05/ 1/ 2

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 

خواب خورشید
همین‌طور كه توی خیابان و در تماشای نشانه‌هایی كه ریتم شهر را تند كرده‌بود پیاده‌رو را گز می‌كردم، یكهو مرد صورت صحرایی را دیدم. او را آخرین بار روز قبل دیده‌بودمش كه رفته‌بود به یك مسافر خانه در نزدیكی میدان بهشتی. داشت از یك راننده وانت كه دیگ و قابلمه بار زده بود، چیزی می‌پرسید. امان از این خلق فضولی كه به شغل شریف خبرنگاری همیشه سنجاق شده‌است.
«دیشب خورشید رو خواب دیدم ! مامانم میگه تعبیرش اینه كه تو میای». این جمله با مداد مشكی و به‌عنوان حاشیه یك نقاشی نوشته شده بود.
این حكایت را راننده یك پراید گرم برایم تعریف كرد و گفته‌بود كه دختر دبستانی یكی از دوستانش كارت پستالی با چنان مشخصاتی برای یك مسابقه فرستاده است. قرارنبود سوار پراید او بشوم. صبح دیروز كه آمده ‌بودم سر خیابان پانزدهم خرداد، خواستم پیاده گز كنم تا بازار و جاهای پر رفت و آمد شهر. اما ریتم شهر ناگهان خیلی تند شده‌بود.

همان باد‌بادك
خیال می‌كردم سوژه بررسی ادبیات پارچه نوشته‌ها، برای تأمین خوراك امروز "ستاره‌باران" مناسب و كافی است. چون پارچه نوشته‌ها عمدتا كلیشه بودند. كم موردی را دیده بودم كه قشنگ و متفاوت باشد.
اما سوژه را به بهای یك نوشته انتخاب كرده‌بودم. آن نوشته دوشنبه‌شب و از طریق بچه‌های ستاد استقبال به دستم رسیده‌بود: «برایت یك كاغذ ‌باد(همان بادبادك) درست كرده‌ام. آن را به پرواز در می‌آورم تا به‌دنبالت بیاید و تو را به دیار بادگیرهای سازگار با كویر بیاورد.»

دو باره مرد صورت صحرایی
همین‌طور كه توی خیابان و در تماشای نشانه‌هایی كه ریتم شهر را تند كرده‌بود پیاده‌رو را گز می‌كردم، یكهو مرد صورت صحرایی را دیدم. او را آخرین بار روز قبل دیده‌بودمش كه رفته‌بود به یك مسافر خانه در نزدیكی میدان بهشتی. داشت از یك راننده وانت كه دیگ و قابلمه بار زده بود، چیزی می‌پرسید. امان از این خلق فضولی كه به شغل شریف خبرنگاری همیشه سنجاق شده‌است.
با آن مرد رفیق شدم و با هم رفتیم بازار مسگر‌ها كه نشانی‌اش را او، از راننده وانت پرسیده بود. می‌گفت: از روستایی چسبیده به كویر آمده یزد تا دو كار را باهم انجام دهد. خریدن دیگ برای هیئت و دیدن میهمان شهر. می‌گوید: یزد را باید در ایام محرم ببینید و البته این روزها هم همان حال و هوا را شهر به خود گرفته. او از عشق مردم روستایشان می‌گوید كه با چه شور و حالی پول جمع كرده‌اند تا او به شهر بیاید برای دو كار. خریدن دیگ و رساندن نامه‌های مردم روستا به ستاد.

مرثیه مرد مسگر
به بازار مسگرهای یزد رسیده‌بودیم. اكثر مغازه‌ها بسته‌اند و از یكی دو حجره هفت دری صدای مسگری می‌آید. با یكی از مسگر‌ها گپی می‌زنم؛ این مردم اساسا ساكتند كم حرف و سر به زیر، حتی یك مسگر سالخورده.
پیر مرد مسگرمی‌گوید:«اینجا 85 مسگر بودیم.حالا همه‌اش سه چهار تا مانده‌ایم.» می‌گویم: چرا؟ می‌گوید: «من كه سواد ندارم.» می‌گویم: منظورم این بود كه چرا همه رفته‌اند؟ می‌گوید: «اگر پادشاه باشی یا گدا؛ به بازار به یك قیمت خرندت آخر كار. به سوژه‌ام فكر می‌كنم. از مرد صورت صحرایی خداحافظی می‌كنم. او برای ایام عاشورا به روستایشان دعوتم می‌كند. به خیابان آمده‌ام و بازار انگار صدایم می‌كند كه: به یك قیمت خرندت آخر كار.

یك راننده گرم
منتظر یك ماشینم تا پروژه پیاده گز كردن را خراب كرده‌باشم. ریتم شهر بد‌جوری تند است چنان تند و شتابناك كه حالا و امروز یعنی یك روز قبل از رسیدن روز چهارشنبه، تو باید بگردی تا المانی پیدا كنی كه از انتظار و استقبال، نشانی نداشته باشد. به آسمان هم نگاه می‌كنم كاغذبادی را می‌بینم كه دارد پرواز می‌كند و خود را با ریتم شهر هماهنگ می‌كند. پرایدی جلوی پایم ایستاده است. سوار كه می‌شوم، راننده را كه می‌بینم، حس می‌كنم این یك پراید گرم است.
راننده خودش را «كاظم» معرفی كرد. تازه وقتی از گشتی در میدان میرچخماق و مصاحبه با خانواده سانتون فارغ شده بودم، ما دو نفر اسم همدیگر را پرسیده‌بودیم. می‌گوید:اسم جدید این میدان، چهارراه شهداست و میرچخماق كسی بوده كه آن مناره و مسجدی را كه كمی آن طرف‌تر قرار دارد ساخته‌است و مردم بعد از سی‌سال هنوز، اینجا را به هر دو اسم می‌شناسند و می‌گوید: شاه اینجا و در ایام انقلاب، خون خیلی از مردم را ریخت و برای همین اسمش میدان شهدا هم شد و می‌گوید: كمی جلو‌ترهم برویم یعنی تا مسجد خظیره؛ اینجا پایگاه اصلی انقلاب بود و آرامگاه آقای صدوقی هم اینجاست و یقین از چهارشنبه خیلی از سخنرانی‌ها اینجا برگزار می‌شود.

