جستجوآرشیو پیشرفتهنسخه سریعتلکس رهبریویژه نامه هاصفحه اصلی
صفحه اصلیRSS سایت رهبریدرباره سایت رهبریتماس با مازبانهای دیگر
امروز پنج‌شنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۸۹
پیوندهای مرتبط خبر خبر
22/2/1377نسخه قابل چاپ

بيانات مقام معظم رهبرى در جمع دانشجويان دانشگاه تهران‏

بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

در انتخاب بحثى كه امروز براى شما دانشجويان عزيز مطرح مى‏كنم، خيلى دچار ترديد نشدم. البته سخنان زيادى هست كه ذكر مى‏شود و خيلى مناسب است كه با شما جوانان عزيز، بخصوص دانشجويان در ميان گذاشته شود. قول معروف : «يك سينه حرف موج زند در دهان ما». ليكن بحثى كه به نظرم رسيد امروز مطرح كنم، موضوعى است كه بارها در ذهن من گذشته و روى آن فكر و مطالعه كرده‏ام و به آن اهميت مى‏دهم. البته اين بحث، احتمالاً بحث قابل گسترشى است. امروز براى اوّل بار من اين مسأله را طرح مى‏كنم و اگر خود من در جلسات يا نوبتهاى ديگرى كه به اين دانشگاه يا دانشگاههاى ديگر مى‏روم، مجال و فرصت شود، آن را ادامه خواهم داد. دانشجويان، بخصوص دانشجويان رشته تاريخ و رشته‏هاى علوم اجتماعى، مى‏توانند روى اين قضيه‏اى كه من مطرح مى‏كنم، فكر و مطالعه كنند. اين بحث، بحثى درباره مقوله روشنفكرى و روشنفكران در كشور ماست كه به نظر من مقوله مهمّى است.

قبلاً من نكته كوتاهى را درباره امروز كه به اين‏جا آمدم، بگويم. من تقريباً از يك هفته پيش تصميم گرفتم كه به اين‏جا بيايم؛ اما آن را به كسى نگفتم. حتّى در دفترم هم فقط يكى، دو نفر مى‏دانستند و هيچ كس نمى‏دانست. ديشب من اطّلاع پيدا كردم كه امروز چند گروهِ دانشجويى بنا دارند اجتماعات تشكيل دهند و سخنرانى كنند. گفتم، از آنها خواهش شد كه امروز تأخير بيندازند و اجتماع نداشته باشند، تا ما بتوانيم اين برنامه را انجام دهيم. پيغام دادند، آنها هم برنامه‏هايشان را تعطيل كردند.

به همين مناسبت، مى‏خواهم يك نكته را بگويم. عزيزان دانشجو! سخنرانى و اجتماعات ايرادى ندارد؛ اما دو گروه هيچ وقت همزمان در يك دانشگاه اجتماع تشكيل ندهند. اين توصيه پدرانه من به شماست. شما گروهى هستيد كه مى‏خواهيد اجتماعات تشكيل دهيد و سخنرانى كنيد. مثلاً حرفهايى داريد كه به نظر خودتان لازم است، ولى ممكن است از نظر ديگرى هم لازم نباشد. خيلى خوب؛ دور هم جمع شويد؛ اما آن گروهِ ديگر، تا ديد كه شما جلسه يا اجتماع داريد، اجتماعش را به وقت ديگرى بيندازد؛ اين درست است. عزيزان من! اين چيزى كه من مى‏گويم، حدس نيست؛ اطّلاع است. مى‏خواهند دانشجويان را به جان هم بيندازند؛ آنها را مشغول كنند و از درس خواندن باز دارند. مى‏خواهند دانشجويان را به چيزهاى بيخودى مشغول كنند. تسليم نشويد و نگذاريد كه با عنصر دانشجويى بازى شود.

من هميشه از سالها قبل به دانشجويان سفارش كرده‏ام كه دانشجو عنصرى است كه متعلّق به همين فضاست. شما هم وقتى كه بيرون رفتيد، ديگر دانشجو نيستيد؛ يكى ديگر جاى شما مى‏آيد و او اين خصوصيات را پيدا مى‏كند. عنصر دانشجو، متعلّق به اين فضاست. دوران دانشجويى، چيز خوبى است، چيز مقدّسى است، چيز شيرينى است؛ بخصوص براى ما كه عمرى گذرانده‏ايم، چيز خيلى زيبايى است. نگذاريد با درگيريهاى شما با يكديگر، اين هويّت دانشجويى و مجموعه دانشجويى را خراب كنند؛ حواستان جمع باشد. اين توصيه من بود به مناسبت موضوعى كه براى امروز اتّفاق افتاده بود؛ فكر كردم به شما بگويم و گفتم.

و اما مسأله مورد نظر من در مقوله روشنفكرى. اين مسأله، مسأله‏اى است كه اگر من بخواهم روى آن اسم بگذارم، مثلاً خواهم گفت: ارتجاع روشنفكران، يا ارتجاع روشنفكرى. مى‏دانيد كه مقوله روشنفكرى، اساساً ضدّ ارتجاع است. روشنفكرى مقوله‏اى است كه رو به جلو دارد و به آينده نگاه مى‏كند؛ يعنى همان مفهومى كه در فارسى آن را از «انتلكتوئل» فرانسوى ترجمه كرده‏اند. البته كسانى كه اهل فنّ اين كار و اهل زبانند، مى‏گويند اين ترجمه، ترجمه درست و دقيقى نيست. حالا هرچه هست، معلوم است كه مقصود چيست. من بعداً مقدارى هم در اين خصوص توضيح مى‏دهم. اين هويّت پيشرو و آينده‏نگر، رو به مستقبل دارد و نمى‏تواند با رجعت و عقبگرد خو كند؛ اما من پديده‏اى را مشاهده كردم و مشاهده مى‏كنم كه جز اسم گفته شده براى آن، عنوانى پيدا نمى‏كنم: ارتجاع روشنفكرى، رجعت روشنفكرى.

من بارها گفته‏ام كه روشنفكرى در ايران، بيمار متولّد شد. مقوله روشنفكرى، با خصوصيّاتى كه در عالمِ تحقّق و واقعيّت دارد - كه در آن، فكر علمى، نگاه به آينده، فرزانگى، هوشمندى، احساس درد در مسائل اجتماعى و بخصوص آنچه كه مربوط به فرهنگ است، مستتر است - در كشور ما بيمار و ناسالم و معيوب متولّد شد. چرا؟ چون كسانى كه روشنفكران اوّلِ تاريخ ما هستند، آدمهايى ناسالمند. اكنون من سه نفر از اين شخصيتها و پيشروان روشنفكرى در ايران را اسم مى‏آورم: ميرزا ملكم خان ارمنى، ميرزا فتحعلى آخوندزاده، حاج سيّاح محلّاتى. اين كسانى كه اوّلين نشانه‏ها و پيامهاى روشنفكرىِ قرن نوزدهمى اروپا را وارد ايران كردند، به‏شدّت نامطمئن بودند. مثلاً ميرزا ملكم خان كه داعيه روشنفكرى داشت و مى‏خواست عليه دستگاه استبداد ناصرالدّينشاهى روشنگرى كند، خود دلّال معامله بسيار استعمارى و زيانبار «رويتر» بود!

