! قبل از گورباچف، اگر واقعيتهاى خوبى هم در شوروى وجود داشت، به‏شدّت آن را انكار مى‏كردند و عليه آن تهاجم تبليغاتى راه مى‏انداختند. اما ناگهان نسبت به گورباچف چنين وضعى را پيش گرفتند! اين آغوش باز غرب، به‏عنوان يك مشوّق بزرگ، گورباچف را فريب داد! من نمى‏توانم ادّعا كنم كه گورباچف كسى بود كه غربيها يا دستگاههاى سيا او را سر كار آورده بودند - آن‏چنان كه بعضى كسان در دنيا ادّعا مى‏كردند - من نشانه‏هاى اين را واقعاً نمى‏بينم و البته خبرى هم از پشت پرده ندارم؛ اما آنچه كه مسلّم است، آغوش باز، چهره باز، چهره خندان، تجليل و تبجيل و تشويق و احترام غربيها، گورباچف را فريب داد. او به غربيها و امريكاييها اعتماد كرد؛ اما فريب خورد. گورباچف كتابى به نام پروستريكا - انقلاب دوم - نوشته كه انسان نشانه‏هاى اين فريب خوردگى را در آن مشاهده مى‏كند.

در محيط اختناق آن روز شوروى، اين شعارها به‏شدّت فضاشكن بود. حدوداً در همين سال 1369 يا 1370 است - من در يادداشتهاى خودم اين را نوشته‏ام - كه گورباچف قيد جواز عبور براى سفر از شهرى به شهر ديگر در شوروى را برمى‏داشت! هفتاد و سه سال بعد از ايجاد شوروى، بعد از پايان يافتن دوره سى ساله استالين و دوره‏ى هجده، نوزده ساله برژنف و غيرذلك، آقاى گورباچف از جمله كارهايى كه در زمينه گلاسنوست كرد، اين بود كه جواز عبور را برداشت!

در چنين جوّى شما ببينيد فكر و طرح مسأله آزادى بيان به چه معناست. وقتى مى‏گويد آزادى بيان، براى مردم چقدر شگفتى‏آور و چقدر فضاشكن است! در تمام اين دوران، روزنامه مهم قابل توجّه در تمام شوروى «پراودا»ست كه يك روزنامه عمومى است. يكى هم يك روزنامه مربوط به جوانان است. چند مطبوعه ديگر تخصّصى هم وجود داشت؛ اما تكثّر روزنامه‏ها و وجود كتابهاى چنين و چنان اصلاً به چشم نمى‏خورد. نويسنده‏اى كه از برخى از مبانى سوسياليسم - نه همه آنها - انتقاد كرده بود؛ سالهاى متمادى اجازه‏ى خروج از شوروى را نداشت. البته امريكاييها روى او هم بسيار تبليغ مى‏كردند و بسيار حرف مى‏زدند كه بنده از دوره قبل از انقلاب اين قضيه در يادم مانده است.

در چنين فضايى اين شعار توسط گورباچف داده شد؛ منتها اشتباهاتى كردند كه من نمى‏خواهم اين اشتباهات را الان بگويم. در خلال صحبت، بعضى از اشتباهاتشان معلوم خواهد شد. مدتى گذشت، سيل تبليغات غربى و فرهنگ غربى و نمادهاى غربى - سمبلهاى لباس و «مك‏دونالد» و از اين چيزهايى كه در واقع جزو سمبلهاى امريكايى است - در شوروى راه پيدا كرد. اين كه من مى‏گويم، تفكّر يك طلبه گوشه‏نشين نيست؛ در همان روزها بنده در خود مجلات امريكايى - تايم و نيوزويك - خواندم كه از اين كه قهوه‏خانه‏هاى «مك‏دونالد» در مسكو رواج پيدا كرده، اينها به‏عنوان يك خبر مهم و به‏عنوان پيشاهنگ فرهنگ غربى و فرهنگ امريكايى در كشور شوروى ياد كرده بودند!

شعارهاى گورباچف يكى، دو سال رو به اوج بود؛ اما بعداً ناگهان يك عنصر ديگر به نام يلتسين در كنار گورباچف پيدا شد. نقش يلتسين، نقش تعيين كننده است. نقش او اين است كه مرتب پا به زمين بكوبد و بگويد كه اين شعارها فايده‏اى ندارد؛ اين شتاب كم است؛ دير شد؛ اصلاحات عقب افتاد! اگر آدم عاقل مدبّرى به‏جاى گورباچف بود، شايد در طول بيست سال مى‏توانست آن اصلاحات را بى‏دغدغه انجام دهد - همچنان كه اين كار در چين اتفاق افتاد - اما همين مقدار خوددارى و خويشتندارى را هم از دست گورباچف بيرون كشيد. كار به‏جايى رسيد كه گورباچف معاون خود - يلتسين - را عزل كرد؛ اما رسانه‏هاى امريكايى و غربى نه فقط عزلش نكردند، بلكه تقويتش كردند!

او حدود يك سال يا بيشتر، به‏عنوان يك چهره برجسته روشن‏بين اصلاح‏طلب مغضوب و مظلوم در تبليغات غربيها و امريكاييها مطرح شد. بعداً انتخابات رياست جمهورى روسيه پيش آمد. مى‏دانيد كه ديگر جمهوريها انتخابات جداگانه داشتند. البته انتخابات كه نداشتند؛ بنا شد انتخابات داشته باشند. يكى از كارهاى گورباچف اين بود كه گفت انتخابات داشته باشيم. در كشور شوروى، از بعد از دوران تزارها، حتى يك انتخاب هم اتفاق نيفتاده بود. انتخابات در دوران تزارها هم شبيه انتخابات زمان شاه ما بود. اتفاقاً تاريخ مشروطيتشان هم - با يك سال اختلاف - دقيقاً منطبق با تاريخ مشروطيت ايران است. در دوره تزارها مجلس ملى - دوما - يك صورت بود؛ مثل مجلس شوراى ملى ما در دوران رژيم پهلوى. بعد هم كه كمونيستها سرِ كار آمدند، مجلس، بى‏مجلس؛ انتخابات، بى‏انتخابات؛ تمام شد! حال بعد از گذشت هفتاد و سه سال، بناست اولين انتخابات در جمهورى روسيه - نه همه شوروى - انجام گيرد. كانديدا كيست؟ آقاى يلتسين! با رأى بالايى يلتسين - يعنى همان عنصر تندرو - رئيس جمهور شد.

