|
یک ساعت به دیدار… از الآن هر کسی
وارد میشود اگر معمم باشد به سمت چپ خودش و اگر غیر معمم باشد به سمت راست خودش
هدایت میشود!
• وقتی دم ورودی رواق امام (ره) صف 1000 نفری حوزویان را دیدم که منتظر ورود
ایستادهاند و قاعدتاً من هم هزار و یکمینشان بودم، هر چی چیز نه چندان قبیح بلد
بودم بار خودم کردم که چرا صبح خواب موندم و نتونستم با بچههای تیم خبرنگاری وارد
جایگاه بشوم. (آن هم به شکل VIP)
• یک آشنا پیدا کردم، مجبور شدم یک 980 نفری را جا بزنم …!
• به اولین بازرسی که میرسی متفاوت بودن مراسم را لمس میکنی. چند تا آدم سبزپوش
بلوز شلواری، عمامه به سر، خوشگل، نورانی که اول آنها باید تو را میگشتند. کار
قشنگی بود: نوآوری در امر حفاظت.
• بعد از بازرسی اول هم … کیک و ساندیس!
• بعد از کیک و ساندیس دیگر از نوآوری خبری نبود. بازرسی دوم با همان مأمورین معروف
و همیشگی.
• نزدیک بود با مأمور بازرسی دعوا که نه اصطکاک لفظی پیدا کنم! احتمالاً از نظر او
بنده خدا آدمی که با 4 رواننویس آهنی به دیدار «رهبر» بیاید خیلی آدم مشکوک و
مظنونی است. چند دقیقهای طول کشید تا بالاخره بتوانم بگویم کارت دارم و کلی برای
خودمان کسی هستیم!
• دیدار امروز یک تفاوتی با دیدار دیروز داشت: دیروز اول من نشسته بودم، بعد جمعیت
آمد. این بار اول جمعیت نشسته بود بعد من وارد رواق شدم. این جوری تازه میتوانستی
بزرگی جمعیت را درک کنی!
• یک ساعت به دیدار… از الآن هر کسی وارد میشود اگر معمم باشد به سمت چپ خودش و
اگر غیر معمم باشد به سمت راست خودش هدایت میشود!
• اینجا هم آقایان هستند، هم خانمها. طبق همیشه فضایی که به خانمها اختصاص داده
شده کوچکتر از فضایی است که در اختیار جمعیت آقایان است!
عکاسها و فیلمبردارها، امروز شنگولتر به نظر میرسند. ظاهراً حاشیهها و لحظات
نابی که باید شکارشان کنند در بین اینهمه روحانی و طلبه راحتتر پیدا میشود. مثلا
فرض کنید یک حجه الاسلام جا افتاده چندین ده ساله، دستانش را مشت کرده باشد و در
حمایت از رهبرش که چندان با او تفاوت سنی ندارد، شعار بدهد. قبول کنید خیلی قابل
تأمل است!
• هر چی سعی کردم خود را به لایه اول جمعیت در برابر جایگاه برسانم، نشد. آنقدر
کارت خبرنگاریم را به این و آن نشان دادم و کارم راه نیفتاد که آرزو کردم به جای
اینکه خبرنگار بودم، امروز صبح زودتر از خواب بلند میشدم!
• هنوز جمعیت میجوشید و داخل رواق میشود. ضمناً چقدر رواق امام (ره) بزرگ است.
• چهارمین مکان نشستن و نوشتنم را هم عوض کردم…!
• ساعت تقریباً 9 است. کم کم باید اتفاق بیفتد!
• همینکه همه احساس کردن دارد اتفاق میافتد، شعارها و صلواتها و تکبیرها بیشتر و
جدیتر شد!
• امروز هم حداقل 4 دوربین روی شانه فیلم بردارهایشان بین جمعیت برای خودشان کسب روزی
میکنند!
• «دیروز آن مرد در باران نیامد … دیروز وقتی آن مرد آمد، باران آمد…!»
یک طلبه خوش ذوق بلند شده بود، دکلمه میکرد. بقیه صحبتهایش را به خاطر دوری فاصله
نمیشنیدم، هر چند که مطمئن نیستم اینهایی که نوشتم دقیقاً همان چیزهایی است که
شنیدم!
• هر چند سرود امروز نسبت به سرود دیروز (دیدار دانشجویان) آهنگینتر است و
هماهنگتر خوانده میشود، اما مضمون، محتوا و تخیل شعر سرود دیروز یک چیز دیگر بود!
• آقا یک دفعه آمد ـ هیچكس آمادگیاش را نداشت. جمعیت هول كرد. همه به سمت جلو
هجوم بردند، آنقدر جمعیت در جلو لكه شد كه رواقی كه تا آن لحظه پر از جمعیت بود نصف
شد!
همه شروع كردند به همخوانی سرود.
• بالاخره توانستم جایی را پیدا كنم كه بشود از بین آن همه ستون و سكوی عكاسی و
فیلمبرداری، جایگاه آقا را دید! قاری را كه نمیدیدم اما هر كس بود، كارش را بلد
بود!
• خیلیها كه به جلو دویده بودند، چون جایی برای نشستن پیدا نكردند، اجباراً به عقب
برگشتند. تا حدودی نظم جلسه را در انتهای جمعیت به هم خورده بود.
• آقای واعظ طبسی به پیشواز صحبتهای «رهبر» سخنرانی كرد:
ـ 21467 نفر طلبه اكنون در مشهد مشغول به تحصیل هستندكه سهم خواهران حدود 3هزار و
اندی نفر است.
ـ تعداد طلبهها نسبت به زمان تحصیل خود آقا، 10برابر شده است.
ـ وضعیت حوزه در شرایط فعلی، خیلی شرایط خوبی است!
ـ نباید فرقی بین حوزه علمیه مشهد و قم در مراتب و استفاده از منابع گذشته شود.
• نوبت كه به صحبتهای آقا رسید، بنده خدایی از همون جلوها بلند شد و از آقا
میخواست كه فقط به او 20 دقیقه وقت بدهند، تا حرفهایش را بزند!
• جلسه، جلسه خودمانی است. اینرا رهبر اعلام کرد. خیلیها جدیتر به ادامه صحبتها
توجه كردند.
• یا بخاطر بارانی كه از دیشب یكسره میبارید، یا بخاطر چیلرهای سرد كننده داخل
رواق، هوا خیلی سرد شده بود. یعنی واقعاً سرد شده بود!
عشاق را به تیر زبان گرم میكنیم چون شمع تازیانه پروانهایم ما
نفهمیدم چرا «رهبر» ناگهان این شعر را خواند.
• چون بحث داشت طولانی میشد، «رهبر» اشاره كردند كه از نظر من رفتن هر كسی كه خسته
شده است بلا مانع است! یکی هم سریع پا شد و شعار داد «خونی كه در رگ ماست هدیه به
رهبر ماست» جمعیت هم همراهی كردند.
آقا با خنده گفتند: فقط وقت و سكوتتان را به رهبر هدیه كنید.…احتمالاً یعنی بقیهاش
پیشكش!
• آقا گفتند: «اگر به سلاح روز مجهز شوید، شكست نخواهید خورد. سلاح روز فكر نكنید.…
ما فكر كردیم كه میخواهند مثل همه بگویند توپ و تانك و این جور چیزها نیست بلكه
منظورم اینترنت و رسانه و ماهواره و از این جور چیزهاست، كه ادامه دادند:
«منظورم اینترنت و ماهواره و… نیست! بلكه سلاحهای نرم افزاری است نه سخت افزاری»
این یعنی اینكه آدم در پیش بینیهای خودش ضایع شود!
• «سیاست منطقی صددرصد قابل دفاع غیر قابل چشم پوشی» مجموع تركیب وصفی بود كه
«رهبر» برای عنوان «منع مذاكره با آمریكا» نسبت داد.
این یعنی كه تكلیف برای همه روشن است!
• این دیدار هم تمام شد!
• راستی بالاخره، یادشان افتاد كه ممكن است آدم وقتی 3 ساعت در هوای سرد مقابل كولر
بنشیند هزار اتفاق برایش بیفتد… كولر؛ را خاموش كردند.
|