درسى كه اربعین به ما مىدهد، این است
كه باید یاد حقیقت و خاطرهى شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن زنده نگهداشت.
شما ببینید از اول انقلاب تا امروز، تبلیغات علیه انقلاب و امام و اسلام و این ملت،
چه قدر پرحجم بوده است. چه تبلیغات و طوفانى كه علیه جنگ به راه نیفتاد جنگى كه
دفاع و حراست از اسلام و میهن و حیثیت و شرف مردم بود. ببینید دشمنان علیه شهداى
عزیزى كه جانشان - یعنى بزرگترین سرمایهشان - را برداشتند و رفتند در راه خدا نثار
نمودند، چه كردند و مستقیم و غیرمستقیم، با رادیوها و روزنامهها و مجلهها و
كتابهایى كه منتشر مىكردند، در ذهن آدمهاى سادهلوح در همه جاى دنیا، چه تلقینى
توانستند بكنند.
حتّى افراد معدودى از آدمهاى سادهدل و جاهل و نیز انسانهاى موجّه و غیر موجّهى در
كشور خودمان هم، در آن فضاى ملتهب جنگ، گاهى حرفهایى مىزدند كه ناشى از ندانستن و
عدم احاطه به حقایق بود. همین چیزها بود كه امام عزیز را برمىآشفت و وادار مىكرد
كه با آن فریاد ملكوتى، حقایق را با صراحت بیان كند.
اگر در مقابل این تبلیغات، تبلیغات حق نبود و نباشد و اگر آگاهى ملت ایران و
گویندگان و نویسندگان و هنرمندان، در خدمت حقیقتى كه در این كشور وجود دارد، قرار
نگیرد، دشمن در میدان تبلیغات غالب خواهد شد. میدان تبلیغات، میدان بسیار عظیم و
خطرناكى است. البته، اكثریت قاطع ملت و آحاد مردم ما، به بركت آگاهىِ ناشى از
انقلاب، در مقابل تبلیغات دشمن بیمه هستند و مصونیت پیدا كردهاند. از بس دشمن دروغ
گفت و چیزهایى را كه در مقابل چشم مردم بود، به عكس و واژگون نشان داد و منعكس كرد،
اطمینان مردم ما نسبت به گفتهها و بافتهها و یاوهگوییهاى تبلیغات جهانى، بكلى
سلب شده است.
دستگاه ظالم جبار یزیدى با تبلیغات خود، حسینبنعلى(ع) را محكوم مىساخت و وانمود
مىكرد كه حسینبنعلى(ع) كسى بود كه بر ضد دستگاه عدل و حكومت اسلامى و براى دنیا
قیام كرده است!! بعضى هم، این تبلیغات دروغ را باور مىكردند. بعد هم كه
حسینبنعلى(علیهالسّلام)، با آن وضع عجیب و با آن شكل فجیع، به وسیلهى دژخیمان
در صحراى كربلا به شهادت رسید، آن را یك غلبه و فتح وانمود مىكردند! اما تبلیغات
صحیح دستگاه امامت، تمام این بافتهها را عوض كرد.
سخنرانى در دیدار با اقشار مختلف مردم
29/6/1368
شما برادران و خواهران عزیز و همه ملت بزرگ ایران باید بدانید كه كربلا الگوى
همیشگى ماست. كربلا مثالى است براى اینكه در مقابل عظمت دشمن، انسان نباید دچار
تردید شود. این، یك الگوى امتحان شدهاست. درست است كه در روزگار صدر اسلام، حسین
بن على علیهالسّلام، با هفتاد و دو نفر به شهادت رسید؛ اما معنایش این نیست كه
هركس راه حسین علیه السّلام را مىرود و همه كسانى كه در راه مبارزهاند، باید به
شهادت برسند؛ نه. ملت ایران، بحمداللَّه امروز راه حسین علیه السّلام را آزمایش
كرده است و با سر بلندى و عظمت، در میان ملتهاى اسلام و ملتهاى جهان، حضور دارد.
آنچه كه شما پیش از پیروزى انقلاب انجام دادید و رفتید، راه حسین علیه السّلام؛
یعنى نترسیدن از خصم و تن دادن به مبارزه با دشمن مسلّط بود. در دوران جنگ نیز
همینطور بود. ملت ما مىفهمید كه در مقابل او، دنیاى شرق و غرب و همه استكبار
ایستاده است؛ اما نترسید. البته ما شهداى گرانقدرى داریم. عزیزانى را از دست دادیم.
عزیزانى از ما، سلامتىشان را از دست دادند و جانباز شدند. عزیزانى، چند سال را در
زندانها گذراندند. عدّهاى هنوز هم در زندان بعثیها هستند. اما ملت با این
فداكاریها به اوج عزّت و عظمت رسیده است؛ اسلام عزیز شده است؛ پرچم اسلام بر
افراشته شده است. این، به بركت آن ایستادگى است.
در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371
در ایام محرّم و صفر، ملت عزیز ما باید روح حماسه را، روح عاشورایى را، روح نترسیدن
از دشمن را، روح توكّل به خدا را، روح مجاهدت فداكارانه در راه خدا را، در خودشان
تقویت كنند و از امام حسین علیهالسّلام مدد بگیرند. مجالس عزادارى براى این است كه
دلهاى مارا با حسینبنعلى، علیه السّلام و اهداف آن بزرگوار نزدیك و آشنا كند. یك
عدّه كج فهم نگویند كه «امام حسین علیه السّلام شكست خورد.» یك عده كج فهم نگویند
كه «راه امام حسین علیه السّلام معنایش این است كه همه ملت ایران كشته شوند.» كدام
انسان نادانى، چنین حرفى را ممكن است بزند؟! یك ملت از حسینبنعلى علیهالسّلام
باید درس بگیرد. یعنى از دشمن نترسد؛ به خود متّكى باشد؛ به خداى خود توكّل كند؛
بداند كه اگر دشمن با شوكت است، این شوكت، ناپایدار است. بداند اگر جبهه دشمن، به
ظاهر گسترده و قوى است، اما توان واقعىاش كم است. مگر نمىبینید كه نزدیك چهارده
سال است كه دشمنان خواستهاند جمهورى اسلامى را از بین ببرند و نتوانستهاند! این
چیست جز ضعف آنها و قدرت ما؟ ما قوى هستیم. ما به بركت اسلام، قدرت داریم. ما به
خداى بزرگ متوكّل و متّكى هستیم. یعنى نیروى الهى را با خودمان داریم. دنیا در
مقابل چنین نیرویى نمىتواند بایستد.
در دیدار قشرهای مختلف مردم به مناسبت فرارسیدن ماه محرم 10/4/1371
این نكته مهم ، یكى از این درسهااست كه حسین بن على علیهالصّلاةوالسّلام، در یك
فصل بسیار حسّاس تاریخ اسلام، وظیفه اصلى را از وظایف گوناگون و داراى مراتب مختلف
اهمیت، تشخیص داد و این وظیفه را به انجام رساند. او در شناخت چیزى كه آن روز دنیاى
اسلام به آن احتیاج داشت، دچار توهّم و اشتباه نشد. در حالى كه این، یكى از نقاط
آسیبپذیر در زندگى مسلمین، در دورانهاى مختلف است؛ یعنى اینكه، آحاد ملت و
راهنمایان آنها و برجستگان دنیاى اسلام، در برههاى از زمان، وظیفه اصلى را اشتباه
كنند. ندانند چه چیز اصلىاست و باید به آن پرداخت و باید كارهاى دیگر را - اگر
لازم شد - فداى آن كرد؛ و چه چیز فرعى و درجه دوم است و هر حركت و كارى را به قدر
خودِ آن باید اهمیّت داد و برایش تلاش كرد.
