1371/02/16

    بیانات در جلسه بیست و پنجم تفسیر سوره بقره

    بسم‌الله الرحمن الرحيم
     
     «و ان كنتم فی ريب مما نزلنا علی عبدنا فأتو بسورةٍ من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين»(1)
     
     «فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين»(2)
     
     اما در پاسخ به نكته‌ای كه گفته شد اگر روزی مثلاً دانش بشر به جايی برسد كه آن علت ناشناخته‌ی تأثيرگذاری كه با زدن عصای حضرت موسی (ع) به سنگ آب را از آن جاری كرد، بشناسد. آيا معجزه بودن آن كار از بين می‌رود يا نه؟
     
     پاسخ اين است كه از بين نمی‌رود، زيرا چه معجزی از اين بالاتر كه انسان فی‌المثال حضرت موسی (ع) كاری‌ را بكند كه بعد از سه هزار سال دانش بشری بتواند به راز آن پی ببرد؟ اين خودش معجزه بزرگی است و چيز كمی نيست. مثلاً فرض بفرمائيد: «و ابرئ الاكمه و الابرص»(3) كه در باب حضرت عيسی قرآن می‌گويد: پيسی و برص را معالجه می‌كرده، ممكن است دانش بشری و دانش پزشكی بتواند بيماری پيسی را علاج كند لكن اين مربوط به دو هزار سال بعد از آن تاريخ است. به هرحال معجزه آن كاری است كه از يك علتی ناشی می‌شود، منتها آن علت برای بشر شناخته شده نيست، ولو اينكه يك روزی برای بشر شناخته خواهد شد و ما اتفاقاً اميدواريم يك روزی بشر تمام اين اسرار را بشناسد، كما اينكه تدريجاً هم دارد شناخته می‌شود.
     
     آن روزی كه قرآن فرمود: «و ما بث فيهما من دابة»(4): يعنی خدا جنبندگان را در زمين و آسمان قرار داد، آن روز بشر در آسمان جنبنده‌ای را نمی‌ديد. ظاهراً آسمان يك سقفی بود با ميخ‌های نورانی كه همان ستاره‌ها باشند و از جنبنده در آنجا خبری نبود. اما امروز كه بشر دارد آسمان را كشف می‌كند، فرضيات بشری احياناً خبر از وجود موجودات و شرايط زيستی در بعضی از كرات ديگر می‌دهد و اينكه آن موجودات در كرات ديگر ممكن است دانش پيشرفته‌ای داشته باشند، امروز كه دارد اين فكر مطرح می‌شود ممكن است يك روزی هم كشف بشود، لكن وقتی كشف شد معجزه بودن قرآن را كه هزاران سال قبل آمده يك حقيقتی را كه بشر، حتی مغزش هم خطور نمی‌كرد. به اين روشنی و قرصی بيان كرده از بين نمی‌برد. پس بنابران: پاسخ اين سؤال اين است كه اگر چنانچه پيشرفت دانش بشر به جايی برسد كه اسرار معجزات را كشف كند معجزه بودن آن معجزات را در ظرف خودش از بين نمی‌برد. البته درباب قرآن يك چيز ديگری هست كه عرض خواهم كرد و اكنون می‌پردازيم به بحث امروز : آياتی كه می‌خواهيم امروز توضيح بدهيم همان آيات جلسه‌ی قبل است «فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين» پس اگر نكرديد يعنی همانند قرآن را نياورديد كه هرگز نخواهيد توانست آورد برحذر باشيد از آتشی كه آتش‌گيره‌ی آن آدمی و سنگ است و آماده شده است برای كافران.
     