از اين جا داستانِ شيرينى است. از روزى كه يلتسين در ژوئن 1991 - يعنى 24/03/1370 - رئيس جمهور شد، تا حدود چهارم يا پنجم ديماه كه رسماً شوروى منحل شد، حدود هفت ماه طول كشيد. يعنى اين چند سال صرف مقدّمات شد. بخشى از مقدّمات به‏دست گورباچف، برخى هم وقتى تاريخ مصرف گورباچف تمام شد، به دست يلتسين انجام شد و برنامه مورد نظر امريكا و غرب، تا رسيدن يلتسين به قدرت شتاب گرفت. به مجرّد اين كه يلتسين به قدرت رسيد و رئيس جمهور روسيه و نفر دوم شوروى شد، ابتكار عمل به دست او افتاد. در روز 24/03/1370 يلتسين رئيس جمهور شد و در روز 26/03/1370 - يعنى سه روز بعد - جورج بوش رئيس جمهور امريكا اعلام كرد كه سه جمهورى بالتيك - لتونى، استونى و ليتوانى - متعلق به شوروى نيست و شوروى بايستى اين سه جمهورى را رها كند و استقلال آنها را به رسميت بشناسد؛ اگر به رسميت نشناسد، كمكهايى را كه امريكا قول داده است، قطع خواهد شد. البته من الان درست يادم نيست كه آيا كمكهايى بود كه در زمان رونالد ريگان قول داده شده بود، يا در زمان بوش؛ به هرحال به آقاى گورباچف قولِ كمك داده بودند. چندى بعد يلتسين اعلام كرد كه ما استقلال جمهوريهاى سه گانه را به رسميت مى‏شناسيم! دو ماه بعد براى اين كه يلتسين چهره‏اش برجسته‏تر شود، كودتاى معروف مردادماه شوروى اتفاق افتاد؛ كودتايى كه در همان اوان كاملاً مشكوك به نظر مى‏آمد. دوربين تلويزيونهاى امريكايى - سى.ان.ان و غيره - در مسكو فعّال شدند و روى يلتسين متمركز گرديدند. در اين‏جا تلويزيون خودمان تصوير سى.ان.ان را كه پخش مى‏كرد، ما ديديم كه يلتسين روى تانك رفته و در ميان مردم شعار مى‏دهد و مى‏گويد كه نخير، ما تسليم كودتاچيها نمى‏شويم! بعد هم به مجلس رفت، اما كودتاچيها با يلتسين كه دم دستشان در مجلس ملى - دوما - متحصّن شده بود، هيچ كارى نداشتند و به سراغ او نرفتند؛ ولى به سراغ گورباچف كه در شبه جزيره كريمه مشغول گذراندن روزهاى تعطيلاتش بود، رفتند و او را دستگير كردند! يلتسين هم رجزخوانى مى‏كرد و شعار مى‏داد! يك جنجال رسانه‏اى در دنيا به‏وجود آوردند و البته از واقعيت هم چندان خبرى نبود! يك تعداد تانك در خيابانهاى مسكو ظاهر شدند، اما سه روز هم نبودند؛ بعد از سه روز هم گفتند كه كودتاچيها را درخواب دستگير كرده‏اند! نتيجه كودتا اين شد كه يلتسين - كه شخصيت دوم بود - در حقيقت شخصيت اول شد! در همان اوقات وزير امور خارجه ما سفرى به جمهوريهاى آسياى ميانه كرد و برگشت. من از ايشان پرسيدم چه خبر؟ ايشان گفت واضح است كه رئيس شوروى يلتسين است نه گورباچف! در دنيا هم مشخص بود كه قضيه اين گونه است. بعد هم جمهوريها يكى‏يكى طالب استقلال شدند. مثلاً اوكراين ادّعا كرد كه مى‏خواهد مستقل شود. گورباچف مخالفت مى‏كرد، اما يلتسين مى‏گفت ما قبول داريم؛ بناچار بعد از دو، سه روز گورباچف هم قبول مى‏كرد! بنابراين مسأله‏اى درست شد كه گورباچف يا مجبور بود براى عقب نماندن، خودش را جلو بيندازد و همان شعارها را او هم بدهد؛ يا مجبور بود بعد از چند روز تبعيت كند؛ چون فشار تبليغات جهانى مجالى نمى‏گذاشت براى اين كه غير از آنچه كه يلتسين گفته، شود چيزى گفت. اين روند از اواخر خردادماه شروع شده بود. به دنبال آن، كناره‏گيرى گورباچف از دبيركلى حزب مطرح شد؛ بعد پيشنهاد انحلال حزب كمونيست، سپس شكست كمونيزم اعلان شد - همان چيزى كه امريكاييها بسيار از آن كيف مى‏كردند - و بعد هم بالاخره شايعه استعفاى گورباچف منتشر شد. در همان زمان طى مصاحبه‏اى از گورباچف سؤال شد كه شما استعفا خواهيد كرد يا نه؟ گفت منتظرم وزير امور خارجه امريكا به مسكو بيايد تا ببينم چه مى‏شود! وزير امور خارجه امريكا به مسكو آمد و قبل از آن كه با گورباچف تماس بگيرد، رفت با يلتسين تماس گرفت؛ آن هم در كاخ اصلى ملاقاتهاى كرملين. معناى كارش اين بود كه گورباچف تمام شد! سه روز بعد هم گورباچف استعفا كرد و انحلال شوروى اعلام شد! اين طرح موفّق امريكا در شوروى بود. يعنى يك ابرقدرت را با يك طرح كاملاً هوشمندانه، با صرف مقدارى پول، با خريدن برخى اشخاص و با به‏كار گرفتن رسانه‏هاى تبليغى، توانستند طى يك طرّاحى سه، چهار ساله و يك نتيجه‏گيرى شش، هفت ماهه به‏كلّى منهدم كنند و از بين ببرند!

البته همين جا به شما بگويم كه روسيه بعد از انحلال شوروى، آن‏طور كه آنها مى‏خواستند، تبديل به برزيل دوم نشد. آنها مى‏خواستند روسيه به يك برزيل - يعنى يك كشور دست سوم دنيا - تبديل شود؛ توليد بالا، اما گرفتارى و فقر عميق و بدون هيچ گونه نقشى در سياست دنيا. شما ببينيد امروز در كجاى دنيا حرف و رأى و نظر و حضور برزيل كسى را به خود متوجّه مى‏كند؟ مى‏خواستند روسيه را اين‏طورى كنند، اما نشد؛ چرا؟ چون روسيه ملت خوب و قوى‏اى دارد؛ از لحاظ نژادى مردم مستحكمى هستند؛ بعد هم پيشرفت صنعتشان، اتمشان، دانشمندانشان، تحقيقاتشان و ساير امكاناتشان قابل توجّه است. طرّاحان اين قضايا كه نشستند خودشان بريدند و خودشان دوختند، براى جمهورى اسلامى نيز چنين خوابى ديده‏اند. آنها فكر نمى‏كنند كه جمهورى اسلامى ايران اگر به سرنوشت شوروى دچار شود، كشورى مثل روسيه امروز خواهد شد؛ نه، آنها فكر مى‏كنند كه ايران كشورى در سطح كشور دوره پهلوى خواهد شد؛ يعنى در رديف دهم بعد از تركيه! چون تصور مى‏كنند كه در اين‏جا اتم كه نيست؛ پيشرفت علمىِ آن‏چنانى كه نيست؛ جمعيت سيصد ميليونى كه نيست؛ كشورى به عظمت روسيه - كه امروز باز هم تقريباً بزرگترين كشور دنياست - كه نيست.