درهمان زمانِ حركت اباعبداللَّه علیهالسّلام، كسانى بودند كه اگر با آنها در باب
این قضیه صحبت مىشد كه «اكنون وقت قیام است» و مىفهمیدند كه این كار، به دنبال
خود مشكلات و دردسرهایى دارد، به تكالیف درجه دو مىچسبیدند؛ كما اینكه دیدیم،
عدّهاى همین كار را كردند. در میان آنهایى كه با امام حسین علیهالسّلام، حركت
نكردند و نرفتند، آدمهاى مؤمن و متعهّد وجود داشت. اینطور نبود كه همه، اهل دنیا
باشند. آن روز در بین سران و برگزیدگان دنیاى اسلام، آدمهاى مؤمن و كسانى كه
مىخواستند طبق وظیفه عمل كنند، بودند؛ امّا تكلیف را نمىفهمیدند؛ وضعیت زمان را
تشخیص نمىدادند؛ دشمن اصلى را نمىشناختند و كار اصلى و محورى را با كارهاى درجه
دو و درجه سه، اشتباه مىكردند. این، یكى از ابتلائات بزرگ دنیاى اسلام بوده است.
امروز هم ممكن است ما دچار آن شویم، و آنچه را كه مهم است، با چیز كم اهمیّتتر
اشتباه كنیم. باید وظیفه اساسى را كه قوام و حیات جامعه به آن است، پیدا كرد.
روزى در همین كشور ما، مبارزات ضدّ استعمارى و ضدّ استبدادى و ضدّ دستگاه كفر و
طاغوت، مطرح بود؛ اما بعضى، این تكلیف را تشخیص نمىدادند و به كارهاى دیگر چسبیده
بودند. احیاناً اگر كسى تدریسى داشت، اگر تألیفى داشت، اگر یك حوزه كوچك تبلیغى
داشت، اگر هدایت جمع محدودى از مردم در كارهاى دینى برعهده او بود، فكر مىكرد اگر
به آن مبارزه بپردازد، آن كارها معطل خواهد ماند! مبارزه به آن عظمت و به آن اهمیت
را ترك مىكرد، براى اینكه از این كارها باز نماند! یعنى اشتباه در شناختنِ آنچه
لازم بود، آنچه مهم بود و آنچه اهمّ بود.
حسینبنعلى علیهالسّلام، در بیانات خود فهماند كه براى دنیاى اسلام در چنین
شرایطى، مبارزه با اصل قدرت طاغوتى و اقدام براى نجات انسانها از سلطه شیطانى و
اهریمنى این قدرت، واجبترین كارهاست. بدیهى است كه حسین بن على علیهالسّلام، اگر
در مدینه مىماند و احكام الهى را در میان مردم تبلیغ و معارف اهل بیت رابیان
مىكرد، عدّهاى را پرورش مىداد. اما وقتى براى انجام كارى به سمت عراق حركت
مىكرد، از همه این كارها باز مىماند: نماز مردم را نمىتوانست به آنها تعلیم دهد؛
احادیث پیغمبر را نمىتوانست به مردم بگوید؛ حوزه درس و بیان معارف او تعطیل مىشد
و از كمك به ایتام و مستمندان و فقرایى كه در مدینه بودند، مىماند. اینها هر كدام
وظیفهاى بود كه آن حضرت انجام مىداد. اما همه این وظایف را، فداى وظیفه مهمتر
كرد. حتّى آنچنان كه در زبان همه مبلّغین و گویندگان هست، زمان حجّ بیتاللَّه و در
هنگامى كه مردم براى حج مىرفتند، این، فداى آن تكلیف بالاتر شد.
آن تكلیف چیست؟ همانطور كه فرمود، مبارزه با دستگاهى كه منشأ فساد بود: «اُریدُ
اَن اَمُرَ بالْمَعْروف وَاَنْهى عَنِ الْمُنْكَر وَ اَسیرَ بِسیرة جَدّى.» یا
آنچنان كه در خطبه دیگرى در بین راه فرمود: «اَیهاالنّاس! اِنَّ رَسولاللَّه،
صلّىاللَّهعلیهوآله، قال مَنْ رأى سُلطاناً جائراً مُسْتَحِلّاً لِحُرَمِ
اللَّه، ناكِثاً لِعَهْداللَّه [تا آخر] فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ و َلا
قَولٍ كانَ حَقاً عَلَىاللَّه اَنْ یَدخل یُدْخِلَهُ مُدْخِلَه.» یعنى اغاره یا
تغییر، نسبت به سلطان ظلم و جور؛ قدرتىكه فساد مىپراكند و دستگاهى كه انسانها را
بهسمت نابودى و فناى مادّى و معنوى مىكشاند. این، دلیل حركت حسین بن على
علیهالسّلام است كه البته این را، مصداق امر به معروف و نهى از منكر هم
دانستهاند؛ كه در باب گرایش به تكلیف امر به معروف و نهى از منكر، به این نكات هم
باید توجّه شود. لذاست كه براى تكلیف اهمّ، حركت مىكند و تكالیف دیگر را - ولو مهم
- فداى این تكلیف اهمّ مىكند. تشخیص مىدهد كه امروز، كار واجب چیست؟ هر زمانى، یك
حركت براى جامعه اسلامى متعیّن است. یك دشمن و یك جبهه خصم، جهان اسلام و مسلمین را
تهدید مىكند. آن را باید شناخت. اگر در شناخت دشمن اشتباه كردیم، در جهتى كه از آن
جهت، اسلام و مسلمین خسارت مىبینند و به آنها حمله مىشود، دچار اشتباه شدهایم.
خسارتى كه پیدا خواهد شد، جبرانناپذیر است. فرصتهاى بزرگ از دست مىرود.
در دیدار علما و روحانیان 7/5/1371
جمله معروفى كه به امام حسین علیهالسّلام نسبت داده شده است - و نمىدانم آیا این
نسبت صحیح است یا نه - جمله حكیمانه و درستى است. مىفرماید: «انما الحیاة عقیدة و
جهاد.» عقیده، یعنى به هدفى دل بستن، آرمانى را پذیرفتن و در راه آن مجاهدت كردن.
اسلام آمده است به انسانها هدف بدهد و آنها را به سمت آرمانهاى والا و زیباى بشرى
به حركت وادارد. در چنین راهى است كه اگر انسان یك قدم جلو برود؛ تلاش خالصانه و
مخلصانهاى انجام دهد؛ فداكارى كند؛ حتّى اگر زحمت و رنجى به او رسید و ناكامى
ظاهرىاى نصیبش شد تحمّل كند، در دل و در محاسبه الهى، شاد و خشنود است؛ چون احساس
مىكند طبق آنچه كه وظیفه او بوده، به سمت آن اهداف عالى، تلاش و حركت كرده است.
این تلاش، فىنفسه داراى ارزش است؛ اگرچه انسان را دائماً به هدف هم نزدیك مىكند.
این، آن چیزى است كه مبارزه ملت ایران را شكل داد و امروز هم این مبارزه همچنان
ادامه دارد. هدفى كه این انقلاب و این مبارزه براى خود در نظر گرفت، هدفى بود كه
انسانیّت از آن متنفع و متمتّع مىشود. آن هدف، مبارزه با ظلم و فساد و تبعیض در
سطح جهانى و در محدوده كوچكتر، در سطح كشور است و براى این است كه هدفهاى والا براى
بشریّت مطرح شود.
در دیدار اعضاى «نیروى هوایى» ارتش در روز نیروى هوایى
1371/11/19
ماجراى امام حسین جداى از یك درس، یك عبرت است. درس آن است كه به ما مىگوید: این
بزرگوار، آنطور عمل كرد. ما هم باید آنگونه عمل كنیم. امام حسین درس بزرگى به همه
بشریت داده كه خیلى با عظمت و در جاى خود محفوظ است.
دردیدار با فرماندهان واعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به مناسبت روز
پاسدار 15/10/1373
چیز عجیبى است؛ كه همه زندگى ما از یاد حسین علیهالسّلام لبریز است؛ خدا را شكر.
درباره نهضت این بزرگوار هم زیاد حرف زده شده است؛ اما در عین حال انسان هرچه
دراینباره مىاندیشد، میدان فكر و بحث و تحقیق و مطالعه گسترده است. هنوز خیلى
حرفها درباره این حادثه عظیم و عجیب و بىنظیر وجود دارد كه ما باید درباره آن فكر
كنیم و براى هم بگوییم.
