در بين آل رسول
خدا(صلّىاللَّهعليهوالهوسلّم)، پُرشورتر از همه كيست؟ شهادتآميزترين زندگى را
چه كسى داشته است؟ غيرتمندترين آنها براى حفظ دين در مقابل دشمن، براى حفظ دين چه
كسى بوده است؟ حسينبن على(عليهالسّلام) بوده است. آن حضرت در اين صلح، با امام
حسن(ع) شريك بودند. صلح را تنها امام حسن نكرد؛ امام حسن و امام حسين اين كار را
كردند؛ منتها امام حسن(ع) جلو بود و امام حسين(ع) پشت سر او بود.
سخنرانى در ديدار با اقشار مختلف مردم
22/1/1369
پاسدار، يادگار
لحظههاى حساس انقلاب
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
من هم متقابلاً اين عيد سعيد را به شما عزيزان، صلحاى اين امت، جوانان برجستهى اين
ملت، همهى آحاد مردم ايران و همهى مستضعفان عالم، تبريك عرض مىكنم. روز ولادت
سيّدالشّهداء(عليهالافالتّحيّةوالثّناء) كه روز پاسدار نام گرفته است، و همچنين
روز ولادت حضرت ابوالفضل(عليهالصّلاةوالسّلام) كه روز جانباز است، از روزهاى
برجسته و بهطور مضاعف مبارك براى نظام و جامعهى ماست.
اولاً، دو مولود بزرگوار اين روزها، بخصوص امام عظيمالشأن و سيّد شباب اهل جنت،
حسينبنعلى(عليهالسّلام) مستغنى از بيان كسى همچون من هستند. ماها كمتر از آن
هستيم كه بتوانيم در حريم معرفت اين بزرگواران وارد بشويم. ما به قصور و عجز و
حقارت خودمان معترفيم. همهى ائمه اينطورند و اين بزرگوار بيش از بقيهى
ائمه(عليهمالسّلام) شايستهى اين توصيف و تجليل است.
درست است كه اگر ائمهى ديگر ما هم در آن زمان و در آن شرايط قرار مىگرفتند، همان
كارى را مىكردند كه حضرت ابىعبداللَّه(عليهالسّلام) كرد، اما واقعيت اين است كه
بالاخره اين قرعه به نام اين بزرگمرد افتاد و خدا او را براى آنچنان فداكارى عظيمى
كه در طول تاريخ - تا آنجايى كه ما شناختهايم - بىنظير بود برگزيد.
حسنبنعلى(عليهالسّلام) و ديگر بزرگان خاندان پيامبر(ص) فرمودهاند كه: «لايوم
كيومك يا اباعبداللَّه». هيچ روزى، مثل عاشورا نبود و هيچ فداكارىيى، مثل فداكارى
آن بزرگان نبود. فداكارى، تاج كرامتى بر سر اين بزرگمرد و يارانش شد و آن مجموعه،
درّة التّاجى براى مجموعهى افتخارات اسلام، از صدر تا ذيل شدند. هيچكس را نمىشود
با آنها مقايسه كرد.
در سالروز ميلاد امام حسين(ع) و روز
پاسدار 29/11/1369
عزيزان من! نام حسين بن على عليه
الصّلاة و السّلام، نام عجيبى است. وقتى از لحاظ عاطفى نگاه مىكنيد، مىبينيد
خصوصيت اسم آن امام در بين مسلمينِ با معرفت، اين است كه دلها را مثل مغناطيس و
كهربا به خود جذب مىكند. البته در بين مسلمين كسانى هستند كه اين حالت را ندارند و
در حقيقت، از معرفت به امام حسين بىبهرهاند. از طرفى كسانى هم هستند كه جزو
شيعيانِ اين خانواده محسوب نمىشوند؛ اما در ميان آنها بسيارى هستند كه اسم حسين
عليهالسّلام،اشكشان را جارى مىسازد و دلشان را منقلب مىكند. خداى متعال، در نام
امام حسين اثرى قرار داده است كه وقتى اسم او آورده شود، بر دل و جان ما ملت ايران
و ديگر ملتهاى شيعه، يك حالت معنوى حاكم مىشود. اين، آن معناى عاطفىِ آن ذات و
وجود مقدّس است.
از اوّل هم در بين اصحاب بصيرت، همين طور بوده است. در خانه نبىّ اكرم عليه و على
آله آلاف الصّلاة والسّلام و امير المؤمنين عليه الصّلاة والسّلام و در محيط زندگى
اين بزرگواران هم - آن طورى كه انسان از روايات و تاريخ و اخبار و آثار مىفهمد -
اين وجود عزيز، خصوصيتى داشته و مورد محبّت و عشق ورزيدن بوده است. امروز هم، همين
گونه است.
از جنبه معارف نيز، آن بزرگوار و اين اسم شريف - كه اشاره به آن مسمّاى عظيم القدر
است - همين گونه است. عزيزترين معارف و راقيترين مطالب معرفتى، در كلمات اين
بزرگوار است. همين دعاى امام حسين در روز عرفه را كه شما نگاه كنيد، خواهيد ديد
حقيقتاً مثل زبور اهل بيت، پر از نغمههاى شيوا و عشق و شور معرفتى است. حتى بعضى
از دعاهاى امام سجّاد را كه انسان مىبيند و مقايسه مىكند، گويا كه دعاى اين پسر،
شرح و توضيح و بيانِ متن دعاى پدر است؛ يعنى آن اصل است و اين فرع. دعاى عجيب و
شريف عرفه و كلمات اين بزرگوار در حول و حوش عاشورا و خطبههايش در غير عاشورا،
معنا و روح عجيبى دارد و بحر زخّارى از معارف عالى و رقيق و حقايق ملكوتى است كه در
آثار اهل بيت عليهم السّلام كم نظير است.
از جنبه تاريخى هم، اين نام و خصوصيّت و شخصيّت، يك مقطع تاريخى و يك كتاب تاريخ
است. البته، به معناى تاريخ ساده و گزاره ماوقع نيست؛ بلكه به معناى تفسير و تبيين
تاريخ و درس حقايق تاريخى است.
سخنراني به مناسبت روز پاسدار 5/10/74
در ميان بزرگان هم شاخصهايى است كه
بلاشك حضرت ابىعبداللَّه عليه الصّلاة و السّلام، يكى از بزرگترين اين شاخصهاست.
حقّاً بايد گفت كه نه فقط ما انسانهاى خاكى حقير و ناقابل، بلكه همه عوالم وجود،
ارواح اولياء و بزرگان و فرشتگان مقرّب، محتاج پرتوى از انوار اويند و در تمام
عوالم تو در توى وجود، كه براى ما روشن و آشنا هم نيست، نور مبارك حسينبنعلى عليه
السّلام مثل خورشيد مىدرخشد. امام حسين عليه السّلام فرزند پيغمبر كه بود، فرزند
علىبنابيطالب عليه السّلام و فاطمه زهرا سلاماللَّهعليها كه بود - همه اينها
ارزشهايى است كه يك انسان را خيلى تعالى مىبخشد - پرورش يافته آن خانه و آن دامن و
آن تربيت و فضاى معنوى و بهشت روحانى هم كه بود؛ اما به اينها قانع نشد. وقتى
نبىّاكرم از دنيا رفت، ايشان يك نوجوان هشت، نه ساله بود. وقتى اميرالمؤمنين به
شهادت رسيد، ايشان يك جوان سى و هفت، هشت ساله بود. در دوران اميرالمؤمنين هم كه
دوران آزمايش و تلاش و كار بود، اين مايه مستعد، زير دست آن پدر، مرتّب ورز خورده
بود و قوى، درخشان و تابناك شده بود.
اگر همّت يك انسان مثل همّت ما باشد، خواهد گفت كه همين مقدار بس است؛ همين خوب است
و با همين خدا را ملاقات كنيم. همّت حسينى اين نيست. در دوران حيات مبارك برادرش،
كه ايشان مأموم آن بزرگوار و امام حسن عليه السّلام، امام بود، ايشان همان حركت
عظيم را ادامه داد. باز همين طور پيشرفت و انجام وظايف در كنار برادر و اطاعت مطلق
از امام زمان است. همه اينها درجه و تعالى است. لحظهلحظههايش را حساب كنيد. بعد
در مقابل شهادت برادر قرار گرفت. بعد از آن هم زندگى مبارك اين بزرگوار، ده سال
ادامه پيدا كرده است - از وقت شهادت امام حسن تا هنگام شهادت امام حسين، حدود ده
سال و اندكى است - شما ببينيد امام حسين عليه السّلام، در اين ده سال قبل از عاشورا
چه مىكرد.
آن عبادت و تضرّع، آن توسّل و اعتكاف در حرم پيغمبر و آن رياضت معنوى و روحانى، يك
طرف قضيه است. از طرف ديگر تلاش آن بزرگوار در نشر علم و معارف و مبارزه با تحريف
است. تحريف در آن روز، بزرگترين بلاى معنوى براى اسلام بود كه مثل سيلابى از فساد و
گنداب، به سمت اذهان جامعه اسلامى سرازير شده بود. دورانى بود كه به شهرهاى اسلامى
و كشورها وملتهاى مسلمان آن روز سفارش مىشد بزرگترين شخصيت اسلام را لعن كنند! اگر
كسى متّهم مىشد به اين كه طرفدار جريان امامت و ولايت اميرالمؤمنين است، تحت تعقيب
قرار مىگرفت. «القتل بالظّنة و الأخذ بالتهمة».
در چنين دورانى اين بزرگوار، مثل كوه ايستاد و مثل فولاد پردههاى تحريف را بريد.
كلمات و فرمايشات و خطاب آن بزرگوار به علما، چيزهايى است كه بعضى از آنها كه در
تاريخ مانده است، نشان مىدهد ايشان چه حركت عظيمى را در اين زمينه داشته است.
رشته بعدى هم رشته نهى از منكر و امر به معروف در بالاترين شكل آن است كه در نامه
به معاويه در كتابهاى تاريخ نقل شده است - نقل شيعه هم نيست - اتّفاقاً اين نامه را
- تا آن جاكه در ذهنم هست - مورّخين سنّى نقل كردهاند؛ به گمانم شيعه نقل نكرده
است؛ يعنى من برخورد نكردهام؛ يا اگر هم نقل كردهاند، از آنها نقل كردهاند. آن
نامه كذايى و نهى از منكر و امر به معروف ، تا هنگام حركت از مدينه است كه بعد از
به سلطنت رسيدن يزيد است كه اين هم امر به معروف و نهى از منكر است. « اُريد اَن
امر بالمعروف وانَهى عن المنكر».
ببينيد؛ يك انسان، هم در تلاش نفسانى و شخصى - تهذيب نفس - آن حركت عظيم را مىكند؛
هم در صحنه و عرصهى فرهنگى، كه مبارزه با تحريف، اشاعه احكام الهى و تربيت شاگرد و
انسانهاى بزرگ است و هم در عرصه سياسى كه امر به معروف و نهى از منكر است. بعد هم
مجاهدت عظيم ايشان، كه مربوط به عرصه سياسى است. اين انسان، در سه عرصه مشغول خود
سازى و پيشرفت است.
عزيزان من! اين انسان الگوست - اينها مربوط به قبل از كربلاست - لحظهاى نبايد
متوقّف شد. بايد دائم در حال پيشرفت بود؛ چون دشمنْ منتظرِ خاكريز نرم است كه نفوذ
كند. دشمنْ منتظر توقّف است تا حمله كند. بهترين راه براى متوقّف كردن حمله دشمن و
بر هم زدن آرايش او، حمله شماست. پيشرفت شما حمله به دشمن است.
بعضى خيال مىكنند حمله به دشمنان، معنايش اين است كه انسان حتماً توپ و تفنگ به
جايى ببرد؛ يا فرياد سياسى بلند كند. البته اين هم در مواقعى لازم است. بله؛ لازم
است انسان فرياد سياسى هم بزند. بعضى اين طور خيال نكنند كه وقتى ما به مسأله فرهنگ
اشاره مىكنيم، منظور فرياد كشيدن بر سر دشمن است؛ نه. البته آن هم جاى خودش كار
لازمى است؛ اما فقط آن نيست. كار سازندگى انسان بر روى خود، بر روى فرزندان،
زيردستان و كسان و بر روى امّت اسلامى، بزرگترين كارهاست. دشمن دائم پنجه مىزند،
براى اين كه بتواند اين سدّ عظيم را به نحوى متزلزل يا نازك و نفوذ پذير كند. دشمن
كه رها نمىكند.
دشمن با عظمت ظاهرى و پوشالى خود، همه استكبار غربى و فرهنگ منحطّ جاهلى و طاغوتى
است. اين دشمن در طول قرنها به وجود آمده است؛ بر همه منافذ عالم - منابع اقتصادى،
فرهنگى، انسانى و سياسى - دست و چنگ انداخته است. حالا با يك مانع مهمّى كه اسلام
واقعى است - نه اسلام ادّعايى - رو به رو شده است. البته اسلام ادّعايى هست. اسمشان
مسلمان است. سر سفره آن، هم مىنشينند؛ هم مىچرند؛ انگشتان را هم مىليسند!طبيعى
است آن كه ترسى ندارد.
سدّ واقعى، اسلام واقعى و اسلام قرآن است. اسلام «لن يجعلاللَّه للكافرين
علىالمؤمنين سبيلاً» و «ان الحكم الاللَّه» است. اگر كمى دايره را اضيق كنيد و به
وسط دايره - به مركز - نزديكتر شويد، اسلام «اناللَّه اشترى منالمؤمنين انفسهم و
اموالهم بان لهم الجنّة» است. اسلام شماست كه بدنهايتان پر از تركش است. بر سرتا
پاى شما نشانهى عمليات و جنگ و جهاد فىسبيلاللَّه و امثال آن است. چه جانبازان
عزيز، چه خانوادههاى شهدا، چه آنهايى كه رفتند و بحمداللَّه زنده و سرحال - به
كورى چشم دشمن - برگشتند. مانع اصلى اين است.
دشمن از اين مانع، غافل نيست. دائم براين پنجه مىاندازد. بايد با پنجه افكنى و
ناخن كشى و حيلهگرى دشمن مقابله كنيم. حركت و تلاش لازم است؛ هم در جبهه خودسازى -
اين مقدّم بر همه است؛ مثل امام حسين عليهالسّلام كه آقا و مولاى شماست - هم در
جبهه سياسى - كه آن امر به معروف و حركت و حضور سياسى است و در جايى كه لازم است،
بيان مواضع و تبيين سياسى در مقابل دنياى استكبار - هم در جبهه فرهنگى - يعنى آدم
سازى، خود سازى، خودسازى فكرى و اشاعه فكر و فرهنگ - اينها وظيفه همه كسانى است كه
امام حسين عليه السّلام را الگو مىدانند. خوشبختانه ملت ما همه نسبت به
حسينبنعلى عليه السّلام خاضعند و آن بزرگوار را بزرگ مىشمارند. حتى خيلى از غير
مسلمانها اين گونهاند.
حال به مسأله كربلا مىرسيم كه از جهت ديگرى مسأله كربلا مهم است. باز اين هم براى
كسانى كه مىخواهند امام حسين را الگو قرار دهند، درس است. عزيزان من؛ ببينيد!
ماجراى كربلا تقريباً بيشتر از يك نصف روز - يا اندكى بيشتر - طول نكشيده است.
تعدادى هم شهيد شدهاند - حالا هفتاد و دو نفر يا چند نفر كمتر و بيشتر - اين همه
شهيد در دنيا هست. مسأله كربلا كه شما مىبينيد اين همه عظمت پيدا كرده است - حق هم
همين است و هنوز از اينها عظيمتر است - اينگونه در اعماق وجود بشر تأثير گذاشته و
نفوذ كرده است، به خاطر روح اين قضيه است. جسم قضيه چندان حجمى ندارد. بالاخره
بچههاى كوچك در همهجا كشته شدهاند؛ در حالى كه آنجا يك بچه شش ماهه كشته شد -
دشمنان در بعضى جاها قتل عام كردهاند و صدها بچه را كشتهاند - قضيه در اينجا از
لحاظ جسمانى مطرح نيست؛ از لحاظ معنا و روح خيلى مهم است.
روح قضيه اين است كه امام حسين عليه السّلام در اين ماجرا، با يك لشكر روبهرو
نبود؛ با جماعتى از انسانها، هر چند صد برابر خودش، طرف نبود؛ امام حسين عليه
السّلام با جهانى انحراف و ظلمات روبهرو بود. اين مهم است. با يك جهان كجروى و
ظلمت و ظلم مواجه بود، كه آن جهان هم همه چيز داشت. پول، زر و زور، شعر، كتاب و
محدّث و آخوند داشت. وحشت انگيز بود. تن آدم معمولى - حتى آدم فوق معمولى - در
مقابل عظمت پوشالى آن دنياى ظلمت مىلرزيد. قدم و دل امام حسين عليهالسّلام در
مقابل اين دنيا نلرزيد؛ احساس ضعف و ترديد نكرد و يك تنه وسط ميدان آمد. عظمت قضيه
اين است كه قيامِللَّه است.
كار امام حسين عليهالصّلاه والسّلام در كربلا، با كار جدّ مطهرش حضرت محمد بن
عبداللَّه صلىاللَّهعليهوآلهوسلم در بعثت، قابل تشبيه و مقايسه است. قضيه اين
است. همان طور كه پيغمبر در آن جا، يك تنه با يك دنيا مواجه شد، امام حسين هم در
ماجراى كربلا، يك تنه با يك دنيا مواجه بود. آن بزرگوار هم نترسيد؛ ايستاد و جلو
آمد. امام حسين هم نترسيد؛ ايستاد و جلو آمد. حركت نبوى و حركت حسينى، مثل دايرهى
متحدالمركز هستند. به يك جهت متوجّهند. لذا اين جا « حسين منى و انا من حسين» معنا
پيدا مىكند. اين عظمت كار امام حسين است.
امام حسين عليهالسّلام در شب عاشورا كه فرمود: برويد و اينجا نمانيد؛ دست بچههاى
مرا هم بگيريد و ببريد؛ اينها مرا مىخواهند، شوخى كه نكرد. فرض كنيد آنها قبول
مىكردند و مىرفتند و امام حسين، تك و تنها و يا با ده نفر مىماند؛ آيا خيال
مىكنيد عظمت كار امام حسين كم مىشد؟ نه؛ عيناً باز همين عظمت را داشت. اگر به جاى
اين هفتاد و دو نفر، هفتاد و دو هزار نفر اطراف امام حسين را مىگرفتند، آيا باز
عظمت كار كم مىشد؟
نه، عظمت كار اين جا بود كه امام حسين عليهالسّلام، در مقابل فشار و سنگينى يك
دنياى متعرّض و مدّعى، احساس ترديد نكرد؛ در حالى كه آدمهاى معمولى احساس ترديد
مىكنند. آدمهاى فوق معمولى هم احساس ترديد مىكنند. كما اين كه بارها گفتهام
عبداللَّه بن عباس - كه يك شخصيت بزرگى است - و همه آقازادههاى قريش، از آن وضع
ناراحت بودند. عبداللَّه زبير، عبداللَّه عمر، عبدالرحمن بنابى بكر و فرزندان
بزرگان صحابه و بعضى صحابه از اين قبيلند. در مدينه عدّه زيادى صحابه بودند؛ آدمهاى
با غيرتى هم بودند - نه اين كه خيال كنيد با غيرت نبودند - همان كسانى بودند كه در
مقابل تهاجم مسلمبن عقبه، در قضيه «حَرّه» مدينه - كه سال بعد به مدينه حمله بردند
و همه را قتل عام كردند - ايستادند؛ جنگيدند و مبارزه كردند. خيال نكنيد ترسو
بودند؛ نه، شمشيرزن و شجاع بودند.
اما شجاعت ورود در ميدان جنگ، يك مسأله است و شجاعت مواجه شدن با يك دنيا، يك مسأله
ديگر است. امام حسين عليهالسلاّم اين دومى را داشت. براى اين دومى حركت كرد. براى
همين است كه من بارها تأكيد كردهام كه حركت امام بزرگوار ما، يك حركت حسينى بود.
امام بزرگوار در زمان ما، رشحهاى از حركت حسينى را در كار خود داشت. حالا بعضى
بگويند كه امام حسين در صحراى كربلا، تشنه شهيد شد؛ ولى امام بزرگوار، با اين عزّت،
حكومت و زندگى كردند؛ از دنيا رفتند و تشييع شدند. شاخص قضيه اينها نيست. شاخص قضيه
مواجه شدن با يك عظمت پوشالى است كه همه چيزها را هم با خود دارد.
قبلاً گفتم كه دشمن امام حسين عليهالسلاّم، پول و زور و شمشير زن و مروّج و مبلّغ
و سينه چاك داشت. عزيزان من! الان وضع شما اين است. كربلا تا آخر دنيا گسترده است.
كربلا كه به مرزهاى آن ميدان چند صد مترى محدود نمىشد. الان همان روز است. همه
دنياى استكبار و ظلم امروز، با جمهورى اسلامى مواجه است.
البته امروز حقّاً و انصافاً بهتر از زمان امام حسين است. بايد اين را قبول كرد.
بالأخره امروز در لابلاى اين ظلمات، روشنيهايى ديده مىشود. افراد و كسانى هستند؛
روشنفكران، مردمان آگاه و ملتهايى در گوشه و كنار دنيا هستند؛ ارتباطات خوب است.
اما وضع دشمن اسلام و جمهورى اسلامى و دشمن اين حق و اين گوهر گرانمايهاى كه در
اختيار و در مشت شماست، در همهجا گسترده است. از دولت استكبارى آمريكا بگيريد تا
فرهنگ حاكم بر بسيارى از جوامع امروز دنيا - اعم از جوامع غربى و دنباله روهاى
آنها، تا دلهاى فريب خوردهاى كه حتى در خانه شما، يعنى در چهار ديوارى همين كشور
الهى و حسينى زندگى مىكنند - گسترده است؛ مدّعى هم هستند! ناگهان با يك نشست و بر
خاست، جمهورى اسلامى را به چيزى متّهم مىكنند كه اگر براى مردم دنيا تشريح شود،
مردم دنيا تعجّب خواهند كرد! همان طور كه اميرالمؤمنين را به نماز نخواندن متّهم
مىكردند!
در ديدار پاسداران انقلاب اسلامى به
مناسبت روز پاسدار 24/9/1375
شخصيت درخشان و بزرگوار امام حسين
عليهالسّلام دو وجهه دارد: يك وجهه، همان وجهه جهاد و شهادت و توفانى است كه در
تاريخ به راه انداخته و همچنان هم اين توفان با همه بركاتى كه دارد، برپا خواهد
بود؛ كه شما با آن آشنا هستيد. يك بعد ديگر، بعد معنوى و عرفانى است كه بخصوص در
دعاى عرفه به شكل عجيبى نمايان است. ما مثل دعاى عرفخ كمتر دعايى را داريم كه سوز و
گداز و نظم عجيب و توسّل به ذيل عنايت حضرت حق متعال بر فانى ديدن خود در مقابل ذات
مقدّس ربوبى در آن باشد؛ دعاى خيلى عجيبى است.
دعاى ديگرى مربوط به روز عرفه در صحيفه سجاديه هست، كه از فرزند اين بزرگوار است.
من يك وقت اين دو دعا را با هم مقايسه مىكردم؛ اوّل دعاى امام حسين را مىخواندم،
بعد دعاى صحيفه سجّاديه را. مكرّر به نظر من اين طور رسيده است كه دعاى حضرت سجّاد،
مثل شرح دعاى عرفه است. آن، متن است؛ اين، شرح است. آن، اصل است؛ اين، فرع است.
دعاى عرفه، دعاى عجيبى است. شما عين همين روحيه را در خطابى كه حضرت در مجمع بزرگان
زمان خود - بزرگان اسلام و بازماندگان تابعين و امثال اينها - در منى ايراد كردند،
مشاهده مىكنيد. ظاهراً هم متعلّق به همان سال آخر يا سال ديگرى است - من الان درست
در ذهنم نيست - كه آن هم در تاريخ و در كتب حديث ثبت است.
به قضيه عاشورا و كربلا برمىگرديم. مىبينيم اينجا هم با اينكه ميدان حماسه و
جنگ است، اما از لحظه اوّل تا لحظه آخرى كه نقل شده است كه حضرت صورت مباركش را روى
خاكهاى گرم كربلا گذاشت و عرض كرد: «الهى رضاً بقضائك و تسليماً لأمرك»، با ذكر و
تضرع و ياد و توسّل همراه است. از وقت خروج از مكه كه فرمود: «من كان فينا باذلاً
مهجته موطناً على لقاءاللَّه نفسه فليرحل معنا»، با دعا و توسل و وعده لقاى الهى و
همان روحيه دعاى عرفه شروع مىشود، تا گودال قتلگاه و «رضاً بقضائكِ» لحظه آخر.
يعنى خود ماجراى عاشورا هم يك ماجراى عرفانى است. جنگ است، كشتن و كشته شدن است،
حماسه است - و حماسههاى عاشورا، فصل فوقالعاده درخشانى است - اما وقتى شما به
بافت اصلى اين حادثه حماسى نگاه مىكنيد، مىبينيد كه عرفان هست، معنويّت هست،
تضرّع و روح دعاى عرفه هست. پس، آن وجه ديگر شخصيت امام حسين عليهالسّلام هم بايد
به عظمت اين وجه جهاد و شهادت و با همان اوج و عروج، مورد توجه قرار گيرد.
حال نكتهاى كه مىخواهم عرض كنم، اين جاست. شايد بشود قاطعاً گفت كه همين معنويّت
و عرفان و توسّل و فناء فىاللَّه و محو در معشوق و نديدن خود در مقابل اراده ذات
مقدّس ربوبى است كه ماجراى عاشورا را هم اين طور باعظمت و پُرشكوه و ماندگار كرده
است. به عبارت ديگر، اين جانبِ اوّل - يعنى جانب جهاد و شهادت - آفريده و مخلوق آن
جانبِ دوم است؛ يعنى همان روح عرفانى و معنوى. خيليها مؤمنند و مىروند مجاهدت
مىكنند، به شهادت هم مىرسند - شهادت است، هيچ چيزى كم ندارد - اما يك شهادت هم
هست كه بيش از روح ايمان، از يك دل سوزان، از يك روح مشتعل و بىتاب در راه خدا و
در محبّت پروردگار و غرقه در ذات و صفات الهى، سرچشمه مىگيرد. اينگونه مجاهدتى،
طعم ديگرى پيدا مىكند. اين، حال ديگرى مىبخشد. اين، اثر ديگرى در تكوين مىگذارد.
در ديدار پاسداران انقلاب اسلامى به
مناسبت روز پاسدار 13/9/1376
برجستگى وجود اباعبداللَّه
عليهالسّلام داراى ابعاد است كه هر كدام از اين ابعاد هم بحث و توضيح و تبيين
فراوانى به دنبال دارد؛ ولى اگر دو، سه صفت برجسته را در ميان همه اين برجستگيها
اسم بياوريم، يكى از آنها «اخلاص» است؛ يعنى رعايت كردن وظيفه خدايى و دخالت ندادن
منافع شخصى و گروهى و انگيزههاى مادّى در كار. صفت برجسته ديگر «اعتماد به خدا»ست.
ظواهر حكم مىكرد كه اين شعله در صحراى كربلا خاموش خواهد شد. چطور اين را «فرزدقِ»
شاعر مىديد؛ اما امام حسين عليهالسّلام نمىديد؟! نصيحت كنندگانى كه از كوفه
مىآمدند، مىديدند؛ اما حسينبنعلى عليهالسّلام كه عين اللَّه بود، نمىديد و
نمىفهميد؟! ظواهر همين بود؛ ولى اعتماد به خدا حكم مىكرد كه علىرغم اين ظواهر،
يقين كند كه حرف حق و سخن درست او غالب خواهد شد. اصل قضيه هم اين است كه نيّت و
هدف انسان تحقّق پيدا كند. اگر هدف تحقّق پيدا كرد، براى انسانِ با اخلاص، شخصِ خود
او كه مهم نيست.
يكى از بزرگان اهل سلوك و معرفت را ديدم در نامهاى نوشته است كه اگر فرض كنيم - به
فرض محال - همه كارهايى كه نبىّمكرّم اسلام صلّىاللَّهعليهوآلهوسلّم انجام داد
و هدفِ او بود كه آنها را انجام دهد، انجام مىگرفت، منتها به نام يك كس ديگر، آيا
در آن صورت پيامبر اسلام ناراضى بود؟ آيا مىگفت كه چون به نام ديگرى است، نخواهم
كرد؟ آيا اينگونه بود؟ يا نه؛ هدف اين است كه آن كارها انجام گيرد؛ به نام چه كسى
انجام گيرد، مهم نيست. پس، هدف مهمّ است. «شخص» و «من» و «خود» براى انسانِ با
اخلاص اهميتى ندارد. اخلاص را دارد، اعتماد به خدا را هم دارد. مىداند كه خداى
متعال حتماً اين هدف را غالب خواهد كرد؛ چون فرموده است: «و انّ جندنا لهم
الغالبون» خيلى از اين جنودى كه غالبند، در ميدان جهاد به خاك شهادت مىافتند و از
بين مىروند؛ ليكن فرموده است: «و انّ جندنا لهم الغالبون»؛ در عين حال غلبه با
آنهاست.
خصوصيت سوم، شناختن «موقع» است. امام حسين عليهالسّلام در فهم «موقع» اشتباه نكرد.
در قبل از حادثه كربلا، دهسال امامت و مسؤوليت با او بود. آن حضرت در مدينه مشغول
كارهاى ديگرى بود و كار كربلايى نمىكرد؛ اما به مجرّد اين كه فرصت به او اجازه داد
كه آن كار مهم را انجام دهد، فرصت را شناخت و آن را چسبيد؛ موقع را شناخت و آن را
از دست نداد. اين سه خصوصيت، تعيين كننده است. در تمام ادوار نيز همين طور است؛ در
انقلاب نيز همينگونه بود. امام ما هم كه مىبينيد اينقدر خداى متعال او را به
مقام رفيع رساند - و رفعناه مكانا عليّا - و علىرغم همه عوامل در سرتاسر دنياى
مادّيت و استكبار كه مىخواستند او را محو كنند، به فراموشى دهند و كوچك كنند، او
را حفظ و بزرگ كرد و ماندگار و جاودان نمود، علّت همين بود كه اين سه خصوصيت را
داشت: اوّلاً با اخلاص بود و براى خود چيزى نمىخواست؛ ثانياً به خداى خود اعتماد
داشت و مىدانست كه كار و هدف، تحقّق پيدا خواهد كرد - به بندگان خدا هم اعتماد
داشت - ثالثاً زمان و «موقع» را از دست نداد. در لحظه لازم، اقدام لازم، صحبت لازم،
اشاره لازم و حركت لازم را كرد.
در ديدار پاسداران انقلاب اسلامى به
مناسبت روز پاسدار 2/9/1377
آن راوى كه حوادث روز عاشورا را نقل
كرده و در كتابها دهن به دهن منتقل شده است، مىگويد: «فواللَّه ما رأيت مكثورا».
مكثور، يعنى كسى كه امواج غم و اندوه بر سرش بريزد؛ بچهاش بميرد، دوستانش نابود
شوند، ثروتش از بين برود و همه امواج بلا به طرفش بيايد. راوى مىگويد من هيچ كس را
در چهار موجه بلا مثل حسينبنعلى محكمدلتر و استوارتر نديدم؛ «اربط جاشا». در
ميدانهاى گوناگون جنگها، در ميدانهاى اجتماعى، در ميدان سياست، انسان به آدمهاى
گوناگونى برخورد مىكند؛ كسانى كه دچار غمهاى گوناگونند. راوى مىگويد هرگز نديدم
كسى در چنين هنگامهاى با اين همه مصيبت، مثل حسينبنعلى، چهرهاى شاد، مصمّم،
حاكى از عزم و اراده و متوكل به خدا داشته باشد. اين همان عزّت الهى است. اين جريان
را امام حسين در تاريخ گذاشت و بشر فهميد كه بايد براى چنان حكومت و جامعهاى
مبارزه كند؛ جامعهاى كه در آن پستى و جهالت و اسارت انسان و تبعيض نباشد. همه بايد
براى چنان اجتماعى جهاد كنند كه به وجود بيايد و مىآيد و ممكن است.
در اجتماع بزرگ زائران و مجاوران حضرت
رضا (ع) در مشهد مقدّس 1379/1/6
حسينبنعلى عليهالسّلام مظهر عزّت
راستين و نمودار كامل افتخار حقيقى است؛ هم در چشم ما مردمِ اسير در دستگاه مادّى
عالم و هم براى رستگاران عالم ملكوت.
پيام نوروزى رهبر معظم انقلاب اسلامى
29/12/1380
امام حسن و امام حسين را گفتهاند:
«سيّدى شباب اهل الجنّة». با اينكه اينها هميشه جوان نبودند و اين دو بزرگوار به
سنين پيرى و كهولت هم رسيدهاند، اما «سيّدى شباب» به آنها گفتهاند؛ يعنى جوانى
اينها بايد به عنوان يك الگو هميشه در مقابل چشم جوانهاى دنيا باشد. جوانى خود
پيغمبر و جوانى اميرالمؤمنين هم همينجور است.
در ديدار مداحان به مناسبت ميلاد
حضرت فاطمه (س) 17/5/1383
|
|