اما اكنون واقعيت چيست؟ واقعيت با آنچه كه آنها طرّاحى كردند، به قدر زمين تا آسمان متفاوت است! اشتباه بزرگى را مرتكب شدند. من واقعاً دريغم مى‏آيد كه اسم خاتمى عزيزمان - اين سيد آقازاده شريف مؤمن دلباخته به معارف دينى و دلباخته به امام و طلبه‏اى مثل خود ما - را آن‏طورى كه غربيها مطرح كردند، مطرح كنم و ايشان را با گورباچف مقايسه كنم؛ ولى آنها اين مقايسه را كردند و صريحاً گفتند كه در ايران هم گورباچفى به قدرت رسيد! البته فراموش نكنيم كه متأسفانه يك عدّه هم در داخل خوششان آمد و اين اهانت را نفهميدند و آن توطئه‏اى را كه پشت اين اهانت هست، به طريق اولى‏ نفهميدند! به مغرضان و آنهايى كه مى‏فهمند چه دارد اتفاق مى‏افتد و چه مى‏خواهند پيش بياورند، كارى ندارم؛ اما يك عدّه از آنهايى كه مغرض هم نبودند، نفهميدند كه چه شد و دشمن چه مى‏خواهد انجام دهد.

به آن تفاوتها برگرديم. تفاوت اوّل، تفاوت رئيس جمهور ما با آقاى گورباچف است. گورباچف روشنفكرى بود كه حتى به احتمال زياد به اصل و مبانى ماركسيزم هم اعتقاد زيادى نداشت؛ آدمى بود كه اصلاً ساختار شوروى را قبول نداشت؛ خود او هم به زبانهاى مختلف اين را اظهار كرده بود. البته در آن وقتى كه سرِ كار آمد، چندان صريح نمى‏توانست اينها را بگويد؛ اما بالاخره اظهار مى‏كرد. رئيس جمهور ما، جمهورى اسلامى، دين و اعتقاد قلبى اوست؛ امام مراد و مقتداى اوست؛ يك روحانى است. آنها اول در خوش‏خياليهاى خود حرفهايى زدند، هنوز هم سياستمدارترين و موذى‏ترينهايشان آن حرفها را مى‏زنند؛ اما عدّه‏اى از آنها از اين دو سال اخير به وحشت افتادند و بارها در تبليغات خودشان گفتند كه نه، اين هم از خودشان است؛ جزو همين بنيادگراهاست! اتفاقاً اين را درست فهميده‏اند! گورباچف به مبانى ماركسيزم بى‏اعتقاد و دلباخته غرب بود؛ حرفهايى هم كه مى‏زد، حرفهاى غربيها بود؛ منتها با زبان روسى آنها را بيان مى‏كرد؛ والّا شعارهاى او هم غير از شعارهاى آنها نبود؛ او دلباخته آنها بود! البته در اين‏جا قضاياى بسيار ريزى - مثل سفرها، امتياز دادنهاى دروغين و بيخودى و ... - هست كه نمى‏خواهم آنها را بگويم؛ چون جاى اين جلسه نيست؛ خود شما هم مى‏توانيد آن قضايا را پيدا كنيد.

تفاوت دوم اين است كه اسلام، ماركسيزم نيست. ماركسيزم مورد قبول مردم شوروى هم نبود. بله، دينِ حزب كمونيست شوروى بود. حزب كمونيست شوروى متشكل از چند ميليون عضو در مقابل جمعيت نزديك به سيصد ميليونى شوروى بود؛ شايد مثلاً ده ميليون، پانزده ميليون نفر عضو بودند. اعضاى حزب كمونيست هميشه از امتيازاتى برخوردار بودند؛ بنابراين مى‏توان حدس زد كه در بين همان جمعيت هم آنچه براى آنها در درجه اول اهميت قرار داشت، امتيازات بود؛ لذا ماركسيزم به عنوان يك دين برايشان مطرح نبود. اسلام، دين مردم و عشق مردم و ايمان مردم است. اسلام همان چيزى است كه اين ملت بزرگ براى خاطر آن، عزيزان و پاره‏هاى تن و جگرگوشه‏هايشان را به ميدان فرستادند و وقتى جسد آغشته به خون آنها برگشت، برايشان گريه نكردند و خدا را شكر كردند! آيا شما از اين‏گونه مادران و پدران سراغ نداريد و نديده‏ايد؟ هر يك از ما شايد صدها مورد از اين قبيل را ديده‏ايم. البته بنده هزاران مورد از اين قبيل را از نزديك ديده‏ام. امروز هم كه پدر و مادر چهار شهيد پيش ما مى‏آيند، اگر از برخى از ناهنجاريها گله هم داشته باشند، از اين‏كه فرزندشان در راه اسلام شهيد شده، خوشحالند! اين ملت با همه وجود به اسلام پايبند است. بعد از پنجاه سال تلاش براى دين‏زدايى، يك ملت آن حركت عظيم را پشت سر امام بزرگوار و عالم دين و مرجع تقليدش به راه انداخت و اين نظام اسلامى را سرِ كار آورد. اسلام همان چيزى است كه وقتى نام و پرچم آن در ايران بلند شد، هرجا مسلمان مطّلع و آگاهى پيدا شد، احساس هويّت و شخصيت و عزّت كرد. اينها اين را با ماركسيزم يكى گرفتند! «الحمدللَّه الذى جعل اعدائنا من الحمقاء(3)».

