من خودم الان در ايام ماه محرّم كه
نمىتوانم روضه بروم، چون آن احساس و عشقى كه در دل هر شيعه هست و دلش مىخواهد در
عزادارى شركت كند، لذا من اين را با خواندن «نفسالمهموم» حاج شيخ عباس قمى- كه يك
كتاب عربى است - اشباع مىكنم؛ اين خودش گريهآور است و براى من كار چند نفر
روضهخوان را مىكند. حتماً لازم نيست كه عزادارى به همان شكل سنتىِ روضهخوانى
باشد كه اولش چيزى مىخوانند و بعد هم احياناً آخرش دمى مىگيرند و سينهيى
مىزنند؛ نه، شرح حال را بيان كنيد؛ مثلاً يك نفر با بيان خوب و لحن محزونى، وضع
زندان رفتن حضرت موسىبنجعفر را بيان كند؛ حوادث تلخ زندان را بيان كند؛ بعد شهادت
حضرت را بيان كند؛ بعد مراسم تشييع را بيان كند؛ در اين صورت هر كس كه آنجا نشسته
باشد، دلش نرم مىشود.
در ديدار با اعضاى «گروه ويژه» و «گروه
معارف اسلامى» صداى جمهورى اسلامى ايران 13/12/1370
مرحوم حاجى نورى رضواناللَّهعليه،
كتاب نوشت درباره شرايط روضه خوان. «لؤلؤ و مرجان؛ در شرايط پله اوّل و دوم منبر
روضه خوانان» اسم كتاب ايشان است. روضهخوانى هم شرايط دارد. مداحى هم شرايط دارد.
نوحه سينهزنى خواندن هم شرايط دارد. بايد كسانى كه اينها را تهيه مىكنند،
مىسرايند و مىخوانند، مواظب باشند كه درست برطبق معارف اسلامى حرف بزنند، تا اين
سينهزنى، اين روضهخوانى و اين نوحهخوانى، قدمى در راه عروج مردم بهاوج قلّه
افكار اسلامى باشد. اين، امروز براى ما لازم است. بايد سعى كنند كه از اباطيل و
مطالب خلاف و كارهاى ناشايسته و بعضى از كارها كه وهن مذهب است و حقيقتاً شايسته
دستگاه حسين بن علىعليهالسّلام نيست، اجتناب شود.
در جمع علما و روحانیون در آستانه ماه
محرم 26/3/72
عاشورا و ماجراى حسينبنعلى بايد در
منبر، به شكل سنّتى روضهخوانى شود؛ امّا نه براى سنّتگرايى، بلكه از طريق
واقعهخوانى. يعنى اينكه، شب عاشورا اينطور شد، روز عاشورا اينطور شد، صبح
عاشورا اينطور شد. شما ببينيد يك حادثه بزرگ، به مرور از بين مىرود؛ امّا حادثه
عاشورا، به بركت همين خواندنها، با جزئّياتش باقى مانده است. فلان كس اينطورى آمد
با امام حسين وداع كرد؛ اينطورى رفت به ميدان، اينطورى جنگيد؛ اينطورى شهيد شد و
اين كلمات را بر زبان جارى كرد.
واقعه خوانى، تا حدّ ممكن، بايد متقن باشد. مثلاً در حدود «لهوفِ» ابنطاووس و
«ارشادِ» مفيد و امثال اينها - نه چيزهاى مندرآوردى - واقعهخوانى و روضهخوانى
شود. در خلال روضهخوانى، سخنرانى، مدّاحى، شعرهاى مصيبت، خواندن نوحه سينهزنى و
در خلال سخنرانيهاى آموزنده، ماجرا و هدف امام حسين عليهالصّلاةوالسّلام. يعنى
همان هدفىكه در كلمات خود آن بزرگوار هست كه: «وانى لم اخرجِ اشراً و لابطرا و لا
ظالماً و لا مفسداً، و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى»، بيان شود. اين، يك
سرفصل است. عباراتى از قبيل «ايها النّاس، انّ رسول اللَّه،
صلّىاللَّهعليهوآلهوسلّم، قال: من رأى سلطاناً جائراً، مستحلاً لحرم اللَّه،
ناكثاً لعهد اللَّه...، فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول، كان حقاً على اللَّه ان يدخله
مدخله» و «من كان بادلاً فينامهجته و موطّناً على لقاءاللَّه نفسه فليرحل معنا»، هر
كدامْ يك درس و سرفصلند.
