|
قبل از ورود امام به ايران، آقاى مطهرى پيغام داد
كه به تهران بياييد. رفتيم و عضو شوراى انقلاب
شديم. البته قبل از حركت، من خودم از اين قضيه
اطلاعى نداشتم. راه افتاديم و شب شاهرود مانديم.
جوانهاى شاهرود آمدند و گفتند بياييد پيش ما. وارد
مسجد شدم و در جلسهى آنها شركت كردم. آن زمان در
مشهد دو دستگىيى بهوجود آمده بود - كه عمدتاً هم
منافقين در آن نقش داشتند - و مىگفتند جوانان
مجاهد خلق اينطورند، ديگران فلان طورند؛ كه ما
جلوى اين دو دستگى را در مشهد گرفته بوديم. وقتى
وارد شاهرود شدم، از بعضى حرفها احساس كردم كه اين
دو دستگى در اينجا هم هست. گفتم من مىخواهم
سخنرانى كنم. خوشحال شدند. رفتم بالاى منبر و اين
آيه را مطرح كردم: «و لَقَد صَدَقَكُم اللَّه وَعدَه
إذ
تَحُسّونَهم بأذنه حتّى إذا فَشِلتُم و تَنازَعتُم في الأَمر و
عَصَيتُم مِن بَعدِ ما اريكُم ما تحبُّون مِنكُم مَن
يُریدُ الدُنيا و مِنكُم مَن يُریدُ الاخِرَة». بعد از آنكه
دشمن را زير فشار قرار داديد و تار و مار كرديد،
سه عامل موجب شد كه شما شكست خورديد: فشل، تنازع و
عصيان رهبرى (رسول). اين آيه را عنوان كردم و گفتم
الان من مىبينم كه خداى متعال دارد اين تجربه را
براى ما پيش مىآورد. آن وقت بدون اسم آوردن، به
كسانى كه داشتند اين تنازع را ايجاد مىكردند،
حمله كردم و گفتم عدهيى دلشان مىخواهد اين فضا
را به صد خانه قسمت كنند و بين آن ديوار بكشند. ما
مىگوييم اين ديوارها را از وسط برداريد. چرا مىگوييد
ما حزب فلانيم، ما گروه فلانيم؟ همه، ملت مسلمان
ايرانيم؛ رهبر هم كه امام است. آنها حسابى تحت
تأثير قرار گرفتند. جلسه طولانى شد و تا نزديك صبح
ادامه داشت. همان موقع پس از پايان جلسه راه
افتاديم. مبارزات و حضور در خيابانها همه جا بود؛
اما اينها علاوه براين قضيه، در مسجد جمع شده
بودند و بحثهاى - به اصطلاحِ آن روز - ايدئولوژيك
و فكرى با هم مىكردند. غرض، مردم شاهرود، خوب
مردمىاند. من زمان رياست جمهورى هم به شاهرود
رفته بودم. |