سوم اين‏كه نظام اسلامى، نظام كمونيستى نيست؛ نظام اسلامى است؛ نظامى جوان و منعطف و پُرتلاش و مردمى است. من آن روز به آقاى خاتمى عرض مى‏كردم كه هيچ نظامى در دنيا - حتى دمكراسيهاى غربى؛ چه در امريكا، چه در فرانسه، چه در جاهاى ديگر - نمى‏تواند ادعا كند كه مثل نظام ما مردمى است؛ براى خاطر اين‏كه در دمكراسيهاى غربى عدّه‏اى پاى صندوقهاى رأى مى‏آيند و رأى مى‏دهند. مثلاً حزب گفته به آقاى زيدبن‏عمرو رأى بده، او هم ورقه را كه انداخت، كار تمام مى‏شود! آنهايى هم كه شركت كننده‏اند، گاهى سى‏وهفت درصدِ واجدان شرايط را تشكيل مى‏دهند. مثلاً در انتخابات اخير امريكا، حدود سى‏وهفت درصد شركت كننده بيشتر نبود. هيچ وقت به اندازه شصت‏وهفت درصد و هفتاد درصدى كه شما در انتخابات رياست جمهورى و مجلس - چه مجلس پنجم، چه مجلس ششم - ملاحظه كرديد، شركت نمى‏كنند. بالاخره همانهايى كه مى‏آيند، مى‏آيند رأى مى‏دهند و مى‏روند؛ اما در اين‏جا اين‏طورى نيست؛ در اين‏جا مردم به مسؤولان عشق مى‏ورزند و رابطه‏شان، رابطه عاطفى است؛ نه فقط رابطه رأى دادن. در اين‏جا وقتى يكى از مسؤولان كسالتى پيدا كند، همه مردم كشور دستها را به دعا بلند مى‏كنند كه خدا او را شفا دهد؛ مثل اين‏كه براى بچه خودشان دعا مى‏كنند! در اين‏جا وقتى كه مسؤول كشور اشاره مى‏كند، مردم در ميدانهاى خطر وارد مى‏شوند و جانشان را فدا مى‏كنند. اين حتى به دمكراسيهاى غربى ربطى ندارد، تا چه برسد به نظام ديكتاتورى پرولتاريا! خودشان مى‏گويند يكى از اصول حتمى‏شان ديكتاتورى است؛ يعنى انتخابات بى‏انتخابات! در طول هفتاد و چند سال حكومت شوروى، تا قبل از انتخابات روسيه در اين اواخر، يك انتخابات اتفاق نيفتاده بود؛ ولى ما در ظرف بيست‏ويك سال، بيست‏ويك انتخابات داشته‏ايم! آيا اينها با هم قابل مقايسه است؟ در آن‏جا زندگى نمايندگان طبقه پرولتاريا زندگى كاخ كرملينى است؛ اما در اين‏جا ما روى زيلو مى‏نشينيم و افتخار هم مى‏كنيم. در اين‏جا مسؤولان كشور - آنهايى كه بتوانند - همّت و افتخارشان اين است كه خودشان را به زندگى مردم نزديك كنند. در نظام شوروى وقتى استالينى سرِ كار بود، تا نمى‏مرد، هيچ علاج ديگرى نداشت! سى سال حكومت مى‏كرد، تا بالاخره با حادثه يا بى‏حادثه، يا از زور مصرف مسكرات قوىِ روسى مى‏مرد و بعد مثلاً خروشچفى سر كار مى‏آمد؛ بعد هم برژنفى روى كار مى‏آمد؛ برژنف هم بعد از هجده، نوزده سال مى‏مرد و يك نفر ديگر به قدرت مى‏رسيد! اين نظام، با نظام جمهورى اسلامى كه مبنى بر انتخابات و رأى مردم است و هر چهار سال يك بار انتخابات مجلس و رياست جمهورى برگزار مى‏شود، متفاوت است. در سطح رهبرى از اينها هم بالاتر است؛ براى خاطر اين‏كه رهبرىِ معنوى، تعهّد معنوى دارد و خبرگان و مردم از او توقّع دارند كه حتى يك گناه نكند؛ اگر يك گناه كرد، بدون اين‏كه لازم باشد ساقطش كنند، ساقط شده است؛ حرفش نه درباره خودش حجّت است، نه درباره مردم. اين نظام منعطف، زنده، پُرنشاط و متحوّل، آيا با نظام بسته و غيرقابل انعطاف و شكننده ديكتاتورى پرولتاريا قابل مقايسه است؟!

يك نكته را هم مى‏خواهم يادآورى كنم و آن نظام امر به معروف و نهى از منكر است. امر به معروف و نهى از منكر واجب حتمى همه است؛ فقط من و شما به عنوان مسؤولان كشور وظيفه‏مان در باب امر به معروف و نهى از منكر سنگين‏تر است. بايد از شيوه‏ها و وسايلِ مناسب استفاده كنيم؛ اما آحاد مردم هم وظيفه دارند. با چهار تا مقاله در فلان روزنامه، واجب امر به معروف نه از وجوب مى‏افتد، نه ارزش تأثيرگذاريش ساقط مى‏شود. قوام و رشد و كمال و صلاح، وابسته به امر به معروف و نهى از منكر است. اينهاست كه نظام را هميشه جوان نگه مى‏دارد. حال كه نظام ما بيست‏ويكساله و جوان است و در مقايسه با نظام فرتوت هفتاد و چند ساله پير كمونيستى در شوروى به طور طبيعى هم جوان است؛ اما اگر صد سال هم بر چنين نظامى بگذرد، چنانچه امر به معروف باشد و شما وظيفه خودتان بدانيد كه اگر منكرى را در هر شخصى ديديد، او را از اين منكر نهى كنيد، آنگاه اين نظام اسلامى، هميشه تر و تازه و با طراوت و شاداب مى‏ماند. طرف امر به معروف و نهى از منكر فقط طبقه عامه مردم نيستند؛ حتى اگر در سطوح بالا هم هستند، شما بايد به او امر كنيد؛ نه اين‏كه از او خواهش كنيد؛ بايد بگوييد: آقا! نكن؛ اين كار يا اين حرف درست نيست. امر و نهى بايد با حالت استعلاء باشد. البته اين استعلاء معنايش اين نيست كه آمران حتماً بايد بالاتر از مأموران، و ناهيان بالاتر از منهيان باشند؛ نه، روح و مدل امر به معروف، مدل امر و نهى است؛ مدل خواهش و تقاضا و تضرّع نيست. نمى‏شود گفت كه خواهش مى‏كنم شما اين اشتباه را نكنيد؛ نه، بايد گفت آقا! اين اشتباه را نكن؛ چرا اشتباه مى‏كنى؟ طرف، هر كسى هست - بنده كه طلبه حقيرى هستم - از بنده مهمتر هم باشد، او هم مخاطب امر به معروف و نهى از منكر قرار مى‏گيرد.

اشتباه بعدى در مورد كشور است. كشور ايران يكپارچه است؛ حتى آن قسمتهايى هم كه در قرنهاى گذشته جدا شدند، اگر ته دلشان را بگرديد، مايلند با ما باشند؛ «هر كسى كو دور ماند از اصل خويش، باز جويد روزگار وصل خويش»؛ آنها هم دلشان مى‏خواهد كه به اين مادر بپيوندند. اين كجا، كشور اتّحاد جماهير شوروى كجا؟ ده، يازده كشور را با سنجاق - يا به تعبيرى با شلاق - به هم بستند و به اصطلاح يك كشور تشكيل گرديد! معلوم است كه تا شلاق برداشته شد، از هم جدا مى‏شوند و شدند.

البته من همين‏جا بگويم؛ سعى بر اين است كه مسأله قوميتها در ايران عمده شود. عدّه‏اى با تحريك احساسات قومى و نفى عامل حقيقى وحدت - يعنى اسلام و دين - دنبال اين قضيه هستند. كسانى كه خيال مى‏كنند عامل وحدت كشور ما زبان فارسى است، دلبستگى‏شان به زبان فارسى يقيناً به قدر بنده نيست؛ يكصدم تلاشى هم كه بنده براى زبان فارسى كرده‏ام، آنها نكرده‏اند و نخواهند كرد! عامل وحدت ملت ايران زبان فارسى نيست؛ دين اسلام است؛ همان دينى كه در انقلاب و نظام اسلامى تجسّم پيدا كرد؛ نتيجه اين مى‏شود كه تُرك‏زبان هم با زبان تركىِ خودش مى‏گويد: «آذربايجان اُياختى، انقلابا داياختى»؛ كُردى هم با زبان كردىِ خودش همين را مى‏گويد؛ بلوچ هم با زبان بلوچىِ خودش همين را مى‏گويد؛ عرب هم با زبان عربىِ خودش همين را مى‏گويد. عدّه‏اى سعى مى‏كنند اهميت عامل پيوند مستحكم دلهاى ملت ايران - يعنى ايمان اسلامى - را كم كنند؛ نه، كشور و ملت يكپارچه است؛ البته يكپارچگى‏اش به خاطر تاريخ و جغرافيا و سنتها و فرهنگ است؛ اما عمدتاً به خاطر دين و مسأله رهبرى است كه اجزاى اين ملت را به هم وصل كرده و همه احساس يكپارچگى مى‏كنند.

