اين، يك عبرت عجيب در تاريخ است: آنجا
كه بزرگان مىترسند، آنجا كه دشمن چهره بسيار خشنى را از خود نشان مىدهد، آنجا
كه همه احساس مىكنند اگر وارد ميدان شوند ميدان غريبانهاى آنها را در خود خواهد
گرفت؛ آنجاست كه جوهرها و باطن افراد شناخته مىشود. در تمام دنياى اسلامى آن روز
- كه دنياى بزرگى بود و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند، آن روز
يك كشور بودند - با جمعيت بسيار زياد، كسى كه اين تصميم، عزم و جرأت را داشت كه در
مقابل دشمن بايستد، حسينبنعلى عليهالسّلام بود. بديهى بود كه وقتى مثل امام
حسينى حركت و قيام كند، عدّهاى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند. اگر چه
آنها هم، وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و چقدر شدت عمل وجود دارد، يكىيكى از
دور آن حضرت پراكنده شدند، و از هزار و اندى آدمى كه با امام حسين عليهالسّلام، از
مكه به راه افتاده، يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، در شب عاشورا تعدا اندكى
ماندند كه با مجموع آنچه كه روز عاشورا خودشان را به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر
شدند!
اين، مظلوميت است. اين مظلوميت، به معناى كوچكى و ذلّت نيست. امام حسين عليه
السّلام، عظيمترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است؛ چون او در چنين ميدانى ايستاد و
نترسيد و مجاهدت كرد. اما اين انسان بزرگ، به قدر عظمتش، مظلوميت دارد. همانقدر كه
بزرگ است، همان قدر هم مظلوم است؛ و با غربت هم به شهادت رسيد. فرق است بين آن
سرباز فداكار و انسان پرشورى كه به ميدان نبرد مىرود؛ مردم به نام او شعار مىدهند
و از او تمجيد مىكنند؛ ميدان اطراف او را انسانهاى پرشورى مثل خود او گرفتهاند؛
مىداند كه اگر مجروح يا شهيد شود، مردم با او چگونه با شور برخورد خواهند كرد، و
آن انسانى كه در چنان غربتى، در چنان ظلمتى، تنها، بدون ياور، بدون هيچگونه اميد
كمكى از طرف مردم، با وسعت تبليغات دشمن، مىايستد و مبارزه مىكند و تن به قضاى
الهى مىسپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مىشود. عظمت شهداى كربلا به اين است!
يعنى براى احساس تكليف، كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند؛
از تنهايى خود، احساس وحشت نكردند؛ كم بودن عدّه خود را مجوزّى براى گريختن از
مقابل دشمن قرار ندادند. اين است كه يك آدم را، يك رهبر را، يك ملت را عظمت
مىبخشد: نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن.
سيدالشهدا عليهالصّلاةوالسّلام، مىدانست كه بعد از شهادت او، دشمن تمام فضاى
جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات بر ضدّ او پر خواهد كرد. امام حسين عليه
السّلام، كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد. مى دانست دشمن چه خباثتهايى خواهد
كرد. درعين حال، اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او،
بالأخره دشمن را هم در كوتاه مدّت و هم در بلند مدّت شكست خواهد داد. و همينطور هم
شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين عليه السّلام، شكست خورد. كشته شدن، شكست
خوردن نيست. در جبهه جنگ آن كس كه كشته مىشود شكست نخورده است. آن كس كه به هدف
خود نمىرسد، شكست خورده است. هدف دشمنان امام حسين عليه السّلام، اين بود كه اسلام
و يادگارهاى نبوّت را از زمين براندازند. اينها شكست خوردند. چون اينطور نشد. هدف
امام حسين عليهالسّلام اين بود كه در برنامه يكپارچه دشمنان اسلام، كه همهجا را
به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند يا قصد داشتند درآوردند، رخنه ايجاد شود؛
اسلام و نداى مظلوميت و حقانيّت آن در همه جا سر داده شود و بالأخره دشمن اسلام،
مغلوب شود. و اين، شد. هم در كوتاه مدّت امام حسين عليهالسّلام پيروز شد و هم در
بلند مدّت. در كوتاه مدّت به اين ترتيب كه، خودِ اين قيام و شهادت مظلومانه و اسارت
خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنىاميّه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه
در دنياى اسلام - در مدينه و در مكه - پىدرپى حوادثى پيش آمد و بالأخره منجر به
نابودى سلسله آل ابىسفيان شد. به فاصله سه، چهار سال، سلسله آل ابىسفيان به كلّى
برافتاد و از بين رفت. چه كسى خيال مىكرد اين دشمنى كه امام حسين عليه السّلام را
مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده بود، آنطور مغلوب انعكاس فرياد آن امام شود؛ آن
هم در سه يا چهار سال؟! در دراز مدّت هم امام حسين عليهالسّلام پيروز شد. شما به
تاريخ اسلام نگاه كنيد و ببينيد چقدر دين در دنيا رشد كرد! چقدر اسلام ريشهدار شد!
چگونه ملتهاى اسلامى پديدار شدند و رشد كردند! علوم اسلامى پيشرفت كرد، فقه اسلامى
پيشرفت كرد و بالأخره بعد از گذشت قرنها، امروز، پرچم اسلام بر فراز بلندترين
بامهاى دنيا، در اهتزاز است. آيا يزيد و خانواده يزيد به اينكه اسلام اينطور،
روزبهروز رشد كند راضى بودند؟ آنها مىخواستند ريشه اسلام را بكَنند؛ مىخواستند
از قرآن و پيغمبر اسلام، اسمى باقى نگذارند. اما مىبينيم كه درست به عكس شد. پس،
آن مبارز و مجاهد فىسبيلاللَّه كه آنطور مظلومانه در مقابل دنيا ايستاد و خونش
ريخته شد و خاندانش به اسارت رفتند، از همه جهت، بر دشمن خود پيروز شد. اين، براى
ملتها يك درس است. لذاست كه از رهبران بزرگ دنياى معاصر - حتى آنهايى كه مسلمان هم
نيستند - نقل مىكنند كه گفتهاند: «ما راه مبارزه را، از حسينبنعلى عليه السّلام
ياد گرفتيم.» انقلاب خودِ ما هم يكى از همين مثالهاست. مردم ما هم از حسينبنعلى
عليه السّلام ياد گرفتند. فهميدند كه كشته شدن، دليل مغلوب شدن نيست. فهميدند كه در
مقابل دشمنِ علىالظّاهر مسلّط، عقب نشينى كردن، موجب بدبختى و روسياهى است. دشمن
هر چه با عظمت باشد، اگر جناح مؤمن و فئه مؤمنه، باتوكّل به خدا در مقابل او مجاهدت
كند ، بالأخره شكست با دشمن و پيروزى با فئه مؤمنه است. اين راملت ما هم فهميدند.
در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت
فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371
عاشوراپيامها و درسهايىدارد. عاشورا درس مىدهد كه براى حفظ دين، بايد فداكارى
كرد. درس مىدهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مىدهد كه در ميدان
نبرد حقّ و باطل، كوچك وبزرگ، زن ومرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيّت، با
همدر يك صف قرار مىگيرند. درس مىدهد كه جبهه دشمن با همه تواناييهاى ظاهرى،
بسيار آسيب پذير است. (همچنان كه جبهه بنىاميه، بهوسيله كاروان اسيران عاشورا، در
كوفه آسيب ديد، در شام آسيب ديد، در مدينه آسيب ديد، و بالأخره هم اين ماجرا، به
فناى جبهه سفيانى منتهى شد.) درس مىدهد كه در ماجراى دفاع از دين، از همه
چيزبيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بىبصيرتها فريب مىخورند. بىبصيرتهادرجبهه
باطل قرار مىگيرند؛ بدون اينكه خود بدانند. همچنان كه در جبهه ابنزياد، كسانى
بودند كه از فسّاق و فجّار نبودند، ولى از بىبصيرتها بودند.
اينها درسهاى عاشوراست. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را، از ذلّت به عزّت
برساند. همين درسها مىتواند جبهه كفر و استكبار را شكست دهد. درسهاى زندگى سازى
است.
در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371
«عبرتهاى عاشورا» : عاشورا يك صحنه عبرت است. انسان بايد به اين صحنه نگاه كند، تا
عبرت بگيرد. يعنى چه، عبرت بگيرد؟ يعنى خود رابا آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه
حال و در چه وضعيتى است؛ چه چيزى او را تهديد مىكند؛ چه چيزى براى او لازم است؟
اين را مىگويند «عبرت». شما اگر از جادهاى عبور كرديد و اتومبيلى را ديديد كه
واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده؛ مچاله شده و سرنشينانش نابود شدهاند،
مىايستيد و نگاه مىكنيد، براى اينكه عبرت بگيريد. معلوم شود كه چطور سرعتى، چطور
حركتى و چگونه رانندگىاى، به اين وضعيت منتهى مىشود. اين همنوع ديگرى از درس
است؛ اما درس از راه عبرت گيرى است. اين را قدرى بررسى كنيم.
اوّلين عبرتى كه در قضيه عاشورا ما را به خود متوجّه مىكند، اين است كه ببينيم چه
شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبر صلواتاللَّه و سلامه عليه، جامعه اسلامى به
آن حدّى رسيد كه كسى مثل امام حسين عليهالسّلام، ناچار شد براى نجات جامعه اسلامى،
چنين فداكارىاى بكند؟ اين فداكارى حسين بن على عليهالسّلام، يك وقت بعد از هزار
سال از صدراسلام است؛ يك وقت درقلب كشورها و ملتهاى مخالف و معاند بااسلام است؛ اين
يك حرفى است. اما حسينبنعلى عليهالسّلام، در مركزاسلام، در مدينه و مكه - مركز
وحى نبوى - وضعيتى ديد كه هر چه نگاه كرد چارهاى جز فداكارى نداشت؛ آن هم چنين
فداكارى خونينِ با عظمتى! مگر چه وضعى بود كه حسينبنعلى عليهالسّلام، احساس كرد
كه اسلام فقط با فداكارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟! عبرت
اينجاست. روزگارى رهبر و پيغمبر جامعه اسلامى، از همان مكه و مدينه پرچمها را
مىبست، به دست مسلمانها مىداد و آنها تا اقصى نقاط جزيزةالعرب و تا مرزهاى شام
مىرفتند؛ امپراتورى روم را تهديد مىكردند؛ آنها از مقابلشان مىگريختند و و
لشكريان اسلام پيروزمندانه برمىگشتند؛ كه در اين خصوص مىتوان به ماجراى «تبوك»
اشاره كرد. روزگارى در مسجد و معبر جامعه اسلامى، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و
پيغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آيات خدا را بر مردم مىخواند و مردم را موعظه مىكرد
وآنها را در جاده هدايت با سرعت پيش مىبرد. ولى چه شد كه همين جامعه، همين كشور و
همين شهرها، كارشان به جايى رسد و آنقدر از اسلام دور شدند كه كسى مثل يزيد برآنها
حكومت مىكرد؟! وضعى پيش آمد كه كسى مثل حسين بنعلى عليهالسّلام، ديد كه چارهاى
جزاين فداكارى عظيم ندارد! اين فداكارى، در تاريخ بىنظيراست. چه شد كه به چنين
مرحلهاى رسيدند؟ اين، آن عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجّه دقيق قرار
دهيم.
ما امروز يك جامعهاسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعهاسلامى، چه آفتى پيدا كرد كه
كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين
عليهالصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه او حكومت مىكرد، سرهاى پسرانش را بر نيزه
كردند و در آن شهر گرداندند؟! كوفه يك نقطه بيگانه از دين نبود! كوفه همان جايى بود
كه اميرالمؤمنين عليهالسّلام در بازارهاى آن راه مىرفت؛ تازيانه بر دوش
مىانداخت؛ مردم را امر به معروف و نهى از منكر مىكرد؛ فرياد تلاوت قرآن در
«آناءالليل و اطراف النهار» ازآن مسجد و آن تشكيلات بلند بود. اين، همان شهر بود كه
پس از گذشت سالهايى نه چندان طولانى در بازارش دختران و حرم اميرالمؤمنين
عليهالسّلام را، با اسارت مىگرداندند. در ظرف بيست سال چه شد كه به آنجا رسيدند؟
اگر بيمارىاى وجود دارد كه مىتواند جامعهاى را كه در رأسش كسانى مثل پيغمبراسلام
و اميرالمؤمنين عليهما السّلام بودهاند، در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند،
اين بيمارى، بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از آن بترسيم. امام بزرگوارما، اگر
خودرا شاگردى از شاگردان پيغمبر اكرم صلواتاللَّه و سلامه عليه محسوب مىكرد، سرِ
فخر به آسمان مىسود. امام، افتخارش به اين بود كه بتواند احكام پيغمبر را درك، عمل
و تبليغ كند. امام ما كجا، پيغمبر كجا؟! آن جامعه را پيغمبر ساخته بود و بعد از چند
سال به آن وضع دچار شد. اين جامعه ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار
نشود. عبرت، اينجاست! ما بايد آن بيمارى را بشناسيم؛ آن را يك خطر بزرگ بدانيم و
از آن اجتناب كنيم.
بهنظر من اين پيام عاشورا، از درسها و پيامهاى ديگر عاشورا براى ما امروز فورىتر
است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمد كه حسينبنعلى عليهالسّلام،
آقازاده اوّلِ دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين، پسر علىبنابىطالب
عليهالصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه پدر بزرگوارش بر مسند خلافت مىنشست، سر
بريدهاش گردانده شد و آب از آب تكان نخورد! از همان شهر آدمهايى به كربلا آمدند،
او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم اميرالمؤمنين عليهالسّلام را
به اسارت گرفتند!
حرف دراين زمينه، زياد است. من يك آيه از قرآن را در پاسخ به اين سؤال مطرح مىكنم.
قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمين معرفى مىكند. آن آيه اين است
كه مىفرمايد: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف يلقون
غيّا.» دو عامل، عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دورشدن از ذكر خدا
كه مظهر آن نماز است. فراموش كردن خدا و معنويّت؛ حساب معنويّت را از زندگى جدا
كردن و توجّه و ذكر و دعا و توسّل و طلب از خداى متعال و توكّل به خدا و محاسبات
خدايى را از زندگى كنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانيها رفتن؛
دنبال هوسها رفتن و در يك جمله: دنياطلبى. به فكر جمعآورى ثروت، جمعآورىمال و
التذاذ به شهوات دنيا افتادن. اينهارا اصل دانستن و آرمانها را فراموش كردن. اين،
درد اساسى وبزرگ است. ما هم ممكن است به اين درد دچار شويم. اگر در جامعهاسلامى،
آن حالت آرمانخواهى از بين برود يا ضعيف شود؛ هر كس به فكراين باشد كه كلاهش را از
معركه در ببرد و از ديگران در دنيا عقب نيفتد؛ اينكه «ديگرى جمع كرده است، ما هم
برويم جمع كنيم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح دهيم»، معلوم است
كه به اين درد دچار خواهيم شد.
نظام اسلامى، با ايمانها، با همّتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهميت دادن و
زنده نگهداشتنِ شعارها به وجود مىآيد و حفظ مى شود و پيش مىرود. شعارها را كم
رنگ كردن؛ اصول اسلام وانقلاب را مورد بىاعتنايى قراردادن و همه چيز را با محاسبات
مادّى مطرح كردن و فهميدن، جامعه رابه آنجا خواهد برد كه به چنان وضعى برسد.
آنها به آن وضع دچار شدند.روزگارى براى مسلمين، پيشرفت اسلام مطرح بود؛ رضاى خدا
مطرح بود؛ تعليم دين و معارف اسلامى مطرح بود؛ آشنايى با قرآن و معارف قرآن مطرح
بود؛ دستگاه حكومت، دستگاه اداره كشور، دستگاه زهد و تقوا وبىاعتنايى به زخارف
دنيا و شهوات شخصى بود و نتيجهاش آن حركت عظيمى شد كه مردم به سمت خدا كردند. در
چنان وضعيتى، شخصيّتى مثل علىبنابيطالب عليهالسّلام، خليفه شد. كسى مثل حسين بن
على عليهالسّلام شخصيت برجسته شد. معيارها در اينها، بيش از همه هست. وقتى معيار
خدا باشد، تقوا باشد، بىاعتنايى به دنيا باشد، مجاهدت در راه خداباشد؛ آدمهايى
كهاين معيارها را دارند، در صحنه عمل مىآيند و سر رشته كارها رابه دست مىگيرند و
جامعه، جامعهاسلامى مىشود. اما وقتىكه معيارهاى خدايى عوض شود، هر كس كه دنيا
طلبتراست، هر كس كه شهوترانتراست، هر كس كه براى به دست آوردن منافع شخصى
زرنگتراست، هر كس كه با صدق و راستى بيگانهتر است، بر سرِ كار مىآيد. آن وقت
نتيجه اين مىشود كه امثال عمربنسعد و شمر و عبيداللَّهبنزياد به رياست مىرسند
و كسى مثل حسينبنعلى عليهالسّلام، به مذبح مىرود، و در كربلا به شهادت مىرسد!
اين، يك حساب دو دو تا چهارتاست. بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در
جامعه عوض شود. اگر معيارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل
حسين بن على عليهالسّلام، بايد خونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پادارى در كار
دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويى و بىاعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت،
معلوماست كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار گيرد و كسى مثل عبيداللَّه، شخص
اوّل كشور عراق شود. همه كار اسلام اين بود كه اين معيارهاى باطل را عوض كند. همه
كار انقلاب ما هم اين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادّىِ جهانى بايستد و
آنها را عوض كند.
دنياى امروز، دنياى دروغ، دنياى زور، دنياى شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادّى
برارزشهاى معنوى است. اين دنياست! مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويّت در دنيا
روبه افول و ضعف بوده است. پولپرستها و سرمايهدارها تلاش كردهاند كه معنويّت را
از بين ببرند. صاحبان قدرت، يك نظام و بساط مادّىاى در دنيا چيدهاند كه در رأسش
قدرتى از همه دروغگوتر، فريبكارتر، بىاعتناتر بهفضايل انسانى و نسبت به انسانها
بيرحمتر مثل قدرت امريكاست. اين مىآيد در رأس و همين طور، مىآيند تا مراتبِ
پايينتر. اين، وضع دنياست. انقلاب اسلامى، يعنى زنده كردن دوباره اسلام؛ زندهكردن
«انّ اكرمكم عنداللَّه اتقيكم». اين انقلاب آمد تا اين بساط جهانى را، اين ترتيب
غلط جهانى را بشكند و ترتيب جديدى درست كند. اگر آن ترتيبِ مادّىِ جهانى باشد،
معلوم است كه شهوترانهاىِ فاسدِ رو سياه و گمراهى مثل محمّدرضا بايد در رأس كار
باشند و انسانِ با فضيلتِ منوّرى مثل امام بايد در زندان يا درتبعيد باشد! در چنان
وضعيتى، جاى امام در جامعه نيست. وقتى زور حاكم است، وقتى فساد حاكم است، وقتى دروغ
حاكم است و وقتى بىفضيلتى حاكم است، كسى كه داراى فضيلت است، داراى صدق است، داراى
نور است، داراى عرفان است و داراى توجّه به خداست، جايش در زندانها يادر مقتل ومذبح
يا در گودال قتلگاههاست. وقتى مثل امامى برسركارآمد، يعنى ورق برگشت؛ شهوترانى و
دنياطلبى به انزوا رفت، وابستگى و فساد به انزوا رفت، تقوى بالاى كار آمد، زهد روى
كار آمد، صفا و نورانيّت آمد، جهاد آمد، دلسوزى براى انسانها آمد، رحم و مروّت و
برادرى و ايثار و از خودگذشتگى آمد. امام كه بر سرِ كار مىآيد، يعنى اين خصلتها
مىآيد؛ يعنى اين فضيلتها مىآيد؛ يعنى اين ارزشها مطرح مىشود. اگراين ارزشها را
نگه داشتيد، نظام امامت باقى مىماند. آن وقت امثال حسينبنعلى عليهالصّلاة
والسّلام، ديگربه مذبح برده نمىشوند. اما اگر اينها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه
بسيجى را ازدست داديم چه؟ اگربه جاى توجّه به تكليف و وظيفه وآرمان الهى، به فكر
تجمّلات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را
- كه هيچ چيزنمىخواهد جز اينكه ميدانى باشد كه در راه خدا مجاهدت كند - درانزوا
انداختيم و آن آدمپرروىِ افزونخواهِ پرتوقّعِ بىصفاىِ بىمعنويّت را مسلّط كرديم
چه؟ آن وقت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصله بين رحلت نبىّاكرم
صلواتاللَّهوسلامهعليه و شهادت جگرگوشهاش پنجاه سال شد، در روزگار ما، اين
فاصله، خيلى كوتاهتر ممكن است بشود و زودتر از اين حرفها، فضيلتها و صاحبان فضايل
ما به مذبح بروند. بايد نگذاريم. بايد در مقابل انحرافى كهممكن است دشمن بر ما
تحميل كند، بايستيم.
پس، عبرتگيرى از عاشورا اين است كه نگذاريم روح انقلاب در جامعه منزوى و فرزند
انقلاب گوشهگير شود. عدّهاى مسائل را اشتباه گرفتهاند. امروز بحمداللَّه مسؤولين
دلسوز و علاقهمند و رئيسجمهور انقلابى و مؤمن بر سرِ كارند، و كشور را مىخواهند
بسازند. اما عدّهاى، سازندگى را با مادّيگرايى، اشتباه گرفتهاند. سازندگى چيزى
است، مادّيگرى چيز ديگرى است. سازندگى يعنى كشور آباد شود، و طبقات محروم به نوايى
برسند.
سالهاى سال، اين كشور را ويران كردهاند. بعد از انقلاب هم، به وسيله مهاجمين
خارجى، هشت سال، همان كار را ادامه دادند. اين كشور، بايد ساخته شود. اين سازندگى،
تلاش لازم دارد. از پايان جنگ تاامروز، هنوز سه سال و اندى مىگذرد.زمان زيادى از
پايان جنگ تا امروز نگذشته است. يك بمب در يكجا بيفتد، يك لحظه ويرانگرى است؛ اما
ساختن همان ويرانه، چقدر طول مىكشد؟! فرض كنيد ساختمانى، خانهاى، عمارت دو، سه
طبقهاى، دريك لحظه منفجر مىشود؛ اما دريك لحظه، ساخته نمىشود. يك كشور را هشت
سال ويران كردند. مگر شوخى است!؟ قبل از اين، خاندان منحوس پهلوى - كه لعنت خدا
برآنها و بركارگزاران و دستيارانشان، و لعنت خدا بر خانواده قاجار و
دستيارانشانباد - اين مملكت را ويران كردند. بعد كه انقلاب شد تا آن را بسازد، مگر
دشمنان توانستند تحمّل كنند!؟ امروز اسناد همكارى امريكا با عراق در جنگ تحميلى
عليه ما، در حال روشدن است. ما آن روز مىگفتيم؛ ما آن روز قاطعانه مىگفتيم كه شرق
و غرب از عراق حمايت مىكنند. اما يك عدّه كوته فكرهاى داخلى، انكار مىكردند و
مىگفتند به چه دليل؟ بفرماييد؛ اين هم دليل! امروز اسناد خود امريكاييها را
امريكاييها رو مىكنند و معلوم مىشود كه دراين چند سال، چه كمكهاى عظيمى به عراق
كردند. شرق و غرب با يكديگر همدست شدند؛ اين جنگ را بهراه انداختند و مملكت را
ويران كردند. بعد از سالها ويرانگرىِ حكّام فاسد پهلوى و قاجار وبعد از چند سال
ويرانگرىِ جنگ، اكنون دولت جمهورى اسلامى، به كمك مردم و كارگزاران و متخصّصين و
كاردانهايش، مىخواهد اين كشور را بسازد. اين، كارِ يك روز و دو روز نيست؛ كار يك
سال و دو سال هم نيست. اين همه مراكز مادىّ از بينرفته،اين همه امكان اشتغال نابود
شده...! اينها چيزى نيست كه ظرف مدت كوتاهى برگردد. اين را مىگويند «سازندگى».
اين، يك مجاهدت است، يك جهاد فى سبيلاللَّه است. هر كس كه در اين مجاهدت شركت كند،
جهاد كرده است. كسى كه در راه اداره و حفظ جامعه اسلامى - كه يك واجب بزرگ است -
گامى برداشته، خيلى با ارزش است. اما آن طرف قضيه، مادّيگرى است، مادّهپرستى است،
دنياطلبى است. آن، يك حرفِ ديگر است.
سازندگى، كارى بود كه علىبنابىطالب عليهالسّلام داشت؛ كه حتّى شايد در دوران
خلافت هم - كه حالا من اين را ترديد دارم. اما تا قبل از خلافت، قطعى است - با دست
خود نخلستان آباد مىكرد؛ زمين احيا مىكرد؛ درخت مىكاشت؛ چاه مىكند و آبيارى
مىكرد. اين، سازندگى است! دنياطلبى و مادّىطلبى، كارى است كه عبيداللَّه زياد و
يزيد مىكردند. آنها چه وقت چيزى را به وجود مىآوردند و مىساختند؟! آنها فانى
مىكردند؛ آنها مىخوردند؛ آنها تجمّلات را زياد مىكردند. اين دو را با هم اشتباه
نبايد كرد. امروز عدّهاى به اسم سازندگى خودشان را غرق در پول و دنيا و
مادّهپرستى مىكنند. اين سازندگى است؟! آنچه كه جامعه ما را فاسد مىكند، غرقشدن
در شهوات است؛ از دستدادن روح تقوا و فداكارى است؛ يعنى همان روحيهاى كه در
بسيجيهاست. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلتهاى اصلى انقلاب زنده بماند.
دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط - فرهنگ فساد و فحشا - سعى مىكند جوانهاى ما را از
مابگيرد. كارى كه دشمن از لحاظ فرهنگى مىكند، يك "تهاجمفرهنگى" بلكه بايد گفت يك
«شبيخون فرهنگى» يك «غارت فرهنگى» و يك «قتل عام فرهنگى» است. امروز دشمن اين كار
را با ما مىكند. چهكسى مىتواند ازاين فضيلتها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به
دنيا نبسته، دل به منافع شخصى نبسته و مىتواند بايستد و از فضيلتها دفاع كند. كسى
كه خودش آلوده و گرفتاراست كه نمىتواند از فضيلتها دفاع كند! اين جوان بااخلاص
مىتواند دفاع كند. اين جوان، از انقلاب، از اسلام، از فضايل و ارزشهاىاسلامى
مىتواند دفاع كند.لذا، چندى پيش گفتم: «همه امربه معروف و نهى از منكر كنند.» الآن
هم عرض مىكنم: نهى از منكر كنيد. اين، واجب است.اين، مسؤوليت شرعى شماست. امروز
مسؤوليت انقلابى و سياسى شما هم هست.
به من نامه مىنويسند؛ بعضى هم تلفن مىكنند و مىگويند: «مانهى از منكر مىكنيم.
اما مأمورين رسمى، طرف ما را نمىگيرند. طرف مقابل را مىگيرند!» من عرض مىكنم كه
مأمورين رسمى - چه مأمورين انتظامى و چه مأمورين قضايى - حق ندارند از مجرم دفاع
كنند. بايد از آمر و ناهى شرعى دفاع كنند. همه دستگاه حكومت مابايد ازآمربه معروف
وناهى از منكر دفاع كند.اين، وظيفه است.اگر كسى نماز بخواند و كس ديگرى به نمازگزار
حمله كند، دستگاههاى ما از كداميك بايد دفاع كنند؟ از نمازگزار يااز آن كسى كه
سجّاده رااز زير پاى نمازگزار مىكشد؟ امر به معروف و نهى از منكر نيز همينطور
است. امر به معروف هم مثل يعنى امر به معروف ونهى از منكر، در مقياس وسيع و عمومى
خود، حتى از جهاد بالاتراست؛ چون پايه دين رامحكم مىكند. اساس جهاد راامربه معروف
ونهىازمنكراستوار مىكند. مگر مأمورين و مسؤولين ما مىتوانند آمربه معروف وناهى
از منكر را باديگران مساوى قرار دهند؛ چه رسد به اينكه نقطه مقابلاو را تأييد
كنند!؟ البته جوان حزباللّهى هم بايد باهوش باشد. بايد چشمهايش رابازكند و نگذارد
كسى در صفوف او رخنه كند و بهنام امربه معروف ونهىازمنكر، فسادى ايجاد نمايد كه
چهره حزباللَّه را خراب كند. بايد مواظب باشيد. اين، به عهده خودتان است. من يقين
دارم - و تجربههاى اين چندسال هم نشان داده - تانيروهاى مؤمن وحزبالّلهى براى
انجامِ كارى به ميدان مىآيند، يك عدّه عناصر بدلى و دروغين، با نام اينها در
گوشهاى فسادى ايجاد مىكنند تا ذهن مسؤولين را نسبت به نيروهاى مؤمن و حزبالّلهى
و مردمى چركين كنند. مواظب باشيد. مسأله امر به معروف و نهىازمنكر، مثل مسأله
نمازاست. يادگرفتنى است. بايد برويد ياد بگيريد. مسأله دارد كه كجا و چگونه بايد
امر به معروف ونهىاز منكر كرد؟ البته من عرض مىكنم - قبلاً هم گفتهام - در
جامعهاسلامى، تكليف عامه مردم، امربه معروف ونهىاز منكر با لسان است؛ با زبان.
اگر كار به برخورد بكشد، آن ديگر تكليف مسؤولين است. آنها بايد وارد شوند. اما امر
به معروف و نهى از منكر زبانى، مهمتر است. عاملى كه جامعه رااصلاح مىكند، همين نهى
از منكر زبانى است. به آن آدم بدكار، به آن آدم خلافكار، به آن آدمى كه اشاعه فحشا
مىكند، به آن آدمى كه مىخواهد قبح گناه را از جامعه ببرد، مردم بايد بگويند.
دهنفر، صدنفر، هزارنفر! افكارعمومى روى وجود و ذهن او بايد سنگينى كند. اين،
شكنندهترين چيزهاست. همين نيروهاى مؤمن و بسيجى و حزبالّلهى؛ يعنى همين عامه مردم
مؤمن؛ يعنى همين اكثريّت عظيم كشور عزيز ما؛ همينهايى كه جنگ را اداره كردند؛
همينهايى كه از اوّل انقلاب تا به حال با همه حوادث مقابله كردند، در اين مورد
مهمترين نقش را مىتوانند داشته باشند. همين نيروهاى مردمى، كه اگر نبودند - اين
بسيج اگر نبود، اين نيروى عظيم حزب اللَّه اگر نبود - در جنگ هم شكست مىخورديم؛ در
مقابل دشمنان گوناگون هم دراين چندسال شكست مىخورديم و آسيبپذير بوديم. كارخانه
ما را مىخواستند به تعطيلى بكشانند؛ نيروى حزبالّلهى از داخل كارخانه مىزد به
سينهشان. مزرعه ما را در اوايل انقلاب مىخواستند آتش بزنند؛ نيروى حزبالّلهى از
همان وسط بيابانها و روستاها و مزارع، مىزد توى دهانشان. خيابانها را مىخواستند
به اغتشاش بكشند؛ نيروى حزبالّلهى مىآمد سينه سپرمىكرد و در مقابلشان مىايستاد.
جنگ هم كه معلوم است! اين، آن نيروى اصلى كشوراست. نظام اسلامى متّكى به اين
نيروست. اگر مردم؛ يعنى همين نيروهاىمؤمن و حزباللّهى، با نظام باشند، با دولت
باشند - كه هستند بحمداللَّه - اگراين نيروى عظيم و اين نيروى بزرگ شكست ناپذير
مردمى در كنار مسؤولين و پشت سر مسؤولين باشد - كه بحمداللَّه هست هيچ قدرتى
نمىتواند با جمهورىاسلامى مقابله كند.
دشمنان ما، ازاين مىترسند. در تبليغات جهانى، بلندگوهاى امريكايى و صهيونيستى،
الان مدتى است كه جمهورى اسلامىايران رابه نظاميگرى وافزايش سلاح متّهم مىكنند!
مىگويند: «ايران سلاحهاى كشتار جمعى دارد! اينها سلاحهاى اتمى درست مىكنند! از
فلان جا كلاهك اتمى آوردهاند!» حرفهايى كه هرعاقلى در دنيا، اگر تأمّل كند،
مىفهمد دروغ است.بمباتم چيزى است كه بشودبى سرو صدا از يك كشور به كشورى منتقلش
كرد؟! مىفهمند دروغ است؛ مىدانند دروغ است؛ شايعه درست مىكنند. براى اينكه از
نظاماسلامى چهرهاى بسازند كه گويى با صلح و استقرار صلح در دنيا مخالف است. يكى
از تلاشهاى خباثت آميز امريكا و صهيونيستها عليه جمهورىاسلامى، اين است. من
مىگويم: شما اشتباه كردهايد. شما اشتباه كردهايد كه خيال كردهايد قدرت
جمهورىاسلامى درايناست كه در داخل، بمب اتمى فراهم كند يابسازد. اينهانيست. اگر
اين بود كه جمهورىاسلامى حالا بخواهد مثلاً يك بمب اتمى درست كند، صدهايش
راكشورهاىبزرگ دارند. اگركسى بابمب اتم مىتوانست بر كسى پيروز شود، امريكا و
شوروى سابق وبقيه قدرتهاى خبيث دنيا، تا به حال صد بار جمهورىاسلامى رااز بين برده
بودند. چيزى كه به يك نظام قدرت مىدهد، بمباتم نيست. قدرت نظاماسلامى - كه
امريكا و شوروى سابق و بقيه قدرتهاى ريز و درشت عالم تا امروزنتوانستهاند ونخواهند
توانست با آن مقابله كنند - قدرت ايمان نيروهاى حزباللَّه است.
جمهورىاسلامى بايد اين نيرو را حفظ كند.اين قدرت عظيم رابايد حفظ كند.شما جوانها
بايد دائم در صحنه باشيد. بايد دائم نشان دهيد كه جمهورىاسلامى آسيبناپذيراست.
نيروىمؤمنِ بسيج و نيروهاى حزبالّلهى در سرتاسركشور و آحاد مؤمن دراين كشور، بايد
كارى كنند كه اميد امريكا و صهيونيستها وبقيه قدرتهاى دشمن از جمهورىاسلامى به
كلّى قطع شود.
در ديدار فرماندهان و دستههاى عاشوراى
نيروهاى مقاومت بسيج ، در سالروز شهادت امام سجّاد(ع)22/4/1371
من، يك وقت درباره عبرتهاى ماجراى امام حسين صحبتهايى كردم و گفتم كه ما از اين
حادثه، غير از درسهايى كه مىآموزيم؛ عبرتهايى نيز مىگيريم. «درسها» به ما
مىگويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مىگويند كه چه حادثهاى اتّفاق
افتاده و چه واقعهاى ممكن است اتّفاق بيفتد.
عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعه اسلامى؛ آن هم
جامعهاى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اين
پيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهى
و با حكمت بىانتها و بىمثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرده است و
بعد باز در فاصلهاى، حكومت على بن ابىطالب بر همين جامعه جريان داشته است و مدينه
و كوفه، به نوبت پايگاه اين حكومت عظيم قرار گرفتهاند؛ چه حادثهاى اتّفاق افتاده
و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شده است كه بعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر
و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهما السّلام، در همين جامعه و بين همين مردم،
كسى مثل حسين بن على را با آن وضع به شهادت مىرسانند؟!
چه اتّفاقى افتاد و چطور چنين واقعهاى ممكن است رخ دهد؟ آن هم نه يك پسر بى نام و
نشان؛ بل كودكى كه پيامبر اكرم، او را در آغوش خود مىگرفت، با او روى منبر مىرفت
و براى مردم صحبت مىكرد. او پسرى بود كه پيامبر دربارهاش فرمود: «حسين منّى و انا
من حسين». رابطه بين اين پدر و پسر، اين گونه مستحكم بوده است. آن پسرى كه در زمان
حكومت اميرالمؤمنين، يكى از اركان حكومت در جنگ و صلح بود و در سياست مثل خورشيدى
مىدرخشيد. آن وقت، كار آن جامعه به جايى برسد كه همين انسان بارز و فرزند پيامبر،
با آن عمل و تقوا و شخصيت فاخر و عزّت و با آن حلقه درس در مدينه و آن همه اصحاب و
ياران علاقه مند و ارادتمند و آن همه شيعيان در نقاط مختلف دنياى اسلام را با آن
وضعيت فجيع محاصره كنند و تشنه نگه دارند و بكشند و نه فقط خودش، بلكه همه مردانش و
حتّى بچه ششماهه را قتل عام كنند و بعد هم زن و بچه اينها را مثل اسراى جنگى اسير
كنند و شهر به شهر بگردانند. قضيه چيست و چه اتّفاقى افتاده بود؟ اين، آن عبرت است.
در جمع فرماندهان، مسؤولان و پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامىو نيروى انتظامى و
جمعى از جانبازان انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار 5/10/74
در مباحث مربوط به عاشورا، سه بحثِ عمده وجود دارد:
يكى بحث علل و انگيزههاى قيام امام حسين عليهالسّلام است، كه چرا امام حسين قيام
كرد؛ يعنى تحليل دينى و علمى و سياسى اين قيام. در اين زمينه، ما قبلاً تفصيلاً
عرايضى عرض كردهايم؛ فضلا و بزرگان هم بحثهاى خوبى كردهاند. امروز وارد آن بحث
نمىشويم.
بحث دوم، بحث درسهاى عاشوراست كه يك بحث زنده و جاودانه و هميشگى است و مخصوص زمان
معيّنى نيست. درس عاشورا، درس فداكارى و ديندارى و شجاعت و مواسات و درس قيام للَّه
و درس محبّت و عشق است. يكى از درسهاى عاشورا، همين انقلاب عظيم و كبيرى است كه شما
ملت ايران پشت سر حسين زمان و فرزند ابىعبداللَّه الحسين عليهالسّلام انجام
داديد. خود اين، يكى از درسهاى عاشورا بود. در اين زمينه هم من امروز هيچ بحثى
نمىكنم.
بحث سوم، دربارهى عبرتهاى عاشوراست كه چند سال قبل از اين، ما اين مسأله را مطرح
كرديم كه عاشورا غير از درسها، عبرتهايى هم دارد. بحث عبرتهاى عاشورا مخصوص زمانى
است كه اسلام حاكميت داشته باشد. حداقل اين است كه بگوييم عمده اين بحث، مخصوص به
اين زمان است؛ يعنى زمان ما و كشور ما، كه عبرت بگيريم.
ما قضيه را اينگونه طرح كرديم كه چطور شد جامعه اسلامى به محوريّت پيامبر
عظيمالشّأن، آن عشق مردم به او، آن ايمان عميق مردم به او، آن جامعه سرتاپا حماسه
و شور دينى و آن احكامى كه بعداً مقدارى درباره آن عرض خواهم كرد، همين جامعه ساخته
و پرداخته، همان مردم، حتّى بعضى همان كسانى كه دورههاى نزديك به پيامبر را ديده
بودند، بعد از پنجاه سال كارشان به آنجا رسيد كه جمع شدند، فرزند همين پيامبر را
با فجيعترين وضعى كشتند؟! انحراف، عقبگرد، برگشتن به پشت سر، از اين بيشتر چه
مىشود؟!
زينب كبرى سلاماللَّهعليها در بازار كوفه، آن خطبه عظيم را اساساً بر همين محور
ايراد كرد: «يا اهل الكوفه، يا اهل الختل و الغدر، أتبكون؟!». مردم كوفه وقتى كه
سرِ مبارك امام حسين را بر روى نيزه مشاهده كردند و دختر على را اسير ديدند و فاجعه
را از نزديك لمس كردند، بنا به ضجّه و گريه كردند. فرمود: «أتبكون؟!»؛ گريه
مىكنيد؟! «فلا رقات الدمعه ولاهدئت الرنه»؛ گريهتان تمامى نداشته باشد. بعد
فرمود: «انّما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا تتّخذون ايمانكم دخلاً
بينكم». اين، همان برگشت است؛ برگشت به قهقرا و عقبگرد. شما مثل زنى هستيد كه پشمها
يا پنبهها را با مغزل نخ مىكند؛ بعد از آن كه اين نخها آماده شد، دوباره شروع
مىكند نخها را از نو باز كردن و پنبه نمودن! شما در حقيقت نخهاى رشته خود را پنبه
كرديد. اين، همان برگشت است. اين، عبرت است. هر جامعه اسلامى، در معرض همين خطر
هست.
امام خمينىِ عزيز بزرگ ما، افتخار بزرگش اين بود كه يك امّت بتواند عامل به سخن آن
پيامبر باشد. شخصيت انسانهاى غير پيامبر و غير معصوم، مگر با آن شخصيت عظيم قابل
مقايسه است؟ او، آن جامعه را به وجود آورد و آن سرانجام دنبالش آمد. آيا هر جامعه
اسلامى، همين عاقبت را دارد؟ اگر عبرت بگيرند، نه؛ اگر عبرت نگيرند، بله. عبرتهاى
عاشورا اينجاست.
ما مردم اين زمان، بحمداللَّه به فضل پروردگار، اين توفيق را پيدا كردهايم كه آن
راه را مجدّداً برويم و اسم اسلام را در دنيا زنده كنيم و پرچم اسلام و قرآن را
برافراشته نماييم. در دنيا اين افتخار نصيب شما ملت شد. اين ملت تا امروز هم كه
تقريباً بيست سال از انقلابش گذشته است، قرص و محكم در اين راه ايستاده و رفته است.
اما اگر دقّت نكنيد، اگر مواظب نباشيم، اگر خودمان را آنچنان كه بايد و شايد، در
اين راه نگه نداريم، ممكن است آن سرنوشت پيش بيايد. عبرت عاشورا، اينجاست.
حال من مىخواهم مقدارى درباره موضوعى كه چند سال پيش آن را مطرح كردم و بحمداللَّه
ديدم فضلا درباره آن بحث كردند، تحقيق كردند، سخنرانى كردند و مطلب نوشتند، با
توسّع صحبت كنم. البته بحث كامل در اين مورد، بحث نمازجمعه نيست؛ چون طولانى است و
انشاءاللَّه اگر عمرى داشته باشم و توفيقى پيدا كنم، در جلسهاى غير نمازجمعه، اين
موضوع را مفصّل با خصوصيّاتش بحث خواهم كرد. امروز مىخواهم يك گذر اجمالى به اين
مسأله بكنم و اگر خدا توفيق دهد، در واقع يك كتاب را در قالب يك خطبه بريزم و به
شما عرض كنم.
اوّلاً حادثه را بايد فهميد كه چقدر بزرگ است، تا دنبال عللش بگرديم. كسى نگويد كه
حادثه عاشورا، بالاخره كشتارى بود و چند نفر را كشتند. همانطور كه همه ما در زيارت
عاشورا مىخوانيم: «لقد عظمت الرّزيّه و جلّت و عظمت المصيبة»(5)، مصيبت، خيلى بزرگ
است. رزيّه، يعنى حادثه بسيار بزرگ. اين حادثه، خيلى عظيم است. فاجعه، خيلى تكان
دهنده و بىنظير است.
براى اين كه قدرى معلوم شود كه اين حادثه چقدر عظيم است، من سه دوره كوتاه را از
دورههاى زندگى حضرت ابىعبداللَّهالحسين عليهالسّلام اجمالاً مطرح مىكنم. شما
ببينيد اين شخصيتى كه انسان در اين سه دوره مىشناسد، آيا مىتوان حدس زد كه كارش
به آنجا برسد كه در روز عاشورا يك عده از امّت جدّش او را محاصره كنند و با اين
وضعيت فجيع، او و همه ياران و اصحاب و اهل بيتش را قتلعام كنند و زنانشان را اسير
بگيرند؟
اين سه دوره، يكى دوران حيات پيامبر اكرم است. دوم، دوران جوانى آن حضرت، يعنى
دوران بيستوپنجساله تا حكومت اميرالمؤمنين است. سوم، دوران فترت بيست ساله بعد از
شهادت اميرالمؤمنين تا حادثه كربلاست.
در دوران حيات پيامبر اكرم، امام حسين عبارت است از كودك نور ديده سوگلى پيامبر.
پيامبر اكرم دخترى به نام فاطمه دارد كه همه مردم مسلمان در آن روز مىدانند كه
پيامبر فرمود: «انّ اللَّه ليغضب لغضب فاطمة»؛ اگر كسى فاطمه را خشمگين كند، خدا را
خشمگين كرده است. «و يرضى لرضاها»؛ اگر كسى او را خشنود كند، خدا را خشنود كرده
است. ببينيد، اين دختر چقدر عظيمالمنزله است كه پيامبر اكرم در مقابل مردم و در
ملأ عام، راجع به او اينگونه حرف مىزند. اين مسألهاى عادّى نيست.
پيامبر اكرم اين دختر را در جامعه اسلامى به كسى داده است كه از لحاظ افتخارات، در
درجه اعلاست؛ يعنى علىبنابىطالب عليهالسّلام. او، جوان، شجاع، شريف، از همه
مؤمنتر، از همه باسابقهتر، از همه شجاعتر و در همه ميدانها حاضر است. كسى است كه
اسلام به شمشير او مىگردد؛ هر جايى كه همه در مىمانند، اين جوان جلو مىآيد،
گرهها را باز مىكند و بنبستها را مىشكند. اين داماد محبوب عزيزى كه محبوبيت او
نه به خاطر خويشاوندى، بلكه به خاطر عظمت شخصيت اوست، همسر نوديده پيامبر است.
كودكى از اينها متولّد شده است و او حسينبنعلى است.
البته همه اين حرفها درباره امام حسن عليهالسّلام هم هست؛ اما من حالا بحثم راجع
به امام حسين عليهالسّلام است؛ عزيزترين عزيزان پيامبر؛ كسى كه رئيس دنياى اسلام،
حاكم جامعه اسلامى و محبوب دل همه مردم، او را در آغوش مىگيرد و به مسجد مىبرد.
همه مىدانند كه اين كودك، محبوب دلِ اين محبوبِ همه است. او روى منبر مشغول خطبه
خواندن است كه اين كودك، پايش به مانعى مىگيرد و به زمين مىافتد. پيامبر از منبر
پايين مىآيد، او را در بغل مىگيرد و آرامش مىكند. ببينيد؛ مسأله اين است.
پيامبر درباره امام حسن و امام حسينِ شش، هفت ساله فرمود: «سيّدى شباب اهل الجنّه»؛
اينها سرور جوانان بهشتند. اينها كه هنوز كودكند، جوان نيستند؛ اما پيامبر
مىفرمايد سرور جوانان اهل بهشتند. يعنى در دوران شش، هفت سالگى هم در حدّ يك جوان
است؛ مىفهمد، درك مىكند، عمل مىكند، اقدام مىكند، ادب مىورزد و شرافت در همه
وجودش موج مىزند. اگر آن روز كسى مىگفت كه اين كودك به دست امّت همين پيامبر،
بدون هيچگونه جرم و تخلّفى به قتل خواهد رسيد، براى مردم غيرقابل باور بود؛ همچنان
كه پيامبر فرمود و گريه كرد و همه تعجّب كردند كه يعنى چه؛ مگر مىشود؟!
دوره دوم، دوره بيستوپنجساله بعد از وفات پيامبر تا حكومت اميرالمؤمنين است. حسينِ
جوان، بالنده، عالم و شجاع است. در جنگها شركت مىجويد، در كارهاى بزرگ دخالت
مىكند، همه او را به عظمت مىشناسند؛ نام بخشندگان كه مىآيد، همه چشمها به سوى او
برمىگردد. در هر فضيلتى، در ميان مسلمانان مدينه و مكه، هر جايى كه موج اسلام رفته
است، مثل خورشيدى مىدرخشد. همه براى او احترام قائلند. خلفاى زمان، براى او و
برادرش احترام قائلند و در مقابل او، تعظيم و تجليل و تبجيل و تجليل مىكنند و نامش
را به عظمت مىآورند. جوان نمونه دوران، و محترم پيش همه. اگر آن روز كسى مىگفت كه
همين جوان، به دست همين مردم كشته خواهد شد، هيچ كس باور نمىكرد.
دوره سوم، دوره بعد از شهادت اميرالمؤمنين است؛ يعنى دوره غربت اهل بيت. امام حسن و
امام حسين عليهماالسّلام باز در مدينهاند. امام حسين، بيست سال بعد از اين مدت، به
صورت امام معنوى همه مسلمان، مفتى بزرگ همه مسلمانان، مورد احترام همه مسلمانان،
محل ورود و تحصيل علم همه، محل تمسّك و توسّل همه كسانى كه مىخواهند به اهل بيت
اظهار ارادتى بكنند، در مدينه زندگى كرده است. شخصيت محبوب، بزرگ، شريف، نجيب، اصيل
و عالم. او به معاويه نامه مىنويسد؛ نامهاى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنويسد،
جزايش كشته شدن است. معاويه باعظمتِ تمام اين نامه را مىگيرد، مىخواند، تحمّل
مىكند و چيزى نمىگويد. اگر در همان اوقات هم كسى مىگفت كه در آينده نزديكى، اين
مرد محترم شريفِ عزيزِ نجيب - كه مجسّمكننده اسلام و قرآن در نظر هر بيننده است -
ممكن است به دست همين امّت قرآن و اسلام كشته شود - آن هم با آن وضع - هيچكس تصوّر
هم نمىكرد؛ اما همين حادثه باورنكردنى، همين حادثه عجيب و حيرتانگيز، اتّفاق
افتاد. چه كسانى كردند؟ همانهايى كه به خدمتش مىآمدند و سلام و عرض اخلاص هم
مىكردند. اين يعنى چه؟ معنايش اين است كه جامعه اسلامى در طول اين پنجاه سال، از
معنويت و حقيقت اسلام تهى شده است. ظاهرش اسلامى است؛ اما باطنش پوك شده است. خطر
اينجاست. نمازها برقرار است، نماز جماعت برقرار است، مردم هم اسمشان مسلمان است و
عدّهاى هم طرفدار اهلبيتند!
البته من به شما بگويم كه در همه عالم اسلام، اهل بيت را قبول داشتند؛ امروز هم
قبول دارند و هيچ كس در آن ترديد ندارد. حبّ اهل بيت در همه عالم اسلام، عمومى است؛
الان هم همينطور است. الان هم هر جاى دنياى اسلام برويد، اهل بيت را دوست
مىدارند. آن مسجدى كه منتسب به امام حسين عليهالسّلام است و مسجد ديگرى كه در
قاهره منتسب به حضرت زينب است، ولوله زوّار و جمعيت است. مردم مىروند قبر را زيارت
مىكنند، مىبوسند و توسّل مىجويند.
همين يكى، دو سال قبل از اين، كتابى جديد - نه قديمى؛ چون در كتابهاى قديمى خيلى
هست - براى من آوردند، كه اين كتاب درباره معناى اهل بيت نوشته شده است. يكى از
نويسندگان فعلى حجاز تحقيق كرده و در اين كتاب اثبات مىكند كه اهل بيت، يعنى على،
فاطمه، حسن و حسين. حالا ما شيعيان كه اين حرفها جزو جانمان است؛ اما آن برادر
مسلمان غيرشيعه اين را نوشته و نشر كرده است.اين كتاب هم هست، من هم آن را دارم و
لابد هزاران نسخه از آن چاپ شده و پخش گرديده است.
بنابراين، اهلبيت محترمند؛ آن روز هم در نهايت احترام بودند؛ اما در عين حال وقتى
جامعه تهى و پوك شد، اين اتّفاق مىافتد. حالا عبرت كجاست؟ عبرت اينجاست كه چه كار
كنيم جامعه آنگونه نشود. ما بايد بفهميم كه آنجا چه شد كه جامعه به اينجا رسيد.
اين، آن بحث مشروح و مفصّلى است كه من مختصرش را مىخواهم عرض كنم.
اوّل به عنوان مقدّمه عرض كنم: پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه خطوط اصلى آن
چند چيز بود. من درميان اين خطوط اصلى، چهار چيز را عمده يافتم: اوّل، معرفت شفّاف
و بىابهام؛ معرفت نسبت به دين، معرفت نسبت به احكام، معرفت نسبت به جامعه، معرفت
نسبت به تكليف، معرفت نسبت به خدا، معرفت نسبت به پيامبر، معرفت نسبت به طبيعت.
همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعه اسلامى را در قرن چهارم
هجرى به اوج تمدّن علمى رساند. پيامبر نمىگذاشت ابهام باشد. در اين زمينه، آيات
عجيبى از قرآن هست كه مجال نيست الان عرض كنم. در هر جايى كه ابهامى به وجود
مىآمد، يك آيه نازل مىشد تا ابهام را برطرف كند.
خطّ اصلى دوم، عدالت مطلق و بىاغماض بود. عدالت در قضاوت، عدالت در برخورداريهاى
عمومى و نه خصوصى - امكاناتى كه متعلّق به همه مردم است و بايد بين آنها باعدالت
تقسيم شود - عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و مسوؤليتدهى و مسؤوليت
پذيرى. البته عدالت، غير از مساوات است؛ اشتباه نشود. گاهى مساوات، ظلم است. عدالت،
يعنى هر چيزى را به جاى خود گذاشتن و به هر كسى حقّ او را دادن. آن عدل مطلق و
بىاغماض بود. در زمان پيامبر، هيچ كس در جامعه اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود.
