ملتى كه محرم را دارد، مجاهدت و شهادت را دارد و ملتى كه مجهز به ابزار مجاهدت و
متكى بهخداست، هرگز مغلوب نخواهد شد.
خطبههاى نماز عيد سعيد فطر 24/8/1383
آغاز محرّمالحرام - اوّلين ماه سال
هجرى قمرى - و ايّام يادآورى عزّت و عظمت حسينبنعلى عليهالسّلام و نداى
حقطلبانه ايشان مصادف است.
در ديدار كارگران و معلّمان در آستانه
روز كارگر و روز معلّم 1377/2/9
ايام محرّم براى ما اهميت تاريخى و
معنوى و انسانى دارد؛ و حادثه محرّم، حادثهاى نيست كه با گفتن و برگزار كردن،
تكرارى شود. ذكر و يادآورى است، هميشگى است و هميشه لازم است.
در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام
جمهورى اسلامى 1380/12/27
وظايف روحانيون
اينجانب همهى مردم - بخصوص جوانان -
را به پُر كردن مساجد و حضور در نمازهاى جمعه و جماعت و گرم نگهداشتن مراسم عزادارى
سالار شهيدان حسينبنعلى(ع) توصيه مىكنم. البته روح و مضمون حقيقى اين شعاير و
مراسم بايد به طور شايسته حفظ شود و معنويت و توجه و فراگيرى بر آن حاكم باشد.
حضرات ائمهى محترم جمعه و جماعات و گويندگان مذهبى نيز تا سرحد امكان بايد براى
پُربار كردن و محتوا بخشيدن به اين مراسم تلاش كنند و اين كانونهاى معنويت و صفا را
گرم نگهدارند.
پيام به ملت شريف ايران، در پايان
چهلمين روز ارتحال حضرت امام خمينى(ره)23/4/1368
در ارتباط با وظايف روحانيون، مسأله
دشوارتر است. چون قوامِ مجالس عزا به اين است كه عدهاى دور هم جمع شوند و يك فردِ
روحانى، با حضور يافتن در ميان آنها، اقامه عزا كند تا ديگران از اقامه عزاى او،
مستفيد شوند. يك روحانى چگونه اقامه عزا خواهد كرد؟ اين، سؤال من از همه كسانى است
كه نسبت به چنين قضيهاى احساس مسؤوليت مىكنند. به اعتقاد بنده، مجالس عزادارى
حسينى بايد از سه ويژگى برخوردار باشد:
اوّلين ويژگى بايد اين باشد كه چنين مجالسى، محبّت به اهل بيت عليهمالسّلام را
زياد كنند. چون رابطه عاطفى، يك رابطه بسيار ذىقيمت است. شما، روحانيون، بايد كارى
كنيد كه محبّت شركتكنندگان در مجالس مذكور، روزبهروز نسبت به حسينبنعلى
عليهالسّلام، خاندان پيغمبر و مناشىء معرفت الهى، بيشتر شود. اگر شما خداى
ناكرده، در مجالس مذكور وضعى را بهوجود آوريد كه مستمع يا فرد بيرون از آن فضا، از
لحاظ عاطفى به اهلبيت عليهمالسلام نزديك نشد، بلكه احساس دورى و بيزارى كرد، نه
فقط چنين مجالسى فاقد يكى از بزرگترين فوايد خود شده، بلكه به يك معنا، مضّر هم
بوده است. حال شما كه مؤسّس يا گوينده چنين مجالسى هستيد، ببينيد چه كارى مىتوانيد
بكنيد كه عواطف مردم، براثر حضور در اين مجالس، نسبت به حسينبنعلى عليهالسّلام و
اهل بيت پيغمبر عليهم افضل صلواة اللَّه روزبهروز بيشتر شود.
دومين ويژگىاى كه بايد در اين مجالس به وجود آيد، اين است كه مردم نسبت به اصل
حادثه عاشورا، معرفت روشنتر و واضحترى پيدا كنند. اينطور نباشد كه ما در مجلس
حسينبنعلى عليهالسّلام، به منبر برويم يا سخنرانى كنيم، اما موضوع سخنرانى،
حضّار آن مجلس، اعم از جوان و غيرجوان و زن و مردِ اهل فكر و تأمّل را - كه امروز
در جامعه ما بسيارند و اين از بركات انقلاب است - به اين فكر فرو ببرد كه «ما به
اين مجلس آمديم و گريهاى هم كرديم؛ اما براى چه؟ قضيه چه بود؟ چرا بايد براى امام
حسين عليهالسلام گريهكرد؟ اصلاً چرا امام حسين عليهالسلام به كربلا آمد و عاشورا
را به وجود آورد؟» بنابراين، به عنوان منبرى يا سخنران، بايد به موضوعاتى بپردازيد
كه جوابگوىِ چنين سؤالاتى باشد. بايد نسبت به اصلِ حادثه عاشورا معرفتى در افراد
بهوجود آيد. اگر در روضهخوانى و سخنرانى يا سايرِ مطالبِ بيان شده از طرف شما،
نكتهاى روشنگر يا حداقل اشارهاى به اين معنا نباشد، يك ركن از آن سه ركنى كه عرض
شد، كم و ناقص خواهد بود. يعنى ممكن است مجلس مذكور، فايده لازم را ندهد و ممكن هم
هست خداى ناكرده در بعضى از فروض، ضرر هم بكنيم.
سومين ويژگى لازم در اين مجالس، افزايش ايمان و معرفت دينى در مردم است. در چنين
مجالسى بايد از دين، نكاتى عنوان شود كه موجب ايمان و معرفتِ بيشتر در مستمع ومخاطب
گردد. يعنى سخنرانان و منبريها، يك موعظه درست، يك حديث صحيح، بخشى از تاريخ
آموزنده درست، تفسيرِ آيهاى از قرآن يا مطلبى از يك عالم و دانشمندِ بزرگ اسلامى
را در بيانات خود بگنجانند و به سمع شركتكنندگان در اين مجالس برسانند. اينطور
نباشد كه وقتى بالاى منبر مىرويم، يك مقدار لفّاظى كنيم و حرف بزنيم و اگر احياناً
مطلبى هم ذكر مىكنيم، مطلب سستى باشد كه نه فقط ايمانها را زياد نمىكند، بلكه به
تضعيف ايمانِ مستمعين مىپردازد. اگر اينطور هم شد، ما از جلسات مذكور به فوايد و
مقاصدِ موردِ نظر نرسيدهايم.
متأسفانه بايد عرض كنم كه گاهى چنين مواردى ديده مىشود. يعنى بعضاً گويندهاى در
يك مجلس به نقل مطلبى مىپردازد كه هم از لحاظ استدلال و پايه مدرك عقلى يا نقلى
سست است و هم از لحاظ تأثير در ذهنِ يك مستمعِ مستبصر و اهل منطق و استدلال،
ويرانگر است. مثلاً در يك كتاب، بعضى مطالب نوشته شده است كه دليلى بر كذب و دروغ
بودن آنها نداريم. ممكن است راست باشد، ممكن است دروغ باشد. اگر شما آن مطالب را
بيان كنيد - ولو مسلّم نيست خلاف واقع باشد - و با شنيدن آنها براى مستمعتان، كه
جوانِ دانشجو يا محصّل يا رزمنده و يا انقلابى است - وبحمداللَّه، انقلاب ذهنها
راباز و منفتح كرده است - نسبت به دين، سؤال و مسأله ايجاد مىشود و اشكال و عقده
به وجود مىآيد، نبايد آن مطالب را بگوييد. حتى اگر سندِ درست هم داشت؛ چون موجب
گمراهى و انحراف است، نبايد نقل كنيد؛ چه رسد به اينكه اغلبِ اين مطالبِ مندرج در
بعضى كتابها، سند درستى هم ندارد. يك نفر از زبان ديگرى، مطلبى را مبنى براين
مىشنود كه من در فلان سفر، فلانجا بودم، كه فلان اتّفاق افتاد. گوينده از روى
مدرك يا بدون مدرك، چنان مطلبى را مىگويد. شنونده هم آن را باور مىكند و در كتابى
مىنويسد و اين كتاب به دست من و شما مىرسد. من و شما چرا بايد آن مطلب را كه
نمىتواند در يك مجمع بزرگ، براى ذهنهاى مستبصر و هوشيار و آگاه توجيه شود، بازگو
كنيم؟! مگر هر مطلبى را هرجا نوشتند، انسان بايد بخواند و بازگو كند؟!