مى‏دانيد كه در بيست سال آخرِ زندگى ناصرالدّينشاه، انحصارات خارجى پدر اين مملكت را درآورد. انگليسيها مى‏آمدند انحصارى مى‏گرفتند - انحصار گمركات، انحصار دخانيات، انحصار راه‏آهن و ... - باز روسها از آن طرف مى‏آمدند و مى‏گفتند شما به رقيب ما امتياز اين معامله انحصارى و اين به اصطلاح تجارت را داديد، بايد به ما هم بدهيد؛ به آنها هم چيزى مى‏دادند! بعدها اسم اين را «موازنه مثبت» گذاشتند؛ موازنه بين روس و انگليس در سياست خارجى و ارتباطات اقتصادى؛ منتها بر مبناى مسابقه! يك چيزى به اين قدرت بدهند، ديگرى فردا بگويد چرا به من نداديد؛ اينها هم بگويند بگير اين هم مال تو! باز او بگويد مال من كم شد، بگويند اين هم مال تو! ايران را به نفع خاندان سلطنت - يعنى همان ناصرالدينشاه و درباريها و هر كسى كه بتواند از اين سفره يغما لقمه‏اى ببرد - غارت مى‏كردند.

اين آقاى روشنفكرى كه به عنوان معروفترين پيام‏آور روشنفكرى و روشنگرى در ايران مطرح بود - يعنى همين ميرزا ملكم خان - خودش دلّال قضيه «رويتر» بود! در همين انحصار معروف تنباكو - كه ميرزاى شيرازى، مرجع تقليد وقت، آن را تحريم كرد و جلوِ اين معامله زيانبار را گرفت - ميرزا ملكم خان خودش دلّال آن بود! واقعاً يكى از دلّاليهاى عمده ميرزا ملكم ارمنى، همين قضيه «رژى» بود كه دربار هم آن را قبول كرد. اين آدم مى‏خواهد در ايران پيام‏آور روشنفكرى باشد؛ يعنى مردم را به آينده، به تجدّد و نوگرايى دعوت كند؛ ببينيد مردم چه از آب درمى‏آيند!

من نمى‏دانم شما چقدر از تاريخ معاصر اطّلاع داريد و چقدر آن را خوانده‏ايد. چقدر خوب است كه شما در تابستان كه قدرى فراغت پيدا مى‏كنيد، واقعاً برنامه‏ريزى كنيد و قدرى از تاريخ معاصر، از جمله همين قضيه تنباكو را مطالعه كنيد. كتابهايى هم درباره اين موضوع نوشته شده كه مناسبت است آنها را بخوانيد. البته مطالعه كتابهاى امين را مى‏گويم. بعضيها هستند كه چون پاى روحانيت و دين در ميان است، از عنادى كه با دين دارند، حاضر نيستند به افتخار به اين بزرگى اعتراف كنند و آن را مطرح نمايند.

از يك بُعد ديگر، ميرزا فتحعلى آخوندزاده شبيه ميرزا ملكم‏خان است. اين آخوندزاده، از خامنه است. من از خامنه‏ايهاى قديمى و بعضى از خويشاوندان خودمان چيزهاى زيادى نسبت به او شنيده‏ام و مى‏دانم. ايشان قبل از انقلاب اكتبر به قفقاز رفت و در روسيه سر سفره تزارها نشست و با كمك تزارها و زير سايه آنها، به خيال خودش بنا كرد عليه دستگاه استبداد ايران مبارزه كردن! اين مبارزه، مبارزه نامطمئنى بود؛ اين قابل قبول نبود. اولين چيزى را هم كه اينها هدف قرار مى‏دادند، به جاى اين‏كه بيشتر به استبداد و جهات سياسى بپردازند، به دين و اعتقادات مردم و سنّتهاى اصيل بومى مى‏پرداختند كه آن را بعداً خواهم گفت.

حاج سيّاح هم نمونه سوم است. او شرح حال و زندگى خودش را در سفر اروپايى نوشته است. كسى كه اين كتاب را بخواند، شك نمى‏كند كه در اين كتاب، به صورت سفارش شده‏اى سعى شده، با هرجايى كه پاى يك روحانىِ آزاده بزرگ در ميان است، برخورد شود؛ عملاً نام او كتمان شود و ماجراى او مطرح نگردد. روشنفكرى در ايران، اين‏گونه متولّد شد.

طبقات بعدى روشنفكرى هم در ايران، طبقات مطمئنى نبودند؛ بيشتر شاهزاده‏ها و اشراف و اعيان‏زاده‏ها بودند. شما شرح حال سه جلدى عبداللَّه مستوفى را نگاه كنيد كه خودش آن را نوشته است. خود او هم از همان روشنفكران است؛ ضمناً از اعيان زاده‏ها و خان‏زاده‏هاى دستگاه قاجار است. البته او شخصيت متعادلى است؛ شخصيت منفى به نظر نمى‏رسد. اگر شما به آن كتاب نگاه كنيد، خواهيد ديد كه آن افرادى كه اوّلين پرچمها و پيامهاى روشنفكرى، با آنها ديده و شنيده و شناخته مى‏شد، چه كسانى بودند. دوره قاجار به اين ترتيب گذشت؛ يعنى يك روشنفكر وطنىِ ميهنىِ بى‏غرضِ دلسوزِ علاقه‏مند، در بين مجموعه روشنفكران ايران كمتر ديده شد.

بعد، دوره رضاخان آمد. در اين دوره، روشنفكران درجه يكِ كشور، از اساتيد، از نويسندگان و از متفكّرانى كه جزو زبدگان روشنفكرى بودند، در خدمت رضاخان قرار گرفتند؛ رضاخانى كه از فرهنگ و معرفت بويى نبرده بود. دفاع اينها از رضاخان، هيچ وجهى نداشت؛ نه باسواد بود، نه فرهنگى بود، نه ملى بود؛ همه مى‏دانستند كه سياستهاى انگليسيهاست كه اجرا مى‏شود. خودِ روشنفكران مى‏ديدند كه انگليسيها رضاخان را آوردند، بركشيدند، به قدرت رساندند، سلطنت او را تقويت كردند، مقدّماتش را فراهم كردند، موانعش را نابود كردند و جاده را براى او صاف نمودند. در آن موقع، روشنفكران، ايدئولوگهاى حكومت كودتايى رضاخانى شدند! هركارى كه او خواست بكند، اينها ايدئولوژى و زيربناى فكريش را فراهم مى‏نمودند و برايش مجوّز درست مى‏كردند!

من دوست دارم اين بحث را نه به عنوان يك مسؤول، بلكه به عنوان يك روحانى و يك طلبه و به عنوان كسى كه تقريباً همه جوانيم را در فضاى روشنفكرىِ زمان خودم گذرانده‏ام و با خيلى از اين چهره‏هاى معروف روشنفكرى ايران، يا از نزديك آشنا بوده‏ام، يا با آثارشان آشنا بوده‏ام و درست آنها را مى‏شناسم - از شاعرشان، نويسنده‏شان، هنرمندشان - مطرح كنم و با شما حرف بزنم. دلم مى‏خواهد شما جوانان اين دوره، قدرى فضاى فرهنگ كشورتان را بشناسيد؛ چون شما جزو قشرهاى روشنفكر هستيد. ببينيد كجا قرار داريد، چه بوده و چه شده و مى‏خواهند چه بشود. مايلم شما اين نكته را توجّه كنيد.