هنوز از این دكتر‌ها هستند
راننده پراید گرم نشانی محل طبخ آشی را كه یزدی‌ها به آن می‌گویند آش امام حسین یا آش گندم پیدا كرد. آنجا روستایی بوده‌است به نام حسن آباد. و حالا به شهر چسبیده و چه بلاها كه از بابت شهری شدن، سر مردم اینجا نیامده‌است؛ یك قلم از آن بلاها اینكه ساختن یك كتابخانه در آنجا به‌سرانجام نرسیده.
این موضوع و قصه‌های فقر و غنایی را به‌صورت تلگرافی و البته به زور از زیر زبان یك آقای دكتر بیرون كشیدم و قصه خود آقای دكتر را راننده پراید كرایه‌ای گرم برایم تعریف كرد. می‌گوید: سال‌ها پیش من اینجا سرباز بودم، دكتر هاشم، معتمد مردم منطقه است. اگر او به پدری بگوید كه دخترش را به كدام خانواده ندهد، پدر و دختر هر دو حرف دكتر را قبول دارند.
از این جالب‌تر، می‌گوید: دكتر همیشه سوار یك موتور یاماها 80 می‌شود و این‌طوری به كارها و امور بسیج و چهار مسجد با شكوه حسن آباد می‌رسد و هم بیمارانش را ویزیت می‌كند. جریان آش در روستای حسن آباد بماند برای پاراگراف‌های آخر این ستون.

یك قصه توریستی تازه
توی میدان میرچخماق چند توریست محو تماشا بودند. سراغ مترجم آنها رفتم. او محمد‌رضا است. مرد مترجم، توریست‌ها را خانواده سانتون از ایتالیا معرفی كرد. از وی می‌خواهم سؤالم را برای خارجی‌ها ترجمه كند و بعد او پاسخ آنها را برایم این‌طور ترجمه كرد: من در رم از تعریف‌های دوستانم از میدان امیر چخماق هیجان زده شده بودم.
حالا كه اینجا آمده‌ام یك قصه هیجان انگیز تازه برای آن‌ها خواهم داشت. چون برایشان خواهم گفت: شور عشقی در مردم یزد دیده‌ام كه هارمونی آن درست با این مناره‌ها و این كاشی‌كاری‌های زیبا هماهنگ و تنظیم شده است. می‌گویم منظورتان از شور و عشق مردم یزد چیست؟ پاسخی می‌دهد. پاسخ او همان حسی را در من برانگیخت كه پاسخ خانم حاج فاطمه به سؤالی دیگر، چنین كرد.

از 200 تومان تا 200 هزار تومان
ما ازصحنه‌ای كه در بلوار بسیج و درست مقابل حسینیه ام‌الائمه دیده بودیم كشانده شده بودیم به روستای حسن‌آباد. صحنه این بود؛ 8 دیگ آش امام حسین(ع) كنار بلوار بار گذاشته بودند و توی حسینیه خانم‌ها داشتند گندم و حبوبات پاك می‌كردند و پیاز ریز می‌كردند.
من رفته بودم سراغ حسن آقا، مسئول مالی حسینیه و معلوم بود كه پرسیده‌بودم پول تهیه آش را از كجا آورده‌اید؟ چون آشپز گفته بود كه خرج هر دیگ حداقل 300 هزار تومان است و لیست جمع‌آوری كمك‌ها را جلویم گذاشته بود كه دیدم از كمك 200 تومانی یك پیرزن در آن لیست بلند بالا هست تا كمك 200 هزار تومانی یك مغازه‌دار.

مربی دارالقرآن
و خلاصه با راهنمایی حسن آقا كه سراغ جاهای دیگری كه آش می‌پختند را از او گرفته بودم. با راننده پراید رفتیم روستای حسن آباد و سراغ دكتر هاشم و یك اتاق كنار مسجد و خانم حاج فاطمه كه با پسرش محسن كه سرباز بود و از مرخصی برای كمك به مادر آمده بود، داشت آش امام حسین می‌پخت.
پول آن آش را هم مردم روستا به دكتر داده بودند. خانم حاج فاطمه مربی دارالقرآن یزد است. از او سه بار یك سؤال را پرسیدم. و او سه بار یك پاسخ را برایم تكرار كرد. پاسخی كه دو بار اول خیال می‌كردم منظورم را نفهمیده‌است. پاسخش حسی را منتقل می‌كرد. این حس برایم آشنا بود. وقتی از آقای سانتون از شور عشق مردم یزد را پرسیده‌بودم پاسخی داد كه همین حس را منتقل كرده بود.
از خانم حاج فاطمه پرسیده‌بودم: به چه نیتی دارید آش امام حسین می‌پزید؟
و او هر سه بار پاسخ داد: به یمن قدوم مبارك حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی به یزد عزیز، صلوات.




مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)