بحثِ لقاءاللَّه و ملاقات با خداست. هدف آفرينش بشر و هدفِ «انّك كادحٌ الى ربّك
كدحاً» - همه اين تلاشها و زحمتها - همين است كه «فملاقيه»: ملاقات كند. اگر كسى
موطّن در لقاءاللَّه است و بر لقاءاللَّه توطين نفس كرده است، «فليرح معنا»: بايد
با حسين راه بيفتد. نمىشود توى خانه نشست. نمىشود به دنيا و تمتّعات دنيا چسبيد و
از راه حسين غافل شد. بايد راه بيفتيم. اين راه افتادن از درون و از نفس ما، با
تهذيب نفس شروع مىشود و به سطح جامعه و جهان مىكشد.
اينها بايد بيان شود. اينها هدفهاى امام حسين است. اينها خلاصهگيريها و جمعبنديهاى
نهضت حسينى است. جمعبندى نهضت حسينى عليهالسّلام اين است كه يك روز امام حسين
عليهالسّلام در حالى كه همه دنيا در زير سيطره ظلمات ظلم و جور پوشيده و محكوم بود
و هيچ كس جرأت نداشت حقيقت را بيان كند - فضا، زمين و زمان سياه و ظلمانى بود -
قيام كرد. شما نگاه كنيد، ببينيد: «ابن عبّاس» با امام حسين نيامد.
«عبداللَّهبنجعفر» با امام حسين نيامد.
عزيزان من! معناى اين، چيست؟ اين نشان نمىدهد كه دنيا در چه وضعى بود؟ در چنين
وضعيتى، امام حسين تك و تنها بود. البته چند ده نفرى دور و بر آن حضرت ماندند؛ اما
اگر نمىماندند هم، آن حضرت مىايستاد. مگر غير از اين است؟! فرض كنيم شب عاشورا،
وقتى حضرت فرمود كه «من بيعتم را برداشتم؛ برويد.» همه مىرفتند. ابوالفضل و على
اكبر هم مىرفتند و حضرت تنها مىماند. روز عاشورا چه مىشد؟ حضرت برمىگشت، يا
مىايستاد و مىجنگيد؟ در زمان ما، يك نفر پيدا شد كه گفت «اگر من تنها بمانم و همه
دنيا در مقابل من باشند، از راهم برنمىگردم.» آن شخص، امام ما بود كه عمل كرد و
راست گفت. «صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه.» لقلقه زبان را كه - خوب همه داريم.
ديديد، يك انسان حسينى و عاشورايى چه كرد؟ خوب؛ اگر همه ما عاشورايى باشيم، حركت
دنيا به سمت صلاح، سريع، و زمينه ظهور ولى مطلقِ حق، فراهم خواهد شد. بايد اين مفاد
براى مردم بيان شود. فراموش نكنيد كه هدف امام حسين بيان شود. حالا ممكن است انسان
يك حديث اخلاقىاى هم - به فرض - بخواند، يا سياست كشور يا دنيا را تشريح كند.
اينها لازم است؛ امّا در خلال سخن، حتماً طورى صحبت شود كه تصريحاً، تلويحاً،
مستقّلاً و ضمناً، ماجراى عاشورا تبيين شود و مكتوم و مخفى نماند.
در ديدار روحانيون و وعاّظ، در آستانه
ماه محرم 3/3/1374
اين روزها، روزهاى روضه و گريه است؛
شما هم همهجا مىشنويد. بنده براى اينكه خودم را مختصرى در اين ميهمانى عظيم
حسينى وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض مىكنم و چون اين ملت ما خيلى جوان در
راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از
دست دادهاند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم. ما به همه
مىگوييم كه از روى متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده مىخواهم متن كتاب «لهوفِ»
ابنطاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متنى چگونه است. بعضى مىگويند آدم
نمىشود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛
گاهى آن هم اشكالى ندارد؛ اما ما حالا از روى كتاب، چند كلمهاى مىخوانيم.
علىبنطاووس، از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است؛ خانواده او همه اهل علم و
دينند. همه آنها يا خيلى از آنها خوبند؛ بخصوص اين دو برادر -
علىبنموسىبنجعفربنطاووس و احمدبنموسىبنجعفربنطاووس - اين دو برادر از
علماى بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثُقات بزرگند. كتاب معروف «لهوف» از سيّد
علىبنموسىبنجعفربنطاووس است. در تعبيرات منبريهاى ما عين عبارات اين كتاب -
مثل روايت - خوانده مىشود؛ از بس متقن و مهم است. من از روى اين مىخوانم.
مىگويد: «فلمّا لم يبق معه سوى اهل بيته»؛ يعنى وقتى كه همه اصحاب امام حسين به
شهادت رسيدند و كسى غير از خانواده او باقى نماند، «خرج علىبنالحسين
عليهالسّلام»؛ علىاكبر از خيمهگاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛
علىاكبر يكى از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ پيش پدر آمد و
گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ
مقاومتى نكرد و به او اجازه داد!
اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست -
اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه مىخواهد برود، بايد امام حسين اجازه دهد.
اين انفاق امام حسين است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان مىرود. «فاذن له»؛
اجازه داد كه برود. اما همين كه علىاكبر به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه
نظر يائس منه»؛ امام حسين نگاهى از روى نوميدى، به قدّ و قامت علىاكبر انداخت. «و
ارخى عليهالسّلام عينه و بكى، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش.
«فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جوانى را به
جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيهتر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم
در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!
به به، چه جوانى! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيهتر است. قيافه و حرف زدنش هم به
پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيهتر است. شما ببينيد امام حسين، به چنين
جوانى چقدر علاقهمند است! به اين جوان، عشق مىورزد؛ نه فقط به خاطر اينكه پسر
اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتى به پيغمبر! آن هم حسينى كه در بغل پيغمبر
بزرگ شده است. به اين پسر، خيلى علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلى
برايش سخت است. بالاخره رفت.
مرحوم ابنطاووس نقل مىكند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد
پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگى دارد مرا مىكشد؛ اگر آبى دارى، به من بده. حضرت
هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو
بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهى شد. «فرجع الى موقف نضال»؛
علىاكبر بهطرف ميدان جنگ برگشت.
مؤلّف اين كتاب، ابنطاووس است؛ آدم ثقهاى است. اينطور نيست كه براى گريهگرفتن و
مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفى بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنى است. مىگويد: «و
قاتل اعظم القتال»؛ علىاكبر، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد.
بعد از آن كه مقدارى جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدى لعنة اللَّه»؛ يكى از افراد
دشمن، آن حضرت را با تيرى هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روى اسب به زمين انداخت.
«فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداى جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّى يقرأك
السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام مىرساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛
مىگويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - علىاكبر، همين يك كلمه را بر زبان
جارى كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهى، يا فريادى كشيد و جان از بدنش بيرون
رفت.
«فجاء الحسين عليهالسّلام»؛ امام حسين تا صداى فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ
آمد؛ آنجايى كه جوانش روى زمين افتاده است. «حتّى وقف عليه»؛ بالاى سر جوان خود
رسيد. «و وضع خدّه على خدّه»؛ صورتش را روى صورت علىاكبر گذاشت. «و قال قتل اللَّه
قوماً قتلوك ما اجرأهم على اللَّه»؛ حضرت، صورتش را روى صورت علىاكبر گذاشت و اين
كلمات را گفت: خداوند بكشد قومى را كه تو را كشت ...