در دوره بعد از رفتن رضاخان و بعد از شهريور بيست - كه حكومت عجيب و غريبى در آن زمان تشكيل شده بود - بخشى از روشنفكران به حزب توده پيوستند كه اتّفاقاً بعضى از صادقترين روشنفكران از اينها بودند كه به حزب توده پيوستند؛ اگرچه به شوروى وابسته بودند. آن وقت، خودشان هم اعتراف داشتند؛ همه‏شان هم قبول داشتند كه به شوروى وابسته بودند. شورويها در ايجاد و پشتيبانى اينها نقش داشتند و اينها مثل ستون پنجم شورويها در ايران عمل مى‏كردند.

شما به خاطرات «كيانورى» و ديگر رؤساى توده‏ايها كه در جمهورى اسلامى گير افتادند، نگاه كنيد! خاطرات اينها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت مى‏كنند. با آن‏كه اينها شايد همه حقايق را هم نمى‏خواستند بگويند، اما كاملاً از گوشه و كنار حرفهايشان مشخّص مى‏شود كه آن روز حقيقت حزب توده چه بود. درعين‏حال، باز صادقترين و مخلصترين روشنفكران در همين مجموعه جمع شده بودند. يكى از آنها «جلال آل احمد» بود كه من در اين بحث، از حرفهاى او براى شما نقل خواهم كرد. مرحوم جلال آل احمد، جزو حزب توده بود. «خليل ملكى» و ديگران، اوّل در حزب توده بودند.

من يادم نيست كه اين حرف را از خودش شنيدم، يا دوستى براى من نقل مى‏كرد. سال چهل و هفت ايشان به مشهد آمده بود. در جلسه‏اى كه با آن مرحوم بوديم، از اين حرفها خيلى گذشت. احتمال مى‏دهم خودم شنيده باشم، احتمال هم مى‏دهم كسى از او شنيده بود و براى من نقل مى‏كرد. مى‏گفت: ما در اتاقهاى حزب توده، مرتّب از اين اتاق به آن اتاق جلو رفتيم - منظورش اين بود كه مراحل حزبى را طى كرديم و به جايى رسيديم كه ديديم از پشت ديوار صدا مى‏آيد! گفتيم آن‏جا كجاست؟ گفتند اين‏جا مسكو است! گفتيم ما نيستيم؛ برگشتيم. يعنى به مجرّد اين‏كه در سلسله مراتب حزبى احساس كردند كه اين وابسته به خارج است، گفتند ما ديگر نيستيم. بيرون آمدند و با خليل ملكى و جماعتى ديگر، نيروى سوم را درست كردند؛ مخلصها آن‏جا بودند. اين دوره، تا حدود دوران «دكتر مصدق» و بعد 28 مرداد 1332 ادامه يافت.

بعد از 28 مرداد، از لحاظ نشان دادن انگيزه‏هاى يك روشنفكر در مقابل يك دستگاه فاسد، سكوت عجيبى در فضاى روشنفكرى هست. خيلى از كسانى كه در دهه بيست مورد غضب دستگاه قرار گرفته بودند، در دهه سى به همكاران مطيع دستگاه تبديل شدند! آل احمد در كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران»، از همين روشنفكرى دهه سى حرف مى‏زند. آل احمد اين كتاب را در سال چهل و سه شروع كرده، كه تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت كه آل احمد به مشهد آمد، ما ايشان را ديديم. به مناسبتى صحبت از اين كتاب شد، گفت مدّتى است به كارى مشغولم؛ بعد فهميديم كه از سال چهل و سه مشغول اين كتاب بوده است. او از ما در زمينه‏هاى خاصى مطالبى مى‏خواست، كه فكر مى‏كرد ما از آنها اطّلاع داريم. آن‏جا بود كه ما فهميديم او اين كتاب را مى‏نويسد. اين كتاب بعد از فوتش منتشر شد. يعنى كتابى نبود كه در رژيم گذشته اجازه‏ى پخش داشته باشد؛ كتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مى‏شد و امكان نداشت پخش شود.

البته در اين‏جا آل احمد مواضع خيلى خوبى را اتّخاذ مى‏كند؛ اما درعين‏حال شما مى‏بينيد كه همين آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنّتهاى ايرانى و بومى و شديداً پايبند به اين سنّتها و معتقد به زبان و ادب فارسى و بيگانه از غرب و دشمن غربزدگى، باز درباره مسائل روشنفكرى، در همان فضاى روشنفكرى غربى فكر كرده، تأمّل كرده، حرف زده و قضاوت نموده است! اين كه مى‏گويم روشنفكرى در ايران بيمار متولّد شد، معنايش همين است. تا هرجا هم ادامه پيدا كرده، بيمارى ادامه پيدا كرده است.

و اما اين بيمارى چه بود؛ يعنى كجا بروز مى‏كرد؟ اين را از زبان آل احمد براى شما ذكر مى‏كنم. آل احمد در مشخصات روشنفكر مى‏گويد: يك مشخصات، مشخصات عوامانه روشنفكر است. او مى‏گويد معناى «عوامانه» اين نيست كه عوام، روشنفكر را اين‏گونه تصوّر مى‏كنند؛ بلكه خود روشنفكر هم گاهى همين‏طور فكر مى‏كند. اين خصوصيات سه تاست: اوّل، مخالفت با مذهب و دين - يعنى روشنفكر لزوماً بايستى با دين مخالف باشد! - دوم، علاقه‏مندى به سنن غربى و اروپارفتگى و اين‏طور چيزها؛ سوم هم درسخواندگى. اين ديگر برداشتهاى عاميانه از روشنفكرى است؛ مميّزات روشنفكر اين است. يعنى اگر كسى متديّن شد، چنانچه علّامه دهر باشد، اوّلْ هنرمند باشد، بزرگترين فيلسوف باشد؛ روشنفكر نيست! بعد مى‏گويد اين سه خصوصيتى كه برداشت عاميانه و خصوصيات عاميانه روشنفكرى است، در حقيقت ساده‏شده دو خصوصيت ديگرى است كه با زبان عالمانه يا زبان روشنفكرى مى‏شود آنها را بيان كرد. يكى از آن دو خصوصيت، عبارت است از بى‏اعتنايى به سنّتهاى بومى و فرهنگ خودى - كه اين ديگر بحث عوامانه نيست؛ اين حتمى است - ديگرى، اعتقاد به جهان‏بينى علمى، رابطه علمى، دانش و قضا و قدرى نبودن اينها؛ مثالهايى هم مى‏زند.

