|
اگر او را ببینم ...
این جوانهای امروزی
باورت نمی شد ، انگار کم ظرفیتی خودت می خواست
بچربد به واقعیت . آخر، هم جوان بودند و هم خوش
تیپ و هم ... . قیافه شان طوری بود که خیلی ها با
دیدن شان شاید چهره درهم بکشند و اخم کنند که ...
به این ها هم می شود گفت جوان ؟
ماشین شان خیلی مدل بالا بود، امروزی ، امروزی !
مثل خودشان . شیشه ها و بدنه ماشین شان پر بود از
عکس رهبر . انگار نگاه نا باورانه ام را خواندند.
مهربانی نگاهشان را ریختند به پاسخ حیرتم و دو سه
تا بوق مشتی هم چاشنی اش . دلم می خواست بپرسم :
ـ اگر رهبرتان را ببینید چه حرفی دارید برایش ؟!
بر زبان شان چیزی نیامد اما در نگاهشان .... جوابی
که از نگاهشان خواندم یک دنیا حرف و حکایت داشت .
بزرگی می گفت : یک وقت فکر نکنی الان زین الدین و
همت و باکری و اسلامی خواه و شرع پسند و محمدرضا
خالصی و محمود فامیلی و کیومرث نوروزی و ... نداریم
، نه ! اشتباه نکن ! اگر خدای ناکرده دشمنی حماقت
کند و بخواهد تجاوز کند به سرزمین مان ، همین
جوانهای مو بلند و ظاهراً ناهمرنگ با ما، هر کدام
شان می شوند یک فرمانده ! |