امروز عمومِ جوانان كشور - از دختر و پسر گرفته تا زن و مرد، و حتى غيرجوانان -
ذهنشان باز است. اگر ديروز - قبل از انقلاب - جوانان دانشجو از اين ويژگى برخوردار
بودند، امروز مخصوص آنها نيست و همه، مسائل را با چشم بصيرت و با استبصار نگاه
مىكنند و مىخواهند بفهمند. يك بخشِ مهم از حادثه فرهنگى در جامعه امروز ما اين
است كه اينها در معرض شبهات قرار مىگيرند. يعنى دشمنان شبهه القا مىكنند. دشمنان
هم نه؛ منكرينِ فكرِ من و شما به القاى شبهه مىپردازند. مگر مىشود گفت هركس فكر
ما را قبول ندارد، لال شود، حرف نزند، و هيچ شبههاى القا نكند؟ مگر مىشود اينطور
گفت؟ به هرحال حرف مىزنند، مطلب مىپراكنند، به ايجاد ترديد مىپردازند و شبهات
درست مىكنند. مهم اين است كه مطلبى كه شما مىگوييد، برطرف كننده شبهه باشد و آن
را زياد نكند.
بعضى از افراد، بدون توجه به اين مسؤوليت مهم، به بالاى منبر مىروند و حرفى
مىزنند كه نه فقط گرهاى از ذهن مستمع باز نمىكند كه گرههايى هم به ذهن او
مىافزايد. اگر چنين اتّفاقى افتاد و ما در بالاى منبر حرفى زديم كه ده نفر جوان،
پنج نفر جوان، يا حتى يك نفر جوان، در امر دين دچار ترديد شد و بعد از پاى سخنرانى
ما برخاست و رفت و ما هم او را نشناختيم، بعداً چگونه مىشود جبران كرد؟ آيا اصلاً
قابل جبران است؟ آيا خدا از ما خواهد گذشت؟ قضيّه مشكل است.
در مجالس عزادارى ماه محرّم، اين سه ويژگى بايد وجود داشته باشد: 1. عاطفه را نسبت
به حسينبنعلى و خاندان پيغمبر، عليهمصلواةاللَّه، بيشتر كند. (علقه و رابطه و
پيوند عاطفى را بايد مستحكمتر سازد.) 2. نسبت به حادثه عاشورا، بايد ديدِ روشن و
واضحى به مستمع بدهد. 3. نسبت به معارف دين، هم ايجاد معرفت و هم ايجاد ايمان - ولو
به نحو كمى - كند. نمىگوييم همه منبرها بايد برخوردار از همه اين خصوصيات باشند و
به همه موضوعات بپردازند؛ نه. شما اگر يك حديثِ صحيح از كتابى معتبر را نقل و همان
را معنا كنيد، كفايت مىكند. برخى منبريها، بعضى اوقات يك حديث را آنقدر شاخ و برگ
مىدهند كه معناى اصلىاش از بين مىرود. اگر شما يك حديثِ صحيح را براى مستمع خود
درست معنا كنيد، ممكن است بخشِ مهمّى از آنچه را كه ما مىخواهيم داشته باشد. وقتى
شما از روى يك تعبير معتبر، راجع به يك آيه قرآنْ فكر و مطالعه كنيد؛ به تنقيح آن
بپردازيد و براى مستمع بيان نماييد، مقصود حاصل است. اگر براى ذكر مصيبت، كتاب
«نَفَس المهمومِ» مرحوم «محدّث قمى» را باز كنيدو از رو بخوانيد، براى مستمع
گريهآور است و همان عواطفِ جوشان را بهوجود مىآورد. چه لزومى دارد كه ما به خيال
خودمان، براى مجلسآرايى كارى كنيم كه اصل مجلس عزا از فلسفه واقعىاش دور بماند؟!
بيانات در جمع روحانيون در آستانه ماه
محرّم 73/3/17
خوب؛ حالا ما و شما، امانتدار و وارثِ
اين حقيقت تاريخى هستيم. امروز كسانى هستند كه مىخواهند ماجراى عاشورا را به عنوان
يك درس، خاطره و يك شرح واقعه، از زبان علما، روحانيون، مبلّغين، مبلّغات و امثال
اينها بشنوند. ما در اين زمينه چه خواهيم كرد؟ در اينجا به قضيه خيلى مهمِّ تبليغ
مىرسيم. اگر روزى اين طلّاب جوان، فضلاى حوزههاى علميّه، مبلّغين، وعاّظ، مدّاحان
و روضهخوانان، توانستهاند ماجراى عاشورا را مثل حربهاى عليه ظلمات متراكم حاكم
بر فضاى زندگى همه بشر به كار گيرند و با اين تيغ بُرنده الهى پرده ظلمات را
بشكافند و خورشيد حقيقت را به شكل حاكميّت اسلام، واضح و آشكار كنند - اين حقيقت در
زمان ما اتّفاق افتاده است - چرا نبايد متوقّع بود كه در هر عصر و زمانى - هر چه هم
كه تبليغات دشمن در آن دوره سخت، همهگير و ظلمات «اشّد تراكماً» باشد - مبلّغين،
گويندگان و علماى دين، بتوانند عليه هر باطلى، شمشير حق و ذوالفقار علوى و ولوى را
در دست گيرند و از آن استفاده كنند؟!
چرا ما چنين چيزى را مستبعد بدانيم؟! درست است كه امروز تبليغات دشمن، همه فضاى ذهن
بشريّت را فرا گرفته است. در اين، شكّى نيست. درست است كه اموال كلانى براى تشويش
چهره اسلام، بخصوص تشيّع، خرج مىشود. درست است كه هر كس كه منافع نامشروعى در
زندگى ملتها و كشورها دارد، خود را موظّف به فعاليت عليه اسلام و حكومت اسلامى
مىبيند. درست است كه كفر، با همه تفرّق و تشتّتش، با استفاده از همه امكانات، در
يك امر اتّفاق كرده و آن ضدّيت با اسلامِ ناب است و حتّى اسلام محرَّف را هم به
جنگِ اسلامِ ناب آورده و به ميدان كشانيده است. اينها همه درست؛ اما آيا جناح حق و
جبهه اسلامِ نابِ نمىتواند در مقابل اين تبليغات خصمانه و خباثتآلود، به بركت
روح، پيام و حقيقت عاشورا و پيام محرّم، همان معجزه را يك بار ديگر تكرار كند؟! چرا
نتواند؟! سختى دارد؛ اما ممكن است. همّت و فداكارى لازم دارد. راه باز است؛ بنبست
نيست.
مسؤوليت ما و شما اين است. امروز دنيا تشنه حقيقت است. اين حرفِ يك روحانى يا يك
شخصِ متعصّبِ اسلامى نيست؛ بلكه حرف كسانى است كه سالها با فرهنگ غربى ارتباط، رفت
و آمد، مبادله و حتّى نسبت به آن، حسن نظر داشتهاند. آنها مىگويند كه امروز دنياى
غرب در سطوح حسّاسش، تشنه اسلام است. «سطوح حسّاس» يعنى چه؟ فلان جماعت عامى و
غافل، يا فرض بفرماييد جماعتهايى كه منافعشان بهشدّت مطرح است - مثل حكّام،
دولتمردان، سرمايهداران، زراندوزان و زورگويان - بخشهاى كرخ و دير احساسِ پيكره
فرهنگ غرب و جوامعِ غربىاند. دانشمندان، متفكّرين، انسانهاى با وجدان، روشنفكران و
جوانان بخشهاى حسّاس پيكره جوامع غربى هستند. اين بخشهاى حسّاس، امروز تشنه مكتب و
درسى از زندگى هستند كه آنها را از هزاران دشوارىِ واقعىِ زندگى نجات دهد. خيلى از
اين مشكلات زندگى، مشكلات واقعى نيست. مشكل واقعى، احساس ناامنىِ روحى، تنهايى،
افسردگى، تزلزل و عدم اطمينان و سكينه روحى است. اينها مشكلات واقعى بشر است كه در
اوج ثروت و شهرت، يك نفر را به خودكشى وادار مىكند. جوان، پولدار و داراى امكانات
تنّعم و بهرهبردارى از زندگى است؛ امّا خودكشى مىكند. خوب؛ چرا؟ دردش چيست؟ كدام
درد است كه از بىپولى و نداشتن امكاناتِ تمتّعِ جسمانى و لذايذ جنسى هم سختتر
است؟ دردى كه امروز گريبان جوامع مادّى دنيا و تمدّن غربى را گرفته است، عدم
اطمينان، عدم آرامش، عدم نقطه اتّكاى روحى، عدم اُنس و تواصل بين انسانها، احساس
غربت، و انكسار است.