اين در حالى است كه در معناى روشنفكرىِ ساخته و پرداخته فرنگ - كه اينها آن را از فرنگ گرفتند و آوردند - به‏هيچ‏وجه اين مفهوم و اين خط و جهت و اين معنا نيست! يعنى چرا بايد يك روشنفكر حتماً به سنّتهاى بوميش بى‏اعتنا باشد؛ علت چيست؟ روشنفكرى، عبارت است از آن حركتى، شغلى، كار و وضعى كه با فعّاليت فكر سر و كار دارد. روشنفكر، كسى است كه بيشتر با مغز خودش كار مى‏كند، تا با بازويش؛ با اعصاب خودش كار مى‏كند، تا با عضلاتش؛ اين روشنفكر است. لذا در طبقات روشنفكرى كه سپس در فصلهاى بعدى كتابش ذكر مى‏كند، از شاعر و نويسنده و متفكّر و امثال اينها شروع مى‏كند، تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبير و معلم و روزنامه‏نگار - كه آخرين آنها روزنامه‏نگار و خبرنگار است - مى‏رسد.

چرا بايد كسى كه با تفكر خودش كار مى‏كند، لزوماً به سنّتهاى زادگاه و كشور و ميهن و تاريخ خودش بيگانه باشد، حتّى با آنها دشمن باشد، يا بايستى با مذهب مخالف باشد؟ پاسخ اين سؤال در خلال حرفهاى خود اين مرحوم، يا بعضى حرفهاى ديگرى كه در اين زمينه‏ها زده شده، به دست مى‏آيد. علّت اين است كه آن روزى كه مقوله روشنفكرى - مقوله «انتلكتوئل» - اوّل بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتى بود كه ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطى‏ خارج شده بودند؛ مذهب كليسايىِ سياهِ خشنِ خرافىِ مسيحيّت را پشت سر انداخته و طرد كرده بودند. دانشمند را مى‏كُشد، مكتشف و مخترع را محاكمه مى‏كند، تبعيد مى‏كند، نابود مى‏كند، كتاب علمى را از بين مى‏برد. اين بديهى است كه يك عدّه انسانهاى فرزانه پيدا شوند و آن مذهبى كه اين خصوصيت را داشت و از خرافات و حرفهايى كه هيچ انسان خردپسندى آن را قبول نمى‏كند ، پُر بود، به كنارى بيندازند و به كارهاى جديد رو بياورند و دائرةالمعارفِ جديدِ فرانسه را بنويسند و كارهاى بزرگ علمى را شروع كنند. بديهى است كه اينها طبيعت كارشان پشت كردن به آن مذهب بود. آن وقت روشنفكر مقلّد ايرانى در دوره‏ى قاجار، كه اوّل بار مقوله «انتلكتوئل» را وارد كشور كرد و اسم منوّرالفكر به آن داد و بعد به «روشنفكر» - با همان خصوصيت ضدّ مذهبش - تبديل شد، آن را در مقابل اسلام آورد؛ اسلامى كه منطقى‏ترين تفكّرات، روشنترين معارف، محكمترين استدلالها و شفّافترين اخلاقيات را داشت؛ اسلامى كه همان وقت در ايران همان كارى را مى‏كرد كه روشنفكران غربى مى‏خواستند در غرب انجام دهند! يعنى در برهه‏اى از دوران استعمار، روشنفكران غربى، با مردم مناطق استعمارزده غرب همصدا شدند. مثلاً اگر كشور اسپانيا، كوبا را استعمار كرده بود و ثروت آن‏جا - شكر كوبا - را در اختيار گرفته بود، «ژان پل‏سارتر» فرانسوى از مردم كوبا و از «فيدل كاسترو» و از «چه‏گوارا»، عليه دولت استعمارى فرانسه دفاع مى‏كرد و كتاب مى‏نوشت: «جنگ شكر در كوبا».

به عبارت ديگر، روشنفكر غربى در برهه‏اى از زمان، با دولت و با نظام حاكم بر خودش، به نفع ملتهاى ضعيف مبارزه مى‏كرد. اين كار در ايران به وسيله چه كسى انجام مى‏گرفت؟ به وسيله ميرزاى شيرازى؛ به وسيله ميرزاى آشتيانى در تهران؛ به وسيله سيدعبدالحسين لارى در فارس. اينها با نفوذ استعمار مبارزه مى‏كردند؛ اما چه كسى به انعقاد قراردادهاى استعمارى و دخالت استعمار كمك مى‏كرد؟ ميرزا ملكم‏خان و امثال او و بسيارى از رجال قاجار كه جزو روشنفكران بودند. يعنى درست مواضع جابه‏جا شده بود؛ اما در عين‏حال مبارزه با دين خرافى مسيحيّت در روشنفكرى ايران، جاى خودش را به مبارزه با اسلام داد! بنابراين، يكى از خصوصيات روشنفكر اين شد كه با اسلام، دشمن و مخالف باشد.

البته هنوز هم كه هنوز است، دنباله‏هاى همان خيل روشنفكران دوره پهلوى، از كتاب نويسشان گرفته، تا شاعرشان، تا محقّقشان، تا مصحّحشان، تا بيوگرافى نويسشان، گاهى با صراحت همان خط را دنبال مى‏كنند و از مثل «ميرزا فتحعلى آخوندزاده»اى، آن‏چنان تجليل مى‏كنند، كه گويى از پيامبرى تجليل مى‏كنند! براى اين‏كه ميرزا فتحعلى به بركت ضدّيتش با دين و مبارزه‏اش با اسلام، هم رفت سر سفره تزارها نشست و نان آنها را خورد و كمك آنها را قبول كرد و هم بعداً وقتى كه بلشويكها و كمونيستها به خامنه ما آمدند، به نام ميرزا فتحعلى آخوندزاده كنسرت راه انداختند!

من خودم چون در آن دوران، كودكى را نگذراندم، آنهايى كه كودكيشان را در آن‏جا گذرانده بودند و يادشان بود، سالها پيش اين ماجرا را براى من نقل مى‏كردند. مى‏گفتند وقتى در زمان «پيشه‏ورى» - سالهاى 1324 و 1325 - تبريز و بخشى از آذربايجان در اختيار نيروهاى پيشكرده شوروى قرار گرفت و اشغال شد و حكومت به اصطلاح محلى تشكيل گرديد و بعد هم تار و مار شدند، در آن وقت بلشويكها به تبريز آمدند و به خامنه رفتند و كنسرتى به نام ميرزا فتحعلى آخوند زاده راه انداختند! يعنى يك نفر، هم در حكومت تزارى طرفدار دارد، هم در حكومت بلشويكها كه حكومت تزارى را برانداخته است! شخصيت مضطرب را مى‏بينيد!؟ نقطه مشترك حكومت تزارى و حكومت كمونيستى چيست؟ ضدّيت با مذهب، ضدّيت با اسلام؛ و ايشان منادى ضدّيت با اسلام بوده است.

البته به نظر ما، در روشنفكرى به معناى حقيقى كلمه، نه ضدّيت با مذهب هست و نه ضدّيت با تعبّد. يك انسان مى‏تواند هم روشنفكر باشد؛ به همان معنايى كه همه روشنفكر را تعريف كرده‏اند - كسى كه به آينده نگاه مى‏كند، كار فكرى مى‏كند، رو به پيشرفت دارد - و هم مى‏تواند مذهبى باشد، مى‏تواند متعبّد باشد، مى‏تواند مرحوم دكتر بهشتى باشد، مى‏تواند شهيد مطهّرى باشد، مى‏تواند بسيارى از شخصيتهاى روشنفكرِ مذهبىِ كاملاً مؤمن ما باشد كه ما ديده‏ايم. هيچ لزومى ندارد كه مخالف مذهب باشد.

