|
• چند سالته؟
ـ : 6 سال!
ـ : چه پسر خوبی! آمدی اینجا چیكار!
ـ : آمدم آقای خامنهای را ببینم!
ـ : آفرین!
ـ : تازه یک چیزی هم آوردم كه برای رهبر بخوانم.
ـ : بارك الله ! خودت نوشتی.
ـ : نه! مامانم نوشته!
ـ : آفرین به مامانت! این كی …
ـ : بابامه! آوردمش اون هم آقای خامنهای را ببینه…
تقریبا شبیه دیالوگی بود كه بین فیلمبردار و پسركی كه ویلچر پدرش را هدایت میكرد!
رد و بدل شد.
خیلی فضای عجیبیه…!
• امروز می خواستم در قسمت جلو-vip- بنشینم، برای همین، همْ صبح زود از خواب بلند
شدم، همْ از درب صحن آزادی، درب پشت جایگاه رفتم. اینجا محشری به پاست…
• همه ویلچرها در صف ایستادهاند تا به نوبت وارد شوند. بعضیها بدون همراه
آمدهاند. این یعنی اینكه ویلچریها خودشان باید، خودشان را به داخل ببرند. این یعنی اینكه داری میروی، توی راه یك
ویلچری را میبینی كه تمام بدنش میلرزد. میگویند گردنی است. این یعنی اینكه بالكل
تعطیله. این یعنی این كه وقتی نگاهش میكنی میخواهی با آن همه ریش و سیبیل، وسط
راه بنشینی بلند بلند عربده بكشی، داد بزنی، گریه كنی! این یعنی اینكه هیچ وقت
نتوانی جدی پاسخ این سؤال را بفهمی كه «چی» او را با این حالش به اینجا كشانده است.
این یعنی اینكه دلت باید به حال خودت بسوزد. این یعنی اینكه محشریه اینجا…
• برای اینكه زودتر به جایگاه برسم و شروع كنم به ثبت حاشیهها؛ این بار هم چند تا
از برادران جانباز را جا زدم. مثل دیروز که چندتایی را جا زده بودم!
• دم گیت بازرسی تعداد زیادی از ویلچریهایی كه بیهمراه بودند –احتمالا- دنبال راه
چارهای میگشتند كه چه جوری خودشان را به جایگاه برسانند. مجبور شدم علاوه بر نقش
خبرنگاری نقش همراه آنها را هم بازی كنم…
• خدا خیر آن چند خدام را بدهد! وقتی خاطرم جمع شد كه به كمك اون ویلچریها آمدند،
خودم را كندم و سریع به جایگاه رساندم…
• كُلاً امروز قسمت ما شده كه همه كاری بكنیم، جز خبرنگاری! دم ورودی جایگاه یک
بابایی داشت میگفت كه دیابتی شدیده! و باید این نان و پنیر را با خودش داخل
ببره و الا ممكن است وسط صحبتهای آقا غش كند و رودست بچههای حفاظت بماند!
مسئولیت خطیر بردن بسته نان و پنیر تا محل بچههای چك و خنثی و برگرداندن آنها تا
دم در ورودی جایگاه به من سپرده شد!
• بالاخره تو رفتم…
• تا تو رفتم همان كنار؛ دم در نشستم. انصافا جای خوبی بود! مهمتر از اینكه هم به
جایگاه اشراف داشتم و هم به جمعیت، در ضمن میتوانستم تكیه هم بدهم!
داشتم پیش خودم دو دو تا چهار تا میكردم كه این فیض، پاداش كمك به جابجایی
ویلچریها بوده و یا بخاطر پذیرفتن مسئولیت بردن بسته نان و پنیر، كه یكی از عزیزان
حفاظت زد سر شانه ام:
ـ : داداش؛ لطفا از اینجا بلند شو؛ اونجا بشین!
اونجا یعنی اینكه نه میتوانستی تكیه بدهی، نه به جایگاه اشراف داشته باشی!
• تقریبا یک كم این ورتر؛ یعنی دقیقاً روبروی من 3 ـ 4 ردیف از جانبازهای ویلچری
نشستهاند…
• لطفا گیرْنده چرا هی میگویی ویلچر یا ویلچری. زرنگ باشی عمق معنا و نشاط قداست
این كلمه را درك می كنی! …
• بازار شعار و تكبیر و همخوانیهای اشعار از دیدارهای روز قبل خیلی داغتره! …
خیلی داغتر!
• بر خلاف احتمالات همیشه، این بار وظیفه تهییج جمعیت و شعاردهی را خانمها بر عهده
گرفتهاند. یك نفس شعار میدهند. آقایون هم مجبورند همكاری كنند و در این رجز خوانی
با تمام وجود مایه بگذارند.…

• جانبازی را روی تخت آوردند. قطع نخاعیست … انگار نه انگار غیر از سر، چیزی ندارد!
لبخند میزد و با دكتر همراهش مرتب شوخی میكرد.
… آدم در برابر این همه … این همه … نمی دانی اسمش را چی بگذاری! در قاموس فرهنگ
لغاتت كلمهای را پیدا نمی كنی، یعنی اصلا به تو اجازه نمیدهند كه بتوانی پیدا
كنی!
بعضی وقتها، لازمه آدم (حتی اگر خبرنگار باشد و كارت ویژه دیدار داشته باشد!) قلمش
را بكشد، كاغذهایش را پاره كند و برود خودش را لای گل دیوار دفن كند!
• مراسم رسما شروع شد. اول آقای مجری، بعد قرائت قرآن.
• یك قاری 70 درصدی. (شاید بهتر از این نشود یك نفر را مدح كرد.) از روی ویلچر قرآن
میخواند…
• یك جانباز من را صدا كرد:
ـ : آقای برادر، میشه یكی از اون برگههای دستت با یك خودكار قرض بدی!
ـ : بعله !
ظاهرا میخواست نامهای به «رهبر»ش بنویسد.
• یه آقایی بین جمعیت ویلچریها راه میرود و پلاستیك دستش را پر از نامههایی
میكند كه احتمالا برگههایش از آقایان برادری مثل من قرض گرفته شده!
• نوبت به شعر خوانی یكی از جانبازان رسید..
• بلافاصله بعد از شعر خوانی آقا آمد. وسط جمعیت بعضی ها لی لی میكردند! یك پا
نداشتند یا داشتند و مصنوعی بود! برای اینكه خودشان را هر چه زودتر به رهبر برسانند
یاد كودكی را زنده میكردند!
• هماهنگی همخوانی سرودها در حد افتضاح بود…
• 3 شهید، 2 جانباز! بچههایش را این طوری تقسیم بندی کرده است. وقتی پشت تریبون به
عنوان پدر 3 شهید و 2 جانباز دعوت شد، همه یک جورایی تو کف ماندند.
نه بسم الله گفت، نه هیچی دیگر. دستهایش را بلند کرد و شعار داد: الله اکبر! جانم
فدای رهبر!
مو را بر بدن جمعیت سیخ کرد! تقریباً همه بدون اینکه بفهمند، دیدند که دستهایشان
بلند شد و الله اکبر، جانم فدای رهبر میگویند. خیلیها هم گریه کردند.
• گریه میکرد و حرف میزد. شیرین حرف میزد. بدون هیچ گونه تکلف و تقیدی.
• فرزند یکی از شهدا برنامه بعدی را اجرا کرد. دکلمه خواند… نه... مقاله خواند!
• نشستهای و میخواهی گریه کنی! دور و برت را که نگاه میکنی با کلکسیونی از اعضا
و جوارح قطعه قطعه شده و از هم گسستهای مواجه میشوی که فقط یک اراده پولادین
میتواند آنها را کنار هم بچسباند!
•
غزل بگو که غزل از زبان تو زیباست سخن بگو که سخن گفتنت مسیحاییست
آقا، شروع کردند…
• حقیقتاً برای من افتخار و شرف است که در میان خانواده شهدا قرار گرفتم ـ رهبر
گفت. همان اول، بعد بسمالله.
• یکی اون وسط هی میخواست تکبیر بگوید، هی نمیشد. هی سعی میکرد جمعیت را تهییج
کند، هی خرابکاری میکرد. بدجوری روی اعصاب راه میرفت…
• رهبر چند توصیه جدی کرد:
ـ نگذارید نام شهیدان دستخوش فراموشی شود...
ـ فرزندان شهدا، خانواده شهدا به پدران شهید خود افتخار کنید...
ـ یاد شهدا را همه باید نصبالعین خودشان قرار دهند...
ـ خود خانواده شهدا باید پاسدار ارزشهای حقیقی شهدا باشند...
ـ بنیاد شهید با تمام توان، خود را در خدمت رفاه مادی و معنوی خانواده شهدا قرار
دهد...!
احتماً مسئولین بنیاد شهید، دیگر خواب نخواهند داشت!
• یکی از جانبازان حالش بد شد، از جلسه بردنش بیرون.
• یه جایی از صحبتها آقا گفت:
ـ سلطهگران غلط میکنند که بر کشوری غیر کشورشان سلطهگری کنند…
ـ سلطهپذیران بیجا میکنند علی رغم میل باطنی ملتشان اجازه سلطهگری میدهند…
این یعنی؛ تا تَهِ سیاست خارجه ما تکلیفش روشن روشن است!
• دیدار که تمام شد، یک دیدار پشت پرده شروع شد. همان جانبازی را که روی تخت آورده
بودند، پشت پرده بود. آقا آمد بالای سرش. روبوسی و دستبوسی. گفت: آقا! التماس دعا.
شنید: شماها باید ما را دعا کنید.
• دعا...
|