05/ 1/ 2

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 
 
ذكر مصيبت و روضه خوانی 

من خودم الان در ايام ماه محرّم كه نمى‏توانم روضه بروم، چون آن احساس و عشقى كه در دل هر شيعه هست و دلش مى‏خواهد در عزادارى شركت كند، لذا من اين را با خواندن «نفس‏المهموم» حاج شيخ عباس قمى- كه يك كتاب عربى است - اشباع مى‏كنم؛ اين خودش گريه‏آور است و براى من كار چند نفر روضه‏خوان را مى‏كند. حتماً لازم نيست كه عزادارى به همان شكل سنتىِ روضه‏خوانى باشد كه اولش چيزى مى‏خوانند و بعد هم احياناً آخرش دمى مى‏گيرند و سينه‏يى مى‏زنند؛ نه، شرح حال را بيان كنيد؛ مثلاً يك نفر با بيان خوب و لحن محزونى، وضع زندان رفتن حضرت موسى‏بن‏جعفر را بيان كند؛ حوادث تلخ زندان را بيان كند؛ بعد شهادت حضرت را بيان كند؛ بعد مراسم تشييع را بيان كند؛ در اين صورت هر كس كه آن‏جا نشسته باشد، دلش نرم مى‏شود.

در ديدار با اعضاى «گروه ويژه» و «گروه معارف اسلامى» صداى جمهورى اسلامى ايران 13/12/1370


مرحوم حاجى نورى رضوان‏اللَّه‏عليه، كتاب نوشت درباره شرايط روضه خوان. «لؤلؤ و مرجان؛ در شرايط پله اوّل و دوم منبر روضه خوانان» اسم كتاب ايشان است. روضه‏خوانى هم شرايط دارد. مداحى هم شرايط دارد. نوحه سينه‏زنى خواندن هم شرايط دارد. بايد كسانى كه اينها را تهيه مى‏كنند، مى‏سرايند و مى‏خوانند، مواظب باشند كه درست برطبق معارف اسلامى حرف بزنند، تا اين سينه‏زنى، اين روضه‏خوانى و اين نوحه‏خوانى، قدمى در راه عروج مردم به‏اوج قلّه افكار اسلامى باشد. اين، امروز براى ما لازم است. بايد سعى كنند كه از اباطيل و مطالب خلاف و كارهاى ناشايسته و بعضى از كارها كه وهن مذهب است و حقيقتاً شايسته دستگاه حسين بن على‏عليه‏السّلام نيست، اجتناب شود.

در جمع علما و روحانیون در آستانه ماه محرم 26/3/72


عاشورا و ماجراى حسين‏بن‏على بايد در منبر، به شكل سنّتى روضه‏خوانى شود؛ امّا نه براى سنّت‏گرايى، بلكه از طريق واقعه‏خوانى. يعنى اين‏كه، شب عاشورا اين‏طور شد، روز عاشورا اين‏طور شد، صبح عاشورا اين‏طور شد. شما ببينيد يك حادثه بزرگ، به مرور از بين مى‏رود؛ امّا حادثه عاشورا، به بركت همين خواندنها، با جزئّياتش باقى مانده است. فلان كس اين‏طورى آمد با امام حسين وداع كرد؛ اين‏طورى رفت به ميدان، اين‏طورى جنگيد؛ اين‏طورى شهيد شد و اين كلمات را بر زبان جارى كرد.
واقعه خوانى، تا حدّ ممكن، بايد متقن باشد. مثلاً در حدود «لهوفِ» ابن‏طاووس و «ارشادِ» مفيد و امثال اينها - نه چيزهاى من‏درآوردى - واقعه‏خوانى و روضه‏خوانى شود. در خلال روضه‏خوانى، سخنرانى، مدّاحى، شعرهاى مصيبت، خواندن نوحه سينه‏زنى و در خلال سخنرانيهاى آموزنده، ماجرا و هدف امام حسين عليه‏الصّلاةوالسّلام. يعنى همان هدفى‏كه در كلمات خود آن بزرگوار هست كه: «وانى لم اخرجِ اشراً و لابطرا و لا ظالماً و لا مفسداً، و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّة جدّى»، بيان شود. اين، يك سرفصل است. عباراتى از قبيل «ايها النّاس، انّ رسول اللَّه، صلّى‏اللَّه‏عليه‏وآله‏وسلّم، قال: من رأى‏ سلطاناً جائراً، مستحلاً لحرم اللَّه، ناكثاً لعهد اللَّه...، فلم يغيّر عليه بفعل و لاقول، كان حقاً على اللَّه ان يدخله مدخله» و «من كان بادلاً فينامهجته و موطّناً على لقاءاللَّه نفسه فليرحل معنا»، هر كدامْ يك درس و سرفصلند.
بحثِ لقاءاللَّه و ملاقات با خداست. هدف آفرينش بشر و هدفِ «انّك كادحٌ الى ربّك كدحاً» - همه اين تلاشها و زحمتها - همين است كه «فملاقيه»: ملاقات كند. اگر كسى موطّن در لقاءاللَّه است و بر لقاءاللَّه توطين نفس كرده است، «فليرح معنا»: بايد با حسين راه بيفتد. نمى‏شود توى خانه نشست. نمى‏شود به دنيا و تمتّعات دنيا چسبيد و از راه حسين غافل شد. بايد راه بيفتيم. اين راه افتادن از درون و از نفس ما، با تهذيب نفس شروع مى‏شود و به سطح جامعه و جهان مى‏كشد.
اينها بايد بيان شود. اينها هدفهاى امام حسين است. اينها خلاصه‏گيريها و جمعبنديهاى نهضت حسينى است. جمعبندى نهضت حسينى عليه‏السّلام اين است كه يك روز امام حسين عليه‏السّلام در حالى كه همه دنيا در زير سيطره ظلمات ظلم و جور پوشيده و محكوم بود و هيچ كس جرأت نداشت حقيقت را بيان كند - فضا، زمين و زمان سياه و ظلمانى بود - قيام كرد. شما نگاه كنيد، ببينيد: «ابن عبّاس» با امام حسين نيامد. «عبداللَّه‏بن‏جعفر» با امام حسين نيامد.
عزيزان من! معناى اين، چيست؟ اين نشان نمى‏دهد كه دنيا در چه وضعى بود؟ در چنين وضعيتى، امام حسين تك و تنها بود. البته چند ده نفرى دور و بر آن حضرت ماندند؛ اما اگر نمى‏ماندند هم، آن حضرت مى‏ايستاد. مگر غير از اين است؟! فرض كنيم شب عاشورا، وقتى حضرت فرمود كه «من بيعتم را برداشتم؛ برويد.» همه مى‏رفتند. ابوالفضل و على اكبر هم مى‏رفتند و حضرت تنها مى‏ماند. روز عاشورا چه مى‏شد؟ حضرت برمى‏گشت، يا مى‏ايستاد و مى‏جنگيد؟ در زمان ما، يك نفر پيدا شد كه گفت «اگر من تنها بمانم و همه دنيا در مقابل من باشند، از راهم برنمى‏گردم.» آن شخص، امام ما بود كه عمل كرد و راست گفت. «صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه.» لقلقه زبان را كه - خوب همه داريم. ديديد، يك انسان حسينى و عاشورايى چه كرد؟ خوب؛ اگر همه ما عاشورايى باشيم، حركت دنيا به سمت صلاح، سريع، و زمينه ظهور ولى مطلقِ حق، فراهم خواهد شد. بايد اين مفاد براى مردم بيان شود. فراموش نكنيد كه هدف امام حسين بيان شود. حالا ممكن است انسان يك حديث اخلاقى‏اى هم - به فرض - بخواند، يا سياست كشور يا دنيا را تشريح كند. اينها لازم است؛ امّا در خلال سخن، حتماً طورى صحبت شود كه تصريحاً، تلويحاً، مستقّلاً و ضمناً، ماجراى عاشورا تبيين شود و مكتوم و مخفى نماند.

در ديدار روحانيون و وعاّظ، در آستانه ماه محرم 3/3/1374


اين روزها، روزهاى روضه و گريه است؛ شما هم همه‏جا مى‏شنويد. بنده براى اين‏كه خودم را مختصرى در اين ميهمانى عظيم حسينى وارد كرده باشم، اين چند كلمه را عرض مى‏كنم و چون اين ملت ما خيلى جوان در راه خدا داده است - شايد در بين اين جمعيت، هزاران نفر هستند كه جوانانشان را از دست داده‏اند - فكر كردم كه چند كلمه از جوانان امام حسين عرض كنم. ما به همه مى‏گوييم كه از روى متن، روضه بخوانيد؛ حالا بنده مى‏خواهم متن كتاب «لهوفِ» ابن‏طاووس را برايتان بخوانم، تا ببينيم روضه متنى چگونه است. بعضى مى‏گويند آدم نمى‏شود همان را كه در كتاب نوشته است، بخواند؛ بايد بپرورانيم - بسازيم - خوب؛ گاهى آن هم اشكالى ندارد؛ اما ما حالا از روى كتاب، چند كلمه‏اى مى‏خوانيم.
على‏بن‏طاووس، از علماى بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است؛ خانواده او همه اهل علم و دينند. همه آنها يا خيلى از آنها خوبند؛ بخصوص اين دو برادر - على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس و احمدبن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس - اين دو برادر از علماى بزرگ، مؤلّفين بزرگ و ثُقات بزرگند. كتاب معروف «لهوف» از سيّد على‏بن‏موسى‏بن‏جعفربن‏طاووس است. در تعبيرات منبريهاى ما عين عبارات اين كتاب - مثل روايت - خوانده مى‏شود؛ از بس متقن و مهم است. من از روى اين مى‏خوانم.
مى‏گويد: «فلمّا لم يبق معه سوى اهل بيته»؛ يعنى وقتى كه همه اصحاب امام حسين به شهادت رسيدند و كسى غير از خانواده او باقى نماند، «خرج على‏بن‏الحسين عليه‏السّلام»؛ على‏اكبر از خيمه‏گاه خارج شد. «و كان من اصبح النّاس خلقاً»؛ على‏اكبر يكى از زيباترين جوانان بود. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ پيش پدر آمد و گفت: پدر، اكنون اجازه بده تا من بروم بجنگم و جانم را قربانت كنم. «فاذن له»؛ هيچ مقاومتى نكرد و به او اجازه داد!
اين ديگر اصحاب و برادرزاده و خواهرزاده نيست كه امام به او بگويد نرو - بايست - اين پاره تن و پاره جگر خود اوست! حال كه مى‏خواهد برود، بايد امام حسين اجازه دهد. اين انفاق امام حسين است؛ اين اسماعيل حسين است كه به ميدان مى‏رود. «فاذن له»؛ اجازه داد كه برود. اما همين كه على‏اكبر به طرف ميدان راه افتاد، «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ امام حسين نگاهى از روى نوميدى، به قدّ و قامت على‏اكبر انداخت. «و ارخى‏ عليه‏السّلام عينه و بكى‏، ثمّ قال اللّهم اشهد»؛ گفت: خدايا خودت شاهد باش. «فقد برز اليهم غلام اشبه النّاس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسولك»؛ جوانى را به جنگ و به كام مرگ فرستادم كه از همه مردم، شبيه‏تر به پيغمبر بود؛ هم در چهره، هم در حرف زدن، هم در اخلاق؛ از همه جهت!
به به، چه جوانى! اخلاقش هم به پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. قيافه و حرف زدنش هم به پيغمبر و به حرف زدن پيغمبر، از همه شبيه‏تر است. شما ببينيد امام حسين، به چنين جوانى چقدر علاقه‏مند است! به اين جوان، عشق مى‏ورزد؛ نه فقط به خاطر اين‏كه پسر اوست. به خاطر شباهت، آن هم چنان شباهتى به پيغمبر! آن هم حسينى كه در بغل پيغمبر بزرگ شده است. به اين پسر، خيلى علاقه دارد و رفتن اين پسر به ميدان جنگ، خيلى برايش سخت است. بالاخره رفت.
مرحوم ابن‏طاووس نقل مى‏كند كه اين جوان به ميدان جنگ رفت و شجاعانه جنگيد. بعد نزد پدرش برگشت و گفت: پدرجان! تشنگى دارد مرا مى‏كشد؛ اگر آبى دارى، به من بده. حضرت هم آن جواب را به او داد. برگشت و به طرف ميدان رفت. حضرت در جواب به او فرمود: برو بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه به دست جدّت سيراب خواهى شد. «فرجع الى موقف نضال»؛ على‏اكبر به‏طرف ميدان جنگ برگشت.
مؤلّف اين كتاب، ابن‏طاووس است؛ آدم ثقه‏اى است. اين‏طور نيست كه براى گريه‏گرفتن و مثلاً گرم كردن مجلس بخواهد حرفى بزند؛ نه. عباراتش عبارات متقنى است. مى‏گويد: «و قاتل اعظم القتال»؛ على‏اكبر، بزرگترين جنگ را كرد؛ در نهايت شجاعت و شهامت جنگيد. بعد از آن كه مقدارى جنگيد، «فرماه منقذبن مرة العبدى لعنة اللَّه»؛ يكى از افراد دشمن، آن حضرت را با تيرى هدف گرفت. «فصرعه»؛ پس او را از روى اسب به زمين انداخت.
«فنادا يا ابتاه عليك السّلام»؛ صداى جوان بلند شد: پدر، خداحافظ! «هذا جدّى يقرأك السّلام»؛ اين جدّم پيغمبر است كه به تو سلام مى‏رساند. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مى‏گويد: فرزندم حسين! زود بيا، بر ما وارد شو - على‏اكبر، همين يك كلمه را بر زبان جارى كرد - «ثم شهق شهقتاً فمات»؛ بعد آهى، يا فريادى كشيد و جان از بدنش بيرون رفت.
«فجاء الحسين عليه‏السّلام»؛ امام حسين تا صداى فرزند را شنيد، به طرف ميدان جنگ آمد؛ آن‏جايى كه جوانش روى زمين افتاده است. «حتّى وقف عليه»؛ بالاى سر جوان خود رسيد. «و وضع خدّه على خدّه»؛ صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت. «و قال قتل اللَّه قوماً قتلوك ما اجرأهم على اللَّه»؛ حضرت، صورتش را روى صورت على‏اكبر گذاشت و اين كلمات را گفت: خداوند بكشد قومى را كه تو را كشت ...
قال الرّاوى: «و خرجت زينب بنت على عليهماالسّلام»؛ راوى مى‏گويد: يك وقت ديديم كه زينب از خيمه‏ها خارج شد. «فنادا يا حبيباه يابن‏اخاه»؛ صدايش بلند شد: «اى عزيز من؛ اى برادرزاده من!». «و جائت فأكبّت عليه»؛ آمد و خودش را روى پيكر بى‏جان على‏اكبر انداخت. «فجاءالحسين عليه‏السّلام فأخذها و ردها الى النّساء»؛ امام حسين عليه‏السّلام آمد، بازوى خواهرش را گرفت، او را از روى جسد على‏اكبر بلند كرد و پيش زنها فرستاد.
«ثمّ جعل اهل بيته صلوات‏اللَّه‏وسلامه‏عليهم يخرج رجل منهم بعدالرجل»؛ دنباله اين قضيه را نقل مى‏كند كه اگر بخواهيم اين عبارات را بخوانيم، واقعاً دل انسان از شنيدن اين كلمات، آب مى‏شود!
من از اين عبارت ابن‏طاووس، مطلبى به ذهنم رسيد. اين كه مى‏گويد: «فأكبّت عليه»، آنچه در اين جمله ابن‏طاووس است - كه حتماً از روايات و اخبار صحيحى نقل كرده - نمى‏گويد كه امام حسين خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت؛ امام حسين، فقط صورتش را روى صورت جوانش گذاشت. اما آن كه خودش را از روى بى‏تابى روى بدن على‏اكبر انداخت، حضرت زينب كبرى‏ است.
من در هيچ كتاب و هيچ مقتلى نديدم كه اين زينب بزرگوار، اين عمّه سادات، اين عقيله بنى‏هاشم، وقتى كه دو پسر خودش، دو على‏اكبر خودش هم در كربلا شهيد شدند - يكى «عون» و يكى «محمّد» - عكس‏العملى نشان داده باشد؛ مثلاً فريادى كشيده باشد، گريه بلندى كرده باشد، يا خودش را روى بدن آنها انداخته باشد! به نظرم رسيد اين مادران شهداى زمان ما، حقيقتاً نسخه زينب را عمل و پياده مى‏كنند! بنده نديدم، يا كمتر مادرى را ديدم - مادر يك شهيد، مادر دو شهيد، مادر سه شهيد - كه وقتى انسان او را مى‏بيند، در او ضعف و عجز احساس كند!
مادران واقعاً شير زنانى هستند كه انسان مى‏بيند زينب كبرى‏ نسخه اصلى رفتار مادران شهداى ماست. دو پسر جوانش - عون و محمّد - شهيد شدند، حضرت زينب سلام‏اللَّه‏عليها عكس‏العملى نشان نداد؛ اما دو جاى ديگر - غير از مورد پسران خودش - دارد كه خودش را روى جسد شهيد انداخت؛ يكى همين‏جاست كه بالاى سر على‏اكبر آمد و بى‏اختيار خودش را روى بدن على‏اكبر انداخت، يكى هم عصر عاشوراست؛ آن وقتى كه خودش را روى بدن برادرش حسين انداخت و صدايش بلند شد: «يا رسول‏اللَّه! هذا حسينك ململ بدماء»؛ اى پيغمبر خدا، اين حسين توست؛ اين عزيز توست؛ اين پاره تن توست! چه مصيبتهايى را تحمّل كردند! لاحول و لاقوة الّا باللَّه العلىّ العظيم.

خطبه‏هاى نماز جمعه (عاشوراى 1416) 19/3/1374


من امروز مى‏خواهم از روزى مقتلِ «ابن‏طاووس» - كه كتاب «لهوف» است - يك چند جمله ذكر مصيبت كنم و چند صحنه از اين صحنه‏هاى عظيم را براى شما عزيزان بخوانم. البته اين مقتل، مقتل بسيار معتبرى است. اين سيدبن‏طاووس - كه على‏بن‏طاووس باشد - فقيه است، عارف است، بزرگ است، صدوق است، موثّق است، مورد احترام همه است، استاد فقهاى بسيار بزرگى است؛ خودش اديب و شاعر و شخصيت خيلى برجسته‏اى است. ايشان اوّلين مقتل بسيار معتبر و موجز را نوشت. البته قبل از ايشان مقاتل زيادى است. استادشان - ابن نَما - مقتل دارد، «شيخ طوسى» مقتل دارد، ديگران هم دارند. مقتلهاى زيادى قبل از ايشان نوشته شد؛ اما وقتى «لهوف» آمد، تقريباً همه آن مقاتل، تحت‏الشّعاع قرار گرفت. اين مقتلِ بسيار خوبى است؛ چون عبارات، خيلى خوب و دقيق و خلاصه انتخاب شده است. من حالا چند جمله از اينها را مى‏خوانم.
يكى از اين قضايا، قضيه به ميدان رفتن «قاسم‏بن‏الحسن» است كه صحنه بسيار عجيبى است. قاسم‏بن‏الحسن عليه‏الصّلاةوالسّلام يكى از جوانان كم سالِ دستگاهِ امام حسين است. نوجوانى است كه «لم يبلغ الحلم»؛ هنوز به حدّ بلوغ و تكليف نرسيده بوده است. در شب عاشورا، وقتى كه امام حسين عليه‏السّلام فرمود كه اين حادثه اتّفاق خواهد افتاد و همه كشته خواهند شد و گفت شما برويد و اصحاب قبول نكردند كه بروند، اين نوجوان سيزده، چهارده‏ساله عرض كرد: عمو جان! آيا من هم در ميدان به شهادت خواهم رسيد؟ امام حسين خواست كه اين نوجوان را آزمايش كند - به تعبير ما - فرمود: عزيزم! كشته‏شدن در ذائقه تو چگونه است؟ گفت «احلى من العسل»؛ از عسل شيرينتر است. ببينيد؛ اين، آن جهتگيرىِ ارزشى در خاندان پيامبر است. تربيت‏شده‏هاى اهل بيت اين‏گونه‏اند. اين نوجوان از كودكى در آغوش امام حسين بزرگ شده است؛ يعنى تقريباً سه، چهار ساله بوده كه پدرش از دنيا رفته و امام حسين تقريباً اين نوجوان را بزرگ كرده است؛ مربّى‏ به تربيتِ امام حسين است. حالا روز عاشورا كه شد، اين نوجوان پيش عمو آمد. در اين مقتل اين‏گونه ذكر مى‏كند: «قال الرّاوى: و خرج غلام». آن‏جا راويانى بودند كه ماجراها را مى‏نوشتند و ثبت مى‏كردند. چند نفرند كه قضايا از قول آنها نقل مى‏شود. از قول يكى از آنها نقل مى‏كند و مى‏گويد: همين‏طور كه نگاه مى‏كرديم، ناگهان ديديم از طرف خيمه‏هاى ابى‏عبداللَّه، پسر نوجوانى بيرون آمد: «كانّ وجهه شقّة قمر» چهره‏اش مثل پاره ماه مى‏درخشيد. «فجعل يقاتل» آمد و مشغول جنگيدن شد.
اين را هم بدانيد كه جزئيات حادثه كربلا هم ثبت شده است؛ چه كسى كدام ضربه را زد، چه كسى اوّل زد، چه كسى فلان چيز را دزديد؛ همه اينها ذكر شده است. آن كسى كه مثلاً قطيفه حضرت را دزديد و به غارت برد، بعداً به او مى‏گفتند: «سرق القطيفه»! بنابراين، جزئيات ثبت شده و معلوم است؛ يعنى خاندان پيامبر و دوستانشان نگذاشتند كه اين حادثه در تاريخ گم شود.
«فضربه ابن فضيل العضدى على رأسه فطلقه» ضربه، فرق اين جوان را شكافت. «فوقع الغلام لوجهه»؛ پسرك با صورت روى زمين افتاد. «وصاح يا عمّاه»؛ فريادش بلند شد كه عموجان. «فجل الحسين عليه‏السّلام كما يجل الصقر». به اين خصوصيات و زيباييهاى تعبير دقّت كنيد! صقر، يعنى بازِ شكارى. مى‏گويد حسين عليه‏السّلام مثل بازِ شكارى، خودش را بالاى سر اين نوجوان رساند. «ثمّ شدّ شدّة ليث اغضب». شدّ، به معناى حمله كردن است. مى‏گويد مثل شير خشمگين حمله كرد. «فضرب ابن‏فضيل بالسيف»؛ اوّل كه آن قاتل را با يك شمشير زد و به زمين انداخت. عدّه‏اى آمدند تا اين قاتل را نجات دهند؛ اما حضرت به همه آنها حمله كرد. جنگ عظيمى در همان دور و برِ بدن «قاسم‏بن‏الحسن»، به راه افتاد. آمدند جنگيدند؛ اما حضرت آنها را پس زد. تمام محوطه را گرد و غبار ميدان فراگرفت. راوى مى‏گويد: «وانجلت الغبر»؛ بعد از لحظاتى گرد و غبار فرو نشست. اين منظره را كه تصوير مى‏كند، قلب انسان را خيلى مى‏سوزاند: «فرأيت الحسين عليه‏السّلام»: من نگاه كردم، حسين‏بن على عليه‏السّلام را در آن‏جا ديدم. «قائماً على رأس الغلام»؛ امام حسين بالاى سر اين نوجوان ايستاده است و دارد با حسرت به او نگاه مى‏كند. «و هو يبحث برجليه»؛ آن نوجوان هم با پاهايش زمين را مى‏شكافد؛ يعنى در حال جان دادن است و پا را تكان مى‏دهد. «والحسين عليه‏السّلام يقول: بُعداً لقوم قتلوك»؛ كسانى كه تو را به قتل رساندند، از رحمت خدا دور باشند. اين يك منظره، كه منظره بسيار عجيبى است و نشان‏دهنده عاطفه و عشق امام حسين به اين نوجوان است، و درعين‏حال فداكارى او و فرستادن اين نوجوان به ميدان جنگ و عظمت روحى اين جوان و جفاى آن مردمى كه با اين نوجوان هم اين‏گونه رفتار كردند.
يك منظره ديگر، منظره ميدان رفتن على اكبر عليه‏السّلام است كه يكى از آن مناظر بسيار پُرماجرا و عجيب است. واقعاً عجيب است؛ از همه طرف عجيب است. از جهت خود امام حسين، عجيب است؛ از جهت اين جوان - على اكبر - عجيب است؛ از جهت زنان و بخصوص جناب زينب كبرى، عجيب است. راوى مى‏گويد اين جوان پيش پدر آمد. اوّلاً على اكبر را هجده ساله تا بيست و پنجساله نوشته‏اند؛ يعنى حداقل هجده سال و حداكثر بيست و پنج سال. مى‏گويد: «خرج على بن‏الحسين»؛ على بن‏الحسين براى جنگيدن، از خيمه‏گاه امام حسين خارج شد. باز در اين‏جا راوى مى‏گويد: «و كان من اشبه النّاس خلقاً»؛ اين جوان، جزو زيباترين جوانان عالم بود؛ زيبا، رشيد، شجاع. «فاستأذن اباه فى القتال»؛ از پدر اجازه گرفت كه برود بجنگد. «فأذن له»؛ حضرت بدون ملاحظه اذن داد. در مورد «قاسم‏بن الحسن»، حضرت اوّل اذن نمى‏داد، و بعد مقدارى التماس كرد، تا حضرت اذن داد؛ اما «على‏بن‏الحسين» كه آمد، چون فرزند خودش است، تا اذن خواست، حضرت فرمود كه برو. «ثمّ نظر اليه نظر يائس منه»؛ نگاه نوميدانه‏اى به اين جوان كرد كه به ميدان مى‏رود و ديگر برنخواهد گشت. «وارخى عليه‏السّلام عينه و بكى»؛ چشمش را رها كرد و بنا كرد به اشك ريختن.
يكى از خصوصيّات عاطفى دنياى اسلام همين است؛ اشك‏ريختن در حوادث و پديده‏هاى عاطفى. شما در قضايا زياد مى‏بينيد كه حضرت گريه كرد. اين گريه، گريه جزع نيست؛ اين همان شدّت عاطفه است؛ چون اسلام اين عاطفه را در فرد رشد مى‏دهد. حضرت بنا كرد به گريه‏كردن. بعد اين جمله را فرمود كه همه شنيده‏ايد: «اللّهم اشهد»؛ خدايا خودت گواه باش. «فقد برز اليهم غلام»؛ جوانى به سمت اينها براى جنگ رفته است كه «اشبه النّاس خُلقاً و خَلقاً و منطقاً برسولك».
يك نكته در اين‏جا هست كه من به شما عرض كنم. ببينيد؛ امام حسين در دوران كودكى، محبوب پيامبر بود؛ خود او هم پيامبر را بى‏نهايت دوست مى‏داشت. حضرت شش، هفت ساله بود كه پيامبر از دنيا رفت. چهره پيامبر، به صورت خاطره بى‏زوالى در ذهن امام حسين مانده است و عشق به پيامبر در دل او هست. بعد خداى متعال، على‏اكبر را به امام حسين مى‏دهد. وقتى اين جوان كمى بزرگ مى‏شود، يا به حدّ بلوغ مى‏رسد، حضرت مى‏بيند كه چهره، درست چهره پيامبر است؛ همان قيافه‏اى كه اين قدر به او علاقه داشت و اين قدر عاشق او بود، حالا اين به جدّ خودش شبيه شده است. حرف مى‏زند، صدا شبيه صداى پيامبر است. حرف زدن، شبيه حرف زدن پيامبر است. اخلاق، شبيه اخلاق پيامبر است؛ همان بزرگوارى، همان كرم و همان شرف.
بعد اين‏گونه مى‏فرمايد: «كنّا اذا اشتقنا الى نبيّك نظرنا اليه»؛ هر وقت كه دلمان براى پيامبر تنگ مى‏شد، به اين جوان نگاه مى‏كرديم؛ اما اين جوان هم به ميدان رفت. «فصاح و قال يابن سعد قطع اللَّه رحمك كما قطعت رحمى». بعد نقل مى‏كند كه حضرت به ميدان رفت و جنگ بسيار شجاعانه‏اى كرد و عدّه زيادى از افراد دشمن را تارومار نمود؛ بعد برگشت و گفت تشنه‏ام. دوباره به طرف ميدان رفت. وقتى كه اظهار عطش كرد، حضرت به او فرمودند: عزيزم! يك مقدار ديگر بجنگ؛ طولى نخواهد كشيد كه از دست جدّت پيامبر سيراب خواهى شد. وقتى امام حسين اين جمله را به على‏اكبر فرمود، على‏اكبر در آن لحظه آخر، صدايش بلند شد و عرض كرد: «يا ابتا عليك السّلام»؛ پدرم! خداحافظ. «هذا جدّى رسول‏اللَّه يقرئك السّلام»؛ اين جدم پيامبر است كه به تو سلام مى‏فرستد. «و يقول عجل القدوم علينا»؛ مى‏گويد بيا به سمت ما.
اينها منظره‏هاى عجيبِ اين ماجراى عظيم است. و امروز هم كه روز جناب زينب كبرى سلام‏اللَّه‏عليهاست. آن بزرگوار هم ماجراهاى عجيبى دارد. حضرت زينب، آن كسى است كه از لحظه شهادت امام حسين، اين بار امانت را بر دوش گرفت و شجاعانه و با كمال اقتدار؛ آن‏چنان كه شايسته دختر اميرالمؤمنين است، در اين راه حركت كرد. اينها توانستند اسلام را جاودانه كنند و دين مردم را حفظ نمايند. ماجراى امام حسين، نجاتبخشىِ يك ملت نبود، نجاتبخشىِ يك امّت نبود؛ نجاتبخشى يك تاريخ بود. امام حسين، خواهرش زينب و اصحاب و دوستانش، با اين حركت، تاريخ را نجات دادند.

خطبه‏هاى نمازجمعه تهران 18/2/1377


من امروز چند جمله ذكر مصيبت كنم. البته شما از ساعتى پيش اين‏جا بوده‏ايد؛ ذكر مصيبت كرده‏اند و شنيده‏ايد. اين روزها هم در همه مجالس و محافل، ذكر مصيبت است. امروز، روز تاسوعاست و رسم بر اين است كه در اين روز، گويندگان و نوحه‏سرايان، راجع به شهادت اباالفضل العبّاس روضه بخوانند. آن‏طور كه از مجموع قراين به دست مى‏آيد، از مردان رزم‏آور - غير از كودك شش ماهه، يا بچه يازده ساله - اباالفضل العبّاس آخرين كسى است كه قبل از امام حسين به شهادت رسيده است؛ و اين شهادت هم باز در راه يك عمل بزرگ - يعنى آوردن آب براى لب‏تشنگان خيمه‏هاى اباعبداللَّه الحسين - است. در زيارات و كلماتى كه از ائمه عليهم‏السّلام راجع به اباالفضل العبّاس رسيده است، روى دو جمله تأكيد شده است: يكى بصيرت، يكى وفا. بصيرت اباالفضل العبّاس كجاست؟ همه ياران حسينى، صاحبان بصيرت بودند؛ اما او بصيرت را بيشتر نشان داد. در روز تاسوعا، مثل امروز عصرى، وقتى كه فرصتى پيدا شد كه او خود را از اين بلا نجات دهد؛ يعنى آمدند به او پيشنهاد تسليم و امان‏نامه كردند و گفتند ما تو را امان مى‏دهيم؛ چنان بر خورد جوانمردانه‏اى كرد كه دشمن را پشيمان نمود. گفت: من از حسين جدا شوم؟! واى بر شما! اف بر شما و امان‏نامه شما! نمونه ديگرِ بصيرت او اين بود كه به سه نفر از برادرانش هم كه با او بودند، دستور داد كه قبل از او به ميدان بروند و مجاهدت كنند؛ تا اين‏كه به شهادت رسيدند. مى‏دانيد كه آنها چهار برادر از يك مادر بودند: اباالفضل العبّاس - برادر بزرگتر - جعفر، عبداللَّه و عثمان. انسان برادرانش را در مقابل چشم خود براى حسين‏بن‏على قربانى كند؛ به فكر مادر داغدارش هم نباشد كه بگويد يكى از برادران برود تا اين‏كه مادرم دلخوش باشد؛ به فكر سرپرستى فرزندان صغير خودش هم نباشد كه در مدينه هستند؛ اين همان بصيرت است. وفادارى حضرت اباالفضل العبّاس هم از همه جا بيشتر در همين قضيه وارد شدن در شريعه فرات و ننوشيدن آب است. البته نقل معروفى در همه دهانها است كه امام حسين عليه‏السّلام حضرت اباالفضل را براى آوردن آب فرستاد. اما آنچه كه من در نقلهاى معتبر - مثل «ارشاد» مفيد و «لهوف» ابن‏طاووس - ديدم، اندكى با اين نقل تفاوت دارد. كه شايد اهميت حادثه را هم بيشتر مى‏كند. در اين كتابهاى معتبر اين‏طور نقل شده است كه در آن لحظات و ساعت آخر، آن‏قدر بر اين بچه‏ها و كودكان، بر اين دختران صغير و بر اهل حرم تشنگى فشار آورد كه خود امام حسين و اباالفضل با هم به طلب آب رفتند. اباالفضل تنها نرفت؛ خود امام حسين هم با اباالفضل حركت كرد و به طرف همان شريعه فرات - شعبه‏اى از نهر فرات كه در منطقه بود - رفتند، بلكه بتوانند آبى بياورند. اين دو برادر شجاع و قوى‏پنجه، پشت به پشت هم در ميدان جنگ جنگيدند. يكى امام حسين در سن نزديك به شصت سالگى است، اما از لحاظ قدرت و شجاعت جزو نام‏آوران بى‏نظير است. ديگرى هم برادر جوان سى‏وچند ساله‏اش اباالفضل العبّاس است، با آن خصوصياتى كه همه او را شناخته‏اند. اين دو برادر، دوش به دوش هم، گاهى پشت به پشت هم، در وسط درياى دشمن، صف لشكر را مى‏شكافند. براى اين‏كه خودشان را به آب فرات برسانند، بلكه بتوانند آبى بياورند. در اثناى اين جنگِ سخت است كه ناگهان امام حسين احساس مى‏كند دشمن بين او و برادرش عباس فاصله انداخته است. در همين حيص و بيص است كه اباالفضل به آب نزديكتر شده و خودش را به لب آب مى‏رساند. آن‏طور كه نقل مى‏كنند، او مشك آب را پر مى‏كند كه براى خيمه‏ها ببرد. در اين‏جا هر انسانى به خود حق مى‏دهد كه يك مشت آب هم به لبهاى تشنه خودش برساند؛ اما او در اين‏جا وفادارى خويش را نشان داد. اباالفضل العبّاس وقتى كه آب را برداشت، تا چشمش به آب افتاد، «فذكر عطش الحسين»؛ به ياد لبهاى تشنه امام حسين، شايد به ياد فريادهاى العطش دختران و كودكان، شايد به ياد گريه عطشناك على‏اصغر افتاد و دلش نيامد كه آب را بنوشد. آب را روى آب ريخت و بيرون آمد. در اين بيرون آمدن است كه آن حوادث رخ مى‏دهد و امام حسين عليه‏السّلام ناگهان صداى برادر را مى‏شنود كه از وسط لشكر فرياد زد: «يا اخا ادرك اخاك».

خطبه‏هاى نماز جمعه تهران 26/1/1379
 




مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)