جالب اين‏جاست كه وقتى قيد عدم تعبّد را جزو قيود حتمى و اصلى روشنفكرى ذكر مى‏كنند، نتيجه اين مى‏شود كه علّامه طباطبايى، بزرگترين فيلسوف زمان ما كه از فرانسه فلاسفه و شخصيتهاى برجسته‏اى مثل «هانرى كربن» به اين‏جا مى‏آيند و چند سال مى‏مانند تا از او استفاده كنند، روشنفكر نيست؛ اما مثلاً فلان جوجه شاعرى كه به مبانى مذهب و مبانى سنّت و مبانى ايرانيگرى اعتقادى ندارد و چند صباحى هم در اروپا يا امريكا گذرانده، روشنفكر است؛ و هرچه در اروپا بيشتر مانده باشد، روشنفكرتر است! ببينيد چه تعريف غلط و چه جريان زشت و نامناسبى به نام روشنفكر در ايران ايجاد شده بود!

در جريان مسائل عظيم كشور، روشنفكران با همين خصوصيات حضور داشتند؛ اما در حاشيه. در قضيه 28 مرداد، هيچ مبارزه حقيقى از جانب روشنفكران صورت نگرفت. البته 28 مرداد نسبت به زمان ما، خيلى قديمى و دور از دسترس است؛ ليكن شدّت عمل رژيم پهلوى در قضيه 28 مرداد، با روشنفكرانى كه احياناً به دكتر مصدق يا نهضت ملى علاقه‏اى هم داشتند، كارى كرد كه به‏كل كنار رفتند و هيچ مبارزه حقيقى از طرف مجموعه روشنفكر صورت نگرفت؛ در حالى كه وظيفه روشنفكرى ايجاب مى‏كرد كه به نفع مردم و به نفع آينده آنها وارد ميدان شوند، شعر بگويند، بنويسند، حرف بزنند و مردم را روشن كنند؛ اما اين كارها انجام نگرفت.

بعد به قضيه پانزده خرداد مى‏رسيم كه بزرگترين حادثه‏اى بود كه در قرن حاضر در كشور ما، ميان مردم و رژيم حاكم اتفاق افتاده بود. در پانزده خرداد، سخنرانى امام رضوان‏اللَّه‏عليه در قم و در روز عاشورا، آن‏چنان ولوله‏اى ايجاد كرد كه يك شورش عظيم مردمى، بدون هيچ گونه رهبرى مشخّصى در تهران، فردا و پس‏فرداى آن روز به راه افتاد. اسنادى هم چاپ شده كه نشان‏دهنده مذاكرات هيأت دولت براى مقابله با اين حادثه در همان روزهاست. شما ببينيد، آن سخنرانى و آن حضور مردم، چه زلزله‏اى به وجود آورده بود. حركت امام، با قويترين شكلى كه ممكن بود انجام گيرد، انجام گرفت و مردم را به حركت درآورد. بعد هم سربازان رژيم به خيابانها آمدند و مردم را به گلوله بستند. چند هزار نفر - كه البته آمار دقيقش را هرگز ما نتوانستيم بفهميم - در اين ماجرا كشته شدند و خونها ريخته شد.

آل احمد در همين كتاب «خدمت و خيانت روشنفكران» مى‏گويد: روشنفكران ايرانى ما - به نظرم چنين تعبيرى دارد - دست خودشان را با خون پانزده خرداد شستند! يعنى لب تر نكردند! همين روشنفكران معروف؛ همينهايى كه شعر مى‏گفتند، قصّه مى‏نوشتند، مقاله مى‏نوشتند، تحليل سياسى مى‏كردند؛ همينهايى كه داعيه رهبرى مردم را داشتند؛ همينهايى كه عقيده داشتند در هر قضيه از قضاياى اجتماعى، وقتى آنها در يك روزنامه يا يك مقاله اظهارنظرى مى‏كنند، همه بايد قبول كنند، اينها سكوت كردند! اين قدر اينها از متن مردم دور بودند و اين دورى همچنان ادامه پيدا كرد.

گاهى نشانه‏هاى خيلى كوچكى از آنها پيدا مى‏شد؛ اما وقتى كه دستگاه يك تشر مى‏زد، برمى‏گشتند مى‏رفتند! يكى از نمونه‏هاى جالبش، آدم معروفى بود كه چند سالى است فوت شده است - حالا نمى‏خواهم اسمش را بياورم؛ كتابش را مى‏گويم؛ هر كس فهميد، كه فهميد - اين شخص، قبل از انقلاب نمايشنامه‏اى به نام: «آ باكلاه، آ بى‏كلاه» نوشته بود. آن وقتها ما اين نمايشنامه را خوانديم. او نقش روشنفكر را در اين نمايشنامه مشخّص كرده بود. در آن بيان سمبليك، منظور از «آ بى‏كلاه» انگليسيها بودند و منظور از «آ باكلاه» امريكاييها! در پرده اوّل، نمايشنامه نشان‏دهنده دوره نفوذ انگليسيها بود و در پرده دوم، نشان‏دهنده دوره نفوذ امريكاييها و در هر دو دوره، قشرهاى مردم به حسب موقعيت خودشان، حركت و تلاش دارند؛ اما روشنفكر - كه در آن نمايشنامه «آقاى بالاى ايوان» نام دارد - به‏كل بركنار مى‏ماند! مى‏بيند، احياناً كلمه‏اى هم مى‏گويد، اما مطلقاً خطر نمى‏كند و وارد نمى‏شود. اين نمايشنامه را آن آقا نوشت. من همان وقت در مشهد بعد از نماز براى دانشجويان و جوانان صحبت مى‏كردم؛ اين كتاب به دست ما رسيد، من گفتم كه خود اين آقاى نويسنده كتاب هم، همان «آقاى بالاى ايوان» است! در حقيقت خودش را تصوير و توصيف كرده است؛ به‏كلّى بركنار!

بنابراين، بدترين كارى كه ممكن بود يك مجموعه روشنفكرى در ايران بكند، كارهايى بود كه روشنفكران ما در دوره پانزده ساله نهضت اسلامى انجام دادند؛ به‏كل كنار رفتند! نتيجه هم معلوم شد: مردم مطلقاً از آنها بريدند. البته تا حدودى، تعداد خيلى معدودى وسط ميدان بودند. از جمله خود مرحوم آل احمد بود. حتّى شاگردان و دوستان و علاقه‏مندانش وارد اين ميدان نشدند؛ خيلى دورادور حركتى كردند.

زندانها از مردم، از روحانيون، از دانشجويان، از طلبه‏ها، از آحاد مردم، از كارگر و از كاسب پُر بود. تمام طول اين سالهاى متمادى، بيشترين تعداد زندانيان را، زندانيان مربوط به نهضت امام تشكيل مى‏دادند؛ چون تلاششان، تلاشى بود كه دستگاه را به ستوه مى‏آورد. اين چهره‏هاى معروفى كه همه مى‏شناسيد، زندان رفتند و ساعتهاى متمادى زير شكنجه فرياد كشيدند؛ اما آن آقايان نه!

البته بعضى از اينها كه به خاطر چيز مختصرى به زندان مى‏افتادند، تقريباً به فوريت به توبه‏نامه مى‏رسيدند! الان در ميان همين چهره‏هاى معروفى كه مى‏خواهند عامل ارتجاع روشنفكرى در زمان ما شوند - كه بعد عرض مى‏كنم - كسانى بودند كه در زندان نامه مى‏نوشتند و التماس و گريه مى‏كردند! ما اينها را كاملاً از نزديك مى‏شناسيم؛ خودشان هم مى‏دانند كه ما آنها را مى‏شناسيمشان؛ اما جوانان اينها را نمى‏شناسند. آن مجموعه آن روز، تا زمان انقلاب نشان داد كه يك قشر غير قابل اعتماد براى رهبرى فكرى مردم است.

البته يكى، دو سال به انقلاب، حركتى به وجود آمد. اين حركت هم به اين شكل بود كه موج نهضت، با بار معرفتى و اعتقادى خودش، وارد محافل گوناگون شد. خيليها بودند كه به اسلام اعتقاد نداشتند؛ اما به بركت نهضت، به اسلام اعتقاد پيدا كردند. خيلى از دختران بودند كه به حجاب هيچ اعتقادى نداشتند؛ اما در دوران نهضت، بدون اين‏كه كسى به آنها حتّى يك كلمه بگويد، خودشان باحجاب شده بودند؛ يعنى نهضت امام، نهضت اسلامى، با گسترش خودش، با اوج خودش، با كربلايى شدن خودش، هرچه بيشتر تلفات مى‏داد، هرچه بيشتر شهيد مى‏داد، هرچه بيشتر فدايى مى‏داد، طرفداران بيشتر و پيام گسترده‏ترى پيدا مى‏كرد. هرچه پيام انقلاب پيش مى‏رفت، پيام نهضت هم كه همان پيام دين و پايبندى به اصول و معارف اسلامى بود، گسترش پيدا مى‏كرد و البته مجموعه‏اى را هم شامل شد. اينها - اشخاص مشخصى كه البته من نمى‏خواهم اسم بياورم - وارد ميدان شدند، تا انقلاب شد.

بعد از پيروزى انقلاب، روشنفكرى در ايران برنيفتاد - روشنفكرى وجود داشت - اما در واقع يك روشنفكرى نوين به وجود آمد. در دوره انقلاب، شاعر، نويسنده، منتقد، محقّق، كارگردان، سينماگر، نمايشنامه‏نويس و نقّاش، از دو قشر پديد آمد: يكى از عناصرى كه انقلاب اينها را به وجود آورده بود و دوم عناصرى كه از دوره قبل بودند و انقلاب اينها را به‏كلّى قلب ماهيّت كرده بود. براى اوّلين بار بعد از گذشت تقريباً صد سال از آغاز تحرّك روشنفكرى در ايران، روشنفكرى بومى شد. آن كسانى كه در مقوله‏هاى روشنفكرى فعّالترند و در مركز دايره روشنفكرى قرار دارند - يعنى نويسندگان و شعرا - تا برسد به قشرهاى گوناگون، مثل هنرمندان و نقّاشان و ... اينها براى اوّلين بار در اين كشور مثل يك ايرانى فكر كردند، مثل يك مسلمان حرف زدند، محصول روشنفكرى و هنرى و ادبى توليد كردند؛ اين شد يك دوران جديد.

البته مقاومتهايى بود، ليكن حركت عظيم انقلابى، كه همه چيز مقدّمه چنين حركتى است - اين را شما بدانيد كه هر فكرى، هر قلم‏زدنى، هر كار كردنى، مقدّمه چنين حركتى است؛ مثل حركتى كه در انقلاب براى كشور پديد آمد - بزرگترين بركات را براى كشور دارد؛ لذا موج حركت خودى و اسلامى و بومى روشنفكرى، با شعبه‏هاى گوناگونش در كشور، همه چيز را تحت‏الشّعاع قرار داد. از آهنگساز گرفته، تا موسيقيدان، تا هنرمند، تا اديب، تا شاعر، اسلامى فكر كردند، اسلامى كار كردند؛ لااقل تلاش كردند كه اين‏گونه باشند. اين، پديده بسيار نو و مباركى بود و ادامه پيدا كرد.

جنگ، ميدانى براى بروز استعدادها در اين زمينه شد. مى‏دانيد يكى از عواملى كه هنر و ادبيّات را در هر كشورى به شكوفايى مى‏رساند، حوادث سخت، از جمله جنگ است. زيباترين رمانها، بهترين فيلمها و شايد بلندترين شعرها، در جنگها و به مناسبت جنگها نوشته شده، به تصوير كشيده شده، سروده شده و به وجود آمده است. در جنگ ما هم همين‏طور بود.

ما در جنگ مظلوم بوديم. ما در جنگ، ملتى بوديم يكجا مظلوم و مورد ستم. ما كه تجاوزى به كسى نكرده بوديم؛ ما هيچ بهانه‏اى دست كسى نداده بوديم؛ ما حتّى يك تير هم به داخل مرزهاى عراق پرتاپ نكرده بوديم؛ اما طبيعت انقلاب اين بود كه به ما حمله نظامى بشود.

يكى از رهبران ملى آفريقا «احمد سكوتوره» رئيس جمهور گينه كوناكرى بود. او در دوران رياست جمهورى من چند بار به ايران آمد. يكى از دفعاتى كه آمد، زمان جنگ بود. گفت از اين جنگى كه بر شما تحميل شده، تعجّب نكنيد. هر انقلابى كه عليه دستگاههاى استعمارى و استكبارى و قدرتهاى نافذ جهانى باشد، وقتى به وجود آيد، يكى از اوّلين كارهايى كه عليه آن مى‏شود، اين است كه يكى از همسايگانش را به جانش مى‏اندازند! شما هم مشمول اين قانون كلّى شده‏ايد؛ تعجّب نكنيد. او به من گفت: به شما از يك مرز حمله كرده‏اند؛ اما به من، از پنج جاى مرزم، پنج كشور حمله كرده‏اند! چون كشور كوچكى است و اطرافش كشورهاى متعدّدى وجود دارد. او هم چون يك فرد انقلابى بود و با يك انقلاب بر سر كار آمده بود، مورد حمله قرار گرفته بود.

همه مردم در جنگ شركت داشتند. در حادثه جنگ، نقش رهبرى، نقش طراز اوّل بود. رهبرى با خودش، حضور يكپارچه مردم را آورد. اين بسيج، تشكيل سپاه، تحرّك عظيم ارتش، كارهاى فراوانى كه انجام گرفت، كمك مردم، همراهى مردم و ... هم، آن فضايى را كه روشنفكرى براى رشد و شكوفايى خودش لازم داشت، در همان جهت درست تشديد كرد.