قال الرّاوى: «و خرجت زينب بنت على عليهماالسّلام»؛ راوى مىگويد: يك وقت ديديم كه
زينب از خيمهها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابناخاه»؛ صدايش بلند شد: «اى عزيز
من؛ اى برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روى پيكر بىجان
علىاكبر انداخت. «فجاءالحسين عليهالسّلام فأخذها و ردها الى النّساء»؛ امام حسين
عليهالسّلام آمد، بازوى خواهرش را گرفت، او را از روى جسد علىاكبر بلند كرد و پيش
زنها فرستاد.
«ثمّ جعل اهل بيته صلواتاللَّهوسلامهعليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين
قضيه را نقل مىكند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از
شنيدن اين كلمات، آب مىشود!
من از اين عبارت ابنطاووس، مطلبى به ذهنم رسيد. اين كه مىگويد: «فأكبّت عليه»،
آنچه در اين جمله ابنطاووس است - كه حتماً از روايات و اخبار صحيحى نقل كرده -
نمىگويد كه امام حسين خودش را روى بدن علىاكبر انداخت؛ امام حسين، فقط صورتش را
روى صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روى بىتابى روى بدن علىاكبر انداخت،
حضرت زينب كبرى است.
من در هيچ كتاب و هيچ مقتلى نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله
بنىهاشم، وقتى كه دو پسر خودش، دو علىاكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند - يكى
«عون» و يكى «محمّد» - عكسالعملى نشان داده باشد؛ مثلاً فريادى كشيده باشد، گريه
بلندى كرده باشد، يا خودش را روى بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران
شهداى زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب را عمل و پياده مىكنند! بنده نديدم، يا كمتر
مادرى را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتى انسان او را
مىبيند، در او ضعف و عجز احساس كند!
مادران واقعاً شير زنانى هستند كه انسان مىبيند زينب كبرى نسخه اصلى رفتار مادران
شهداى ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلاماللَّهعليها
عكسالعملى نشان نداد؛ اما دو جاى ديگر - غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را
روى جسد شهيد انداخت؛ يكى همينجاست كه بالاى سر علىاكبر آمد و بىاختيار خودش را
روى بدن علىاكبر انداخت، يكى هم عصر عاشوراست؛ آن وقتى كه خودش را روى بدن برادرش
حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسولاللَّه! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اى پيغمبر
خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايى را تحمّل
كردند! لاحول و لاقوة الّا باللَّه العلىّ العظيم.
خطبههاى نماز جمعه (عاشوراى 1416)
19/3/1374
من امروز مىخواهم از روزى مقتلِ
«ابنطاووس» - كه كتاب «لهوف» است - يك چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صحنه از اين
صحنههاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم. البته اين مقتل، مقتل بسيار معتبرى است.
اين سيدبنطاووس - كه علىبنطاووس باشد - فقيه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است،
موثّق است، مورد احترام همه است، استاد فقهاى بسيار بزرگى است؛ خودش اديب و شاعر و
شخصيت خيلى برجستهاى است. ايشان اوّلين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشت. البته
قبل از ايشان مقاتل زيادى است. استادشان - ابن نَما - مقتل دارد، «شيخ طوسى» مقتل
دارد، ديگران هم دارند. مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته شد؛ اما وقتى «لهوف» آمد،
تقريباً همه آن مقاتل، تحتالشّعاع قرار گرفت. اين مقتلِ بسيار خوبى است؛ چون
عبارات، خيلى خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است. من حالا چند جمله از اينها را
مىخوانم.
يكى از اين قضايا، قضيه به ميدان رفتن «قاسمبنالحسن» است كه صحنه بسيار عجيبى
است. قاسمبنالحسن عليهالصّلاةوالسّلام يكى از جوانان كم سالِ دستگاهِ امام حسين
است. نوجوانى است كه «لم يبلغ الحلم»؛ هنوز به حدّ بلوغ و تكليف نرسيده بوده است.
در شب عاشورا، وقتى كه امام حسين عليهالسّلام فرمود كه اين حادثه اتّفاق خواهد
افتاد و همه كشته خواهند شد و گفت شما برويد و اصحاب قبول نكردند كه بروند، اين
نوجوان سيزده، چهاردهساله عرض كرد: عمو جان! آيا من هم در ميدان به شهادت خواهم
رسيد؟ امام حسين خواست كه اين نوجوان را آزمايش كند - به تعبير ما - فرمود: عزيزم!
كشتهشدن در ذائقه تو چگونه است؟ گفت «احلى من العسل»؛ از عسل شيرينتر است. ببينيد؛
اين، آن جهتگيرىِ ارزشى در خاندان پيامبر است. تربيتشدههاى اهل بيت اينگونهاند.
اين نوجوان از كودكى در آغوش امام حسين بزرگ شده است؛ يعنى تقريباً سه، چهار ساله
بوده كه پدرش از دنيا رفته و امام حسين تقريباً اين نوجوان را بزرگ كرده است؛
مربّى به تربيتِ امام حسين است. حالا روز عاشورا كه شد، اين نوجوان پيش عمو آمد.
در اين مقتل اينگونه ذكر مىكند: «قال الرّاوى: و خرج غلام». آنجا راويانى بودند
كه ماجراها را مىنوشتند و ثبت مىكردند. چند نفرند كه قضايا از قول آنها نقل
مىشود. از قول يكى از آنها نقل مىكند و مىگويد: همينطور كه نگاه مىكرديم،
ناگهان ديديم از طرف خيمههاى ابىعبداللَّه، پسر نوجوانى بيرون آمد: «كانّ وجهه
شقّة قمر» چهرهاش مثل پاره ماه مىدرخشيد. «فجعل يقاتل» آمد و مشغول جنگيدن شد.
اين را هم بدانيد كه جزئيات حادثه كربلا هم ثبت شده است؛ چه كسى كدام ضربه را زد،
چه كسى اوّل زد، چه كسى فلان چيز را دزديد؛ همه اينها ذكر شده است. آن كسى كه مثلاً
قطيفه حضرت را دزديد و به غارت برد، بعداً به او مىگفتند: «سرق القطيفه»!
بنابراين، جزئيات ثبت شده و معلوم است؛ يعنى خاندان پيامبر و دوستانشان نگذاشتند كه
اين حادثه در تاريخ گم شود.
«فضربه ابن فضيل العضدى على رأسه فطلقه» ضربه، فرق اين جوان را شكافت. «فوقع الغلام
لوجهه»؛ پسرك با صورت روى زمين افتاد. «وصاح يا عمّاه»؛ فريادش بلند شد كه عموجان.
«فجل الحسين عليهالسّلام كما يجل الصقر». به اين خصوصيات و زيباييهاى تعبير دقّت
كنيد! صقر، يعنى بازِ شكارى. مىگويد حسين عليهالسّلام مثل بازِ شكارى، خودش را
بالاى سر اين نوجوان رساند. «ثمّ شدّ شدّة ليث اغضب». شدّ، به معناى حمله كردن است.
مىگويد مثل شير خشمگين حمله كرد. «فضرب ابنفضيل بالسيف»؛ اوّل كه آن قاتل را با
يك شمشير زد و به زمين انداخت. عدّهاى آمدند تا اين قاتل را نجات دهند؛ اما حضرت
به همه آنها حمله كرد. جنگ عظيمى در همان دور و برِ بدن «قاسمبنالحسن»، به راه
افتاد. آمدند جنگيدند؛ اما حضرت آنها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار ميدان
فراگرفت. راوى مىگويد: «وانجلت الغبر»؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست. اين
منظره را كه تصوير مىكند، قلب انسان را خيلى مىسوزاند: «فرأيت الحسين
عليهالسّلام»: من نگاه كردم، حسينبن على عليهالسّلام را در آنجا ديدم. «قائماً
على رأس الغلام»؛ امام حسين بالاى سر اين نوجوان ايستاده است و دارد با حسرت به او
نگاه مىكند. «و هو يبحث برجليه»؛ آن نوجوان هم با پاهايش زمين را مىشكافد؛ يعنى
در حال جان دادن است و پا را تكان مىدهد. «والحسين عليهالسّلام يقول: بُعداً لقوم
قتلوك»؛ كسانى كه تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. اين يك منظره، كه
منظره بسيار عجيبى است و نشاندهنده عاطفه و عشق امام حسين به اين نوجوان است، و
درعينحال فداكارى او و فرستادن اين نوجوان به ميدان جنگ و عظمت روحى اين جوان و
جفاى آن مردمى كه با اين نوجوان هم اينگونه رفتار كردند.
يك منظره ديگر، منظره ميدان رفتن على اكبر عليهالسّلام است كه يكى از آن مناظر
بسيار پُرماجرا و عجيب است. واقعاً عجيب است؛ از همه طرف عجيب است. از جهت خود امام
حسين، عجيب است؛ از جهت اين جوان - على اكبر - عجيب است؛ از جهت زنان و بخصوص جناب
زينب كبرى، عجيب است. راوى مىگويد اين جوان پيش پدر آمد. اوّلاً على اكبر را هجده
ساله تا بيست و پنجساله نوشتهاند؛ يعنى حداقل هجده سال و حداكثر بيست و پنج سال.
مىگويد: «خرج على بنالحسين»؛ على بنالحسين براى جنگيدن، از خيمهگاه امام حسين
خارج شد. باز در اينجا راوى مىگويد: «و كان من اشبه النّاس خلقاً»؛ اين جوان، جزو
زيباترين جوانان عالم بود؛ زيبا، رشيد، شجاع. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ از پدر
اجازه گرفت كه برود بجنگد. «فأذن له»؛ حضرت بدون ملاحظه اذن داد. در مورد «قاسمبن
الحسن»، حضرت اوّل اذن نمىداد، و بعد مقدارى التماس كرد، تا حضرت اذن داد؛ اما
«علىبنالحسين» كه آمد، چون فرزند خودش است، تا اذن خواست، حضرت فرمود كه برو.
«ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ نگاه نوميدانهاى به اين جوان كرد كه به ميدان مىرود
و ديگر برنخواهد گشت. «وارخى عليهالسّلام عينه و بكى»؛ چشمش را رها كرد و بنا كرد
به اشك ريختن.
يكى از خصوصيّات عاطفى دنياى اسلام همين است؛ اشكريختن در حوادث و پديدههاى
عاطفى. شما در قضايا زياد مىبينيد كه حضرت گريه كرد. اين گريه، گريه جزع نيست؛ اين
همان شدّت عاطفه است؛ چون اسلام اين عاطفه را در فرد رشد مىدهد. حضرت بنا كرد به
گريهكردن. بعد اين جمله را فرمود كه همه شنيدهايد: «اللّهم اشهد»؛ خدايا خودت
گواه باش. «فقد برز اليهم غلام»؛ جوانى به سمت اينها براى جنگ رفته است كه «اشبه
النّاس خُلقاً و خَلقاً و منطقاً برسولك».
يك نكته در اينجا هست كه من به شما عرض كنم. ببينيد؛ امام حسين در دوران كودكى،
محبوب پيامبر بود؛ خود او هم پيامبر را بىنهايت دوست مىداشت. حضرت شش، هفت ساله
بود كه پيامبر از دنيا رفت. چهره پيامبر، به صورت خاطره بىزوالى در ذهن امام حسين
مانده است و عشق به پيامبر در دل او هست. بعد خداى متعال، علىاكبر را به امام حسين
مىدهد. وقتى اين جوان كمى بزرگ مىشود، يا به حدّ بلوغ مىرسد، حضرت مىبيند كه
چهره، درست چهره پيامبر است؛ همان قيافهاى كه اين قدر به او علاقه داشت و اين قدر
عاشق او بود، حالا اين به جدّ خودش شبيه شده است. حرف مىزند، صدا شبيه صداى پيامبر
است. حرف زدن، شبيه حرف زدن پيامبر است. اخلاق، شبيه اخلاق پيامبر است؛ همان
بزرگوارى، همان كرم و همان شرف.
بعد اينگونه مىفرمايد: «كنّا اذا اشتقنا الى نبيّك نظرنا اليه»؛ هر وقت كه دلمان
براى پيامبر تنگ مىشد، به اين جوان نگاه مىكرديم؛ اما اين جوان هم به ميدان رفت.
«فصاح و قال يابن سعد قطع اللَّه رحمك كما قطعت رحمى». بعد نقل مىكند كه حضرت به
ميدان رفت و جنگ بسيار شجاعانهاى كرد و عدّه زيادى از افراد دشمن را تارومار نمود؛
بعد برگشت و گفت تشنهام. دوباره به طرف ميدان رفت. وقتى كه اظهار عطش كرد، حضرت به
او فرمودند: عزيزم! يك مقدار ديگر بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه از دست جدّت پيامبر
سيراب خواهى شد. وقتى امام حسين اين جمله را به علىاكبر فرمود، علىاكبر در آن
لحظه آخر، صدايش بلند شد و عرض كرد: «يا ابتا عليك السّلام»؛ پدرم! خداحافظ. «هذا
جدّى رسولاللَّه يقرئك السّلام»؛ اين جدم پيامبر است كه به تو سلام مىفرستد. «و
يقول عجل القدوم علينا»؛ مىگويد بيا به سمت ما.
اينها منظرههاى عجيبِ اين ماجراى عظيم است. و امروز هم كه روز جناب زينب كبرى
سلاماللَّهعليهاست. آن بزرگوار هم ماجراهاى عجيبى دارد. حضرت زينب، آن كسى است كه
از لحظه شهادت امام حسين، اين بار امانت را بر دوش گرفت و شجاعانه و با كمال
اقتدار؛ آنچنان كه شايسته دختر اميرالمؤمنين است، در اين راه حركت كرد. اينها
توانستند اسلام را جاودانه كنند و دين مردم را حفظ نمايند. ماجراى امام حسين،
نجاتبخشىِ يك ملت نبود، نجاتبخشىِ يك امّت نبود؛ نجاتبخشى يك تاريخ بود. امام حسين،
خواهرش زينب و اصحاب و دوستانش، با اين حركت، تاريخ را نجات دادند.
خطبههاى نمازجمعه تهران 18/2/1377
من امروز چند جمله ذكر مصيبت كنم.
البته شما از ساعتى پيش اينجا بودهايد؛ ذكر مصيبت كردهاند و شنيدهايد. اين
روزها هم در همه مجالس و محافل، ذكر مصيبت است. امروز، روز تاسوعاست و رسم بر اين
است كه در اين روز، گويندگان و نوحهسرايان، راجع به شهادت اباالفضل العبّاس روضه
بخوانند. آنطور كه از مجموع قراين به دست مىآيد، از مردان رزمآور - غير از كودك
شش ماهه، يا بچه يازده ساله - اباالفضل العبّاس آخرين كسى است كه قبل از امام حسين
به شهادت رسيده است؛ و اين شهادت هم باز در راه يك عمل بزرگ - يعنى آوردن آب براى
لبتشنگان خيمههاى اباعبداللَّه الحسين - است. در زيارات و كلماتى كه از ائمه
عليهمالسّلام راجع به اباالفضل العبّاس رسيده است، روى دو جمله تأكيد شده است: يكى
بصيرت، يكى وفا. بصيرت اباالفضل العبّاس كجاست؟ همه ياران حسينى، صاحبان بصيرت
بودند؛ اما او بصيرت را بيشتر نشان داد. در روز تاسوعا، مثل امروز عصرى، وقتى كه
فرصتى پيدا شد كه او خود را از اين بلا نجات دهد؛ يعنى آمدند به او پيشنهاد تسليم و
اماننامه كردند و گفتند ما تو را امان مىدهيم؛ چنان بر خورد جوانمردانهاى كرد كه
دشمن را پشيمان نمود. گفت: من از حسين جدا شوم؟! واى بر شما! اف بر شما و اماننامه
شما! نمونه ديگرِ بصيرت او اين بود كه به سه نفر از برادرانش هم كه با او بودند،
دستور داد كه قبل از او به ميدان بروند و مجاهدت كنند؛ تا اينكه به شهادت رسيدند.
مىدانيد كه آنها چهار برادر از يك مادر بودند: اباالفضل العبّاس - برادر بزرگتر -
جعفر، عبداللَّه و عثمان. انسان برادرانش را در مقابل چشم خود براى حسينبنعلى
قربانى كند؛ به فكر مادر داغدارش هم نباشد كه بگويد يكى از برادران برود تا اينكه
مادرم دلخوش باشد؛ به فكر سرپرستى فرزندان صغير خودش هم نباشد كه در مدينه هستند؛
اين همان بصيرت است. وفادارى حضرت اباالفضل العبّاس هم از همه جا بيشتر در همين
قضيه وارد شدن در شريعه فرات و ننوشيدن آب است. البته نقل معروفى در همه دهانها است
كه امام حسين عليهالسّلام حضرت اباالفضل را براى آوردن آب فرستاد. اما آنچه كه من
در نقلهاى معتبر - مثل «ارشاد» مفيد و «لهوف» ابنطاووس - ديدم، اندكى با اين نقل
تفاوت دارد. كه شايد اهميت حادثه را هم بيشتر مىكند. در اين كتابهاى معتبر اينطور
نقل شده است كه در آن لحظات و ساعت آخر، آنقدر بر اين بچهها و كودكان، بر اين
دختران صغير و بر اهل حرم تشنگى فشار آورد كه خود امام حسين و اباالفضل با هم به
طلب آب رفتند. اباالفضل تنها نرفت؛ خود امام حسين هم با اباالفضل حركت كرد و به طرف
همان شريعه فرات - شعبهاى از نهر فرات كه در منطقه بود - رفتند، بلكه بتوانند آبى
بياورند. اين دو برادر شجاع و قوىپنجه، پشت به پشت هم در ميدان جنگ جنگيدند. يكى
امام حسين در سن نزديك به شصت سالگى است، اما از لحاظ قدرت و شجاعت جزو نامآوران
بىنظير است. ديگرى هم برادر جوان سىوچند سالهاش اباالفضل العبّاس است، با آن
خصوصياتى كه همه او را شناختهاند. اين دو برادر، دوش به دوش هم، گاهى پشت به پشت
هم، در وسط درياى دشمن، صف لشكر را مىشكافند. براى اينكه خودشان را به آب فرات
برسانند، بلكه بتوانند آبى بياورند. در اثناى اين جنگِ سخت است كه ناگهان امام حسين
احساس مىكند دشمن بين او و برادرش عباس فاصله انداخته است. در همين حيص و بيص است
كه اباالفضل به آب نزديكتر شده و خودش را به لب آب مىرساند. آنطور كه نقل
مىكنند، او مشك آب را پر مىكند كه براى خيمهها ببرد. در اينجا هر انسانى به خود
حق مىدهد كه يك مشت آب هم به لبهاى تشنه خودش برساند؛ اما او در اينجا وفادارى
خويش را نشان داد. اباالفضل العبّاس وقتى كه آب را برداشت، تا چشمش به آب افتاد،
«فذكر عطش الحسين»؛ به ياد لبهاى تشنه امام حسين، شايد به ياد فريادهاى العطش
دختران و كودكان، شايد به ياد گريه عطشناك علىاصغر افتاد و دلش نيامد كه آب را
بنوشد. آب را روى آب ريخت و بيرون آمد. در اين بيرون آمدن است كه آن حوادث رخ
مىدهد و امام حسين عليهالسّلام ناگهان صداى برادر را مىشنود كه از وسط لشكر
فرياد زد: «يا اخا ادرك اخاك».
خطبههاى نماز جمعه تهران 26/1/1379
|
|