اگر این حادثه را دقیق در نظر بگیرید، شاید بشود گفت انسان مىتواند در حركت چند
ماهه حضرت ابى عبداللَّهعلیه السّلام - از آن روزى كه از مدینه خارج شد و بهطرف
مكه آمد، تا آن روزى كه در كربلا شربت گواراى شهادت نوشید - بیش از صد درس مهم
بشمارد .نخواستم بگویم هزارها درس؛ مىشود گفت هزارها درس هست . ممكن است هر اشاره
آن بزرگوار، یك درس باشد؛ اما این كه مىگویم بیش از صد درس، یعنى اگر ما بخواهیم
این كارها را مورد مداقّه قرار دهیم، از آن مىشود صد عنوان و سرفصل به دست آورد كه
هر كدام براى یك امّت، براى یك تاریخ و یك كشور، براى تربیت خود و اداره جامعه و
قرب به خدا، درس است.
به خاطر این است كه حسینبنعلى اروحنافداهو فدااسمهوذكره، در دنیا مثل خورشیدى
در میان مقدّسین عالم، اینگونه مىدرخشد. انبیا و اولیا و ائّمه و شهدا و صالحین
را در نظر بگیرید! اگر آنها مثل ماه و ستارهگان باشند، این بزرگوار مثل خورشید
مىدرخشد. واما، آن صد درسِ مورد اشاره به كنار ؛ یك درس اصلى در حركت و قیام امام
حسین علیهالسلام وجود دارد كه من امروز سعى خواهم كرد آن را، به شما عرض كنم. همه
آنها حاشیه است و این متن است.چرا قیام كرد؟ این درس است.
به امام حسین علیهالسلام مىگفتند: شما در مدینه و مكه، محترّمید و در یمن، آن همه
شیعه هست. به گوشهاى بروید كه با یزید كارى نداشته باشید، یزید هم با شما كارى
نداشته باشد! این همه مرید، این همه شیعیان؛ زندگى كنید، عبادت و تبلیغ كنید! چرا
قیام كردید؟ قضیه چیست؟
این، آن سؤالِ اصلى است. این، آن درسِ اصلى است. نمىگوییم كسى این مطلب را نگفته
است؛ چرا، انصافاً در این زمینه، خیلى هم كار و تلاش كردند، حرف هم زیاد زدند. حال
این مطلبى را هم كه ما امروز عرض مىكنیم، به نظر خودمان یك برداشت و دید تازهاى
در این قضیه است.
دوست دارند چنین بگویند كه حضرت خواست حكومت فاسد یزید را كنار بزند و خود یك
حكومت، تشكیل دهد. این هدفِ قیام ابىعبداللَّه علیهالسّلام بود. این حرف،
نیمهدرست است؛ نمىگویم غلط است. اگر مقصود از این حرف، این است كه آن بزرگوار
براى تشكیل حكومت قیام كرد؛ به این نحو كه اگر ببیند نمىشود انسان به نتیجه برسد،
بگوید نشد دیگر، برگردیم؛ این غلط است.
بله؛ كسى كه به قصد حكومت، حركت مىكند، تا آنجا پیش مىرود كه ببیند این كار،
شدنى است. تا دید احتمال شدنِ این كار، یا احتمال عقلایى وجود ندارد، وظیفهاش این
است كه برگردد. اگر هدف، تشكیل حكومت است، تا آنجا جایز است انسان برود كه بشود
رفت. آنجا كه نشود رفت، باید برگشت. اگر آن كسى كه مىگوید هدف حضرت از این قیام،
تشكیل حكومت حَقّه علوى است مرادش این است این درست نیست؛ براى اینكه مجموع حركت
امام، این را نشان نمىدهد.
در نقطه مقابل، گفته مىشود: نه آقا، حكومت چیست؛ حضرت مىدانست كه نمىتواند حكومت
تشكیل دهد؛ بلكه اصلاً آمد تا كشته و شهید شود! این حرف هم مدّتى بر سرِزبانها خیلى
شایع بود! بعضى با تعبیرات زیباى شاعرانهاى هم این را بیان مىكردند. حتّى من دیدم
بعضى از علماى بزرگ ما هم این را فرمودهاند. این حرف كه اصلاً حضرت، قیام كرد براى
اینكه شهید شود، حرف جدیدى نبوده است .گفت: چون با ماندن نمىشود كارى كرد، پس
برویم با شهید شدن، كارى بكنیم!
این حرف را هم، ما در اسناد و مدارك اسلامى نداریم كه برو خودت را به كام كشته شدن
بینداز. ما چنین چیزى نداریم. شهادتى را كه ما در شرع مقدّس مىشناسیم و در روایات
و آیات قرآن از آن نشان مىبینیم، معنایش این است كه انسان به دنبال هدف مقدّسى كه
واجب یا راجح است، برود و در آن راه، تن به كشتن هم بدهد. این، آن شهادتِ صحیح
اسلامى است. اما اینكه آدم، اصلاً راه بیفتد براى اینكه «من بروم كشته شوم» یا یك
تعبیر شاعرانه چنینى كه «خون من پاى ظالم را بلغزاند و او را به زمین بزند»؛ اینها
آن چیزى نیست كه مربوط بدان حادثه به آن عظمت است. در این هم بخشى از حقیقت هست؛
اما هدفِ حضرت، این نیست.
پس به طور خلاصه، نه مىتوانیم بگوییم كه حضرت قیام كرد براى تشكیل حكومت و هدفش
تشكیل حكومت بود، و نه مىتوانیم بگوییم حضرت براى شهید شدن قیام كرد. چیز دیگرى
است كه من سعى مىكنم در خطبه اوّل - كه عمده صحبت من هم امروز، در خطبه اوّل و
همین قضیه است - انشاءاللَّه این را بیان كنم.
بنده به نظرم اینطور مىرسد: كسانى كه گفتهاند «هدف، حكومت بود»، یا «هدف، شهادت
بود»، میان هدف و نتیجه، خَلط كردهاند. نخیر؛ هدف، اینها نبود. امام حسین
علیهالسّلام، هدف دیگرى داشت؛ منتها رسیدن به آن هدف دیگر، حركتى را مىطلبید كه
این حركت، یكى از دو نتیجه را داشت: «حكومت،» یا «شهادت». البته حضرت براى هر دو هم
آمادگى داشت. هم مقدّمات حكومت را آماده كرد و مىكرد؛ هم مقدّمات شهادت را آماده
كرد و مىكرد. هم براى این توطین نفس مىكرد، هم براى آن. هركدام هم مىشد، درست
بود و ایرادى نداشت؛ اما هیچكدام هدف نبود،بلكه دو نتیجه بود. هدف، چیز دیگرى است.
هدف چیست؟ اوّل آن هدف را به طور خلاصه در یك جمله عرض مىكنم؛ بعد مقدارى توضیح
مىدهم.
اگر بخواهیم هدف امام حسین علیهالسّلام را بیان كنیم، باید اینطور بگوییم كه هدف
آن بزرگوار عبارت بود از انجام دادن یك واجب عظیم از واجبات دین كه آن واجب عظیم را
هیچكس قبل از امام حسین - حتّى خود پیغمبر - انجام نداده بود. نه پیغمبر این واجب
را انجام داده بود، نه امیرالمؤمنین، نه امام حسن مجتبى.
واجبى بود كه در بناى كلّى نظام فكرى و ارزشى و عملى اسلام، جاى مهمّى دارد. با
وجود اینكه این واجب، خیلى مهم و بسیار اساسى است، تا زمان امام حسین، به این واجب
عمل نشده بود - عرض مىكنم كه چرا عمل نشده بود - امام حسین باید این واجب را عمل
مىكرد تا درسى براى همه تاریخ باشد. مثل اینكه پیغمبر حكومت تشكیل داد؛ تشكیل
حكومت درسى براى همه تاریخ اسلام شد و فقط حكمش را نیاورد. یا پیغمبر، جهاد
فىسبیلاللَّه كرد و این درسى براى همه تاریخ مسلمین و تاریخ بشر - تا ابد - شد.
این واجب هم باید به وسیله امام حسین علیهالسّلام انجام مىگرفت تا درسى عملى براى
مسلمانان و براى طول تاریخ باشد.
حالا چرا امام حسین این كار را بكند؟ چون زمینه انجام این واجب، در زمان امام حسین
پیش آمد. اگر این زمینه در زمان امام حسین پیش نمىآمد؛ مثلاً در زمان امام
علىالنقّى علیهالسّلام پیش مىآمد، همین كار را امام علىالنّقى مىكرد و حادثه
عظیم و ذبح عظیم تاریخ اسلام، امام على النقى علیهالصّلاةوالسّلام مىشد. اگر در
زمان امام حسن مجتبى یا در زمان امام صادق علیهما السّلام هم پیش مىآمد، آن
بزرگواران عمل مىكردند. در زمان قبل از امام حسین، پیش نیامد؛ بعد از امام حسین هم
در تمام طول حضور ائمه تا دوران غیبت، پیش نیامد!
پس هدف، عبارت شد از انجام این واجب، كه حالا شرح مىدهم این واجب چیست. آن وقت
بهطور طبیعى انجام این واجب، به یكى از دو نتیجه مىرسد: یا نتیجهاش این است كه
به قدرت و حكومت مىرسد؛ اهلاً و سهلاً، امام حسین حاضر بود. اگر حضرت به قدرت هم
مىرسید، قدرت را محكم مىگرفت و جامعه را مثل زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین اداره
مىكرد. یك وقت هم انجام این واجب، به حكومت نمىرسد، به شهادت مىرسد. براى آن هم
امام حسین حاضر بود.
خداوند امام حسین، و دیگر اءمه بزرگوار راطورى آفریده بود كه بتوانند بار سنگینِ آن
چنان شهادتى را هم كه براى این امر پیش مىآمد، تحمّل كنند، و تحمّل هم كردند.
البته داستان مصائب كربلا، داستان عظیم دیگرى است. حال اندكى قضیه را توضیح دهم.
برادران و خواهران نمازگزارِ عزیز! پیغمبر اكرم و هر پیغمبرى وقتى كه مىآید، یك
مجموعه احكام مىآورد. این احكامى را كه پیغمبر مىآورد، بعضى فردى است و براى این
است كه انسان خودش را اصلاح كند. بعضى اجتماعى است و براى این است كه دنیاى بشر را
آباد و اداره كند و اجتماعات بشر را به پا بدارد. مجموعه احكامى است كه به آن نظام
اسلامى مىگویند.
خوب؛ اسلام بر قلب مقدّسِ پیغمبر اكرم نازل شد؛ نماز را آورد، روزه، زكات، انفاقات،
حج، احكام خانواده، ارتباطات شخصى، جهاد فىسبیلاللَّه، تشكیل حكومت، اقتصاد
اسلامى، روابط حاكم و مردم و وظایف مردم در مقابل حكومت را آورد. اسلام، همه این
مجموعه را بر بشریّت عرضه كرد؛ همه را هم پیغمبر اكرم بیان فرمود.
«ما من شىء یقربكم من الجنّة و یباعدكم من النّار الّا و قد نهیتكم عند و امرتكم
به»؛ پیغمبر اكرم صلىاللَّه علیهو آله، همه آن چیزهایى را كه مىتواند انسان و یك
جامعه انسانى را به سعادت برساند، بیان فرمود. نه فقط بیان، بلكه آنها را عمل و
پیاده كرد. خوب؛ در زمان پیغمبر، حكومت اسلامى و جامعه اسلامى تشكیل شد، اقتصاد
اسلامى پیاده شد، جهاد اسلامى برپا و زكات اسلامى گرفته شد؛ یك كشور و یك نظام
اسلامى شد. مهندس این نظام و راهبر این قطار در این خط، نبىّاكرم و آن كسى است كه
به جاى او مىنشیند.
خط هم روشن و مشخّص است. باید جامعه اسلامى و فرد اسلامى از این خط، بر روى این خط
و در این جهت و از این راه حركت كند؛ كه اگر چنین حركتى هم انجام گیرد، آن وقت
انسانها به كمال مىرسند؛ انسانها صالح و فرشتهگون مىشوند، ظلم در میان مردم از
بین مىرود؛ بدى، فساد، اختلاف، فقر و جهل از بین مىرود. بشر به خوشبختى كامل
مىرسد و بنده كامل خدا مىشود.
اسلام این نظام را به وسیله نبىّاكرم آورد و در جامعه آن روز بشر پیاده كرد. در
كجا؟ در گوشهاى كه اسمش مدینه بود و بعد هم به مكه و چند شهر دیگر توسعه داد.
سؤالى در اینجا باقى مىماند و آن اینكه: اگر این قطارى را كه پیغمبر اكرم برروى
این خط به راه انداخته است، دستى، یا حادثهاى آمد و را از خط خارج كرد، تكلیف
چیست؟ اگر جامعه اسلامى منحرف شد؛ اگر این انحراف به جایى رسید كه خوف انحرافِ كلّ
اسلام و معارف اسلام بود، تكلیف چیست؟
دو نوع انحراف داریم. یك وقت مردم فاسد مىشوند - خیلى وقتها چنین چیزى پیش مىآید
- اما احكام اسلامى از بین نمىرود؛ لیكن یك وقت مردم كه فاسد مىشوند، حكومتها هم
فاسد مىشوند، علما و گویندگان دین هم فاسد مىشوند! از آدمهاى فاسد، اصلاً دین
صحیح صادر نمىشود. قرآن و حقایق را تحریف مىكنند؛ خوبها را بد، بدها را خوب، منكر
را معروف و معروف را منكر مىكنند! خطّى را كه اسلام - مثلاً - به این سمت كشیده
است، صدوهشتاد درجه به سمت دیگر عوض مىكنند! اگر جامعه و نظام اسلامى به چنین چیزى
دچار شد، تكلیف چیست؟
البته پیغمبر فرموده بود كه تكلیف چیست؛ قرآن هم فرموده است: «من یرتد منكم عن دینه
فسوف یأتى اللَّه بقوم یحبّهم و یحبّونه» تا آخر - و آیات زیاد و روایات فراوان
دیگر و همین روایتى كه از قول امام حسین برایتان نقل مىكنم.
امام حسین علیهالسلام، این روایت پیغمبر را براى مردم خواند. پیغمبر فرموده بود؛
اما آیا پیغمبر مىتوانست به این حكم الهى عمل كند؟ نه؛ چون این حكم الهى وقتى قابل
عمل است كه جامعه منحرف شده باشد. اگر جامعه، منحرف شد، باید كارى كرد. خدا حكمى در
اینجا دارد. در جوامعى كه انحراف به حدّى پیش مىآید كه خطر انحراف اصل اسلام است،
خدا تكلیفى دارد. خدا انسان را در هیچ قضیهاى بىتكلیف نمىگذارد.
پیغمبر، این تكلیف را فرموده است - قرآن و حدیث گفتهاند - اما پیغمبر كه نمىتواند
به این تكلیف عمل كند.
چرا نمىتواند؟ چون این تكلیف را آن وقتى مىشود عمل كرد كه جامعه، منحرف شده باشد.
جامعه در زمان پیغمبر و زمان امیرالمؤمنین كه، به آن شكل منحرف نشده است. در زمان
امام حسن كه معاویه در رأس حكومت است، اگرچه خیلى از نشانههاى آن انحراف، پدید
آمده است، اما هنوز به آن حدّى نرسیده است كه خوف تبدیل كلّى اسلام وجود داشته
باشد.
شاید بشود گفت در برههاى از زمان، چنین وضعیتى هم پیش آمد؛ اما در آن وقت، فرصتى
نبود كه این كار انجام گیرد - موقعیت مناسبى نبود - این حكمى كه جزو مجموعه احكام
اسلامى است، اهمیّتش از خود حكومت كمتر نیست؛ چون حكومت، یعنى اداره جامعه. اگر
جامعه بتدریج از خط، خارج و خراب و فاسد شد و حكم خدا تبدیل شد؛ اگر ما آن حكم
تغییر وضع و تجدید حیات - یا به تعبیر امروزِ انقلاب، اگر آن حكم انقلاب - را
نداشته باشیم، این حكومت به چه دردى مىخورد؟
پس اهمیت آن حكمى كه مربوط به برگرداندن جامعه منحرف به خطّ اصلى است، از اهمیت خود
حكمِ حكومت كمتر نیست. شاید بشود گفت كه اهمیتش از جهاد با كفّار بیشتر است. شاید
بشود گفت اهمیتش از امر به معروف و نهى از منكر معمولى در یك جامعه اسلامى بیشتر
است. حتّى شاید بشود گفت اهمیت این حكم از عبادات بزرگ الهى و از حج بیشتر است.
چرا؟ به خاطر اینكه در حقیقت این حكم، تضمین كننده زنده شدن اسلام است؛ بعد از آن
كه مُشرف به مردن است، یا مرده و از بین رفته است.
خوب؛ چهكسى باید این حكم را انجام دهد؟ چه كسى باید این تكلیف را به جا بیاورد؟
یكى از جانشینان پیغمبر، وقتى در زمانى واقع شود كه آن انحراف، به وجود آمده است.
البته به شرط اینكه موقعیت مناسب باشد؛ چون خداى متعال، به چیزى كه فایده ندارد
تكلیف نكرده است. اگر موقعیت مناسب نباشد، هركارى بكنند، فایدهاى ندارد و اثر
نمىبخشد. باید موقعیت مناسب باشد.
البته موقعیت مناسب بودن هم معناى دیگرى دارد؛ نه اینكه بگوییم چون خطر دارد، پس
موقعیت مناسب نیست؛ مراد این نیست. باید موقعیت مناسب باشد؛ یعنى انسان بداند این
كار را كه كرد، نتیجهاى بر آن مترتّب مىشود؛ یعنى ابلاغ پیام به مردم خواهد شد،
مردم خواهند فهمید و در اشتباه نخواهند ماند. این، آن تكلیفى است كه باید یك نفر
انجام مىداد.
در زمان امام حسین علیهالسّلام، هم آن انحراف به وجود آمده، هم آن فرصت پیدا شده
است. پس امام حسین باید قیام كند؛ زیرا انحراف پیدا شده است. براى اینكه بعد از
معاویه كسى به حكومت رسیده است كه حتّى ظواهر اسلام را هم رعایت نمىكند! شُرب خَمر
و كارهاى خلاف مىكند. تعرّضات و فسادهاى جنسى را واضح انجام مىدهد. علیه قرآن حرف
مىزند. علناً شعر برخلاف قرآن و بر رّد دین مىگوید و علناً مخالف با اسلام است!
منتها چون اسمش رئیس مسلمانهاست، نمىخواهد اسم اسلام را براندازد. او عامل به
اسلام، علاقهمند و دلسوز به اسلام نیست؛ بلكه با عمل خود، مثل چشمهاى كه از آن
مرتب آب گندیده تراوش مىكند و بیرون مىریزد و همه دامنه را پر مىكند، از وجود او
آب گندیده مىریزد و همه جامعهى اسلامى را پر خواهد كرد! حاكم فاسد، این گونه است
دیگر؛ چون حاكم، در رأس قلّه است و آنچه از او تراوش كند، در همانجا نمىماند -
برخلاف مردم عادّى - بلكه مىریزد و همه قلّه را فرا مىگیرد!
مردم عادّى، هركدام جاى خودشان را دارند. البته هر كس كه بالاتر است؛ هر كس كه
موقعیت بالاترى در جامعه دارد، فساد و ضررش بیشتر است. فساد آدمهاى عادّى، ممكن است
براى خودشان، یا براى عدّهاى دور و برشان باشد؛ اما آن كسى كه در رأس قرار گرفته
است، اگر فاسد شد، فساد او مىریزد و همه فضا را پر مىكند؛ همچنانكه اگر صالح شد،
صلاح او مىریزد و همه دامنه را فرا مىگیرد.
چنین كسى با آن فساد، بعد از معاویه، خلیفه مسلمین شده است! خلیفه پیغمبر! از این
انحراف بالاتر؟! زمینه هم آماده است. زمینه آماده است، یعنى چه؟ یعنى خطر نیست.
چرا؛ خطر كه هست. مگر ممكن است كسى كه در رأس قدرت است، در مقابل انسانهاى معارض،
براى آنها خطر نیافریند؟ جنگ است دیگر. شما مىخواهى او را از تخت قدرت پایین بكشى
و او بنشیند تماشا كند! بدیهى است كه او هم به شما ضربه مىزند. پس خطر هست.
این كه مىگوییم موقعیت مناسب است، یعنى فضاى جامعه اسلامى، طورى است كه ممكن است
پیام امام حسین به گوش انسانها در همان زمان و در طول تاریخ برسد. اگر در زمان
معاویه، امام حسین مىخواست قیام كند، پیام او دفن مىشد. این به خاطر وضع حكومت در
زمان معاویه است. سیاستها به گونهاى بود كه مردم نمىتوانستند حقّانیت سخن حق را
بشنوند. لذا همین بزرگوار، ده سال در زمان خلافت معاویه، امام بود، ولى چیزى نگفت؛
كارى، اقدامى و قیامى نكرد؛ چون موقعیت آنجا مناسب نبود.
قبلش هم امام حسن علیهالسّلام بود. ایشان هم قیام نكرد؛ چون موقعیت مناسب نبود. نه
اینكه امام حسین و امام حسن، اهل این كار نبودند. امام حسن و امام حسین، فرقى
ندارند. امام حسین و امام سجّاد، فرقى ندارند. امام حسین و امام علىالنقّى و امام
حسن عسكرى علیهمالسّلام فرقى ندارند. البته وقتى كه این بزرگوار، این مجاهدت را
كرده است، مقامش بالاتر از كسانى است كه نكردند؛ اما اینها از لحاظ مقام امامت
یكسانند. براى هریك از آن بزرگواران هم كه پیش مىآمد، همین كار را مىكردند و به
همین مقام مىرسیدند.
خوب؛ امام حسین هم در مقابل چنین انحرافى قرار گرفته است. پس باید آن تكلیف را
انجام دهد. موقعیت هم مناسب است؛ پس دیگر عذرى وجود ندارد. لذا عبداللَّهبنجعفر و
محمدبنحنفیه و عبداللَّهبنعباس - اینها كه عامى نبودند، همه دینشناس، آدمهاى
عارف، عالم و چیزفهم بودند - وقتى به حضرت مىگفتند كه «آقا! خطر دارد، نروید»
مىخواستند بگویند وقتى خطرى در سرراه تكلیف است، تكلیف، برداشته است. آنها
نمىفهمیدند كه این تكلیف، تكلیفى نیست كه با خطر برداشته شود.
این تكلیف، همیشه خطر دارد. آیا ممكن است انسان، علیه قدرتى آنچنان مقتدر - به حسب
ظاهر - قیام كند و خطر نداشته باشد؟! مگر چنین چیزى مىشود؟! این تكلیف، همیشه خطر
دارد. همان تكلیفى كه امام بزگوار انجام داد. به امام هم مىگفتند «آقا! شما كه با
شاه درافتادهاید، خطر دارد.» امام نمىدانست خطر دارد؟! امام نمىدانست كه دستگاه
امنیتى رژیم پهلوى، انسان را مىگیرد، مىكشد، شكنجه مىكند، دوستان انسان را
مىكشد و تبعید مىكند؟! امام اینها را نمىدانست؟!