رهبرى مسؤوليت دارد. مسؤوليت رهبرى حفظ نظام و انقلاب است. اداره كشور به عهده شما آقايان مسؤولان كشور است. هر كدام از شما در بخش خودتان كشور را اداره مى‏كنيد و وظيفه اصلى رهبرى اين است كه مراقب باشد اين بخشهاى مختلف آهنگ ناساز با نظام و اسلام و انقلاب نزنند. هرجا چنين آهنگى به وجود بيايد، جاى حضور رهبرى است. رهبرى هم يك شخص نيست. يك آدم، يك طلبه، يك على خامنه‏اى، يا على خامنه‏اى‏هاى فراوان ديگرى كه هستند، نيست. رهبرى يك عنوان و يك شخصيت و يك حقيقت برگرفته از ايمان و محبت و عشق و عاطفه مردم و يك آبروست. صدها نفر مثل على خامنه‏اى در راه اين حقيقت جان و آبرويشان را مى‏دهند؛ اهميتى هم ندارد. بنده كه چيزى نيستم؛ امام بزرگوار ما هم - كه به معناى حقيقى كلمه براى اين امت، امام دلها بود - همين‏طور بود. او حاضر بود براى حفظ نظام و حفظ رهبرى نظام، آبرويش را بدهد. اين حقيقت حضور دارد. با اين حرفهايى كه مى‏زنند و با اين كارهايى كه مى‏كنند، نتوانسته‏اند و نخواهند توانست اين حضور را از بين ببرند. در دوران اختناق كه رهبرى اين تجسّم را نداشت، دلهاى مردم متديّن در قبضه رهبرى بود؛ منتها رهبرى‏اى كه تشخّص و هويّت قابل اشاره در بيرون و جايگاه قانونى نداشت؛ به صورت مراجع تقليد و به صورت علماى بزرگ، تأثير خودش را بارها نشان داده بود؛ لذا آن وقتى كه به فلان قرارداد ننگين استعمارى اشاره مى‏كرد، قرارداد از بين مى‏رفت؛ آن وقتى كه به يك حادثه نامناسب اشاره مى‏كرد، آن حادثه مورد تخاصم مردم قرار مى‏گرفت. پانزده خردادى كه بنابر آنچه نقل شده است، چند هزار نفر آدم در آن حادثه جان خود را فدا كردند و كشته شدند، آن وقتى بود كه امام بزرگوار ما رهبر به معناى قانونى خودش نبود؛ يك روحانى برجسته بود. اين را نمى‏توانند نديده بگيرند؛ اين در شوروى نبود؛ اگر بود، آن‏طورى نمى‏شد؛ اگر بود، آن وقتى كه احساس مى‏كرد يلتسينى وارد ميدان شده تا به كار آينده حركت شتابنده غيرمعقول و بى‏رويه‏اى بدهد، گوش او را مى‏گرفت و از صحنه خارجش مى‏كرد و مورد حمايت مردم هم قرار مى‏گرفت؛ اما چنين چيزى نبود.

بنده معتقدم كه اصلاحات، يك حقيقت ضرورى و لازم است و بايد در كشور ما انجام گيرد. اصلاحات در كشور ما از سر اضطرار نيست كه فلان حاكمى مجبور شود مورد مطالبات سخت قرار گيرد و گوشه و كنارى را اصلاح كند؛ نخير، اصلاحات جزو ذات هويّت انقلابى و دينى نظام ماست. اگر اصلاح به صورت نو به نو انجام نگيرد، نظام فاسد خواهد شد و به بيراهه خواهد رفت. اصلاحات يك فريضه است. ميدانهاى اصلاحات كجاست؟ آن بحث ديگرى است. اصل اصلاحات يك كار لازم است و بايد انجام گيرد. وقتى اصلاحات نشود، برخى از نتايجى كه ما امروز با آنها دست به گريبانيم، پيش مى‏آيد: توزيع ثروت ناعادلانه مى‏شود؛ نوكيسه‏هاىِ بى‏رحم بر گوشه و كنار نظام اقتصادى جامعه مسلّط مى‏شوند؛ فقر گسترش پيدا مى‏كند؛ زندگى سخت مى‏شود؛ از منابع كشور به‏درستى استفاده نمى‏شود؛ مغزها فرار مى‏كنند و از مغزهايى كه مى‏مانند، حداكثر استفاده نمى‏شود. وقتى كه اصلاحات باشد، اين آفتها و اين آسيبها و دهها مورد از قبيل آنها پيش نمى‏آيد. پس مطلب اول اين‏كه اصلاحات امرى ضرورى و لازم است.

مطلب دوم اين است كه اصلاحات بايد تعريف شود. اولاً براى خود ما كه مى‏خواهيم اصلاحات كنيم، تعريف شود و مشخص باشد كه مى‏خواهيم چه كار كنيم. ثانياً براى مردم تعريف شود كه منظور ما از اصلاحات چيست، تا هر كسى نتواند به ميل خودش اصلاحات را معنا كند. اين جزو كارهايى است كه مجموعه‏اى از مسؤولان دولتى، دستگاه قضايى و مجلس و غيره مى‏توانند انجام دهند. بايد تعريف مشخّصى از اصلاحات به‏وجود بيايد تا ترسيم آن چهره و وضعيتى كه ما در نهايتِ جاده اصلاحات مى‏خواهيم به آن برسيم، براى همه - هم مردم، هم مسؤولان - آسان شود و بدانند به كجا مى‏خواهند برسند. اشكال كار آقاى گورباچف اين بود كه عيوب و اشكالات را مى‏دانست؛ اما تصوير روشنى از آنچه كه بايد انجام گيرد، نداشت؛ اگر هم داشت، مردمش آن تصوير را نمى‏دانستند. بنابراين اگر تعريف مشخصّى از اصلاحات نشود، الگوهاى تحميلى غلبه خواهد كرد؛ همان اتفاقى كه در شوروى افتاد؛ چون نمى‏دانستند چه‏كار مى‏خواهند بكنند؛ لذا به سراغ تقليد ناشيانه اصلاحات در الگوها و مدلهاى غربى رفتند و به آنها پناه بردند. امام بزرگوار ما هوشمندانه اين ضعف را در آنها تشخيص دادند؛ لذا در نامه‏اى كه ايشان به گورباچف نوشتند، اين نكته را متذكّر شدند. ايشان نوشتند شما اگر بخواهيد گره‏هاى كور اقتصاد سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن به كانون سرمايه‏دارى غرب حل كنيد، نه تنها دردى از جامعه خود را دوا نخواهيد كرد، بلكه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند؛ چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روشهاى اقتصادى و اجتماعى به بن‏بست رسيده است، دنياى غرب هم در اين مسائل - البته به شكلى ديگر - و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است. اين‏كه بنده مكرّر مى‏گويم امام يك حكيم واقعى بود، به اين خاطر است. در آن جنجال تبليغاتى رسانه‏اى جهان، نكته اصلى را امام تشخيص داد.