بخشهاى حساس جوامعى كه اين دردها را بيشتر احساس مىكنند، چشم انتظارند كه دست
نجاتى بيايد و آنها را از اين حالت نجات دهد. در آنجاهايى كه آگاهى هست، چشمها به
اسلام دوخته شده است. البته عدّهاى از آنها آگاهى ندارند و اسلام را نمىشناسند؛
اما زمينه گرايش به اسلام را دارند. كسانى كه اسلام را مىشناسند، مشخّصاً روى
اسلام تكيه مىكنند. يكى از انديشمندان ايرانى خودِ ما گفته بود - بنده شنيدم آن
شخص به رحمت خدا رفته است - كه «امروز غرب در جستجوى چهرههايى مثل شيخ انصارى و
ملّاصدراست.» زندگى، معنوّيات و ارزشهاى آنها، امروز چهرههاى غربى و متفكّرين غربى
را جذب مىكند. منبع زخّار اين حقايق و ارزشها، معارف اسلامى، و در قلّه و اوج اين
معارف، معرفت عاشورايى است. قدر اينها را بايد دانست. ما حالا مىخواهيم اين معارف
را در مقابل چشم مردم دنيا قرار دهيم. من اينجا، با تشكّر از همه افراد و آحادى كه
در سال گذشته درخواست ما را اجابت كردند و يك حركت تحريفآميز را از صفحه عزادارى
عاشورا حذف نمودند، باز مىخواهم بر روى همين قضيه تكيه كنم. عزيزان من؛ مؤمنين به
حسينبنعلى عليهالسّلام! امروز حسينبنعلى مىتواند دنيا را نجات دهد؛ به شرط
آنكه با تحريف، چهره او را مغشوش نكنند. نگذاريد مفاهيم و كارهاى تحريفآميز و
غلط، چشمها و دلها را از چهره مبارك و منوّر سيّدالشهدا عليهالصّلاةوالسّلام،
منحرف كند. با تحريف مقابله كنيد.
بيانات در ديدار روحانيون و وعاّظ، در
آستانه ماه محرم 1374/3/3
در قضيه محرّم - كه در تاريخ اسلام، از
همه جهت قضيه نمونه و بىنظيرى است - يك جهت بارز، همين قضيه تبليغ است. فرصتى است
براى اين كه به بركت خون مطهّر و نابحق ريخته حسينبنعلى عليه الصّلاة والسّلام و
اصحاب و خانواده آن بزرگوار و واقعه مظلومانه آنها، مردم نسبت به حقايق آن دينى كه
اين دماءِ مطهّره به پاس آن ريخته شد، آشنا و آگاه شوند. اين هم يكى از بركات
ماندگار حادثه كربلاست و بايد آن را قدر دانست.
چند صد سال است كه در ايران و شايد در بقيه نقاطِ پيرو مذهب اهل بيت در عالم، سنّت
تبليغ در ماه مهمّ محرّم جارى است. تبليغ در دورانى كه حاكميّت اسلام نيست، يك
تفاوت اساسى با تبليغ در دوران حاكميت اسلام دارد. در دوران حاكميت اسلام، تبليغ هر
بخشى از دين، مىتواند درست در جاى خود واقع شود؛ يعنى بيان يك بخش از مجموعهاى كه
براى اداره زندگى مردم لازم است. در حالى كه وقتى حاكميت اسلام وجود ندارد، اين طور
نيست؛ بخشها از هم جداست، به هم بىارتباط است و همه مجموعه، كامل نيست.
فرضاً اگر كسى درباره احكام فقهى در دوره حاكميت اسلام كار مىكند، آن احكام را
دوگونه مىتواند مورد مطالعه و ملاحظه قرار دهد: يك طور احكام فقهى مربوط به اداره
يك فرد، منهاى اين كه اين فرد در كجاى عالم زندگى مىكند. يك وقت هم انسان همين حكم
فقهى را به عنوان بخشى كوچك يا بزرگ از چگونگى اداره يك جامعه بررسى مىكند. اينها
با هم متفاوت است. حتى در استنباط حكم فقهى هم تفاوتهايى به وجود مىآيد؛ حتّى در
مسأله طهارت و نجاست؛ حتّى در مسائل شخصى. يك وقت به عنوان جزئى از مجموعه اداره
كننده فرد و جامعه در حاكميت اسلام مطرح مىشود؛ يك وقت هم نه، مجرّد از مجموعه
اسلام و فقط به عنوان يك حكم كه براى يك فرد مطرح است، مىباشد. اى كاش فضلاى
روشنبين بنشينند، تفاصيل اين تفاوتها را براى پژوهشگران خودِ حوزههاى علميه تشريح
كنند.
مسأله اخلاق نيز همين طور است. مثلاً راجع به گذشت و صبر حرف مىزنيم. يك وقت يك
مسأله شخصىِ محض است و به عنوان اخلاق اسلامى و يك دستور اخلاقى و روحىِ صرفاً
فردى، يك ارزش مطرح مىشود: در مقابل مصائب صبر كنيم. اين، يك طور است. يك وقت هم
صبر در سطح جامعهاى كه با انواع مشكلات و فشارها و موانع و عوائق در كار و راه خود
مواجه است، مطرح مىشود: بايد افراد در قبال اين موانع و اين شدايد، صبر بورزند. در
اين جا، صبر يك طور ديگر مطرح مىشود. حقيقت صبر يك چيز است؛ چگونگى طرح قضيه مهمّ
است.
اساس فرق بين دوگونه تبليغ كه عرض كرديم، اين است كه در دوران حاكميت اسلام، دين
عبارت از مجموعه مسائل زندگى است كه سياست هم جزو آن است، اداره حكومت هم جزو آن
است، مسائل ارتباطات خارجى و موضعگيريهاى مسلمانان در مقابل جناحهاى مختلف دنيا هم
جزو آن است، مسائل اقتصادى هم جزو همين مجموعه است، ارتباط اشخاص با يكديگر و رعايت
اخلاق در امور مختلف زندگى هم جزو آن است. دين، يك مجموعه است كه شامل مسائل شخصى و
فردى، مسائل اجتماعى، مسائلى كه دستجمعى بايد انجام گيرد، مسائلى كه ولو اجتماعى
است، ولى يك يك افراد مىتوانند آن را انجام دهند و مسائلى كه مربوط به سرنوشت دنيا
يا سرنوشت آن كشور است، مىشود. وقتى كه مىخواهيم تبليغ كنيم، يعنى تبليغِ همه
اينها.