كارى كه در زمان امام حسین انجام گرفت، نسخه كوچكش هم در زمان امام ما انجام گرفت؛
منتها آنجا به نتیجه شهادت رسید، اینجا به نتیجه حكومت . این همان است؛ فرقى
نمىكند. هدف امام حسین با هدف امام بزرگوار ما یكى بود. این مطلب، اساس معارف حسین
است. معارف حسینى، بخش عظیمى از معارف شیعه است. این پایه مهمى است و خود یكى از
پایههاى اسلام است.
پس هدف، عبارت شد از بازگرداندن جامعه اسلامى به خطّ صحیح. چه زمانى؟ آن وقتى كه
راه، عوضى شده است و جهالت و ظلم و استبداد و خیانتِ كسانى، مسلمین را منحرف كرده و
زمینه و شرایط هم آماده است.
البته دوران تاریخ، اوقات مختلفى است. گاهى شرایط آماده است و گاهى آماده نیست.
زمان امام حسین آماده بود، زمان ما هم آماده بود. امام همان كار را كرد. هدف یكى
بود. منتها وقتى انسان به دنبال این هدف راه مىافتد و مىخواهد علیه حكومت و مركز
باطل قیام كند، براى اینكه اسلام و جامعه و نظام اسلامى را به مركز صحیح خود
برگرداند، یك وقت است كه وقتى قیام كرد، به حكومت مىرسد؛ این یك شكل آن است - در
زمان ما بحمداللَّه اینطور شد - یك وقت است كه این قیام، به حكومت نمىرسد؛ به
شهادت مىرسد.
آیا در این صورت، واجب نیست؟ چرا؛ به شهادت هم برسد واجب است. آیا در این صورتى كه
به شهادت برسد، دیگر قیام فایدهاى ندارد؟ چرا؛ هیچ فرقى نمىكند. این قیام و این
حركت، در هر دو صورت فایده دارد - چه به شهادت برسد، چه به حكومت - منتها هركدام،
یك نوع فایده دارد. باید انجام داد؛ باید حركت كرد.
این، آن كارى بود كه امام حسین انجام داد. منتها امام حسین آن كسى بود كه براى
اوّلین بار این حركت را انجام داد. قبل از او انجام نشده بود؛ چون قبل از او - در
زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین - چنین زمینه و انحرافى به وجود نیامده بود، یا اگر هم
در مواردى انحرافى بود، زمینه مناسب و مقتضى نبود. زمان امام حسین، هر دو وجود
داشت. در باب نهضت امام حسین، این اصلِ قضیه است.
پس مىتوانیم اینطور جمعبندى كنیم، بگوییم: امام حسین قیام كرد تا آن واجب بزرگى
را كه عبارت از تجدید بناى نظام و جامعه اسلامى، یا قیام در مقابل انحرافات بزرگ در
جامعه اسلامى است، انجام دهد. این از طریق قیام و از طریق امر به معروف و نهى از
منكر است؛ بلكه خودش یك مصداق بزرگِ امر به معروف و نهى از منكر است. البته این
كار، گاهى به نتیجه حكومت مىرسد؛ امام حسین براى این آماده بود. گاهى هم به نتیجه
شهادت مىرسد؛ براى این هم آماده بود.
ما به چه دلیل این مطلب را عرض مىكنیم؟ این را از كلمات خود امام حسین به دست
مىآوریم. من در میان كلمات حضرت ابىعبداللَّه علیهالسلام، چند عبارت را انتخاب
كردهام - البته بیش از اینهاست كه همه، همین معنا را بیان مىكند - اوّل در مدینه؛
آن شبى كه ولید حاكم مدینه، حضرت را احضار كرد و گفت: معاویه از دنیا رفته است و
شما باید با یزید بیعت كنید! حضرت به او فرمود: باشد تا صبح، «ننظر و تنظرون اینا
احق بالبیعة و الخلافه» برویم فكر كنیم، ببینیم ما باید خلیفه شویم، یا یزید باید
خلیفه شود! مروان فرداى آن روز، حضرت را در كوچههاى مدینه دید، گفت: یا
اباعبداللَّه، تو خودت را به كشتن مىدهى! چرا با خلیفه بیعت نمىكنى؟ بیا بیعت كن،
خودت را به كشتن نده؛ خودت را به زحمت نینداز!
حضرت در جواب او، این جمله را فرمود: «اناللَّه و انا الیه راجعون و علىالاسلام
السّلام، اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید»؛ دیگر باید با اسلام، خداحافظى كرد و
بدرود گفت؛ آن وقتى كه حاكمى مثل یزید بر سر كار بیاید و اسلام به حاكمى مثل یزید،
مبتلا گردد! قضیه شخص یزید نیست؛ هركس مثل یزید باشد. حضرت مىخواهد بفرماید كه تا
به حال هرچه بود، قابل تحمّل بود؛ اما الان پاى اصل دین و نظام اسلامى در میان است
و با حكومت كسى مثل یزید، نابود خواهد شد. به این كه خطر انحراف، خطر جدّى است،
اشاره مىكند. مسأله، عبارت از خطر براى اصلِ اسلام است.
حضرت ابى عبداللَّه علیهالسّلام، هم هنگام خروج از مدینه، هم هنگام خروج از مكه،
صحبتهایى با محمّدبن حنفیه داشت. به نظر من مىرسد كه این وصیّت، مربوط است به
هنگامى كه مىخواست از مكه خارج شود. در ماه ذیحجّه هم كه محمدبن حنفیه به مكه آمده
بود، صحبتهایى با حضرت داشت. حضرت به برادرش محمد بن حنفیه، چیزى را به عنوان وصیّت
نوشت و داد.
آن جا بعد از شهادت به وحدانیّت خدا و چه و چه، به اینجا مىرسد: «و انى لم اخرج
اشرا ولا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً»؛ یعنى كسانى اشتباه نكنند و تبلیغاتچیها
تبلیغ كنند كه امام حسین هم مثل كسانى كه این گوشه و آن گوشه، خروج مىكنند براى
این كه قدرت را به چنگ بگیرند - براى خودنمایى، براى عیش و ظلم و فساد - وارد میدان
مبارزه و جنگ مىشود! كار ما از این قبیل نیست؛ «و انّما خرجت لطلبالاصلاح فى امّة
جدّى». عنوان این كار، همین اصلاح است؛ مىخواهم اصلاح كنم. این همان واجبى است كه
قبل از امام حسین، انجام نگرفته بوده است.
این اصلاح، از طریق خروج است - خروج، یعنى قیام - حضرت در این وصیّتنامه، این را
ذكر كرد - تقریباً تصریح به این معناست - یعنى اوّلاً مىخواهیم قیام كنیم و این
قیام ما هم براى اصلاح است؛ نه براى این است كه حتماً باید به حكومت برسیم، نه براى
این است كه حتماً باید برویم شهید شویم. نه؛ مىخواهیم اصلاح كنیم. البته اصلاح،
كار كوچكى نیست. یك وقت شرایط، طورى است كه انسان به حكومت مىرسد و خودش زمام قدرت
را به دست مىگیرد؛ یك وقت نمىتواند این كار را بكند - نمىشود - شهید مىشود. در
عین حال هر دو، قیامِ براى اصلاح است.
بعد مىفرماید: «ارید ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسیر بسیرة جدّى»؛ این
اصلاح، مصداق امر به معروف و نهى از منكر است. این هم یك بیان دیگر.
حضرت در مكه، دو نامه نوشته است كه: یكى به رؤساى بصره و یكى به رؤساى كوفه است. در
نامه حضرت به رؤساى بصره، اینطور آمده است: «و قد بعث رسولى الیكم بهذا الكتاب و
انا ادعوكم الى كتاب اللَّه و سنة نبّیه فان سنّة قد امیتت و البدعة قدا حییت فان
تسمعوا قولى اهدیكم الى سبیل الرّشاد»؛ من مىخواهم بدعت را از بین ببرم و سنّت را
احیا كنم؛ زیرا سنت را میراندهاند و بدعت را زنده كردهاند! اگر دنبال من آمدید،
راه راست با من است؛ یعنى مىخواهم همان تكلیف بزرگ را انجام دهم كه احیاى اسلام و
احیاى سنّت پیغمبر و نظام اسلامى است.
بعد در نامه به اهل كوفه فرمود: «فلعمرى ما الامام الا الحاكم بالكتاب والقائم
بالقسط الدّائن بدین الحقّ الحابس نفسه على ذالك اللَّه والسلام»؛ امام و پیشوا و
رئیس جامعه اسلامى نمىتواند كسى باشد كه اهل فسق و فجور و خیانت و فساد و دورى از
خدا و اینهاست. باید كسى باشد كه به كتاب خدا عمل كند. یعنى در جامعه عمل كند؛ نه
این كه خودش در اتاق خلوت فقط نماز بخواند؛ بلكه عمل به كتاب را در جامعه زنده كند،
اخذ به قسط و عدل كند و حق را قانون جامعه قرار دهد.
«الداّئن بدین الحق»، یعنى آیین و قانون و مقرّرات جامعه را حق قرار دهد و باطل را
كنار بگذارد. «والحابس نفسه على ذالك للّه»؛ ظاهراً معناى این جمله این است كه خودش
را در خطّ مستقیم الهى به هر كیفیّتى حفظ كند و اسیر جاذبههاى شیطانى و مادّى
نشود؛ والسّلام. بنابراین، هدف را مشخّص مىكند.
امام حسین از مكه خارج شد. آن حضرت در بین راه در هر كدام از منازل، صحبتى با
لحنهاى مختلف دارد. در منزلى به نام «بیضه»، در حالى كه حرّبنیزید هم در كنار حضرت
است - حضرت مىرود، او هم در كنار حضرت مىرود - به این منزل رسیدند و فرود آمدند.
شاید قبل از این كه استراحت كنند - یا بعد از اندكى استراحت - حضرت ایستاد و خطاب
به لشكر دشمن، اینگونه فرمود:
«ایّهاالنّاس، انّ رسولاللَّه (صلّىاللَّهعلیهوآله) قال: «من رأى سلطاناً
جائراً مستحلاً لحرام اللَّه، ناكثاً لعهداللَّه، مخالفاً لسنّة رسولاللَّه یعمل
فى عباداللَّه بالاثم والعدوان ثم لم یغیّر بقول و لا فعل كان حقّاً علىاللَّه ان
یدخله مدخله»؛ یعنى اگر كسى ببیند حاكمى در جامعه، بر سرِ كار است كه ظلم مىكند،
حرام خدا را حلال مىشمارد، حلال خدا را حرام مىشمارد، حكم الهى را كنار مىزند -
عمل نمىكند - و دیگران را به عمل وادار نمىكند؛ یعنى در میان مردم، با گناه، با
دشمنى و با ظلم عمل مىكند - حاكمِ فاسدِ ظالمِ جائر، كه مصداق كاملش یزید بود - «و
لمیغیّر بقول و لافعل»، و با زبان و عمل، علیه او اقدام نكند، «كان حقّاً على
اللَّه ان یدخله مدخله»، خداى متعال در قیامت، این ساكتِ بىتفاوتِ بىعمل را هم به
همان سرنوشتى دچار مىكند كه آن ظالم را دچار كرده است؛ یعنى با او در یك صف و در
یك جناح قرار مىگیرد.
این را پیغمبر فرموده است. این كه عرض كردیم پیغمبر، حكم این مطلب را فرموده است،
این یكى از نمونههاى آن است. پس پیغمبر مشخّص كرده بود كه اگر نظام اسلامى، منحرف
شد، باید چه كار كرد. امام حسین هم به همین فرمایش پیغمبر، استناد مىكند.
پس تكلیف، چه شد؟ تكلیف، «یغیّر بقول و لافعل» شد. اگر انسان در چنین شرایطى قرار
گرفت - البته در زمانى كه موقعیت مناسب باشد - واجب است در مقابل این عمل، قیام و
اقدام كند. به هر كجا مىخواهد برسد؛ كشته شود، زنده بماند، به حسب ظاهر موفق شود،
یا نشود. هر مسلمانى در مقابل این وضعیت باید قیام و اقدام كند. این تكلیفى است كه
پیغمبر فرموده است.
بعد امام حسین فرمود: «و انّى احق بهذا»؛ من از همه مسلمانان شایستهترم به اینكه
این قیام و این اقدام را بكنم؛ چون من پسر پیغمبرم. اگر پیغمبر، این تغییر، یعنى
همین اقدام را بر تكتك مسلمانان واجب كرده است، بدیهى است حسینبنعلى، پسر
پیغمبر، وارث علم و حكمت پیغمبر، از دیگران واجبتر و مناسبتر است كه اقدام كند و من
به خاطر این است كه اقدام كردم. پس امام، علّت قیام خود را بیان مىكند.
در منزل «ازید» كه چهار نفر به حضرت ملحق شدند، بیان دیگرى از امام حسین
علیهالسلام هست. حضرت فرمود: «اما واللَّه انّى لأرجو ان یكون خیراً ما اراد
اللَّه بنا؛ قتلنا او ظفرنا». این هم نشانهى اینكه گفتیم فرقى نمىكند؛ چه به
پیروزى برسند، چه كشته بشوند، تفاوتى نمىكند. تكلیف، تكلیف است؛ باید انجام بگیرد.
فرمود: من امیدم این است كه خداى متعال، آن چیزى كه براى ما در نظر گرفته است، خیر
ماست؛ چه كشته بشویم، چه به پیروزى برسیم. فرقى نمىكند؛ ما داریم تكلیفمان را
انجام مىدهیم.
در خطبه اوّلِ بعد از ورود به سرزمین كربلا فرمود: «قد نزل من الامر ما قد ترون
...» بعد فرمود: «الا ترون الحق لایعمل به و الى الباطل لایتناهى عنه لیرغب المؤمن
فى لقاء ربه حقا» - تا آخر این خطبه - خلاصه و جمعبندى كنم. پس امام حسین
علیهالسّلام براى انجام یك واجب، قیام كرد. این واجب در طول تاریخ، متوجّه به
یكایك مسلمانان است. این واجب، عبارت است از اینكه هر وقت دیدند كه نظامِ جامعه
اسلامى دچار یك فسادِ بنیانى شده و بیم آن است كه به كلّى احكام اسلامى تغییر یابد،
هر مسلمانى باید قیام كند.
البته در شرایط مناسب؛ آن وقتى كه بداند این قیام، اثر خواهد بخشید. جزو شرایط،
زنده ماندن، كشته نشدن، یا اذیّت و آزار ندیدن نیست. اینها جزو شرایط نیست؛ لذا
امام حسین علیهالسّلام قیام كرد و عملاً این واجب را انجام داد تا درسى براى همه
باشد.
خوب؛ ممكن است هركسى در طول تاریخ و در شرایط مناسب، این كار را بكند؛ البته بعد از
زمان امام حسین، در زمان هیچیك از ائمّه دیگر، چنین شرایطى پیش نیامد. خود این
تحلیل دارد كه چطور پیش نیامد؛ چون كارهاى مهم دیگرى بود كه باید انجام مىگرفت و
چنین شرایطى، در جامعه اسلامى، تا آخر دوران حضور و اوّل زمان غیبت، اصلاً محقّق
نشد. البته در طول تاریخ، از اینگونه شرایط در كشورهاى اسلامى، زیاد پیش مىآید.
امروز هم شاید در دنیاى اسلام جاهایى است كه زمینه هست و مسلمانان باید انجام دهند.
اگر انجام دهند، تكلیفشان را انجام دادهاند و اسلام را تعمیم و تضمین كردهاند.
بالاخره یكى، دو نفر شكست مىخورند.
وقتى این تغییر و قیام و حركت اصلاحى تكرار شود، مطمئنّاً فساد و انحراف، ریشهكن
شده و از بین خواهد رفت. هیچكس این راه و این كار را بلد نبود؛ چون زمان پیغمبر كه
نشده بود، زمان خلفاى اوّل هم كه انجام نگرفته بود، امیرالمؤمنین هم كه معصوم بود،
انجام نداده بود. لذا امام حسین علیهالسّلام از لحاظ عملى، درس بزرگى به همه تاریخ
اسلام داد و در حقیقت، اسلام را هم در زمان خودش و هم در هر زمان دیگرى بیمه كرد.
هرجا فسادى از آن قبیل باشد، امام حسین در آنجا زنده است و با شیوه و عمل خود
مىگوید كه شما باید چه كار كنید. تكلیف این است؛ لذا باید یاد امام حسین و یاد
كربلا زنده باشد؛ چون یاد كربلا این درس عملى را جلوِ چشم مىگذارد.
متأسّفانه در كشورهاى اسلامىِ دیگر، درس عاشورا آن چنان كه باید شناخته شده باشد،
شناخته شده نیست. باید بشود. در كشور ما شناخته شده بود. مردم در كشور ما امام حسین
را مىشناختند و قیام امام حسین را مىدانستند. روح حسینى بود؛ لذا وقتى امام فرمود
كه محرّم ماهى است كه خون بر شمشیر پیروز مىشود، مردم تعجّب نكردند. حقیقت هم همین
شد؛ خون بر شمشیر، پیروز گردید.
بنده یك وقت در سالها پیش، همین مطلب را در جلسهاى از جلسات براى جمعیتى عرض كردم
- البته قبل از انقلاب - مثالى به ذهنم آمد، آن را در آن جلسه گفتم؛ آن مثال عبارت
است از داستان همان طوطى كه مولوى در مثنوى ذكر مىكند.
یك نفر یك طوطى در خانه داشت - البته مَثَل است و این مَثَلها براى بیان حقایق است
- زمانى مىخواست به سفر هند برود. با اهل و عیال خود كه خداحافظى كرد، با آن طوطى
هم وداع نمود. گفت من به هند مىروم و هند سرزمین توست. طوطى گفت: به فلان نقطه
برو، قوم و خویشها و دوستان من در آنجایند. آنجا بگو یكى از شما در منزل ماست.
حالِ مرا براى آنها بیان كن و بگو كه در قفس و در خانه ماست. چیز دیگرى از تو
نمىخواهم.
او رفت، سفرش را طى كرد و به آن نقطه رسید. دید بله، طوطیهاى زیادى روى درختان
نشستهاند. آنها را صدا كرد، گفت: اى طوطیهاى عزیز و سخنگو و خوب! من پیغامى براى
شما دارم؛ یك نفر از شما در خانه ماست، وضعش هم خیلى خوب است. در قفس به سر مىبرد،
اما زندگى خیلى خوب و غذاى مناسب دارد او به شما سلام رسانده است.
تا آن تاجر این حرف را زد، یك وقت دید آن طوطیها كه روى شاخههاى درختان نشسته
بودند، همه بال بال زدند و روى زمین افتادند. جلو رفت، دید مردهاند! خیلى متأسّف
شد و گفت چرا من حرفى زدم كه این همه حیوان - مثلاً پنج تا، ده تا طوطى - با شنیدن
این حرف، جانشان را از دست دادند! اما گذشته بود و كارى نمىتوانست بكند.
تاجر برگشت. وقتى به خانه خودش رسید، سراغ قفس طوطى رفت. گفت: پیغام تو را رساندم.
گفت: چه جوابى دادند؟ گفت: تا پیغام تو را از من شنیدند، همه از بالاى درختان پر پر
زدند، روى زمین افتادند و مردند!
تا این حرف از زبان تاجر بیرون آمد، یك وقت دید طوطى هم در قفس، پرپر زد و كف قفس
افتاد و مرد! خیلى متأسّف و ناراحت شد. در قفس را باز كرد. طوطى مرده بود دیگر؛
نمىشد نگهش دارد. پایش را گرفت و آن را روى پشت بام، پرتاب كرد. تا پرتاب كرد،
طوطى از وسط هوا بناى بال زدن گذاشت و بالاى دیوار نشست! گفت: از تو تاجر و دوست
عزیز، خیلى ممنونم؛ تو خودت وسیله آزادى مرا فراهم كردى. من نمرده بودم؛ خودم را به
مردن زدم و این درسى بود كه آن طوطیها به من یاد دادند! آنها فهمیدند كه من اینجا
در قفس، اسیر و زندانیم. با چه زبانى به من بگویند كه چه كار باید بكنم تا نجات
پیدا كنم؟ عملاً به من نشان دادند كه باید این كار را بكنم، تا نجات یابم! - بمیر
تا زنده شوى! - من پیغام آنها را از تو گرفتم و این درسى عملى بود كه با فاصله
مكانى، از آن منطقه به من رسید. من از آن درس استفاده كردم.
بنده آن روز - بیستوچند سال پیش - به برادران و خواهرانى كه این حرف را مىشنیدند،
گفتم: عزیزان من! امام حسین به چه زبانى بگوید كه تكلیف شما چیست؟ شرایط، همان
شرایط است؛ زندگى، همان نوع زندگى است؛ اسلام هم همان اسلام است. خوب؛ امام حسین به
همه نسلها عملاً نشان داد. اگر یك كلمه حرف هم از امام حسین نقل نمىشد، ما باید
مىفهمیدیم كه تكلیفمان چیست.
ملتى كه اسیر است، ملتى كه در بند است، ملتى كه دچار فساد سران است، ملتى كه دشمنان
دین بر او حكومت مىكنند و زندگى و سرنوشت او را در دست گرفتهاند، باید از طول
زمان بفهمد كه تكلیفش چیست؛ چون پسر پیغمبر - امام معصوم - نشان داد كه در چنین
شرایطى باید چه كار كرد.
با زبان نمىشد. اگر این مطلب را با صد زبان مىگفت و خودش نمىرفت، ممكن نبود این
پیغام، از تاریخ عبور كند و برسد؛ امكان نداشت. فقط نصیحت كردن و به زبان گفتن، از
تاریخ عبور نمىكند؛ هزار گونه توجیه و تأویل مىكنند. باید عمل باشد؛ آن هم عملى
چنین بزرگ، عملى چنین سخت، فداكارىاى با چنین عظمت و جانسوز كه امام حسین انجام
داد!
حقیقتاً آنچه كه از صحنه روز عاشورا در مقابل چشم ماست، جا دارد كه بگوییم در تمام
حوادثى كه از فجایع بشرى سراغ داریم، هنوز تك و بىهمتاست و نظیرى ندارد. همانطور
كه پیغمبر فرمود، امیرالمؤمنین فرمود، امام حسن فرمود - بنابر آنچه كه در روایات
هست - «لایوم كیومك یا اباعبداللَّه»؛ هیچ روزى مثل روز تو، مثل روز عاشوراى تو،
مثل كربلا و مثل حادثه تو نیست.
در خطبههاى نماز جمعه (عاشوراى 1416)19/3/1374
ایستادگى در مقابل دشمن هم، از خصوصیات ولایت است. چون ائمّه ما، الگوى این
ایستادگىاند؛ از نمونه كربلا بگیرید تا امامزادههایى كه در سختترین شرایط مقاومت
كردند و به شهادت رسیدند، تا علىبن موسىالرّضا، علیهآلافالتّحیةوالثّناء كه با
یك سیاست الهى به جنگ دشمن رفت، تا موسىبن جعفر علیهالصّلاةوالسّلام كه سالهاى
زندان را تحمّل كرد، تا ائمّه ابناءالرّضا علیهمالسّلام كه سالیان دراز رنج تبعید
را تحمّل كردند. انواع و اقسام تحمل رنج براى خدا، در میان ائمّه، از اوّل تا آخر و
در طول این دویستوپنجاه سال، وجود دارد. خوب؛ مردم ما اینها را یاد گرفتند. اینها
درس است. لذا، مىبینید كه مردم مىایستند و همین ایستادگى هم آنها را پیروز
مىكند.
در دیدار كارگزاران، به مناسبت «عید غدیر خم» 28/2/1374
|
|