البته خوشبختانه برخى از مسؤولان، و بيش از همه رئيس جمهور عزيزمان، بارها گفته‏اند كه اصلاحات ما اصلاحات اسلامى و انقلابى است؛ هدف، رسيدن به مدينةالنّبى است. اينها خوب است، اما تعريفهاى دقيق‏تر و تصوير روشن‏ترى لازم است. اينها از اين جهت خوب است كه انگشت اشاره غربيها و بيگانه‏ها را مى‏خواباند؛ معلوم مى‏شود آنچه كه آنها مى‏گويند، مراد نيست. همه اين را مى‏فهمند، اما بايد توضيح داده شود و بيشتر تصويرگردد.

مطلب سوم اين است كه اصلاحات بايد از يك مركز مقتدر و خويشتندار هدايت شود تا دچار بى‏رويّگى نشود. اى بسا كارى كه مى‏تواند در ظرف ده سال به‏خوبى و سلامت انجام گيرد، اگر در ظرف دو سال بخواهيد آن را انجام دهيد، به ضايعات غيرقابل جبرانى منتهى خواهد شد؛ مثل اتومبيلى كه در جاده دشوار و خطرناكى با سرعت بيش از حدّ معقول حركت كند؛ اگر تصادف نكند، تعجب است؛ اگر آسيب نبيند و نزند، تعجب است. بايد مركزى هوشيار، مقتدر و خويشتندار وجود داشته باشد كه نگذارد به آن حركتى كه مى‏خواهد انجام گيرد، شتاب بيش از حد مفيد داده شود؛ كار با ميزان و به‏طور صحيح انجام گيرد.

در شوروى سابق وقتى كه اين كار را شروع كردند، درِ دروازه فيلمها و كتابها و روزنامه‏ها و لباسها و الگوهاى غربى باز شد؛ يعنى آن ادّعاها در واقعيتها، مصداقهاى مشخّص غربى را مجسم مى‏كرد. اين حالت، حالت بسيار خطرناكى بود. در اين‏جا به نقش رسانه‏ها توجه كنيد. رسانه‏ها مسؤوليت دارند؛ روزنامه‏ها حسّاسند. قسمت عمده حسّاسيت من برروى روزنامه‏ها از اين‏جا ناشى مى‏شود. بحث برسر روزنامه‏ها و مطبوعات، بحث بر سر آزادى نيست. بعضى افراد نخواهند آزادى را براى ما معنا كنند؛ حرفى نداريم، استفاده كنيم؛ اما ما معناى آزادى را مى‏دانيم؛ براى آزادى هم بسيار دلمان مى‏تپد. مراد از آزادى هم همان آزادى بيان و آزادى فكر است؛ منتها اگر شما رفتيد بر طبق وظيفه‏تان درِ دكان يك قاچاق فروش را بستيد، آن فرد نمى‏تواند بگويد شما با آزادى كسب و كار مخالفيد؛ نه، بحث آزادى كسب و كار نيست - كسب و كار آزاد است - قاچاق فروشى ممنوع است. بحث بر سر آزادى بيان نيست؛ بيان و فكر آزاد است؛ سمپاشى و اضلال وگمراه‏گرى ممنوع است؛ آن هم در شرايط حسّاسى كه امروز كشور ما دارد.

من به بعضى از مسؤولان تبليغاتى كشور بارها گفته‏ام، آن روزى كه شما توان و استعداد مقابله با تهاجم تبليغاتى دشمن را داشته باشيد، آن كسى كه بيش از ديگران ميداندار تكثّر مطبوعات و روزنامه‏ها و كتاب و فيلم و غيره باشد، بنده هستم؛ اما شما بگوييد ببينم در مقابل آن فيلمى كه پايه‏هاى فرهنگ مردم، اعتقاد مردم، دين مردم، روحيه انقلابى و ايثار و شهادت را در مردم متزلزل مى‏كند - كه نه يكى، نه دو تا، نه ده تاست - شما چند فيلم ساخته‏ايد؟! اين‏جاست كه من احساس خطر مى‏كنم. البته كار اساسى و بلندمدت اين است كه براى توليد آنچه كه خوب است، فكر كنيم؛ اما تا آنچه خوب است به ميدان بيايد، من نمى‏توانم قبول كنم و بپذيرم كه اين سيل لجن بيايد و جوان و كودك و قشرهاى مختلف را در خودش غرق كند. از تمام شيوه‏هاى دشمن شادكن و دشمن‏آموز براى مقابله با تفكّر انقلاب استفاده شود؛ اگر كسى هم مخالفت و مقابله كند، فوراً انگ و تهمت بخورد! اين‏كه آزادى نشد؛ اين‏كه عاقلانه و خردمندانه نيست؛ اين‏كه مديريّت كشور نيست. شما مسؤوليد به نقش رسانه‏ها توجّه كنيد. اين بسيار بسيار مهم است. حساسيّت بر روى نقش رسانه‏هاى مكتوب و روزنامه‏ها - بخصوص در شرايط كنونى ما - بسيار مهم است. با اين تصويرى كه عرض كردم، مشخّص مى‏شود كه آنها چقدر مى‏توانند به نفع دشمن نقش ايفا كنند. مدّعى آنها هم بايد همه دستگاه و همه جبهه متّحد طرفدار نظام و مسؤولان قوّه‏هاى مختلف و مسؤولان بخشهاى ميانى گوناگون باشند. مدّعى آنها فقط دستگاه قضايى يا فلان روحانى نيست. همه بايد در اين قضيه مدّعى باشند.

مطلب چهارم، حفظ ساختار قانون اساسى در زمينه اصلاحات است. البته در قانون اساسى، بيشتر از همه چيز، نقش اسلام و منبعيّت و منشأيّت اسلام براى قوانين و ساختارها و گزينشها مطرح است. ساختار قانون اساسى بايستى به‏طور دقيق حفظ شود. شما نگاه كنيد ببينيد دشمن چگونه با قانون اساسى ما برخورد مى‏كند: گوشه‏اى از قانون اساسى را نفى مى‏كند، گوشه‏اى را اثبات مى‏كند؛ يك جا به قانون اساسى تمسّك مى‏كند، يك جا عليه‏اش حرف مى‏زند! قانون اساسى ميثاق بزرگ ملى و دينى و انقلابى ماست. اسلام - كه همه چيز ما اسلام است - در قانون اساسى تجسّم و تبلور پيدا كرده است. اصل چهارم قانون اساسى تكليف همه چيز را روشن كرده است. اگر در قوانين عادى - حتى در خود قانون اساسى - يك جا اصلى يا قانونى وجود داشته باشد كه در مقام اجرا يا در مقام قانونگذارى، با اين اسلاميّت معارضه پيدا كند، اين اصل بر آنها حاكم است؛ حكومت به معناى مصطلح اصولى و علمىِ حوزه‏هاى علميّه. البته اين گفتن نداشت؛ اگر هم نمى‏گفتند، حكومتش واضح بود؛ اما به اين حكومت تصريح كرده‏اند. بنابراين ساختار قانون اساسى بايستى به طور كامل در اصلاحات حفظ شود.