     بحث ما پيرامون كلمات همين آيه است، كه جلسه‌ی قبل در باب معجزه يك بيانی را عرض كردم و اكنون يك كلمه‌ی تكميلی، يا به عبارت ديگر توضيحی را عرض می‌كنم تا مطلب كاملاً روشن بشود. گفتم كه معجزه نقض قانون عليت نيست، يعنی وقتی ما ديديم فرضاً حضرت ابراهيم را انداختند در آتش و به نص صريح قرآن آتش او را نسوزاند «يا نار كونی برداً و سلاماً علی ابراهيم»(5) ای آتش سرد و سلامت باش برای ابراهيم. اينجا آيا قانون عليت نقض شد در حالی كه آتش علت سوزاندن است؟ چه شد كه نسوزاند و آيا اين سوزاندن شكسته شدن قانون عليت است؟ عرض كرديم كه قانون عليت يك قانون عمومی است، منتها در حاشيه اين حادثه يك حقايقی وجود دارد كه آن حقايق از نظر ما پوشيده است: برای مثال، اگر بخواهيم به شكل خيلی ساده و واضحی مثال بزنيم، يك گل آتشی خيلی تندی را ما در اينجا برمی‌افروزيم، بعد يك جسمی را كه خيس آب هست روی آن می‌اندازيم، اينجا آتش آن جسم خيس را نمی‌سوزاند و اين حاكی از آن نيست كه قانون عليت نقض شده، بلكه حكايت از اين دارد كه شرايط برای عملكرد آن قانون عليت موجود نيست، زيرا سوزاندن آتش جسم خارجی را، تابع يك شرايطی است و در همه حال آتش نمی‌سوزاند، لذا در صورتی كه مانعی مثل آن، يا يك ماده‌ی عايق نداشته باشد می‌سوزاند، يا فرض كنيد وقتی می‌گوئيم آتش علت سوزاندن است معنايش اين نيست كه آتش جسم خارجی را از هر فاصله‌ای می‌سوزاند، بلكه شرط اينكه قانون عليت در اينجا اثر بكند تماس است. يعنی جسم خارجی بايد با آتش تماس پيدا كند تا آتش علت سوزاندن بشود. البته در اين مثالی كه زديم نمی‌خواهيم بگوئيم حضرت ابراهيم را با آب خيس كرده بودند. يا يك عايقی به او چسبانده بودند، بلكه برای اين است كه توجه داشته باشيد علت كه موجد معلول است و قانون عليت كه تحقق پيدا می‌كند اين مطلق نيست و هر علتی معلول خود را شرايط خاصی ايجاد می‌كند. مثلاً فرض كنيد رها كردن جسمی را از بالا، علتی برای فرود آمدن آن جسم است ، يعنی اگر يك جسمی را از بالا رها كنيد فرود می‌آيد، اما آيا در خلأ و آنجا كه هوا وجود ندارد هم همينطور است؟ يا آن جايی كه يك جسم جاذبه‌داری را در سطح فوقانی قرار داده باشيم بازهم همينطور است؟ يقيناً اينطور نيست و اين علت، يعنی رها كردن از بالا معلول را كه فرود آمدن است در شرايطی ايجاد می‌كند كه از لحاظ طبيعی بايستی يك چيزهايی باشد و يك چيزهايی نباشد، ولذا اگر يك چيزی را رها كرديم كه نيامد پائين، نبايد بگوييم قانون عليت نقض شده، اينجا قانون عليت نقض نشده، بلكه يا شرايط عملكرد قانون عليت وجود ندارد و يا يك مانعی وجود دارد. در باب معجزات قضيه اينطور است يعنی وقتی ما مشاهده می‌كنيم ابراهيم را در آتش می‌اندازند، بعد قرآن می‌گويد «فانجاه الله من النار»(6) خدا او را از آتش نجات داد، نه اينكه از آتش آمد بيرون، بلكه در همان آتش بود و نجات پيدا كرد و اين به آن معنا نيست كه عليت آتش اينجا افاده‌ی معلول نكرد، يعنی معلول كه سوزاندن بود از اين علت تراوش نكرد، ولذا قانون عليت نقض نشد. ما يك چيزی از قانون عليت می‌دانيم، و آن اينست كه آتش علت سوزاندن است،‌ ای بسا موانعی در اينجا وجود دارد، يا شرايط تحصيل نشده‌ای در اينجا باشد كه اين آتش آمادگی سوزاندن را ندارد، يعنی شرايط تأثير اين علت در ايجاد معلول وجود خارجی پيدا نمی‌كند، كه البته همه‌ی اينها با قدرت الهی تحقق پيدا می‌كند.
     
     ماحصل مطلب اينكه معجزه نقض قانون عليت نيست، اما نقض روال طبيعی‌ عملكرد قانون هست، يعنی عملكرد اين قانون طبيعی بطور طبيعی عوض شده و آن شكلی كه اين كار، طبيعی انجام می‌گرفت، آن شكل نقض شده و اين مانعی ندارد، يعنی جسمی مثل جسم حضرت ابراهيم را در حال معمولی وقتی در آتشی، مثل آن آتشی كه برای ابراهيم افروخته بودند، اگر بيندازند كباب خواهد شد، اين شكل طبيعی‌ قضيه است، اما آيا شكل طبيعی همه‌ی محتوای قانون عليت است؟ البته نه، بلكه بخشی از آن قانون عليت است كه ما از او خبر داريم، كه زياد تكرار شده و زياد اتفاق افتاده است. پس همه‌ی محتوای قانون عليت سوزاندن آتش اين نيست كه ما در طبيعت مشاهده می‌كنيم، ممكن است شكل ديگری هم وجود داشته باشد كه حتماً وجود دارد و او همان شكل افتادن ابراهيم در آتش است، كه در آنجا ديگر بدنِ مثل ابراهيم در مثل آنچنان آتشی نمی‌سوزد. اما اين شرايط فوق طبيعی را كه گفتيم نقض شكل طبيعی است، چه كسی بوجود می‌آورد؟ اين را قدرت الهی برای قدرت نمايی بوجود می‌آورد، ولذا لازم نيست هميشه بوجود بياورد، مثل قضيه اژدها شدن عصای حضرت موسی (ع) و بقيه معجزاتی كه وجود دارد. پس بطور خلاصه عرض می‌كنيم: معجزه يك فعل و انفعالی است كه خود آن فعل و انفعال از قانون الهی در طبيعت خارج نيست، منتها بشريت نه آن قانون را می‌شناسد، لااقل در آن هنگامی كه اين واقع می‌شود و نه توانائی دارد كه آن قانون را تحقق ببخشد، يعنی آن فعل و انفعال را بوجود بياورد، ولذا تنها چيزی كه بشر از اين قانون و اثر آن قانون احساس می‌كند خود آن فعل و انفعال است كه در خارج اتفاق می‌افتد، او را فقط می‌تواند ببيند، اما اينكه تابع چه قانونی است؟ اين را ديگر در معجزه نمی‌تواند ببيند و راز معجزه بودن هم به عجز آوردن مخاطبان است، يعنی مخاطبان نمی‌توانند تحليل كنند كه اين چگونه اتفاق افتاد؟ مثل بيرون آمدن شتر از سينه‌ی كوه. در قضيه‌ی صالح كه قومش از او خواستند از سينه‌ی كوه شتری را بيرون بياورد در حالی كه كرّه‌ای زائيده باشد و اين معجزه انجام شد. طبيعی است كه وقتی كرّه می‌خواهد زائيده شود يقيناً در رحم او بوجود می‌آيد و رشد می‌كند و از مجرای رحم بيرون می‌آيد  اين كارها در شتر بطور طبيعی ممكن است يكسال طول بكشد. يعنی آن عاملی كه موجب می‌شود اين كرّه در شكم او بوجود بيايد و بعد رشد كند و بعد مجرای رحم آماده بشود در بيرون آمدن او، اينها در ظرف يكسال بايد انجام بگيرد، اما عواملی را خدای متعال بوجود می‌آورد كه اين حادثه در ظرف يك ساعت، يا در ظرف يك روز مثلاً انجام بگيرد، كه البته اين، آن قسمت آسانتر و تقريب به ذهن ما است، والاّ آن قسمت مشكل‌تر كه ذهن ما از آن دور است بيرون آمدن از كوه است، حالا اين كار فوق طبيعت را با عوامل و علل و فعل و انفعالاتی كه همراه دارد خدای متعال چرا انجام می‌دهد؟ برای خاطر آن هدف و داعيه بزرگی است كه پشت‌سر اين قضيه هست و آن، اعتقاد و ايمان و هدايت جمع كثيری از انسانهاست كه وابسته‌ی به اين حادثه است. البته اين چنين معجزاتی مربوط به همان زمانهاست، لكن در زمانهای بعدی اينگونه معجزه‌ها يا كمتر بوده، يا در مواردی اصلاً نبوده، يعنی هرچه به عقب‌‌تر برمی‌گرديم، می‌بينيم معجزات خلاف روال طبيعی‌ بيشتر می‌شود، برای اينكه سطح ذهنها و فكرها بسيار پائين بوده و كارائی و ميدان استدلال كمتر و محدودتر بوده است و چون بالاخره بايستی پيام الهی به بشر برسد و بشر بايد به هدايت الهی هدايت بشود، اينها را می‌آورند تا ذهنها و عقلهای بشر را خاضع كنند، والاّ ممكن بود خدای متعال حالتی در آنها ايجاد كند مثل حالت خواب و حالت تخدير كه فكر را بپذيرند. لكن بشر می‌بايستی بفهمد و بپذيرد و برای فهميدن و پذيرفتن او اگر استدلال و برهان به علت پائين بودن ذهنها كافی نبود حتماً يك چنين چيزی لازم است.
     
      در باب قرآن، كه عرض كرديم قرآن معجزه است و در معجزاتی از قبيل قرآن كه تحدّی و نوعی به ميدان مبارزه آمدن است، كه بعضی از معجزات گذشته هم مثل معجزه‌ی حضرت موسی از همين قبيل است: چون در زمان حضرت موسی آنطور نوشتند و گفتند، بازار كارهای خارق‌العاده و جادوگری رواج زيادی داشته و با كارهای عجيبی كه می‌كردند اذهان انسانها را به خودشان جذب می‌كردند. معجزه‌ی حضرت موسی هم كه نوعی به ميدان آمدن و مبارزه طلبيدن از آن كسانی است كه اهل آن قدرت نمائی‌ها بودند، شبيه كار خود آنهاست. يعنی آنهاكارهايی و تردستی‌هايی می‌كردند كه در يك نگاه عاميانه و سطحی ميان كار آنها و كار حضرت موسی يك شباهتی وجود داشت. يعنی از نوع كار آنها: يا بگوييم شبيه كار آنها اما در سطح معجزه را حضرت موسی به عنوان مبارزه طلبی و به عنوان ميدان‌داری در مقابل صاحبان اين مايه اقتدار آنروز انجام داد.
     
     زمان حضرت عيسی دوران رونق و رواج دانش پزشكی و پديد آمدن پزشكان بزرگ و معروف دنياست كه در سطح امپراطوری روم بخصوص امثال: بقراط و جالينوس و امثالهم يا كسانی كه پيش از اينها بودند. مايه‌های پزشكی و شفا دادن بيماران رايج بوده، لذا معجزه‌ی حضرت عيسی برای قانع كردن و گرفتن ميدان از دست طرف ديگر معجزه‌ای از سنخ همانهاست، يعنی به حسب بينش سطحی و عاميانه شبيه كار همانها بود، آنها مريض را معالجه می‌كردند،‌حضرت عيسی مريض لاعلاج را شفا می‌داد، يا مثلاً كور مادرزاد را بينا می‌كرد و يا مرده را زنده می‌كرد، يعنی چيزی در همان ميدان، منتها در سطح بالاتر، كه وقتی ما به معجزات پيغمبران گذشته نگاه می‌كنيم، می‌بينيم: قرآن هم همينطور است.
     
     در محيط نزول قرآن آن چيزی كه مايه‌ی تفاخر و آيت تقدم بی‌قيد و شرط به حساب می‌آمد سخن و سخنوری بود، يعنی بزرگان قبايل و حتی شاهزاده‌های عربی و اميرزادگان عربی‌ همان دوران، هنر مهمشان سخنوری بود. مثل امرؤ القيس كه خودش يك امير و شاهزاده‌ای بود، اما در عين حال معروفيتش به شعر اوست. و گفتيم كه مردم عرب، مردم با ذوق و شعر فهم بودند، در مقابل شعر به هيجان می‌آمدند و تحت تأثير قرار می‌گرفتند، و همه كاری را شعر می‌كرد، لذا در نوع كار خود آنها در آن ساخت و صحنه، قرآن كه از نوع زبان است می‌آيد و در همه‌ی اين نوع معجزه‌ها كه ميدان داری و تحدّی و مبارزه‌طلبی نسبت به فن رايج زمان در آنها هست يك نكته‌ای وجود دارد، و آن اين است: كه اگر چه معجزه در آن ميدان است و به نظر عاميانه در همان سطح و از آن سنخ كار است، اما يك تفاوت جوهری با آن كارها دارد، ظاهر قضيه مثل هم است و يك آدم عامی وقتی نگاه می‌كند. اين دو كار را شبيه هم می‌بيند، مثلاً وقتی حضرت موسی عصا را می‌انداخت روی زمين عصا تبديل به يك مار بزرگ می‌شد.
     
     «فاذا هی حيّة تسعی»(7) يك ماری كه در حال حركت كردن و جولان دادن و تكاپو بود. وقتی جادوگران را آوردند برای مقابله، آنها هم كارهايی از همين قبيل كردند «فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعی»(8) آنها هم عصا و ريسمان داشتند عصاها و ريسمانها را می‌انداختند روی زمين و كسی كه نگاه می‌كرد خيال می‌كرد اينها دارند حركت می‌كنند. يعنی ظاهر كار شبيه هم بود و فرعون و پيروانش وقتی ديدند در مقابل كاری كه موسی با يك عصا كرده بود، اينها هم عصاها و ريسمانهای متعددی را روی زمين ريختند، وِلوِله‌ای شد و در آن فضا هركس نگاه می‌كرد خيال می‌كرد بر اثر جادوگری آنها آن ريسمانها و چوب دست‌ها دارد حركت می‌كند، يعنی اينها با چشم عادی و معمولی با هم تفاوتی ندارند، اما خود اهل فن و آن كسی كه ساحر است كه خودش اينها را درست كرده، او وقتی می‌بيند. می‌فهمد چيزی را كه پيغمبر آورده از نوع اينها نيست و ملتفت می‌شود يك فرق جوهری باهم دارند، اگر چه به ظاهر و با ديد عاميانه در يك ميدان و از يك سنخند، اما دارای يك تفاوت مرحله‌ای و جوهری‌اند، ولذا وقتی عصای موسی افتاد روی زمين و او هم شروع كرد به حركت كردن همين كه چشم جادوگران به آن عصا افتاد، گفتند اين غير از كار ماست و بلافاصله قبل از اينكه مردم عادی بفهمند معجزه است ايمان آوردند، چون كار خودشان را به خوبی می‌شناختند و در مورد معجزه حضرت عيسی(ع) هم اين امر صادق بود، يعنی تفاوت بين شفا دادن كور مادرزاد با شفا دادن كسی كه چشم داشته و نابينا شده زياد است و اين دومی يك چيز كاملاً ممكن است، لكن آن اولی كه به نظر ناممكن می‌آيد را حضرت عيسی انجام می‌داد.
     
     در مورد پيغمبر خاتم (ص) هم عيناً همين طور است. يعنی قرآن را يك كسی كه آشنا به فنون فصاحت و بلاغت و اهل بيان و سخنوری نيست، شايد وقتی نگاه می‌كند تفاوت او را با يك سخن عربی، بخصوص اگر آن سخن عربی دارای زر و زيورهای بيانی باشد چندان نمی‌فهمد، اما آن كسانی كه خودشان اهل سخنوری بودند همين كه سخن قرآن مطرح می‌شد آنها می‌ديدند يك چيز فوق‌العاده‌ای است و از نوع كار آنها نيست. ايمان می‌آوردند. البته بعضی هم كه خيلی لجوج و عنود بودند يك چيزی می‌گفتند و ايمان نمی‌آوردند، بالاخره:

     هر درونی كو خيال‌انديش شد                      چون دليل آری خيالش بيش شد
     
     اين هم يك نكته در مورد معجزه بودن قرآن، و نكته‌ی ديگر در اين باب اين است كه:
     
     وقتی خود آن حقيقت و پديده يعنی قرآن معجزه است، لازمه‌اش جاودانگی است و فرق می‌كند با يك عمل معجزآسا در يك زمان خاص. فرض كنيد: حضرت موسی (ع) كه معجزه كرد و با عصای خودش در يك بخشی از بحر احمر آبها را پس زد راه خشكی را باز كرد و مردم را از آنجا عبور داد، اين معجزه است، اما اين معجزه يك حادثه بود و تمام شد لكن قرآن جاودانه است. و اين جاودانگی قرآن با جاودانگی دين مرتبطند و چون دين اسلام دين آخر و دين جاودانه است، پس معجزه‌ی او هم بايد معجزه‌ی جاودانه و هميشگی باشد، ولذا اعجاز را در خود قرآن قرار داده‌اند. پس اينكه عرض كرديم می‌فرمايد: «فأتوا بسورة من مثله»(9) يك سوره‌ای از اين قبيل بياوريد، اين منحصر به زمان صدر اسلام نيست، بلكه همين الان هم يك چنين چيزی وجود دارد و چون الان هم نمی‌توانند اين كار را بكنند در حالی كه اهل زبان اعتراف دارند به اينكه قرآن يك چيز فوق‌العاده‌ و برجسته‌ای هست، پس بنابراين: معجزه بودن قرآن حتی بعد از گذشت چهارده قرن همچنان به قوت خود باقی است.
     
     كسانی از اهل معرفت و اهل دانش را در كتابها ذكر كرده‌اند كه در مقابل قرآن خضوع داشتند، يك نويسنده و شاعر فصيح بزرگ مسيحی در همين زمانهای نزديك به زمان ما به نام شبلی شميل بود كه شايد گرايش‌های مادی هم داشت و من حالا خصوصياتش را در ذهن ندارم. همين شاعر اديب مسيحی يا قصيده‌ی مفصلی درباره‌ی قرآن و درباره‌ی پيغمبر ما دارد كه يك بيتش اين است:
     
    اِنّی وَ اِن لَم اَكُن لَم اديِنَ بِدينِهِ                            هَل اَكفُرَنَّ بِمُحكَمِ الاياتی
     
     من اگر چه به دين او اعتقادی ندارم آيا می‌توانم كفر و انكار بورزم به اين آيات محكمه‌ی قرآن. او يك عرب مسيحی است، اعتقادی هم به قرآن ندارد و بالاخره هم قبول نكرده يعنی برحسب آنچه كه ظواهر قضيه نشان می‌دهد، همان رسوبات و همان چيزهايی كه غالباً جلوی اِذعان و ايمان حركت صحيح انسان را می‌گيرد، جلو او را هم ظاهراً گرفته، شايد هم در خفا ايمان آورده كه ما خبر نداريم. اما می‌گويد من حقايق قرآن را نمی‌توانم انكار كنم، يعنی او كه در قرن چهاردهم هجری زندگی كرده، چرا نزديك به چهارده قرن به نزول قرآن اين اعتراف را می‌كند؟ چون خودش هم اهل زبان است، هم عارف است و هم واقف است، لذا وقتی نگاه می‌كند به قرآن می‌فهمد كه اين كتاب چقدر مهم است. يا آن توماس كارلايل معروف انگليسی كه ظاهراً اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 می‌زيسته، درباره‌ی قرآن كتاب دارد و مفصل حقايق قرآن را گفته البته او اهل زبان نيست و احتمالاً مثل ما كه خيلی با لفظ و زيبائيهای لفظی انسی نداريم و ممكن است نفهميم، او هم از الفاظ قرآن چيزی نفهميده، اما از مفاهيم و معانی قرآن چيزهايی فهميده. يا همين جان‌ديون فورد انگليسی معروف كه در اين اواخر حدود 30 ، 40 سال پيش مرحوم غلامرضا سعيدی مترجم معروف، كتابش را ترجمه كرد، بنام عذر تقصير به پيشگاه محمد، همه‌ی اينها غير مسلمان و مسيحی هستند و چون خودشان اهل دانش و بينش هستند وقتی نگاه می‌كنند به حقايق قرآن و محكمات آيات اين كتاب را می‌بينند تشخيص می‌دهند كه اين حقايق مربوط به ذهن محدود بشر نيست، ولذا غير قابل انكار است و اين خودش معجزه‌ی جاودانه‌ی قرآن و جاودانگی اعجاز قرآن است. اما نكته‌ی آخر درباب معجزه بودن قرآن از جهت لفظ را كه اشاره كردند چند جمله‌ای می‌گويم: چون در يك سخن مفاهيم را هم می‌توان با الفاظ معمولی و غيرزيبا و غيرهنرمندانه ادا كرد و هم می‌شود انسان مفاهيم را با الفاظ زيبا ادا بكند و الفاظ قرآن زيباترين الفاظ است، همه‌ی فصحا و بلغای عرب كه پيرامون علوم مختلف ادبی عرب كتاب نوشتند، در جاهای مختلف به قرآن استشهاد می‌كنند يعنی هرجا كه می‌خواهند زيبائی جمله يا عبارتی را ثابت كنند استدلال می‌كنند به آيه قرآن و می‌گويند قرآن اينطور بيان كرده، يعنی قرآن معيار و استاندارد زبان عرب است و هيچكس ترديد ندارد كه وقتی چيزی در قرآن آمد اين در اوج زيبايی و صحت و اتقان است.
     
     پس يك مطلب زيبائی الفاظ است و مطلب دوم آهنگين بودن، سخن بدون سبك آهنگ شعری است، يعنی سخن آهنگين است و يك طنين ويژه‌ای در همه‌ی كلمات قرآن وجود دارد و هيچ آيه‌ای از آيات قرآن را انسان پيدا نمی‌كند كه اين خصوصيت را نداشته باشد. مثلاً يك نوع طنين خاصی و يك نوع آهنگ خاص و يك نظم و نسق خاصی در همه جای قرآن هست. البته وزن مخصوصی ندارد، اما آن حالات آهنگين در همه‌ی عبارات و جملات و حتی كلمات قرآن وجود دارد كه اين آهنگ غير از اوزانی است كه در اشعار عرب با اشعار فارسی هست، يا اشعار اروپايی كه شكل وزنی‌ مخصوص خودش را دارد، مثلاً اشعار انگليسی يك وزن مخصوصی دارد كه سبك وزنهای ما نيست، اما وزن قرآن از اين نوع اوزان نيست، بلكه يك شكل خاص و يك آهنگ ويژه‌ای است كه انسان وقتی آيه قرآن را بخواند آن راحس می‌كند، البته مشروط براينكه كلمات را بتواند از هم تفكيك كند. بعضی هستند كه وقتی قرآن می‌خوانند چون معنايش را نمی‌فهمند كلمات را از هم تفكيك نمی‌كنند، يك كلمه را به يك كلمه‌ی ديگر وصل می‌كنند آن وقت آن آهنگين بودن قرآن را درك نمی‌كنند، در حالی اگر يك حداقل اشرافی به معنای داشته باشد كه الفاظ وجملات را بتواند ازهم جدا بكند، آن وقت آهنگين بودن قرآن كاملاً بدست می‌آيد و نكته‌ی بعدی در آن جنبه‌ی لفظی است كه در همه‌ی ابواب به زيبائی سخن گفته. مثلاً درباب شعر: شعرای عرب می‌گويند اوج شعری فلان شاعر آن جايی است كه راجع به جنگ سخن می‌گويد، لذا وقت وارد چيزهای ديگر شعرش بشود از اوج می‌افتد، اما اوج شعری فلان شاعر ديگر، آن وقتی است كه در بزم سخن می‌گويد، كه وقتی از بزم بيرون می‌آيد تا وارد زندگی‌ معمولی يا رزم بشود، شعرش از اوج می‌افتد. در فارسی هم همين طور است،‌مثلاً لحن حماسی و سخن زيبای فردوسی در ميدانهای مشخص اوج می‌گيرد اما مثنوی سعدی كه همان كتاب بوستان سعدی است، و درباره‌ی مسائل حكمت آميز حرف می‌زند، وقتی وارد رزم می‌شود كه می‌خواهد بگويد من هم می‌توانم مثل فردوسی سخن بگويم و شروع می‌كند به گفتن، همه‌ی كسانی كه با سعدی و زبان سعدی آشنا هستند می‌گويند ای‌كاش اين سخن را سعدی نگفته بود. يعنی همين كه گفته ما حالا می‌گوئيم و وارد ميدان شده، همين كار را خراب كرده، چون سخن رزم و ميدان جنگ كار سعدی نبوده، ولذا اگر به همان سخنان حكمت‌آميز در بوستان بسنده می‌كرد برايش بهتر بود، يا مثلاً حافظ شيرازی كه خداوندگار زبان غزل است و هيچ غزلی بهتر از غزل او معنی ندارد، در آخر ديوانش چند قصيده‌ای هم هست كه آدم وقتی آن قصيده‌ها را می‌بيند، آرزو می‌كند كه ای‌كاش حافظ اينها را نمی‌گفت: شعرای عرب هم همينطورند. در ميان شعرای عرب می‌گويند مثلاً: فلان شاعر وقتی سواره است خوب شعر می‌گويد. يعنی وقتی پشت‌زين اسب نشسته وقت شعر گفتن اوست، لكن قرآن اينطور نيست و در همه‌ی بخشها آن روح زيبائی خودش را دارد، يعنی آنجا كه آيات عذاب را بيان می‌كند درست مثل همان جايی است كه نعيم بهشت را دارد بيان می‌كند و آن‌جايی كه حال كفار را می‌گويد به همان زيبايی است كه حال مؤمنين و حال اهل بهشت را بيان می‌كند. آنجا كه از زهد و بی‌اعتنايی دنيا سخن می‌گويد، همانقدر زيباست كه ماجرای دنبال كردن زن عزيز مصر يوسف را در اتاق خلوت بيان می‌كند، تا بلكه اين جوان زيبارو را بتواند به چنگ بياورد و يوسف هم در اوج زيبائی و جوانی از چنگ آن زن عاشق و مشتاق دل از كف‌داده داشت می‌گريخت. قرآن وقتی اين منظره‌ی عاشقانه را ترسيم می‌كند، با همان زيبايی است كه راجع به بی‌اعتنايی دنيا می‌گويد «انما الحيوة الدنيا لعب و لهو»(10) يعنی ميدانها و صحنه‌ها و ساحت‌های مختلف و مضمون، هيچ تفاوتی نمی‌كند در اينكه لفظ زيبا باشد. اينها زيبائيهای لفظی و غير از اين، باز هم جهات زيبائی لفظی هست كه من حالا نمی‌خواهم آنها را به تفضيل بگويم. اما در جنبه‌ی معنا: شعر را وقتی شما نگاه می‌كنيد، زيباترين شعر آن است كه خيال‌آميزترين و از واقعيت دورترين باشد، يعنی اگر بخواهند در نهايت زيبايی شعر بگويند، بايستی يك قدری از واقعيت‌ها فراتر بروند و با خيال آميخته كنند. می‌گويند چرا نظامی گنجوی در اين چند منظومه و مثنويهای پنجگانه كه اسمش خمسه‌ی نظامی است، به سراغ ليلی و مجنون، يا مثلاً به سراغ خسرو و شيرين و اسكندرنامه رفته؟ و يك آدم حكيمی مثل حكيم نظامی چرا به سراغ داستان پيغمبران و داستانهای صدر اسلام و جنگهای پيغمبر نرفته؟ جواب می‌دهند اگر می‌خواست سراغ آن حقايق تاريخی و حقايق مقدس برود نمی‌توانست خيال انگيزی كند و مچش را می‌گرفتند تفسير به رأی كردی، اما درباب خسرو و شيرين هرچه گفت گفته و هرچيزی به ذهنت بيايد كه می‌توانی زيباتر تصوير كنی ميدان آزاد است بگو. اصل داستان هم معلوم نيست چقدر درست باشد، تا چه رسد به زيورها و حواشی؟ يا داستان و منظومه ليلی و مجنون نظامی هم همينطور است، اگر بخواهند متن واقع را بيان كنند نمی‌توانند شعر بگويند. نظامی در همين منظومه‌ی ليلی و مجنون به پسرش خطاب می‌كند:
     
     در شعر مپيچ و در فن او                           چون اكذب اوست و احسن او
     
     می‌گويد سراغ شعر نرويد چون كه بهترين شعر، دروغترين شعر است، برای اينكه خيال‌پردازی و دروغ‌پردازی به طور طبيعی در آن وجود دارد. اما قرآن آن اوج زيبايی وهنری‌‌‌‌اش مرّ واقعيت است، يعنی در متن واقع و بدون يك ذره خيال‌پردازی بيان شده است و اين از آن جهات معنوی اعجاز قرآن است كه امكان ندارد بشر بتواند به اين زيبائی دور از دروغ‌پردازی و خيال‌پردازی سخن بگويد و تمام داستانهای قرآن همين‌طور است!
     
     قرآن در بيان حوادث تاريخی هم حوادث را تقطيع می‌كند و حتی همه‌ی واقعيت را لازم نمی‌داند بگويد، لذا آن قسمت‌های لازم را می‌گويد. فرضاً در قضيه حضرت سليمان كه وقتی ديد هدهد غايب است، می‌گويد «لاعذبنه عذاباً شديداً و لاذبحنه او ليأتينی بسلطان مبين»(11) ديگر نمی‌گويد بعد از اينكه حضرت ديد هدهد نيست خبر آوردند كه هدهد آمد و بعد نشست و سلام كرد و حضرت جواب دادند، درست می‌رسد به آن جای مورد احتياج و در بيان قرآن شما می‌بينيد هدهد آنجا حاضر است و می‌گويد رفتم شهری را كشف كردم به نام سبأ و داستان مهمی را از سبأ برای تو آوردم. آن نقطه‌ی مورد احتياج را بيان می‌كند بدون هيچ حشو و زوايدی، حتی در بيان حقايق هم آن حقايقی را كه به گفتن آنها احتياجی نيست بيان نمی‌كند و يك نكته‌ی ديگر همان است كه هفته‌ی قبل گفتم عميق بودن و تمام نشدنی قرآن است كه وقتی نگاه می‌كنيد 300 - 400 صفحه كتاب است و هر صفحه‌ای مثلاً 20 سطر دارد، هر سطری يا هرچند سطر يك آيه است، يعنی از لحاظ كميت محدود است اما وقتی انسان می‌رود و غور می‌كند، می‌بيند واقعاً تمام نمی‌شود. خدا می‌داند كه من چقدر تأسف می‌خورم كه چرا شما خواهران و برادران عزيز با بيان و زبان قرآن آشنا نيستيد، تا اين احساسی را كه من دارم شما هم داشته باشيد؟ هركسی با درون قرآن آشنا باشد و در قرآن تدبر كند همين احساس را خواهد داشت، حتی آن كسانی كه با زبان قرآن آشنا نيستند و از روی ترجمه يك چيزك سايه روشنی بدست می‌آورند، آنها هم وقتی تدبر می‌كنند تمام نمی‌شود و انسان هرچه فكر كند می‌بيند بحر لايفنی است كه هرچه در آن فرو می‌رود به عمق آن نمی‌رسد و اين واقعاً اعجاز قرآن است كه ممكن نيست انسان به عمق آن برسد يعنی خود بنده هم كوچك‌‌تر از آن هستم كه بتوانم تصورش را بكنم، حتی عارفان بالله و علمای بزرگ و ائمه‌هدی عليهم السلام هم همين حرف را می‌زنند و می‌گويند هر چه غور می‌كنيم می‌بينيم عمق آن پايان ندارد و با توجه به اين خصوصيات است كه قرآن می‌فرمايد: «فان لم تفعلوا و لن تفعلوا» پس اگر مثل قرآن و سوره‌ای از قرآن نياورديد كه هرگز نخواهيد هم توانست آورد پس برحذر باشيد از آن آتشی كه آتش‌گيره‌ی آن آدمی و سنگ است.
     
     والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
     


    1) بقره : 23
     
    2) همان : 24
     
    3) آل عمران : 49
     
    4) شوری : 29
     
    5) انبیاء : 69
     
    6) عنكبوت : 24
     
    7) طه : 20
     
    8) همان : 66
     
    9) بقره : 23
     
    10) محمد : 36
     
    حدید : 20
     
    11) نمل : 21

    در این رابطه بخوانید :
    پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) - مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی