05/ 1/ 2

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 
 
عبرتهای عاشورا

اين، يك عبرت عجيب در تاريخ است: آن‏جا كه بزرگان مى‏ترسند، آن‏جا كه دشمن چهره بسيار خشنى را از خود نشان مى‏دهد، آن‏جا كه همه احساس مى‏كنند اگر وارد ميدان شوند ميدان غريبانه‏اى آنها را در خود خواهد گرفت؛ آن‏جاست كه جوهرها و باطن افراد شناخته مى‏شود. در تمام دنياى اسلامى آن روز - كه دنياى بزرگى بود و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند، آن روز يك كشور بودند - با جمعيت بسيار زياد، كسى كه اين تصميم، عزم و جرأت را داشت كه در مقابل دشمن بايستد، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام بود. بديهى بود كه وقتى مثل امام حسينى حركت و قيام كند، عدّه‏اى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند. اگر چه آنها هم، وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و چقدر شدت عمل وجود دارد، يكى‏يكى از دور آن حضرت پراكنده شدند، و از هزار و اندى آدمى كه با امام حسين عليه‏السّلام، از مكه به راه افتاده، يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، در شب عاشورا تعدا اندكى ماندند كه با مجموع آنچه كه روز عاشورا خودشان را به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر شدند!
اين، مظلوميت است. اين مظلوميت، به معناى كوچكى و ذلّت نيست. امام حسين عليه السّلام، عظيمترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است؛ چون او در چنين ميدانى ايستاد و نترسيد و مجاهدت كرد. اما اين انسان بزرگ، به قدر عظمتش، مظلوميت دارد. همان‏قدر كه بزرگ است، همان قدر هم مظلوم است؛ و با غربت هم به شهادت رسيد. فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه به ميدان نبرد مى‏رود؛ مردم به نام او شعار مى‏دهند و از او تمجيد مى‏كنند؛ ميدان اطراف او را انسانهاى پرشورى مثل خود او گرفته‏اند؛ مى‏داند كه اگر مجروح يا شهيد شود، مردم با او چگونه با شور برخورد خواهند كرد، و آن انسانى كه در چنان غربتى، در چنان ظلمتى، تنها، بدون ياور، بدون هيچ‏گونه اميد كمكى از طرف مردم، با وسعت تبليغات دشمن، مى‏ايستد و مبارزه مى‏كند و تن به قضاى الهى مى‏سپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مى‏شود. عظمت شهداى كربلا به اين است! يعنى براى احساس تكليف، كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند؛ از تنهايى خود، احساس وحشت نكردند؛ كم بودن عدّه خود را مجوزّى براى گريختن از مقابل دشمن قرار ندادند. اين است كه يك آدم را، يك رهبر را، يك ملت را عظمت مى‏بخشد: نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن.
سيدالشهدا عليه‏الصّلاةوالسّلام، مى‏دانست كه بعد از شهادت او، دشمن تمام فضاى جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات بر ضدّ او پر خواهد كرد. امام حسين عليه السّلام، كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد. مى دانست دشمن چه خباثتهايى خواهد كرد. درعين حال، اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او، بالأخره دشمن را هم در كوتاه مدّت و هم در بلند مدّت شكست خواهد داد. و همين‏طور هم شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين عليه السّلام، شكست خورد. كشته شدن، شكست خوردن نيست. در جبهه جنگ آن كس كه كشته مى‏شود شكست نخورده است. آن كس كه به هدف خود نمى‏رسد، شكست خورده است. هدف دشمنان امام حسين عليه السّلام، اين بود كه اسلام و يادگارهاى نبوّت را از زمين براندازند. اينها شكست خوردند. چون اين‏طور نشد. هدف امام حسين عليه‏السّلام اين بود كه در برنامه يكپارچه دشمنان اسلام، كه همه‏جا را به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند يا قصد داشتند درآوردند، رخنه ايجاد شود؛ اسلام و نداى مظلوميت و حقانيّت آن در همه جا سر داده شود و بالأخره دشمن اسلام، مغلوب شود. و اين، شد. هم در كوتاه مدّت امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد و هم در بلند مدّت. در كوتاه مدّت به اين ترتيب كه، خودِ اين قيام و شهادت مظلومانه و اسارت خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنى‏اميّه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه در دنياى اسلام - در مدينه و در مكه - پى‏درپى حوادثى پيش آمد و بالأخره منجر به نابودى سلسله آل ابى‏سفيان شد. به فاصله سه، چهار سال، سلسله آل ابى‏سفيان به كلّى برافتاد و از بين رفت. چه كسى خيال مى‏كرد اين دشمنى كه امام حسين عليه السّلام را مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده بود، آن‏طور مغلوب انعكاس فرياد آن امام شود؛ آن هم در سه يا چهار سال؟! در دراز مدّت هم امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد. شما به تاريخ اسلام نگاه كنيد و ببينيد چقدر دين در دنيا رشد كرد! چقدر اسلام ريشه‏دار شد! چگونه ملتهاى اسلامى پديدار شدند و رشد كردند! علوم اسلامى پيشرفت كرد، فقه اسلامى پيشرفت كرد و بالأخره بعد از گذشت قرنها، امروز، پرچم اسلام بر فراز بلندترين بامهاى دنيا، در اهتزاز است. آيا يزيد و خانواده يزيد به اين‏كه اسلام اين‏طور، روزبه‏روز رشد كند راضى بودند؟ آنها مى‏خواستند ريشه اسلام را بكَنند؛ مى‏خواستند از قرآن و پيغمبر اسلام، اسمى باقى نگذارند. اما مى‏بينيم كه درست به عكس شد. پس، آن مبارز و مجاهد فى‏سبيل‏اللَّه كه آن‏طور مظلومانه در مقابل دنيا ايستاد و خونش ريخته شد و خاندانش به اسارت رفتند، از همه جهت، بر دشمن خود پيروز شد. اين، براى ملتها يك درس است. لذاست كه از رهبران بزرگ دنياى معاصر - حتى آنهايى كه مسلمان هم نيستند - نقل مى‏كنند كه گفته‏اند: «ما راه مبارزه را، از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتيم.» انقلاب خودِ ما هم يكى از همين مثالهاست. مردم ما هم از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتند. فهميدند كه كشته شدن، دليل مغلوب شدن نيست. فهميدند كه در مقابل دشمنِ على‏الظّاهر مسلّط، عقب نشينى كردن، موجب بدبختى و روسياهى است. دشمن هر چه با عظمت باشد، اگر جناح مؤمن و فئه مؤمنه، باتوكّل به خدا در مقابل او مجاهدت كند ، بالأخره شكست با دشمن و پيروزى با فئه مؤمنه است. اين راملت ما هم فهميدند.

در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371


عاشوراپيامها و درسهايى‏دارد. عاشورا درس مى‏دهد كه براى حفظ دين، بايد فداكارى كرد. درس مى‏دهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مى‏دهد كه در ميدان نبرد حقّ و باطل، كوچك وبزرگ، زن ومرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيّت، با هم‏در يك صف قرار مى‏گيرند. درس مى‏دهد كه جبهه دشمن با همه تواناييهاى ظاهرى، بسيار آسيب پذير است. (همچنان كه جبهه بنى‏اميه، به‏وسيله كاروان اسيران عاشورا، در كوفه آسيب ديد، در شام آسيب ديد، در مدينه آسيب ديد، و بالأخره هم اين ماجرا، به فناى جبهه سفيانى منتهى شد.) درس مى‏دهد كه در ماجراى دفاع از دين، از همه چيزبيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بى‏بصيرتها فريب مى‏خورند. بى‏بصيرتهادرجبهه باطل قرار مى‏گيرند؛ بدون اين‏كه خود بدانند. همچنان كه در جبهه ابن‏زياد، كسانى بودند كه از فسّاق و فجّار نبودند، ولى از بى‏بصيرتها بودند.
اينها درسهاى عاشوراست. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را، از ذلّت به عزّت برساند. همين درسها مى‏تواند جبهه كفر و استكبار را شكست دهد. درسهاى زندگى سازى است.

در ديدار قشرهاي مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم 10/4/1371


«عبرتهاى عاشورا» : عاشورا يك صحنه عبرت است. انسان بايد به اين صحنه نگاه كند، تا عبرت بگيرد. يعنى چه، عبرت بگيرد؟ يعنى خود رابا آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه حال و در چه وضعيتى است؛ چه چيزى او را تهديد مى‏كند؛ چه چيزى براى او لازم است؟ اين را مى‏گويند «عبرت». شما اگر از جاده‏اى عبور كرديد و اتومبيلى را ديديد كه واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده؛ مچاله شده و سرنشينانش نابود شده‏اند، مى‏ايستيد و نگاه مى‏كنيد، براى اين‏كه عبرت بگيريد. معلوم شود كه چطور سرعتى، چطور حركتى و چگونه رانندگى‏اى، به اين وضعيت منتهى مى‏شود. اين هم‏نوع ديگرى از درس است؛ اما درس از راه عبرت گيرى است. اين را قدرى بررسى كنيم.
اوّلين عبرتى كه در قضيه عاشورا ما را به خود متوجّه مى‏كند، اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبر صلوات‏اللَّه و سلامه عليه، جامعه اسلامى به آن حدّى رسيد كه كسى مثل امام حسين عليه‏السّلام، ناچار شد براى نجات جامعه اسلامى، چنين فداكارى‏اى بكند؟ اين فداكارى حسين بن على عليه‏السّلام، يك وقت بعد از هزار سال از صدراسلام است؛ يك وقت درقلب كشورها و ملتهاى مخالف و معاند بااسلام است؛ اين يك حرفى است. اما حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، در مركزاسلام، در مدينه و مكه - مركز وحى نبوى - وضعيتى ديد كه هر چه نگاه كرد چاره‏اى جز فداكارى نداشت؛ آن هم چنين فداكارى خونينِ با عظمتى! مگر چه وضعى بود كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟! عبرت اين‏جاست. روزگارى رهبر و پيغمبر جامعه اسلامى، از همان مكه و مدينه پرچمها را مى‏بست، به دست مسلمانها مى‏داد و آنها تا اقصى‏ نقاط جزيزةالعرب و تا مرزهاى شام مى‏رفتند؛ امپراتورى روم را تهديد مى‏كردند؛ آنها از مقابلشان مى‏گريختند و و لشكريان اسلام پيروزمندانه برمى‏گشتند؛ كه در اين خصوص مى‏توان به ماجراى «تبوك» اشاره كرد. روزگارى در مسجد و معبر جامعه اسلامى، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پيغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آيات خدا را بر مردم مى‏خواند و مردم را موعظه مى‏كرد وآنها را در جاده هدايت با سرعت پيش مى‏برد. ولى چه شد كه همين جامعه، همين كشور و همين شهرها، كارشان به جايى رسد و آن‏قدر از اسلام دور شدند كه كسى مثل يزيد برآنها حكومت مى‏كرد؟! وضعى پيش آمد كه كسى مثل حسين بن‏على عليه‏السّلام، ديد كه چاره‏اى جزاين فداكارى عظيم ندارد! اين فداكارى، در تاريخ بى‏نظيراست. چه شد كه به چنين مرحله‏اى رسيدند؟ اين، آن عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجّه دقيق قرار دهيم.
ما امروز يك جامعه‏اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعه‏اسلامى، چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه او حكومت مى‏كرد، سرهاى پسرانش را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند؟! كوفه يك نقطه بيگانه از دين نبود! كوفه همان جايى بود كه اميرالمؤمنين عليه‏السّلام در بازارهاى آن راه مى‏رفت؛ تازيانه بر دوش مى‏انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى‏كرد؛ فرياد تلاوت قرآن در «آناءالليل و اطراف النهار» ازآن مسجد و آن تشكيلات بلند بود. اين، همان شهر بود كه پس از گذشت سالهايى نه چندان طولانى در بازارش دختران و حرم اميرالمؤمنين عليه‏السّلام را، با اسارت مى‏گرداندند. در ظرف بيست سال چه شد كه به آن‏جا رسيدند؟ اگر بيمارى‏اى وجود دارد كه مى‏تواند جامعه‏اى را كه در رأسش كسانى مثل پيغمبراسلام و اميرالمؤمنين عليهما السّلام بوده‏اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند، اين بيمارى، بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از آن بترسيم. امام بزرگوارما، اگر خودرا شاگردى از شاگردان پيغمبر اكرم صلوات‏اللَّه و سلامه عليه محسوب مى‏كرد، سرِ فخر به آسمان مى‏سود. امام، افتخارش به اين بود كه بتواند احكام پيغمبر را درك، عمل و تبليغ كند. امام ما كجا، پيغمبر كجا؟! آن جامعه را پيغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. اين جامعه ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت، اين‏جاست! ما بايد آن بيمارى را بشناسيم؛ آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم.
به‏نظر من اين پيام عاشورا، از درسها و پيامهاى ديگر عاشورا براى ما امروز فورى‏تر است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمد كه حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، آقازاده اوّلِ دنياى اسلام و پسر خليفه مسلمين، پسر على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه پدر بزرگوارش بر مسند خلافت مى‏نشست، سر بريده‏اش گردانده شد و آب از آب تكان نخورد! از همان شهر آدمهايى به كربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم اميرالمؤمنين عليه‏السّلام را به اسارت گرفتند!
حرف دراين زمينه، زياد است. من يك آيه از قرآن را در پاسخ به اين سؤال مطرح مى‏كنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمين معرفى مى‏كند. آن آيه اين است كه مى‏فرمايد: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيّا.» دو عامل، عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دورشدن از ذكر خدا كه مظهر آن نماز است. فراموش كردن خدا و معنويّت؛ حساب معنويّت را از زندگى جدا كردن و توجّه و ذكر و دعا و توسّل و طلب از خداى متعال و توكّل به خدا و محاسبات خدايى را از زندگى كنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانيها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در يك جمله: دنياطلبى. به فكر جمع‏آورى ثروت، جمع‏آورى‏مال و التذاذ به شهوات دنيا افتادن. اينهارا اصل دانستن و آرمانها را فراموش كردن. اين، درد اساسى وبزرگ است. ما هم ممكن است به اين درد دچار شويم. اگر در جامعه‏اسلامى، آن حالت آرمانخواهى از بين برود يا ضعيف شود؛ هر كس به فكراين باشد كه كلاهش را از معركه در ببرد و از ديگران در دنيا عقب نيفتد؛ اين‏كه «ديگرى جمع كرده است، ما هم برويم جمع كنيم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح دهيم»، معلوم است كه به اين درد دچار خواهيم شد.
نظام اسلامى، با ايمانها، با همّتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهميت دادن و زنده نگه‏داشتنِ شعارها به وجود مى‏آيد و حفظ مى شود و پيش مى‏رود. شعارها را كم رنگ كردن؛ اصول اسلام وانقلاب را مورد بى‏اعتنايى قراردادن و همه چيز را با محاسبات مادّى مطرح كردن و فهميدن، جامعه رابه آن‏جا خواهد برد كه به چنان وضعى برسد.
آنها به آن وضع دچار شدند.روزگارى براى مسلمين، پيشرفت اسلام مطرح بود؛ رضاى خدا مطرح بود؛ تعليم دين و معارف اسلامى مطرح بود؛ آشنايى با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حكومت، دستگاه اداره كشور، دستگاه زهد و تقوا وبى‏اعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود و نتيجه‏اش آن حركت عظيمى شد كه مردم به سمت خدا كردند. در چنان وضعيتى، شخصيّتى مثل على‏بن‏ابيطالب عليه‏السّلام، خليفه شد. كسى مثل حسين بن على عليه‏السّلام شخصيت برجسته شد. معيارها در اينها، بيش از همه هست. وقتى معيار خدا باشد، تقوا باشد، بى‏اعتنايى به دنيا باشد، مجاهدت در راه خداباشد؛ آدمهايى كه‏اين معيارها را دارند، در صحنه عمل مى‏آيند و سر رشته كارها رابه دست مى‏گيرند و جامعه، جامعه‏اسلامى مى‏شود. اما وقتى‏كه معيارهاى خدايى عوض شود، هر كس كه دنيا طلب‏تراست، هر كس كه شهوترانتراست، هر كس كه براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگتراست، هر كس كه با صدق و راستى بيگانه‏تر است، بر سرِ كار مى‏آيد. آن وقت نتيجه اين مى‏شود كه امثال عمربن‏سعد و شمر و عبيداللَّه‏بن‏زياد به رياست مى‏رسند و كسى مثل حسين‏بن‏على عليه‏السّلام، به مذبح مى‏رود، و در كربلا به شهادت مى‏رسد! اين، يك حساب دو دو تا چهارتاست. بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معيارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل حسين بن على عليه‏السّلام، بايد خونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پادارى در كار دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويى و بى‏اعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت، معلوم‏است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار گيرد و كسى مثل عبيداللَّه، شخص اوّل كشور عراق شود. همه كار اسلام اين بود كه اين معيارهاى باطل را عوض كند. همه كار انقلاب ما هم اين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادّىِ جهانى بايستد و آنها را عوض كند.
دنياى امروز، دنياى دروغ، دنياى زور، دنياى شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادّى برارزشهاى معنوى است. اين دنياست! مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويّت در دنيا روبه افول و ضعف بوده است. پول‏پرستها و سرمايه‏دارها تلاش كرده‏اند كه معنويّت را از بين ببرند. صاحبان قدرت، يك نظام و بساط مادّى‏اى در دنيا چيده‏اند كه در رأسش قدرتى از همه دروغگوتر، فريبكارتر، بى‏اعتناتر به‏فضايل انسانى و نسبت به انسانها بيرحم‏تر مثل قدرت امريكاست. اين مى‏آيد در رأس و همين طور، مى‏آيند تا مراتبِ پايين‏تر. اين، وضع دنياست. انقلاب اسلامى، يعنى زنده كردن دوباره اسلام؛ زنده‏كردن «انّ اكرمكم عنداللَّه اتقيكم». اين انقلاب آمد تا اين بساط جهانى را، اين ترتيب غلط جهانى را بشكند و ترتيب جديدى درست كند. اگر آن ترتيبِ مادّىِ جهانى باشد، معلوم است كه شهوترانهاىِ فاسدِ رو سياه و گمراهى مثل محمّدرضا بايد در رأس كار باشند و انسانِ با فضيلتِ منوّرى مثل امام بايد در زندان يا درتبعيد باشد! در چنان وضعيتى، جاى امام در جامعه نيست. وقتى زور حاكم است، وقتى فساد حاكم است، وقتى دروغ حاكم است و وقتى بى‏فضيلتى حاكم است، كسى كه داراى فضيلت است، داراى صدق است، داراى نور است، داراى عرفان است و داراى توجّه به خداست، جايش در زندانها يادر مقتل ومذبح يا در گودال قتلگاههاست. وقتى مثل امامى برسركارآمد، يعنى ورق برگشت؛ شهوترانى و دنياطلبى به انزوا رفت، وابستگى و فساد به انزوا رفت، تقوى‏ بالاى كار آمد، زهد روى كار آمد، صفا و نورانيّت آمد، جهاد آمد، دلسوزى براى انسانها آمد، رحم و مروّت و برادرى و ايثار و از خودگذشتگى آمد. امام كه بر سرِ كار مى‏آيد، يعنى اين خصلتها مى‏آيد؛ يعنى اين فضيلتها مى‏آيد؛ يعنى اين ارزشها مطرح مى‏شود. اگراين ارزشها را نگه داشتيد، نظام امامت باقى مى‏ماند. آن وقت امثال حسين‏بن‏على عليه‏الصّلاة والسّلام، ديگربه مذبح برده نمى‏شوند. اما اگر اينها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه بسيجى را ازدست داديم چه؟ اگربه جاى توجّه به تكليف و وظيفه وآرمان الهى، به فكر تجمّلات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را - كه هيچ چيزنمى‏خواهد جز اين‏كه ميدانى باشد كه در راه خدا مجاهدت كند - درانزوا انداختيم و آن آدم‏پرروىِ افزون‏خواهِ پرتوقّعِ بى‏صفاىِ بى‏معنويّت را مسلّط كرديم چه؟ آن وقت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصله بين رحلت نبىّ‏اكرم صلوات‏اللَّه‏وسلامه‏عليه و شهادت جگرگوشه‏اش پنجاه سال شد، در روزگار ما، اين فاصله، خيلى كوتاهتر ممكن است بشود و زودتر از اين حرفها، فضيلتها و صاحبان فضايل ما به مذبح بروند. بايد نگذاريم. بايد در مقابل انحرافى كه‏ممكن است دشمن بر ما تحميل كند، بايستيم.
پس، عبرت‏گيرى از عاشورا اين است كه نگذاريم روح انقلاب در جامعه منزوى و فرزند انقلاب گوشه‏گير شود. عدّه‏اى مسائل را اشتباه گرفته‏اند. امروز بحمداللَّه مسؤولين دلسوز و علاقه‏مند و رئيس‏جمهور انقلابى و مؤمن بر سرِ كارند، و كشور را مى‏خواهند بسازند. اما عدّه‏اى، سازندگى را با مادّيگرايى، اشتباه گرفته‏اند. سازندگى چيزى است، مادّيگرى چيز ديگرى است. سازندگى يعنى كشور آباد شود، و طبقات محروم به نوايى برسند.
سالهاى سال، اين كشور را ويران كرده‏اند. بعد از انقلاب هم، به وسيله مهاجمين خارجى، هشت سال، همان كار را ادامه دادند. اين كشور، بايد ساخته شود. اين سازندگى، تلاش لازم دارد. از پايان جنگ تاامروز، هنوز سه سال و اندى مى‏گذرد.زمان زيادى از پايان جنگ تا امروز نگذشته است. يك بمب در يك‏جا بيفتد، يك لحظه ويرانگرى است؛ اما ساختن همان ويرانه، چقدر طول مى‏كشد؟! فرض كنيد ساختمانى، خانه‏اى، عمارت دو، سه طبقه‏اى، دريك لحظه منفجر مى‏شود؛ اما دريك لحظه، ساخته نمى‏شود. يك كشور را هشت سال ويران كردند. مگر شوخى است!؟ قبل از اين، خاندان منحوس پهلوى - كه لعنت خدا برآنها و بركارگزاران و دستيارانشان، و لعنت خدا بر خانواده قاجار و دستيارانشان‏باد - اين مملكت را ويران كردند. بعد كه انقلاب شد تا آن را بسازد، مگر دشمنان توانستند تحمّل كنند!؟ امروز اسناد همكارى امريكا با عراق در جنگ تحميلى عليه ما، در حال روشدن است. ما آن روز مى‏گفتيم؛ ما آن روز قاطعانه مى‏گفتيم كه شرق و غرب از عراق حمايت مى‏كنند. اما يك عدّه كوته فكرهاى داخلى، انكار مى‏كردند و مى‏گفتند به چه دليل؟ بفرماييد؛ اين هم دليل! امروز اسناد خود امريكاييها را امريكاييها رو مى‏كنند و معلوم مى‏شود كه دراين چند سال، چه كمكهاى عظيمى به عراق كردند. شرق و غرب با يكديگر همدست شدند؛ اين جنگ را به‏راه انداختند و مملكت را ويران كردند. بعد از سالها ويرانگرىِ حكّام فاسد پهلوى و قاجار وبعد از چند سال ويرانگرىِ جنگ، اكنون دولت جمهورى اسلامى، به كمك مردم و كارگزاران و متخصّصين و كاردانهايش، مى‏خواهد اين كشور را بسازد. اين، كارِ يك روز و دو روز نيست؛ كار يك سال و دو سال هم نيست. اين همه مراكز مادىّ از بين‏رفته،اين همه امكان اشتغال نابود شده...! اينها چيزى نيست كه ظرف مدت كوتاهى برگردد. اين را مى‏گويند «سازندگى». اين، يك مجاهدت است، يك جهاد فى سبيل‏اللَّه است. هر كس كه در اين مجاهدت شركت كند، جهاد كرده است. كسى كه در راه اداره و حفظ جامعه اسلامى - كه يك واجب بزرگ است - گامى برداشته، خيلى با ارزش است. اما آن طرف قضيه، مادّيگرى است، مادّه‏پرستى است، دنياطلبى است. آن، يك حرفِ ديگر است.
سازندگى، كارى بود كه على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏السّلام داشت؛ كه حتّى شايد در دوران خلافت هم - كه حالا من اين را ترديد دارم. اما تا قبل از خلافت، قطعى است - با دست خود نخلستان آباد مى‏كرد؛ زمين احيا مى‏كرد؛ درخت مى‏كاشت؛ چاه مى‏كند و آبيارى مى‏كرد. اين، سازندگى است! دنياطلبى و مادّى‏طلبى، كارى است كه عبيداللَّه زياد و يزيد مى‏كردند. آنها چه وقت چيزى را به وجود مى‏آوردند و مى‏ساختند؟! آنها فانى مى‏كردند؛ آنها مى‏خوردند؛ آنها تجمّلات را زياد مى‏كردند. اين دو را با هم اشتباه نبايد كرد. امروز عدّه‏اى به اسم سازندگى خودشان را غرق در پول و دنيا و مادّه‏پرستى مى‏كنند. اين سازندگى است؟! آنچه كه جامعه ما را فاسد مى‏كند، غرق‏شدن در شهوات است؛ از دست‏دادن روح تقوا و فداكارى است؛ يعنى همان روحيه‏اى كه در بسيجيهاست. بسيجى بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلتهاى اصلى انقلاب زنده بماند.
دشمن از راه اشاعه فرهنگ غلط - فرهنگ فساد و فحشا - سعى مى‏كند جوانهاى ما را از مابگيرد. كارى كه دشمن از لحاظ فرهنگى مى‏كند، يك "تهاجم‏فرهنگى" بلكه بايد گفت يك «شبيخون فرهنگى» يك «غارت فرهنگى» و يك «قتل عام فرهنگى» است. امروز دشمن اين كار را با ما مى‏كند. چه‏كسى مى‏تواند ازاين فضيلتها دفاع كند؟ آن جوان مؤمنى كه دل به دنيا نبسته، دل به منافع شخصى نبسته و مى‏تواند بايستد و از فضيلتها دفاع كند. كسى كه خودش آلوده و گرفتاراست كه نمى‏تواند از فضيلتها دفاع كند! اين جوان بااخلاص مى‏تواند دفاع كند. اين جوان، از انقلاب، از اسلام، از فضايل و ارزشهاى‏اسلامى مى‏تواند دفاع كند.لذا، چندى پيش گفتم: «همه امربه معروف و نهى از منكر كنند.» الآن هم عرض مى‏كنم: نهى از منكر كنيد. اين، واجب است.اين، مسؤوليت شرعى شماست. امروز مسؤوليت انقلابى و سياسى شما هم هست.
به من نامه مى‏نويسند؛ بعضى هم تلفن مى‏كنند و مى‏گويند: «مانهى از منكر مى‏كنيم. اما مأمورين رسمى، طرف ما را نمى‏گيرند. طرف مقابل را مى‏گيرند!» من عرض مى‏كنم كه مأمورين رسمى - چه مأمورين انتظامى و چه مأمورين قضايى - حق ندارند از مجرم دفاع كنند. بايد از آمر و ناهى شرعى دفاع كنند. همه دستگاه حكومت مابايد ازآمربه معروف وناهى از منكر دفاع كند.اين، وظيفه است.اگر كسى نماز بخواند و كس ديگرى به نمازگزار حمله كند، دستگاههاى ما از كداميك بايد دفاع كنند؟ از نمازگزار يااز آن كسى كه سجّاده رااز زير پاى نمازگزار مى‏كشد؟ امر به معروف و نهى از منكر نيز همين‏طور است. امر به معروف هم مثل يعنى امر به معروف ونهى از منكر، در مقياس وسيع و عمومى خود، حتى از جهاد بالاتراست؛ چون پايه دين رامحكم مى‏كند. اساس جهاد راامربه معروف ونهى‏ازمنكراستوار مى‏كند. مگر مأمورين و مسؤولين ما مى‏توانند آمربه معروف وناهى از منكر را باديگران مساوى قرار دهند؛ چه رسد به اين‏كه نقطه مقابل‏او را تأييد كنند!؟ البته جوان حزب‏اللّهى هم بايد باهوش باشد. بايد چشمهايش رابازكند و نگذارد كسى در صفوف او رخنه كند و به‏نام امربه معروف ونهى‏ازمنكر، فسادى ايجاد نمايد كه چهره حزب‏اللَّه را خراب كند. بايد مواظب باشيد. اين، به عهده خودتان است. من يقين دارم - و تجربه‏هاى اين چندسال هم نشان داده - تانيروهاى مؤمن وحزب‏الّلهى براى انجامِ كارى به ميدان مى‏آيند، يك عدّه عناصر بدلى و دروغين، با نام اينها در گوشه‏اى فسادى ايجاد مى‏كنند تا ذهن مسؤولين را نسبت به نيروهاى مؤمن و حزب‏الّلهى و مردمى چركين كنند. مواظب باشيد. مسأله امر به معروف و نهى‏ازمنكر، مثل مسأله نمازاست. يادگرفتنى است. بايد برويد ياد بگيريد. مسأله دارد كه كجا و چگونه بايد امر به معروف ونهى‏از منكر كرد؟ البته من عرض مى‏كنم - قبلاً هم گفته‏ام - در جامعه‏اسلامى، تكليف عامه مردم، امربه معروف ونهى‏از منكر با لسان است؛ با زبان. اگر كار به برخورد بكشد، آن ديگر تكليف مسؤولين است. آنها بايد وارد شوند. اما امر به معروف و نهى از منكر زبانى، مهمتر است. عاملى كه جامعه رااصلاح مى‏كند، همين نهى از منكر زبانى است. به آن آدم بدكار، به آن آدم خلافكار، به آن آدمى كه اشاعه فحشا مى‏كند، به آن آدمى كه مى‏خواهد قبح گناه را از جامعه ببرد، مردم بايد بگويند. ده‏نفر، صدنفر، هزارنفر! افكارعمومى روى وجود و ذهن او بايد سنگينى كند. اين، شكننده‏ترين چيزهاست. همين نيروهاى مؤمن و بسيجى و حزب‏الّلهى؛ يعنى همين عامه مردم مؤمن؛ يعنى همين اكثريّت عظيم كشور عزيز ما؛ همينهايى كه جنگ را اداره كردند؛ همينهايى كه از اوّل انقلاب تا به حال با همه حوادث مقابله كردند، در اين مورد مهمترين نقش را مى‏توانند داشته باشند. همين نيروهاى مردمى، كه اگر نبودند - اين بسيج اگر نبود، اين نيروى عظيم حزب اللَّه اگر نبود - در جنگ هم شكست مى‏خورديم؛ در مقابل دشمنان گوناگون هم دراين چندسال شكست مى‏خورديم و آسيب‏پذير بوديم. كارخانه ما را مى‏خواستند به تعطيلى بكشانند؛ نيروى حزب‏الّلهى از داخل كارخانه مى‏زد به سينه‏شان. مزرعه ما را در اوايل انقلاب مى‏خواستند آتش بزنند؛ نيروى حزب‏الّلهى از همان وسط بيابانها و روستاها و مزارع، مى‏زد توى دهانشان. خيابانها را مى‏خواستند به اغتشاش بكشند؛ نيروى حزب‏الّلهى مى‏آمد سينه سپرمى‏كرد و در مقابلشان مى‏ايستاد. جنگ هم كه معلوم است! اين، آن نيروى اصلى كشوراست. نظام اسلامى متّكى به اين نيروست. اگر مردم؛ يعنى همين نيروهاى‏مؤمن و حزب‏اللّهى، با نظام باشند، با دولت باشند - كه هستند بحمداللَّه - اگراين نيروى عظيم و اين نيروى بزرگ شكست ناپذير مردمى در كنار مسؤولين و پشت سر مسؤولين باشد - كه بحمداللَّه هست هيچ قدرتى نمى‏تواند با جمهورى‏اسلامى مقابله كند.
دشمنان ما، ازاين مى‏ترسند. در تبليغات جهانى، بلندگوهاى امريكايى و صهيونيستى، الان مدتى است كه جمهورى اسلامى‏ايران رابه نظاميگرى وافزايش سلاح متّهم مى‏كنند! مى‏گويند: «ايران سلاحهاى كشتار جمعى دارد! اينها سلاحهاى اتمى درست مى‏كنند! از فلان جا كلاهك اتمى آورده‏اند!» حرفهايى كه هرعاقلى در دنيا، اگر تأمّل كند، مى‏فهمد دروغ است.بمب‏اتم چيزى است كه بشودبى سرو صدا از يك كشور به كشورى منتقلش كرد؟! مى‏فهمند دروغ است؛ مى‏دانند دروغ است؛ شايعه درست مى‏كنند. براى اين‏كه از نظام‏اسلامى چهره‏اى بسازند كه گويى با صلح و استقرار صلح در دنيا مخالف است. يكى از تلاشهاى خباثت آميز امريكا و صهيونيستها عليه جمهورى‏اسلامى، اين است. من مى‏گويم: شما اشتباه كرده‏ايد. شما اشتباه كرده‏ايد كه خيال كرده‏ايد قدرت جمهورى‏اسلامى دراين‏است كه در داخل، بمب اتمى فراهم كند يابسازد. اينهانيست. اگر اين بود كه جمهورى‏اسلامى حالا بخواهد مثلاً يك بمب اتمى درست كند، صدهايش راكشورهاى‏بزرگ دارند. اگركسى بابمب اتم مى‏توانست بر كسى پيروز شود، امريكا و شوروى سابق وبقيه قدرتهاى خبيث دنيا، تا به حال صد بار جمهورى‏اسلامى رااز بين برده بودند. چيزى كه به يك نظام قدرت مى‏دهد، بمب‏اتم نيست. قدرت نظام‏اسلامى - كه امريكا و شوروى سابق و بقيه قدرتهاى ريز و درشت عالم تا امروزنتوانسته‏اند ونخواهند توانست با آن مقابله كنند - قدرت ايمان نيروهاى حزب‏اللَّه است.
جمهورى‏اسلامى بايد اين نيرو را حفظ كند.اين قدرت عظيم رابايد حفظ كند.شما جوانها بايد دائم در صحنه باشيد. بايد دائم نشان دهيد كه جمهورى‏اسلامى آسيب‏ناپذيراست. نيروى‏مؤمنِ بسيج و نيروهاى حزب‏الّلهى در سرتاسركشور و آحاد مؤمن دراين كشور، بايد كارى كنند كه اميد امريكا و صهيونيستها وبقيه قدرتهاى دشمن از جمهورى‏اسلامى به كلّى قطع شود.

در ديدار فرماندهان و دسته‏هاى عاشوراى‏ نيروهاى مقاومت بسيج ، در سالروز شهادت امام سجّاد(ع)22/4/1371


من، يك وقت درباره عبرتهاى ماجراى امام حسين صحبتهايى كردم و گفتم كه ما از اين حادثه، غير از درسهايى كه مى‏آموزيم؛ عبرتهايى نيز مى‏گيريم. «درسها» به ما مى‏گويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مى‏گويند كه چه حادثه‏اى اتّفاق افتاده و چه واقعه‏اى ممكن است اتّفاق بيفتد.
عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعه اسلامى؛ آن هم جامعه‏اى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اين پيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهى و با حكمت بى‏انتها و بى‏مثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرده است و بعد باز در فاصله‏اى، حكومت على بن ابى‏طالب بر همين جامعه جريان داشته است و مدينه و كوفه، به نوبت پايگاه اين حكومت عظيم قرار گرفته‏اند؛ چه حادثه‏اى اتّفاق افتاده و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شده است كه بعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهما السّلام، در همين جامعه و بين همين مردم، كسى مثل حسين بن على را با آن وضع به شهادت مى‏رسانند؟!
چه اتّفاقى افتاد و چطور چنين واقعه‏اى ممكن است رخ دهد؟ آن هم نه يك پسر بى نام و نشان؛ بل كودكى كه پيامبر اكرم، او را در آغوش خود مى‏گرفت، با او روى منبر مى‏رفت و براى مردم صحبت مى‏كرد. او پسرى بود كه پيامبر درباره‏اش فرمود: «حسين منّى و انا من حسين». رابطه بين اين پدر و پسر، اين گونه مستحكم بوده است. آن پسرى كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين، يكى از اركان حكومت در جنگ و صلح بود و در سياست مثل خورشيدى مى‏درخشيد. آن وقت، كار آن جامعه به جايى برسد كه همين انسان بارز و فرزند پيامبر، با آن عمل و تقوا و شخصيت فاخر و عزّت و با آن حلقه درس در مدينه و آن همه اصحاب و ياران علاقه مند و ارادتمند و آن همه شيعيان در نقاط مختلف دنياى اسلام را با آن وضعيت فجيع محاصره كنند و تشنه نگه دارند و بكشند و نه فقط خودش، بلكه همه مردانش و حتّى بچه ششماهه را قتل عام كنند و بعد هم زن و بچه اينها را مثل اسراى جنگى اسير كنند و شهر به شهر بگردانند. قضيه چيست و چه اتّفاقى افتاده بود؟ اين، آن عبرت است.

در جمع فرماندهان، مسؤولان و پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى‏و نيروى انتظامى
و جمعى از جانبازان انقلاب اسلامى‏ به مناسبت روز پاسدار 5/10/74


‏ در مباحث مربوط به عاشورا، سه بحثِ عمده وجود دارد:
يكى بحث علل و انگيزه‏هاى قيام امام حسين عليه‏السّلام است، كه چرا امام حسين قيام كرد؛ يعنى تحليل دينى و علمى و سياسى اين قيام. در اين زمينه، ما قبلاً تفصيلاً عرايضى عرض كرده‏ايم؛ فضلا و بزرگان هم بحثهاى خوبى كرده‏اند. امروز وارد آن بحث نمى‏شويم.
بحث دوم، بحث درسهاى عاشوراست كه يك بحث زنده و جاودانه و هميشگى است و مخصوص زمان معيّنى نيست. درس عاشورا، درس فداكارى و ديندارى و شجاعت و مواسات و درس قيام للَّه و درس محبّت و عشق است. يكى از درسهاى عاشورا، همين انقلاب عظيم و كبيرى است كه شما ملت ايران پشت سر حسين زمان و فرزند ابى‏عبداللَّه الحسين عليه‏السّلام انجام داديد. خود اين، يكى از درسهاى عاشورا بود. در اين زمينه هم من امروز هيچ بحثى نمى‏كنم.
بحث سوم، درباره‏ى عبرتهاى عاشوراست كه چند سال قبل از اين، ما اين مسأله را مطرح كرديم كه عاشورا غير از درسها، عبرتهايى هم دارد. بحث عبرتهاى عاشورا مخصوص زمانى است كه اسلام حاكميت داشته باشد. حداقل اين است كه بگوييم عمده اين بحث، مخصوص به اين زمان است؛ يعنى زمان ما و كشور ما، كه عبرت بگيريم.
ما قضيه را اين‏گونه طرح كرديم كه چطور شد جامعه اسلامى به محوريّت پيامبر عظيم‏الشّأن، آن عشق مردم به او، آن ايمان عميق مردم به او، آن جامعه سرتاپا حماسه و شور دينى و آن احكامى كه بعداً مقدارى درباره آن عرض خواهم كرد، همين جامعه ساخته و پرداخته، همان مردم، حتّى بعضى همان كسانى كه دوره‏هاى نزديك به پيامبر را ديده بودند، بعد از پنجاه سال كارشان به آن‏جا رسيد كه جمع شدند، فرزند همين پيامبر را با فجيعترين وضعى كشتند؟! انحراف، عقبگرد، برگشتن به پشت سر، از اين بيشتر چه مى‏شود؟!
زينب كبرى سلام‏اللَّه‏عليها در بازار كوفه، آن خطبه عظيم را اساساً بر همين محور ايراد كرد: «يا اهل الكوفه، يا اهل الختل و الغدر، أتبكون؟!». مردم كوفه وقتى كه سرِ مبارك امام حسين را بر روى نيزه مشاهده كردند و دختر على را اسير ديدند و فاجعه را از نزديك لمس كردند، بنا به ضجّه و گريه كردند. فرمود: «أتبكون؟!»؛ گريه مى‏كنيد؟! «فلا رقات الدمعه ولاهدئت الرنه»؛ گريه‏تان تمامى نداشته باشد. بعد فرمود: «انّما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا تتّخذون ايمانكم دخلاً بينكم». اين، همان برگشت است؛ برگشت به قهقرا و عقبگرد. شما مثل زنى هستيد كه پشمها يا پنبه‏ها را با مغزل نخ مى‏كند؛ بعد از آن كه اين نخها آماده شد، دوباره شروع مى‏كند نخها را از نو باز كردن و پنبه نمودن! شما در حقيقت نخهاى رشته خود را پنبه كرديد. اين، همان برگشت است. اين، عبرت است. هر جامعه اسلامى، در معرض همين خطر هست.
امام خمينىِ عزيز بزرگ ما، افتخار بزرگش اين بود كه يك امّت بتواند عامل به سخن آن پيامبر باشد. شخصيت انسانهاى غير پيامبر و غير معصوم، مگر با آن شخصيت عظيم قابل مقايسه است؟ او، آن جامعه را به وجود آورد و آن سرانجام دنبالش آمد. آيا هر جامعه اسلامى، همين عاقبت را دارد؟ اگر عبرت بگيرند، نه؛ اگر عبرت نگيرند، بله. عبرتهاى عاشورا اين‏جاست.
ما مردم اين زمان، بحمداللَّه به فضل پروردگار، اين توفيق را پيدا كرده‏ايم كه آن راه را مجدّداً برويم و اسم اسلام را در دنيا زنده كنيم و پرچم اسلام و قرآن را برافراشته نماييم. در دنيا اين افتخار نصيب شما ملت شد. اين ملت تا امروز هم كه تقريباً بيست سال از انقلابش گذشته است، قرص و محكم در اين راه ايستاده و رفته است. اما اگر دقّت نكنيد، اگر مواظب نباشيم، اگر خودمان را آن‏چنان كه بايد و شايد، در اين راه نگه نداريم، ممكن است آن سرنوشت پيش بيايد. عبرت عاشورا، اين‏جاست.
حال من مى‏خواهم مقدارى درباره موضوعى كه چند سال پيش آن را مطرح كردم و بحمداللَّه ديدم فضلا درباره آن بحث كردند، تحقيق كردند، سخنرانى كردند و مطلب نوشتند، با توسّع صحبت كنم. البته بحث كامل در اين مورد، بحث نمازجمعه نيست؛ چون طولانى است و ان‏شاءاللَّه اگر عمرى داشته باشم و توفيقى پيدا كنم، در جلسه‏اى غير نمازجمعه، اين موضوع را مفصّل با خصوصيّاتش بحث خواهم كرد. امروز مى‏خواهم يك گذر اجمالى به اين مسأله بكنم و اگر خدا توفيق دهد، در واقع يك كتاب را در قالب يك خطبه بريزم و به شما عرض كنم.
اوّلاً حادثه را بايد فهميد كه چقدر بزرگ است، تا دنبال عللش بگرديم. كسى نگويد كه حادثه عاشورا، بالاخره كشتارى بود و چند نفر را كشتند. همان‏طور كه همه ما در زيارت عاشورا مى‏خوانيم: «لقد عظمت الرّزيّه و جلّت و عظمت المصيبة»(5)، مصيبت، خيلى بزرگ است. رزيّه، يعنى حادثه بسيار بزرگ. اين حادثه، خيلى عظيم است. فاجعه، خيلى تكان دهنده و بى‏نظير است.
براى اين كه قدرى معلوم شود كه اين حادثه چقدر عظيم است، من سه دوره كوتاه را از دوره‏هاى زندگى حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسين عليه‏السّلام اجمالاً مطرح مى‏كنم. شما ببينيد اين شخصيتى كه انسان در اين سه دوره مى‏شناسد، آيا مى‏توان حدس زد كه كارش به آن‏جا برسد كه در روز عاشورا يك عده از امّت جدّش او را محاصره كنند و با اين وضعيت فجيع، او و همه ياران و اصحاب و اهل بيتش را قتل‏عام كنند و زنانشان را اسير بگيرند؟
اين سه دوره، يكى دوران حيات پيامبر اكرم است. دوم، دوران جوانى آن حضرت، يعنى دوران بيست‏وپنجساله تا حكومت اميرالمؤمنين است. سوم، دوران فترت بيست ساله بعد از شهادت اميرالمؤمنين تا حادثه كربلاست.
در دوران حيات پيامبر اكرم، امام حسين عبارت است از كودك نور ديده سوگلى پيامبر. پيامبر اكرم دخترى به نام فاطمه دارد كه همه مردم مسلمان در آن روز مى‏دانند كه پيامبر فرمود: «انّ اللَّه ليغضب لغضب فاطمة»؛ اگر كسى فاطمه را خشمگين كند، خدا را خشمگين كرده است. «و يرضى لرضاها»؛ اگر كسى او را خشنود كند، خدا را خشنود كرده است. ببينيد، اين دختر چقدر عظيم‏المنزله است كه پيامبر اكرم در مقابل مردم و در ملأ عام، راجع به او اين‏گونه حرف مى‏زند. اين مسأله‏اى عادّى نيست.
پيامبر اكرم اين دختر را در جامعه اسلامى به كسى داده است كه از لحاظ افتخارات، در درجه اعلاست؛ يعنى على‏بن‏ابى‏طالب عليه‏السّلام. او، جوان، شجاع، شريف، از همه مؤمنتر، از همه باسابقه‏تر، از همه شجاعتر و در همه ميدانها حاضر است. كسى است كه اسلام به شمشير او مى‏گردد؛ هر جايى كه همه در مى‏مانند، اين جوان جلو مى‏آيد، گره‏ها را باز مى‏كند و بن‏بستها را مى‏شكند. اين داماد محبوب عزيزى كه محبوبيت او نه به خاطر خويشاوندى، بلكه به خاطر عظمت شخصيت اوست، همسر نوديده پيامبر است. كودكى از اينها متولّد شده است و او حسين‏بن‏على است.
البته همه اين حرفها درباره امام حسن عليه‏السّلام هم هست؛ اما من حالا بحثم راجع به امام حسين عليه‏السّلام است؛ عزيزترين عزيزان پيامبر؛ كسى كه رئيس دنياى اسلام، حاكم جامعه اسلامى و محبوب دل همه مردم، او را در آغوش مى‏گيرد و به مسجد مى‏برد. همه مى‏دانند كه اين كودك، محبوب دلِ اين محبوبِ همه است. او روى منبر مشغول خطبه خواندن است كه اين كودك، پايش به مانعى مى‏گيرد و به زمين مى‏افتد. پيامبر از منبر پايين مى‏آيد، او را در بغل مى‏گيرد و آرامش مى‏كند. ببينيد؛ مسأله اين است.
پيامبر درباره امام حسن و امام حسينِ شش، هفت ساله فرمود: «سيّدى شباب اهل الجنّه»؛ اينها سرور جوانان بهشتند. اينها كه هنوز كودكند، جوان نيستند؛ اما پيامبر مى‏فرمايد سرور جوانان اهل بهشتند. يعنى در دوران شش، هفت سالگى هم در حدّ يك جوان است؛ مى‏فهمد، درك مى‏كند، عمل مى‏كند، اقدام مى‏كند، ادب مى‏ورزد و شرافت در همه وجودش موج مى‏زند. اگر آن روز كسى مى‏گفت كه اين كودك به دست امّت همين پيامبر، بدون هيچ‏گونه جرم و تخلّفى به قتل خواهد رسيد، براى مردم غيرقابل باور بود؛ همچنان كه پيامبر فرمود و گريه كرد و همه تعجّب كردند كه يعنى چه؛ مگر مى‏شود؟!
دوره دوم، دوره بيست‏وپنجساله بعد از وفات پيامبر تا حكومت اميرالمؤمنين است. حسينِ جوان، بالنده، عالم و شجاع است. در جنگها شركت مى‏جويد، در كارهاى بزرگ دخالت مى‏كند، همه او را به عظمت مى‏شناسند؛ نام بخشندگان كه مى‏آيد، همه چشمها به سوى او برمى‏گردد. در هر فضيلتى، در ميان مسلمانان مدينه و مكه، هر جايى كه موج اسلام رفته است، مثل خورشيدى مى‏درخشد. همه براى او احترام قائلند. خلفاى زمان، براى او و برادرش احترام قائلند و در مقابل او، تعظيم و تجليل و تبجيل و تجليل مى‏كنند و نامش را به عظمت مى‏آورند. جوان نمونه دوران، و محترم پيش همه. اگر آن روز كسى مى‏گفت كه همين جوان، به دست همين مردم كشته خواهد شد، هيچ كس باور نمى‏كرد.
دوره سوم، دوره بعد از شهادت اميرالمؤمنين است؛ يعنى دوره غربت اهل بيت. امام حسن و امام حسين عليهماالسّلام باز در مدينه‏اند. امام حسين، بيست سال بعد از اين مدت، به صورت امام معنوى همه مسلمان، مفتى بزرگ همه مسلمانان، مورد احترام همه مسلمانان، محل ورود و تحصيل علم همه، محل تمسّك و توسّل همه كسانى كه مى‏خواهند به اهل بيت اظهار ارادتى بكنند، در مدينه زندگى كرده است. شخصيت محبوب، بزرگ، شريف، نجيب، اصيل و عالم. او به معاويه نامه مى‏نويسد؛ نامه‏اى كه اگر هر كسى به هر حاكمى بنويسد، جزايش كشته شدن است. معاويه باعظمتِ تمام اين نامه را مى‏گيرد، مى‏خواند، تحمّل مى‏كند و چيزى نمى‏گويد. اگر در همان اوقات هم كسى مى‏گفت كه در آينده نزديكى، اين مرد محترم شريفِ عزيزِ نجيب - كه مجسّم‏كننده اسلام و قرآن در نظر هر بيننده است - ممكن است به دست همين امّت قرآن و اسلام كشته شود - آن هم با آن وضع - هيچ‏كس تصوّر هم نمى‏كرد؛ اما همين حادثه باورنكردنى، همين حادثه عجيب و حيرت‏انگيز، اتّفاق افتاد. چه كسانى كردند؟ همانهايى كه به خدمتش مى‏آمدند و سلام و عرض اخلاص هم مى‏كردند. اين يعنى چه؟ معنايش اين است كه جامعه اسلامى در طول اين پنجاه سال، از معنويت و حقيقت اسلام تهى شده است. ظاهرش اسلامى است؛ اما باطنش پوك شده است. خطر اين‏جاست. نمازها برقرار است، نماز جماعت برقرار است، مردم هم اسمشان مسلمان است و عدّه‏اى هم طرفدار اهل‏بيتند!
البته من به شما بگويم كه در همه عالم اسلام، اهل بيت را قبول داشتند؛ امروز هم قبول دارند و هيچ كس در آن ترديد ندارد. حبّ اهل بيت در همه عالم اسلام، عمومى است؛ الان هم همين‏طور است. الان هم هر جاى دنياى اسلام برويد، اهل بيت را دوست مى‏دارند. آن مسجدى كه منتسب به امام حسين عليه‏السّلام است و مسجد ديگرى كه در قاهره منتسب به حضرت زينب است، ولوله زوّار و جمعيت است. مردم مى‏روند قبر را زيارت مى‏كنند، مى‏بوسند و توسّل مى‏جويند.
همين يكى، دو سال قبل از اين، كتابى جديد - نه قديمى؛ چون در كتابهاى قديمى خيلى هست - براى من آوردند، كه اين كتاب درباره معناى اهل بيت نوشته شده است. يكى از نويسندگان فعلى حجاز تحقيق كرده و در اين كتاب اثبات مى‏كند كه اهل بيت، يعنى على، فاطمه، حسن و حسين. حالا ما شيعيان كه اين حرفها جزو جانمان است؛ اما آن برادر مسلمان غيرشيعه اين را نوشته و نشر كرده است.اين كتاب هم هست، من هم آن را دارم و لابد هزاران نسخه از آن چاپ شده و پخش گرديده است.
بنابراين، اهل‏بيت محترمند؛ آن روز هم در نهايت احترام بودند؛ اما در عين حال وقتى جامعه تهى و پوك شد، اين اتّفاق مى‏افتد. حالا عبرت كجاست؟ عبرت اين‏جاست كه چه كار كنيم جامعه آن‏گونه نشود. ما بايد بفهميم كه آن‏جا چه شد كه جامعه به اين‏جا رسيد. اين، آن بحث مشروح و مفصّلى است كه من مختصرش را مى‏خواهم عرض كنم.
اوّل به عنوان مقدّمه عرض كنم: پيامبر اكرم نظامى را به وجود آورد كه خطوط اصلى آن چند چيز بود. من درميان اين خطوط اصلى، چهار چيز را عمده يافتم: اوّل، معرفت شفّاف و بى‏ابهام؛ معرفت نسبت به دين، معرفت نسبت به احكام، معرفت نسبت به جامعه، معرفت نسبت به تكليف، معرفت نسبت به خدا، معرفت نسبت به پيامبر، معرفت نسبت به طبيعت. همين معرفت بود كه به علم و علم اندوزى منتهى شد و جامعه اسلامى را در قرن چهارم هجرى به اوج تمدّن علمى رساند. پيامبر نمى‏گذاشت ابهام باشد. در اين زمينه، آيات عجيبى از قرآن هست كه مجال نيست الان عرض كنم. در هر جايى كه ابهامى به وجود مى‏آمد، يك آيه نازل مى‏شد تا ابهام را برطرف كند.
خطّ اصلى دوم، عدالت مطلق و بى‏اغماض بود. عدالت در قضاوت، عدالت در برخورداريهاى عمومى و نه خصوصى - امكاناتى كه متعلّق به همه مردم است و بايد بين آنها باعدالت تقسيم شود - عدالت در اجراى حدود الهى، عدالت در مناصب و مسوؤليت‏دهى و مسؤوليت پذيرى. البته عدالت، غير از مساوات است؛ اشتباه نشود. گاهى مساوات، ظلم است. عدالت، يعنى هر چيزى را به جاى خود گذاشتن و به هر كسى حقّ او را دادن. آن عدل مطلق و بى‏اغماض بود. در زمان پيامبر، هيچ كس در جامعه اسلامى از چارچوب عدالت خارج نبود.
سوم، عبوديّت كامل و بى‏شريك در مقابل پروردگار؛ يعنى عبوديّت خدا در كار و عمل فردى، عبوديّت در نماز كه بايد قصد قربت داشته باشد، تا عبوديّت در ساخت جامعه، در نظام حكومت، نظام زندگى مردم و مناسبات اجتماعى ميان مردم بر مبناى عبوديّت خدا كه اين هم تفصيل و شرح فراوانى دارد.
چهارم، عشق و عاطفه جوشان. اين هم از خصوصيّات اصلى جامعه اسلامى است؛ عشق به خدا، عشق خدا به مردم؛ «يحبّهم و يحبّونه»، «ان اللَّه يحبّ التّوابين و يحبّ المتطهّرين»، «قل ان كنتم تحبّون اللَّه فاتّبعونى يحببكم اللَّه». محبت، عشق، محبت به همسر، محبّت به فرزند، كه مستحبّ است فرزند را ببوسى؛ مستحّب است كه به فرزند محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به همسرت عشق بورزى و محبّت كنى؛ مستحبّ است كه به برادران مسلمان محبّت كنى و محبّت داشته باشى؛ محبّت به پيامبر، محبّت به اهل بيت؛ «الاّ المودّة فى القربى».
پيامبر اين خطوط را ترسيم كرد و جامعه را بر اساس اين خطوط بنا نمود. پيامبر حكومت را ده سال همين‏طور كشاند. البته پيداست كه تربيت انسانها كار تدريجى است؛ كار دفعى نيست. پيامبر در تمام اين ده سال تلاش مى‏كرد كه اين پايه‏ها استوار و محكم شود و ريشه بدواند؛ اما اين ده سال، براى اين كه بتواند مردمى را كه درست برضدّ اين خصوصيّات بار آمدند، متحوّل كند، زمان خيلى كمى است. جامعه جاهلى، در همه چيزش عكس اين چهار مورد بود؛ مردم معرفتى نداشتند، در حيرت و جهالت زندگى مى‏كردند، عبوديّت هم نداشتند؛ طاغوت بود، طغيان بود، عدالتى هم وجود نداشت؛ همه‏اش ظلم بود، همه‏اش تبعيض بود - كه اميرالمؤمنين در نهج‏البلاغه در تصوير ظلم و تبعيض دوران جاهليت، بيانات عجيب و شيوايى دارد، كه واقعاً يك تابلوِ هنرى است؛ «فى فتن داستهم باخفافها و وطئتهم باظلافها» - محبّت هم نبود، دختران خود را زير خاك مى‏كردند، كسى را از فلان قبيله بدون جرم مى‏كشتند - «تو از قبيله ما يكى را كشتى، ما هم بايد از قبيله شما يكى را بكشيم!» - حالا قاتل باشد، يا نباشد؛ بى‏گناه باشد، يا بى‏خبر باشد؛ جفاى مطلق، بى‏رحمى مطلق، بى‏محبّتى و بى‏عاطفگى مطلق.
مردمى را كه در آن جوّ بار آمدند، مى‏شود در طول ده سال تربيت كرد، آنها را انسان كرد، آنها را مسلمان كرد؛ اما نمى‏شود اين را در اعماق جان آنها نفوذ داد؛ بخصوص آن‏چنان نفوذ داد كه بتوانند به نوبه خود در ديگران هم همين تأثير را بگذارند.
مردم پى‏درپى مسلمان مى‏شدند. مردمى بودند كه پيامبر را نديده بودند. مردمى بودند كه آن ده سال را درك نكرده بودند. اين مسأله «وصايت»ى كه شيعه به آن معتقد است، در اين‏جا شكل مى‏گيرد. وصايت، جانشينى و نصب الهى، سرمنشأش اين‏جاست؛ براى تداوم آن تربيت است، والّا معلوم است كه اين وصايت، از قبيل وصايتهايى كه در دنيا معمول است، نيست، كه هر كسى مى‏ميرد، براى پسر خودش وصيت مى‏كند. قضيه اين است كه بعد از پيامبر، برنامه‏هاى او بايد ادامه پيدا كند.
حالا نمى‏خواهيم وارد بحثهاى كلامى شويم. من مى‏خواهم تاريخ را بگويم و كمى تاريخ را تحليل كنم، و بيشترش را شما تحليل كنيد. اين بحث هم متعلّق به همه است؛ صرفاً مخصوص شيعه نيست. اين بحث، متعلّق به شيعه و سنّى و همه فِرَق اسلامى است. همه بايد به اين بحث توجّه كنند؛ چون اين بحث براى همه مهم است.
و اما ماجراهاى بعد از رحلت پيامبر. چه شد كه در اين پنجاه سال، جامعه اسلامى از آن حالت به اين حالت برگشت؟ اين اصل قضيه است، كه متن تاريخ را هم بايستى در اين‏جا نگاه كرد. البته بنايى كه پيامبر گذاشته بود، بنايى نبود كه به زودى خراب شود؛ لذا در اوايلِ بعد از رحلت پيامبر كه شما نگاه مى‏كنيد، همه چيز - غير از همان مسأله وصايت - سرجاى خودش است: عدالتِ خوبى هست، ذكْرِ خوبى هست، عبوديّت خوبى هست. اگر كسى به تركيب كلى جامعه اسلامى در آن سالهاى اوّل نگاه كند، مى‏بيند كه على‏الظّاهر چيزى به قهقرا نرفته است. البته گاهى چيزهايى پيش مى‏آمد؛ اما ظواهر، همان پايه‏گذارى و شالوده‏ريزى پيامبر را نشان مى‏دهد. ولى اين وضع باقى نمى‏ماند. هر چه بگذرد، جامعه اسلامى بتدريج به طرف ضعف و تهى‏شدن پيش مى‏رود.
ببينيد، نكته‏اى در سوره مباركه حمد هست كه من مكرّر در جلسات مختلف آن را عرض كرده‏ام. وقتى كه انسان به پروردگار عالم عرض مى‏كند «اهدنا الصّراط المستقيم»- ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت كن - بعد اين صراط مستقيم را معنا مى‏كند: «صراط الّذين انعمت عليهم»؛ راه كسانى كه به آنها نعمت دادى. خدا به خيليها نعمت داده است؛ به بنى اسرائيل هم نعمت داده است: «يا بنى‏اسرائيل اذكروا نعمتى الّتى انعمت عليكم». نعمت الهى كه مخصوص انبيا و صلحا و شهدا نيست: «فاولئك مع الّذين انعم‏اللَّه عليهم من النّبيّين والصّدّيقين والشّهداء والصّالحين». آنها هم نعمت داده شده‏اند؛ اما بنى‏اسرائيل هم نعمت داده شده‏اند.
كسانى كه نعمت داده شده‏اند، دوگونه‏اند:
يك عدّه كسانى كه وقتى نعمت الهى را دريافت كردند، نمى‏گذارند كه خداى متعال بر آنها غضب كند و نمى‏گذارند گمراه شوند. اينها همانهايى هستند كه شما مى‏گوييد خدايا راه اينها را به ما هدايت كن. «غيرالمغضوب عليهم»، با تعبير علمى و ادبيش، براى «الّذين انعمت عليهم» صفت است؛ كه صفت «الّذين»، اين است كه «غيرالمغضوب عليهم و لاالضّالّين»؛ آن كسانى كه مورد نعمت قرار گرفتند، اما ديگر مورد غضب قرار نگرفتند؛ «و لاالضّالّين»، گمراه هم نشدند.
يك دسته هم كسانى هستند كه خدا به آنها نعمت داد، اما نعمت خدا را تبديل كردند و خراب نمودند. لذا مورد غضب قرار گرفتند؛ يا دنبال آنها راه افتادند، گمراه شدند. البته در روايات ما دارد كه «المغضوب عليهم»، مراد يهودند، كه اين، بيان مصداق است؛ چون يهود تا زمان حضرت عيسى، با حضرت موسى و جانشينانش، عالماً و عامداً مبارزه كردند. «ضالّين»، نصارى‏ هستند؛ چون نصارى‏ گمراه شدند. وضع مسيحيّت اين‏گونه بود كه از اوّل گمراه شدند - يا لااقل اكثريتشان اين‏طور بودند - اما مردم مسلمان نعمت پيدا كردند. اين نعمت، به سمت «المغضوب عليهم» و «الضالّين» مى‏رفت؛ لذا وقتى كه امام حسين عليه‏السّلام به شهادت رسيد، در روايتى از امام صادق عليه‏السّلام نقل شده است كه فرمود: «فلما ان قتل الحسين صلوات‏اللَّه‏عليه اشتدّ غضب اللَّه تعالى على اهل الارض»؛ وقتى كه حسين عليه‏السّلام كشته شد، غضب خدا درباره مردم شديد شد. معصوم است ديگر. بنابراين، جامعه مورد نعمت الهى، به سمت غضب سير مى‏كند؛ اين سير را بايد ديد. خيلى مهمّ است، خيلى سخت است، خيلى دقّت نظر لازم دارد.
من حالا فقط چند مثال بياورم. خواص و عوام، هر كدام وضعى پيدا كردند. حالا خواصى كه گمراه شدند، شايد «مغضوب عليهم» باشند؛ عوام شايد «ضالّين» باشند. البته در كتابهاى تاريخ، پُر از مثال است. من از اين‏جا به بعد، از تاريخ «ابن‏اثير» نقل مى‏كنم؛ هيچ از مدارك شيعه نقل نمى‏كنم؛ حتى از مدارك مورّخان اهل سنّتى كه روايتشان در نظر خود اهل سنّت، مورد ترديد است - مثل ابن‏قتيبه - هم نقل نمى‏كنم. «ابن‏قتيبه دينورى» در كتاب «الامامة والسيّاسة»، چيزهاى عجيبى نقل مى‏كند كه من همه آنها را كنار مى‏گذارم.
وقتى آدم به كتاب «كامل التواريخ» ابن‏اثير مى‏نگرد، حس مى‏كند كه كتاب او داراى عصبيّت اموى و عثمانى است. البته احتمال مى‏دهم كه به جهتى ملاحظه مى‏كرده است. در قضاياى «يوم الدّار»كه جناب «عثمان» را مردم مصر و كوفه و بصره و مدينه و غيره كشتند، بعد از نقل روايات مختلف، مى‏گويد علّت اين حادثه چيزهايى بود كه من آنها را ذكر نمى‏كنم: «لعلل»؛ علّتهايى دارد كه نمى‏خواهم بگويم. وقتى قضيه جناب «ابى‏ذر» را نقل مى‏كند و مى‏گويد معاويه جناب ابى‏ذر را سوار آن شتر بدون جهاز كرد و آن‏طور او را تا مدينه فرستاد و بعد هم به «ربذه» تبعيد شد، مى‏نويسد چيزهايى اتّفاق افتاده است كه من نمى‏توانم بنويسم. حالا يا اين است كه او واقعاً - به قول امروز ما - خودسانسورى داشته و يا اين‏كه تعصّب داشته است. بالاخره او نه شيعه است و نه هواى تشيّع دارد؛ فردى است كه احتمالاً هواى اموى و عثمانى هم دارد. همه آنچه كه من از حالا به بعد نقل مى‏كنم، از ابن‏اثير است.
چند مثال از خواص: خواص در اين پنجاه سال چگونه شدند كه كار به اين‏جا رسيد؟ من دقّت كه مى‏كنم، مى‏بينم همه آن چهار چيز تكان خورد: هم عبوديّت، هم معرفت، هم عدالت، هم محبّت. اين چند مثال را عرض مى‏كنم كه عين تاريخ است.
«سعيدبن عاص» يكى از بنى‏اميّه و قوم و خويش عثمان بود. بعد از «وليدبن‏عقبةبن‏ابى‏معيط» - همان كسى كه شما فيلمش را در سريال امام على ديديد؛ همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او - «سعيدبن عاص» روى كار آمد، تا كارهاى او را اصلاح كند. در مجلس او، فردى گفت كه «مااجود طلحة؟»؛ «طلحةبن‏عبداللَّه»، چقدر جواد و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود، يا به كسانى محبّتى كرده بود كه او دانسته بود. «فقال سعيد ان من له مثل النشاستج لحقيق ان يكون جوادا». يك مزرعه خيلى بزرگ به نام «نشاستج» در نزديكى كوفه بوده است - شايد همين نشاسته خودمان هم از همين كلمه باشد - در نزديكى كوفه، سرزمينهاى آباد و حاصلخيزى وجود داشته است كه اين مزرعه بزرگ كوفه، ملك طلحه صحابى پيامبر در مدينه بوده است. سعيدبن عاص گفت: كسى كه چنين ملكى دارد، بايد هم بخشنده باشد! «واللَّه لو ان لى مثله» - اگر من مثل نشاستج را داشتم - «لاعاشكم اللَّه به عيشا رغداً»، گشايش مهمى در زندگى شما پديد مى‏آوردم؛ چيزى نيست كه مى‏گوييد او جواد است! حال شما اين را با زهد زمان پيامبر و زهد اوايل بعد از رحلت پيامبر مقايسه كنيد و ببينيد كه بزرگان و امرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگى‏اى داشتند و به دنيا با چه چشمى نگاه مى‏كردند. حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به اين‏جا رسيده است.
نمونه بعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاكم بصره بود؛ همين ابوموساى معروف حكميّت. مردم مى‏خواستند به جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحريض كرد. در فضيلت جهاد و فداكارى، سخنها گفت. خيلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند؛ هر كسى بايد سوار اسب خودش مى‏شد و مى‏رفت. براى اين‏كه پياده‏ها هم بروند، مبالغى هم درباره‏ى فضيلت جهادِ پياده گفت؛ كه آقا جهادِ پياده چقدر فضيلت دارد، چقدر چنين است، چنان است! آن‏قدر دهان و نفسش در اين سخن گرم بود كه يك عدّه از آنهايى كه اسب هم داشتند، گفتند ما هم پياده مى‏رويم؛ اسب چيست! «فحملوا الى فرسهم»؛ به اسبهايشان حمله كردند، آنها را راندند و گفتند برويد، شما اسبها ما را از ثواب زيادى محروم مى‏كنيد؛ ما مى‏خواهيم پياده برويم بجنگيم تا به اين ثوابها برسيم! عدّه‏اى هم بودند كه يك خرده اهل تأمّل بيشترى بودند؛ گفتند صبر كنيم، عجله نكنيم، ببينيم حاكمى كه اين‏طور درباره جهاد پياده حرف زد، خودش چگونه بيرون مى‏آيد؟ ببينيم آيا در عمل هم مثل قولش هست، يا نه؛ بعد تصميم مى‏گيريم كه پياده برويم يا سواره. اين عين عبارت ابن‏اثير است. او مى‏گويد: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، «اخرج ثقله من قصره على اربعين بغلاً»؛ اشياى قيمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر با خودش خارج كرد و به طرف ميدان جهاد رفت! آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارى نداشت. يك وقت ديديد كه در وسط ميدان جنگ، از خليفه خبر رسيد كه شما از حكومت بصره عزل شده‏ايد. اين همه اشياى قيمتى را كه ديگر نمى‏تواند بيايد و از داخل قصر بردارد؛ راهش نمى‏دهند. هر جا مى‏رود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشياى قيمتى او بود، كه سوار كرد و با خودش از قصر بيرون آورد و به طرف ميدان جهاد برد! «فلمّا خرج تتعله بعنانه»؛ آنهايى كه پياده شده بودند، آمدند و زمام اسب جناب ابوموسى را گرفتند. «و قالو احملنا على بعض هذا الفضول»؛ ما را هم سوار همين زياديها كن! اينها چيست كه با خودت به ميدان جنگ مى‏برى؟ ما پياده مى‏رويم؛ ما را هم سوار كن. «وارغب فى المشى كما رغبتنا»؛ همان گونه كه به ما گفتى پياده راه بيفتيد، خودت هم قدرى پياده شو و پياده راه برو. «فضرب القوم بسوطه»؛ تازيانه‏اش را كشيد و به سر و صورت آنها زد و گفت برويد، بيخودى حرف مى‏زنيد! «فتركوا دابة فمضى»، از اطرافش پراكنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نكردند. به مدينه پيش جناب عثمان آمدند و شكايت كردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد. اما ابوموسى يكى از اصحاب پيامبر و يكى از خواص و يكى از بزرگان است؛ اين وضع اوست!
مثال سوم: «سعدبن ابى‏وقّاص» حاكم كوفه شد. او از بيت‏المال قرض كرد. در آن وقت، بيت‏المال دست حاكم نبود. يك نفر را براى حكومت و اداره امور مردم مى‏گذاشتند، يك نفر را هم رئيس دارايى مى‏گذاشتند كه او مستقيم به خودِ خليفه جواب مى‏داد. در كوفه، حاكم «سعدبن ابى‏وقّاص» بود؛ رئيس بيت‏المال، «عبداللَّه‏بن مسعود» كه از صحابه خيلى بزرگ و عالى مقام محسوب مى‏شد. او از بيت‏المال مقدارى قرض كرد - حالا چند هزار دينار، نمى‏دانم - بعد هم ادا نكرد و نداد. «عبداللَّه‏بن‏مسعود» آمد مطالبه كرد؛ گفت پول بيت‏المال را بده. «سعدبن ابى‏وقّاص» گفت ندارم. بينشان حرف شد؛ بنا كردند با هم جار و جنجال كردن. جناب «هاشم‏بن عتبةبن‏ابى‏وقّاص» - كه از اصحاب اميرالمؤمنين عليه‏السّلام و مرد خيلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد است، شما هر دو از اصحاب پيامبريد، مردم به شما نگاه مى‏كنند. جنجال نكنيد؛ برويد قضيه را به گونه‏اى حل كنيد. «عبداللَّه مسعود» كه ديد نشد، بيرون آمد. او به هر حال مرد امينى است. رفت عدّه‏اى از مردم را ديد و گفت برويد اين اموال را از داخل خانه‏اش بيرون بكشيد - معلوم مى‏شود كه اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم يك عدّه ديگر را فرستاد و گفت برويد و نگذاريد. به خاطر اين كه «سعدبن‏ابى‏وقّاص»، قرض خودش به بيت‏المال را نمى‏داد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابى‏وقّاص» از اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، يكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به اين‏جا رسيد. ابن‏اثير مى‏گويد: «فكان اول مانزغ به بين اهل الكوفه»؛ اين اوّل حادثه‏اى بود كه در آن، بين مردم كوفه اختلاف شد؛ به خاطر اين‏كه يكى از خواص، در دنياطلبى اين‏طور پيش رفته است و از خود بى‏اختيارى نشان مى‏دهد!
ماجراى ديگر: مسلمانان رفتند، افريقيه - يعنى همين منطقه تونس و مغرب - را فتح كردند و غنايم را بين مردم و نظاميان تقسيم نمودند. خمس غنايم را بايد به مدينه بفرستند. در تاريخ ابن‏اثير دارد كه خمس زيادى بوده است. البته در اين‏جايى كه اين را نقل مى‏كند، آن نيست؛ اما در جاى ديگرى كه داستان همين فتح را مى‏گويد، خمس مفصلى بوده كه به مدينه فرستاده‏اند. خمس كه به مدينه رسيد، «مروان بن حكم» آمد و گفت همه‏اش را به پانصدهزار درهم مى‏خرم؛ به او فروختند!پانصدهزار درهم، پول كمى نبود؛ ولى آن اموال، خيلى بيش از اينها ارزش داشت. يكى از مواردى كه بعدها به خليفه ايراد مى‏گرفتند، همين حادثه بود. البته خليفه عذر مى‏آورد و مى‏گفت اين رَحِم من است؛ من «صله رَحِم» مى‏كنم و چون وضع زندگيش هم خوب نيست، مى‏خواهم به او كمك كنم! بنابراين، خواص در ماديّات غرق شدند.
ماجراى بعدى: «استعمل الوليد بن عقبةبن‏ابى‏معيط على الكوفه»؛ «وليدبن عقبة» را - همان وليدى كه باز شما او مى‏شناسيدش كه حاكم كوفه بود - بعد از «سعدبن ابى وقّاص» به حكومت كوفه گذاشت. او هم از بنى‏اميّه و از خويشاوندان خليفه بود. وقتى كه وارد شد، همه تعجّب كردند؛ يعنى چه؟ آخر اين آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چون وليد، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! اين وليد، همان كسى است كه آيه‏ى شريفه «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا» درباره اوست. قرآن اسم او را «فاسق» گذاشته است؛ چون خبرى آورد و عدّه‏اى در خطر افتادند و بعد آيه آمد كه «ان جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا»؛ اگر فاسقى خبرى آورد، برويد به تحقيق بپردازيد؛ به حرفش گوش نكنيد. آن فاسق، همين «وليد» بود. اين، متعلّق به زمان پيامبر است. معيارها و ارزشها و جابه‏جايى آدمها را ببينيد! اين آدمى كه در زمان پيامبر، در قرآن به نام «فاسق» آمده بود و همان قرآن را هم مردم هر روز مى‏خواندند، در كوفه حاكم شده است! هم «سعدبن ابى وقّاص» و هم «عبداللَّه بن مسعود». هر دو تعجّب كردند! «عبداللَّه‏بن مسعود» وقتى چشمش به او افتاد، گفت من نمى‏دانم تو بعد از اين كه ما از مدينه آمديم، آدم صالحى شدى يا نه! عبارتش اين است: «ماادرى اصلحت بعدنا ام فسد النّاس»؛ تو صالح نشدى، مردم فاسد شدند كه مثل تويى را به عنوان امير به شهرى فرستادند! «سعدبن‏ابى‏وقّاص» هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد ديگرى. گفت: «اكست بعدنا ام حمقنا بعدك»؛ تو كه آدم احمقى بودى، حالا آدم باهوشى شده‏اى، يا ما اين‏قدر احمق شده‏ايم كه تو بر ما ترجيح پيدا كرده‏اى؟! وليد در جوابش برگشت گفت: «لاتجز عنّ ابااسحق»؛ ناراحت نشو «سعدبن ابى وقّاص»، «كل ذلك لم يكن»؛ نه ما زيرك شده‏ايم، نه تو احمق شده‏اى؛ «وانّما هوالملك»؛ مسأله، مسأله پادشاهى است! - تبديل حكومت الهى، خلافت و ولايت به پادشاهى، خودش داستان عجيبى است - «يتغدّاه قوم و يتعشاه اخرون»؛ يكى امروز متعلّق به اوست، يكى فردا متعلّق به اوست؛ دست به دست مى‏گردد. «سعدبن‏ابى‏وقّاص»، بالأخره صحابى پيامبر بود. اين حرف براى او خيلى گوشخراش بود كه مسأله، پادشاهى است. «فقال سعد: اراكم جعلتموها ملكاً»؛ گفت: مى‏بينيم كه شما قضيه خلافت را به پادشاهى تبديل كرده‏ايد!
يك وقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: «أملك انا ام خليفه؟»؛ به نظر تو، من پادشاهم يا خليفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسيار معتبرى بود؛ از صحابه عالى‏مقام بود؛ نظر و قضاوت او خيلى مهم بود. لذا عمر در زمان خلافت، به او اين حرف را گفت. «قال له سلمان»، سلمان در جواب گفت: «ان انت جبيت من ارض المسلمين درهماً او اقلّ او اكثر»؛ اگر تو از اموال مردم يك درهم، يا كمتر از يك درهم، يا بيشتر از يك درهم بردارى، «و وضعته فى غير حقّه»؛ نه اين‏كه براى خودت بردارى؛ در جايى كه حقّ آن نيست، آن را بگذارى، «فانت ملك لا خليفة»، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و ديگر خليفه نيستى. او معيار را بيان كرد. در روايت «ابن اثير» دارد كه «فبكا عمر»؛ عمر گريه كرد. موعظه عجيبى است. مسأله، مسأله خلافت است. ولايت، يعنى حكومتى كه همراه با محبّت، همراه با پيوستگى با مردم است، همراه با عاطفه نسبت به آحاد مردم است، فقط فرمانروايى و حكمرانى نيست؛ اما پادشاهى معنايش اين نيست و به مردم كارى ندارد. پادشاه، يعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد، مى‏كند.
اينها مال خواص بود. خواص در مدّت اين چند سال، كارشان به اين‏جا رسيد. البته اين مربوط به زمان «خلفاى راشدين» است كه مواظب بودند، مقيّد بودند، اهميت مى‏دادند، پيامبر را سالهاى متمادى درك كرده بودند، فرياد پيامبر هنوز در مدينه طنين‏انداز بود و كسى مثل على‏بن‏ابى‏طالب در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضيه به شام منتقل شد، مسأله از اين حرفها بسيار گذشت. اين نمونه‏هاى كوچكى از خواص است. البته اگر كسى در همين تاريخ «ابن اثير»، يا در بقيه تواريخِ معتبر در نزد همه برادران مسلمان ما جستجو كند، نه صدها نمونه كه هزاران نمونه از اين قبيل هست.
طبيعى است كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبوديّت خدا نباشد، جامعه پوك مى‏شود؛ آن وقت ذهنها هم خراب مى‏شود. يعنى در آن جامعه‏اى كه مسأله ثروت‏اندوزى و گرايش به مال دنيا و دل بستن به حُطام دنيا به اين‏جاها مى‏رسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردم معارف مى‏گويد «كعب الاحبار» است؛ يهودى تازه مسلمانى كه پيامبر را هم نديده است! او در زمان پيامبر مسلمان نشده است، زمان ابى‏بكر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمر مسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنيا رفت! بعضى «كعب الاخبار» تلفّظ مى‏كنند كه غلط است؛ «كعب الاحبار» درست است. احبار، جمع حبر است. حبر، يعنى عالمِ يهود. اين كعب، قطب علماى يهود بود، كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مسائل اسلامى حرف زدن! او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابى‏ذر وارد شد؛ چيزى گفت كه ابى‏ذر عصبانى شد و گفت كه تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مى‏گويى؟! ما اين احكام را خودمان از پيامبر شنيده‏ايم.
وقتى معيارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعيف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنياطلبى و مال‏دوستى بر انسانهايى حاكم شد كه عمرى را با عظمت گذرانده و سالهايى را بى‏اعتنا به زخارف دنيا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظيم را بلند كنند، آن وقت در عالم فرهنگ و معارف هم چنين كسى سررشته‏دار امور معارف الهى و اسلامى مى‏شود؛ كسى كه تازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مى‏گويد؛ نه آنچه كه اسلام گفته است؛ آن وقت بعضى مى‏خواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقه‏دار مقدّم كنند!
اين مربوط به خواص است. آن وقت عوام هم كه دنباله‏رو خواصند، وقتى خواص به سَمتى رفتند، دنبال آنها حركت مى‏كنند. بزرگترين گناه انسانهاى ممتاز و برجسته، اگر انحرافى از آنها سر بزند، اين است كه انحرافشان موجب انحراف بسيارى از مردم مى‏شود. وقتى ديدند سدها شكست، وقتى ديدند كارها برخلاف آنچه كه زبانها مى‏گويند، جريان دارد و برخلاف آنچه كه از پيامبر نقل مى‏شود، رفتار مى‏گردد، آنها هم آن طرف حركت مى‏كنند.
و اما يك ماجرا هم از عامّه مردم: حاكم بصره به خليفه در مدينه نامه نوشت مالياتى كه از شهرهاى مفتوح مى‏گيريم، بين مردم خودمان تقسيم مى‏كنيم؛ اما در بصره كم است، مردم زياد شده‏اند؛ اجازه مى‏دهيد كه دو شهر اضافه كنيم؟ مردم كوفه كه شنيدند حاكم بصره براى مردم خودش خراج دو شهر را از خليفه گرفته است، سراغ حاكمشان آمدند. حاكمشان كه بود؟ «عمّار بن ياسر»؛ مرد ارزشى، آن‏كه مثل كوه، استوار ايستاده بود. البته از اين قبيل هم بودند - كسانى كه تكان نخورند - اما زياد نبودند. پيش عمّار ياسر آمدند و گفتند تو هم براى ما اين‏طور بخواه و دو شهر هم تو براى ما بگير. عمّار گفت: من اين كار را نمى‏كنم. بنا كردند به عمّار حمله كردن و بدگويى كردن. نامه نوشتند، بالاخره خليفه او را عزل كرد.
شبيه اين ماجرا براى ابى‏ذر و ديگران هم اتّفاق افتاد. شايد خود «عبداللَّه‏بن‏مسعود» يكى از همين افراد بود. وقتى كه رعايت اين سررشته‏ها نشود، جامعه از لحاظ ارزشها پوك مى‏شود. عبرت، اين‏جاست.
عزيزان من! انسان اين تحوّلات اجتماعى را دير مى‏فهمد؛ بايد مراقب بود. تقوا يعنى اين. تقوا يعنى آن كسانى كه حوزه حاكميتشان شخص خودشان است، مواظب خودشان باشند. آن كسانى هم كه حوزه حاكميتشان از شخص خودشان وسيعتر است، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب ديگران باشند. آن كسانى كه در رأسند، هم مواظب خودشان باشند، هم مواظب كلّ جامعه باشند كه به سمت دنياطلبى، به سمت دل بستن به زخارف دنيا و به سمت خودخواهى نروند. اين معنايش آباد نكردن جامعه نيست؛ جامعه را آباد كنند و ثروتهاى فراوان به وجود آورند؛ اما براى شخص خودشان نخواهند؛ اين بد است. هر كس بتواند جامعه اسلامى را ثروتمند كند و كارهاى بزرگى انجام دهد، ثواب بزرگى كرده است. اين كسانى كه بحمداللَّه توانستند در اين چند سال كشور را بسازند، پرچم سازندگى را در اين كشور بلند كنند، كارهاى بزرگى را انجام دهند، اينها كارهاى خيلى خوبى كرده‏اند؛ اينها دنياطلبى نيست. دنياطلبى آن است كه كسى براى خود بخواهد؛ براى خود حركت كند؛ از بيت‏المال يا غير بيت‏المال، به فكر جمع كردن براى خود بيفتد؛ اين بد است. بايد مراقب باشيم. همه بايد مراقب باشند كه اين‏طور نشود. اگر مراقبت نباشد، آن وقت جامعه همين‏طور بتدريج از ارزشها تهيدست مى‏شود و به نقطه‏اى مى‏رسد كه فقط يك پوسته ظاهرى باقى مى‏ماند. ناگهان يك امتحان بزرگ پيش مى‏آيد - امتحان قيام ابى‏عبداللَّه - آن وقت اين جامعه در اين امتحان مردود مى‏شود!
گفتند به تو حكومت رى را مى‏خواهيم بدهيم. رىِ آن وقت، يك شهر بسيار بزرگ پُرفايده بود. حاكميت هم مثل استاندارى امروز نبود. امروز استانداران ما يك مأمور ادارى هستند؛ حقوقى مى‏گيرند و همه‏اش زحمت مى‏كشند. آن زمان اين‏گونه نبود. كسى كه مى‏آمد حاكم شهرى مى‏شد، يعنى تمام منابع درآمد آن شهر در اختيارش بود؛ يك مقدار هم بايد براى مركز بفرستد، بقيه‏اش هم در اختيار خودش بود؛ هر كار مى‏خواست، مى‏توانست بكند؛ لذا خيلى برايشان اهميت داشت. بعد گفتند اگر به جنگ حسين‏بن‏على نروى، از حاكميت رى خبرى نيست. اين‏جا يك آدم ارزشى، يك لحظه فكر نمى‏كند؛ مى‏گويد مرده‏شوى رى را ببرند؛ رى چيست؟ همه دنيا را هم به من بدهيد، من به حسين‏بن‏على اخم هم نمى‏كنم؛ من به عزيز زهرا، چهره هم درهم نمى‏كشم؛ من بروم حسين‏بن‏على و فرزندانش را بكشم كه مى‏خواهيد به من رى بدهيد؟! آدمى كه ارزشى باشد، اين‏طور است؛ اما وقتى كه درون تهى است، وقتى كه جامعه، جامعه دور از ارزشهاست، وقتى كه آن خطوط اصلى در جامعه ضعيف شده است، دست و پا مى‏لغزد؛ حالا حدّاكثر يك شب هم فكر مى‏كند؛ خيلى حِدّت كردند، يك شب تا صبح مهلت گرفتند كه فكر كنند! اگر يك سال هم فكر كرده بود، باز هم اين تصميم را گرفته بود. اين، فكر كردنش ارزشى نداشت. يك شب فكر كرد، بالاخره گفت بله، من ملك رى را مى‏خواهم! البته خداى متعال همان را هم به او نداد. آن وقت عزيزان من! فاجعه كربلا پيش مى‏آيد.
در اين‏جا يك كلمه راجع به تحليل حادثه عاشورا بگويم و فقط اشاره‏اى بكنم. كسى مثل حسين‏بن‏على عليه‏السّلام كه خودش تجسّم ارزشهاست، قيام مى‏كند، براى اين‏كه جلوِ اين انحطاط را بگيرد؛ چون اين انحطاط مى‏رفت تا به آن‏جا برسد كه هيچ چيز باقى نماند؛ كه اگر يك وقت مردمى هم خواستند خوب زندگى كنند و مسلمان زندگى كنند، چيزى در دستشان نباشد. امام حسين مى‏ايستد، قيام مى‏كند، حركت مى‏كند و يك‏تنه در مقابل اين سرعت سراشيب سقوط قرار مى‏گيرد. البته در اين زمينه، جان خودش را، جان عزيزانش را، جان على اصغرش را، جان على اكبرش را و جان عباسش را فدا مى‏كند؛ اما نتيجه مى‏گيرد.
«و انا من حسين»؛ يعنى دين پيامبر، زنده شده حسين‏بن‏على است. آن روى قضيه، اين بود؛ اين روى سكه، حادثه عظيم و حماسه پُرشور و ماجراى عاشقانه عاشوراست كه واقعاً جز با منطق عشق و با چشم عاشقانه، نمى‏شود قضاياى كربلا را فهميد. بايد با چشم عاشقانه نگاه كرد تا فهميد حسين‏بن‏على در اين تقريباً يك شب و نصف روز، يا حدود يك شبانه‏روز - از عصر تاسوعا تا عصر عاشورا - چه كرده و چه عظمتى آفريده است! لذاست كه در دنيا باقى مانده و تا ابد هم خواهد ماند. خيلى تلاش كردند كه حادثه عاشورا را به فراموشى بسپارند؛ اما نتوانستند.

در خطبه‏هاى نمازجمعه تهران 18/2/1377




مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)