سوم، عبوديّت كامل و بىشريك در مقابل پروردگار؛ يعنى عبوديّت خدا در كار و عمل
فردى، عبوديّت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد، تا عبوديّت در ساخت جامعه، در
نظام حكومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم بر مبناى عبوديّت خدا كه
اين هم تفصيل و شرح فراوانى دارد.
چهارم، عشق و عاطفه جوشان. اين هم از خصوصيّات اصلى جامعه اسلامى است؛ عشق به خدا،
عشق خدا به مردم؛ «يحبّهم و يحبّونه»، «ان اللَّه يحبّ التّوابين و يحبّ
المتطهّرين»، «قل ان كنتم تحبّون اللَّه فاتّبعونى يحببكم اللَّه». محبت، عشق، محبت
به همسر، محبّت به فرزند، كه مستحبّ است فرزند را ببوسى؛ مستحّب است كه به فرزند
محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به همسرت عشق بورزى و محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به
برادران مسلمان محبّت كنى و محبّت داشته باشى؛ محبّت به پيامبر، محبّت به اهل بيت؛
«الاّ المودّة فى القربى».
پيامبر اين خطوط را ترسيم كرد و جامعه را بر اساس اين خطوط بنا نمود. پيامبر حكومت
را ده سال همينطور كشاند. البته پيداست كه تربيت انسانها كار تدريجى است؛ كار دفعى
نيست. پيامبر در تمام اين ده سال تلاش مىكرد كه اين پايهها استوار و محكم شود و
ريشه بدواند؛ اما اين ده سال، براى اين كه بتواند مردمى را كه درست برضدّ اين
خصوصيّات بار آمدند، متحوّل كند، زمان خيلى كمى است. جامعه جاهلى، در همه چيزش عكس
اين چهار مورد بود؛ مردم معرفتى نداشتند، در حيرت و جهالت زندگى مىكردند، عبوديّت
هم نداشتند؛ طاغوت بود، طغيان بود، عدالتى هم وجود نداشت؛ همهاش ظلم بود، همهاش
تبعيض بود - كه اميرالمؤمنين در نهجالبلاغه در تصوير ظلم و تبعيض دوران جاهليت،
بيانات عجيب و شيوايى دارد، كه واقعاً يك تابلوِ هنرى است؛ «فى فتن داستهم باخفافها
و وطئتهم باظلافها» - محبّت هم نبود، دختران خود را زير خاك مىكردند، كسى را از
فلان قبيله بدون جرم مىكشتند - «تو از قبيله ما يكى را كشتى، ما هم بايد از قبيله
شما يكى را بكشيم!» - حالا قاتل باشد، يا نباشد؛ بىگناه باشد، يا بىخبر باشد؛
جفاى مطلق، بىرحمى مطلق، بىمحبّتى و بىعاطفگى مطلق.
مردمى را كه در آن جوّ بار آمدند، مىشود در طول ده سال تربيت كرد، آنها را انسان
كرد، آنها را مسلمان كرد؛ اما نمىشود اين را در اعماق جان آنها نفوذ داد؛ بخصوص
آنچنان نفوذ داد كه بتوانند به نوبه خود در ديگران هم همين تأثير را بگذارند.
مردم پىدرپى مسلمان مىشدند. مردمى بودند كه پيامبر را نديده بودند. مردمى بودند
كه آن ده سال را درك نكرده بودند. اين مسأله «وصايت»ى كه شيعه به آن معتقد است، در
اينجا شكل مىگيرد. وصايت، جانشينى و نصب الهى، سرمنشأش اينجاست؛ براى تداوم آن
تربيت است، والّا معلوم است كه اين وصايت، از قبيل وصايتهايى كه در دنيا معمول است،
نيست، كه هر كسى مىميرد، براى پسر خودش وصيت مىكند. قضيه اين است كه بعد از
پيامبر، برنامههاى او بايد ادامه پيدا كند.
حالا نمىخواهيم وارد بحثهاى كلامى شويم. من مىخواهم تاريخ را بگويم و كمى تاريخ
را تحليل كنم، و بيشترش را شما تحليل كنيد. اين بحث هم متعلّق به همه است؛ صرفاً
مخصوص شيعه نيست. اين بحث، متعلّق به شيعه و سنّى و همه فِرَق اسلامى است. همه بايد
به اين بحث توجّه كنند؛ چون اين بحث براى همه مهم است.
و اما ماجراهاى بعد از رحلت پيامبر. چه شد كه در اين پنجاه سال، جامعه اسلامى از آن
حالت به اين حالت برگشت؟ اين اصل قضيه است، كه متن تاريخ را هم بايستى در اينجا
نگاه كرد. البته بنايى كه پيامبر گذاشته بود، بنايى نبود كه به زودى خراب شود؛ لذا
در اوايلِ بعد از رحلت پيامبر كه شما نگاه مىكنيد، همه چيز - غير از همان مسأله
وصايت - سرجاى خودش است: عدالتِ خوبى هست، ذكْرِ خوبى هست، عبوديّت خوبى هست. اگر
كسى به تركيب كلى جامعه اسلامى در آن سالهاى اوّل نگاه كند، مىبيند كه علىالظّاهر
چيزى به قهقرا نرفته است. البته گاهى چيزهايى پيش مىآمد؛ اما ظواهر، همان
پايهگذارى و شالودهريزى پيامبر را نشان مىدهد. ولى اين وضع باقى نمىماند. هر چه
بگذرد، جامعه اسلامى بتدريج به طرف ضعف و تهىشدن پيش مىرود.
ببينيد، نكتهاى در سوره مباركه حمد هست كه من مكرّر در جلسات مختلف آن را عرض
كردهام. وقتى كه انسان به پروردگار عالم عرض مىكند «اهدنا الصّراط المستقيم»- ما
را به راه راست و صراط مستقيم هدايت كن - بعد اين صراط مستقيم را معنا مىكند:
«صراط الّذين انعمت عليهم»؛ راه كسانى كه به آنها نعمت دادى. خدا به خيليها نعمت
داده است؛ به بنى اسرائيل هم نعمت داده است: «يا بنىاسرائيل اذكروا نعمتى الّتى
انعمت عليكم». نعمت الهى كه مخصوص انبيا و صلحا و شهدا نيست: «فاولئك مع الّذين
انعماللَّه عليهم من النّبيّين والصّدّيقين والشّهداء والصّالحين». آنها هم نعمت
داده شدهاند؛ اما بنىاسرائيل هم نعمت داده شدهاند.
كسانى كه نعمت داده شدهاند، دوگونهاند:
يك عدّه كسانى كه وقتى نعمت الهى را دريافت كردند، نمىگذارند كه خداى متعال بر
آنها غضب كند و نمىگذارند گمراه شوند. اينها همانهايى هستند كه شما مىگوييد خدايا
راه اينها را به ما هدايت كن. «غيرالمغضوب عليهم»، با تعبير علمى و ادبيش، براى
«الّذين انعمت عليهم» صفت است؛ كه صفت «الّذين»، اين است كه «غيرالمغضوب عليهم و
لاالضّالّين»؛ آن كسانى كه مورد نعمت قرار گرفتند، اما ديگر مورد غضب قرار نگرفتند؛
«و لاالضّالّين»، گمراه هم نشدند.
يك دسته هم كسانى هستند كه خدا به آنها نعمت داد، اما نعمت خدا را تبديل كردند و
خراب نمودند. لذا مورد غضب قرار گرفتند؛ يا دنبال آنها راه افتادند، گمراه شدند.
البته در روايات ما دارد كه «المغضوب عليهم»، مراد يهودند، كه اين، بيان مصداق است؛
چون يهود تا زمان حضرت عيسى، با حضرت موسى و جانشينانش، عالماً و عامداً مبارزه
كردند. «ضالّين»، نصارى هستند؛ چون نصارى گمراه شدند. وضع مسيحيّت اينگونه بود
كه از اوّل گمراه شدند - يا لااقل اكثريتشان اينطور بودند - اما مردم مسلمان نعمت
پيدا كردند. اين نعمت، به سمت «المغضوب عليهم» و «الضالّين» مىرفت؛ لذا وقتى كه
امام حسين عليهالسّلام به شهادت رسيد، در روايتى از امام صادق عليهالسّلام نقل
شده است كه فرمود: «فلما ان قتل الحسين صلواتاللَّهعليه اشتدّ غضب اللَّه تعالى
على اهل الارض»؛ وقتى كه حسين عليهالسّلام كشته شد، غضب خدا درباره مردم شديد شد.
معصوم است ديگر. بنابراين، جامعه مورد نعمت الهى، به سمت غضب سير مىكند؛ اين سير
را بايد ديد. خيلى مهمّ است، خيلى سخت است، خيلى دقّت نظر لازم دارد.
من حالا فقط چند مثال بياورم. خواص و عوام، هر كدام وضعى پيدا كردند. حالا خواصى كه
گمراه شدند، شايد «مغضوب عليهم» باشند؛ عوام شايد «ضالّين» باشند. البته در كتابهاى
تاريخ، پُر از مثال است. من از اينجا به بعد، از تاريخ «ابناثير» نقل مىكنم؛ هيچ
از مدارك شيعه نقل نمىكنم؛ حتى از مدارك مورّخان اهل سنّتى كه روايتشان در نظر خود
اهل سنّت، مورد ترديد است - مثل ابنقتيبه - هم نقل نمىكنم. «ابنقتيبه دينورى» در
كتاب «الامامة والسيّاسة»، چيزهاى عجيبى نقل مىكند كه من همه آنها را كنار
مىگذارم.
وقتى آدم به كتاب «كامل التواريخ» ابناثير مىنگرد، حس مىكند كه كتاب او داراى
عصبيّت اموى و عثمانى است. البته احتمال مىدهم كه به جهتى ملاحظه مىكرده است. در
قضاياى «يوم الدّار»كه جناب «عثمان» را مردم مصر و كوفه و بصره و مدينه و غيره
كشتند، بعد از نقل روايات مختلف، مىگويد علّت اين حادثه چيزهايى بود كه من آنها را
ذكر نمىكنم: «لعلل»؛ علّتهايى دارد كه نمىخواهم بگويم. وقتى قضيه جناب «ابىذر»
را نقل مىكند و مىگويد معاويه جناب ابىذر را سوار آن شتر بدون جهاز كرد و آنطور
او را تا مدينه فرستاد و بعد هم به «ربذه» تبعيد شد، مىنويسد چيزهايى اتّفاق
افتاده است كه من نمىتوانم بنويسم. حالا يا اين است كه او واقعاً - به قول امروز
ما - خودسانسورى داشته و يا اينكه تعصّب داشته است. بالاخره او نه شيعه است و نه
هواى تشيّع دارد؛ فردى است كه احتمالاً هواى اموى و عثمانى هم دارد. همه آنچه كه من
از حالا به بعد نقل مىكنم، از ابناثير است.
چند مثال از خواص: خواص در اين پنجاه سال چگونه شدند كه كار به اينجا رسيد؟ من
دقّت كه مىكنم، مىبينم همه آن چهار چيز تكان خورد: هم عبوديّت، هم معرفت، هم
عدالت، هم محبّت. اين چند مثال را عرض مىكنم كه عين تاريخ است.
