|
دل نوشته ای برای پدر!
رهبر معظم انقلاب بعدازظهر روز پنجشنبه در دیدار
خانواده های معظم شهدا و جمعی از جانبازان و
آزادگان استان سمنان كه در سالن الغدیر سمنان
برگزار شد این جلسه و جلسات مشابه را یكی از
شورانگیزترین دیدارها برشمردند و صبر خانواده های
ایثارگران را تحسین برانگیز عنوان کردند .
در ابتدای این دیدار پس از تلاوت قرآن تعدادی از
فرزندان شهیدان حرف های دل خود را برای رهبر
انقلاب بیان كردند . یكی از جذاب ترین و
تاثیرگزارترین آنها دست نوشته فرزند شهید بهرامی
برای پدر بود كه تمام حاضرین را تحت تاثیر قرار
داد و چشمان جوانان رزمنده دیروز و ایثارگران
امروز را به یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته ، تر
كرد . گفتنی است در برخی از قسمت های خواندن این
دست نوشته صدای ضبط شده خود شهید بزرگوار بهرامی
پخش می شد . موسسه پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی در
پایان مراسم از حال و هوای این فرزند شهید از
دیدار با رهبر انقلاب پرسید .
●
آقای بهرامی چه حالی داری ؟
- با كامپیوتر آشنایی دارید ؟
●
؟ ! ؟
- فورمت (format) شدم . خالی شدم . من قبل از این
در دوران كودكی به عنوان فرزند شاهد به دیدار آقا
رفته و پشت سر ایشان نماز خوانده بودم .
●
از آقا به عنوان یك فرزند شهید
چه می خواهی ؟
- فقط می خواهم سرباز آقا باشم .
●
می شود یكبار دیگر نوشته خودت را برای ما بخوانی
؟
- بله
به نام خدا
آن هنگام که رویاهای کودکی ام جان می گرفت معنای
اشک های بی پایان مادر ، قد خمیده ی مادر بزرگ و
عصای دست پدر بزرگ را نمی دانستم . آن گاه که با
همسالان پر هیجان خود مشغول بازی و جنب و جوش بودم
و دنیای کودکانه مرا در خویش فرو برده بود ، معنای
عکس قاب گرفته ات را روی دیوار نمی دانستم .
من نمی دانستم معراج شهدا را کجای شهرمان می توان
زیارت کرد و گریه ی بی اندازه آن همه مرد و زن
آشنای دور و نزدیک در مراسم وداعت چه مفهومی دارد
؟ من فقط در ذهنیت کودکانه و ساده ام ، همواره
منتظر مسافری بودم که چند وقت پیش از سفر به من و
برادرم گفته بود .
حالا من بودم و معراج شهدای شهرمان و اندوه و اشک
آشنایان دور و نزدیک و لباس تیره ی مادر . من آن
وقت ها چه می دانستم وقتی پا به مدرسه می گذارم
باید از همان آغاز به تمرین کلمه ای مشغول شوم که
مدتها منتظرش بودم . وقتی معلم سر مشق « بابا آب
داد » را روی تخته نوشت با خود گفتم : راستی !
بابا کی از سفر بر می گردد ؟ آه که چقدر دوست
داشتم وقتی به خانه می آیم تو را در آغوش بگیرم و
نمره های بیست ام را نشانت دهم .
در کلاس اول راهنمایی وقتی معلم از بچه ها می
خواست خود را معرفی کنند و شغل پدرشان را بگویند
با اندوهی تلخ تو را مسافر نامیدم و گفتم پدرم
هنوز در سفر است .
هنوز در سفری پدر جان ، و هنوز یادم هست که
مهربانانه هنگام وداع گفتی : بچه ها ! هوای مادر
را داشته باشید . اما نیستی که ببینی مادر این
سالها چقدر شکسته شده ! این مادر شکسته همان است
که صبر و استقامتش نگذاشت خم بر ابروی بچه ها
بیاید با گریه هامان گریست و با خنده هامان لبخند
زد این مادر شکسته همان است که جوانی اش را پای
بچه ها گذاشت و اجازه نداد بی پدری به اندوهی مجسم
مبدل مان کند و جای خالی تو در خانه احساس شود .
پدر ، نگاه کن ! حالا من بزرگ شده ام بزرگتر از
درخت آلبالویی که در حیاط خانه مان قد کشید . هنوز
چشم به راه توام و هنوز دوست دارم تو را گاهی در
خواب ببینم تا بوسه ای هر چند کوتاه بر گونه هایم
بنشانی .
گاهی به پروانه ها ، قاصدکها ، آینه ها و ابرها
التماس می کنم پیغام مرا به تو برسانند ، گاهی که
نام تو را می شنوم و نسیم خسته را می بویم بی
اختیار گریه ام می گیرد .
من فرزند جوان توام پدر ! اما هنوز وقتی عکست را
پیش رویم می گذارم بغض و گریه امانم نمی دهد .
من فرزند جوان توام ! اما هنوز کودکانه دلم برایت
پر می زند و تو خوب می دانی که چقدر دلتنگ نگاه
پدرانه و نوازشگر و مهربان توام .
من فرزند جوان توام ! اما با همه ی این دلتنگی ها
حالا خوب می دانم که دلیل رفتنت چه بود حالا خوب
می دانم که چقدر از عشق سرشار بودی و چه خوب راه و
رسم عاشقی را می دانستی .
پدر ! تو عاشقانه پر کشیدی و حالا خون عاشقانه ی
تو در رگ های من است حالا من نیز عاشقم .
عاشقم میهن خویش را که با سرخی خون تو و همسنگرانت
رنگین است . عاشقم انقلابمان را که یادگار پیر سفر
کرده و راحل ماست .
عاشقم آرمانهای امام عزیز و شهدای شور آفرین مان
را .
و عاشقم راه و رسم و رای و فرمان رهبر عز یزم را
که همواره تماشای چهره و شنیدن کلامش آرامم کرده .
از خدا می خواهم این عشق را در مسیر ولایت مداری و
پیروی از رهبر مهربان و ولی زمان به بالاترین حد و
رتبه و درجه برساند . |