اگر او را ببینم ...

دست و دل پسرک!
پسرک عاشقانه باخاک های کف پارک ارگ بازی می کرد. شلوارک دوبنده دار آبی پوشیده بود و پیراهنی زمستانی. بالای سرش تصاویر رهبر که با رشته نخی به هم متصل شده بودتکان می خورد . اسمش امیر رضا بود وکلاس دوم ابتدایی . پرسیدم :
ـ می دونی کی می خواد سفر کنه به شهرتون ؟
دست از خاک بازی اش نکشید، دلش رها شد از تمامی سرگرمی اش . سرش را به تایید تکان داد، زمزمه کرد : آقا !
انگار تمامی دلش را ریخته بود سر زبانش . آهسته گفت . شاید اگر نزدیکش نبودم حرفش را نمی شنیدم. این بار پرسیدم :
ـ آقا کیه ؟
با زبان کودکانه اش ، خندان گفت : رهبر !
تصویری از رهبر انقلاب در قالب پوستر رنگی قشنگی کنار دستش بود . گفتم :
ـ دوسش داری ؟
این بار ، هم تکان سرش بیشترشد هم خنده اش . گفتم:
ـ اگه بری پیشش چی بهش می گی ؟
انگار که در آغوش رهبرش نشسته باشد و خجالت بکشد، خودش را عقب کشید . گفتم :
ـ بگو یه چیزی بهت بده !
به آسمان خیره شد، صورتش را و دست هایش را کج و راست کرد و به رسم مردان کویر، سخاوتمندانه اما کودکانه و با شرم گفت : حالا هر چی خودش دوس داشت بهم بده .
این را نجوا کرد ودست و دلش یکی شد . برخاست ، دستهایش را تکان داد از خاک ، وعکس را گذاشت سینه دیوار که مثلاً بچسباند ؛ بی چسب !