ببينيد اين تبليغ، با نوع تبليغى كه ما در گذشته قبل از اقامه حكومت حق و حكومت
الهى مىكرديم، چقدر متفاوت است. آن روز كافى بود ما همين موضوعى را كه مىخواهيم
تبليغ كنيم، درست بلد باشيم؛ آن گاه يك مبلّغ خوب مىشديم. امروز اگر جهان، يا
لااقل جامعه خود را درست نشناسيم، هر چه هم كه آن موضوع را خوب بلد باشيم،
نمىتوانيم يك مبلّغ خوب باشيم. بايد بفهميم اين حرفى كه ما مىزنيم، به كجا ارتباط
پيدا مىكند؛ چه جناحى را در سطح جهان - نه در سطح كشور - تقويت مىكند، چه جناحى
را تضعيف مىكند. مثل يك جبهه نبرد. يك وقت يك نفر انسان، با دشمنى مواجه مىشود و
مىخواهد از خودش دفاع كند. اين، يك طور دفاع است. يك وقت هم انسان در مجموع يك
جبهه چند كيلومترى در سنگرى قرار گرفته است و مىخواهد دفاع كند. اين دفاع، طور
ديگر است. يك وقت بايد به مصلحت جلو رفت، يك وقت هم بايد به مصلحت عقب آمد. يك وقت
انسان خيال مىكند كه در حال حمله به دشمن است؛ اما ناگهان مىبيند كه به خودى
تيراندازى مىكند!
از اوّل تشكيل اين نظام تا امروز، بعضى از افراد بودند و هستند كه در گوشه و كنار
مىنشينند و زبان انتقادشان مرتّب روى اين نظام و حقايق آن باز است. اشتباه اساسى
آنها اين است كه مثل كسانى هستند كه در سنگرهاى خود، خوابشان برده است؛ بعد كه از
اطراف جبهه پيشرفتهايى صورت گرفته است و عدّهاى رفتهاند مواضع دشمن را آن جلو
جلوها گرفتهاند، اين آقا حالا از خواب پا شده است و آن جايى را كه خوديها
گرفتهاند، زير رگبار مىگيرد؛ به خيال آن كه دشمن آن جاست! آن جا، خوديهايند؛ اما
اين آقا خواب بوده و خبر ندارد! خواب ماندن در مسائل سياسى، گاهى اين طور نتايجى
مىدهد. تبليغ، اين قدر اهميّت پيدا مىكند.
گاهى شنيده مىشود كه در گوشه و كنار، كسانى اظهاراتى مىكنند و حرفهايى مىزنند و
بدون توجّه، به جايى ضربه وارد مىكنند. اين، بر اثر عدم توجّه به وضع و محاذات
سياسى دنيا و وضع و محاذات دوست و دشمن است. نمىدانند كه جبهه خودى كجاست، جبهه
دشمن كجاست. كافى نيست كه ما چهارتا مسأله ياد بگيريم و بخواهيم آنها را بگوييم.
گاهى بيان يك مسأله، شيوه خاصى دارد كه اگر آن شيوه رعايت نشود، ممكن است ضربه وارد
بيايد. بايد هوشيار بود. اين، خصوصيّت فضاى اقامه دولت حقّ است. در فضايى كه دولت
حق قائم است، همه اهل حق، مسؤوليتشان مضاعف مىشود. وقتى كه دولت و نظام اجتماعى بر
اساس دين است، مسؤوليت مبلّغان دين مضاعف مىشود. اساس همه اينها هم - همان طور كه
عرض كرديم - اين است كه دين و سياست از هم منفك نيستند.
به اعتقاد من، اين بزرگترين فصلِ مربوط به نظام سياسى اسلام است كه امام بزرگوار و
عظيم الشّأن ما ابداع كرد. سالها، بلكه قرنهاى متمادى، قدرتمندان و زمامداران ناحق
و غيرعادلِ عالم سعى كردند دين را - كه هر جا هست، حكم به حقّ و عدل مىكند و با
كسى مماشات نمىكند - از دخالت در امور خودشان پس بزنند. قرنهاى متمادى سعى كردند
اثبات كنند كه دين از سياست جداست؛ چرا دين را با سياست مخلوط مىكنيد؟ برويد دين
خودتان را تبليغ كنيد! حرفهاى ظاهر فريبى هم مطرح مىكردند: دين، اشرف از اين است
كه وارد ميدان سياستِ آلوده شود! بله؛ سياستى كه از دين جدا باشد،آلوده است؛ اما
سياستِ دينى به همان اندازه مقدّس است كه عبادتِ دينى.
بعد از انقلاب تا امروز، شايد بيشترين حملهاى كه به اصول فكرىِ سياسىِ نظام جمهورى
اسلامى شده است، حمله به همين «عدم انفكاك دين از سياست» است. همه جاى دنيا به اين
حمله كردند؛ امروز هم حمله مىكنند. امروز كسانى در اطراف دنيا نشستهاند، كتاب
مىنويسند، مقاله مىنويسند، به زبانهاى مختلف و در محيطهاى دور از ايران و در همه
جاى جهان، گفتار تلويزيونى ارائه مىكنند؛ براى اين كه ثابت كنند دين از سياست
جداست. سبحاناللَّه! اين قضيه «عدم انفكاك دين از سياست»، در شكستن هيمنه قدرتهاى
ظالم و ناحق، چقدر نقش عظيمى دارد كه رهايش نمىكنند! روز به روز عليه قضيه «عدم
انفكاك دين از سياست» حرف گفته مىشود،مطلب نوشته مىشود. البته عدّهاى هم در
داخل، گاهى مثل طوطى - كه بىتوجّه، چيزهايى را تكرار مىكند - مانند همان حرفها را
تكرار مىكنند. البته بعضى هم اصلاً دلشان با بيگانگان است و دين را با كليّت خودش
قبول ندارند!
در آن سالهاى رياست جمهورى كه براى شركت در يك اجتماع جهانى، مىخواستم به يك كشور
خارجى سفر كنم، سخنرانىاى فراهم كرده بودم و طبق معمول، خدمت امام ارائه كردم كه
ايشان نظر بدهند. ايشان در حاشيه يادداشت كردند كه راجع به «عدم انفكاك دين از
سياست» هم در اين سخنرانى مطلبى بگنجانيد. من اوّلش قدرى تعجب كردم كه اين قضيه
«عدم انفكاك دين از سياست»، چه ارتباطى مىتواند با سران كشورها - مثلاً صد كشور
غير مسلمان - داشته باشد؟ در عين حال، چون امام دستور داده بودند، نشستم چند صفحه
نوشتم. وقتى وارد مطلب شدم، تأمّل كردم و ديدم كه نه، درست همين است. جاى اين بحث،
در منبرهاى عظيم جهانى است. چرا؟ چون عليه اين بحث، در منبرهاى جهانى كار مىشود.
بعد هم به آن جا رفتيم و آن بحث را القا كرديم و بسيار هم در نفوس مؤثّر واقع شد و
اهميت اين حرف آشكار گرديد. اين عدم تفكيك دين از سياست، روشنبينى آن مرد بزرگ را
مىرساند.
وقتى كه به عدم تفكيك دين از سياست قائل هستيد، پس اهل دين بايد سياست را بشناسند و
آن را بفهمند و در آن جايى كه ميدانِ كار سياسى است، فعّال باشند و در آن جايى كه
ميدان بيان احكام دينى محض است، آگاه از امر سياسى و وضع سياسى، آن را اعلام كنند.
سياست موجب نمىشود كه انسان حكمى را كتمان كند. سياست نبايد موجب كتمان احكام الهى
شود. نخير؛ به عكس، سياست موجب مىشود كه انسان، احكام و معارف الهى را طورى بيان
كند كه در نفوس مؤثّر واقع شود و با توجّه به همه جوانب ادا گردد. اين، معناى آگاهى
از سياست براى امر تبليغ است.
در ديدار با روحانيان و مبلّغان اعزامى
در آستانه ماه محرم 1376/2/13
مجلس عزای
حسين(ع)
لذا مىبينيد كه به ما گفتهاند هرسال
براى امام حسين(ع) گريه كنيد. گريه كردن، به معناى زنده بودن يك مصيبت است؛ گويى
همين ديروز اتفاق افتاده است. انسانى هزاروچندصدسال قبل به شهادت رسيده است، چرا
بايد امروز براى او گريه كرد؟ گريهى ما به خاطر اين است كه اگر ياد او با همهى
ابعادش در ذهن و زندگى و بساط هستى ما زنده نماند، بتدريج فكر و سرانگشت اشارهى او
كمرنگ خواهد شد؛ چه ما بخواهيم و چه نخواهيم.
سخنرانى در مراسم بيعت گروه كثيرى
ازمردم ومسؤلان 28/4/1368
نهضت ايران در دو
فصل به مسألهى عاشورا گره خورد
در دو فصل، امام(ره) مسألهى نهضت را
به مسألهى عاشورا گره زدند: يكى در فصل اول نهضت - يعنى روزهاى محرّم سال 42 - كه
تريبون بيان مسايل نهضت، حسينيهها و مجالس روضهخوانى و هيئات سينهزنى و روضهى
روضهخوانها و ذكر مصيبت گويندگان مذهبى شد و ديگرى، فصلِ آخر نهضت - يعنى محرّم
سال 57 - بود كه امام(ره) اعلام فرمودند: «ماه محرّم گرامى و بزرگ داشته بشود و
مردم مجالس برپا كنند». ايشان، عنوان اين ماه را ماه پيروزى خون بر شمشير قرار
دادند و مجدداً همان طوفان عظيم عمومى و مردمى به وجود آمد؛ يعنى ماجراى نهضت كه
روح و جهت حسينى داشت، با ماجراى ذكر مصيبت حسينى و ياد امام حسين(ع) گره خورد.
سخنرانى در ديدار جمعي از روحانيون در
آستانهى ماه محرّم 11/5/1368
بايد حادثهى عاشورا
را از پيرايههاى مضر خالى كنيم
اولين شرط اين است كه ما حادثه را از
پيرايههاى مضر خالى كنيم. چيزهايى وجود دارد كه اگرچه پيرايه است، اما نه مضر و نه
حتّى دروغ است. همهى كسانى كه بخواهند با بيان هنرى، حادثهيى را ترسيم كنند، فقط
متن حادثه را نمىگويند. وقتى شما مىشنويد كه در شرايط خاصى، سخنى از زبان كسى
خارج شده، مىتوانيد احساسات آن گويندهى سخن را هم حدس بزنيد. اين، يك چيز قهرى
است. اگر در بيابانى و در مقابل لشكريانى، انسانى حرفى بر زبان جارى مىكند، بسته
به اين كه آن حرف چه باشد - دعوت و التماس و تهديد و ... - قاعدتاً حالاتى در روح و
ذهن اين گوينده وجود دارد كه اين براى شنوندهى عاقل، قابل حدس است و براى گويندهى
هنرمند نيز قابل بيان مىباشد. گفتن اينها، اشكالى ندارد.
ما وقتى بخواهيم حالات امام و اصحابش(عليهمالسّلام) را در روز و شب عاشورا - آن
مقدارى كه در كتب معتبره خوانديم و يافتيم - بيان كنيم، قهراً خصوصيات و ملابساتى
دارد. فرض كنيد سخنى را كه امام(ع) با يارانش در شب عاشورا گفته است، مىتوانيد با
اين خصوصيات بيان كنيد: در تاريكى شب و يا در تاريكى غمانگيز و حزنآور آن شب و از
اين قبيل. اين پيرايهها، نه مضر و نه دروغ است؛ اما بعضى از پيرايهها دروغند و
بعضى از نقلها خلاف مىباشند و حتّى آنچه كه در بعضى از كتابها نوشته شده است،
مناسب شأن و لايق مفهوم و معناى نهضت حسينى نيست. اينها را بايستى شناخت و جدا كرد.
بنابراين، اولين مسأله اين است كه ما حادثه را خالص كنيم و آن حادثهى خالصشده و
دقيق و متقن را، به انواع بيانهاى هنرى - از شعر و نثر و سبك روضهخوانى كه خودش يك
سبك هنرى مخصوصى است - بياميزيم. اين كار، اشكالى ندارد و مهم است. ما بايد اين كار
را بكنيم. كسانى كه در اين رشته متصلّب و واردند، بايد اين كار را انجام بدهند. اگر
ما از حادثهى عاشورا، مثلاً «ليستنقذ عبادك منالجهالة و حيرةالضّلالة» را بيان
كرديم - كه امروز معنا و مفهوم آن براى ما روشن است - ولى آن معنا و مفهوم را نقض
كرد و با آن مخالف و مغاير بود؛ اين كار، خدمت به مرام حسينى و حادثهى عاشورا
نيست. ما بايد حادثه را خالص كنيم و سپس ابعاد مختلف آن را براى مردم تشريح نماييم.
سخنرانى در ديدار جمعي از روحانيون در
آستانهى ماه محرّم 11/5/1368
درباره مسائل مربوط به محرّم، دو نوع
مطلب وجود دارد: يكى سخن درباره نهضت عاشوراست. اگرچه بزرگان درباره فلسفه قيام
امام حسين عليهالسّلام، بسيار گفتهاند و نوشتهاند و حرفهاى بسيار قيّمى هم در
اين مقوله زده شده است؛ اما حقيقتاً يك عمر مىشود سخن از اين حقيقتِ درخشان گفت.
هرچه درباره عاشورا و قيام امام حسين عليهالسّلام، فكر كنيم، متوجّه مىشويم كه
اين قضيه، از ابعاد مختلف داراى كشش و گنجايش انديشيدن و بيان كردن است. هرچه فكر
كنيم، ممكن است حرفهاى جديد و حقايق تازهاى را بيابيم. اين يك مقوله حرف؛ كه اگرچه
در دوره سال گفته مىشود و بايد هم گفته شود، اما محرّم خصوصيتى دارد و در ايّام
محرّم، از اين مقوله بيشتر بايد سخن گفت و مىگويند و انشاءاللَّه باز هم خواهند
گفت.
يك مقوله ديگر كه به مناسبت محّرم قابل بحث است و در اين زمينه كمتر صحبت مىشود و
بنده مىخواهم امشب درباره آن، قدرى صحبت كنم، مقوله عزادارى حسينبنعلى
عليهالسّلام و بركات احياى ذكر عاشوراست. تحقيقاً يكى از مهمترين امتيازات جامعه
شيعه بر ديگر جوامع مسلمان، اين است كه جامعه شيعه، برخوردار از خاطره عاشوراست. از
همان روزى كه موضوعِ ذكر مصيبت حسينبنعلى عليهالسّلام مطرح شد، چشمه جوشانى از
فيض و معنويّت در اذهان معتقدين و محبّين اهل بيت عليهمالسّلام جارى گشت. اين چشمه
جوشان، تا امروز همچنان ادامه و جريان داشته است؛ بعد از اين هم خواهد داشت و بهانه
آن هم يادآورى خاطره عاشوراست.
بيان ماجراى عاشورا، فقط بيان يك خاطره نيست. بلكه بيان حادثهاى است كه - همانطور
كه در آغاز سخن عرض شد - داراى ابعاد بىشمار است. پس، يادآورى اين خاطره، در حقيقت
مقولهاى است كه مىتواند به بركات فراوان و بيشمارى منتهى شود. لذا شما ملاحظه
مىكنيد كه در زمان ائمّه عليهمالسّلام، قضيه گريستن و گرياندن براى امام حسين
عليهالسّلام، براى خود جايى دارد. مبادا كسى خيال كند كه در زمينه فكر و منطق و
استدلال، ديگر چه جايى براى گريه كردن و اين بحثهاى قديمى است! نه! اين خيالِ باطل
است. عاطفه بهجاى خود و منطق و استدلال هم بهجاى خود، هر يك سهمى در بناى شخصيّت
انسان دارد. خيلى از مسائل است كه بايد آنها را با عاطفه و محبّت حل كرد و در آنها
جاى منطق و استدلال نيست. شما اگر در نهضتهاى انبيا ملاحظه كنيد، خواهيد ديد وقتى
كه پيغمبران مبعوث مىشدند، در وهله اوّل كه عدّهاى دور آنها را مىگرفتند، عامل
اصلى، منطق و استدلال نبود. شما در تاريخ پيغمبر اسلام كه مدوّن و روشن هم هست، كجا
سراغ داريد كه آن حضرت كسانى از كفّار قريش را كه مثلاً استعداد و قابليّت
داشتهاند، در مقابل خود نشانده و برايشان استدلال كرده باشد كه به اين دليل خدا
هست، يا بهاين دليل خدا واحد است، يا به اين دليل و استدلال عقلانى، بتهايى را كه
مىپرستيد، باطلند؟ دليل و استدلال، زمانى كاربُرد دارد كه نهضت پيشرفته است. در
وهله اوّل، حركت، حركتى احساسى و عاطفى است. در وهله اوّل اين است كه ناگهان فرياد
مىزند: «نگاه كنيد به اين بتها و ببينيد كه اينها ناتوانند!» در وهله اوّل مىگويد
نگاه كنيد كه خداى متعال واحد است: «قولوالاالهالااللَّهتفلحوا.» به چه دليل
«لااله الااللَّه» موجب فلاح است؟ اينجا كدام استقلال عقلانى و فلسفى وجود دارد؟
البته در خلال هر احساسى كه صادق باشد، يك برهان فلسفى خوابيده است. اما بحث سرِ
اين است كه نبى وقتى مىخواهد دعوت خود را شروع كند، استدلال فلسفى مطرح نمىسازد؛
بلكه احساس و عاطفه صادق را مطرح مىكند. البته آن احساس صادق، احساس بىمنطق و غلط
نيست؛احساسى است كه در درون خود، استدلالى هم دارد. اوّل توجّه را به ظلمى كه در
جامعه جارى است؛ اختلاف طبقاتىاى كه وجود دارد و فشارى كه «انداد اللَّه» از جنس
بشر و شياطين انس بر مردم وارد مىكنند، معطوف مىسازد. اين، همان عواطف و احساسات
است. البته بعد كه حركت وارد جريانِ معقول و عادّى خود شد، نوبت استدلال منطقى هم
مىرسد. يعنى كسانى كه داراى تحمّل عقلى و پيشرفت فكرى هستند، به استدلالات عالى
مىرسند. ولى بعضى افراد هم، در همان درجات ابتدايى مىمانند. در عين حال، معلوم هم
نيست آنهايى كه از لحاظ استدلال سطح بالاترى دارند، از لحاظ درجات معنوى هم، حتماً
سطح بالاترى داشته باشند. نه؛ گاهى كسانى كه سطح استدلالىِ پايينترى دارند، اما
جوشش عواطفشان بالاست، ارتباط و علقهشان با مبدأ غيبى بيشتر و محبتشان نسبت به
پيغمبر، جوشانتر است و به درجات عاليترى مىرسند. قضيه اينگونه است.
در حركتهاى معنوى، عاطفه سهم و جاى خود را دارد. نه عاطفه جاى استدلال را مىگيرد و
نه استدلال مىتواند به جاى عواطف بنشيند. حادثه عاشورا، در ذات و طبيعت خود، يك
درياىِ خروشانِ عواطفِ صادق است. يك انسان والا، پاك، منوّر و بدون ذرّهاى شائبه
ترديد در شخصيت ملكوتىِ والاى او، براى هدفى كه همه منصفين عالم در صحّتِ آن، كه
مبتنى بر نجات جامعه از چنگ ظلم و جور و عدوان است، متّفقند، حركت شگرفش را آغاز
مىكند و مىگويد: «ايها النّاس! انّ رسول اللَّه، صلّىاللَّهعليهوآله، قال: من
رأى سلطاناً جائراً... » بحث سرِ اين است. امام حسين عليهالسّلام، فلسفه حركت خود
را مقابله با جور قرار مىدهد: «يعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان.» بحث بر سرِ
مقدّسترين هدفهاست كه همه منصفين عالم آن را قبول دارند. چنان انسانى، در راه چنين
هدفى، دشوارترين مبارزه را تحمّل مىكند.
دشوارترين مبارزه، مبارزه غريبانه است. كشته شدن در ميان هياهو و هلهله دوستان و
تحسين عامّه مردم، چندان دشوار نيست. چنانكه در يكى از جنگهاى صدر اسلام، وقتى كه
دو لشكرِ حقّ و باطل در مقابل هم صف كشيدند و كسانى چون پيغمبر و اميرالمؤمنين،
عليهماالسّلام، در رأس جبهه حق قرار داشتند، پيغمبر از سپاهيان خود پرسيد: چهكسى
حاضر است به ميدان برود و فلان جنگجوى معروفِ سپاه دشمن را از پاى درآورد؟ جوانى از
سپاهيان اسلام، داوطلب شد. پيغمبر دستى بر سر او كشيد و او را بدرقه كرد. مسلمانان
هم برايش دعا كردند و او به ميدان نبرد رفت، جهاد كرد و كشته شد. اين، يك نوع كشته
شدن و جهاد كردن است. نوعِ ديگرِ جهاد كردن، جهادى است كه وقتى انسان به سمت ميدان
نبرد مىرود، آحاد جامعه نسبت به او يا منكرند، يا غافلند، يا كناره مىجويند و يا
در مقابلش مىايستند. كسانى هم كه قلباً وى را تحسين مىكنند - و تعدادشان كم است -
جرأت ندارند زبانى به تحسينش بپردازند.
در حادثه عاشوراى امام حسين عليهالسّلام، حتى كسانى مانند «عبداللَّهبنعباس» و
«عبداللَّهبن جعفر» كه خودشان جزو خاندان بنىهاشم و از همين شجره طيّبهاند، جرأت
نمىكنند در مكه يا مدينه بايستند، فرياد بزنند و به نامِ امام حسين عليهالسّلام،
شعار بدهند. چنين مبارزهاى، غريبانه است و مبارزه غريبانه، سختترينِ مبارزههاست.
همه با انسان، دشمن. همه از انسان، رويگردان. در مبارزه امام حسين عليهالسّلام،
حتّى برخى از دوستان هم معرضند. چنانكه به يكى از آنها فرمود: «بيا به من كمك كن.»
و او به جاى كمك، اسبش را براى حضرت فرستاد و گفت: «از اسب من استفاده كن!»
غربت از اين بالاتر و مبارزه از اين غريبانهتر؟! آن وقت در اين مبارزه غريبانه،
عزيزترين عزيزانش در مقابل چشمش قربانى شوند. پسرانش، برادرزادههايش، برادرانش و
پسرعموهايش؛ اين گلهاى بنىهاشم، پرپر شوند، و در مقابلش روى زمين بريزند و حتّى
كودك ششماههاش هم كشته شود!
علاوه بر همه اين مصيبتها، مىداند به مجرّد اينكه جان از جسم مطهّرش خارج شود،
عيالات بىپناه و بىدفاعش، مورد تهاجم قرار خواهند گرفت. مىداند كه گرگهاى گرسنه،
به دختران خردسال و جوانش حملهور مىشوند، دلهاى آنها را مىترسانند؛ اموال آنها
را غارت مىكنند؛ آنها را به اسارت مىگيرند و مورد اهانت قرار مىدهند. مىداند كه
به دختر والاى اميرالمؤمنين عليهالسّلام، زينب كبرى سلاماللَّه عليها، كه جزو
شخصيتهاى بارز دنياى اسلام است، جسارت مىكنند. اينها را هم مىداند.
بر همه اينها، تشنگى خود و اهل و عيالش را اضافه كنيد: كودكان خردسال، تشنه. دختر
بچهها، تشنه. پيرها، تشنه. حتى كودكِ شيرخواره، تشنه. مىتوانيد تصوّر كنيد كه اين
مبارزه چقدر سخت است؟ انسانى چنان والا، پاك، مطهّر و منوّر كه ملائكه آسمان براى
تماشاى جلوه او بر يكديگر سبقت مىگيرند و آرزومند تماشاى حسينبنعلى عليهالسلام
هستند تا به او متبرّك شوند؛ انسانى كه انبيا و اوليا آرزوى مقام او را مىكنند، در
چنان مبارزهاى و با چنان شدّت و محنتى به شهادت مىرسد. شهادتِ چنين شخصيّتى،
حادثهاى شگرف است. كدام انسانى است كه عاطفهاش از اين حادثه جريحهدار نشود؟!
كدام انسانى است كه اين حادثه را بشناسد و بفهمد و نسبت به آن دلبسته نشود؟
اين همان چشمه جوشانى است كه از ظهرِ روزِ عاشورا شروع شد؛ از همان وقتى كه زينب
كبرى سلاماللَّهعليها - طبق نقلى كه شده است - بالاى «تلّ زينبيّه» رفت و خطاب به
پيغمبر عرض كرد: «يا رسولاللَّه، صلّى عليك! ملائكة السّماء هذا حسينك مرمّل
بالدّماء، مقطّع الاعضاء، مصلوب العامة والرّداء. » او خواندنِ روضه امام حسين
عليهالسّلام را شروع كرد و ماجرا را با صداى بلند گفت؛ ماجرايى كه مىخواستندمكتوم
بماند. خواهر بزرگوار امام، چه در كربلا، چه در كوفه و چه در شام و مدينه، با صداى
بلند به بيان حادثه عاشورا پرداخت. اين چشمه، از همان روز شروع به جوشيدن كرد و تا
امروز، همچنان جوشان است. اين حادثه عاشوراست.
يك وقت است كه كسى از داشتن نعمتى بىبهره است و در مقابل نعمتِ نداشته، از او
سؤالى هم نمىشود. اما يك وقت كسى از نعمتى بهرهمند است و از آن نعمتى كه دارد از
وى سؤال مىشود. يكى از بزرگترين نعمتها، نعمت خاطره و ياد حسينبنعلى
عليهالسّلام، يعنى نعمت مجالس عزا، نعمت محرّم ونعمت عاشورا براى جامعه شيعىِ
ماست. متأسفانه برادران غير شيعى ما از مسلمين، خود را از اين نعمت برخوردار
نكردند. اما مىتوانند از اين نعمت بهرهمند شوند و امكانش هم وجود دارد. البته
بعضى از مسلمينِ غير شيعه در گوشه وكنار، ذكر محرّم و عاشورا را دارند. ولى آنگونه
كه بايد و شايد، بينشان رايج نيست؛ در حالىكه بين ما رايج است.
اكنون كه ذكر محرّم و عاشورا و ياد و خاطره امام حسين عليهالسلام، در بينِ ما رايج
است، از اين ذكر و خاطره و جلسات بزرگداشت، چه استفادهاى بايد كرد و شكر اين نعمت
چيست؟ اين همان مطلبى است كه مىخواهم به عنوان سؤال مطرح كنم، و شما جواب بدهيد.
اين نعمت عظيم، دلها رابه منبعِ جوششِ ايمانِ اسلامى متّصل مىكند. كارى مىكند كه
در طول تاريخ كرد و ستمگرانِ حاكم، از عاشورا ترسيدند، و از وجود قبر نورانى امام
حسين عليهالسّلام، واهمه داشتند. ترس از حادثه عاشورا و شهداى آن، از زمان خلفاى
بنىاميّه شروع شده و تا زمان ما ادامه يافته است و شما يك نمونهاش را در دوران
انقلاب خودمان ديديد. وقتى كه محرّم از راه مىرسيد، نظامِ مرتجعِ كافرِ فاسقِ
فاسدِ پهلوى، مىديد ديگر دستش بسته است و نمىتواند عليه مردمِ مبارزِ عاشورايى،
كارى انجام دهد. در واقع مسؤولين آن نظام، ناتوانى خود را ناشى از فرا رسيدن محرّم
مىدانستند. در گزارشهاى برجا مانده از آن رژيم منحوس، اشارتها، بلكه صراحتهايى
وجود دارد كه نشان مىدهد آنها با فرارسيدن محرّم، دست و پايشان را حسابى گم
مىكردند. امام بزرگوار ما رضواناللَّهعليه، آن مرد حكيمِ تيزبينِ دينشناسِ
دنياشناسِ انسان شناس، خوب فهميد كه از اين حادثه براى پيشبرد هدف امام حسين
عليهالسّلام چگونه بايد استفاده كند و كرد.
امام بزرگوار ما، محرّم را به عنوان ماهى كه در آن، خون بر شمشير پيروز مىشود،
مطرح نمود و به بركت محرّم، با همين تحليل و منطق، خون را بر شمشير پيروز كرد. اين،
يك نمونه از جلوههاى نعمت ماه محرّم و مجالس ذكر و ياد امام حسين عليهالسّلام است
كه شما ديديد. لذا هم مردم و هم روحانيون، بايد از اين نعمت استاده كنند. استفاده
مردم اين است كه به مجالس عزادارى سيدالشهداء عليهالسّلام، دل ببندند و اين مجالس
را - در سطوح مختلف - هرچه مىتوانند بيشتر اقامه كنند. مردم بايد مخلصانه و براى
استفاده، در مجالس عزادارى حسينى شركت كنند؛ نه براى وقت گذراندن، يا به صورت
عاميانهاى، فقط به عنوان ثواب اخروى كه نمىدانند هم، اين ثواب اخروى از كجا
مىآيد؟
مسلّماً شركت در مجالس مذكور، ثواب اخروى دارد؛ اما ثواب اخروى مجالس عزا، از چه
ناحيه و به چه جهت است؟ مسلماً مربوط به جهتى است كه اگر آن جهت نباشد، ثواب هم
نيست. بعضى از مردم متوجّه اين نكته نيستند. همه بايد در اين مجالس شركت كنند، قدر
مجالس عزادارى را بدانند، از اين مجالس استفاده كنند و روحاً و قلباً اين مجالس را
وسيلهاى براى ايجاد ارتباط و اتّصالِ هرچه محكمتر ميان خودشان و حسينبنعلى
عليهالسّلام، خاندان پيغمبر و روح اسلام و قرآن قرار دهند. اين از وظايفى كه در
اين خصوص مربوط به مردم است.
