05/ 1/ 2

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 

فهمیده‌ها/ چشم سوم دیدار دانش آموزان

09/08/86

بیت به صرف صبحانه
خیلی‌ها که دیر رسیده بودند، مستقیم از ترمینال، آمده بودند بیت؛ از در كه وارد شدند، اولین چیزی كه به آنها چشمك می‌زد، شربت پرتقال بود و شیرینی گل محمدی.

داخل حسینیه، مردی مشغول مداحی بود؛ از حسین فهمیده می‌گفت و جوان‌های زمان جنگ، آخرش هم گریزی زد به صحرای كربلا و نوجوان روز عاشورا؛ قاسم ابن الحسن.

همه بودند، از دخترهای چادری و مانتویی گرفته تا جوانان هلال احمر با چادرهای ایرانی، توی پسرها هم همه تیپ و لباسی می‌دیدی؛ «انما المؤمنون اخوه» یكی از دیوارنوشته‌های حسینیه بود.

جوان اهل عمل
پسرها: این همه لشكر آمده

دخترها: به عشق رهبر آمده

شعارها گاهی منظم و منسجم بودند و گاهی وقت‌ها هم بی‌نظم و پراكنده. این نشان می‌داد كه جماعت دانش‌آموز و دانشجو هنوز اهل شعار نشده‌اند.

عملیات ناموفق
شعارها كاملاً خودجوش بود؛ نیمی پسرانه و نیمی دخترانه! شعارها داشت به «مرگ بر آمریكا» خلاصه می‌شد كه ستاره‌ی همیشگی سینمای ایران، نیم‌‌خیز شد! سید جواد هاشمی این دفعه معلم سرودی بود كه تمرین‌های طاقت‌فرسایش را از شب قبل با بچه‌ها آغاز کرده بود. اما انگار وقتی هنرپیشه‌ای معلم سرود شود، باید منتظر یک فیلم مهیج بود تا یك گروه منظم!

دخترها كه از دیدن او ذوق‌زده شده بودند، قبل از اعلامش شروع كردند به خواندن! متن‌ها هم انگار قر و قاتی شده بود. چون به‌غیر از متن سرودی كه هماهنگ شده بود، یک متن دیگر را هم یكی از تشكل‌های دانش آموزی به صورت خود جوش پخش كرده بود و بعضی هم به اشتباه آن ‌را می‌خواندند! همه‌ی این‌ها به كنار، انگار هماهنگی‌های دیشب آقاجواد جواب نداده بود و جلسه‌ی امروز به جای جلسه‌ی اجرای نهایی، تبدیل شده بود به جلسه‌ی تمرین.

«حسین فهمیده‌»ها زمان و مكان نمی‌شناسند
امروز حسینیه‌ی امام خمینی (ره) میزبان حسین فهمیده بود، البته نه فقط یك حسین؛ فهمیده‌ها از تمام ایران آمده بودند، لهجه‌های آذری و مشهدی و اصفهانی و همدانی و رشتی و سمنانی و کردی و جنوبی و ... این را به تو می‌گفتند. فقط جای یك چرتكه خالی بود كه نشان بدهد جوانان حال و آینده‌ی این مملكت چه كاره‌اند.

یاد فهمیده‌هایی كه از دیوار لانه‌ی جاسوسی آمریکا رفتند بالا و حسین‌هایی كه جنگ را حسینی كردند، به خیر و حسین فهمیده‌هایی امروز آماده بودند كه در جنبش نرم‌افزاری كولاك كنند.

دانش آموزان دیروز، امروز، فرد
دانش‌ آموزان قدیمی؛ جاسبی، فرشیدی و نمایندگان بسیج دانش‌آموزی و دانشجویی، اما در این بین، وزیر علوم بود كه از «سه شانزدهم» غیبت مجازش استفاده كرده بود. جای خیلی‌ها خالی بود. مخصوصاً كسانی كه بی‌هویتی، بی‌انگیزگی و بی‌فكری جوانان امروز را دلیلی می‌دانند بر عملكرد اشتباه و ناقص خودشان.

هیس!!
صحبت‌های رهبر كه شروع شد، تنها صدای مزاحم، هیس هیسی بود كه سعی می‌كرد سكوت جمعیت را مضاعف كند، شاید این‌ها عادت همیشگی معلمان این جمع بود، غافل از این كه این بار دانش‌آموزان پیشی گرفتند.

هر بالارفتنی را پایین‌آمدنی است
شاید یكی از سوژه‌های جذاب عكاس‌ها، دوربینی بود كه درست از وسط پرده‌های آبی زیر بالكن بیرون زده بود. دو جایگاه هم در فضای بیت تعبیه شده بود؛ یكی برای فیلمبردار و دیگری هم برای عكاس‌هایی كه مدام از پله‌های جایگاه بالا و پایین می‌رفتند. بعضی‌شان هم رفته بودند توی نخ دانش‌آموزانی كه سر جایشان بند نمی‌شدند و مدام تغییر موقیعت می‌دادند.

ستون بی‌محل
بعضی‌ها بعد از دیدار، گردن‌درد گرفته بودند. با تشکر از ستون‌های حسینیه كه مانعی بودند برای داشتن دید درست و شفافی از رهبر.

آقا! گلیم؟
بین آن همه عکس‌هایی که جمعیت گرفته بودند بالا، کاغذی دست یکی بود، روی آن با خودکار چیزی نوشته بود که نمی‌شد بخوانیش! آخر هم یکی از مسئولان بیت کاغذ و صاحب کاغذ را آورد گوشه‌ی چپ حسینیه. «چی نوشته بودی؟»

-«هیچی بابا چفیه‌ی آقا رو می‌خوام» و لهجه‌ی آذری‌اش همه چیز را لو داد.

نوشته بود: «آقا! گلیم چفیه آپاریم؟» (آقا! بیام چفیه رو ببرم؟)

بعد از دیدار، از همان آقای مسئول پرسیدم: «اون بنده‌ی ‌خدا چی شد؟»

-«جایی نگی‌ها! یه چفیه به‌ش دادیم.»

رقابت جانانه
چفیه اینجا هم مثل جبهه كاركردهای متفاوتی داشت؛ روسری دختران، شال‌گردن مردان و گاهی هم پنكه‌ی سقفی برای خنك كردن خود و دیگران. اما چفیه‌ی رهبر این بار داستان دیگری هم داشت؛ مسابقه‌ای برای پسرها كه دختران فقط حسرت‌زده نظاره‌گر آن بودند، مسابقه‌ای كه انگار محافظ‌ها هم جرأت نزدیك شدن به آن را نداشتند. این مسابقه زمانی شروع شد كه آقا به تقاضای دانش‌آموزان، چفیه‌‌شان را از دوش برداشتند و از بالای بالكن به آنها هدیه دادند.

چفیه از صد جهت كشیده می‌شد، ولی پاره نمی‌شد؛ دست آخر هم معلوم نشد جایزه را چه كسی برد.

آن روز درخشان
دیدار امروز ره‌بر با جوانان، با دعای فرج آغاز شد و با دعای فرج هم پایان گرفت. بیشتر سخنان آقا در باره‌ی امید بود و اعتماد به نفس جوان‌ها؛ این‌که باور کنند که می‌توانند با همه‌ی فشار‌ها و سلطه‌طلبی‌ها و زورگویی‌ها، روی تصمیم خودشان بمانند و آزاد زندگی کنند و آینده‌ی روشن ملت‌های مصمم و پرتلاش را در تاریخ ببیند که آینه‌ی سرنوشت ملت‌هاست. در پایان هم بعد از دعا برای فرج، جوان‌ها را دعا کردند: «ان‌شاءالله آن روز درخشان و آینده‌ی زیبا را شما جوان‌ها ببینید.»

درد دل‌های كاغذی
نامه نوشتن به رهبر، که قبل از دیدار شروع شده بود، تا انتهای دیدار ادامه داشت و پیرمردی خوش‌برخورد نامه‌ها را می‌گرفت. عده‌ای هم بعد از پایان مراسم، در حیاط حسینیه کاغذ و خودکار دست وپا کرده‌ بودند و تند تند نامه می‌نوشتند و زیرش را هفت هشت‌تایی امضا می‌کردند و می‌گفتند: «حاج آقا! می‌رسونید دست خود آقا دیگه؟»

در این میان بعضی هم فارغ از نامه‌نگاری، به دیوار حسینیه تکیه داده بودند و خیلی آرام نگاهشان را می‌چرخاندند یا نم زیر چشمشان را با دست می‌گرفتند؛ انگار پاهایی که تا اینجا آوده بودشان، حالا دیگر اجازه‌ی برگشت به‌شان نمی‌داد.




مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)