05/ 1/ 2

صفحه اصلی

اخبار

بيانات

پيام‌ها و نامه‌ها

احکام واستفتائات

دروس

دیدگاه‌ها

آثار و کتب

خاطرات و حکايات

صوت و تصوير

ویژه نامه

زندگی نامه

امام خمينی

» جستجوی پيشرفته

 

پرچم را به شما سپردیم و شما را به خدا!/ چشم سوم مراسم دانش آموختگی دانشگاههای افسری ارتش

02/08/86

هگ هب، هگ هب، هگ هب، ... قدم رو، ... ایست

یک، دو، سه، چهار آزمایش می کنیم، ... سلامتان.. باد.. ای.. د.. لاوران ...چرا اینقدر قطع و وصل میشه؟!

د، پسر! این چه طرز پرچم دست گرفتنه!

عالیه بچه ها! فقط ریتم آخر رو آروم تر بیایید... دوباره تمرین می کنیم...

• تا ورود آقا چند دقیقه‌ای بیشتر باقی نمانده بود. دانشجوها آرام و قرار نداشتند و فرمانده‌هانشان از آنها بدتر! گاهی با زبان نظامی و قاطعیت و گاهی با خواهش و نرمش و التماس سعی می‌کردند به مراسم نظم بدهند. استرس سنگینی در محوطه‌ی دانشگاه شهید ستاری برقرار بود. این استرس از چشم‌های جوان‌هایی که به تازگی در دانشگاه پذیرفته شده بودند خوانده می‌شد؛ آخر قرار بود برای اولین بار در مقابل یک مقام رسمی رژه بروند و پیمان وفاداری ببندند.

• دانشجوها سه رنگ لباس متفاوت به تن داشتند. میزبانان، یعنی افسرهای نیروی هوایی، دانشگاه شهید ستاری، سورمه‌ای پوش بودند و دانشجوهای نیروی زمینی، دانشگاه امام علی(ع) لباس سبز کم‌رنگ به تن داشتند. بین این سه، چهار هزار دانشجوی اتو کشیده و خوش هیکل، مشکی‌پوش‌های نیروی دریایی‌، دانشگاه امام خمینی(ره)، که با گذشتن فصل گرما لباس‌های سفید از تن بیرون کرده بودند و با تیپ سیاه خودنمایی می‌کردند کمی از بقیه خوش تیپ‌تر بودند.

البته شیپور به دوش های ارتش هم سیاه پوش بودند.همه ی این جماعت هم سخت مشغول تمرین که نکند آقا بیاید و مراسم شروع شود و خودشان یا یکی از اعضای دسته شان سوتی بدهد و آنوقت، آهو بیار و باقالی بار کن!

• هفت تریبون مختلف در محوطه قرار داشت که هر کدامش مربوط به یک مراسم بود. یکی برای مجری، یکی برای مراسم خیر مقدم، یکی برای سوگند، یکی برای سخنرانی رئیس ارتش و ...

متفاوت بودن محل قرار گرفتن این تریبون‌ها به مراسم تنوع می‌داد و کمی از خشکی نظامی آن کم می کرد. جالب‌تر این‌که در طول مراسم، نوبت به هر تریبون که می‌رسید، نه بلندگو قطعی داشت، نه پایه بلند‌گو بالا و پایین بود و از اینها مهم‌تر آنکه سخنران هم درست در همان لحظه در جایگاه خود قرار داشت و بلافاصله سخنرانی خود را آغاز می‌کرد. حتما تا حالا دستتان آمده که چنین کارهایی فقط از یک نظم ارتشی بر می‌آید؛ بنابر این به سایر نهادهای غیر نظامی و نیمه نظامی، انجام چنین کارهایی توصیه نمی‌شود!

طوفان پیش از آرامش!
ضلع شرقی محوطه، همهمه‌ی گروه ارکستر و کمی آن طرف‌تر هشت افسر جوان در حال تمرین مراسم اهدای پرچم (که توضیحش باشد برای بعد) را داشته باشید و به هیاهوی چند هزار افسر در حال تمرین و صدای میکروفون های در حال آزمایش که مدام قطع و وصل می‌شد اضافه کنید، تا بفهمید چه شور و نشاط و هیجانی آنجا به پا بود! هیچ‌کس بیکار نبود و همه می‌دانستند که تا کمتر از چند دقیقه ی دیگر توی این حیاط فقط دو چیز حاکم است : نظم و سکوت!

خبر، دار.
ساعت 9، فرمانده‌ی کل قوا وارد دانشگاه شهید ستاری شدند. همزمان با ورود ایشان گروه ارکستر که سازهایشان را حسابی کوک کرده بودند سرود ملی را نواختند. دکتر فیروز آبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، امیر سرلشكر صالحی فرمانده کل ارتش و وزیر دفاع، از شاخص‌ترین همراهان بودند. رئیس دانشگاه ستاری به استقبال رهبر رفت و با همان سبک و سیاق‌ نظامی‌ها خیر مقدم گفت.

یکی از یکی ساکت‌تر!
مثل بقیه‌ی سربازها نبودند. نه لباس نظامی بر تن داشتند و نه سلاحی در مشت. در صفوف و دسته‌های سربازها هم جا نگرفته بودند. 5 نفر بودند. یکی از یکی ساکت‌تر!

آقا چند دقیقه‌ای مقابل این سربازان گمنام ایستادند و فاتحه‌ای نثار روح پاکشان کردند.

بعد، از مقابل تک‌تک دسته‌های هشت گانه‌ای که دور تا دور محوطه قرار گرفته بودند عبور کردند (به قول نظامی‌ها سان دیدند) و سپس در جایگاه ویژه‌ی خود نشستند.

فرمانده قدیم و جدید سپاه و فرمانده نیروی انتظامی‌، سردار احمدی مقدم به اضافه‌ی همراهانی که پیشتر اسمشان برده شد، هم در جایگاه حضور داشتند.

• قرائت قرآن، خیر مقدم فرمانده کل ارتش و پس از آن ارائه گزارش از عملکرد آموزشی دانشگاه توسط رئیس دانشگاه و سپس مراسم اهدای جوایز و سردوشی از مراسمات بعدی بود.

پرواز تا بی نهایت
کمی آن طرف‌تر از آقا، سایه‌بان‌هایی نصب شده بود که مهمانهای مراسم ،زیر سایه‌ی آنها نشسته بودند. در میان این افراد که عمدتا هم نظامی بودند، حضور یک زن بیش از حد جلب توجه می‌کرد. به خصوص که در آن ردیف، تنها همین یک زن نشسته بود. کسی که خبرنگاران و عکاس‌ها و حتی محافظ‌ها هم او را نمی‌شناختند.

گره شناسایی این شخصیت تا هنگام اهداي جوايز گشوده نشد؛ تا اين‌كه همسر شهید بابایی (همان کتاب پرواز تا بی نهایت خودمان!) به پاس فداکاری‌های خود و همسر شهیدش مورد تقدیر قرار گرفت.

بار مسئولیت بر دوش
وقت مراسم اهدای سردوشی رسیده بود. افسران می آمدند، سلام نظامی می‌دادند و تمام نظامی‌های کنار آقا به همان شکل (بالا بردن دست راست کنار گوش) پاسخ می دادند. بعد سر‌دوشی می‌گرفتند و بقیه‌ی ماجرا؛ اما همسفرانِ تازه به کاروانِ ارتش ملحق شده‌ی سال اولی، بدون سلام نظامی، خبردار ایستاده، دست می‌دادند و پا زمین می‌کوبیدند و می‌رفتند . گویا اینها تازه نظامی می‌شدند و بعد از این باید ...

دریادلان نیروی دریایی هم سردوشی نمی‌گرفتند. درجه‌ی نظامی آنها، برخلاف بقیه‌ی نیروها، روی مچ‌هایشان نصب می‌شد و دستشان به مسئولیت گره می‌خورد.

چارچوب‌ها مي‌شكند
در مراسم اهدای سردوشی، همه سنگین و رنگین و موقر می‌آمدند و درجه‌شان را می‌گرفتند و دست محکمی به آقا می‌دادند و بعد یک احترام نظامی و می‌رفتند. فقط یکی از این مردان آهنین بود که نتوانست اقتدار نظامی‌اش را حفظ کند و وقتی جایزه‌اش را از آقا دریافت کرد، خم شد و بوسه‌ای بر دستان رهبرش زد و بعد که محافظ‌ها بلندش کردند، با همان اقتدار مقابل آقا ایستاد و فریاد زد: الله اکبر، پاینده رهبر!

لحظه ی شکوهمند
"من در این لحظه‌ی شکوهمندِ زندگیِ خویش

با سری پرشور و دلی آگاه، مسئولیتی بزرگ را می‌پذیرم و راهی نیک‌فرجام را آغاز می‌کنم..."

بیش از نیمی از افسرها، دانشجویانِ نو‌پایی بودند که بعد از رئیس عقیدتی دانشگاه سوگند وفاداری یاد می‌کردند:

پرچم را به شما سپردیم و شما را به خدا!

رژه‌ی مخصوصی آغاز شد با چهار پرچم؛ پرچمدارها هم دانشجویان قدیمی چهار دانشگاه بودند که علم را به دست جوان‌تر های تازه پیوسته می‌دادند و خود عزمِ جزمِ اعزام به نقاط مختلف کشور می‌کردند.

هنرِ نظم و بی نظمیِ هنر!
نظم، نظم، نظم. مراسم پر بود از نظم. موقعِ سخنرانی آقا یا هر کدام از مسئولین، سکوت یکسره در سراسرِ محوطه حکمفرما می‌شد. دانشجوهای تفنگ در دست 2 ساعت تمام خبردار بودند و خم به ابرو نمی‌آوردند. نه حرفی از ایشان شنیده می‌شد و نه حرکتی در میانشان دیده. همه چیز درست سر جای خودش بود جز...!

اطراف و اکناف و حتی گاهی درست در وسط رزمگاه، بی نظمی‌هایی به چشم می‌خورد.

کسانی بودند که از هر فرصتی برای شکستن حلقه‌ی محاصره‌ی محافظان و رساندن خود به نزدیکی‌های آقا یا یک سوژه‌ی جذاب استفاده می‌کردند. این طبع هنرمندانه، وسطِ رژه‌ی نیروها در مقابل رهبر به اوج خود رسید. این بی نظمی‌ها همه حاکی از طبع هنرمندانه ی عکاسان بود.

همین قدر بدانید که پنج-شش نفر از محافظان مسئول نگه‌داری و کنترل عکاس‌ها شده بودند ... و چه مویی بر سر محافظ‌ها سفید شد امروز!

• عکاس‌ها گاهی بالای دکل بودند، گاهی بالای پشت بام، گاهی در لابلای صفوف سربازان و البته گاهی هم در محل استقراری که برایشان در نظر گرفته شده بود.

جایگاه
محل نشستن رهبر به گونه‌ای بود که نورِآفتاب مستقیما در صورتشان بود و چون جایگاه بقیه اطرافیان کمی عقب‌تر بود، در سایه به سر می‌بردند. البته موقع سخنرانی و مراسم رژه، مشکل مزبور برطرف شد. چرا که فرمانده ی كل قوا، ایستاده سخنرانی کردند و در نتیجه برای دقایقی صورتشان از تابش آفتاب در امان ماند.

حکایت هیبت
رژه، حکایتِ خودش را دارد و سختی‌اش را تا نچشی، ندانی! حتی وصفش هم نگفتنی است؛ وقتی که با شکل‌های موزون و طرح‌های در هم تنیده‌ی انسانی گره بخورد و هزار نقش زیبا بر فرش زمین پهن کند. از ذولفقار علی(ع) و متلاشی کردن ستاره ی صهیونیسم گرفته تا ستاره ی هشت‌پر ایرانی و هواپیمای انسانی.

زلیخا گفتن از یوسف شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن؟!

 

 

با همین ترکیب!
• 10:45،آن همه سکوت و نظمِ یک پارچه از هم پاشید و ولوله‌ای به پاشد. برگی دیگر از دفتر ارتش ورق خورده بود و همه چیز به حالت قبلی بر می ‌گشت. اما از این لحظه به بعد چند هزار سرباز جوان و با انگیزه هم به آن منگنه شده بودند!




مؤسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی - دفترحفظ ونشرآثارحضرت آيت الله العظمی سيدعلی خامنه ای (مدظله العالی)