در جمع روحانيون استان «كهگيلويه و
بوير احمد» در آستانه ماه محرّم 73/3/17
بنده خيلى متأسفم كه بگويم در اين سه،
چهار سال اخير، برخى كارها در ارتباط با مراسم عزادارى ماه محرّم ديده شده است كه
دستهايى به غلط، آن را در جامعه ما ترويج كردهاند. كارهايى را باب مىكنند و رواج
مىدهند كه هر كس ناظرِ آن باشد، برايش سؤال بهوجود مىآيد. بهعنوال مثال، در
قديمالايام بين طبقه عوامالنّاس معمول بود كه در روزهاى عزادارى، به بدن خودشان
قفل مىزدند! البته، پس از مدتى، بزرگان و علما آن را منع كردند و اين رسمِ غلط
برافتاد. اما باز مجدّداً شروع به ترويج اين رسم كردهاند و شنيدم كه بعضى افراد،
در گوشه و كنار اين كشور، به بدن خودشان قفل مىزنند! اين چه كارِ غلطى است كه بعضى
افراد انجام مىدهند!؟
قمهزدن نيز همينطور است. قمهزدن هم از كارهاى خلاف است. مىدانم عدّهاى خواهند
گفت: «حق اين بود كه فلانى اسم قمه را نمىآورد.» خواهند گفت: «شما به قمهزدن
چهكار داشتيد؟ عدّهاى مىزنند؛ بگذاريد بزنند!» نه؛ نمىشود در مقابل اين كارِ
غلط سكوت كرد. اگر بهگونهاى كه طىّ چهار، پنج سال اخيرِ بعد از جنگ، قمهزدن را
ترويج كردند و هنوز هم مىكنند، در زمان حيات مبارك امام رضواناللَّهعليه ترويج
مىكردند، قطعاً ايشان در مقابل اين قضيه مىايستادند. كارِ غلطى است كه عدّهاى
قمه بهدست بگيرند و به سر خودشان بزنند و خون بريزند. اين كار را مىكنند كه چه
بشود؟! كجاى اين حركت، عزادارى است؟! البته، دست بر سر زدن، به نوعى نشانه عزادارى
است. شما بارها ديدهايد، كسانى كه مصيبتى برايشان پيش مىآيد، برسروسينه خود
مىكوبند. اين نشانه عزادارىِ معمولى است. اما شما تا به حال كجا ديدهايد كه فردى
به خاطر رويكرد مصيبتِ عزيزترين عزيزانش، با شمشير برمغز خود بكوبد و از سرِ خود
خون جارى كند؟! كجاى اين كار، عزادارى است؟! قمهزدن، سنّتى جعلى است. از امورى است
كه مربوط به دين نيست و بلاشك، خدا هم از انجام آن راضى نيست. علماى سلف دستشان
بسته بود و نمىتوانستند بگويند «اين كار، غلط و خلاف است.» امروز روز حاكميت اسلام
و روز جلوه اسلام است. نبايد كارى كنيم كه آحاد جامعه اسلامىِ برتر، يعنى جامعه
محبِّ اهلبيت عليهمالسّلام كه به نام مقدس ولىِّ عصر ارواحنافداه، به نام
حسينبنعلى عليهالسّلام و به نام اميرالمؤمنين عليهالصّلاةوالسّلام، مفتخرند، در
نظر مسلمانان و غيرمسلمانان عالم، بهعنوان يك گروه آدمهاى خرافىِ بىمنطق معرفى
شوند. من حقيقتاً هر چه فكر كردم، ديدم نمىتوانم اين مطلب - قمهزدن - را كه قطعاً
يك خلاف و يك بدعت است، به اطّلاع مردم عزيزمان نرسانم. اين كار را نكنند. بنده
راضى نيستم. اگر كسى تظاهر به اين معنا كند كه بخواهد قمه بزند، من قلباً از
اوناراضىام. اين را من جدّاً عرض مىكنم. يك وقت بود در گوشه و كنار، چند نفر
دوْرِ هم جمع مىشدند و دور از انظار عمومى مبادرت به قمهزنى مىكردند و كارشان،
تظاهر - به اين معنا كه امروز هست - نبود. كسى هم به خوب و بدِ عملشان كار نداشت؛
چرا كه در دايره محدودى انجام مىشد. اما يك وقت بناست كه چند هزار نفر، ناگهان در
خيابانى از خيابانهاى تهران يا قم يا شهرهاى آذربايجان و يا شهرهاى خراسان ظاهر
شوند و با قمه و شمشير برسر خودشان ضربه وارد كنند. اين كار، قطعاً خلاف است. امام
حسين عليهالسّلام، به اين معنا راضى نيست. من نمىدانم كدام سليقههايى و از كجا
اين بدعتهاى عجيب و خلاف را وارد جوامع اسلامى و جامعه انقلابى ما مىكنند؟!
اخيراً يك بدعت عجيب و غريب و نامأنوس ديگر هم در باب زيارت درست كردهاند! بدين
ترتيب كه وقتى مىخواهند قبور مطهّر ائمّه عليهمالسلام را زيارت كنند، از درِ صحن
كه وارد مىشوند، روى زمين مىخوابند و سينهخيز خود را به حرم مىرسانند! شما
مىدانيد كه قبر مطهّر پيغمبر صلواةاللَّهعليه و قبور مطهّر امام حسين، امام صادق،
موسىبنجعفر، امام رضا و بقيه ائمّه عليهمالسّلام را همه مردم، ايضاً علما و
فقهاى بزرگ، در مدينه و عراق و ايران، زيارت مىكردند. آيا هرگز شنيدهايد كه يك
نفر از ائمّه عليهمالسّلام و يا علما، وقتى مىخواستند زيارت كنند، خود را از درِ
صحن، بهطور سينهخيز به حرم برسانند؟! اگر اين كار، مستحسن و مستحب بود و مقبول و
خوب مىنمود، بزرگان ما به انجامش مبادرت مىكردند. اما نكردند. حتى نقل شد كه
مرحوم آيتاللَّهالعظمى آقاى بروجردى رضواناللَّهتعالىعليه، آن عالم بزرگ
ومجتهد قوى و عميق و روشنفكر، عتبهبوسى را با اينكه شايد مستحب باشد، منع مىكرد.
احتمالاً استحبابِ بوسيدن عتبه، در روايت وارد شده است. در كتب دعا كه هست. به ذهنم
اين است كه براى عتبه بوسى، روايت هم وجود دارد. با اينكه اينكار مستحب است،
ايشان مىگفتند «انجامش ندهيد، تا مبادا دشمنان خيال كنند سجده مىكنيم؛ و عليه
شيعه، تشنيعى درست نكنند.» اما امروز، وقتى عدّهاى وارد صحن مطهّر
علىبنموسىالرّضا عليهالصّلاةوالسّلام مىشوند، خود را به زمين مىاندازند و
دويست متر راه را بهطور سينهخيز مىپيماند تا خود را به حرم برسانند! آيا اين كار
درستى است؟ نه؛ اينكار، غلط است. اصلاً اهانت به دين و زيارت است. چهكسى چنين
بدعتهايى را بين مردم رواج مىدهد؟ نكند اين هم كار دشمن باشد؟! اينها را به مردم
بگوييد و ذهنها را روشن كنيد.
دين، منطقى است. اسلام، منطقى است و منطقىترين بخش اسلام، تفسيرى است كه شيعه از
اسلام دارد؛ تفسيرى قوى. متكلّمين شيعه، هر يك در زمان خود، مثل خورشيد تابناكى
مىدرخشيدند و كسى نمىتوانست به آنها بگويد «شما منطقتان ضعيف است.» اين متكلّمين،
چه از زمان ائمه عليهمالسّلام - مثل «مؤمن طاق» و «هشامبنحكم» - چه بعد از
ائمّه، عليهمالسلام - مثل «بنىنوبخت» و «شيخمفيد» - و چه در زمانهاى بعد - مثل
مرحوم «علامهحلّى» - فراوان بودهاند. ما اهل منطق و استدلاليم. شما ببينيد درباره
مباحث مربوط به شيعه، چه كتب استدلالىِ قوىاى نوشته شده است! كتابهاى مرحوم
«شرفالدّين» و نيز «الغديرِ» مرحوم «علاّمهامينى» در زمان ما، سرتاپا استدلال،
بتونآرمه و مستحكم است. تشيّع اين است يا مطالب و موضوعاتى كه نه فقط استدلال
ندارد، بلكه «اشبهشىءبالخرافه» است؟! چرا اينها را وارد مىكنند؟! اين خطر بزرگى
است كه در عالم دين و معارف دينى، مرزداران عقيده بايد متوجّهش باشند.
عرض كردم: عدّهاى وقتى اين حرف را بشنوند، مطمئناً از روى دلسوزى خواهند گفت «خوب
بود فلانى اين حرف را امروز نمىزد.» نه؛ من بايستى اين حرف را مىزدم. من بايد اين
حرف را بزنم. بنده مسؤوليتم بيشتر از ديگران است. البته آقايان هم بايد اين حرف را
بزنند. شما آقايان هم بايد بگوييد. امام بزرگوار، خط شكنى بود كه هرجا انحرافى در
نكتهاى مشاهده مىكرد، با كمال قدرت و بدون هيچ ملاحظهاى، بيان مىفرمود. اگر اين
بدعتها و خلافها در زمان آن بزرگوار مىبود يا به اين رواج مىرسيد، بلاشك مىگفت.
البته عدّهاى هم كه به اين مسائل دل بستهاند، متاذّى خواهند شد كه چرا فلانى به
موضوع مورد علاقه ما اينطور بىمحبّتى كرد و با اين لحن از آن ياد نمود. آنها هم
البته، اغلب، مردمان مؤمن و صادق و بىغرضى هستند؛ اما اشتباه مىكنند. وظيفه بزرگى
كه آقايان روحانيون و علما، در هر بخش و هرجا كه هستيد، بايد برعهده داشته باشيد،
همانهاست كه عرض شد. مجلس عزاى حسين عليهالصّلاةوالسّلام، مجلسى است كه بايد منشأ
معرفت باشد؛ محل جوشش آن سه ويژگى كه عرض كرديم باشد.
بيانات مقام معظم رهبرى در جمع
روحانيون استان «كهگيلويه و بوير احمد» در آستانه ماه محرّم 73/3/17
|
|