«سعيدبن عاص» يكى از بنىاميّه و قوم و خويش عثمان بود. بعد از
«وليدبنعقبةبنابىمعيط» - همان كسى كه شما فيلمش را در سريال امام على ديديد؛
همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او - «سعيدبن عاص» روى كار آمد، تا كارهاى او را
اصلاح كند. در مجلس او، فردى گفت كه «مااجود طلحة؟»؛ «طلحةبنعبداللَّه»، چقدر جواد
و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود، يا به كسانى محبّتى كرده بود كه او
دانسته بود. «فقال سعيد ان من له مثل النشاستج لحقيق ان يكون جوادا». يك مزرعه خيلى
بزرگ به نام «نشاستج» در نزديكى كوفه بوده است - شايد همين نشاسته خودمان هم از
همين كلمه باشد - در نزديكى كوفه، سرزمينهاى آباد و حاصلخيزى وجود داشته است كه اين
مزرعه بزرگ كوفه، ملك طلحه صحابى پيامبر در مدينه بوده است. سعيدبن عاص گفت: كسى كه
چنين ملكى دارد، بايد هم بخشنده باشد! «واللَّه لو ان لى مثله» - اگر من مثل نشاستج
را داشتم - «لاعاشكم اللَّه به عيشا رغداً»، گشايش مهمى در زندگى شما پديد
مىآوردم؛ چيزى نيست كه مىگوييد او جواد است! حال شما اين را با زهد زمان پيامبر و
زهد اوايل بعد از رحلت پيامبر مقايسه كنيد و ببينيد كه بزرگان و امرا و صحابه در آن
چند سال، چگونه زندگىاى داشتند و به دنيا با چه چشمى نگاه مىكردند. حالا بعد از
گذشت ده، پانزده سال، وضع به اينجا رسيده است.
نمونه بعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاكم بصره بود؛ همين ابوموساى معروف حكميّت. مردم
مىخواستند به جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحريض كرد. در
فضيلت جهاد و فداكارى، سخنها گفت. خيلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند؛ هر
كسى بايد سوار اسب خودش مىشد و مىرفت. براى اينكه پيادهها هم بروند، مبالغى هم
دربارهى فضيلت جهادِ پياده گفت؛ كه آقا جهادِ پياده چقدر فضيلت دارد، چقدر چنين
است، چنان است! آنقدر دهان و نفسش در اين سخن گرم بود كه يك عدّه از آنهايى كه اسب
هم داشتند، گفتند ما هم پياده مىرويم؛ اسب چيست! «فحملوا الى فرسهم»؛ به اسبهايشان
حمله كردند، آنها را راندند و گفتند برويد، شما اسبها ما را از ثواب زيادى محروم
مىكنيد؛ ما مىخواهيم پياده برويم بجنگيم تا به اين ثوابها برسيم! عدّهاى هم
بودند كه يك خرده اهل تأمّل بيشترى بودند؛ گفتند صبر كنيم، عجله نكنيم، ببينيم
حاكمى كه اينطور درباره جهاد پياده حرف زد، خودش چگونه بيرون مىآيد؟ ببينيم آيا
در عمل هم مثل قولش هست، يا نه؛ بعد تصميم مىگيريم كه پياده برويم يا سواره. اين
عين عبارت ابناثير است. او مىگويد: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، «اخرج ثقله
من قصره على اربعين بغلاً»؛ اشياى قيمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش
خارج كرد و به طرف ميدان جهاد رفت! آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارى نداشت.
يك وقت ديديد كه در وسط ميدان جنگ، از خليفه خبر رسيد كه شما از حكومت بصره عزل
شدهايد. اين همه اشياى قيمتى را كه ديگر نمىتواند بيايد و از داخل قصر بردارد؛
راهش نمىدهند. هر جا مىرود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشياى قيمتى او
بود، كه سوار كرد و با خودش از قصر بيرون آورد و به طرف ميدان جهاد برد! «فلمّا خرج
تتعله بعنانه»؛ آنهايى كه پياده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را
گرفتند. «و قالو احملنا على بعض هذا الفضول»؛ ما را هم سوار همين زياديها كن! اينها
چيست كه با خودت به ميدان جنگ مىبرى؟ ما پياده مىرويم؛ ما را هم سوار كن. «وارغب
فى المشى كما رغبتنا»؛ همان گونه كه به ما گفتى پياده راه بيفتيد، خودت هم قدرى
پياده شو و پياده راه برو. «فضرب القوم بسوطه»؛ تازيانهاش را كشيد و به سر و صورت
آنها زد و گفت برويد، بيخودى حرف مىزنيد! «فتركوا دابة فمضى»، از اطرافش پراكنده و
متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نكردند. به مدينه پيش جناب عثمان آمدند و شكايت
كردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد. اما ابوموسى يكى از اصحاب پيامبر و يكى از خواص و
يكى از بزرگان است؛ اين وضع اوست!
مثال سوم: «سعدبن ابىوقّاص» حاكم كوفه شد. او از بيتالمال قرض كرد. در آن وقت،
بيتالمال دست حاكم نبود. يك نفر را براى حكومت و اداره امور مردم مىگذاشتند، يك
نفر را هم رئيس دارايى مىگذاشتند كه او مستقيم به خودِ خليفه جواب مىداد. در
كوفه، حاكم «سعدبن ابىوقّاص» بود؛ رئيس بيتالمال، «عبداللَّهبن مسعود» كه از
صحابه خيلى بزرگ و عالى مقام محسوب مىشد. او از بيتالمال مقدارى قرض كرد - حالا
چند هزار دينار، نمىدانم - بعد هم ادا نكرد و نداد. «عبداللَّهبنمسعود» آمد
مطالبه كرد؛ گفت پول بيتالمال را بده. «سعدبن ابىوقّاص» گفت ندارم. بينشان حرف
شد؛ بنا كردند با هم جار و جنجال كردن. جناب «هاشمبن عتبةبنابىوقّاص» - كه از
اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسّلام و مرد خيلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد است،
شما هر دو از اصحاب پيامبريد، مردم به شما نگاه مىكنند. جنجال نكنيد؛ برويد قضيه
را به گونهاى حل كنيد. «عبداللَّه مسعود» كه ديد نشد، بيرون آمد. او به هر حال مرد
امينى است. رفت عدّهاى از مردم را ديد و گفت برويد اين اموال را از داخل خانهاش
بيرون بكشيد - معلوم مىشود كه اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم يك عدّه
ديگر را فرستاد و گفت برويد و نگذاريد. به خاطر اين كه «سعدبنابىوقّاص»، قرض خودش
به بيتالمال را نمىداد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابىوقّاص» از
اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، يكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به اينجا
رسيد. ابناثير مىگويد: «فكان اول مانزغ به بين اهل الكوفه»؛ اين اوّل حادثهاى
بود كه در آن، بين مردم كوفه اختلاف شد؛ به خاطر اينكه يكى از خواص، در دنياطلبى
اينطور پيش رفته است و از خود بىاختيارى نشان مىدهد!
ماجراى ديگر: مسلمانان رفتند، افريقيه - يعنى همين منطقه تونس و مغرب - را فتح
كردند و غنايم را بين مردم و نظاميان تقسيم نمودند. خمس غنايم را بايد به مدينه
بفرستند. در تاريخ ابناثير دارد كه خمس زيادى بوده است. البته در اينجايى كه اين
را نقل مىكند، آن نيست؛ اما در جاى ديگرى كه داستان همين فتح را مىگويد، خمس
مفصلى بوده كه به مدينه فرستادهاند. خمس كه به مدينه رسيد، «مروان بن حكم» آمد و
گفت همهاش را به پانصدهزار درهم مىخرم؛ به او فروختند!پانصدهزار درهم، پول كمى
نبود؛ ولى آن اموال، خيلى بيش از اينها ارزش داشت. يكى از مواردى كه بعدها به خليفه
ايراد مىگرفتند، همين حادثه بود. البته خليفه عذر مىآورد و مىگفت اين رَحِم من
است؛ من «صله رَحِم» مىكنم و چون وضع زندگيش هم خوب نيست، مىخواهم به او كمك كنم!
بنابراين، خواص در ماديّات غرق شدند.
ماجراى بعدى: «استعمل الوليد بن عقبةبنابىمعيط على الكوفه»؛ «وليدبن عقبة» را -
همان وليدى كه باز شما او مىشناسيدش كه حاكم كوفه بود - بعد از «سعدبن ابى وقّاص»
به حكومت كوفه گذاشت. او هم از بنىاميّه و از خويشاوندان خليفه بود. وقتى كه وارد
شد، همه تعجّب كردند؛ يعنى چه؟ آخر اين آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون
وليد، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! اين وليد، همان كسى است كه آيهى شريفه
«ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا» درباره اوست. قرآن اسم او را «فاسق» گذاشته است؛ چون
خبرى آورد و عدّهاى در خطر افتادند و بعد آيه آمد كه «ان جاءكم فاسق بنبأ
فتبيّنوا»؛ اگر فاسقى خبرى آورد، برويد به تحقيق بپردازيد؛ به حرفش گوش نكنيد. آن
فاسق، همين «وليد» بود. اين، متعلّق به زمان پيامبر است. معيارها و ارزشها و
جابهجايى آدمها را ببينيد! اين آدمى كه در زمان پيامبر، در قرآن به نام «فاسق»
آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مىخواندند، در كوفه حاكم شده است! هم
«سعدبن ابى وقّاص» و هم «عبداللَّه بن مسعود». هر دو تعجّب كردند! «عبداللَّهبن
مسعود» وقتى چشمش به او افتاد، گفت من نمىدانم تو بعد از اين كه ما از مدينه
آمديم، آدم صالحى شدى يا نه! عبارتش اين است: «ماادرى اصلحت بعدنا ام فسد النّاس»؛
تو صالح نشدى، مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند!
«سعدبنابىوقّاص» هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد ديگرى. گفت: «اكست بعدنا ام حمقنا
بعدك»؛ تو كه آدم احمقى بودى، حالا آدم باهوشى شدهاى، يا ما اينقدر احمق شدهايم
كه تو بر ما ترجيح پيدا كردهاى؟! وليد در جوابش برگشت گفت: «لاتجز عنّ ابااسحق»؛
ناراحت نشو «سعدبن ابى وقّاص»، «كل ذلك لم يكن»؛ نه ما زيرك شدهايم، نه تو احمق
شدهاى؛ «وانّما هوالملك»؛ مسأله، مسأله پادشاهى است! - تبديل حكومت الهى، خلافت و
ولايت به پادشاهى، خودش داستان عجيبى است - «يتغدّاه قوم و يتعشاه اخرون»؛ يكى
امروز متعلّق به اوست، يكى فردا متعلّق به اوست؛ دست به دست مىگردد.
«سعدبنابىوقّاص»، بالأخره صحابى پيامبر بود. اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كه
مسأله، پادشاهى است. «فقال سعد: اراكم جعلتموها ملكاً»؛ گفت: مىبينيم كه شما قضيه
خلافت را به پادشاهى تبديل كردهايد!
يك وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: «أملك انا ام خليفه؟»؛ به نظر تو، من پادشاهم
يا خليفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود؛ از صحابه عالىمقام بود؛ نظر و
قضاوت او خيلى مهم بود. لذا عمر در زمان خلافت، به او اين حرف را گفت. «قال له
سلمان»، سلمان در جواب گفت: «ان انت جبيت من ارض المسلمين درهماً او اقلّ او اكثر»؛
اگر تو از اموال مردم يك درهم، يا كمتر از يك درهم، يا بيشتر از يك درهم بردارى، «و
وضعته فى غير حقّه»؛ نه اينكه براى خودت بردارى؛ در جايى كه حقّ آن نيست، آن را
بگذارى، «فانت ملك لا خليفة»، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و ديگر خليفه نيستى.
او معيار را بيان كرد. در روايت «ابن اثير» دارد كه «فبكا عمر»؛ عمر گريه كرد.
موعظه عجيبى است. مسأله، مسأله خلافت است. ولايت، يعنى حكومتى كه همراه با محبّت،
همراه با پيوستگى با مردم است، همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است، فقط
فرمانروايى و حكمرانى نيست؛ اما پادشاهى معنايش اين نيست و به مردم كارى ندارد.
پادشاه، يعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد، مىكند.
اينها مال خواص بود. خواص در مدّت اين چند سال، كارشان به اينجا رسيد. البته اين
مربوط به زمان «خلفاى راشدين» است كه مواظب بودند، مقيّد بودند، اهميت مىدادند،
پيامبر را سالهاى متمادى درك كرده بودند، فرياد پيامبر هنوز در مدينه طنينانداز
بود و كسى مثل علىبنابىطالب در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضيه به شام منتقل شد،
مسأله از اين حرفها بسيار گذشت. اين نمونههاى كوچكى از خواص است. البته اگر كسى در
همين تاريخ «ابن اثير»، يا در بقيه تواريخِ معتبر در نزد همه برادران مسلمان ما
جستجو كند، نه صدها نمونه كه هزاران نمونه از اين قبيل هست.
طبيعى است كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبوديّت خدا نباشد، جامعه پوك مىشود؛ آن وقت
ذهنها هم خراب مىشود. يعنى در آن جامعهاى كه مسأله ثروتاندوزى و گرايش به مال
دنيا و دل بستن به حُطام دنيا به اينجاها مىرسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم
معارف مىگويد «كعب الاحبار» است؛ يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است!
او در زمان پيامبر مسلمان نشده است، زمان ابىبكر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمر
مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنيا رفت! بعضى «كعب الاخبار» تلفّظ مىكنند كه غلط
است؛ «كعب الاحبار» درست است. احبار، جمع حبر است. حبر، يعنى عالمِ يهود. اين كعب،
قطب علماى يهود بود، كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مسائل اسلامى حرف زدن!
او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابىذر وارد شد؛ چيزى گفت كه ابىذر
عصبانى شد و گفت كه تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مىگويى؟! ما
اين احكام را خودمان از پيامبر شنيدهايم.
وقتى معيارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعيف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنياطلبى و
مالدوستى بر انسانهايى حاكم شد كه عمرى را با عظمت گذرانده و سالهايى را بىاعتنا
به زخارف دنيا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظيم را بلند كنند، آن وقت
در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشتهدار امور معارف الهى و اسلامى مىشود؛
كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مىگويد؛ نه آنچه كه اسلام گفته است؛ آن
وقت بعضى مىخواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقهدار مقدّم كنند!
اين مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم كه دنبالهرو خواصند، وقتى خواص به سَمتى
رفتند، دنبال آنها حركت مىكنند. بزرگترين گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر
انحرافى از آنها سر بزند، اين است كه انحرافشان موجب انحراف بسيارى از مردم مىشود.
وقتى ديدند سدها شكست، وقتى ديدند كارها برخلاف آنچه كه زبانها مىگويند، جريان
دارد و برخلاف آنچه كه از پيامبر نقل مىشود، رفتار مىگردد، آنها هم آن طرف حركت
مىكنند.
و اما يك ماجرا هم از عامّه مردم: حاكم بصره به خليفه در مدينه نامه نوشت مالياتى
كه از شهرهاى مفتوح مىگيريم، بين مردم خودمان تقسيم مىكنيم؛ اما در بصره كم است،
مردم زياد شدهاند؛ اجازه مىدهيد كه دو شهر اضافه كنيم؟ مردم كوفه كه شنيدند حاكم
بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خليفه گرفته است، سراغ حاكمشان آمدند.
حاكمشان كه بود؟ «عمّار بن ياسر»؛ مرد ارزشى، آنكه مثل كوه، استوار ايستاده بود.
البته از اين قبيل هم بودند - كسانى كه تكان نخورند - اما زياد نبودند. پيش عمّار
ياسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اينطور بخواه و دو شهر هم تو براى ما بگير.
عمّار گفت: من اين كار را نمىكنم. بنا كردند به عمّار حمله كردن و بدگويى كردن.
نامه نوشتند، بالاخره خليفه او را عزل كرد.
شبيه اين ماجرا براى ابىذر و ديگران هم اتّفاق افتاد. شايد خود
«عبداللَّهبنمسعود» يكى از همين افراد بود. وقتى كه رعايت اين سررشتهها نشود،
جامعه از لحاظ ارزشها پوك مىشود. عبرت، اينجاست.
عزيزان من! انسان اين تحوّلات اجتماعى را دير مىفهمد؛ بايد مراقب بود. تقوا يعنى
اين. تقوا يعنى آن كسانى كه حوزه حاكميتشان شخص خودشان است، مواظب خودشان باشند. آن
كسانى هم كه حوزه حاكميتشان از شخص خودشان وسيعتر است، هم مواظب خودشان باشند، هم
مواظب ديگران باشند. آن كسانى كه در رأسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كلّ
جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى، به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى
نروند. اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست؛ جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به
وجود آورند؛ اما براى شخص خودشان نخواهند؛ اين بد است. هر كس بتواند جامعه اسلامى
را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد، ثواب بزرگى كرده است. اين كسانى كه
بحمداللَّه توانستند در اين چند سال كشور را بسازند، پرچم سازندگى را در اين كشور
بلند كنند، كارهاى بزرگى را انجام دهند، اينها كارهاى خيلى خوبى كردهاند؛ اينها
دنياطلبى نيست. دنياطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد؛ براى خود حركت كند؛ از
بيتالمال يا غير بيتالمال، به فكر جمع كردن براى خود بيفتد؛ اين بد است. بايد
مراقب باشيم. همه بايد مراقب باشند كه اينطور نشود. اگر مراقبت نباشد، آن وقت
جامعه همينطور بتدريج از ارزشها تهيدست مىشود و به نقطهاى مىرسد كه فقط يك
پوسته ظاهرى باقى مىماند. ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مىآيد - امتحان قيام
ابىعبداللَّه - آن وقت اين جامعه در اين امتحان مردود مىشود!
گفتند به تو حكومت رى را مىخواهيم بدهيم. رىِ آن وقت، يك شهر بسيار بزرگ پُرفايده
بود. حاكميت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز استانداران ما يك مأمور ادارى
هستند؛ حقوقى مىگيرند و همهاش زحمت مىكشند. آن زمان اينگونه نبود. كسى كه
مىآمد حاكم شهرى مىشد، يعنى تمام منابع درآمد آن شهر در اختيارش بود؛ يك مقدار هم
بايد براى مركز بفرستد، بقيهاش هم در اختيار خودش بود؛ هر كار مىخواست، مىتوانست
بكند؛ لذا خيلى برايشان اهميت داشت. بعد گفتند اگر به جنگ حسينبنعلى نروى، از
حاكميت رى خبرى نيست. اينجا يك آدم ارزشى، يك لحظه فكر نمىكند؛ مىگويد مردهشوى
رى را ببرند؛ رى چيست؟ همه دنيا را هم به من بدهيد، من به حسينبنعلى اخم هم
نمىكنم؛ من به عزيز زهرا، چهره هم درهم نمىكشم؛ من بروم حسينبنعلى و فرزندانش
را بكشم كه مىخواهيد به من رى بدهيد؟! آدمى كه ارزشى باشد، اينطور است؛ اما وقتى
كه درون تهى است، وقتى كه جامعه، جامعه دور از ارزشهاست، وقتى كه آن خطوط اصلى در
جامعه ضعيف شده است، دست و پا مىلغزد؛ حالا حدّاكثر يك شب هم فكر مىكند؛ خيلى
حِدّت كردند، يك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند! اگر يك سال هم فكر كرده بود،
باز هم اين تصميم را گرفته بود. اين، فكر كردنش ارزشى نداشت. يك شب فكر كرد،
بالاخره گفت بله، من ملك رى را مىخواهم! البته خداى متعال همان را هم به او نداد.
آن وقت عزيزان من! فاجعه كربلا پيش مىآيد.
در اينجا يك كلمه راجع به تحليل حادثه عاشورا بگويم و فقط اشارهاى بكنم. كسى مثل
حسينبنعلى عليهالسّلام كه خودش تجسّم ارزشهاست، قيام مىكند، براى اينكه جلوِ
اين انحطاط را بگيرد؛ چون اين انحطاط مىرفت تا به آنجا برسد كه هيچ چيز باقى
نماند؛ كه اگر يك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند، چيزى
در دستشان نباشد. امام حسين مىايستد، قيام مىكند، حركت مىكند و يكتنه در مقابل
اين سرعت سراشيب سقوط قرار مىگيرد. البته در اين زمينه، جان خودش را، جان عزيزانش
را، جان على اصغرش را، جان على اكبرش را و جان عباسش را فدا مىكند؛ اما نتيجه
مىگيرد.
«و انا من حسين»؛ يعنى دين پيامبر، زنده شده حسينبنعلى است. آن روى قضيه، اين
بود؛ اين روى سكه، حادثه عظيم و حماسه پُرشور و ماجراى عاشقانه عاشوراست كه واقعاً
جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه، نمىشود قضاياى كربلا را فهميد. بايد با چشم
عاشقانه نگاه كرد تا فهميد حسينبنعلى در اين تقريباً يك شب و نصف روز، يا حدود يك
شبانهروز - از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا - چه كرده و چه عظمتى آفريده است! لذاست
كه در دنيا باقى مانده و تا ابد هم خواهد ماند. خيلى تلاش كردند كه حادثه عاشورا را
به فراموشى بسپارند؛ اما نتوانستند.
در خطبههاى نمازجمعه تهران 18/2/1377
|
|