البته اينهايى كه مى‏گويم، مسأله اغلب است - نه عمومى - استثناهايى دارد. در همان دوران جنگ، نويسنده و داستان‏نويسى، داستانى درباره جنگ نوشت؛ ليكن داستانى كه ايران را در اين جنگ محكوم مى‏كند! ببينيد؛ وقتى كسى حاضر نيست به هيچ قيمتى از مواضع غلط خودش منصرف شود، اين‏طورى درمى‏آيد. ايرانى كه اهواز و آبادان و خرمشهرش، بدون اراده و بدون اختيار او، مورد هجوم نظامى دشمن قرار گرفته و جمهورى اسلامى - از رهبرى، از دولت، از نيروهاى مسلّح و از مردم - با همه وجود وارد ميدان شده است، چه ايرادى بايد به اين گرفت؟ اين رمان، اوّل تا آخر، ايراد به مردم و مسؤولان آن منطقه و تمسخر و اهانت به آنهاست. از اين چيزها، از بعضى از آن قديميها صادر شد؛ ليكن روال عمومى اين‏گونه نبود. تا بعد از جنگ و تا بعدها، روال عمومى در جهت صحيح بود.

در عالم حركت روشنفكرى، اين يك پيشرفت و يك ترقّى و يك كار منطبق با طبيعت روشنفكرى بود؛ چون روشنفكرى طبيعتش پيشروى است و درستش همين بود كه از آن اشتباه و از آن بيمارى نجات پيدا كند؛ اما در شرايط قبل از انقلاب امكان نداشت؛ شرايط انقلاب اين تحوّل را ممكن و عملى كرد.

يك كلمه از بحث من باقى مانده و آن يك كلمه، همه آن مطلبى است كه اسم اين بحث به مناسبت آن است. آن يك كلمه اين است: از بعد از جنگ تلاشهايى جدّى شروع شده براى اين‏كه روشنفكرى ايران را به همان حالت بيمارى قبل از انقلاب برگردانند - برگشت به عقب، ارتجاع - يعنى باز قهر كردن با مذهب، قهر كردن با بنيانهاى بومى، رو كردن به غرب، دلبستگى و وابستگى بى‏قيد و شرط به غرب، پذيرفتن هرچه كه از غرب - از اروپا و از امريكا - مى‏آيد، بزرگ شمردن هر آنچه كه متعلّق به بيگانه است و حقير شمردن هر آنچه كه مربوط به خودى است؛ كه در باطن خودش، تحقير ملت ايران و تحقير بنيانهايش را همراه دارد. من اين را مشاهده مى‏كنم.

اينها چه كسانى هستند؟ البته مى‏شود حدس زد. من اين‏جا ديگر خبر يقينى نمى‏توانم بگويم. يك عدّه كسانى هستند كه «لم يؤمنوا باللَّه طرفة عين(1)». اينها هرگز نه به اسلام و نه به ايران، ايمانى نياورده‏اند. آن چند سالى هم كه اين جريانات روشنفكرىِ الهى، اسلامى، مذهبى، حقيقى، ايرانى - هرچه مى‏خواهيد اسمش را بگذاريد - در ايران وجود داشت، اينها حاضر نشدند حتّى سر بلند كنند! به گوشه‏اى رفتند، يا به خارج از كشور سفر كردند و معبود خودشان، قبله خودشان، معشوق خودشان را آن‏جا يافتند. اين ملت، اين سنّتها، اين تاريخ و اين فرهنگ، برايشان اهميتى نداشت؛ طبعاً آينده اين ملت هم برايشان اهميتى ندارد. ممكن است حرف بزنند، ممكن است ادّعا كنند؛ اما گذشته نشان نمى‏دهد كه اينها صادقند. اينها به فكر مردم نيستند؛ به فكر خودشانند.

بعضيها هم كسانى هستند كه ممكن است تحت تأثير اينها قرار گيرند؛ عنوانهاى پُرطمطراق روى ذهنها اثر بگذارد. بعضى هم احتمالاً - نمى‏توانم يقيناً بگويم - كسانى كه اجير باشند. بالاخره يكى از چيزهايى كه راحت در خدمت پول قرار مى‏گيرد، ادبيّات و قلم و هنر و شعر است؛ تعجبى ندارد! ما شعراى بزرگى داشتيم كه براى فلان پادشاه شعر گفتند و او را ستودند؛ در حالى كه در خور لعن و نفرين بودند. ما كسان زيادى داشتيم كه به خاطر پول، به خاطر دنيا و به خاطر شهوات، از بنيانهاى پليد و زشت حمايت كردند؛ در حالى كه بايد از آنها تبرّى مى‏جستند. هيچ بُعدى ندارد. البته عرض كردم كه اين اطّلاع نيست؛ اين حدس است. مى‏خواهند روال را به عقب برگردانند. نبايد روشنفكران مسلمان ما اين را اجازه بدهند.

اين‏كه مى‏گويم نبايد اجازه بدهند، مقصودم اين نيست كه حالا بلند شوند دعوا كنند؛ نخير، ميدان روشنفكرى، ميدان مشت و امثال اينها نيست. ميدان فرهنگ و روشنفكرى، ميدان همان فرهنگ است؛ ابزارهايش، ابزارهاى فرهنگى است. جوانانى كه اهل مقولات روشنفكريند، بايد در ميدان فعّال شوند. جوانان! خودتان را بسازيد. يك ملت اگر بخواهد راه رشد و كمال و پيشرفت را طى كند، بايد از لحاظ ايمان فكرى، به جاى محكمى متّكى باشد. آن ملتى، آن نسلى، آن جوانى كه بخواهد به يك مجموعه هُرهُرى مذهب، بى‏ايمان، بى‏اعتقاد به بنيانهاى اخلاقى و دينى و معنوى دل بسپارد و با حرف آنها پيش برود، زير پايش سست خواهد شد. نسل جوان، همانى خواهد شد كه در دوران رژيم پهلوى بود؛ يأس‏آور، بى‏فايده، مايل به فساد، آماده براى كجروى. آن وقت براى آن‏كه كسى آنها را باز از آن راه، به راه راست حركت دهد، معونه زيادى لازم است؛ حركتى مثل انقلاب اسلامى لازم است كه به آسانى در قرنى - بلكه قرنهايى - در اين كشور پيش نمى‏آيد.

با همه قوا بايد موجودى فعلى را حفظ كرد. نبايد اجازه دهند كه يك عدّه افرادى كه سالهاى متمادى در اين كشور با ابزارهاى روشنفكرى و با ابزارهاى فرهنگى، هيچ خدمتى به اين مردم نتوانستند بكنند - حدّاقلش اين است - در هيچ مشكل و مسأله مهمى نتوانستند با اين مردم همراه باشند و به پاى مردم برسند؛ حتّى نتوانستند پابه‏پاى مردم برسند، چه برسد بخواهند جلودار و پيشرو و رهبر مردم باشند - هميشه عقب ماندند، هميشه در انزوا ماندند - اينها مجدداً به اين كشور بيايند و سايه فكر و فرهنگ خودشان را حاكم كنند. اين‏كه مى‏بينيم در بعضى از مطبوعات و مجلّات و منشورات فرهنگى، چيزهايى نشان داده مى‏شود، دنبال رجعت به گذشته‏اند؛ دنبال برگشتن به حالت بيمارى روشنفكريند. اين مقوله روز است. اين مقوله بسيار اساسى و مهمّى است.