مطلب پنجم، مقابله جدّى با هرگونه تندروى و تندروانى است كه جاده صاف كن دشمنند؛ يعنى مدلِ يلتسينى! همه دستگاهها بايد با مدل يلتسينى به‏شدّت مقابله كنند و نگذارند يك جاه‏طلب، يك فريب خورده، يك مغرض و يك غافل بيايد و حركت را از حالت صحيحِ خودش خارج كند و حالت مسابقه و حالت تعارض به‏وجود بياورد.

مطلب ششم، مقابله جدّى با دخالت خارجيها و غربيها و بى‏اعتنايى به انگشت اشاره غربيها و سوءظن به آنهاست. البته بحث ديپلماسى و بحث ارتباطات خارجى، بحث ديگرى است. انسان در مقام ديپلماسى، مى‏دهد، مى‏گيرد، قرارداد مى‏بندد و همه كار مى‏كند؛ اما در مسائل اساسى نظام، بايستى انگشت اشاره آنها را با سوءظن مورد ملاحظه قرار داد؛ بعكسِ آنچه كه آدم در وضعيت گورباچف مشاهده مى‏كند. آنها به هيچ وجه حسن نيّت ندارند. ما در جنگ هشت ساله ديديم كه تمام اروپا به صدّام كمك كرد؛ فرانسه كمك كرد، آلمان كمك كرد،انگليس كمك كرد، يوگسلاوىِ سابق كمك كرد، بلوك شرقِ آن روز كمك كرد. البته ما هيچ وقت در مقام ديپلماسى نمى‏گوييم كه چون شما به صدّام كمك كرديد، ما با شما رابطه‏مان را قطع مى‏كنيم؛ نه، عالم ديپلماسى يك عالم ديگر است. همين تشنّج‏زدايى‏اى كه امروز در بحث سياست خارجى ما مطرح مى‏شود، مورد تأييد ماست. بايد تشنّج‏زدايى شود؛ اما تشنّج زدايى غير از اين است كه كسى به آنها اعتماد پيدا كند؛ نه، او هم به ما اعتماد ندارد؛ ما هم به او اعتماد نداريم. كسانى كه در زمينه مسائل ديپلماسى فعّالند، كاملاً مى‏فهمندكه بنده چه عرض مى‏كنم. اصلاً ميدان ديپلماسى، ميدان يك نبرد واقعى است؛ منتها نبردى كه پشت ميز و با لبخند وبا گفتن صبح بخير و شب بخير انجام مى‏گيرد! وجود ارتباطات ديپلماتيك، هرگز نبايد به معناى اعتماد به دشمن تلقّى شود؛ نبايد اعتماد كرد.

مطلب هفتم، هماهنگى اصلاحات در بخشهاى مختلف است. اين نكته مهم است. ببينيد عزيزان من! در بعضى از بخشها، اصلاحات، پيچيده و دشوار و كُند است. مثلاً در بخش اقتصادى، كار بسيار كُند انجام مى‏گيرد؛ توزيع عادلانه درآمدها نيز همين طور است؛ كارِ بسيار سختى است؛ كار آسانى نيست. ريشه‏كن كردن فقر و رسيدگى به مناطق محروم، همه اينها جزو اصلاحات است. اصلاح ساختار ادارى، كار بسيار دشوار و پيچيده و سنگينى است؛ اينها دير پيش مى‏رود. در بخش معادل گلاسنوست آقاى گورباچف نه، كار آسان است؛ در يك روز هم مى‏شود به بيست روزنامه مجوز داد تا منتشر شوند. اين مى‏شود ناهماهنگ؛ اين‏طورى نمى‏شود؛ بايد هماهنگ حركت كنيم؛ بايد پابه‏پاى بخشهاى دشوار حركت كنيم. اين كه بنده تأكيد مى‏كنم مسأله معيشت اولويّت دارد، يك بخش عمده‏اش به خاطر اين است؛ چون بخش معيشت، بخش مشكلى است. همه نيرويتان را كه شما جمع كنيد، با همه صداقت و دلسوزى و علاقه‏مندى هم كه كار كنيد، سرعت خاصى خواهيد داشت؛ بقيه بخشها را هم بايد با همان سرعتِ حركت دهيد. اگر اين سرعتِ برابر و هماهنگ را رعايت نكرديد، آن وقت مشكلاتِ بسيار اساسى‏اى پيش مى‏آيد كه البته بعضى از آنها قابل محاسبه است، برخى ديگر قابل محاسبه نيست؛ از آنهايى كه قابل محاسبه است، بعضى قابل پيشگيرى است، برخى قابل پيشگيرى هم نيست.

مطلب هشتم، مقابله جدّى با عوامل تجزيه قومى در كشور است. من اين را عرض مى‏كنم؛ بخصوص خطاب من به كسانى است كه در اين بخش صاحبان مسؤوليتند؛ چه در وزارت كشور، چه در جاهاى ديگر. توجّه كنيد؛ امروز انگيزه تحريك قوميتها جدى است. مسؤولان ذى‏ربط ما كه مى‏خواهند دنبال مسائل بگردند، اين را مى‏بينند. همه اقوام ايرانى به ايران و جمهورى اسلامى علاقه‏مندند و ايران را ميهن خودشان مى‏دانند. بنده پيوندم با منطقه‏ى ترك نشين معلوم است. مدتها در منطقه بلوچ نشين زندگى كرده‏ام و از نزديك با عناصر بلوچ ارتباط داشته‏ام؛ با بعضى از بخشهاى ديگر هم ارتباطات دور و نزديك داشته‏ام؛ با آنهايى هم كه ارتباط نداشته‏ام، از آنها اطلاعاتى دارم كه كم نيست. مى‏دانم روحيه‏شان چيست. من در دوره مسؤوليتهاى مختلف، سفرهاى فراوانى به ميان اينها كرده‏ام. اقوام ايرانى مسلمانند و به اين آب و خاك دلبسته‏اند؛ عزّت و رفاه خودشان را در ايرانِ سربلند و آزاد مشاهده مى‏كنند؛ اما دشمن مشغول تحريكات است. تحريكات دشمن را نبايد دست كم گرفت. مراقب باشيد. اين از جمله مسائل بسيار مهم است و احساس مى‏شود كه دستهايى در جريان هستند براى اين كه زمام اين كار را از دست دولت خارج كنند. البته در آن صورت اگر خداى نكرده چنين وضعى پيش بيايد، مشكلات پيش خواهد آمد؛ پول، همّت و وقت صرف آن خواهد شد و مسؤولان كشور از كارهاى اساسى باز خواهند ماند.

عرايض من تمام شد. فقط اين نكته را عرض كنم كه بنده از تمام نهادهاى قانونى كشور به‏جدّ دفاع مى‏كنم. آنچه كه در مورد اشخاص و شخصيتها و نهادها براى من مهم است، دفاع از جايگاه و مسؤوليت آنها و كمك به حُسن انجام كارشان است. رئيس جمهور، رئيس قوّه قضاييّه، رئيس مجلس شوراى اسلامى و بدنه اينها، دستگاههاى قانونى گوناگون، از اين جهت براى من در سطح واحدى قرار دارند و من از مسؤوليت همه آنها پشتيبانى و دفاع مى‏كنم. البته اين دفاع به خاطر اين هم هست كه بنده همه مسؤولان درجه بالا را از نزديك مى‏شناسم و خلوص و دين و پايبندى را در اينها مشاهده مى‏كنم. البته اين پشتيبانيها مطلق نيست. پيمان من با همه اين برادران عزيز، پيمان دين و انقلاب است.

همان طور كه گفتم، هدف و هويّت و مسؤوليت اساسى رهبرى، دفاع از كليّت نظام و حفظ نظام است. چيزى هم بنده ندارم؛ جان و آبرو متاع كمى است براى اين كه در اين راه بذل شود؛ و من كاملاً آماده‏ام اين دو عنصرى را كه دارم، بذل كنم. دوره جوانى ما - كه دوره لذّت بردن از زندگى است - در اين راه گذشته است. امروز هم در دوره پيرى هستيم. بنده امروز در سنينى هستم كه زندگى برايم اين قدر لذّتى ندارد. لذايذ زندگى براى ما، امروز ديگر لذايذ نيست. در آخر عمر، در فصل‏انحطاط عمر، در فصل ضعف قواى جسمانى و بقيه قواى موجود بشرى، دلبستگى‏اى به حيات نيست. آنچه بنده دارم - جان و آبرو - مال اين راه است؛ مال هم كه الحمدللَّه ندارم.

بنده به اين مسؤوليت كنونى هم هيچ دلبستگى‏اى ندارم. ممكن است بسيارى از شما اين را ندانيد، اما در اين جمع خيليها هستند كه مى‏دانند. بنده به اين مسؤوليت فعلى هيچ دلبستگى‏اى ندارم، جز به عنوان انجام وظيفه. الان هم كه مشغولم، فقط به خاطر انجام وظيفه است؛ از روز اول هم همين‏طور بود. از آن روزِ مجلس خبرگان، آقايان كه رأى دادند، با مقاومت و امتناع و مخالفت جدّى و پيگير خود بنده مواجه بودند؛ منتها وقتى مسؤوليت آمد، گفتم: «خذها بقوّة». آدمى نيستم كه اگر مسؤوليت بر دوش من گذاشته شد، بخواهم درباره انجام اين مسؤوليت، ضعف نشان بدهم؛ نه، اين وظيفه من است و اين وظيفه را به فضل الهى و به توفيق و هدايت او انجام خواهم داد.

عزيزان من! آيه‏اى را كه من در اوّل عرايضم عرض كردم، مربوط به يكى از جنگهاى پيامبر است: «الّذين قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم».(4) خبر مى‏دادند كه دشمن به صورت متراكم در انتظار شماست؛ بترسيد! در پاسخ به اين هشدار و بيم‏دهى - كه دشمن به صورت متراكم در انتظار شماست تا ضربه را وارد كند - اينها مى‏گفتند: «حسبنا اللَّه و نعم الوكيل»؛(5) خدا براى ما بس است و پشتيبانى او براى ما كافى است. البته «حسبنا اللَّه و نعم الوكيل» را در پستوى اتاق و داخل بسترِ راحت نمى‏شود گفت. ما نه كارى بكنيم، نه تلاشى بكنيم، نه حركتى بكنيم، نه جانى را به خطر بيندازيم، نه از آبرويى مايه بگذاريم، بعد هم بگوييم: «حسبنا اللَّه و نعم الوكيل»! نه، خداى متعال آدمى را كه در راه او مجاهدت نمى‏كند، كفايت نخواهد كرد. اين كفايت مربوط به ميدان جنگ است. ما امروز در يك ميدان نبرديم؛ اگرچه نه نبرد نظامى و نبرد مرگ و زندگى. مستكبران عالم چون با اسلام و نظام اسلامى به‏جدّ دشمنند، ما هر اقدام خوبى كه مى‏كنيم، هر قانون خوبى كه مى‏گذاريم، هر اجراى خوبى كه مى‏كنيم، هر قضاوت خوبى كه مى‏كنيم، هر منش خوبى كه از خودمان نشان مى‏دهيم، هر كارى كه به تقويت اين نظام و تقويت اسلام منتهى مى‏شود، اگر از ما سر بزند، در واقع داريم يك ضربه به دشمن مى‏زنيم. اين جاست كه آدم مى‏گويد: «حسبنا اللَّه و نعم الوكيل». پاسخ خدا هم اين است كه «فانقلبوا بنعمة من اللَّه و فضل لم يمسسهم سوء واتّبعوا رضوان اللَّه واللَّه ذو فضل عظيم».(6)

البته ما در داخل كشورمان خوشبختانه از همزيستى اديان گوناگون برخورداريم؛ يهوديان، مسيحيان، زردشتيان؛ اينها هم در كنار مسلمانان و در ظلّ نظام اسلامى زندگى مى‏كنند؛ با ما همكارى و همزيستى دارند و نقش ايفا مى‏كنند. البته وظيفه هم دارند؛ دولت اسلامى هم نسبت به آنها به عنوان شهروندان ايرانى داراى وظايفى است كه اين وظايف را بايد انجام دهد و انجام هم مى‏دهد. ما هيچ گله‏اى از شهروندان اقليتهاى مذهبىِ خودمان نداريم. ملاحظه مى‏كنيد كه وقتى تبليغات دشمنان عليه جمهورى اسلامى شكلهاى موذيانه‏اى پيدا مى‏كند، كليميان ايران اعلاميه مى‏دهند. در قضيه ديگرى ارامنه ايران يا برخى گروههاى ديگر مسيحى اعلاميه دادند و از جمهورى اسلامى دفاع و حمايت كردند و اين جزو افتخارات جمهورى اسلامى است.

فكر مى‏كنم آن عذرخواهى‏اى كه آقاى خاتمى در انتهاى سخنان خود كردند، بنده بايستى به شكل مضاعفى آن عذرخواهى را بكنم؛ چون بسيار طولانى شد. اينها حرفهايى است كه لازم بود شما مسؤولان عزيز كشور بشنويد. مخاطبانِ اوّلى ما در اين قضايا شما هستيد و اين حرفها را اگر به شما نگوييم، به چه كسى بگوييم؟ اميدوارم ان‏شاءاللَّه آنچه گفتيم و آنچه شنيديم، مورد رضا و تفضّل و قبول الهى قرار گيرد و اين جلسه - همان‏طور كه در ابتداى صحبت عرض كردم - دلهاى ما را به هم نزديك كند؛ الفت بين برادران و خواهران و عزيزانى كه همه مسؤولند، بيش از پيش به وجود آيد و جبهه متّحد كاركنان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى را در مقابل دشمن هرچه متّحدتر كند و ان‏شاءاللَّه بركات الهى و توجّهات حضرت بقيةاللَّه‏الاعظم ارواحنافداه شامل حال همه شما باشد.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏

 


1) آل عمران: 174

2) غافر: 60

3) جمله‏اى از امام سجّاد عليه‏السّلام.

4) آل عمران: 173

5) آل عمران: 173

6) آل عمران: 174

 

پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی