05/ 1/ 2

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 

فرزند علی آمد
صبح اول وقت شماره كاظم را گرفتم، همان راننده پراید. بنا داشتم یكی دو ساعتی قبل از ساعت 9 - باید به مراسم استقبال می‌‌رفتیم - با هم برویم و توی شهر گشتی بزنیم. اما او گفت گرفتار است، چون بنا داشت هیئت دانشجویان را همراهی كند، به‌عنوان مداح.
حالا فهمیدم كه چرا او گرم بود، نگفته‌بود كه مداح است اما یادم آمد كه گفته‌ بود در دانشگاه مشغول است. برنامه دانشجویان این بود: از محل دانشگاه تا میدان امیرچخماق را در قالب هیئت و پیاده طی كنند. قبل از حركت با یك وانت تاریخی، فقط نیم ساعتی زده بودم به خیابان‌ها.

یك آشنا
ریتم شهر جور دیگری شده بود. 3روز قبل، شهر یك ریتم عادی داشت؛ پالتو‌پوش‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و البته بد جوری سرد بود. دو روز قبل یكهو ریتم شهر تند شده‌بود. اما دیروز اوضاع تغییر كرده بود.
آقا مهدی را دیدم كه قاطی جمعیت پیش می‌آید. انگار این گروه بزرگ مردم هم از حسن‌آباد دارند پیاده به سمت میدان امیرچخماق می‌روند. آقا مهدی جوانی دوست داشتنی بود كه در مسجد حسن‌آباد با او آشنا شده بودم. او خادم آن مسجد است. توی قنادی هم كار می‌كند. می‌گفت:«خب پول بم نمی‌دن كه...» اما حاج اصغر، پدر شهید عدول‌الكفر، بلافاصله و البته كمی آهسته گفته‌بود: ولی گاهی بعضی پولی بتوانند به خادم مسجد می‌دهند.
برای آقا مهدی دستی تكان دادم، او هم من را دید. نتوانستم جلوتر بروم چون هم شلوغ بود و هم وقت برای جا نماندن از وانت، تنگ.

ازدحام مردم
7 دقیقه به 9 مانده است. وانت حامل 28 خبرنگار و شاید 30 نفر، راه افتاد. یك وانت دو كابینه كه نرده‌كشی شده و در قسمت بار آن، 3سطح به پهنای حدود نیم متر مانند پله درست شده‌است. وقتی ما توی خیابان‌ها به سمت چهارراه دولت‌آباد محل آغاز مسیر استقبال می‌رویم، با چنان اوصافی كه وانت دارد، معلوم است كه مردم جا می‌خورند و نگاهی عجیب به این سو می‌افكنند.
باد سرد صبحگاهی كویر با حركت نسبتا تند وانت همراه شده. اما شلوغی روی باربند پله‌ای، مانع گزندگی سرما‌ست. هر چه پیش‌تر می‌رویم ازدحام مردم حركت ما را كند‌تر می‌كند و البته سرما را كمتر. به چهارراه دولت آباد می‌رسیم و حالا، در میان انبوهی از جمعیت و سوژه‌های فراوان برای عكاس‌ها كاملا متوقف شده‌ایم.
سرد است اما گرمای مردم، سرما را جا گذاشته‌است. كمتر از ساعتی می‌مانیم.هر گوشه از آن محوطه بزرگ، جماعتی دم گرفته‌اند. از همان دم‌هایی كه در چنین مواقعی مردم ایران سر می‌دهند و هر مخاطبی را سر ذوق می‌آورند.
مردی كه یك قبای كرم رنگ به تن دارد صدای چاووش‌خوانی راه انداخته و جوانی تنومند او را قلمدوش می‌كند. دخترهای مدرسه‌ای با چادرهای مشكی و مقنعه‌های عمدتا روشن با شوخ وشنگی نوجوانی برای خوشامد‌گویی رهبر شعار سر می‌دهند. پسركی آن طرف از یك درخت بالا رفته تا دید بهتری داشته ‌باشد. و همه شده‌اند سوژه عكاس‌ها و تصویر‌بردارها. ثانیه شمار‌های چراغ‌های راهنمایی و رانندگی در هر دو سوی چهارراه دولت‌آباد كه حالا میزبان موج بی‌امان جمعیت است زمان را برای ما می‌شمارد. امروز ریتم شهر جور دیگری شده‌است.
ما در سمت شرقی چهارراه دولت‌آباد متوقف مانده‌ایم تا اینكه بلافاصله بعد از صدای بی‌سیم بچه‌های تیم حفاظت چند متری حركت می‌كنیم.

صدای شاترها
دیگر هیچ‌كس به عكاس‌ها و تصویر بردارها اعتنایی نمی‌كند اما یكهو حاج‌رسول، عكاس دفتر، لنز دوربینش را به بالای بامی كه جوان‌ها از آنجا دورترها را رصد می‌كنند نشانه رفت و وقتی جوان دستش را به مقابل پرت كرد و فریاد زد «فرزند علی آمد»؛ همه عكاس‌های روی وانت شاترها را به صدا در آوردند.
«آقا داخل مینی‌بوسی هستند كه چراغش روشن است. مراقب كودكان و سالمندان باشید. احتیاط كنید. تا انشاءالله اتفاقی برای كسی نیافتد.» این جملات را از بلند گوی یك بنز پلیس كه در یك متری ما بود به زحمت می‌شنیدم؛ بس‌كه همهمه و ولوله مردم بلند است.
آقا و مردم برای هم دست تكان می‌دهند. و توصیف چهره‌های خندان آن‌ها را دیگر نمی‌توانم به كلمات بسپارم. ریتم شهر جور دیگری است. جناب سرهنگ و سركار سرباز و پیر و جوان را در مسیر می‌بینم كه به محض رسیدن مینی‌بوس فقط به سوی آقا می‌‌دوند.
صورت دخترهای مدرسه‌ای خیس شده اما باران نمی‌آید. یك آن وانت ایستاده است تا مردم به مینی بوس راه بدهند و بار دیگر كاروان اتومبیل‌ها شكل بگیرد. به حاج رسول پیر مردی را نشان می‌دهم. پیرمرد یك آینه ‌گرد كوچك را توی دستش گرفته و با آستین دست دیگرش، آینه را پاك می‌كند و حسابی خود را توی آینه ورانداز و مرتب می‌كند.

راهروی تاریخ
به زحمت سوار مینی‌بوس خبرنگاران شده‌ایم و حالا وارد همان كوچه می‌شویم؛ از همان كوچه‌هایی است كه خیال می‌كنی در راهروهای تاریخ داری راه می‌روی.
فاطمه سادات، دختر شیرین‌زبانی كه تا حرف می‌زند آقا و همه ما را لبخندی از جنس تحسین فرا می‌گیرد، به همراه سید محمد مهدی جلوتر ایستاده‌اند و سه پسر بچه دیگر كه اسمشان را نفهمیدم كمی عقب‌تر. آنها به آقا خوشامد می‌گویند.
پسرها یك سجاده به رهبر هدیه می‌دهند و فاطمه سادات كه كلمات زیبایی بر زبان شیرینش جاری است یك آن صدایش را كه می‌گوید «همه هستی‌ام را» می‌شنوم كه دست راستش را مشت كرده و روی سینه گذاشته‌است و گل نرگسی كه در دست چپ دارد به سوی آقا می‌گیرد.
شاید برای همین زهرا خانم دانشجوی یزدی كه در تهران درس می‌خواند و برای سفر رهبری به شهرش آمده، به سؤال من كه بعد از تمام شدن سخنرانی رهبر از او پرسیده‌بودم؛ پاسخ می‌دهد: ما و آقا، امروز همه، برای استقبال از آقا امام زمان تمرین كردیم.




مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)