|
اگر او را ببینم ...
این نسل سومی ها !
نسل سومی بودند، چند نفرشان هم کوچولو ونسل چهارمی
. مثل روزهای پرشور وحرارت پیروزی انقلاب گرم وپر
تلاش سرشان را انداخته بودند پایین وکار می کردند،
یکی تصاویر پارچه ای رهبر را منگنه می کرد به چوب
وآن دیگری ریسه های رنگی را وارسی می کردکه لامپ
سوخته قاطی شان نباشد ؛ آخر ، می خواستند با آن
ریسه ها و تصاویر شهرشان را قشنگ کنند در استقبال
از رهبرشان .
کمتر از دو روز مانده بود تا رهبرشان بیاید ، غروب
دوشنبه بود . رهبر صبح چهارشنبه می رسید . قاطی
شان شدم، توی اتاقک کوچکی درسر سرای مسجد جامع
زیبای سمنان . چهره هایشان پاک بود و معصوم ،
انبوهی از ابزار ولوازم کار جلوی دستشان بود .
عکاسمان که می خواست عکس بگیرد قیافه اشان می گفت
شرمشان می شود .
شایداین حرف دل من از اندیشه شان می گذشت : مگر می
شود عاشقی را به تصویر کشید؟!
بی تفاوت به ما که آمده بودیم به ثبت آن همه شکوه
، کارشان را می کردند ؛ محکم و با شوق و ذوق .
عکاسمان که رفت یکی از لپ سرخ هایشان را گرفتم به
حرف . حالا مگر نگاهش رامی آورد بالا آن بزرگمرد
کوچک. اصرارش کردم . هنوز چشمانش را ریخته بود به
آنچه که عطر رهبرش را داشت . دوباره اصرار کردم ،
نیم نگاهی انداخت به نگاه منتظرم وآهسته وآرام
زمزمه کرد ... فدائیان رهبریم !!
تا برسیم به صفوف به هم فشرده نماز جماعت مسجد
جامع به جای زمزمه اذان واقامه فقط بااین نجوای
دلم آرام می شدم اززبان آن عاشقان ... ما ذوالفقار
حیدریم ... |