البته روشنفكرجماعت وقتى بخواهند در اين زمينه‏ها حرف بزنند، مى‏توانند بنشينند ببافند، حرف بزنند، كه آقا نمى‏شود، روشنفكرى با دين نمى‏سازد؛ دين اگر به كشورى آمد، همه چيز را تحت‏الشّعاع قرار مى‏دهد؛ كمااين‏كه متأسّفانه در يك پاورقى، مرحوم آل احمد هم يك جمله اين‏طورى دارد، كه خطاى تاريخى است. به نظر من، ايشان در اين‏جا دچار خطاى تاريخى شده است.

مى‏گويد در زمان صفويه، چون دين، منشيگرى، اديبى و دبيرى، در كنار دستگاههاى حكومتى قرار گرفت - يعنى مثلاً ميرداماد رفت كنار شاه عباس نشست - لذا در آن زمان، فرهنگ و ادب و فلسفه و هنر تنزّل كرد! اين اشتباه است. مثل دوره صفويه، دوره‏اى در طول ادبيّات نيست. مرحوم آل احمد اهل شعر نبوده؛ به نظر من از روى بى‏اطّلاعى اظهارنظر كرده است. شعراى مخالف سبك هندى، حرف معروف غلطى را در دهنها انداختند. سبك هندى در دوره صفويه رايج شد و تا دوره زنديه و اوايل قاجاريه هم ادامه داشت؛ بعد گروه ديگرى پديد آمدند، كه به آنها به اصطلاح متجدّدان و انجمن ادبى اصفهان مى‏گفتند. اينها با سبك هندى خيلى مخالف بودند. البته شعرهايشان هرگز به پايه شعراى سبك هندى هم نمى‏رسد - فاصله خيلى زياد است - ليكن مخالف بودند. از آن زمان ترويج شد كه دروه صفويه، دوره انحطاط شعر است! نه؛ شاعر بزرگى مثل صائب، متعلّق به دوران صفويه است. شعرايى مثل كليم، مثل عرفى، مثل طالب آملى، متعلّق به دوران صفويه‏اند. شعرايى كه در همه طول تاريخ شعر، ما نظيرشان را كم داريم، در دوره صفويه بوده‏اند. نصرآبادى در «تذكره نصرآبادى»، در زمان خودش در اصفهان، نزديك به هزار شاعر را اسم مى‏آورد و شرح حالشان را مى‏نويسد. شهرى مثل شهر اصفهان با هزار شاعر! البته شعراى خوب، نه شاعر جفنگ‏گو! شعرهايشان هست، تذكره نصرآبادى هم موجود است. ما كِى و كجا چنين چيزى داشتيم؟

در فلسفه، ملاصدرا، بزرگترين فيلسوف همه تاريخ فلسفه اسلامى، متعلّق به زمان صفويه است. ميرداماد، مربوط به زمان صفويه است. فيض كاشانى - عارف معروف - مربوط به زمان صفويه است. لاهيجى - متكلّم و فيلسوف معروف - متعلّق به زمان صفويه است. اين چه حرفى است كه زمان صفويه، دوره انحطاط شعر است؟ نخير؛ اتّفاقاً دوران صفويه، دوران شكوه و اوجِ ادب و هنر است. البته ادب به معناى شعر، نه نثر. نثر هم خوب است، اما آن‏چنان اوجى ندارد. بهترين كاشيكاريها و بهترين معماريها، متعلّق به دوران صفويه است. شما در طول تاريخ، مثل مسجد شيخ لطف‏اللَّه - در يك مقوله - مثل ميدان نقش جهان اصفهان - در يك مقوله - مثل آن ساختمانها - در مقولات ديگر - نمى‏توانيد پيدا كنيد؛ مگر خيلى كم. اينها متعلّق به دوران صفويه است.

البته صفويه شعرا را به دربار نمى‏بردند، تا به آنها پول بدهند؛ ولى واقعاً نمى‏خواهم از صفويه دفاع هم بكنم. ما با همه شاهها بديم. شاه بد است. اصلاً شاه نمى‏تواند خوب باشد. ملوكيّت بد است. ملوكيّت، به معناى مالكيت است. آن كسى كه خودش را مَلك مى‏نامد - يعنى پادشاه - مالكيتى نسبت به مردم و به اصطلاح رعيت خودش براى خود قائل است. در اسلام اصلاً ملوكيّت مردود است. آن روز در نماز جمعه هم گفتم كه خلاقت و ولايت، نقطه مقابل ملوكيّت است. پادشاهان صفويه هم پادشاه بودند و ما اصلاً نمى‏توانيم از آنها دفاع كنيم؛ اما از لحاظ تاريخى، اين حرف، حرف غلطى است كه ما بگوييم در دوره صفويه، شعر و ادبيّات، تنزّل و انحطاط پيدا كرده است. من مى‏بينم كه هنوز هم به تبع همان دوران، در تلويزيون و راديو و اين‏جا و آن‏جا، گاهى همين مطالب را مى‏گويند. نخير؛ دوران صفويه، دوران انحطاط نيست. بعد از حافظ، هيچ غزلسرايى به عظمت صائب نيامده است. بعد از رودكى، هيچ شاعرى به تعداد صائب شعر نگفته است؛ دويست هزار بيت شعر دارد. البته شاعرِ حسابى كه بشود روى شعرش ايستاد و از شعرش دفاع كرد، مورد نظر است، والّا شاعران جفنگ‏گو هرچه بخواهيد، مى‏گويند. هيچ شهرى به قدر اصفهان، در خودش شاعر و هنرمند و فاضل و فيلسوف و فقيه نداشته است. اين چه حرفى است؟!

على‏اىّ‏حال، ارتجاعِ روشنفكرى اين است؛ يعنى برگشتن به دوران بيمارى روشنفكرى؛ برگشتن به دوران بى‏غمى روشنفكران؛ برگشتن به دوران بى‏اعتنايى دستگاه روشنفكرى و جريان روشنفكرى به همه سنّتهاى اصيل و بومى و تاريخ و فرهنگ اين ملت. امروز هر كس اين پرچم را بلند كند، مرتجع است؛ ولو اسمش روشنفكر و شاعر و نويسنده و محقّق و منتقد باشد. اگر اين پرچم را بلند كرد - پرچم بازگشت به روشنفكرى دوران قبل از انقلاب، با همان خصوصيات و با جهتگيرى ضدّ مذهبى و ضدّ سنّتى - اين مرتجع است؛ اين اسمش ارتجاع روشنفكرى است.

شما دانشجويان، خودتان جزو قشرهاى روشنفكريد. روى اين موضوع بايد فكر و كار كنيد. البته من اگر بخواهم در اين زمينه صحبت كنم، با اين يك ساعتى كه صحبت شد، مطلب تمام نمى‏شود؛ چون نمونه‏ها و مثالهاى فراوانى وجود دارد؛ حرفهاى فراوانى در اين زمينه هست؛ انتقادهاى گوناگونى از حرفهاى كسانى كه در اين زمينه‏ها حرف زده‏اند، وجود دارد كه من اگر بخواهم اينها را بگويم، خيلى طول مى‏كشد. ان‏شاءاللَّه ادامه مطلب براى فرصت و مجال ديگرى بماند.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏


1) .

پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی